| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Ahmad Shamloo | بهترین اشعار احمد شاملو

صفحه  صفحه 1 از 35:  1  2  3  4  5  ...  31  32  33  34  35  پسین »  
#1 | Posted: 14 Apr 2011 07:12
روزی دوباره
کبوتر هایمان را،
پیدا خواهیم کرد
ومهربانی،
دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود،
بوسه است.
روزی که دیگر ،
در خانه هایشان را نمی بندند
وقفل ، افسانه ای است
وقلب ،
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف،
دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
روزی که هر لب ،
ترانه ای است.
ترانه ای است ،
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
ومهربانی ،
با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما
دوباره برای کبوترهایمان
دانه بریزیم .
========================
احمد شاملو+اشعار احمد شاملو+بهترین اشعار احمد شاملو+زیباترین اشعار احمد شاملو+چهره زن در شعر شاملو + نگاهی به ترانه های احمد شاملو+وصیت نامه احمد شاملو+صیده برای انسان ماه بهمن+سرود بزرگ+شعر مرگ ' من را از دیوان آیدا در آینه+عاشق مردم+از بهار تا بهار+نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ+از نفرتي لبريز( مرثيه براي مردگان ديگر+افق روشن+نگاه کن+لعنت+من و تو+در اين بن بست+مرثیه+هملت+قناری گفت+میعاد+کیفر+ﺷﮑﺎﻑ+ﻭﺻﻞ+ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻋﻄﺶ+ﺍﺭﺍﺑﻪ ﻫﺎ+ﺑﺎﺭﺍﻥ+ﺑﺎﻍ ﺁﯾﯿﻨﻪ+ﺷﺒﺎﻧﻪ+ﻛﯿﻔﺮ+ﺗﺮﺍﻧﻪ+ﺣﮑﺎﯾﺖ+ﺧﺎﻃﺮﻩ+ﻃﺮﺡﻫﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ+ﭼﻠﭽﻠﯽ+ﻣﺮﮒ ﻧﺎﺯﻟﯽ+ ﻣﻪ+من،مرگ را زیسته ام+مجال+بر زمینه ی سُربی ِ صبح+دکلمه های شاملو
     
#2 | Posted: 18 Apr 2011 09:25
چهره زن در شعر شاملو

براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد. مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.

مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خيالي حافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه «افسانه» به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.

چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.

نيما از زبان او مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست
كز زبان مي و جام و ساقي‌ست
نالي ار تا ابد باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست
من بر آن عاشقم كه رونده است

برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.

ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .

در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .

كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را
بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،
روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.
عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :
بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،
گزيده شده ام !

اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:

و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد
و هر زن مرواريد غلطان را
به زندان صندوق محبوس مي‌دارد

در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:

عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،

منادي نام انسان
و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟

در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابي" تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:

و آن طرف
در افق مهتابي ستاره رو در رو
زن مهتابي من ...
و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:
مرا به پيش خودت ببر!
سردار بزرگ روياهاي سپيد من!
مرا به پيش خودت ببر!


در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام
جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ....

نام ديگر ركسانا زن فرضي "گل كو" است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: "گل كو" نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .

مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.

ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت "حامي" مرد انقلاب در مي‌آيد.

در شعر "مه" (1332) مي‌خوانيم:

در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.
مرا ناگاه
در درگاه مي‌بيند.
به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است ... با خود فكر مي‌كردم
كه مه
گر همچنان تا صبح مي‌پاييد
مردان جسور از خفيه‌گاه خود
به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.


مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.

در شعر ديگري به نام "براي شما كه عشقتان زندگي ست" (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را
قرون را
و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار
يادگارها
و تاريخ بزرگ آينده را با اميد
در بطن كوچك خود پروريده‌ايد
و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها
و در تعصب‌ها
چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:
شما كه زيباييد تا مردان
زيبايي را بستايند
و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد
جادويي نوشخندي از شماست
و هر مرد در آزادگي خويش
به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست
اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:
شما كه روح زندگي هستيد
و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:
شما كه نغمه آغوش روحتان
در گوش جان مرد فرحزاست
شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد
و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،
عشقتان را به ما دهيد.
شما كه عشقتان زندگي‌ست!
و خشمتان را به دشمنان ما
شما كه خشمتان مرگ است!


در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.

در مجموعه شعر "باغ آينه" كه پس از «هواي تازه» و قبل از «آيدا در آينه» چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

اين جست و جو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مي‌رسد:

من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)

"آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:

نه در خيال كه روياروي مي‌بينم
سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد
خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است
كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني
مكرر مي‌كند.

...

تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه مان
ميزي و چراغي. آري
در مرگ آورترين لحظه انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛
در روياها
و در اميدهايم !

(و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد"،" و حسرتي") از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :

مرا ديگر انگيزه سفر نيست
مرا ديگر هواي سفري به سر نيست
قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد
آسمان مرا كوچك نمي‌كند
و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد
آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد
آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر
دوزخي ست در كتابي كه من آن را
لغت به لغت از بر كرده‌ام
تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)
اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.
و آغوشت
اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن
و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)


و همچنين :

عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز .
نه جنبش و شور و حيات
يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)


ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :

بوسه‌هاي تو
گنجشكان پرگوي باغند
و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )
كيستي كه من اين گونه به اعتماد
نام خود را
با تو مي‌گويم
كليد خانه‌ام را
در دستت مي‌گذارم
نان شادي‌هايم را
با تو قسمت مي‌كنم
به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )


حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:

تو بزرگي مثه شب.
اگر مهتاب باشه يا نه .
تو بزرگي
مثه شب
خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو
تازه وقتي بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه روز
مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون ...)

شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو "آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من
همه چيزي
با هيات او در آمده بود.
آن گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست (شبانه)



ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:

و دريغا بامداد
كه چنين به حسرت
دره سبز را وانهاد و
به شهر باز آمد؛
چرا كه به عصري چنين بزرگ
سفر را
در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.
كه در قلمرو نام .(شبانه)


شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون "دشنه در ديس"، "ابراهيم در آتش"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاي كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.

چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.

در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.

در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به "مشخص" و "فرد" و "نوع" و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.

با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.

شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.

شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.

باري از ياد نبايد برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.

در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است.

ماخذ: مجله آبان ش 5

مجيد نفيسي
     
#3 | Posted: 19 Apr 2011 09:49
صیده برای انسان ماه بهمن

تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجة یک شکست نمی نالد
.............. .............. .............. چه کوهی ست!
تو نمی دانی نگاه بی مژة محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود
چه دریائی ست !
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
.............. .............. .............. چه زندگی ست!
تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی دانی ارانی کیست

و نمی دانی هنگامی که
گور او را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتی
و لبانت به لبخند آرامش شکفت

و گلویت به انفجار خنده ئی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگی او را
از استخوان های پیکرش جدا کرده ای
چه گونه او طبل سرخ زندگیش را به نوا درآورد
در نبض زیراب
در قلب آبادان،
و حماسة توفانی شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیة خون
با کلمة انسان،
با کلمة انسان کلمة حرکت کلمة شتاب
با مارش فردا
که راه می رود
.............. می افتد بر می خیزد
.............. .............. بر می خیزد بر می خیزد می افتد
.............. .............. .............. بر می خیزد بر می خیزد
.............. و به سرعت انفجار خون در نبض
.............. .............. گام بر می دارد
و راه می رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .
و که می دود چون خون، شتابان
در رگ تاریخ، در رگ ویت نام، در رگ آبادان
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .
و به مانند سیلابه که از سد،
سرریز می کند در مصراع عظیم تاریخش
از دیوار هزاران قافیه:
قافیة دزدانه
قافیة در ظلمت
قافیة پنهانی
قافیة جنایت
قافیة زندان در برابر انسان
و قافیة ئی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبال هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
قافیة لزج
قافیة خون!

و سیلاب پر طبل
از دیوار هزاران قافیة خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان . . .
و از هر انسان سیلابه ئی از خون
و از هر قطرة هر سیلابه هزار انسان:
انسان بی مرگ
انسان ماه بهمن
انسان پولیتسر
انسان ژاک دو کور
انسان چین
انسان انسانیت
انسان هر قلب
.............. که در آن قلب، هر خون
.............. .............. که در آن خون، هر قطره
انسان هر قطره
.............. که از آن قطره، هر تپش
.............. .............. که از آن تپش، هر زندگی
یک انسانیت مطلق است.

و شعر زندگی هر انسان
که در قافیة سرخ یک خون بپذیرد پایان
مسیح چارمیخ ابدیت یک تاریخ است.

و انسان هائی که پا در زنجیر
به آهنگ طبل خون شان می سرایند تاریخ شان را
حواریون جهانگیر یک دینند.

و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام
رضای خود روئی را می خشکاند
بر خر زهرة دروازة یک بهشت.

و قطره قطرة هر خون این انسانی که در برابر من ایستاده است
سیلی ست
که پلی را از پس شتابندگان تاریخ
.............. .............. .............. خراب می کند

و سوراخ هر گلوله بر هر پیکر
دروازه ئی ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
.............. .............. .............. که سیصد هزار نفر
از آن می گذرند
رو به برج زمرد فردا.

و معبر هر گلوله بر هر گوشت
دهان سگی ست که عاج گرانبهای پادشاهی را
در انوالیدی می جود.

و لقمة دهان جنازة هر بی چیز پادشاه
.............. .............. .............. رضاخان!
شرف یک پادشاه بی همه چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانة یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضا خان
نامش نیست انسان

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست
.............. .............. من نمی دانم چیست
.............. .............. به جز یک سلطان!

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

اما بهار سر سبزی با خون ارانی
و استخوان ننگی در دهان سگ انوالید!

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

و شعر زندگی او، با قافیة خونش
و زندگی شعر من
.............. .............. با خون قافیه اش.
و چه بسیار
که دفتر شعر زندگی شان را
با کفن سرخ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کشتند بردگی زندگی شان را
تا آقائی تاریخ شان زاده شود.

با ساز یک مرگ، با گیتار یک لورکا
شعر زندگی شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زندگی شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسة سرخ شعرشان
که در آن
پادشاهان خلق
.............. با شیهة حماقت یک اسب
.............. .............. .............. به سلطنت نرسیدند،
و آنها که انسان ها را با بند ترازوی عدالت شان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعرشان از زندگی شان
و قافیة دیگر نداشت
جز انسان.

و هنگامی که زندگی آنان را باز گرفتند
حماسة شعرشان توفانی تر آغاز شد
.............. .............. .............. در قافیة خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
.............. .............. .............. با سیصد هزار دهان
.............. شعری با قافیة خون
.............. .............. با کلمة انسان
.............. .............. .............. با مارش فردا
شعری که راه می رود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد
و به سرعت انفجار یک نبض در یک لحظة زیست
راه می رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و می گوید چون خون
در قلب تاریخ، در قلب آبادان:
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

و دور از کاروان بی انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ انوالید تو می میرد
با استخوان ننگ تو در دهانش ـ
استخوان ننگ
استخوان حرص
استخوان یک قبا بر تن سه قبا در مجری
استخوان یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوان یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوان بی تاریخی.
     
#4 | Posted: 21 Apr 2011 09:23
*****

نه آب اش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلوی‌اش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم.

به او گفتم:
........ « ـ به زبان دشمن سخن می‌گویی !»

و او را
کشتم!





******




نام مرا داشت
و هیچ‌کس همچون او به من نزدیک نبود،
و مرا بیگانه کرد
........ با شما،
با شما که حسرت نان
پا می‌کوبد در هر رگ بی‌تاب تان.

و مرا بیگانه کرد
........ با خویشتن‌ام
که تن‌ْپوش‌اش حسرت یک پیراهن است.

و خواست در خلوت خود به چارمیخ‌ام بکشد.
من اما مجال‌اش ندادم
و خنجر به گلوی‌اش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه‌ی گلوی‌اش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلوی‌اش چکید
........ ........ به زمین،........
یک قطره
همین!

خون آهنگ‌های فراموش‌شده
........ ........ نه خون « نه!»،
خون قادیکلا
........ نه خون « نمی‌خواهم !»،
خون «پادشاهی که چل ‌تا پسر داشت»
نه خون « ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت»،
خون کلپتره
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن ، سر به زیر افکندن ،
خون نظامی‌ها ـ وقتی که منتظر فرمان آتش‌اند ـ ،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
........ به رنگ خون پدران داروین
........ به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
........ به رنگ خون سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ خون نخستین ماه مه
و نه به رنگ خون شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم !
     
#5 | Posted: 23 Apr 2011 09:45
سرود بزرگ

به شن ـ چو ، رفیق ناشناس کره ای


شن ـ چو!
........ کجاست جنگ؟
در خانه‌ی تو
........ ........ در کره
........ ........ ........ در آسیای دور؟
اما تو
شن
برادرک زردْپوست‌ام !
هرگز جدا مدان
زان کلبه‌ی حصیر سفالین ‌بام
بام و سرای من.

پیداست
........ شن
........ ........ که دشمن تو دشمن من است
وان اجنبی که خوردن خون توراست مست
از خون تیره‌ی پسران من

باری
........ به میل خویش
........ ........ نشوید دست!

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

نی‌زارهای درهم آن سوی رود هان ؟
مرداب‌ های ساحل مرموز رود زرد؟
شن ـ چو ! کجاست جای تو پس ، سنگر تو پس
در مزرع نبرد؟
کوه بلند این طرف جن ‌سان
شن ‌زارهای پرخطر چو ـ زن
یا حفظ شهر ساقط سوـ ‌وان؟

در کشت‌ْزار خواهی جنگید
یا زیر بام‌ های سفالین
........ ........ که گوشه ‌هاش
مانند چشم تازه ‌عروس‌ات مورب است؟
یا زیر آفتاب درخشان؟
یا صبح‌دم
........ ........ که مرغک باران
بر شاخ دارچین کهن‌سال
فریاد می‌زند؟
یا نیمه‌شب که در دل آتش
........ ........ درخت شونگ
در جنگل هه‌ ـ ‌ای‌ ـ ‌جو دراند شکوفه‌ هاش؟
هر جا که پیکر تو پناه است صلح را
با توست قلب ما.

آن دم که همچو پارچه ‌سنگی به آسمان
از انفجار بمب
پرتاب می‌شوی،
وان‌گه که چون زباله به دریا می‌افکنی
بیگانه‌ی پلید بشرخوار پست را،
با توست قلب ما.

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

لیکن
........ رفیق!
........ ........ شن ـ چو!
هرگز مبر ز یاد و بخوان
در فتح و در شکست
هر جا که دست داد
........ ........ ........ سرود بزرگ را:
آهنگ زنده‌یی که رفیقان ناشناس
یاران روسپید و دلیر فرانسه
استاده مقابل جوخه‌ی آتش سروده‌اند ـ
آهنگ زنده‌یی که جوانان آتنی
با ضرب تازیانه‌ی دژخیم
قصاب مرده‌خوار، گریدی
خواندند پرطنین ـ
آهنگ زنده‌یی که به زندان‌ها
زندانیان پردل و آزاده‌ی جنوب
با تارهای قلب پرامید و پرتپش
پرشور می‌نوازند ـ

آهنگ زنده‌یی
کان در شکست و فتح
بایست خواند و رفت
بایست خواند و ماند!

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
شن ـ چو
........ بخوان!
........ ........ بخوان!
آواز آن بزرگْ‌دلیران را
آواز کارهای گران را
آواز کارهای مربوط با بشر ، مخصوص با بشر
آواز صلح را
آواز دوستان فراوان گم‌شده
آوازهای فاجعه‌ی بلزن و داخاو
آوازهای فاجعه‌ی وی‌ یون
آوازهای فاجعه‌ی مون واله ری‌ ین
آواز مغزها که آدولف هیتلر
بر مارهای شانه‌ی فاشیسم می‌نهاد ،
آواز نیروی بشر پاسدار صلح
کز مغزهای سرکش داونینگ استریت
حلوای مرگ برده‌ فروشان قرن ما را
آماده می‌کنند ،
آواز حرف آخر را
........ ........ نادیده دوست‌ام
شن ـ چو
........ بخوان
........ ........ برادرک زردْپوست‌ام !
     
#6 | Posted: 26 Apr 2011 13:04
مه

بیابان را، سراسر، مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه ، عرق می ریزدش آهسته
از هر بند .
***
" بیابان را سراسر مه گرفته است . {می گوید به خود عابر }
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
"- بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند "
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق میریزدش
آهسته از هر بند...
     
#7 | Posted: 27 Apr 2011 03:54
مرگ ' من را

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

***

من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
     
#8 | Posted: 4 May 2011 08:38
*****

پریا
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيسشون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشتشون سرد و سيا قلعة افسانة پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير ميومد
از عقب از توي برج نالة شبگير ميومد . . .
پريا! گشنه تونه؟ »
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
«؟ گريه تون واي واي تون
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا . . .
پرياي نازنين »
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كندتون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد
پريا! قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونة ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچة خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
شهر جاي ما شد! »
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
. . . « سياهي رو سياس، ديب گله داره
پريّا ديگه توك روز شيكسه
دراي قلعه بسه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لا به لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره ميشن،
ديبا بيچاره ميشن:
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما . . . (آخ! نمي دونين پريا!)
در برجا وا مي شن! برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي ميشن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا
اسيرا كينه دارن
داسشونو ور ميدارن
سيل مي شن: شرشرشر!
آتيش مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن . . .
الان غلاما وايسادن كه مشعلارو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكة يه پولش كنن.
دست همو بچسبن
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
دور يارو برقصن
در بيارن « حمومك مورچه داره، بشين و پاش »
در بيارن « قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو »
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
. . . «! گريه تون، واي واي تون
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا . . .
پرياي خط خطي »
لخت و عريون، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه تو كرسي، چيك و چيك
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون
مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصة سبز پري زرد پري،
قصة سنگ صبور، بز روي بون،
قصة دختر شاه پريون!
شمائين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين.
غصة خاموش مي خورين كه
دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسه نبود.
دنياي ما عيونه
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبر دار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما هي، هي، هي!
عقب آتيش لي، لي، لي!
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك . . .
دنياي ما هميشه
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
بخواهي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي پر شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود،
كي بتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
«! قلعة قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين
پريا هيچي نگفتن. زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا
رفتن تار شدن پائين اومدن
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
پود شدن، پير شدن گريه شدن. جوون شدن خنده
شدن، خان شدن بنده
شدن، خروس سركنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سربسته شدن،
اميد شدن يأس شدن، ستارة نحس شدن . . .
وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تنق زد . . .
شرابه رو سر كشيدم
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از اون ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
دلنگ دلنگ! شاد شديم »
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانوم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد:
خورشيد خانوم! بفرمائين!
او اون بالا بياين پائين!
ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
از وقتي خلق پاشد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
هاجستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
«. . . به خونه مون رسيديم
بالا رفتن دوغ بود
قصة بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
هوای تازه ( دفتر پنجم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست ا نقلابی ايران
قصة ما راست بود:
قصة ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين واچين
زنجير و ورچين
     
#9 | Posted: 4 May 2011 08:39
*****

در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...

ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
***
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:
- عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.
***
رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
وپس نجوای آرامش
سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران می دهد آواز:
- ای شبگرد!
از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
رهگذار مقصد فردای خویشم من...
ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود.
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
مانده با دندانش ایا طعم دیگر سان
از تلاش بوسه ئی خونین
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده ست؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست ...
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!
***
اندر سرمای تاریکی
که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالی گنگ
دریا
در تب هذیانیش
با خویش می پیچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطی مست
رعد
از خنده می ترکد
و ز نهیبی سخت
ابر خسته
می گرید،-
در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،
شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گرید
باد می گردد
وندر این هنگام
روی گام های کند و سنگینش
باز می استد ز راهش مرد،
و ز گلو می خواند آوازی که
ماهیخوار می خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دریا
پس به زیر قایق وارون
با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.
***
می زند باران به انگشت بلورین
ضرب
با وارون شده قایق
می کشد دریا غریو خشم
می کشد دریا غریو خشم
می خورد شب
بر تن
از توفان
به تسلیمی که دارد
مشت
می گزد بندر
با غمی انگشت.

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.
ابر می گرید
باد می گردد
     
#10 | Posted: 5 May 2011 06:58
عاشق مردم

خدایا عشق را در من برانگیز
ندای عشق را در من رسا کن
از این مرداب بودن در هراسم
مرا ز ننگ بی عشقی رها کن
بده عشقی که جانم برخروشد
بلرزاند خروشم آسمان را
به گلبانگی بر آشوبم زمین را
به فریادی برانگیزم زمان را
به نیروی محبت زنده ام کن
به ره دستگیری ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها بیاموز
توان یاری در ماندگان ده
مرا بال و پری بخشا خدایی
که تا بیغوله ها پرواز گیرم
به من سرپنجه فدرت عطا کن
که غمها را ز دلها بازگیرم
درایم نیمشب در کلبه یی سرد
بپاشم عطر شادی بر غریبی
برافروزم چراغ زندگانی
به شبهای سیاه بی نصیبی
مرا مهتاب کن در تیره شب ها
که به هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحایی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم
مرا لبخند کن لبخند شادی
که بر لبهای غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم
مرا ابر عطوفت کن که از خلق
فرو شویم غبار کینهها را
ز دلها بسترم امواج اندوه
کنم مهتاب باران سینه ها را
نسیمم کن که در عطر دوستی را
بپاشم در فضای زندگانی
بدل سازم خزان زندگی را
به باغ عشق ها جاودانی
بزرگا زندگی بخشا برانگیز
نوای عشق را ز بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده ست
چنانم کن که بر گور نویسنده
در اینجا عاشق مردم غنوده ست
     
صفحه  صفحه 1 از 35:  1  2  3  4  5  ...  31  32  33  34  35  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ahmad Shamloo | بهترین اشعار احمد شاملو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.