| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

فروغ فرخزاد

صفحه  صفحه 16 از 21:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  21  پسین »  
#151 | Posted: 10 Feb 2012 10:01
دعوت


ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون اهني دارم
نمي داني نمي داني که من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده ي مرد افکني دارم.
چرا بيهوده مي کوشي که بگريزي ز اغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت اغوشي
نمي ترسي؟که بنويسند نامت را
به سنگ تيره ي گوري شب غمناک خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي کن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار کز اين ساغر پر مي
چنان مستت کنم تا خود بداني قدر مستي را
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
که سر تا پا به سوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر پس ان دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي؟

وطنم ایرانم :
یاد آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم
     
#152 | Posted: 10 Feb 2012 10:02
صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پائی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز امده است

جستم از جا و در ائینه ی گنج

بر خود افکندم با شوق نگاه

اه لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره ی ائینه زه اه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هردم می کرد شتاب

نفسم نا گه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی اشفته ی من

عطر سوزان اقاقیها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

ضربه ی پاها در سینه ی من

چون طنین نی در سینه ی دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه ی پاها لغزید و گذشت

باد اواز حزینی سر کرد

وطنم ایرانم :
یاد آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم
     
#153 | Posted: 10 Feb 2012 10:08
پیش فرض

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن
تمام هستي ام خراب ميشود
شراره اي مرا به کام ميکشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام ميکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب ميشود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
زعاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره ميکشانيم
فراتر از ستاره مينشانيم
نگاه کن
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب ميشود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب ميشود...

وطنم ایرانم :
یاد آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم
     
#154 | Posted: 8 Mar 2012 09:18 | Edited By: Aston
عكس هايي از فروغ فرخزاد
##
#

.

.

.

اجازه خدا
تو باید جای من باشی
ببینی در تو چی دیدم
     
#155 | Posted: 8 Mar 2012 09:24
فروغ
#

.

.

.

اجازه خدا
تو باید جای من باشی
ببینی در تو چی دیدم
     
#156 | Posted: 24 Apr 2012 13:14
فتح باغ
آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوست سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن ها مان در طراری و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
نهذن
سخن از زندگدگی نقره ای آوازی است
که سحرگاهان فواره کوچک میخواند
ما در آن جنگل سبز سیال است
شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مظطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عاقلان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ما است
که پلی از پیغام عطر و. نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمن زار بیا
به چمن زار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچون آهو که جفتش را
پرده ها از بعضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم از بلندی های برج سپید خود
به زمین مینگرند

...
     
#157 | Posted: 24 Apr 2012 13:20
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مظطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام برگ گل سرخی با من خوابید
ای کبوتر های معلوج
ای درختان بی تجربه یایسه ای پنجره های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون
گل سرخی دارد میروید
گل سرخ
سرخ
مثل یک پرچم در رستاخیز
آه من آبستن هستم آبستن آبستن

...
     
#158 | Posted: 5 May 2012 03:27

ای شـب از رؤیـای تـو رنگیـن شـده




ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
Princess
     
#159 | Posted: 19 May 2012 17:11
نامه های فروغ برای عشقش پرویز


پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يك ساعت
تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و مي خواهم بگويم كه نتيجه كاملا رضايت بخش
است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم
ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا كه عصر است
كاملا اميدوارم كه مي توانم تو را داشته باشم.
پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت كردم و حالا مي خواهم بگويم كه مامان با من و تو تا اندازه
اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده
ام فقط چيزي كه مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب كنم تا ببيمي چه قدربايد خرج كني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل
كه خياط ها اولا نمي توانند آن طور كه من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين كه پولي را كه مي
خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف
چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فكر نمي كنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم
خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها (البته اگر زياد باش تو بايد به من تذكر بدهي و من
در اينجا ميل تو را رعايت مي كنم) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه كه اتفاقي پيش مي ايد پس
روي هم مي شود حدكثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم
تو بايد اين مقدار را تهيه كني اگر هم نمي تواني بگو تا يك قدري تجديد نظر بكنم و چيزهاي تقريبا غير
ضروري را كنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم
كه پدرم امروز يا فردا حتما مي ايد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را كه
مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده
است كه به محض آمدن او صحبت تو را پيش بكشد و هر طور شده رضايتش را جلب كند مطمئنم كه راضي
است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي
چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي كنم اجازه
دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو
حاضري اين مانع را رفع كني و بعد وقت هم بخواه، مي خواهم يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن
نداشته باشد فكر مي كنم وضع ما حالا ديگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا
موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي
نگذارد تو هم دعا كن به خدا خيلي خوب است من كه هميشه از خدا كمك مي خواهم تو هم همين طور باش مي
دانم كه موفق خواهي شد.
خداحافظ تو

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم…
نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم…
برای اینکه نگذارم آنها بیایند…!
     
#160 | Posted: 19 May 2012 17:15
نامه ۲


پرويز محبوبم...


من اين را در حالي كه يك دنيا غم و رنج به روحم فشار مي آورد براي تو مي نويسم من از ديروز تا به
حال اشك ريخته ام چاره اي هم غير از گريه كردن ندارم. پرويز... اگر بگويم كه بدتر و بداخلاق تر از فاميل
ما در دنيا وجود ندارد دروغ نگفته ام اينها فقط مترصدند تا وضعي پيش بيايد و آنها بتوانند مقاصد پليد
خودشان را اجرا كنند و بين دو نفر تفرقه و جدايي بيندازند و اساس سعادت ها را در هم ريزند من از آنها
به علت وجود همين اخلاق زشت هميشه متنفر و گريزان بوده ام و مي دانستم كه بالاخره نيش آنها به ما هم
زده خواهد شد و آنها باعث رنج كشيدن من و تو مي شوند.
پريروز كه نواب خانم با بچه هايش به منزل ما آمدند مطالبي از تو و مادرت به مامانم گفتند كه او را كاملا
نسبت به تو بدبين ساخته و مرا مجبور كرده اند كه تا به حال گريه كنم. پروزيم... من به راست و دروغ بودن
اين مطالب كاري ندارم فقط براي اين گريه مي كنم كه اين گفته طوري در مادرم تأثير نموده كه ديروز به من
«. فروغ يا بايد مادر پرويز راضي شود يا من تو را به او نمي دهم »

پرويز... اين حرف مرا آتش زد و مي خواستم فرياد بكشم اما فقط گريه كردم مي دانم كه خيلي بدبختم
ببين چه حرف عجيبي به من مي زنند به من مي گويند كه تو رافراموش كنم اين براي من غير مقدور است من تو
را با يك دنيا اميد و آرزو دوست دارم من فقط براي اين زنده ام كه با تو زندگي كنم تو براي من به منزله ي
جان عزيز شده اي من تو را از صميم قلب دوست دارم. پس حق دارم گريه كنم. ببين آنها چه حرفهايي به
مادرم گفته اند كه او با همه ي مهرباني و محبتي كه نسبت به تو داشت يك باره تغيير عقيده داده و اين حرف
ها را مي زند. پرويز محبوبم. من فقط قسمتي از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را براي تو مي
نويسم.
به مامانم گفته اند كه مادر تو با اين زناشويي مخالف است و وقتي فهميده است من و تو مي خواهيم با
يكديگر ازدواج كنيم به قول نواب خانم غش كرده و تو را نفرين نموده است چون تو دختري را 8 سال است
دوست داري و مدتي پيش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر مي
برد. پرويزم... من نمي توانم از ريزش اشكم جلوگيري كنم اين ها باوركردني نيست يا اگر هم راست باشد من
فكر نمي كنم كه ديگر اثري از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرويز اگر اين طور نيست و تو
مي تواني در كنار او خوشبخت شوي من حرفي ندارم تو را فراموش مي كنم ولي مطمئن باش كه اين فراموشي
به قيمت جان من تمام مي شود زيرا من وقتي بميرم آن وقت توي مي تواني به راستي باور كني كه ديگر
فراموشت كرده ام.
من بدون تو حتي يك لحظه هم نمي توانم زندگي كنم من تو را حالا بيش از هميشه دوست دارم و احساس
مي كنم كه به جز تو هيچ كس ديگر را نمي توانم دوست داشته باشم. پرويزم... من بايد تو را ببينم و شخصا از
همه چيز آگاه شوم زودتر به پيش پدرم بيا و در گرفتن جواب پايداري كن من خيلي رنج مي برم و مطمئنم اگر
دو روز ديگر هم همين طور غصه بخورم ديگر چيزي از وجودم به جز عشق تو باقي نخواهد ماند. من فقط
منتظر تو هستم سعي كن موافقت مادرت را به هر نحوي شده جلب كني من به پدرم اطمينان كامل دارم و مي
دانم كه به اين موضوع هاي كوچك اهميت نمي دهد ولي تنها مادرم هست كه شرط ازدواج ما را رضايت مادر
تو قرار داده و تو مي تواني با منطق قوي خودت او را هم متقاعد كني. پرويز من احساس مي كنم كه بالاخره
همسر تو خواهم شد و اين حوادث در محبت ما كوچك ترين خللي وارد نخواهد كرد پرويز مادر تو چرا مرا
دوست ندارد مگر من به او چه بدي كرده ام من نمي توانم باور كنم كه مادر تو تا اين حد مانع سعادت تو مي
باشد.
پرويز من... فراموش نكن كه من نمي توانم تو را فراموش كنم اين به منزله ي حكم مرگ من است هنوز
خاطره ي شيرين آخرين شبي كه با هم به سينما رفته بوديم در روح من باقي مانده و من گهگاه با به ياد آوردن
تو و صحبت هاي تو همه ي رنج ها و غم هاين را فراموش مي كنم و براي يك لحظه ي كوتاه خودم را خوشبخت
مي يابم كاش آن شب ها تجديد شود و ما بتوانيم در كنار هم زندگي سعادتمندانه اي تشكيل دهيم.
پرويز من... تو بايد به هر وسيله اي شده با مامانم صحبت كني من براي اين كار بهتر ديدم كه پنجشنبه يا
جمعه بليت سينما بگيرم و براي تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور كه من مي خواهم صحبت كني و
حس بدبيني را كاملا از دل او بيرون كني. او امروز به قدري مرا اذيت كرده كه حاضر بود بميرم و اين همه
رنج نكشم ولي پرويز من به خاطر تو همه ي اين چيزها را تحمل مي كنم من خودم را براي مقابله با مصائب
بزرگ تري آماده كرده ام و اين چيزها در روح من كمترين اثري نخواهد داشت و ذره اي از عشق مرا به تو كم
نخواهد كرد.
پرويز... من اگر به جاي تو بودم بيش از همه چيز مادرم را راضي مي كردم تو سعي كن بر افكار و عقايد
او مسلط شوي و او را راضي كني من مادرت را با وجود اين كه زياد نديده ام و با او طرف صحبت واقع نشده
ام دوست دارم و تعجب من در اينجاست كه او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد.
پرويزم... من تو را با يك دنيا اميد دوست دارم و فقط خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و شنيدن اين
مطالب مرا رنج مي دهد من از ديروز تا به حال فقط اشك ريخته ام يك حالت عجيبي دارم به قول پوران حس
فدكاري در من بيدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسيدن به مقصودم و به وشبختي كه در كنار تو
تأمين مي شود تحمل كنم.
پرويز... تو هم سرسخت و فدكار باش تا مي تواني در گرفتن جواب از پدرم پافشاري كن او آدمهاي لجوج
و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر اين هنوز جواب تو را نداده اين طور نيست. من از اين موضوع بيشتر
متأثرم كه چرا بايد مادر من كه آن همه نسبت به تو مهربان بود اين قدر دهن بين بوده و تحت تأثير هر گفته
اي خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به اين زودي تغيير عقيده بدهد ولي من مطمئنم كه تو با منطق قوي
خودت مي تواني بر او غلبه كني و عقيده ي ضعيف او را از بين ببري.
پرويزم... من از تو فقط يك چيز مي خواهم و آن هم جلب رضايت مامانم و مادرت مي باشد البته وقتي
مادرت راضي شد مسلما مامانم هم راضي مي شود جواب نامه ام را بنويس بده فريدون بياورد من منتظر جواب
تو هستم تا خدا با ماست هيچ كس نمي تواند مانع خوشبختي ما باشد من فقط از خدا مي خواهم كه من و تو را
در كنار هم خوشبخت سازد تو هم براي حل اين موضوع فقط به خدا پناه بياور او ما را كمك خواهد كرد.

خداحافظ پرویزم

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم…
نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم…
برای اینکه نگذارم آنها بیایند…!
     
صفحه  صفحه 16 از 21:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / فروغ فرخزاد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.