| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Romantic Poetry | شعر های عاشقانه

صفحه  صفحه 4 از 139:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  135  136  137  138  139  بعدی »  
#31 | Posted: 19 May 2011 08:48
تو را با دیگری دیدم که بی من شادمان بودی
گمانم بود بی احساسی و تو بیش از آن بودی
رها کردی مرا رفتی شکستن بود تقدیرم
تمام فکر من هستی به فکر دیگران بودی


با تو بودن همیشه پر معناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب یک دریاست
بی تو دردم به وسعت صحراست


به هیچ روزی پ‍‍س ات نمی‌دهم!
به هیچ ساعتی
به هیچ دقیقه‌ای
به هیچ، هیچی!
سخت چسبیده‌ام
تمامت را…
     
#32 | Posted: 19 May 2011 08:49
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانمچنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانمکوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ستشب بی تابش ماه روی تو برده امانم …


کمی از غصه هایم یاد بگیر که وقتی بودی با فکر رفتنت و وقتی رفتی با فکر بر نگشتنت همراه من ماند!!



آهای همیشگی ترینمتمام فعلهای ماضیم را ببرچه در گذر باشی چه نباشیبرای مناستمراری خواهی بود….من هر لحظه تو را صرف میکنم..



ماکه همسایه ی اشکیمولی با دلِ تنگگر لبی خنده زندیاد شماییم همه شب



اگر به یادت نمی ایم دلیل فراموشی تو نیست…من ترس از ارتفاع دارم..
     
#33 | Posted: 19 May 2011 09:35
راه و راه

دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است

جویندگان مروارید ، به کرانه های دیگر رفته اند

پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است

صدا نیست. دریا ـ پریان مدهوشند. آب از نفس افتاده است

لحظه ی من در راه است. و امشب ـ بشنوید از من ـ

امشب ، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد

امشب ، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد

امشب ، لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت

بی هیچ صدا ، زورقی تابان ، شب آب ها را خواهد شکافت

زورق ران توانا ، که سایه اش بر ر فت و آمد من افتاده است

که چشمانش گام مرا روشن می کند ،

که دستانش تردید مرا می شکند ،

پاروزنان ، از آن سوی هراس من خواهد رسید

گریان ، به پیشبازش خواهم شتافت

در پرتو یکرنگی ، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد
     
#34 | Posted: 21 May 2011 12:28
خونریزی

پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!

من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.

نبض می
خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.

یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.

من نیازی به حکیمانم نیست
« رح اسباب » من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی
     
#35 | Posted: 30 May 2011 11:12
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت
آن شب كه بود از اولين شبهاي مرداد
بوديم ما بر تپه اي كوتاه و خاكي
در خلوتي از باغهاي احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پيراهني سربي كه از آن دستمالي
دزديده بودم چون كبوترها به تن داشت
از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
گاهي سكوتي بود ، گاهي گفت و گويي
با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري
گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهكار
در شهر زلفي شبروي مي كرد ، آري
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح
آن خلوت شيرين و اندك ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، ليكن
بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت
او در كناري خفت ، من هم در كناري
در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
منبع:greenloems.com
     
#36 | Posted: 4 Jun 2011 01:56
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
     
#37 | Posted: 5 Jun 2011 01:00
گر بایدم گشود دری را
وقت است و صبر بیشترم نیست
خواهم رها کنم قفسم را
بدبخت من که بال و پرم نیست
دل زانچه هست و نیست بریدم
تنها غم گریختنم هست
خواهم سفر کنم به دیاری
کانجا امید زیستنم هست
تنها و بی پناه و سبکبار
سرگشته در سیاهی شب ها
گاهی به دل امید تکاپوی
گاهی سرود تازه بلبل ها
گویم منم رها شده از عشق
گویم منم جدا شده از یار
خواهم که از تو هم بگریزم
ای شعر ، ای امید دل آزار
بر چنگ من نمانده سرودی
کز مرگ و غم نشانه ندارد
چنگم شکسته به که همه عمر
یک بانگ شادمانه ندارد
زین پس به چنگی ار فکنم دست
جز نغمه ی نشاط نسازم
بیهوده نقد زندگیم را
در پیشگاه نقد زندگیم را
در پیشگاه مرگ نبازم
دیگر بس است این همه ماندن
بر لب ترانه ی سفرم هست
خواهم رها کنم قفسم را
خوشبخت من که بال و پرم هست
__________________
     
#38 | Posted: 6 Jun 2011 14:34
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم
     
#39 | Posted: 7 Jun 2011 00:08
و خواست با تو بماند سفر اجازه نداد
قضا كنار مي آمد قدر اجازه نداد


پرنده خواست اجاره نشين شود تا شوق
عيال وار بماند سفر اجازه نداد

به قله تو دو گز راه داشت كوه نورد
رسيد يمن از آن بيشتر اجازه نداد

تو ماه بودي و او حوض شب نشين حياط
دلش تپيد وضوي سحر اجازه نداد

و خواست دوست بدارد تو را شبيه گلي
نياز هاي حقير بشر اجازه نداد
.

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
مهم نیست
از کجا آمده‌ای
یا به کجا می‌روی
من تو را
به هر جهت
دوست دارم.
     
#40 | Posted: 7 Jun 2011 06:44
دستانم گرمي دستانت را مي خواهند،پس دستانم را به تو مي دهم
قلبم تپش قلبت را مي خواهد،پس قلبم را به تو مي دهم
چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهند،پس نگاهم از آن توست
عشق من،تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي با تو بودن دلتنگي مي كنند
دل من از دوريت همانند آسمان ابري است
و چشمانم هرروز انتظار چشمانت را مي كشند
پس بدان اگر پروانه شمع را فراموش كند،من هرگز فراموشت نخواهم كرد
و عاشقانه دوستت خواهم داشت...

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 4 از 139:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  135  136  137  138  139  بعدی » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Romantic Poetry | شعر های عاشقانه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.