| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

غم انگيز ترين شعر

صفحه  صفحه 4 از 101:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  97  98  99  100  101  بعدی »  
#31 | Posted: 28 Mar 2011 15:39
به چشم من نگاه نكن دوباره گریه ت میگیره
ساده بگم كه عشق من باید تو قلبت بمیره
فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست
خیلی عزیزی واسه من ولی زمونه بی وفاست
قسم نخور كه روزگار به كام ما دو تا نبود
به هر كی عاشقه بگو غم كه یكی دو تا نبود
بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا كه باشی دلم واست پر میزنه
برای این در به دری تو بهترین گواهمی
دروغ نگو كه میدونم همیشه چشم به راهمی
     
#32 | Posted: 29 Mar 2011 12:50
اینم شعر بخاطر دوست عزیزم
نه كسی كـه مـرا در دل شب نـاز كند
نه كسی همدم من تا در دل شب شكوه آغاز كنم
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت بـرون خـواهـم خفت
=============
می خوابم تـا تـو را در خواب ببینم
بیشتر می خوابم كه بیشترت در خواب ببینم
اگـر بـدانم مردگان هـم خواب می بینند
میمیرم تا تورا همیشه در خواب ببینم
=============
از كوی تو تند خو سفر خواهم كرد
وز خوی تو خلق را خبر خواهم كرد
از حور تو سر به سنگ ها خواهم زد
وز دست تو خاك ها بسر خواهم كرد
(صافی اصفهانی)
     
#33 | Posted: 18 Apr 2011 16:18
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کآهنگ چرا داشت به دشت
نا گه از وحشت، پر ولوله گشت

وان شبان، بیم زده، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سال ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت: "کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی"

گفت: "ما بنده ی درگاه تو ایم
تا که هستیم هواخواه تو ایم

بنده آماده، بگو فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم"

این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدم از دست نداد

در دل خویش چو این رأی گزید
پر زد و دورترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت

گرچه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز
(می گویند که زاغ سیصد سال عمر می کند)

پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جای گزین

از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود!

عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است!

چیست سرمایه ی این عمر دراز
رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ گفت ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه؟، کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها را ست فراوان تأثیر

باد ها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خواران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است
چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم
و ندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده ی الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست

آن چه آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود، اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنین الوان است
لایق حضرت این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند!

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی!

گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود
     
#34 | Posted: 27 Apr 2011 12:14
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

================
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

***

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك تار مو سپيد!

***

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

بگريست هاي هاي!

***

درياي خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

از دور مي شنيد

***

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود

يك مشت آرزو...!
     
#35 | Posted: 28 Apr 2011 13:36
سترون

سياهي از درون كاهدود پشت درياها
بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشكي آويزان
به دنبالش سياهيهاي ديگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
سياهي گفت
اينك من، بهين فرزند درياها
شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم كرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
نبينم ... واي ... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
ديگر اين
همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد
ولي پ ير دروگر با لبخندي افسرده
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
خروش رعد غوغا كرد ، با فرياد غول آسا
غريو از تشنگانم برخاست
باران است ... هي ! باران
پس از هرگز ... خدا را شكر ... چندان بد نشد آخر
ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
تحمل كن پدر ... بايد تحمل كرد
مي دانم
تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
ولي باران نيامده
پس چرا باران نمي آيد ؟
نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم كرد
صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آيا اين
همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد ؟
و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
     
#36 | Posted: 28 Apr 2011 17:04
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

دل من اگر شکستی به فدای چشم مستت ...
     
#37 | Posted: 3 May 2011 09:07
هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و از فراز کوه ساران
از سکوت شاخه های سر فراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین، از آسمان ، از ابر و مه ، از بادو و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
میخراشد قلب صاحب مرده ای را سوز و سازی
سازنه، دردی ، فقانی ، ناله ای ، اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر
میزند پر بر سر و دیوار ظلمت میزند سر
ناله میپیچد بدامان سکوت مرگ گستر :
این منم ! فرزند مسلول تو... مادر ، باز کن در
بازکن در بازکن ... تا بینمت یکبار دیگر!

چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم بدیده آستینم
کو بکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم !
اشک من در وادی آوارگان آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
بازکن ! مادر ، ببین از بادۀ خون مستم آخر!
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر!

آخر ای مادر... زمانی من جواني شاد بودم
سر بسر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مَهرویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت، فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لا له گون شد سر بسر ، از خون سینه ، بستر من
خاک گور زندگی شد ، در به در خاکستر من
پاره شد در جنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه! چه دانی سل چها کرده است بامن! من چه می گویم
همنفس بامرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده!

این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم !
زآستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گودم ، زیبم !
ناله های محزون حبیبم : لخته های خون طبیبم
کشته شد ! تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ، افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیدۀ من
بین چسان خون میچکد از دامنش بر دیدۀ من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم!
گر که شیر توست ، مادر... بیگناهم ، کن حلالم!

آسمان ! ای آسمان... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر ببالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر ! چه سنگین بود باری که بردم
خون چرا قی میکنم مادر؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ! تک سرفه ها!فلبم تبه شد مرد ، مردم
بس کنید آخر خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ، روز رفته، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم!
سرفه ها محض خدا خاموش میخواهم بخوابم !

عشقها ! ای خاطرات ، ای آرزوهای جوانی!
اشکها ، فریادها ، ای نغمه های زندگانی!
سوزها ، افسانه ها ، ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دودست استخوانی!
آخر، امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
گرچه پود از تار دل، تار دل از پود گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی در هم شکسته
میخزم باسینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالباس عقد خود پیچد بدور پیکر من
تا نبیند بی کفن ، فرزند خودرا ، مادر من

پرسه میزنند سرگران بر دیدگان تار خوابش
تا سحر نالید خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریا زد، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ، خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش:
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
میخورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لا شۀ مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریا او از دامن دل میکشد پر:
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ، باز کن در!
باز کن ، از پافتادم...آخ ...مادر...ما...د...ر

(كارو)

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیدست کار
که تخت کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
     
#38 | Posted: 4 May 2011 13:34
خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
     
#39 | Posted: 5 May 2011 12:01
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم
کوچه باغ سکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان میکشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمنک از آبکند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی که پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
می فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر
راه بود و راه
این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خکی
برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پکی
و سکوت سکت آرام
که غم آور بود و بی فرجام
راه می رفتم و من با خویشتن گهگاه می گفتم
کو ببینم ، لولی ای لولی
این تویی ایا بدین شنگی و شنگولی
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر نرمک سیلی صوتی
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
همنشین و غمگسارش برف
مانده دور از کاروان کوچ
لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف
بیکران وحشت انگیزی ست
وین سکوت پیر سکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در کجاییها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بی نشانیها فرو برده نشانها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
کس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت ایین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
و آن که من می کردم ، ایین بود
اینک اما ، آه
ای شب سنگین دل نامرد
لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد
باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابکیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
که بر آنها می نهادم پای
گاهگه با خویش می گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟
4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
من ولیکن باز
شادمان بودم
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
زیر پایم برفهای پک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت
شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت
5
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد ‌لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست
     
#40 | Posted: 12 May 2011 14:43
alireza6311:
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

ممنون از ایت شعر...احساس قشنگ و غمناکی در تمام شعر بود..
.
.
چقدر دیر رسیدم. ]زمان که زود ندارد[
گرفته آتش مغزم ]اگرچه دود ندارد[

جهان معا/ دله من مُرد، حساب های تو جبر است
اگر که «بود » ندارد، اگر «نبود » ندارد!

تمام فلخفه ی تو! تمام خفسطه ی من!!
خدای خوب و بزرگی ست ] ولی وجود ندارد [

شبیه خانه ی گنگی که بسته است به هر فعل
در خروج ندارد، در ورود ندارد

نِشسته و می خشکد، نِشسته و می خشکد
شبیه دریایی که دوبار رود ندارد!!

نوشته بر تن تندت: چقدر دیر رسیدی.
نوشته بر سر قبرم که گریه سود ندارد

پرنده ی بدبختی به شیشه می خورد از تو
...و اوج قصّه همین بود ]ولی فرود ندارد![

چگونه حرف شود با صدای پوست و ش قّال
که توی قافیه هایش «تن کبود » ندارد

نشسته و می خشکد، نشسته و می خشکد
نشسته و می خشکد ... ] خدا وجود ندارد [

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
مهم نیست
از کجا آمده‌ای
یا به کجا می‌روی
من تو را
به هر جهت
دوست دارم.
     
صفحه  صفحه 4 از 101:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  97  98  99  100  101  بعدی » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / غم انگيز ترين شعر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.