| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

siavash kasrai | سیاوش کسرایی

صفحه  صفحه 15 از 29:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  28  29  پسین »  
#141 | Posted: 16 Aug 2011 11:14
« نوزاد »

بعد از هجوم رعد که در پنجه می شکست
دیوار داربست زمان را در آٍمان
فریادهای آن زن بی تاب بینوا
کم کم فرو نشست
وین مژده ناگهان
چون برق در محله ما بال و پر گرفت
ایران زن عقیم
آورد بچه ای
روشن شد عاقبت
امشب چراغ خانه آن مرد جوشکار
در پهنه مشوش نیلاب آسمان
فریاد کودکی
چون غنچه ای سفید به باران سلام کرد

لیوتم لیوه!
     
#142 | Posted: 16 Aug 2011 11:21
« رفتگر »

دیگر نه قامتی است اگر می رود به راه
طرح مشوشی است
چین خورده تابدار
جاروب می کشد
گویا که طرح خود را بر پرده غبار
تصحیح می کند

لیوتم لیوه!
     
#143 | Posted: 18 Aug 2011 08:33
« یاد دوست »

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
او بود و دست بسته او دستگیر ما
یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما

لیوتم لیوه!
     
#144 | Posted: 18 Aug 2011 08:34
« ویتنامی دیگر »

با آن همه سلاح
با آن همه ستوه
با آن همه گلوله که بر پیکر تو ریخت
ارنستو
این بار هم دروغ در آمد هلاک تو
آنان که تند تند تو را خاک می کنند
آنان که زهر خند به لب دست خویش را
با گوشه های پرچم تو پاک می کنند
که : دیگر تمام شد دنیا به کام شد
تاریک طالعان تبه کار بی دلبند
خامان غافل اند
تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است
تو زنده ای هنوز که باروت زنده است
تو در درون هلهله های دلاوران
تو در میان زمزمه دختران کوه
در شعر و در شراب و شبیخون تو زنده ای
آوازه خوان گذشت و لیکن ترانه اش
گل می کند به دامنه کوهپایه ها
خورشید های شب زده بیدار می شوند
یک روز از کمینگه تاریک سایه ها
مردی و یک تفنگ
مردی و کولهباری از نان و از غرور
آزاده ای گشاده جبین قامت استوار
یک روز بر وزارت کوبا نشسته تند
روز دگر به خون
در سنگر بولیوی دور از دیار یار
آه ای پلنگ قله آه ای عقاب اوج
گر آفرین خلقی شایسته تو بود
مرگی بدین بلندی بایسته تو بود
آه ای بزرگ امید
اینک که مرگ می بردت بر سمند خویش
این گونه کامیاب
این گونه پر شتاب
گر آرزوی دیر رست را سراغ نیست
در قلب ما بجوی
آتش
آهن
ویرانگی و خشم
در قلب ما ببین کهویتنام دیگری است

لیوتم لیوه!
     
#145 | Posted: 28 Aug 2011 12:17
« پیش از بیداری شهر »

سنگ را می ترکاند سرما
ولی آنان که ز سنگند سمج تر بر جا
خیل بی کارانند
کز دم صبح سر میدانگاه
روز را منتظرند
حرفشان با هم نیست
هیچشان ماتم نیست
روی یک دایره تنگ به هم می لولند
و بخارات نفس هاشان گرم
پیله ای می تند آنان را سست
که به زنگ شتری می ریزد
و شتهرها گذرانند شبح وار ز خلوتکده ای
خالکوبی شده از نور چراغانی چند

لیوتم لیوه!
     
#146 | Posted: 28 Aug 2011 12:20
« سرود »

آفتاب
ایستاده در میان آسمان
سایه را لبان تشنه زمین میکده است
بر گیاه و سنگ و آدمی
نیست سایبان دیگری
غیر چتر زرد آفتاب
روی خاک قاچ خورده آن چه سبز می شود
ساقه های تشنگی است
خشت ها و خانه ها است
جوی ها
نای های نغمه ساز غلغل آفرین
گربههای مرده در گلو گرفته اند
ور صدایی از کنار گوشه ها به پاست
باد نیست
خش خش زبان خشک و خاکی درختهاست
در تمام شهر آب
خواب چشمهای بازمانده
شور قصه های تو به تو
واژه لب نیامده پریده است
ابرهای بی ثمر
ابرهای دوره گرد در به در
پرده می کشند روی زخم چشم شهر
ای سرود چشمه سار
ای نوای جاری و نهفته در عروق سرزمین من
ای خروش انفجار
در کدام گوشه بر کدام سنگ عاقبت
می دهی شکاف
با کدام نغمه چنگ خویش ساز می کنی ؟

لیوتم لیوه!
     
#147 | Posted: 28 Aug 2011 12:21
« یک ضرب »


من به جرمی که چرا کبریتی گیراندم
یا به یک لیوان آب
تشنه کامان را مهمان کردم
صورتم نقش پذیرنده سیلی گشته است
سر هر رهگذر تاریکی
تا به خود می پیچم سخت گریبان مرا می گیرند
سر من می شکنند
می درانند به تن جامه من
و مرا از همه جا می رانند
حیف
من رفیقانم را کم دارم
و ندارم من جز غیظ و غرور
زیر این جامه سلاحی دیگر
و کسان می دانند
که مرا تنها وسط معرکه انداخته اند
که در این مهلکه انداخته اند
من به اندازه این جثه و جان
من به اندازه این نا و نفس
می توانم جنگید
ولی این یک تنه جنگیدن ها کافی نیست
نه نه کاری نیست
من رفیقانم را کم دارم که سر هر گذری دیگر با اوباشانی دیگر
دست در کار زد و خوردی خونین هستند
و دم چاقوشان
می برد سینه و تاریکی را با یک ضرب

لیوتم لیوه!
     
#148 | Posted: 28 Aug 2011 12:22
« ایینه را بیفکن »

زیبای من گریستنت چیست ؟
زشت اگر نماید
ایینه بر خطا است
ایینه راست نیست
ایینه ها نی اند دگر چشم نکته بین
ایینه ها زبان خبر چینی اند و بس
عریان مکن برابر ایینه راز خویش
تا بر تو پرده ها ندرد پیش چشم کس
بالای خود در اینه مشکن به های ها ی
تصویر غم غمت را هر دم فزون کند
گیسو به رخ میز و ز درد این چنین متاب
دستی بر آر کاینه را واژگون کند
ایینه را بیافکن تا رو به هم نهیم
باشد به دست خویش مداوای هم کنیم
وان دست را که اینه دار ملال توست
زان پیش تر که مشت برآرد قلم کنیم
ایینه می نماید اشک تو را به تو
اما دری به روی درون می گشایدت ؟
ایینه حال را همه تصویر می کند
فردای آرزو را کی می نمایدت ؟
زیبای من بگو
دیگر بگو گریستنت چیست ؟
بیرون ز اینه
ایا دمی هوای منت نیست ؟

لیوتم لیوه!
     
#149 | Posted: 28 Aug 2011 12:23
« شکار »

پیکان سرخ ماهی کوچک
می دوخت ابر پاره را با وصله آبی
وز کاسه ای تا جاودان بی ته
روح مرا چون سنگ سنگینی به گود آسمان می برد
آن جا زمین گم بود
آن جا زمان چون حبه قندی آب میگردید
جان بود و بی مرگی
پر بود و آزادی
و پنجه های تیز خواهش های من در کار
انگشت سرد ماهی کوچک
انگشت خون آلود
با یک برش نقش خیالم را درید از هم
از سینه مجروح آب نیلگون می رفت
دود کلاغان یک سره در چشم آتش مرده خورشید
شب بود و من چون گربه ای نومید
آرام در پاشویه های حوض می گشتم

لیوتم لیوه!
     
#150 | Posted: 28 Aug 2011 12:25
« ماه و دیوانه »

از صدایی گنگ
خواب شیرینم پرید از سر
باز زندان بود و خاموشی
و صدای گامهای پاسبانان بر فراز بام
و تکاپوهای نامعلوم این هم حنجره من مرد دیوانه
در میان روزن پر میله و مهتاب
پیش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را می خواند و با من زیر لب می گفت
گوش کن
من کلیدی از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم کرد
ماه پنهان گشت و او را من به جایش بازگردانم
پیر مرد پاکدل قرقرکنان خوابید
و مرا بگذاشت با خار خیال خویش
زودتر ای کاش
ماه را می خواند
دیرتر ای کاش برمی خاستم از خواب

لیوتم لیوه!
     
صفحه  صفحه 15 از 29:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / siavash kasrai | سیاوش کسرایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.