| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی

صفحه  صفحه 1 از 40:  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  بعدی »  
#1 | Posted: 16 Jan 2012 18:35
خداوندا در توفیق بگشای
نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید
زبانی کافرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز
زبانم را ثنای خود در آموز

به داودی دلم را تازه گردان
زبورم را بلند آوازه گردان

عروسی را که پروردم به جانش
مبارک روی گردان در جهانش

چنان کز خواندنش فرخ شود رای
ز مشک افشاندش خلخ شود جای

سوادش دیده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد

مفرح نامهٔ دلهاش خوانند
کلید بند مشکل هاش دانند

معانی را بدو ده سربلندی
سعادت را بدو کن نقش‌بندی

به چشم شاه شیرین کن جمالش
که خود بر نام شیرینست فالش

نسیمی از عنایت یار او کن
ز فیضت قطره‌ای در کار او کن

چو فیاض عنایت کرد یاری
بیارای کان معنی تا چه داری


خسرو و شیرین
لیلی و مجنون
هفت پیکر
شرف نامه
خردنامه
مخزن الاسرار

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#2 | Posted: 16 Jan 2012 18:42
آغاز داستان خسرو و شیرین:

چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد
که بودش داستانهای کهن یاد

که چون شد ماه کسری در سیاهی
به هرمز داد تخت پادشاهی

جهان افروز هرمز داد می‌کرد
به داد خود جهان آباد می‌کرد

همان رسم پدر بر جای می‌داشت
دهش بر دست و دین بر پای می‌داشت

نسب را در جهان پیوند می‌خواست
به قربان از خدا فرزند می‌خواست

به چندین نذر و قربانش خداوند
نرینه داد فرزندی چه فرزند

گرامی دری از دریای شاهی
چاغی روشن از نور الهی

مبارک طالعی فرخ سریری
به طالع تاجداری تخت‌گیری

پدر در خسروی دیده تمامش
نهاده خسرو پرویز نامش

از آن شد نام آن شهزاده پرویز
که بودی دایم از هر کس پر آویز

گرفته در حریرش دایه چون مشک
چو مروارید تر در پنبه خشک

رخی از آفتاب اندوه کش تر
شکر خندیدنی از صبح خوشتر

چو میل شکرش در شیر دیدند
به شیر و شکرش می پروریدند

به بزم شاهش آوردند پیوست
بسان دسته گل دست بر دست

چو کار از مهد با میدان فتادش
جهان از دوستی در جان نهادش

بهر سالی که دولت می‌فزودش
خرد تعلیم دیگر می‌نمودش

چو سالش پنج شد در هر شگفتی
تماشا کردی و عبرت گرفتی

چو سال آمد به شش چون سرو می‌رست
رسوم شش جهت را باز می‌جست

چنان مشهور شد در خوبروئی
که مطلق یوسف مصرست گوئی

پدر ترتیب کرد آموزگارش
که تا ضایع نگردد روزگارش

بر این گفتار بر بگذشت یک چند
که شد در هر هنر خسرو هنرمند

چنان قادر سخن شد در معانی
که بحری گشت در گوهرفشانی

فصیحی کو سخن چون آب گفتی
سخن با او به اصطرلاب گفتی

چو از باریک بینی موی می‌سفت
به باریکی سخن چون موی می‌گفت

پس از نه سالگی مکتب رها کرد
حساب جنگ شیر و اژدها کرد

چو بر ده سالگی افکند بنیاد
سر سی سالگان می‌داد بر باد

بسر پنجه شدی با پنجه شیر
ستونی را قلم کردی به شمشیر

به تیر از موی بگشادی گره را
به نیزه حلقه بربودی زره را

در آن آماج کو کردی کمان باز
ز طبل زهره کردی طبلک باز

کسی کو ده کمان حالی کشیدی
کمانش را به حمالی کشیدی

ز ده دشمن کمندش خام‌تر بود
ز نه قبضه خدنگش تام‌تر بود

بدی گر خود بدی دیو سپیدی
به پیش بید برگش برگ بیدی

چو برق نیزه را بر سنگ راندی
سنان در سینه خارا نشاندی

چو عمر آمد به حد چارده سال
بر آمد مرغ دانش را پر و بال

نظر در جستنیهای نهان کرد
حساب نیک و بدهای جهان کرد

بزرگ امید نامی بود دانا
بزرگ امید از عقل و توانا

زمین جو جو شده در زیر پایش
فلک را جو به جو پیموده رایش

به دست آورده اسرار نهانی
کلید گنجهای آسمانی

طلب کردش به خلوت شاهزاده
زبان چون تیغ هندی بر گشاده

جواهر جست از آن دریای فرهنگ
به چنگ آورد و زد بر دامنش چنگ

دل روشن به تعلیمش برافروخت
وزو بسیار حکمتها در آموخت

ز پرگار زحل تا مرکز خاک
فرو خواند آفرینش‌های افلاک

به اندک عمر شد دریا درونی
به هر فنی که گفتی ذو فنونی

دل از غفلت به آگاهی رسیدش
قدم بر پایه شاهی رسیدش

چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرار
نهانی‌های این گردنده پرگار

ز خدمت خوشترش نامد جهانی
نبودی فارغ از خدمت زمانی

جهاندار از جهانش دوستر داشت
جهان چبود ز جانش دوستر داشت

ز بهر جان درازیش از جهان شاه
ز هر دستی درازی کرد کوتاه

منادی را ندا فرمود در شهر
که وای آن کس که او بر کس کند قهر

اگر اسبی چرد در کشتزاری
و گر غصبی رود بر میوه داری

و گر کس روی نامحرم به بیند
همان در خانه ترکی نشیند

سیاست را ز من گردد سزاوار
بر این سوگندهائی خورد بسیار

چو شه در عدل خود ننمود سستی
پدید آمد جهان را تندرستی

خرابی داشت از کار جهان دست
جهان از دستکار این جهان رست

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#3 | Posted: 16 Jan 2012 18:45
عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز:

قضا را از قضا یک روز شادان
به صحرا رفت خسرو بامدادان

تماشا کرد و صید افکند بسیار
دهی خرم ز دور آمد پدیدار

به گرداگرد آن ده سبزه نو
بر آن سبزه بساط افکنده خسرو

می‌سرخ از بساط سبزه می‌خورد
چنین تا پشت بنمود این گل زرد

چو خورشید از حصار لاجوردی
علم زد بر سر دیوار زردی

چو سلطان در هزیمت عود می‌سوخت
علم را می‌درید و چتر می‌دوخت

عنان یک رکابی زیر می‌زد
دو دستی با فلک شمشیر می‌زد

چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب
چو نیلوفر سپر افکند بر آب

ملک زاده در آن ده خانه‌ای خواست
ز سر مستی در او مجلس بیاراست

نشست آن شب بنوشانوش یاران
صبوحی کرد با شب زنده‌داران

سماع ارغنونی گوش می‌کرد
شراب ارغوانی نوش می‌کرد

صراحی را ز می پر خنده می‌داشت
به می جان و جهان را زنده می‌داشت

مگر کز توسنانش بدلگامی
دهن بر کشته‌ای زد صبح بامی

وز این غوری غلامی نیز چون قند
ز غوره کرد غارت خوشه‌ای چند

سحرگه کافتاب عالم افروز
سرشب را جدا کرد از تن روز

نهاد از حوصله زاغ سیه پر
به زیر پر طوطی خایه زر

شب انگشت سیاه از پشت براشت
ز حرف خاکیان انگشت برداشت

تنی چند از گران جانان که دانی
خبر بردند سوی شه نهانی

که خسرو و دوش بی‌رسمی نمود است
ز شاهنشه نمی‌ترسد چه سوداست

ملک گفتا نمی‌دانم گناهش
بگفتند آنکه بیداد است راهش

سمندش کشتزار سبز را خورد
غلامش غوره دهقان تبه کرد

شب از درویش بستد جای تنگش
به نامحرم رسید آواز چنگش

گر این بیگانه‌ای کردی نه فرزند
ببردی خان و مانش را خداوند

زند بر هر رگی فصاد صد نیش
ولی دستش بلرزد بر رگ خویش

ملک فرمود تا خنجر کشیدند
تکاور مرکبش را پی بریدند

غلامش را به صاحب غوره دادند
گلابی را به آبی شوره دادند

در آن خانه که آن شب بود رختش
به صاحبخانه بخشیدند تختش

پس آنگه ناخن چنگی شکستند
ز روی چنگش ابریشم گسستند

سیاست بین که می‌کردند ازین پیش
نه با بیگانه با دردانه خویش

کنون گر خون صد مسکین بریزند
ز بند قراضه برنخیزند

کجا آن عدل و آن انصاف سازی
که با فرزند از اینسان رفت بازی

جهان ز آتش پرستی شد چنان گرم
که بادا زین مسلمانی ترا شرم

مسلمانیم ما او گبر نام است
گر این گبری مسلمانی کدام است

نظامی بر سرافسانه شوباز
که مرغ بند را تلخ آمد آواز

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#4 | Posted: 16 Jan 2012 18:48
شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر:

چو خسرو دید کان خواری بر او رفت
به کار خویشتن لختی فرو رفت

درستش شد که هرچ او کرد بد کرد
پدر پاداش او بر جای خود کرد

به سر بر زد ز دست خویشتن دست
و زان غم ساعتی از پای ننشست

شفیع انگیخت پیران کهن را
که نزد شه برند آن سرو بن را

مگر شاه آن شفاعت در پذیرد
گناه رفته را بر وی نگیرد

کفن پوشید و تیغ تیز برداشت
جهان فریاد رستاخیز برداشت

به پوزش پیش می‌رفتند پیران
پس اندر شاهزاده چون اسیران

چو پیش تخت شد نالید غمناک
به رسم مجرمان غلطید بر خاک

که شاها بیش ازینم رنج منمای
بزرگی کن به خردان بر ببخشای

بدین یوسف مبین کالوده گرگست
که بس خردست اگر جرمش بزرگست

هنوزم بوی شیر آید ز دندان
مشو در خون من چون شیر خندان

عنایت کن که این سرگشته فرزند
ندارد طاقت خشم خداوند

اگر جرمیست اینک تیغ و گردن
ز تو کشتن ز من تسلیم کردن

که برگ هر غمی دارم درین راه
ندارم برگ ناخشنودی شاه

بگفت این و دگر ره بر سر خاک
چو سایه سر نهاد آن گوهر پاک

چو دیدند آن گروه آن بردباری
همه بگریستند الحق بزاری

وزان گریه که زاری بر مه افتاد
ز گریه هایهائی بر شه افتاد

که طفلی خرد با آن نازنینی
کند در کار از اینسان خرده‌بینی

به فرزندی که دولت بد نخواهد
جز اقبال پدر با خود نخواهد

چه سازد با تو فرزندت بیندیش
همان بیند ز فرزندان پس خویش

به نیک و بد مشو در بند فرزند
نیابت خود کند فرزند فرزند

چو هرمز دید کان فرزند مقبل
مداوای روان و میوه دل

بدان فرزانگی واهسته رائیست
بدانست او که آن فر خدائیست

سرش بوسید و شفقت بیش کردش
ولیعهد سپاه خویش کردش

از آن حضرت چو بیرون رفت خسرو
جهان در ملک داد آوازه نو

رخش سیمای عدل از دور می‌داد
جهانداری ز رویش نور می‌داد

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#5 | Posted: 16 Jan 2012 18:50
به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را:

چو آمد زلف شب در عطر رسائی
به تاریکی فرو شد روشنائی

برون آمد ز پرده سحر سازی
شش اندازی بجای شیشه بازی

به طاعت خانه شد خسرو کمر بست
نیایش کرد یزدان را و بنشست

به برخورداری آمد خواب نوشین
که بر ناخورده بود از خواب دوشین

نیای خویشتن را دید در خواب
که گفت ای تازه خورشید جهان تاب

اگر شد چار مولای عزیزت
بشارت می‌دهم بر چار چیزت

یکی چون ترشی آن غوره خوردی
چو غوره زان ترشروئی نکردی

دلارامی تو را در بر نشیند
کزو شیرین‌تری دوران نبیند

دوم چون مرکبت را پی بریدند
وزان بر خاطرت گردی ندیدند

به شبرنگی رسی شبدیز نامش
که صرصر درنیابد گردگامش

سیم چون شه به دهقان داد تختت
وزان تندی نشد شوریده بختت

به دست آری چنان شاهانه تختی
که باشد راست چون زرین درختی

چهارم چون صبوری کردی آغاز
در آن پرده که مطرب گشت بی‌ساز

نوا سازی دهندت بار بدنام
که بر یادش گوارد زهر در جام

به جای سنگ خواهی یافتن زر
به جای چار مهره چار گوهر

ملک‌زاده چو گشت از خواب بیدار
پرستش کرد یزدان را دگر بار

زبان را روز و شب خاموش می‌داشت
نمودار نیارا گوش می‌داشت

همه شب با خردمندان نخفتی
حکایت باز پرسیدی و گفتی

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#6 | Posted: 16 Jan 2012 18:57
حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

ندیمی خاص بودش نام شاپور
جهان گشته ز مغرب تالهاور

ز نقاشی به مانی مژده داده
به رسامی در اقلیدس گشاده

قلم زن چابکی صورتگری چست
که بی کلک از خیالش نقش می‌رست

چنان در لطف بودش آبدستی
که بر آب از لطافت نقش بستی

زمین بوسید پیش تخت پرویز
فرو گفت این سخنهای دلاویز

که گر فرمان دهد شاه جهانم
بگویم صد یک از چیزی که دانم

اشارت کرد خسرو کی جوانمرد
بگو گرم و مکن هنگامه را سرد

زبان بگشاد شاپور سخنگوی
سخن را بهره داد از رنگ و از بوی

که تا گیتیست گیتی بنده بادت
زمانه سال و مه فرخنده بادت

جمالت را جوانی هم نفس با
همیشه بر مرادت دسترس باد

غمین باد آنکه او شادت نخواهد
خراب آنکس که آبادت نخواهد

بسی گشتم درین خرگاه شش طاق
شگفتی‌ها بسی دیدم در آفاق

از آن سوی کهستان منزلی چند
که باشد فرضه دریای دریند

زنی فرماندهست از نسل شاهان
شده جوش سپاهش تا سپاهان

همه اقلیم اران تا به ارمن
قرر گشته بر فرمان آن زن

ندارد هیچ مرزی بی‌خرابی
همه دارد و مگر تختی و تاجی

هزارش قلعه بر کوه بلند است
خزینه‌اش را خدا داند که چند است

ز جنس چارپا چندان که خواهی
به افزونی فزون از مرغ و ماهی

ندارد شوی و دارد کامرانی
به شادی می‌گذارد زندگانی

ز مردان بیشتر دارد سترکی
مهین بانوش خوانند از بزرگی

شمیرا نام دارد آن جهانگیر
شمیرا را مهین بانوست تفسیر

نشست خویش را در هر هوائی
به هر فصلی مهیا کرده جائی

به فصل گل به موقان است جایش
که تا سرسبز باشد خاک پایش

به تابستان شود بر کوه ارمن
خرامد گل به گل خرمن به خرمن

به هنگام خزان آید به ابخاز
کند در جستن نخجیر پرواز

زمستانش به بردع میل چیر است
که بردع را هوای گرمسیر است

چهارش فصل ازینسان در شمار است
به هر فصلی هوائیش اختیار است

نفس یک یک به شادی می‌شمارد
جهان خوش خوش به بازی می‌گذارد

درین زندانسرای پیچ بر پیچ
برادرزاده‌ای دارد دگر هیچ

پری دختی پری بگذار ماهی
به زیر مقنعه صاحب کلاهی

شب افروزی چو مهتاب جوانی
سیه چشمی چو آب زندگانی

کشیده قامتی چون نخل سیمین
دو زنگی بر سر نخلش رطب چین

ز بس کاورد یاد آن نوش لب را
دهان پر آب شکر شد رطب را

به مروارید دندانهای چون نور
صدف را آب دندان داده از دور

دو شکر چون عقیق آب داده
دو گیسو چون کمند تاب داده

خم گیسوش تاب از دل کشیده
به گیسو سبزه را بر گل کشیده

شده گرم از نسیم مشک بیزش
دماغ نرگس بیمار خیزش

فسونگر کرده بر خود چشم خود را
زبان بسته به افسون چشم بد را

به سحری کاتش دلها کند تیز
لبش را صد زبان هر صد شکر ریز

نمک دارد لبش در خنده پیوست
نمک شیرین نباشد وان او هست

تو گوئی بینیش تیغیست از سیم
که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم

ز ماهش صد قصب را رخنه یابی
چو ماهش رخنه‌ای بر رخ نه یابی

به شمعش بر بسی پروانه بینی
زنازش سوی کس پروانه بینی

صبا از زلف و رویش حله‌پوش است
گهی قاقم گهی قندز فروش است

موکل کرده بر هر غمزه غنجی
زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی

رخش تقویم انجم را زده راه
فشانده دست بر خورشید و بر ماه

دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز
بر آن پستان گل بستان درم ریز

ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد
که لعل اروا گشاید در بریزد

نهاده گردن آهو گردنش را
به آب چشم شسته دامنش را

به چشم آهوان آن چشمه نوش
دهد شیرافکنان را خواب خرگوش

هزار آغوش را پر کرده از خار
یک آغوش از گلشن ناچیده دیار

شبی صد کس فزون بیند به خوابش
نه بیند کس شبی چون آفتابش

گر اندازه ز چشم خویش گیرد
برآهوئی صد آهو بیش گیرد

ز رشک نرگس مستش خروشان
به بازار ارم ریحان فروشان

به عید آرای ابروی هلالی
ندیدش کس که جان نسپرد حالی

به حیرت مانده مجنون در خیالش
به قایم رانده لیلی با جمالش

به فرمانی که خواهد خلق را کشت
به دستش ده قلم یعنی ده انگشت

مه از خوبیش خود را خال خوانده
شب از خالش کتاب فال خوانده

ز گوش و گردنش لولو خروشان
که رحمت بر چنان لولو فروشان

حدیثی و هزار آشوب دلبند
لبی و صد هزاران بوسه چون قند

سر زلفی ز ناز و دلبری پر
لب و دندانی از یاقوت و از در

از آن یاقوت و آن در شکر خند
مفرح ساخته سودائیی چند

خرد سرگشته بر روی چو ماهش
دل و جان فتنه بر زلف سیاهش

هنر فتنه شده بر جان پاکش
نبشته عهده عنبر به خاکش

رخش نسرین و بویش نیز نسرین
لبش شیرین و نامش نیز شیرین

شکر لفظان لبش را نوش خوانند
ولیعهد مهین بانوش دانند

پریرویان کزان کشور امیرند
همه در خدمتش فرمان پذیرند

ز مهتر زادگان ماه پیکر
بود در خدمتش هفتاد دختر

بخوبی هر یکی آرام جانی
به زیبائی دلاویز جهانی

همه آراسته با رود و جامند
چو مه منزل به منزل می‌خرامند

گهی بر خرمن مه مشک پوشند
گهی در خرمن گل باده نوشند

ز برقع نیستشان بر روی بندی
که نارد چشم زخم آنجا گزندی

بخوبی در جهان یاری ندارند
به گیتی جز طرب کاری ندارند

چو باشد وقت زور آن زورمندان
کنند از شیر چنگ از پیل دندان

به حمله جان عالم را بسوزند
به ناوک چشم کوکب را بدوزند

اگر حور بهشتی هست مشهور
بهشت است آن طرف وان لعتبان حور

مهین بانو که آن اقلیم دارد
بسی زینگونه زر و سیم دارد

بر آخر بسته دارد ره نوردی
کز او در تک نیابد باد گردی

سبق برده ز وهم فیلسوفان
چو مرغابی نترسد زاب طوفان

به یک صفرا که بر خورشید رانده
فلک را هفت میدان باز مانده

به گاه کوه کندن آهنین سم
گه دریا بریدن خیز ران دم

زمانه گردش و اندیشه رفتار
چو شب کارآگه و چون صبح بیدار

نهاده نام آن شبرنگ شبدیز
بر او عاشق‌تر از مرغ شب آویز

یکی زنجیر زر پیوسته دارد
بدان زنجیر پایش بسته دارد

نه شیرین‌تر ز شیرین خلق دیدم
نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم

چو بر گفت این سخن شاپور هشیار
فراغت خفته گشت و عشق بیدار

یکایک مهر بر شیرین نهادند
بدان شیرین زبان اقرار دادند

که استادی که در چین نقش بندد
پسندیده بود هرچ او پسندد

چنان آشفته شد خسرو بدان گفت
کزان سودا نیاسود و نمی‌خفت

همه روز این حکایت باز می‌جست
جز این تخم از دماغش برنمی‌رست

در این اندیشه روزی چند می‌بود
به خشک افسانه‌ای خرسند می‌بود

چو کار از دست شد دستی بر آورد
صبوری را به سرپائی در آورد

به خلوت داستان خواننده را خواند
بی زین داستان با وی سخن راند

بدو گفت ای به کار آمد وفادار
به کار آیم کنون کز دست شد کار

چو بنیادی بدین خوبی نهادی
تمامش کن که مردی اوستادی

مگو شکر حکایت مختصر کن
چو گفتی سوی خوزستان گذر کن

ترا باید شد چون بت‌پرستان
به دست آوردن آن بت را به دستان

نظر کردن که در دل دارد؟
سر پیوند مردم زاد دارد؟

اگر چون موم نقش می‌پذیرد
بر او زن مهر ما تا نقش گیرد

ور آهن دل بود منشین و بر گرد
خبر ده تا نکوبم آهن سرد

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#7 | Posted: 16 Jan 2012 19:07
رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین:

زمین بوسید شاپور سخندان
که دایم باد خسرو شاد و خندان

به چشم نیک بینادش نکوخواه
مبادا چشم بد را سوی او راه

چو بر شاه آفرین کرد آن هنرمند
جوابش داد کی گیتی خداوند

چو من نقش قلم را در کشم رنگ
کشد مانی قلم در نقش ارژنگ

بجنبد شخص کو را من کنم سر
بپرد مرغ کو را من کنم پر

مدار از هیچ گونه گرد بر دل
که باشد گرد بر دل درد بر دل

به چاره کردن کار آن چنانم
که هر بیچارگی را چاره دانم

تو خوشدل باش و جز شادی میندیش
که من یک دل گرفتم کار در پیش

نگیرم در شدن یک لحظه آرام
ز گوران تک ز مرغان پر کنم وام

نخسبم تا نخسبانم سرت را
نیایم تا نیارم دلبرت را

چو آتش گرز آهن سازد ایوان
چو گوهر گر شود در سنگ پنهان

برونش آرم به نیروی و به نیرنگ
چو آتش ز آهن و چون گوهر از سنگ

گهی با گل گهی با خار سازم
ببینم کار و پس با کار سازم

اگر دولت بود کارم به دستش
چو دولت خود کنم خسرو پرستش

و گر دانم که عاجز گشتم از کار
کنم باری شهنشه را خبر دار

سخن چون گفته شد گوینده برخاست
بسیج راه کرد از هر دری راست

برنده ره بیابان در بیابان
به کوهستان ارمن شد شتابان

که آن خوبان چو انبوه آمدندی
به تابستان در آن کوه آمدندی

چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود
ریاحین را شقایق پیش رو بود

گرفته سنگهای لاجوردی
ز کسوت‌های گل سرخی و زردی

کشیده بر سر هر کوهساری
زمرد گون بساطی مرغزاری

ز جرم کوه تا میدان بغرا
کشیده خط گل طغرا به طغرا

در آن محراب کو رکن عراق است
کمربند ستون انشراق است

ز خارا بود دیری سال کرده
کشیشیانی بدو در سالخورده

فرود آمد بدان دیر کهن سا
بر آن آیین که باشد رسم ابدال

سخن‌پیمای فرهنگی چنین گفت
به وقت آنکه درهای دری سفت

که زیر دامن این دیر غاریست
در و سنگی سیه گوئی سواری است

ز دشت رم گله در هر قرانی
به گشتن آید تکاور مادیانی

ز صد فرسنگی آید بر در غار
در او سنبد چو در سوراخ خود مار

بدان سنگ سیه رغبت نماید
به رغبت خویشتن بر سنگ ساید

به فرمان خدا زو گشن گیرد
خدا گفتی شگفتی دل پذیرد

هران کره کزان تخمش بود بار
ز دوران تک برد وز باد رفتار

چنین گوید همیدون مرد فرهنگ
که شبدیز آمدست از نسل آن سنگ

کنون زان دیر اگر سنگی بجوئی
نیابی گردبادش برد گوئی

وزان کرسی که خوانند انشراقش
سری بینی فتاده زیر ساقش

به ماتم داری آن کوه گل رنگ
سیه جامه نشسته یک جهان سنگ

به خشمی کامده بر سنگلاخش
شکوفه‌وار کرده شاخ شاخش

فلک گوئی شد از فریاد او مست
به سنگستان او در شیشه بشکست

خدا را گر چه عبرت‌هاست بسیار
قیامت را بس این عبرت نمودار

چو اندر چار صد سال از کم و بیش
رسد کوهی چنان را این چنین پیش

تو بر لختی کلوخ آب خورده
چرائی تکیه جاوید کرده

نظامی زین نمط در داستان پیچ
که از تو نشنوند این داستان هیچ

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#8 | Posted: 16 Jan 2012 19:22
نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول:

چو مشگین جعد شب را شانه کردند
چراغ روز را پروانه کردند

به زیر تخته‌نرد آبنوسی
نهان شد کعبتین سندروسی

بر آمد مشتری منشور بر دست
که شاه از بند و شاپور از بلا رست

در آن دیر کهن فرزانه شاپور
فرو آسود کز ره بود رنجور

درستی خواست از پیران آن دیر
که بودند آگه از چرخ کهن سیر

که فردا جای آن خوبان کدامست
کدامین آب و سبزیشان مقامست

خبر دادنش آن فرزانه پیران
ز نزهت گاه آن اقلیم گیران

که در پایان این کوه گران سنگ
چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ

سحرگه آن سهی سروان سرمست
بدان مشگین چمن خواهند پیوست

چو شد دوران سنجابی و شق دوز
سمور شب نهفت از قاقم روز

سر از البرز بر زد جرم خورشید
جهان را تازه کرد آیین جمشید

پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگیز
میان در بست شاپور سحرخیز

بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی
که با آن سرخ گلها داشت خویشی

خجسته کاغذی بگرفت در دست
بعینه صورت خسرو در او بست

بر آن صورت چو صنعت کرد لختی
بدوسانید بر ساق درختی

وز آنجا چون پری شد ناپدیدار
رسیدند آن پریرویان پریوار

به سرسبزی بر آن سبزه نشستند
گهی شمشاد و گه گل دسته بستند

گه از گلها گلاب انگیختندی
گه از خنده طبرزد ریختندی

عروسانی زناشوئی ندیده
به کابین از جهان خود را خریده

نشسته هر یکی چون دوست با دوست
نمی‌گنجد کس چون در پوست

می‌آوردند و در می‌دل نشاندند
گل آوردند و بر گل می‌فشاندند

نهاده باده بر کف ماه و انجم
جهان خالی ز دیو و دیو مردم

همه تن شهوت آن پاکیزگان را
چنان کائین بود دوشیزگان را

چو محرم بود جای از چشم اغیار
ز مستی رقصشان آورد در کار

گه این می‌داد بر گلها درودی
گه آن می‌گفت با بلبل سرودی

ندانستند جز شادی شماری
نه جز خرم دلی دیدند کاری

در آن شیرین لبان رخسار شیرین
چو ماهی بود گرد ماه پروین

به یاد مهربانان عیش می‌کرد
گهی می‌داد باده گاه می‌خورد

چو خودبین شد که دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه

به خوبان گفت کان صورت بیارید
که کرد است این رقم پنهان مدارید

بیاوردند صورت پیش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتی چند

نه دل می‌داد ازو دل بر گرفتن
نه میشایستش اندر بر گرفتن

بهر دیداری ازوی مست می‌شد
به هر جامی که خورد از دست می‌شد

چو می‌دید از هوش می‌شد دلش سست
چو می‌کردند پنهان باز می‌جست

نگهبانان بترسیدند از آن کار
کز آن صورت شود شیرین گرفتار

دریدند از هم آن نقش گزین را
که رنگ از روی بردی نقش چین را

چو شیرین نام صورت برد گفتند
که آن تمثال را دیوان نهفتند

پری زار است ازین صحرا گریزیم
به صحرای دگر افتیم و خیزیم

از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندی سوختند و در گذشتند

کواکب را به دود آتش نشاندند
جنیبت را به دیگر دشت راندند

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#9 | Posted: 16 Jan 2012 19:23
نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول:

چو مشگین جعد شب را شانه کردند
چراغ روز را پروانه کردند

به زیر تخته‌نرد آبنوسی
نهان شد کعبتین سندروسی

بر آمد مشتری منشور بر دست
که شاه از بند و شاپور از بلا رست

در آن دیر کهن فرزانه شاپور
فرو آسود کز ره بود رنجور

درستی خواست از پیران آن دیر
که بودند آگه از چرخ کهن سیر

که فردا جای آن خوبان کدامست
کدامین آب و سبزیشان مقامست

خبر دادنش آن فرزانه پیران
ز نزهت گاه آن اقلیم گیران

که در پایان این کوه گران سنگ
چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ

سحرگه آن سهی سروان سرمست
بدان مشگین چمن خواهند پیوست

چو شد دوران سنجابی و شق دوز
سمور شب نهفت از قاقم روز

سر از البرز بر زد جرم خورشید
جهان را تازه کرد آیین جمشید

پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگیز
میان در بست شاپور سحرخیز

بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی
که با آن سرخ گلها داشت خویشی

خجسته کاغذی بگرفت در دست
بعینه صورت خسرو در او بست

بر آن صورت چو صنعت کرد لختی
بدوسانید بر ساق درختی

وز آنجا چون پری شد ناپدیدار
رسیدند آن پریرویان پریوار

به سرسبزی بر آن سبزه نشستند
گهی شمشاد و گه گل دسته بستند

گه از گلها گلاب انگیختندی
گه از خنده طبرزد ریختندی

عروسانی زناشوئی ندیده
به کابین از جهان خود را خریده

نشسته هر یکی چون دوست با دوست
نمی‌گنجد کس چون در پوست

می‌آوردند و در می‌دل نشاندند
گل آوردند و بر گل می‌فشاندند

نهاده باده بر کف ماه و انجم
جهان خالی ز دیو و دیو مردم

همه تن شهوت آن پاکیزگان را
چنان کائین بود دوشیزگان را

چو محرم بود جای از چشم اغیار
ز مستی رقصشان آورد در کار

گه این می‌داد بر گلها درودی
گه آن می‌گفت با بلبل سرودی

ندانستند جز شادی شماری
نه جز خرم دلی دیدند کاری

در آن شیرین لبان رخسار شیرین
چو ماهی بود گرد ماه پروین

به یاد مهربانان عیش می‌کرد
گهی می‌داد باده گاه می‌خورد

چو خودبین شد که دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه

به خوبان گفت کان صورت بیارید
که کرد است این رقم پنهان مدارید

بیاوردند صورت پیش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتی چند

نه دل می‌داد ازو دل بر گرفتن
نه میشایستش اندر بر گرفتن

بهر دیداری ازوی مست می‌شد
به هر جامی که خورد از دست می‌شد

چو می‌دید از هوش می‌شد دلش سست
چو می‌کردند پنهان باز می‌جست

نگهبانان بترسیدند از آن کار
کز آن صورت شود شیرین گرفتار

دریدند از هم آن نقش گزین را
که رنگ از روی بردی نقش چین را

چو شیرین نام صورت برد گفتند
که آن تمثال را دیوان نهفتند

پری زار است ازین صحرا گریزیم
به صحرای دگر افتیم و خیزیم

از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندی سوختند و در گذشتند

کواکب را به دود آتش نشاندند
جنیبت را به دیگر دشت راندند

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#10 | Posted: 16 Jan 2012 19:34
نمودن شاپور صورت خسرو را بار دوم:

چو بر زد بامدادن بور گلرنگ
غبار آتشین از نعل بر سنگ

گشاد از گنج در هر کنج رازی
چو دریا گشت هر کوهی طرازی

دگر ره بود پیشین رفته شاپور
به پیش آهنگ آن بکران چون حور

همان تمثال اول ساز کرده
همان کاغذ برابر باز کرده

رسیدند آن بتان با دلنوازی
بر آن سبزه چو گل کردند بازی

زده بر ماه خنده بر قصب راه
پرند آن قصب پوشان چون ماه

نشاطی نیم رغبت می‌نمودند
به تدریج اندک اندک می‌فزودند

چو در بازی شدند آن لعبتان باز
زمانه کرد لعبت بازی آغاز

دگر باره چو شیرین دیده بر کرد
در آن تمثال روحانی نظر کرد

به پرواز اندر آمد مرغ جانش
فرو بست از سخن گفتن زبانش

بود سرمست را خوابی کفایت
گل نم دیده را آبی کفایت

به یاران بانگ بر زد کاین چه حالست
غلط می‌کرد خود را کاین خیالست

به سروی زان سهی سروان بفرمود
که آن صورت بیاور نزد من زود

به رفت آن ماه و آن صورت نهان کرد
به گل خورشید پنهان چون توان کرد

بگفت این در پری برمی‌گشاید
پری زین سان بسی بازی نماید

وز آنجا رخت بربستند حالی
ز گلها سبزه را کردند خالی

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
صفحه  صفحه 1 از 40:  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  بعدی » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Collection Of Nezami Poems | مجموعه شعرهای نظامی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.