انجمن لوتی
صفحه  صفحه 203 از 210:  « پیشین  1  ...  202  203  204  ...  209  210  پسین »
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم

 
#2,021   Posted: 11 May 2022 17:38

 0 Star

ارسالها: 1
LoveMom:
من که متنفرم از بی‌غیرتی در این داستانا. یعنی چی خوشحال بشی مامانت رو دید بزنن یا بکننش.
البته هر کس فانتیزی خودش رو داره. اما امیدوارم جو اینجا طوری نشه که همه بزنن توی کار این سبک سر یکی مثل من بی کلاه بمونه

مامان فقد برای پسرش باشه؟
 
     
  
 مرد
#2,022   Posted: 11 May 2022 18:02

 0 Star

ارسالها: 44
بیغیرتی وقتی جالبه که کار به سکس با نفر سوم نرسه
لباسای باز وقت بیرون رفتن جالبه ولی نفر سوم وارد نشه
مثل داستان مامان شکوفه صفحه 98 عالی بود داستان چون نفر سوم(مرد) وارد نشد شاهکار بود
این داستان بیرون رفتنشون با لباس باز خیلی اروتیکه
فقط نزار مامانت بره زیر یکی دیگه بشخصه این اتفاق بیفته اصلا دیگه ادامشو نمیخونم
X
 
     
  
 مرد
#2,023   Posted: 11 May 2022 18:28

 0 Star

ارسالها: 23
با اینم موافقم اینم بد نیست
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#2,024   Posted: 11 May 2022 21:18

 0 Star

ارسالها: 7
سلام دوستان عزیزوکاربران انجمن لوتی میخاستم درموردسکس بیغیرتی حرف بزنم من اهل تبریزم 42ساله زیادتوسایتهامیگردم مخصوصا انجمن لوتی وجقوانی یکماه پیش بطوراتفاقی درچت بایکی آشناشدم اهل کرج یه پسر24ساله نوشت بیغیرتم منم رفتم پیویش باهم چت کردیم خاصه روی مامانش وخواهرش بیغیرت بود بعدازدوهفته چت کردن منودعوت کردبه خونشون اولش فکرمیکردم فانتزیشه ولی بعدش فهمیدم کلاعلاقه شدیدی دارن به سکس خلاصه رفتم کرج اومددنبالم باهم رفتیم خونشون بامامان وآبجیش آشناشدیم الان دوهفته ست میگذره من 4باررفتم خونشون فقط گفتن این چیزابرای این بودکه الاناچقدرزیادشده سکس بیغیرتی /گی/نفرسومی/فانتزی /مادرپسری/سکس خانوادگی/والبته سایزکیرهای مردونه چقدرکوچک شده زودانزالی طرف هم یه نوع ازدلایل سکسی ست که مجبورمیشن به سمت بیغیرتی برن خلاصه من خیلی خوشحالم دراین انجمن تونستم به چندموردبرسم ازادمین محترم انجمن لوتی هم تشکرمیکنم
عالی
 
     
  
 مرد
#2,025   Posted: 12 May 2022 03:09

 1 Star

ارسالها: 69
R9900

عالی
 
     
  
 
#2,026   Posted: 12 May 2022 14:43

 0 Star

ارسالها: 11
Performante
منم موافقم مامانت جنده نشه ولی مثلا داستانای سکس هاش در گذشته رو برات تعریف کنه یا بعضی وقتا جوری که نخواد تو بفهمی شیطونی کنه
Saeedcuckold
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#2,027   Posted: 12 May 2022 14:59

 1 Star

ارسالها: 82
سلام هرکسی یه گرایش و علاقه ای داره ، من خودم خوندن داستانایی که راوی دیدن خیانت زن یا مامانشو نقل میکنه تحریکم میکنه ، ولی شاید یکی با داستانای بی غیرتی تحریک بشه
 
     
  
 مرد
#2,028   Posted: 12 May 2022 17:11

 1 Star

ارسالها: 270
هنرمندان__قسمت 7__تخیلی__تریسام و اروتیک__سریالی

سلام خدمت دوستان عزیز. بازم ببخشید بابت تاخیر یک هفته‌ای.

برای کسانی که یادشون ممکنه رفته باشه ، قسمت 6 اونجا تموم شد که مامان و زندایی داشتن وارد حمام میشدن و شاهین هم اونجا گیر کرده بود. (صفحه 195)
**********************************************

من خیلی زود رفتم پشت پرده. اه لعنتی پرده خیلی کوتاه بود و وقتی پشتش ایستادم ، ساق پا به پایینم کامل پیدا بود. چشمم به لباسشویی افتاد. اول تصمیم گرفتم برم روی سر لباسشویی بشینم. لباسشویی از اینا بود که درش از بالا باز میشه و خیلی کوچیک بود و درشم شیشه‌ای بود. اما نه ممکنه بشکنه. درسته وزنی نداشتم ولی خیلی ریسکش بالا بود. هر لحظه صدای مامان و زندایی به سمت حمام نزدیک و نزدیک‌تر میشد. داشتم می‌ریدم به خودم. در لحظه تصمیم گرفتم که در لباسشویی رو باز کنم و برم داخلش وایسم. آره آره این بهترین راه حل ممکن بود. خیلی زود سرش رو باز کردم و رفتم داخلش. چراغ حمام روشن شد و من تونستم کاملا پرده رو نگاه کنم. روی سطح پرده پر بود از سوراخ و زدگی‌های خیلی ریز. صورتم رو به پرده نزدیک کردم تا بتونم از سوراخای پرده اونطرف رو ببینم. اما انقدر سوراخا ریز و از هم پراکنده بود که من هیچی واقعا نمیدیدم. فقط یه بدنی رو می‌دیدم که ایستاده و به نظرم مامان هم بود. چند لحظه بعد صدای زندایی هم اومد که انگار وارد حمام شد

زندایی: آبگرمکنم زدم توی برق.
مامان: مرسی.
زندایی: چرا این شرتا و کرستا رو ننداختی توی لباسشویی؟

ای گل بگیرن در دهنت رو زنیکه گامبالو پتیاره.

مامان: لباسشویی که بابا نمیخواد. همین چهارتا تکه هست دیگه. همینجا زیر دوش میشوریم. فقط پودر دارین اینجا؟
زندایی: آره. این پشته. فقط میای کمکم کنی تا درش رو باز کنم؟ یکم سفته.

دوتایی انگار از حمام رفتن بیرون. پشت دیوار حمام یه باکس بود که همین پودر و شامپو و صابون و این چیزا داخلش بود و زندایی مثل اینکه نمی‌تونست تنهایی بازش کنه. منم تا اینا رفتن بیرون از فرصت استفاده کردم و از لباسشویی اومدم پایین و یه کلید داخل جیب شلوارم داشتم و درش آوردم و باهاش یکی از سوراخای پرده رو به قدری باز کردم که هم خودم بتونم ببینم و هم اونا متوجهش نشن. زودی کارم رو کردم و دوباره رفتم توی لباسشویی وایسادم. سوراخه فقط به قدری بود که یه چشمی از داخلش نگاه کنم. دوتاشون زود برگشتن. یه شیشه پودر دست مامان بود و شامپو و دوتا صابون دست زندایی. اومدن داخل و شیر آب رو باز کردن. از بس زندایی چاق بود که دوتاشون باهم جاشون نمیشد زیر دوش. خیلی زود زندایی مامان رو بغل گرفت و لب تو لب شدن. کاش یکم بیشتر سوراخ رو باز میکردم. خیلی ناواضح می‌دیدم. بعدش مامان زندایی رو توی بغلش برعکس کرد و شروع کرد به مالیدن شکم ژله‌ای و پستونای گنده زندایی. همینجور که داشت شکمش رو می‌مالید یه دفه صدایی مثل غرش رعد و برق و بویی بدتر از هر چی که فکرش رو کنید توی فضای کوچیک حمام پیچید. زندایی شدید گوزید. فقط من و مامان شانس آوردیم دست و پاش رو جمع نکرد و یه بارگی برینه کف حمام. معلوم نبود چی سق زده انقدر بوی گند میداد و جالبیش این بود بعد از این کارش هم یه آخیش گفت. انگار خیلی وقته توی شکمش باد جمع شده بود. داشتم خفه میشدم. مامان درجا ولش کرد. یه لحظه تونستم صورت ناز مامان رو ببینم که یه حالت حال بهم خوردگی توی صورتش موج میزنه.

مامان: مریم بیا زود این لباسا رو بشوریم که من غذا هم هنوز درست نکردم.

زندایی هیچوقت دست به آب سفید و سیاه نمیزد. اصلا بلد نبود غذا درست کنه. قبل از اینکه ما بریم خونه دایی همون کسایی که گفتم قبل ما زندگی میکردن ، زنه غذا که می‌پخته برای دایی و زندایی هم میداده و حالا هم که ما رفته بودیم افتاده بود گردن مامان. چاغال خانوم غذای بیرونم نمیخوردن و فقط خونگی. اما خودش اصلا هیچی بلد نبود. از صبح تا شب فقط بلمبونه و گوز ول بده زنبکه گوزو.

زندایی: حالا چه عجله‌ای هست.
مامان: نه دیگه بسه. دوتانون که دوبارم ارضا شدیم. منم کمرم خیلب درد گرفته. باشه واسه دفه‌های بعد.

کاملا معلوم بود که مامان فقط میخواد فرار کنه از این وضعیت. خدا رو شکر همون بغل در حمام یه لگن بود و مامان آوردش تا چهارتا لباس زیرا رو داخلش بشوره و نیازی نبود بیاد اینور پرده مثلا لگنی برداره. اینجا فقط یه لباسشویی و یه سبد از حوله کثبف بود. فقط من نمیدونم چرا کامل رو به من نمیشد تا من بتونم بالاخره کسش رو ببینم. اگه هم میشد اون تپه میومد جلوش و هیچی به هیچی. اما چند بار قشنگ لای پای زندایی رو دیدم. چیزی که دیدم وحشت ناک بود واقعا. غار بود رسما لای پاش. زنیکه حتی نمیکرد بشینه کمک مامان یه مچی دستی بزنه به شرت و سوتین خودش. مامان زودی شستشون و بعد لگن رو گذاشت بیرون جلوی حمام. زندایی در تمام مدت زیر دوش داشت پستونای گندش رو می‌مالید.

زندایی: تو یا از گوزیدن من ناراحت شدی که به خدا مگه دست منه خب؟ آدم چاقی مثل من دیگه همینه. گوز زیاد داره. یا از حرفم راجع به شاهین.
مامان: از اولی نه. از دومی ولی آره. اما خب دیگه چه کار کنیم؟ دوبار ارضا شدیم و کلی هم بهم حال دادیم خب. بسه دیگه. به خدا کمرم خیلی درد گرفته. کلی هم حال کردم و ممنونم ازت. بعد این همه واقعا نیاز داشتم.
زندایی: پس از حرفم راجع به شاهین ناراحت شدی. وگرنه حالا کو تا 3 و 4 که ناهار بخوریم. چطور الان یه دفه یادت اومد؟

حالا دیگه دوتاشون داشتن شامپو میزدن و کله مچ میزدن.

مامان: میشه انقدر بحث شاهین رو پیش نکشی تو. اصلا خجالت نمیکشی؟ شاهین همین بهمن ماه رفت توی 11 سالگی. بعد تو میخوای بیاد سکس کنه؟ اصلا بچه 11 ساله چیزی داره که تو بهش گیر دادی؟ بعدم بیاد با مامان خودش و زنداییش سکس کنه؟
زندایی: خب چه اشکالی داره؟ اتفاقا من یه دوست دارم با پسرش که 9 سالشه حال میکنه. میگه یا بچم رو می‌خوابونم روی خودم تا هی دودولش رو بماله لای پام یا خودش میخوره واسه بچش رو یا حتی میزاره بچش بخوره کسش رو.
مامان: ببخشیدا. دوست شما یا خیلی جنده تشریف داره یا بیمار حاد جنسی هست.
زندایی: بابا چی میگی تو. اتفاقا من کلی هم داستانای واقعی از مادرایی که با پسر یا دخترشون سکس کردن رو خوندم و میگن خیلیم حال....
مامان: تموم میکنی مریم یا نه؟ اگه داری میگی برم به شاهین بدم خیر. من نه جنده هستم نه انقدر بدبخت شدم برم به بچه خودم کس و کون بدم. بیا زودتر سرت رو آب بکش. دیر شد. الان داداشم و شاهین میان اصلا شک میکنن چرا هیچ غذایی درست نکردم.

وای نگو مامان به خدا من کوچیکم. اما کیرم تو رشد خوبی به سر می‌بره‌ها. آبم هنوز نمیاد ولی به خدا میتونم به اون بدن خوشگلت حال بدم. نگو. تو رو خدا نگو و قلبم رو نشکن. بیشتر از این زخم نزن رو قلبم. سقف آرزوی من تویی.

دیگه داشتن صابون میزدن و هر دوشون سکوت کرده بودن که

زندایی: بابا من وصف تو رو شنیدم خب. تو خیلی خیلی حشری بودی و هستی. خب چرا الان زود تموم کردی؟ حالا ببخشید دیگه. یه چی از دهنم در اومد واسه شاهین.

مامان: ای بابا. گیر دادیا. دیگه بسه دیگه. ‌حالا دفه بعد.‌ دو دفه ارضا شدیم بسه دیگه.

هزار بار می‌خواستم با دیدن بدن خوشگل مامان جق بزنم. اما زندایی مثل تپه میومد جلوم و رشته افکار سکسیم رو پاره میکرد. دیگه کارشون تموم بود. در حمام رو باز کردن و دوتاشون حوله‌هایی که به دیوار بغل حمام زده بودن رو برداشتن و خودشون رو خشک میکردن.

زندایی: بازم ببخشید راجع به شاهین چیزی گفتم. ولی ازت میخوام یه بار بشینی یه فیلم سوپر مامان و پسر ببینی. میفهمی چه حالی داره. حیف که من بچه ندارم
مامان: دیدم خیلیم دیدم. ولی دختر جون اینا فیلمن. فانتیزین. مگه هر چی دیدی باید انجام بدی؟ اصلا اگه هم خر بشی و بخوای انجام بدی به پاش که میرسی ، تمام دست و پات میلرزه واسه انجامش. اونا دروغن و فیلم. واقعیت فرق داره.
زندایی: پس می‌خواستی انجامش بدی حتما که میگی همه دست و پا میلرزه آره شیطون؟
مامان[با عصبانیت]: این حوله رو چی کار کنم؟

زندایی ازش گرفت و با حوله خودش از بالای پرده که فضای باز بود پرتش کرد اینور. من حواسم بود کدومش مال مامان بود و گرفتش زود و شروع کردم به بو کشیدنش. دوتاشون لباس‌هاشون رو آماده گذاشته بودن کنار در. مامان با عجله مشغول پوشیدنشون شد.

زندایی: بمیرم واسه شاهین. نمیدونه چه گوشت خوشمزه‌ای از کفش رفته واسه عقاید پوچ مامی جونش.
مامان[با عصبانیت]: خدا رو شکر که بچه نداری. چون واقعا خیلی وضعت خرابه. یا انقدر پورن دیدی که پورن و واقعیت رو قاطی کردی. چشماتو باز کن. این واقعیته. ببین مریم. اگه بفهمم به شاهین نظر داری یا بفهمم بهش گفتی که چمیدونم به مامانت دست درازی کن و اینا کلاهمون بد میره توی هما. گفته باشمت. واسه سکسم ممنون.

مامان از جلوی در حمام رفتش کنار و به سمت در خروجی رفت.

زندایی: حالا چرا برزخ میشی. به من چه. تو داری ضرر میکنی نه من. من چون دوسِت دارم واسه خودت میگم.

صدای مامان رو شنیدم که گفت پس دیگه دوست نداشته باش. چون مثل دشمنی برام با این حرفای کسشعرت.

زندایی هم چراغ ها و آبگرمکن رو خاموش کرد و رفت و صدای بستن در خروجی هم فهمیدم. من موندم و حوله مامان با اون عطر خوشش و یه حمام تاریک. صورتم رو گذاشتم توی حوله و شروع کردم به گریه کردن. چون به نظرم میومد که تمام آرزوهام کشک بود. من هرگز به سکس با مامان نخواهم رسید. اون فیلمای تریسام سکس مامان و پسر و دوس دختر پسره که داشت رو فقط به چشم یه فانتیزی میدید. یه فیلم. نه میخواست و نه اصلا می‌تونست در واقعیت انجامش بده انگار. آره آره رسما واسه فانتیزیش میخواست. چون حتی مامان و پسر تنها رو نداشت و فقط این تریسام‌ها رو داشت. وای یعنی فقط فانتیزیش بود؟ آخ چقدر قلبم درد گرفته بود از این شکست بزرگم. اما این حرف مامان یعنی چی؟ یعنی کِی میخواسته خودش رو به من بسپاره؟ نکنه همین که دوتا نقاشیم رو گذاشته بود توی دراورش ، واسه این بود که من برم و پیداشون کنم و با سکس آشنا بشم با اون فیلما و بعد..... . اما اون از کجا احتمال میداد من برم سر دراور. من که هیچوقتم بچه فضولی نبودم. وای داشتم دیوونه میشدم. اومدم بیرون و آبگرمکن رو روشن کردم و سه سوت یه دوش گرفتم با حالی خراب و گریان. لباسام رو پوشیدم و تفنگم رو برداشتم و اول رفتم توی باغ تا یکم هوا به سرم بخوره و موهام خشک بشه تا مامان شک نکنه. دلم میخواست اون حوله رو همرام آورده بودم. چه بوی خوشی داشت. بالاخره رفتم به سمت عمارت. قبل اینکه در رو باز کنم شنیدم

زندایی: خب دیگه ببخشید. حالا لب آخرم بده بهم تا ولت کنم خوشمزه من.

یکم صبر دادم. بعد شنیدم

مامان: خب دیگه راضی شدی؟ اینم سه بار ارضا.
زندایی: فعلا آره عشق من. خوشمزه من. عسل من.

دیگه حتی دلمم نمیخواست زودتر کاش رسیده بودم یا باز یه جوری می‌دیدمشون و با تن لخت مامان حال میکردم. چون دیگه فهمیده بودم همه آرزوهام نابود شدن. تا شب خیلی سعی میکردم تا ناراحتیم رو توی صورتم نشون ندم. نزدیکای 7 بود که سوار ماشین شدیم تا برگردیم. با اون ترافیک شدید قشنگ 3 ساعتی رو توی راه بودیم. مثل همیشه که با دایی بیرون میرفتیم ، من و مامان عقب نشسته بودیم. من ظهر نخوابیده بودم و داشتم با حال خرابی که داشتم درس میخوندم واسه اول هفته که امتحان داشتم. یکم باز درس خوندنه باعث شد از اون حال خراب بعد از حمام در بیام. یه بیست دقیقه‌ای بود توی راه بودیم پشت ترافیک سنگین که هی چرتم گرفته بود و سرم میوفتاد.

مامان: عزیزم سرت رو بزار روی پای مامان و راحت بخواب. اینجوری سرت درد میگیره.
دایی: شاهین دایی جون انگار خوابی و چرت میزنی؟
من: آره خیلی خوابم گرفته.
زندایی: باید می‌خوابیدی ظهر.
من: نمیشد. اول هفته امتحان دارم.
مامان: بیا بخواب عزیزم روی پام. تا خونه خیلی مونده. ترافیکم که هست.

من پشت دایی که راننده بود نشسته بودم و مامان هم سمت راست. خم شدم و سرم رو روی پای چپ مامان گذاشتم. همین که صورتم به رون پای مامان برخورد کرد حالم خراب شد. اووووف چه عطر دلفریبی داشت. انگار یه شیشه عطر خالی کرده بود روی شلوارش. مامان یه شلوار مشکی نه تنگ و نه گشاد و خیلی معمولی پوشیده بود با یه مانتو مشکی ساده. از وقتی خونه دایی زندگی میکردیم فکر کنم چون دایی خیلی مومن بود واسه بهش گیر نده متاسفانه خیلی ساده می‌پوشید. اما اون عطر خوشبوش رو که هوش رو از سر آدم رو می‌برد رو همیشه به خودش میزد. انگار روی رون پاشم خالی کرده بود شیشه عطر رو. چه پاهای گرمی داشت. نه نه من باید هر جوری هست صورتم به سمت کسش باشه. اصلا خدا رو چه دیدی شاید لبی ، دماغی یا کل صورتم رو تونستم به کسش از روی شلوار برخورد بدم. پس نقشه کشیدم. تا دایی یه نیش ترمز کوچیک زد ، وانمود کردم که دارم میوفتم کف ماشین. اصلا ترمز شدیدی نبود. اما راه دیگه واسه خاموش کردن عطش هوسم رو نداشتم. پاشدم نشستم.

مامان[با خنده]: یکم خب خودت رو بگیر. چرا شُل مَن شدی تو.
دایی: مگه چی شده؟ سوپرمن ما رو اذیت نکن خواهر.
مامان: هیچی. شما ترمز زدین داشت میوفتاد کف ماشین. اصلا نمیتونه خودش رو بگیره.
دایی: یکم تحمل کن عزیزم. متاسفانه بد ترافیکی هست. اصلا نیم ساعته 300 مترم نرفتیم. پلیسم وایساده جلو نمیزاره بندازیم از شونه خاکیه بریم. فکر میکنم جلو تصادفی چیزی شده که اینجوری قفل شده.

من بدون هیچ حرفی و با ظاهر سازی که هیچی حالیم نیست از خواب‌آلودگی ، دوتا پامو از کفشم دراوردم و یه چرخش به خودم دادم و صورتم رو کردم رو به مامان و گذاشتم روی پاش و دوتا پای خودم رو یکیش رو جمع کردم توی شکمم و اون یکی رو دیگه جانداشتم و روی کفشم پایین گذاشتمش.

مامان: بچه چرا مثل عنکبوت هی وول میخوری. یه خوابی میخوای بریا.

من باز هیچی نگفتم و از عمد مثلا خیلی خوابم میاد و دنبال یه جای گرم و نرم میگردم ، صورتم رو به رون پاش مالیدم و دست راستم رو قشنگ بردم پشت کمرش گذاشتم و دست چپم هم درازش کردم. اگه هوا خوب بود و میشد پنجره رو داد پایین خیلی خوب بود که پام رو از پنجره بدم بیرون. اما اولای اسفند بود ، نمیشد و هوا یخ بود. تمام بدنم درد گرفته بود توی این وضع. مخصوصا پام که توی شکمم جمع بود ، خواب رفته بود و کیرمم که شق کرده بود داشت شدید واسه این پای جمع شدم بهش فشار میومد. اما تن گرم مامان ارزشش رو داشت. حالا کسش از پشت شلوار شاید 7 سانتی من بود. چه بوی شکلاتی میداد اون وسط پاش. مامان همیشه عطرای قهوه و شکلاتی میزد به خودش. خدا رو شکر تاریک بود و مامان نمی‌تونست چشمام رو ببینه که مثل وزغ بازه و خیره شده به لای پاش. یکم که گذشت به نشونه اینکه دستم که پشت کمرش بود افتاده دیگه از خواب سنگین ، انداختمش پایین و روی کپل راست کونش گذاشتمش و خیلی آروم به نشونه نوازش تکونش میدادم روی کونش. احساس کردم که مامان زیرم داره خودش رو جمع و جور میکنه. آخ که چقدر دلم میخواست صورتم رو یا حداقل نوک دماغم رو واسه یه ثانیه هم که شده بزنم به کسش‌. کاش مامانم میخوابید دوتایی توی بغل هم میخوابیدیم. ولی لعنت به 206 که خیلی کوچیکه. کاش 405 یا پرشیا بود. داشتم داغون میشدم. نفهمیدم چی شد خوابم برد از خستگی زیاد. یادمه همش هم خوابای سکسی می‌دیدم. تا با یک تکون شدید ماشین از خواب پریدم. دیگه حس درد بدن هم نداشتم. چون همه جام خواب رفته بود و بی‌حس شده بودم. این دست‌انداز رو حدس زدم که باید خیابون نزدیک خونه دایی اینا باشه که تازه کنده بودنش واسه فاضلاب. اگه همونجا باشه پس دو سه تای دیگه هم هست. حدسم درست بود. دوباره ماشین شدید افتاد توی دست انداز. حتی با اون سرعت کم هم باز ماشین تکون خورد و من به بهانه این تکان شدید ، در حد یه صدم ثانیه نوک دماغم رو زدم به کس مامان. اما خیلی کم برخورد کرد. یه جورایی خودمم نفهمیدم. بار بعد بیشتر صورتم رو به کسش مالیدم. خیلی ضایع بود اما کاری بود که شد دیگه. قشنگ معلوم بود اتفاقی نبوده. مامان یه جوریش شد و تا میخواست صداش در بیاد حالا یا آی یا آه ، سریع وانمود کرد که داره صداش رو صاف میکنه و زود دستش رو گذاشت روی صورتم تا دیگه یکی دوتا دست انداز بعد صورتم اصلا تکون نخوره. اما من گرمای کسش رو حس کردم با همین برخورد. وای چه دستش گرم بود. اصلا چرا همه نقاط این زن تحرک کننده هست واقعا؟
دیگه رسیدیم. من گاییده شدم تا تونستم بیام بیرون. همه جام خشک و بی حس شده بود. امیدوار بودم پای ناز مامانی خواب نرفته باشه از سر من. اونشب با اینکه صبحش بدترین صبح عمرم بود ، ولی حالا شبی اتفاق خیلی خوبی واسم افتاد. بعد از مدتای زیادی که مامان رو اون شب دعواش با بابا توی راهرو دستمالی کردم ، این اولین اتفاق خوبم بود. مثل اون بار حال نداد. اما این بار بالاخره گرمای اون کسش رو برای یه لحظه کوتاه حس کردم. اونم با صورتم. حس خورون کس مامان رو داشتم.

روزها و ماه‌ها پشت هم میگذشتن. گاهی بازم از این اتفاقا برام پیش میومد و من خیلی حرفه‌ای پشت سرشون میزاشتم و خیلی نامحسوس یه جاهایی از بدنم رو به یه جاهای حساسی از مامان می‌مالنودم. چند بار مثل اون شب صدای آهش رو در آوردم که همیشه با مثلا صاف کردن صداش ماسمالی میکرد. اما دیگه موفق نشدم دست ، صورت یا جای دیگم رو مستقیم به کسش بمالم و اکثر این اتفاقا به ممیاش یا کونش بود. اونسال عید ، ما که تازه 6 ماه بود رفته بودیم اونجا ، تمیزکاری آنچنانی هم نداشتیم. بعد از سال بود که مامان تونست توی یه اموزشگاه خط و نقاشی به عنوان مربی کار پیدا کنه. منم دیگه همونجا میرفتم واسه ادامه دادن مسیر نقاشیم. حتی چند بار هم با خودش کلاسای یه ترمم میوفتاد. وای که چه حال خوبی داشت. وقتی میرفت پای تخته یا بوم نقاشیه آموزشی و حرف میزد و توضیح میداد یا وقتی برمیگشت و کونش سمت ما بود تا پای تخته چیزی بنویسه ، انگار روی زمین نبودم. اما عجیب می‌فهمیدم درسا رو. شاید از ترسم بود که یه موقع درسم افت نکنه و بیش از این مامان بهم شک کنه. من هر روز وضع روحیم خراب‌تر میشد و افسرده‌تر و گوشه‌گیرتر میشدم. تمام فکرم پیش تن مامان بود. جوری شده بود که مثلا داشتم راه میرفتم ، اما حواسم کاملا جای دیگه بود و داشتم تن لخت مامان رو تجسم میکردم و باهاش توی ذهنم حال میکردم. اینم از روحیه هنریم میومد که انقور تجسمم قوی شده بود. از شروع 12 سالگیم هم شدیدتر شد. فقط حواسم رو جمع میکردم ، درسم حداقل افت نکنه تا بیش از این گند بزنم. اما ترمایی که با خودش کلاسم نمیوفتاد عذابم بود. هر کاری میکردم دستگیرش بشه چقدر میخوام بکنمش نمیشد و این شکستای متوالیم داشت داغونم میکرد. مدتی بود افتاده بود توی سرم به زندایی بگم دردم چیه تا شاید بتونه کاری برام کنه. اما بارها بود که به طرایقی فهمیده بودم زندایی باز پیشنهاد لز رو به مامان میده و هر بار هم مامان یه جور بهونه مثل پریودم و کمرم درد میکنه و ... میاورد و بعد مدتی هم زندایی دیگه پیش رو نگرفت و من فهمیده بودم مثل اینکه با همون دوستش که میگفت به پسرش میده ، انگار دارن سه تایی حال میکنن. اینم اتفاقی دیده بودمشون که دوستش با ماشین آورده بودش در خونه رسونده بودش و قبل پیاده شدن زندایی ، اون فسقل بچه و زندایی و زنه باهم لب میگرفتن و دستاشون هم اون پایینا انگار می‌چرخید. واسه همین ترسیدم با این رابطه مامان و زندایی ، به زندایی بگم و باعث رخ دادن یه شر بزرگ توی خانواده بشه. حتی مامان هم دیگه نمیدیدم به خودش حال بده و خودارضایی کنه. تخت‌ها و مبل‌ها و وسایل توی خونه برای دایی بود. کلا همینا هم به کسایی که قبل ما بودن داده بود. من و مامان یه پوست تخمه هم از خونه بابا نیاوردیم. پیش خودم حدس میزدم که یه موقع میترسه مثل اون شب توی خونه بابا از کسش آب بیاد و بریزه روی تختی یا مبلی و لک بشه. چون به منم خیلی تاکید داشت که حواسم به وسایل باشه. ولی مگه میشه آخه؟ به قول زندایی توی حمام ، انقدر مامان حشری هست که حتی اونشب توی خونه هم بعد اون دعواها و حال خرابش از بابا ، باز به خودش یه حال اساسی داد ، پس الان چه کار میکنه؟ یه سوال دیگه هم داشتم که چرا توی لز با زندایی از کسش آب نریخت بیرون. هر چی توی گوگل میگشتم راجع به انزال زنا ، خیلی اون چیزی که بفهمم این اسکوئرت دقیقا چیه رو پیدا نمیکردم.
مدت زیادی بود که از بس حالم بد شده بود ، هی مامان بهم گیر میداد که چته تو و چرا به من نمیگی. منم هر بار میگفتم به خدا چیزیم نیست و چرا گیر میدی و ردش میکردم. اما نمیزاشت اصلا دایی و زندایی فضول بفهمن. مدتی گیر داده بود که بیا بریم پیش مشاور و من بهانه میاوردم و چند بارم داد و بیداد میکردم که باکیم نیست و الکی داری گیر میدی. خیلی اذیتش کردم. اما واقعا نمیشد از فکرش در بیام. برام روز به روزم خوشگل‌تر و جذابتر میشد. تا اینکه یه شب گرم تابستونی در اواسط 12 سالگیم بود که موقع شام من باز حواسم توی پر و پاچه مامان بود. مامان یه رکابی سفید پوشیده بود و یه شلوارک گل گلی که خب عادی بود. شبای تابستون وقتی که دیگه مطمئن بود دایی و زندایی مثل گاو نمیان بالا اینجوری می‌پوشید. اما اونشب اون رکابیش سفید بود و جدید بود و مثل اینکه تازه خریده بودش. زیرش هم یه سوتین مشکی تنش بود که نمایان بودن سوتینش خیلی حالم رو خراب کرده بود. اونقدرا هم تخت سینه رکابیش معلوم نبود اما خب واسه من گونی هم می‌پوشید دیگه تحریک کننده بود. من با قاشقم داشتم با آش رشته‌ای که مامان درست کرده بود فقط بازی میکردم و حواسم توی مامان بود و داشتم تجسم میکردم که دارم تنش رو از روی همین رکابی می‌مالم.

مامان: شاهین کجایی چرا غذاتو نمیخوری؟

اما من انقدر پرت از این دنیا بودم که حالیم نشد و صدای مامان رو نفهمیدم. یه دفه با صدای گریه و هق هق مامان فهمیدم کجا هستم. دستش رو گذاشته بود روی صورتش و با گریه میگفت که دیگه حتی جوابم هم نمیدی. تو رو خدا بیا بریم دکتر خب.

وای که چه گندی زدم من. داشت جیگرم آتیش میگرفت داشتم اشکاش رو می‌دیدم. پاشدم رفتم کنارش که روی صندلی میز نشسته بود. از بالا که کنارش ایستادم ، ممیاش رو مثل دوتا هلو دیدیم توی سوتینش. وای که چه خوشگل بود. اما خاک تو سرت بچه. آخه الانم ول نمیکنی؟
سرش رو گرفتم توی بغلم و پیشونیش رو بوس کردم. همینجورم داشتم واسه خودم دروغ میساختم که تا گفت چته بچه و کجا بودی براش داستان ببافم اساسی.

پسم زد و بلند شد از جاش و رفت نشست روی یه مبل تک نفره. منم چندتا دستمال بردم واسه پاک کردن صورتش‌. دیگه روی مبل جا نبود بشینم پیشش. اما دسته‌های مبل‌ها خیلی پهن بود و نشستم روی دستش. بازم من بالا قرار گرفتم و قشنگ ممیای خوشگلش رو داشتم نگاه میکردم. از وقتی که به سکس و این چیزا آشنا شده بودم ، علاقم به ممی بیشتر از حتی خود کس شده بود.‌مخصوصا ممی‌های سفت و گرد و سایز 60 مامان.

دوباره سرش رو گرفتم و با دستمال چشماش رو پاک میکردم و نوازشش میکردم. یکم آروم شد و دیگه هق هق نمیکرد.

مامان: چته تو مدتیه؟ توی فکر چی هستی؟ با کسی مشکلی داری؟
من: هیچی به خدا مامان. من هیچ باکیمم نیست.
مامان: داییت میگه مال شروع سن بلوغته. ولی این دیگه داره غیر عادی میشه. راستش رو بگو ببینم با دختری در ارتباطی که حالا تنهات....

اوه اوه داره اوضاع کیشمیشی میشه. پس دروغایی که این چند لحظه ساختم رو گفتم.

من: نه به خدا مامان جون. الآن یه تمرین ریاضی داده این معلمه خیلی سخته. گفته هر کی حل کرد نمره اضاف داره. توی فکر یه راه حلم براش یکی دو روزه. فکر کنم دارم بهش میرسم.
مامان: آره جون خودت. هر روز که توی فکر و خیالی تمرین ریاضی داری آره؟
من: نه خب بزار دارم میگم. بقیه روزاهم همش اتفاقات یه زور رو که گذروندم مرور میکنم تا ببینم سوژه‌ای خوب بوده واسه نقاشیش بکشم یا نه؟ الان مدتیه.
مامان: خب باشه. گیریم که منم باور کنم. اما اینکه همش توی یه فکر دیگه میری و از این دنیا پرت میشی خیلی خطرناکه. تو رو خدا بیا فردا بریم پیش یه مشاور.

احساس کردم یه بار برمم بد نیست. هم مامان کوتاه میاد و هم شاید یه راهکاری بهم یاد داد در بیام از فکر کردن 24 ساعته به تن مامان. آخه دیگه درس خوندنم داشت برام سخت میشد یکم. اصلا گور بابای درس. زندگی هم دلشت زهر مارم میشد.

خلاصه تا موقع خواب یه جوری پیچوندم مامان رو که آروم بگیره. حتی برگشیتم و بقیه شامم خوردیم. تا موقع خوابم روی مبل دونفره پیش هم نشستیم و منم هی خودم رو به مامان می‌چسبوندم. ولی نه در حدی که ضایع بشه. اون رکابی تنش داشت دیوونم میکرد.
شب توی تخت خوابم هر کاری کردم خواب به چشمم نیومد. کاش میشد پیش مامان بخوابم. یه دو ساعتی توی فکر مامان بودم و چون از صبحم 3 بار جق زده بودم واسش که طبق معمول بی خروج آب بود از کیرم ، کمرم و توی تخمام به شدت درد میکرد و نا نداشتم بازم جق بزنم. بعد دو ساعت نفهمیدم چی شد خوابم برد. دم دمای صبح بود که کابوس بدی دیدم و صدای آرومی دادم بی اختیار و از خواب پریدم. رفتم یه دستسویی و بعدم اومدم ابی خوردم و دوباره فکرای مامان وارد سرم شد. موقع آب خوردنم بود که فکری رسید به سرم واسه ورود به اتاق مامان و خوابیدن روی تخت دو نفره مامان. خونه دوخوابه بود و توی اتاق من یه تخت یک نفره و توی اتاق مامان هم یه تخت دو نفره بود. رفتم توی اتاقم و خوابیدم و شروع کردم به ناله کردن که انگار دارم خواب بد می‌بینم. طولی نکشید که مامان سراسیمه وارد اتاقم شد و تا دیدمش چشمام رو بستم و همینجور صدا میدادم. مامان اومد آروم تکونم داد و نوازشم کرد تا مثلا وانمود کردم از خواب پریدم. کلی بوسم کرد و نوازشم کرد.

مامان: خوبی عزیزم؟
من: نرو مامان. از پیشم نرو. ترکم نکن. همیشه پیشم بمون.
مامان: من همینجا هستم عزیزم. هیچ جا نمیرم. تا ابد پیشت هستم. داشتی خواب می‌دیدی. خواست بره برام آب بیاره که نذاشتم بره و میگفتمش نه نرو. تنهام نزار.

مامان: میخوای بیای امشب پیش خودم بخوابی؟

آخ جون. اصلا دمت گرم مامان که خودت فکر منو میخونی‌ کاش فقط کاملتر میخوندی که می‌فهمیدی چی میخوام ازت.

من: میشه مامانی؟
مامان: اره که میشه عزیزم.

از کنار تختم بلند شد و دستم رو گرفت تا بریم باهم. خواستم بالشت و پتوم رو ببرم که گفت نه روی بالشت خودم بخواب و پتوی خودمم بزرگه. بعدم گرمه هوا. خیلی پتو نمیخواد.
وای جان روی بالشت مشترک؟ خدا کنه رو به روی من بخوابه. یعنی میشه لبش رو ببوسم و ازش لب بگیرم؟

دست در دست مامان وارد اتاقش شدم. وارد یه تخت مشترک با عشق زندگیم.

(پایان قسمت 7)

دوستان ، کسایی که سکس در ماشین رو دوست دارن ، در آینده این داستان ، یه سکس توی ماشین با مامان هست. منتظرش باشید.

قسمت بعد یه سری اقداماتی رو شاهین واسه رسیدن به سکس انجام میده. امیدوارم دوست داشته باشین و مفید واقع بشه

قسمت هشتم رو هم فردا تقدیمتون میکنم. پس تا فردا
سکس ماورایی با مامان138
تجاوزی تلخ با سرانجام شیرین145
مانکن166
گالاکتوره170
عادت‌های خوب176
قصه شاهین و آنا177
برف گرم180
هنرمندان186
 
     
  ویرایش شده توسط: Shayanfury  
 مرد
#2,029   Posted: 12 May 2022 20:22

 0 Star

ارسالها: 12
سلام خوشحالم که داری ادامه میدی ، با همین فرمون لطفا ادامه بده مثل همیشه عالی، دمت گرم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#2,030   Posted: 12 May 2022 20:31

 1 Star

ارسالها: 270
tooopoooli
سلام ممنون از نظرتون. چشم
خوشحالم دوستش داشتید
سکس ماورایی با مامان138
تجاوزی تلخ با سرانجام شیرین145
مانکن166
گالاکتوره170
عادت‌های خوب176
قصه شاهین و آنا177
برف گرم180
هنرمندان186
 
     
  
صفحه  صفحه 203 از 210:  « پیشین  1  ...  202  203  204  ...  209  210  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA

انجمن لوتی   18+

قبل از بازدید از این وب سایت، شما تأیید می کنید که حداقل 18 ساله و در سن قانونی هستید و شرایط و ضوابط و قانون حریم خصوصی (قوانین انجمن) را مطالعه کرده اید. و در ضمن موافقت می‌کنید که این وب‌سایت از کوکی‌ها (cookies) استفاده کند تا در صورت لزوم بتواند عملکردهای ضروری و بهبود و ارتقا تجربه شما را فراهم کند. در ضمن شما متوجه هستید و می پذیرید که این وب سایت هیچ یک از اطلاعات شخصی یا حساس شما را جمع آوری نخواهد کرد.