تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های ضربدری

صفحه  صفحه 17 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین »  
#161 | Posted: 22 Sep 2016 02:13
يك شوخى ٢

نويسنده آرمان


آن شب زودتر به خانه رفتم که دیدم نازنین خانه نیست به موبایلش زنگ زدم که گفت خونه ی دوستش هست و تا یکی دو ساعت دیگه برمی گردد.
نازنین گفت که شام آماده هست و اگه دوست داشتم و گرسنه بودم منتظر او نمانم .
من هم خب واقعا گرسنه بودم شام خوردم و مسواک زدم و به تختخواب رفتم و بدون اینکه به هیچ چیزی فکر کنم خوابم برده بود.
با گرمای لب نازنین که روی بدنم می لغزید بیدار شدم ازش پرسیدم :
- کی اومدی عزیزم ؟
- نیم ساعتی میشه ، بی وفایی کردی تنهایی شام خوردی؟
-ببخش نفسم خیلی گرسنه بودم
اخمی کرد و دوباره مشغول نوازش من شد نمی دونم کی زیرپیراهن منو درآورده بود ، با دندوناش نوک سینه هام رو گاز می گرفت می دونست من عاشق این کار هستم همینجوری که بوس می کرد اومد پایینتر به نافم که رسید زبونش را دور اون می چرخوند ، درست می دونست چطور من را دیوونه کنه دوباره اومد سراغ لاله گوشم و شروع کرد به مک زدن و با صدای پچ پچ چند بار تو گوشم گفت که دوستت دارم این کارش تیر آخر بود ، از روم انداختمش پایین و افتادم روش با خشونت سعی کردم تاپش رو در بیارم نازنین در حالی که می خندید با دستاش به سینش چنگ می زد و نمی گذاشت لباسش رو در بیارم می دونست عاشق این لوند باز
ی ها هستم بالاخره تاپش رو درآوردم که دیدم سوتین تنش نیست سرم رو گذاشتم لای سینه هاش و از پایین به بالا لیس میزدم می دونستم دوست داره آروم زبونم رو به زیر گردنش رسوندم گاهی مک و گاهی یک گاز کوچولو می گرفتم لبم را به لاله گوشش رسوندم و گفتم خونه ی کدوم دوستت بودی ؟ صداش را نازک کرد و با شیطونی گفت نمی گم گفتم پس منم آخر هفته می خوام ی جایی برم بهت نمی گم !
اخم کرد و مث بجه های لوس گفت: اونوقت باهات قهر می کنم


گفتم :
- پس اول تو بگو ؟
-خونه مریم بودم می خواست واسه تدارک مهمانی فردا کمکش کنم
-منم باید برم بندرعباس یک سری جنس از دبی رسیده باید کارهای ترخیص را انجام بدهم ، شاید دو سه روز اونجا بمونم
صورت خوشگلش غمگین شد ، سفت بغلش گرفتم گفتم :
-عزیزم مجبورم وگرنه من خودم هم دوست ندارم تو را تنها بگذارم . تو چند روزی خونه ی مامان برو خیلی وقت هم هست سری به اونها نزدی
خیلی مظلومانه گفت باشه عزیزم و دوباره مشغول نوازش کردن شد چشمهام را بستم تا با تمام وجود از این عاشقانه لذت ببرم دستهای گرمش رو گونه هام که تازه ته ریشم نوک زده بود حرکت می کرد بهم گفت که لبم رو ببندم استاد لب بازی بود یک جوری زبونش را روی لبهام حرکت می داد که تمام وجودم مور مور می شد آنقدر این لمس های عاشقانه من را آروم کرد که دیگه چیزی نفهمیدم و خوابم برد
صبح با صدای زنگ موبایلم که واسه ساعت هفت و نیم کوک کرده بود بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم صورت خوشگل و معصوم نازنین بود که مث یک دختربچه زانوهاش رو تو شکمش جمع کرده بود آروم گونه اش را بوسیدم بیدار شد گفت :
-سلام
-سلام عزیز دلم
کمی چشمهاش را لوس کرد و لب گرفت گفت :
بدجنس دیشب چرا خوابیدی
-تقصیر خودت بود انقدر ریلکس می کنی آدمو
-کلی باهات کلنجار رفتم فکر کنم خیلی خسته بودی
-آره عزیم قول میدم جبران کنم و پیشونیش را بوسیدم و بلند شدم که حاضر شوم


تقریبا هفتاد درصد به هدفم نزدیک شده بودم و از اینجا به بعد باید شقایق را کاملا می پختم که سوتی ندهد ، سر میز داشتم به این چیزها فکر می کردم که نازنین پرسید :
-بازم چایی می خوری؟
-نه عزیزم
-چرا تو فکر بودی؟
-هیچی به آخر هفته فکر میکردم ، خیلی مسافرت خسته کنتده ای هست شاید اصلا نرفتم و یکی از بچه های شرکت را فرستادم
این واقعا حرف دلم بود با مهربانیهای نازنین داشتم از تصمیم منصرف می شدم .
صبحانه خورده نخورده لباس پوشیدم ، یک بوس محکم از لبهای نازنین کردم و از خانه خارج شدم .
توی راه افکار زیادی در سرم رژه می رفت ، گاهی با خودم می گفتم که کنسل می کنمش ولی فکر اینکه اونجا چه هیجاناتی منتظرم هست باز قلقلکم میداد ، تو همین فکرها بودم که خودم را جلوی در شرکت دیدم ، اولین نفر بودم بعد از عمو رجب که رسیده بودم ؛ بوی چایی تازه دم فضای شرکت را پر کرده بود ، خوش و بشی با عمو رجب کردم ، پیرمرد سه سالی بود که به عنوان آبدارچی پیش ما کار میکرد.
کم کم بقیه بچه ها آمدند و اوضاع کاملا عادی بود به شقایق گفتم که به اتاق من بیاید ، امروز خیلی سرحال بود و این علامت خوبی بود که مرا به هدفم نزدیکتر میکرد ؛ قبل از اینکه من هیچ حرفی بزنم خودش شروع کرد :
-من خیلی فکر کردم و راستش اصلا از یک مسافرت بدم نمیاد خیلی هم خوش میگذره ولی اگه قرار باشه با همچین شرایطی به مسافرت بریم خب مجبوریم واقعا واسه نمایش هم شده مث زن و شوهرها رفتار کنیم
حرفش را قطع کردم :
- خب چه اشکالی داره ؟
-اشکالش اینه که ما که محرم نیستیم
-این حرفش منو جسور کرد به سمتش رفتم می دونستم این صحبتها درواقع ناز زنانه هست دستاش رو تو دستم گرفتم هیچ اعتراضی نکرد گفتم :
-شقایق جان ما که قرار نیست کار خاصی انجام بدیم ولی باشه قول میدم از مسافرت که برگشتیم با هم محرم بشیم
شقایق کمی رنگ عوض کرد و در حالی که سرش پایین بود زیر لبی گفت :
-بالاخره مجبوریم تو یک اتاق بخوابیم خب ...
حدس زدن ادامه حرفش خیلی سخت نبود و من دوباره قول دادم که بعد از مسافرت محرم میشیم
من که میدونستم شقایق به هیچ وجه مذهبی نیست بلکه داره ناز می کنه تو دلم قند آب می شد و تصور چند شب تا صبح با شقایق بودن حسابی خرکیفم میکرد .


عصر بود که ساسان به موبایلم زنگ و یک سری هماهنگی ها را انجام دادیم قرار شد چهارشنبه عصر حرکت کنیم و فقط کامران و ساسان ماشین بیاورند و من و شقایق با ماشین یک کدوم از آنها برویم ک خیلی هم خوب بود دیگه لازم نبود من رانندگی کنم .
سه شنبه شب یک سکس خیلی عاشقانه و فوق العاده با نازنین داشتم و با بوسه و نوازش به خواب رفتیم قرار شد نازنین چهارشنبه صبح به خانه مادرش برود و برای همین آخرین دیدار من قبل از مسافرت با نازنین همان چهارشنبه صبح بود که خیلی بی قراری میکرد و میگفت کاش میشد من هم با تو می آمدم که من گرمای هوا را بهانه کردم و گفتم که اگر تو بیایی مجبورم جای آنچنانی کرایه کنم و کلا تا به حال سابقه نداشت که در یک مسافرت کاری با من باشد خودم رسوندمش خانه مادرش و خودم رفتم به شرکت.


کار زیادی در شرکت نداشتم ، روز پیش همه چیز را به مدیر بخش سپرده بودم و می دانستم به خوبی از عهده کارها برمی آمد ، شقایق کمی دیر آمد ، مضطرب بود و می گفت دیشب خوابش نمی برده و نگران بوده که نکنه آبروریزی بشه برای همین صبح خواب مونده بود.
کلی باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که به همه خوش میگذره .
اونروز عقربه های ساعت خیلی تند تند حرکت میکرد و من و شقایق را به ساعت سه رساند ،برای اینکه جلوی بقیه کارمندان حساسیت ایجاد نشود قرار شد شقایق نیم ساعت زودتر مرخصی بگیرد و توی پارکی که نزدیک شرکت هست منتظر من شود .
حرکت ساعت 4 از جلوی خونه ی ساسان بود .
ما ساعت سه و نیم به آنجا رسیدیم


توی آسانسور حرفهای نهایی را با شقایق زدم ، خیالم راحت بود که دختر باهوشی هست .
این درست که 6 ماه بود ک طلاق گرفته بود و یکسال از فوت پدرش می گذشت ولی خوب توانسته بود با این جریانات کنار بیاید و روحیه ی خوبی داشت.
قرار شد ماشین من داخل پارکینگ برج ساسان اینا بماند .
کیمیا درب آپارتمان را برایمان باز کرد و با دیدن او حس کردم روزهای خوبی در انتظارمان هست ؛ کامران و سونیا زودتر از ما رسیده بودند .
جالب لباسهای مردها بود که هر سه شلوار جین و تی شرت پوشیده بودیم ، شقایق مانتوی مشکی کوتاه با شلوار لی آبی پوشیده بود و سونیا شلوار پارچه ای بلند با مانتو گشاد هر دو صورتی و صندل سفید ، کیمیا هنوز با لباس خانه بود .
همه با هم در داخل آسانسور شدیم و من چمدان خودم که قبلا واسه اینکه شک ایجاد نشود وسایل شقایق را هم توی آن گذاشته بودیم از تو ماشین برداشتم و داخل ماشین ساسان گذاشتم.
سخت ترین قسمت داستان این بود که ما با کدوم خانواده باشیم که هر کدوم اصرار داشتند با آنها باشیم ، کامران پیشنهاد کرد با توجه به اینکه دست فرمان سونیا عالی هست خانمها با ماشین کامران بیایند و ما با ماشین ساسان ، همه راضی بودند و حرکت کردیم.

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#162 | Posted: 22 Sep 2016 02:14
يك شوخى ٣

نويسنده آرمان


توی مسیر خیلی خوش می گذشت شوخی و سبقت گاه گاه ماشین زنها و ما خیلی باحال بود و همه داشتند لذت می بردند ، دوساعتی گذشته بود که کامران پیشنهاد داد کنار یک آبشار که تو جاده بود بایستیم و استراحتی کنیم ، ساسان بستنی گرفت و مشغول خوردن بودیم ک یک خانواده دیگر هم آمدند همانجا ، یک خانم و آقا با یک دختر سه چهار ساله ، خانومه یک مانتو جلو باز آبی ایرانی تنش بود و زیرش ساپورت مشکی خیلی نازک که زیر نور آفتاب کاملا بدنش پیدا بود با یک استایل فوق العاده خوشگل و سکسی و حتی من به راحتی خط شورتش را دیدم ؛ خیلی تابلو من و ساسان و حتی کامران هم مشغول چشم چرانی بودیم .
دوباره حرکت کردیم و این بار من پشت فرمان نشستم و کامران هم پیش من و ساسان روی صندلی عقب .
کمی که گذشت من گفتم بچه ها خوب داشتین دید میزدیدها؟
ساسان خندید و گفت نه اینکه خودت بیکار بودی!
گفتم شما که چیزی کم ندارید(منظورم خوشگلی خانمهاشون بود)
ساسان گفت:
و البته تو!
گفتم بر منکرش لعنت و ساسان ادامه داد:
-نمی دونم چرا لامصب مرغ خونه ی همسایه غازه
کامران گفت چلوکباب هم غذای خوشمزه ای هست ولی شما هر شب بخور گیریم ادویه و مخلفاتش را عوض کردی باز خب همون چلوکبابه و زده میشی.
من و ساسان تایید کردیم و کامران ادامه داد:
تو اروپا کلوپ های مخصوصی هست یا هتل هایی که یکی از خدماتشون ارائه خدمات جنسی هست که هر نوع تنوع سکسی را که مشتری بخواد براش فراهم می کنند که یک سری از خدماتش فقط مخصوص زوج ها هست
کامران ادامه داد :
مثلا یکی از خدماتی که برای زوج ها ارائه می شه برگزاری اردوهای سکسی تو مثلا جنگل یا کشتی هست که اونجا زوجها همدیگر را می بینند و اگه دوست داشتند می تونند با هم باشند یعنی wifeswap داشته باشند و پارتنر هاشون را به اصطلاح با هم طاق بزنند که تو ایران فکر کنم بهش سکس ضربدری میگن .
من که حسابی تحریک شده بودم به شوخی گفتم :
-کامران نکنه شما هم تو این جور جاها شرکت کردید
کامران با خنده گفت : از خدام بود ولی بازخورد سونیا برام قابل پیش بینی نبود
ساسان گفت : خوش به حالشون که حدود لذت تو ذهن اونها هیچ مرزی نداره و تمام و کمال حال می کنند .
تو همین وقت ماشین خانمها در حالی که واسمون شکلک درمی آوردن به سرعت از کنارمون رد شد.
شقایق که معلوم بود با سونیا و کیمیا خیلی جور شده بود از شیشه عقب واسه من ادا درمی آورد.
من که بهم برخورده بود با چند تا دنده عوض کردن حسابی عقب گذاشتمشون که کامران گفت :
آرمان جان کمی شل کن ماشبن خانوما بیفته جلو اینجوری جلو چشممون هستن خیالمون راحت تره.


همین کار را کردم ، ساسان که معلوم بود از این بحث خوشش اومده گفت:
-ولی خانمهای ایرانی هیچ وقت راضی به این جور روابط نمی شن
-کامران شانه بالا انداخت گفت : نمی دونم
من گفتم : نه بابا اینطوری نیست که شماها فکر می کنید من چند روز پیش تو یکی از سایتها خوندم سکس ضربدری تو ایران خیلی طرفدار داره و درصدی از جامعه آماری که هدف بودن خانمها بودن که گفته بودن دوست دارن این نوع سکس را تجربه کنند .
ساسان که گاهی خیلی بی پروا میشد و در اون لحظه تحریک هم شده بود بی مقدمه از من پرسید؟
-یعنی تو فکر می کنی شقایق به همچین چیزی راضی بشه ؟
در یک لحظه جو سنگینی حاکم شد ، من اصلا انتظار نداشتم یکم من و مون کردم و گفتم : نمی دونم
کامران رو به ساسان گفت : این چه سوالی می پرسی!
ساسان گفت :
-ما که دوستهای قدیمی هستیم منم منظوری نداشتم
همه ساکت شدند و به جاده نگاه کردند و من تو خیالم با خودم می گفتم :
-فکرشو بکن آرمان اگه بشه با ساسان و کامران خانمهاشون ضربدری داشته باشیم از هر طرف من سودکردم :
اول اینکه من به امید سکس با شقایق به این سفر اومدم که حالا به جای یک کس میشه سه تا کس ردیف و آبدار جوووون ،
دوم اینکه من زنهای این دوتا را میکنم و اونها هم فکر می کنند با زن من هستن.


و اینجوری رویای سکس ضربدری من با کمترین ریسک ممکن به واقعیت می پیونده و این بار باز هم خرکیف شدم.
تو همین فکرا بودم که ساسان رو به من گفت :
-آقا اگه خنده داره بگو گروهی شاد بشیم
من گفتم :
این گروهی را خوب اومدی و خندیدم
و ساسان با تعجب به کامران نگاه کرد و من همچنان خوش بودم.
ساعت ده شب یک ربع کم(21:45 خخخ) رسیدیم و همه خسته بودند.
ویلای قشنگی بود نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک ، یک باغچه و فضای سبز حیاط مانند حدود 400 تا 500 متر و یک ساختمان نقلی دوبلکس.
از صدای زیر لاستیک میشد فهمید که راه ماشین رو را سنگریزه ریخته اند و دو طرف مسیر سنگ چین بود و هر دو طرف باغچه های زیبا با یک استخر کوچک شاید به ابعاد 2 متر در 3 متر که معلوم بود برای تعداد زیاد تعبیه نشده است و با توجه به برگ های روی آب و رنگ آب مشخص بود زمان زیادی بود که استفاده نشده بود.
سه پله ی سنگی سبز رنگ ما را از سطح زمین به درب چوبی بزرگ ساختمان میرساند.
کامران جلو رفت و چراغها را روشن کرد و فضای داخل مشخص شد.
یک فضای حدود 50 متری پذیرایی که با دو دست مبل پر شده بود و یک آشپزخانه که زیر فضای طبقه بالا تعبیه شده بود و یک اتاق خواب که میشد حدس زد که خیلی بزرگ باشد ، دو اتاق هم در طبقه بالایی که با پله های پیچ خورده ی طرح چوب به آن میشد دسترسی پیدا کرد.
یک سرویس حمام و دستشویی بین دو اتاق بود که از هر دو اتاق به آن دسترسی وجود داشت. ولی با توجه به درب وردی بزرگ آن که شیشه ای مات بود اگر کسی داخل بود از هر دو اتاق مشخص بود البته چون مات بود فقط به صورت سایه وار.


چون همگی خسته بودند و تو راه هله هوله زیاد خورده بودیم کسی میل شام نداشت و مشغول جابه جا کردن وسایل شدیم ، اتاق خواب پایین که برای خود کامران اینها بود و دو اتاق بالا را یکی من و شقایق و یکی را ساسان اینها برداشتند. بعد از جمع و جور کردن وسایل همه لباس راحتی پوشیدند من خودم یک ست ورزشی پوشیدم و کامران و ساسان هم شلوارک با تی شرت ، خانمها که شقایق زرنگی کرد و رفت دوش بگیرد، کیمیا تی شرت بلند با ساپورت تنش بود ولی سونیا خانم سنگ تموم گذاشت یک تاپ با دامن تنش کرد ، دامنش تا زانوهاش بود ولی زمان خم شدن بالا میرفت و رونهای خوشگل و سفیدش مشخص میشد .
یک نیم ساعتی با گپ و گفت گذشت و کامران کمی از شرایط زندگی در سوئد تعریف کرد و که می گفت ما بیشتر کشورهای اروپایی را گشتیم و از مکان های دیدنی آنجا تعریف میکرد در این زمان شقایق هم به جمع ما اضافه شد.
کامران و سونیا زودتر جمع را ترک کردن و رفتند که بخوابند و ما هم چهارتایی رفتیم بالا و به سمت اتاق خوابهایمان رفتیم هر اتاق یک تخت خواب دو نفره بزرگ داشت.
شقایق جلوی آینه مشغول خشک کردن موهاش بود و من یادم افتاد که از زمان حرکت تا الان اصلا به گوشیم نگاه کردم و خدا میدونه نازنین چند بار تماس گرفته بود ، گوشیم را نگاه کردم هیچ تماس بی پاسخی نبود فقط یک پیامک :
-آرمان جان چند بار تماس گرفتم گوشیت در دسترس نبود ، نگرانت شدم بهم زنگ بزن گلم .
همان موقع بهش زنگ زدم که با صدای خواب جواب داد:
-سلام عزیزم رسیدی؟
-آره گلم خواب بودی
-اره
بهش گفتم که بخوابه فردا با هم صحبت می کنیم ، سعی میکردم که خیلی آروم صحبت کنم چون مطمئن بودم که صدا از هر دو اتاق واضح شنیده میشه.


شقایق موهاش رو بافت که چقدر هم بهش می آمد و شب به خیر گفت و طوری روی تخت خوابید که جایی واسه من نبود من که منظورش را گرفته بودم جایم را روی زمین پهن کردم و دراز کشیدم و خوابم نمی برد ، به خیلی چیزها فکر میکردم ، درسته تحریک شده بودم ولی دوست نداشتم شقایق را مجبور به کاری بکنم و دوست داشتم اگه قراره سکسی باشه خیلی با لطافت و صمیمی باشه. فکر می کنم یک ساعت و نیم تا دو ساعت گذشت و من خواب و بیدار بودم که صدای پچ پچی از اتاق ساسان اینها میامد ، من متوجه نمی شدم چی می گفتن فقط یک نجوای آروم به گوشم می رسید چند دقیقه ای گذشت که صدای یک آه سکسی از کیمیا اومد ، فهمیدم که ساسان با فکر این که ما خوابیدیم دست به کار شده ، کم کم صداهاشون بلندتر شد ، یهو به فکرم رسید شیطونی کنم برم دید بزنم خیلی آروم درب شیشه ای را باز کردم و داخل حمام رفتم چقدر بزرگ بود و کف حمام خیلی خنک بود و پاهام را قلقلک میداد ، خیلی آروم نشستم و چهار دست و پا به سمت درب شیشه ای آن طرف که رو به اتاق آنها باز میشد رفتم ، چند دفعه خواستم کمی لای در را باز کنم ولی چون درب کشویی بود چیزی نزدیک به حماقت بود حالا کاملا صداشون رو می شنیدم و با توجه به اینکه نور مهتاب داخل اتاق را کمی روشن کرده بود اگه حرکت می کردند سایه ای هم از آنها می دیدم ولی داخل حمام کامل
ا تاریک بود.
دیدم ساسان لباسهای کیمیا را درآورد و دست کیمیا رو سینه هاش بود و خودش میمالید و آه می کشید ، ساسان بلند شد ایستاد و کیمیا جلوش رو زانو نشست حالا دیگه چون ابستاده بودند خیلی واضح تر می شد ببینیشون ، کیمیا کمی با دست کیر ساسان رو مالید و بعد از چند لحظه داخل دهنش کرد و داشت ساک میزد زیاد طول نکشید و این بار کیمیا ایستاد و ساسان لای پاهاش رفت و فکر کنم داشت کسش رو میخورد ، سایه بدن کیمیا هم حشری کننده بود و من صداش را میشنیدم که می گفت : -بسه ساسان بیا
رفتند روی تخت و کیمیا حالت سگی شد و ساسان از پشت کرد تو ، زیاد تو این حالت نبودند و ساسان کیمیا را خیلی سریع برگردوند و خودش افتاد روش کاملا معلوم بود که خیلی داغ کرده کیمیا هم سینه هاش را می مالید .
یک لحظه ساسان بی حرکت شد من فکر کردم که اومد، با موهای کیمیا بازی میکرد من صداش را می شنیدم که می گفت :
جان چه حالی میده تو کست نگه میدارم ، آخ جووون ، حشری شدی می دونم ، دوست داشتی الان به جای من کی میکردت ؟ کیمیا گفت :
-هیشکی خودت
-الکی نگو من که میدونم جنده بازی دوست داری راستشو بگو؟
-نمیدونم
- میخوای برم آرمان را صدا کنم بکنتت
-اونوقت شقایق تنها می مونه
-تو غصه اونو نخور من نمی زارم تنها بمونه
ساسان شروع کرد به تلمبه زدن
و دوباره گفت:
صداش کنم بیاد؟
کیمیا جواب نداد فقط آخ و اوخ می کرد
ساسان دوباره گفت :
-چیکار کنم صداش کنم یا نه ؟
-جوووون صداش کن بیاد منو بکنه جووون ولی فکر نکنم بتونه مث تو بکنه شقایق هم خیلی خوش به حالش میشه زیر کیرت بخوابه
از تکانهای شدید ساسان معلوم بود که اومده مشخص بود که حرفهای کیمیا بدجوری تحریکش کرده
بی حرکت روی کیمیا خوابیده بود و قربون صدقه میرفت و از هم لب می گرفتند
کیمیا گفت حالا چه جوری بریم حمام ؟
ساسان گفت خب میریم مگه چه اشکالی داره ؟
-خب یک وقت بیدار میشن
-نه بابا خوابند هر دوتاشون
سایه هاشون را دیدم که به سمت در حمام حرکت کرد ، قلبم داشت وایمیستاد همینجوری چهار دست و پا خزیدم تو اتاق خودمان و در را آروم بستم و رفتم سر جام خوابیدم.
کیمیا و ساسان اومدند تو حمام ولی برق را روشن نکردند که یک وقت ما بیدار نشویم چیز زیادی معلوم نبود.
خیلی سریع دوش گرفتند و بی سر و صدا خوابیدند .
ساعت کمی از سه شب گذشته بود من که خیلی تحریک شده بودم خیلی آروم به سمت شقایق رفتم معلوم بود خواب سنگینی رفته بود ، شلوارکش تا زانوهاش بالا رفته بود دستم را روی قسمت لخت پاهاش گذاشتم وای چقدر نرم بود چقدر پوستش سکسی بود شایدم من خیلی حشری بودم همینجوری دستم را حرکت دادم تا به باسن قشنگش رسیدم و می مالیدم اخ جووون چه حالی میداد ، تکان نخوردنش کمی جسورترم کرد و دستم را به پشت گردنش رسوندم که بیدارشد!
با صدای خواب آلود گفت :
-چی کار می کنی آرمان
کمی هول شدم ....

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#163 | Posted: 22 Sep 2016 02:16
يك شوخى ٤

نويسنده آرمان


ساعت کمی از سه شب گذشته بود من که خیلی تحریک شده بودم خیلی آروم به سمت شقایق رفتم معلوم بود خواب سنگینی رفته بود ، شلوارکش تا زانوهاش بالا رفته بود دستم را روی قسمت لخت پاهاش گذاشتم وای چقدر نرم بود چقدر پوستش سکسی بود شایدم من خیلی حشری بودم همینجوری دستم را حرکت دادم تا به باسن قشنگش رسیدم و می مالیدم اخ جووون چه حالی میداد ، تکان نخوردنش کمی جسورترم کرد و دستم را به پشت گردنش رسوندم که بیدارشد!
با صدای خواب آلود گفت :
-چی کار می کنی آرمان
کمی هول شدم خم شدم پیشونیش رو بوسیدم و دست کشیدم روی صورتش ، دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
-عزززززیزم بیا پیش من بخواب
من از خدا خواسته رفتم پیشش خوابیدم و بغلش کردم و از عمد زانوم رو به کسش رسوندم و لای پاش گذاشتم و لبش رو بوسیدم ، وقتی دیدم اعتراضی نکرد زبانم را تو دهنش گذاشتم و اون هم همین کار را کرد ، بهش گفتم :
-اگه بهت بگم تو خواب بودی چه اتفاقی افتاد باور نمی کنی
-مگه چی شده ؟
من تمام ماجرا را براش گفتم ولی نگفتم که رفتم داخل حمام و الکی گفتم صداشون تا اینجا می امد
شقایق در حالی که می خندید گفت : چه زن و شوهر داغی ، چه فانتزیهای باحالی دارند تو ماشین هم دائم شوخیهای سکسی می کردند ، مثلا کیمیا بعد از اون توقف تو جاده گفت :


بچه ها اون زن و شوهره را دیدید ؟، زنه معلوم بود خیلی میخاره ، اینجور زن ها شوهرهاشون نمی تونند سیرشون کنند
سونیا هم گفت مردهای ما هم که اینجوری زل زده بودند به زنه حتما تقصیر ماست که سیرشون نمی کنیم
کیمیا شانه بالا انداخت و با خنده رو به من گفت : البته فکر کنم شقایق جون چیزی واسه آرمان کم نمی زاره
منم گفتم از کجا میدونی
کیمیا گفت اگه بزاری جونم همچین شوهری با همچین تیپی چند ثانیه بیشتر روی زمین نمی مونه و هر دو خندیدند
شقایق گفت : آرمان این دوستات خیلی شیطون هستند .
من با علامت سر تایید کردم .
دوباره صورتش را بوسیدم و از گرمای صورتش فهمید که تحریک شده .
خیلی اروم از روی شلوار دستم را روی کسش گذاشتم که دست من را گرفت و روی رون خودش گذاشت من دوباره دستم را روی کسش گذاشتم و این بار کمی هم براش می مالیدم که دیدم یک نفس سکسی کشید فهمیدم زمانش رسیده پس دستم را داخل شورتش کردم و دیدم به به شقایق خانم خیسه خیس شده ، انگشتام روی چوچولش سر می خورد با دست دیگرم سینه اش را گرفتم و می مالیدم کمی که ادامه دادم صدای شقایق به ناله تبدیل شده با اشاره دست گفتم که کمی آروم تر پایین پاهاش نشستم و کف پاهاش را لیس میزدم که هی پاهاش را جمع میکرد ، شلوار و شرتش را باهم درآوردم ، کسش برخلاف کس نازنین که کمی تیره بود ، روشن بود، خی
لی با دقت موهاش را زده بود و فقط یک خط نازک بالای کسش گذاشته بود ، شروع کردم به خوردن و در حالی که زبونم روی کسش حرکت میکرد با دستم ممه هاش را لخت کردم و براش می مالیدم.
دیگه داشت به جایی می رسید که مطمئن بودم که الان با التماس میگه بیا بکن بلند شدم و کنارش خوابیدم و شروع کردم به بوسیدن پیشونیش
شقایق با کمی و تعجب و خجالت گفت :
-چیزی شده ؟ (روش نشد بگه چرا پس نمی کنی)
گفتم نه عزیزم و بلند شدم شورت و شلوارش را پاش کردم و کنارش خوابیدم ، تو دلم داشتم کیف می کردم که تو حشری بودن نگهش داشتم این باعث میشد کامل رام خودم باشه گرچه خودم هم داشتم منفجر میشدم ولی از کاری که کرده بودم دوباره خرکیف شدم .
چند دقیقه بعد خوابم برد


از خواب که بیدار شدم تو اتاق تنها بودم ، تنها چیزی که نظرم را جلب کرد شورت شقایق بود که روی تخت بود برداشتم کمی بو کردم بوی کسش رو میداد ، کمی موهام را مرتب کردم و رفتم پایین که دیدم ساسان و کامران پشت میز صبحانه هستند :
-سلام پس خانوما کجا رفتند؟
-ساسان گفت :
-خوشگذرونی
به کامران نگاه کردم گفت: خانوما یک نیم ساعتی هست که کنار استخر دارند آفتاب می گیرند
بلند شدم که برم کنار پنجره ساسان گفت :
آقا چشم چرونی ممنوع


به حرفش توجه نکردم ، میدونستم هیچکدوم انقدر تعصبی نیستند که بهشون بر بخوره ، رفتم کنار پنجره و مشغول تماشا شدم ، خانمها هر کدوم روی یکی از این تخت های آفتابگیر دراز کشیده بودند و فقط شورت و سوتین تنشون بود و تنشون زیر نور آفتاب برق میزد که به خاطر کرم بود شقایق یک حوله روی شرت و رونش انداخته بود ولی کیمیا و سونیا کاملا راحت بودند ، واقعا که سه تایی شون خوشگل بودند ولی سونیا پوست سفیدی داشت حتی از شقایق هم سفید تر و کیمیا نسبت به اون دوتا سبزه تر بود ، سینه های کوچولوی شقایق مث دو تا لیمو شق وایساده بود و نوک خوشگلش را میشد دید ، چیزی که نظرم را جلب کرد تم
یزی آب استخر بود بدون اینکه به پشت سر نگاه کنم و مخاطب خاصی را انتخاب کنم گفتم : استخر چه طوری انقدر تمیز شده ؟
ساسان گفت : از صبح پدرم دراومده تا تمیزش کردم
کامران یک پس گردنی به ساسان زد و گفت
-دروغ میگه خودم تمیز کردم
و هر دو خندیدند.
من که از نگاه کردن سیر نشده بودم برای حفظ ظاهر از پنجره فاصله گرفتم و پشت میز صبحانه رفتم و توی ذهنم داشتم تصاویر ضبط شده را نوشخوار میکردم .
به ساسان که نگاه میکردم یاد دیشب و حرفهایی که میزد افتادم و تو دلم لبخند ریزی میزدم ، فقط متاهلها می دونند که فانتزی زمان سکس چه حالی میده ولی من هیچ وقت روم نمیشد با نازنین در مورد اینجور فانتزیها صحبت کنم ، شاید هم می ترسیدم ازم دلخور بشه.
خانمها با حوله ای که دور خودشون پیچیده بودند از درب کنار آشپزخانه وارد شدند که حمام کنند من پشت به درب بودم و ساسان و کامران رو به آنها بودند و وقتی من برگشتم فقط کیمیا را دیدم که که سرش را به علامت سلام تکان داد و لبخند زد و من هم جوابش را دادم .
صدای شقایق میامد که می گفت :
ولی استخر بیشتر حال داد ؛
استخر!
پس این دوتا مارمولک تا قبل از آمدن من حسابی دید زده بودند !
رفتم بالا که دوش بگیرم


توی حمام بودم که دیدم کیمیا وارد اتاق خودشون شد البته من واضح نمیدیدم چون شیشه حمام مات بود احتمالا برای لباس عوض کردن اومده بود.
فکر کنم رفت ته اتاق چون من دیگه نمی دیدمش صدای زیپ چمدان آمد که باز شد و چند لحظه بعد درست کنار حمام قرار گرفت
و مشغول درآوردن لباسهاش شد ، برای من خیلی عجیب بود کیمیا با وجود اینکه می دونه من داخل حمام هستم و قطعا می دونه که از داخل حمام دید داره ، پس چرا اتاق به این بزرگی عمدا اومده کنار حمام و داره لخت میشه .
بهرحال من که بدم نمیود با خودم ور میرفتم و فکر میکردم جووون کاش ساسان میداد من ترو بکنم ، لباسهاش را با مکث زیادی تنش کرد و رفت و من با خودم فکر میکردم این زن و شوهر واقعا شیطون هستند.


قرار شد جوجه بگیرم و با منقل توی جنگل بساط کباب بازی ردیف کنیم ،
همه موافق بودند کامران مامور خریدهای بیرون شد ولی می گفت چون وارد نیستم سونیا هم باید با من بیاید ، سونیا که تازه از حمام بیرون آمده بود گفت که من با این موهای خیس نمی تونم بیام خب با کیمیا برو
کیمیا با غرولند گفت : من هزارتا کار دارم هنوز وسایلم را جمع نکردم من نمی تونم .
و همه به شقایق نگاه کردند و کامران با مظلومیت گفت :
شقایق جان میشه شما با من بیاید ؟
شقایق به من نگاه کرد و من گفتم :
اگه کار نداری با کامران برو
و شقایق گفت : باشه الان حاضر میشم
کامران و شقایق با هم رفتند خرید و ما هم مشغول جمع کردن وسایل شدیم .
سونیا رفت توی اتاق خودشون که زیرانداز بیاره و کیمیا هم رفت بالا .
سونیا چند دقیقه بعد از تو اتاق صدا کرد :
آقایون یکی بیاد کمک من
من تا اومدم به خودم بجنبم ساسان تقریبا دوید به سمت اتاق و من لجم گرفت حسابی.
کیمیا با یک سری وسایل اومد پایین و مشغول چیدن داخل سبد شد که یهویی دیدم داره آخ و اوخ می کنه ، از چشمش اشک میامد فکر کنم چیزی رفته بود توش
کیمیا گفت : آرمان بیا ببین چی تو چشم من رفته ؟
من آروم پلکهاش را باز کردم و همه حواسم به لبهاش بود و چاک سینه اش که از بالا کاملا معلوم بود ، یک تکه نخ بود که با نوک ناخن درش آوردم .
سونیا و ساسان با چند تا زیرانداز خنده کنان از اتاق بیرون آمدند.
حدود یک ربع بعد شقایق و کامران هم برگشتند
شقایق گل از گلش شکفته بود و خیلی سرحال بود.


اونروز هوا حالی بود ، مرطوب و ابری که بوی باران داشت و شهر که خلوت بود ، به سمت جنگل حرکت کردیم و کامران که به محل آشنا بود یک جای دنج و مسطح را انتخاب کرد و چادر را زدیم و زیرش زیرانداز انداختیم .
کامران و ساسان به شاخه های چند تا از درختهای نزدیک چادر تاب بستتد و من مشغول آماده کردن ذغال و آتش شدم و خانمها هم داشتند وسایل را به داخل چادر می بردند ، خوبی چادر بزرگ بودنش بود.
یار کشی کردیم برای وسطی من و کامران با هم افتادیم ، سونیا و کیمیا با هم و ساسان و شقایق هم با هم.
خانمها هر سه شلوار لی پوشیده بودند و به غیر از سونیا که پیراهن تنش بود و دکمه های بالاییش باز بود شقایق و کیمیا تاپ پوشیده بودند و چون جنگل خلوت بود می تونستند راحت باشند چون مهر زمانی بود که مسافرت کمتر بود.
برخوردهای عمدی و غیر عمدی داخل بازی رفته رفته بیشتر میشد و حتی یکبار شقایق که وسط بود به شدت زمین خورد و من تا بهش برسم ساسان از پشت از زیربغلش تقریبا بغلش کرد و بلندش کرد و به بهانه تکاندن گرد و خاک شلوار شقایق چند باری دستش را به کون شقایق رسوند.
من و کامران مشغول درست کردن کباب شدیم و ساسان و خانمها مشغول تاب بازی ، یکبار که ساسان خیلی قوی کیمیا را هل داد ، نوبت بعدی شقایق هم گفت:
-آقا ساسان میشه شما هل بدید و خب ساسان هم از خدا خواسته حسابی دستمالی میکرد ،دیگه داستان همین بود که ما در حالی که داشتیم دود می خوردیم آقا ساسان به ترتیب مشغول هل دادن خانمها روی تاب بود و البته دستمالی کردن.
من که خیلی به موقعیتش حسودیم میشد رفتم کنارش گفتم :
-بد نگذره آقا ساسان
-نه عزیزم همه چی تحت کنترله ، تو برو جوجه هات را بچرخون نسوزه منم اینجا این جوجه ها را هل میدم ببخشید خانمها را و بهم چشمک زد و خندید.
تو دلم گفتم: مرض ، کوفتت بشه.
قرار شد نهار را جلوی چادر بخوریم چون هوا خیلی عالی بود و اگر بارون خیلی تندی نیومد میتونستیم بعد از نهار داخل چادر باشیم و چرتی بزنیم و اگر خیلی تند بود که مجبور بودیم برگردیم خونه.


نهار را خوردیم و همانجا جلوی چادر نشستیم و ساسان و کیمیا از این صحبت کردند که خونه ی جدیدی خریده اند و به زودی به آنجا اسباب کشی می کنند و هر کس نظری میداد که شقایق گفت :
واقعا خوش به حالتون هیچ چیزی بهتر از این نیست که آدم با کسی که دوست داره سر خونه زندگی باشه و با حالت بغض سرش را پایین انداخت.
سونیا گفت:
-ای بابا شقایق تو که ماشالا با وجود آرمان چیزی کم نداری
من که دیدم خیلی داره تابلو میشه گفتم:
-شقایق خیلی وقته میگه ما هم جامون را عوض کنیم ، منظورش اینه.
کامران گفت: بچه ها تو این هوا و بعد از نهار چی می چسبه؟
هر کس چیزی گفت و خودش در حالی که به سمت چادر میرفت گفت :خواب!
من هم تایید کردم و به سمت چادر رفتم.
سونیا هم اومد ولی شقایق و کیمیا و ساسان مشغول ورق بازی شدند.
چادر بزرگ بود و هرکس یک گوشه خوابید.
نمیدونم کی خوابم برده بود ولی با صدای بچه ها بیدار شدم ، کامران زودتر بیدار شده بود و تو چادر با سونیا تتها بودم ، خواب بود و پیراهنش بالا رفته بود ، کونش رو به من بود و چون شلوارش فاق کوتاه بود شرتش که به نازکی نخ بود و لای چاک کونش بود کاملا پیدا بود ، وای چه کونی گرد و خوشگل دوست داشتم همون لحظه همه جاشو لیس بزنم ، زل زده بودم و لذت می بردم ولی همین که سرم را برگرداندم که بیرون چادر را نگاه کنم دیدم که کیمیا در حالی که لبخند میزد منو نگاه می کنه وای چه ضایع !!
خودم را به کوچه علی چپ زدم و پاشدم اومدم بیرون.
کیمیا با سینی چایی اومد و در حالی که جلوم خم شده بود و پشتش به بقیه بود گفت :
-آرمان خوب شیطونی ها
-من گفتم واسه چی ؟
-نمیدونم
دوباره گفتم نه جدی بگو
-خودت میدونی چی رو میگم.
و خنده شیطونی کرد و رفت.
تو مدتی که من خواب بودم معلوم بود شقایق با بچه ها خیلی راحتتر شده بود و شوخی می کردند.
فکر میکنم ساعت شش یا هفت بود که برگشتیم خونه.


به محض رسیدن همه مشغول عوض کردن لباس شدند و خانمها رفتند که دوش بگیرند و ما هم مشغول ورق بازی شدیم .
سونیا و کیمیا زودتر به ما ملحق شدند ولی شقایق که بعد از کیمیا رفته بود هنوز تو حمام بود، نکته جالب لباسهای کیمیا و سونیا بود که اینبار دیگه واقعا راحت بود هر دو شلوارک و تاپ پوشیده بودند سونیا شلوارک نخی نازک که شرتش کامل پیدا بود و برجستگی کسش کامل معلوم بود و کیمیا شلوارک لی که روی قسمت رونهاش پاره بود و پشتش دقیقا زیر شرتش هم پاره بود.
کیمیا و سونیا روی مبل راحتی تقریبا ولو شدند و تلویزیون تماشا می کردند که شقایق هم به آنها اضافه شد. شقایق شلوار مخملی زرشکی تنگ با تونیک تنش کرده بود ولی سینه هاش توی اون خیلی شق وایساده بود.


تا حدود ساعت 9 مشغول بازی بودیم که کامران مسئولیت شام را برعهده گرفت و همه مشغول تماشای تلویزیون شدیم که یک سریال ترکیه ای پخش میکرد ، با توافق همگی قرار بود یک شام سبک بخوریم که گوجه خیار و پنیر و سبزی بود که واقعا تو هوای عالی اونجا چسبید ، بعد از خوردن شام من که خیلی خسته بودم و از صبح هم با نازنین ارتباطی نداشتم از جمع عذر خواهی کردم و رفتم تو اتاق خودمون.
دوتا تماس بی پاسخ و یک پیامک از نازنین و یک پیامک از یک شماره غریبه ،
سریع شماره نازنین را گرفتم :
-سلام عزیزم
سلام(با دلخوری)
-باور کن از صبح بیرونم واسه همین نتونستم باهات تماس بگیرم
-باورکردم(با حالت مسخره آمیز)
-ببخش دیگه گلم ، به خدا شلوغ بودم ؛صدای کیه میاد ، کجایی؟
-با عمو اینها اومدیم پارک
-خب پس بهت بد نمیگذره
-چرا بد میگذره
-چرا؟
-وقتی از تو خبر ندارم ، حتی یک زنگ هم نمی زنی ، دلم شور میزنه خب.
-عزیزم حق با توئه
قلق آروم کردنش را میدونستم و خیلی طول نکشید ، بهش قول دادم که بیشتر باهاش تماس میگیرم .

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#164 | Posted: 22 Sep 2016 02:19
يك شوخى ٥

نويسنده آرمان


نیم ساعتی توی تخت پهلو به پهلو شدم ولی نمیدونم چرا تا چشم گرم میشد کنجکاوی اینکه بقیه چه کار می کنن


یهویی یاد اون پیامک از اون شماره ی غریبه افتادم ، بازش کردم فقط یک جمله بود:
"امشب مال خودمی شیطون"


سریع نوشتم :"شما" و فرستادم ، چند دقیقه ای منتظر پاسخ موندم ولی خبری نشد.
حدس زدنش کار سختی نبود مطمئن بودم که شقایق با ی سیم کارت دیگه اینو برام فرستاده.
داشتم سکس با شقایق را تو ذهنم مجسم میکردم جوووون قند تو دلم آب شده بود ، ولی نکنه کار نازنین باشه ، اینجوری خواسته عکس العمل منو ببینه ، کمی گیج شده بودم و فکرم به جایی نرسید .
هر چی تلاش کردم خوابم نبرد و رفتم ببینم بچه ها چه کار می کنند ، داخل خانه ساکت بود و صداشون از بیرون می آمد.
بچه ها داشتند گل یا پوچ بازی می کردند و خانمها یک سمت بودند و آقایون یک سمت.
صدای خنده هاشون کل باغ را گرفته بود ، من که اصلا حوصله بازی را نداشتم بدون اینکه متوجه بشوند به اتاقم برگشتم و سعی کردم بخوابم و نفهمیدم کی خوابم برد.


ناگهان از خواب پریدم ، چقدر گذشته بود نمی دونم ،چون پرده ها کشیده شده بود همه جا تاریک بود ؛ من روی تخت خوابیده بودم و دستم را روی تخت کشیدم تا گوشیم را پیدا کنم ، روشنش کردم ساعت 2:15 دقیقه بود ؛ ولی شقایق کجا بود ، شاید دستشویی بود ، تو همین حال و هوا بودم که صدای ناله های سکسی از تو اتاق ساسان و کیمیا به گوشم رسید ، حالا متوجه شدم احتمالا با همین صداها بیدار شده بودم.
خیلی آروم به سمت درب حمام رفتم و بی سر و صدا بازش کردم و چهار دست و پا رفتم اون سمت حموم و اینبار جرات بیشتری پیدا کرده بودم و تصمیم گرفتم کمی لای درب را باز کنم .
تو همین حال و هوا صدا بلندتر شد :
"حال میده عزیزم"
صدای ساسان بود.
ادامه داد:
چقدر کست تنگه سونیا


چی؟؟!!
سونیا؟؟!!....


گیج شدم ،حتما دوباره ساسان داشت در مورد فانتزیهاش صحبت می کرد و اینبار سونیا را جای زنش تصور میکرد ، یا شایدم ...
شایدم کامران و سونیا هم اینجا هستند و موازی سکس می کنند ؛ تو یک ثانیه چندین فکر از ذهنم عبور کرد ولی هر چقدر گوش میکردم صدای افراد زیادی تو اتاق نبود.
کنجکاوی داشت دیوونم میکرد ، با تمام جسارتی که از خودم سراغ داشتم لای درب را خیلی با احتیاط باز کردم شاید اندازه یک سانتیمتر ؛ داخل اتاق با نوری که از پنجره می آمد تقریبا نیمه روشن بود ؛ حالت 69 بودن و زنی که هنوز مطمئن نبودم کیمیا بود یا سونیا پشت به من داشت ساک میزد.
نفسم تو سینه حبس شده بود ، مواظب بودم هیچ صدایی ایجاد نکنم که آبروریزی بشه .
نزدیک سی ثانیه گذشت و زنی که روی ساسان بود یک لحظه نیم خیز شد حالا می تونستم موهاش را ببینم ؛ رنگ موهای سونیا روشن تر و خیلی کوتاه تر بود و وقتی بلند شد هیچ شکی نداشتم که سونیا روی ساسان بود ، وای خدای من مگه میشه ؟؟!!
انقدر هول شده بودم که بستن درب را فراموش کردم ؛ تقریبا سینه خیز برگشتم تو اتاق ؛ رفتم سمت تخت ؛ خیلی تاریک بود ، دوباره دست کشیدم رو تخت نه خیر شقایق نبود
یعنی کجا می تونست باشه ؟؟
نکنه ؟؟
همه جور فکر تو سرم رژه می رفت ؛ یعنی شقایق هم با اینها بود ؛ یعنی الان اونم ی جایی مشغوله ، ولی نه از شقایق بعیده ولی ...
ولی ممکنه تو این چند روز روش کار کرده باشن ، اون روز که با کامران رفته بودند بیرون ؛ همه ی لحظات این دو روز تو ذهنم پخش میشد ؛ وقتی ساسان واسه کمک به سونیا تو اتاق بودن و خنده های شیطنت آمیز هر دوتاشون و متلک های کیمیا شاید داشتند منو هم آماده می کردند ، من چقدر احمق بودم که متوجه نشدم ، حتما قبلا تجربه داشتن و شاید هم تو راه سونیا و کیمیا ، شقایق را آورده باشند تو خط .


پس الان شقایق کجاست ، برای چند لحظه سکوت عجیبی حاکم شده بود ، دیگه هیچ صدایی نمی آمد حتی نفسهای ساسان و سونیا .
شاید بارها تو تصوراتم به این نوع سکس فکر کرده بودم ولی تو واقعیت همه چیز متفاوت بود ، شاید فانتزیش هیجانی تر و بی دردسر تر بود ؛ کاملا منگ بودم و نمی تونستم از روی تخت بلند بشم ، ی حسی داشتم انگار هر پنج نفر دیگه به من زل زده بودند و منتظر عکس العمل من بودند ، این سکوت لعنتی داشت کلافم می کرد ؛ فکر کردم از اینجا نشستن هیچ چیزی درست نمی شه ,تصمیم گرفتم برم پایین و ببینم درست حدس زدم یا نه ؛ فکر میکردم شقایق و کیمیا الان باید پیش کامران باشند.
پاورچین پاورچین بدون روشن کردن هیچ لامپی به سمت در حرکت کردم ، نفسم را تو سینه حبس کرده بودم و تمام بدنم داشت می لرزید ، صدای نفس زدن سونیا دوباره به گوشم میرسید.
از در خارج شدم و آروم به سمت پله ها حرکت کردم ، اولین پله را که به پایین رفتم دیدم کسی به سمت بالا میاد ؛ با خودم گفتم احتمالا شقایق هست و خودم را آماده کردم برای پرسیدن این سوال که : کجا بودی ؟؟
همانجا ایستادم و منتظر شدم که به سمت من بیاید کمی که نزدیک تر شد متوجه شدم که قد و قامتش به شقایق نمیخوره.
کیمیا بود و هر چقدر به من نزدیک تر میشد من بیشتر قضایا میشدم ؛ کیمیا فقط شورت و سوتین تنش بود به من که رسید دستش را پشت کمرم گذاشت و با حالت پچ پچ تو گوشم گفت :
کجا داری میری شیطون ؟؟ مگه نگفتم امشب مال خودمی !
عرق سردی روی تمام بدنم نشسته بود، فقط تونستم بگم :
-شقایق ، شقایق کجاست؟؟
و خنده کیمیا ...
باز در گوشم :
-نگران اون خانوم کوچولو نباش ، داره خوش میگذرونه!


سرجایم خشکم زده بود ، انگار پاهام داشت می لرزید حس میکردم زیر دوش آب یخ هستم ؛ ی حسی که تا بحال تجربه نکرده بودم ترس همراه با شهوت.
چند ثانیه مکث مرگبار ، گفتم :
-یعنی چی داره خوش میگذرونه ؟؟ الان کجاست ؟؟
بدون اینکه متوجه باشم کمی صدایم بلند شده بود که کیمیا با انگشت روی لب اشاره کرد که آروم باشم و در حالی که به اتاق اشاره میکرد گفت :
-بریم تو اتاق همه چی رو بهت توضیح میدم.
خب من شاید سه چهار سالی بود که همیشه به ضربدری فکر میکردم ولی رویا با واقعیت کیلومترها فاصله داره.
خوش جلو رفت و من مث بچه ای که دنبال مادرش راه میفته پشتش حرکت کردم .
تو اتاق به من اشاره کرد که بشینم روی تخت و خودش کنار من نشست.
در این زمان حس ترس تو وجودم کم رنگ تر و شهوتم بیشتر شده بود.
خودش رو کمی نزدیک تر کرد ، حالا بوی عطرش کامل حس می شد و گرمای بدنش .
صورتش رو به گوشام نزدیک کرد و گفت :
- آرمان فکر میکردم تو باهوش تر از این حرفها باشی
گفتم : منظورت چیه ؟
ادامه داد : تو این دو روز هر کاری که لازم بود واسه اینکه تو متوجه داستان بشی ما انجام دادیم ، ولی کسی که تو اجرای نقشه کوتاهی کرد خانومت بود.
بعد از اون شب ، مهمونی خونه ساسان اینها رو میگم ؛ من شماره شقایق را ازش گرفتم و فرداش با هم قرار گذاشتیم بیرون و کل داستان را براش تعریف کردم و اون خیلی خوشش اومد و....
کیمیا داشت صحبت میکرد و من تو ذهنم به سادگی خودم می خندیدم ؛ حالا که فکر می کنم فردای همون شب مهمونی شقایق یک ساعت زودتر خروجی گرفت ، پس شقایق از همه چی خبر داشته ، یعنی هر پنج تایی می دونستند که داستان چیه و من ساده دل فکر میکردم شاید من بتونم واسشون نقشه ای بچینم نگو خودم دارم تو نقشه اینها دست و پا میزنم ، نقطه عطفش این بود که شقایق در مورد دروغ من چیزی را لو نداده بود .
کیمیا در حالی که تقریبا به من چسبیده بود با صدای شهوتناک تو گوشم زمزمه میکرد:
-خب حالا چی میگی ؟ حالا که خانم خوشگلت داره سکس جدیدی را تجربه می کنه تو نباید کم بیاری و با زبونش لاله گوشم را لمس کرد و پاشنه آشیل من همین حرکت بود ، تمام تنم داغ شده بود ، اعتراف میکنم هیجان این سکس از خود واقعی سکس به مراتب بیشتر بود.


آروم روی کیمیا نیم خیز شدم و صورتم را به گردنش نزدیک کردم یک لحظه حس عجیبی به سراغم اومد چیزی بین ترس و تردید ، این زن کیمیا بود و شوهرش در چند متری من بود ، ولی اونم که الان مشغول سکس با زن دوستش بود پس شقایق هم الان ....
جوووون ...
این فکرها شهوتم را چند برابر میکرد ، داغ داغ بود گردن کیمیا و بوس های پشت سرهم من کاملا حشریش کرده بود ، همینطور که می بوسیدمش دستم را به سینه هاش رسوندم از هیجان سکس سفت شده و نوکش کاملا برجسته بود از توی سوتین درش آوردم و انگشتم را کمی خیس کردم و روی نوک سینش می کشیدم بعد از چند ثانیه ، سوتینش را با یک دست باز کردم و سینه های خوشگلش افتاد بیرون و من در حالی که


گردنش را میخوردم با نوک سینه اش بازی میکردم ، حالا انگاری همه میدونستند که نقشه به خوبی اجرا شده ، صدای ساسان و سونیا بلند شده بود و من انگار تو خواب بودم ، دستم را به کس کیمیا رسوندم و در حالی که نوک سینه اش را لیس میزدم از روی شرت کسش را میمالیدم و کیمیا تو گوشم حرفهای سکسی میزد ، میگفت :
-پسر ! خوب واردی آدمو حشری کنی ، به ساسان می گفتم این دوستت خیلی سکسیه , جون تو خیلی خوبی پسر ، تا صبح باید منو بکنی با کیر خوشگلت ...
نوک انگشتم را خیس کردم و آروم روی کسش حرکت میدادم ، کیمیا مچ منو گرفته بود و خودش هم همراهی میکرد ؛ شرتش را درآوردم ؛ لحظات بی نظیری بود ولی در همون زمان هزارتا فکر تو سرم میچرخید ، شهوت ،شقایق ، نازنین ، عذاب وجدان.
کیمیا بدون هیچ خجالتی شلوار و شرت منو همزمان کشید پایین و کیرم که نیمه شق بود را تو دهنش گذاشت و مشغول ساک زدن شد و من هم موهاش را از پشت نگه داشته بودم و هر دم خم میشدم سرش را می بوسیدم ، کمی که گذشت همینطور که ساک میزد با کسش هم بازی میکرد ؛ بعد از چند دقیقه کیمیا کاملا داغ کرده بود خودش را روی تخت انداخت و پاهاش را باز کرد و گفت : بیا آرمان جون ، دیگه طاقت ندارم.
بقدری کسش خیس بود که احتیاج به هیچ کار اضافه ای نبود چند بار کیرم را با دست گرفتم و روی کسش کشیدم تا حسابی حشری بشه بعد هم با یک فشار کوچیک وارد شد ، به محض ورود به این فکر میکردم که کس نازنین خیلی تنگ تره ولی داخل کس کیمیا داغتر بود.
تلمبه های آروم با مکث میزدم چون دوست نداشتم هیجان باعث بشه زود بیام و کیمیا فکر کنه مرد ضعیفی هستم پس از همه تجربه ای داشتم استفاده میکردم و هر زمانی که احساس میکردم نزدیک اومدن میشم چند ثانیه مکث میکردم و با ناز و نوازش کیمیا ادامه میدادیم. من خوابیدم و کیمیا در حالی که پشتش به من بود روی کیرم نشست و دستاش را از پشت روی سینه من قرار داد , کاری که نازنین هیچ وقت از پسش برنیومده بود . خودش با استادی تمام بالا پایین میشد ، با نبض پیدا کردن کس کیمیا و مکث هاش میشد فهمید که ارضاء شده و منم داشتم میومدم که صدای باز شدن در اومد و هر دو به سمت در برگشتیم ، کیمیا دیگه حرکت نمی کرد ؛ ساسان و سونیا بودند ؛ لحظه خوبی نبود اصلا هیچی عادی نبود من نمی تونستم سرمو بالا بگیرم و تو صورت ساسان نگاه کنم ولی ظاهرا اونها پروتر از این حرفها بودند.
ساسان گفت : آرمان جان اگه کارت با خانم ما تموم شده ببرمش ، این جمله را در حالی که می خندید گفت و حتی بعدشم دوباره خندید.
نکته جالب این بود من تو فکر این بودم که کاش ساسان شرت پاش نبود تا من می تونستم سایز کیرم را با کیرش مقایسه کنم .
کیمیا گفت : آرمان هنوز نیومده .
دستم را زیر باسن کیمیا گذاشتم و آروم بهش فهموندم که میخوام بلند بشه اونم همین کارو کرد و گفت میخوای بخورم برات ؟
گفتم نه من عادت دارم خیلی وقتها موقع سکس نیومده تمومش میکنم
با اومدن ساسان و سونیا کیرم مث بچه توسری خورده خوابید.
سونیا با شرت و سوتین بودو پوست سفید و بدن خوشگلش داشت منو دیوونه میکرد
سونیا گفت :آرمان بریم ببینیم این دوتا چه بلایی سر هم آوردند ، منظورش کامران و شقایق بود .
کیمیا شرت و سوتینش را پوشید منم مث ساسان شرتم را تنم کردم در حالی که کیرم هنوز سرحال بود .
چهار تایی از پله ها پایین رفتیم و به سمت اتاق خواب پایین حرکت کردیم ، داخل اتاق که شدیم من اینبار حس کردم که چقدر این اتاق بزرگه ، هیچ خبری از این دوتا نبود سونیا صدا کرد :
کامران !
شقایق !
کجایین؟
صدای کامران از داخل حمام اومد که گفت :
ما اینجاییم ...


حمام پایین تقریبا سه چهار برابری از حمام طبقه بالا بزرگتر یود و جکوزی بزرگی وسط حمام بود که البته بیشتر از چهار نفر توش جا نمی شدند.


کامران و شقایق کنار هم داخل جکوزی بودند ، شقایق سوتین تنش بود و تمام تلاش خودشو میکرد که نگاههاش را از من بدزده .
من نمی دونستم باید چی کار کنم ، باید طبیعی رفتار میکردم و با زنی روبرو میشدم که به عنوان همسر من با مرد دیگه ای خوابیده بود.
همه منتظر برخورد ما دوتا با هم بودند ، رفتم کنار جکوزی و دست شقایق را تو دستم گرفتم.
سونیا گفت : آفرین آرمان گفته بودم که آرمان خیلی جنتلمن هست.
تو دلم می گفتم : من به گور پدرم خندیدم که جنتلمن باشم که کسی بخواد طرف زن من بره.
ساسان و کیمیا وارد جکوزی شدند و طوری نشستند که کیمیا روبروی کامران و ساسان روبروی شقایق قرار گرفت و به شوخی بهم آب می پاشیدند.
من رفتم زیر دوش و ادای شستشو رو درآوردم ، سونیا هم اومد کنارم و طوری ایستاد که تقریبا بهم چسبیده بودم .
همه ی نشانه ها اشاره به کلید خوردن پرده ی دوم این نمایش شهوانی داشت.
سونیا در حالی که پشت به من بود و داشت لیف می کشید گفت : آرمان جان میشه برام لیف بکشی ؛ به جکوزی نگاه کردم از حرکتهای آب معلوم بود پای بچه ها داره شیطونی می کنه ؛ یک لحظه نگاه من و شقایق بهم گره خورد و با لبخندی که زد قطع شد.
مشغول لیف کشیدن برای کیمیا شدم و وقتی به بند سوتینش رسیدم بازش کردم دستاش را رو سینه هاش گذاشت و برگشت در حالی که می خندید گفت : ای شیطون...


بچه ها از تو جکوزی اومدن کنار ما ، وساسان داشت شقایق را دستمالی میکرد و کامران با کیمیا مشغول بود.
چند دقیقه ای گذشت و یخ همه آب شده بود و جلوی هم راحت بودند و آقایون داشتند خانمها را به بهانه شستن دستمالی میکردن.
من رو زانو نشستم و در حالی که داشتم پایین تنه سونیا را لیف میزدم شرتش را کشیدم پایین ، واووو چه کس قشنگی داشت کوچولو و سفید مث همه جای بدنش با لیف چند بار روی کس و کونش کشیدم. دیگه همه لخت شده بودند که کیمیا پیشنهاد داد بریم تو اتاق.
خودمون را خشک کردیم و چون تخت بیشتر از چهار نفر جا نداشت ؛ شقایق و ساسان رفتند تو پذیرایی ، خیلی هم بهتر بود که با شقایق زیاد چشم تو چشم نمی شدم چون هیچ کدوم در این اندازه از وقاحت همدیگه خبر نداشتیم نمی دونم شاید هم شهوت بیش از حد بود.


ساسان زمان رفتن به شوخی زد پشت کیمیا و هردو خندیدند و من با چشمهای گرد شده به راحت بودن این زن و شوهر فکر میکرددم.
من و کامران روی تخت دراز کشیدیم و کیمیا روی کامران حالت 69 قرار گرفت و سونیا هم طوری روی پا نشست که کسش روی دهن من بود و من مشغول خوردن شدم هم بوی بدی نداشت و هم مزه یکم ترش خوشمزه ای داشت.
همونطور که براش می خوردم دستم را روی کمرش و شکمش می مالیدم و خودش داشت با سینه هاش بازی میکرد
کیمیا روی کیر کامران قرار گرفت و با حشریت زیادی بالا پایین میرفت هنوز یک دقیقه هم نشده بود که کامران کیمیا را از رو خوش بلند کرد و همه آبش را روی شکم خودش خالی کرد ؛ قیافه ی کیمیا دیدنی بود و به حال غر می گفت : گندت بزنه کامران تو که باز زود اومدی
کامران هم گفت : چی کار کنم خب
من داشتم می خندیدم و سونیا هم به خنده می گفت : هر چی کمش مزش بیشتره و کیمیا عصبانی بود خخخخ.
سونیا بلند شد و هر دو ایستادیم و سونیا روی لبه تخت خم شد و من از پشت وارد کسش کردم وای عالی بود خیلی تنگ بود حتی از کس نازنین هم تنگ تر بود .
در حالی که تلمبه میزدم و دستام روی باسنش نواوزش وار حرکت میکرد به این فکر میکردم که کامران چقدر کمر شله ؛ اصلا شاید به خاطر همین سونیا تن به همچین روابطی میداد حتی از کجا معلوم شاید سونیا اولین بار پیشنهاد داده باشه . پس شقایق طفلی حال زیادی نکرده و شاید الان ساسان براش جبران کنه.
ثابت ایستادم و سونیا خودش عقب جلو میکرد و با چوچولش بازی میکرد ؛ کیرم داشت نهایت لذت را می برد و کامران انگار که فیلم سوپر نگاه می کنه به ما زل زده بود و کس دادن زنش را نگاه میکرد و من دست و پام را گم کرده بودم و واقعا خجالت می کشیدم ولی برای اونها ظاهرا خیلی عادی بود.
چند دقیقه بعد سونیا صاف شد و یک پاش رو روی لبه تخت گذاشت و من گذاشتم تو کسش ؛ شانس آوردم کیرم در اندازه ای بود که تو این پوزیشن آبروریزی نشه.
عاشق کون سونیا بودم ولی یکباری که سر کیرم را به عمد روی سوراخش گذاشتم خودش را جمع کرد من هم فهمیدم که دوست نداره خودم هم دوست نداشتم کاری انجام بدم که لذت سکس کوفتش بشه.
تو این لحظات کیمیا اومده بود و از لای پاهای من تخمام را با دست می مالید و سینه هاش را چسبونده به من ؛ تو این حالت دیگه نمیشد طاقت آورد و کیرم را خارج کردم و همه آبم را روی کمر سونیا خالی کردم.
وقتی که آبم اومد فقط خودم را روی تخت انداختم , همه چیز مث خواب بود شب عجیبی بود و موج توهم انگیز شهوت کل فضا را پوشونده بود . سونیا دستم را گرفت و چهارتایی داخل حمام رفتیم و شقایق و ساسان هم چند دقیقه بعد به ما اضافه شدند.
حال همه به خوبی زمان سکس نبود حالا دیگه شهوت خوابیده بود و من و شقایق خیلی جدی معذب بودیم .
دوست داشتم هر چه زودتر با شقایق تنها باشم چون باید خیلی چیزها را به من توضیح میداد.


ساسان نسبت به بقیه خیلی راحت بود و با شوخی سعی داشت جو را حالت سنگینی که داشت خارج بکنه و منم سعی کردم دمق نباشم و با اون همراهی کردم و روی همدیگه آب می پاشیدیم و همگی حالشون بهتر شد.
به نوبت دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و هر کی به اتاق خودش رفت .
شقایق به محض وارد شدن به اتاق خودش را روی تخت انداخت و سکوت ....
کنارش نشستم و روی موهاش دست کشیدم و گفتم:


-فکر کنم اگه به این مسافرت نمیومدی پشیمون میشدی
شقایق سرشو بلند کرد و فقط لبخند زد
ادامه دادم :
-ولی من اصلا از تو انتظار نداشتم !
-واسه چی ، مگه چیکار کردم ؟
-همینکه با من رو راست نبودی و به من نگفتی قضیه دیدن کیمیا را و اینکه من تنها کسی بودم که از هیچ چیز خبر نداشتم
شقایق گفت :
-به خدا آرمان روزی که کیمیا موضوع را به من گفت حس عجیبی داشتم چیزی بین هیجان و ترس که البته زور هیجان بیشتر بود ، خب من زن آزادی هستم که کاملا مختارم وارد یک رابطه حتی به این شکل بشم یا نه ولی ترسم از بازخورد تو بود و می ترسیدم.


شقایق داشت صحبت میکرد و من انگار که نمی شنیدم داشتم به همه چیز فکر میکردم :
به اینکه از زمان متاهل شدن امشب بار دومی بود که شیطونی کرده بودم ، بار اول چهار سال پیش بود زمانی که در یک اداره کار میکردم ؛ فرشته دختری که انقدر زیبا بود که تمام مردای اداره بهش نظر داشتند ولی خیلی بد اخلاق بود و به هیچ وجه نمیشد باهاش سر صحبت را باز کنی ، من هم که اهل موس موس نیستم خیلی رسمی باهاش بودم گر چه تو دلم عاشق ی رابطه حتی ساده بودم تا اینکه به شعبه دیگه ای رفت و یکسالی هیچ خبری ازش نداشتم و کاملا فراموشش کرده بودم.
یک روز عصر بود که تلفن زنگ خورد و همکارم جواب داد و گفت ی خانمی با تو کار داره ، باورم نمیشد فرشته بود و بعد از سلام و احوال پرسی , داشت یک کار اداری را پیگیری میکرد که من با پررویی ازش پرسیدم الان کجاست و چه کار می کنه ؟
که گفت : به قدری تحت فشار بودم و تو اداره همه مردا بهم گیر میدادن که بی خیال اداره شدم و اومدم بیرون, الان یک آپارتمان اجاره کردم و کارهای بازرگانی و ترجمه یک شرکت ایرانی که از چین جنس میارن را تو خونه انجام میدم.
که ادامه داد: ولی آرمان تو تنها کسی بودی که هیچوقت تو صحبت با من حرف نامربوطی نزدی.
تو دلم داشتم میگفتم : مث سگ ازت می ترسیدم وگرنه من از همه بیشتر تو کف تو بودم
من گفتم : انقدر که بداخلاق بودی جرات نمی کردم
فرشته ی آه کشید و گفت : فکر کن تازه با این بدخلقی هایی که میکردم منو عاصی کردند.
گفتم: من خیلی خاطرت را میخواستم همیشه , ولی می ترسیدم باهات صحبت کنم
گفت : خاک بر سرت حالا که ازدواج کردی میگی اینو ؛ حالا خانومت بهت اهمیت میده ؟؟ خوب سیرت می کنه؟؟
من تعجب کردم و فهمیدم فرشته داره آمار میده ، گفتم :
بد نیست ولی خیلی داغ نیست ، راستی فرشته خیلی دوست دارم ببینمت


با پررویی گفتم: میشه امروز ببینمت
کمی لوس بازی درآورد و گفت:
تو متاهلی آرمان با یک خانم مجرد چی کار داری؟؟
ولی آدرس را گفت ده دقیقه با محل کارم فاصله داشت ، سریع از مسئولم مرخصی ساعتی گرفتم و مث فانتوم چند دقیقه بعد در خونش بودم.
خدا میدونه چقدر هیجان داشتم.


آرمان کجایی ؟؟ دارم با تو حرف میزنما
صدای شقایق منو به خودم آورد:
-هان ببخشید دارم گوش می کنم.
شقایق ادامه داد:
-آره میگفتم من هیچوقت تا این سن سکس واقعی را تجربه نکرده بودم نمی خواستم کسی بدونه ولی الان ما چیزی واسه پنهان کردن از هم نداریم علت اصلی طلاق گرفتن من زودانزالی شوهرم بود که شش ماه آزگار از این دکتر به این دکتر می رفتیم و هیچ نسخه ای بهش افاقه نکرد ؛ من تشنه بودم. آرمان میفهمی وقتی کیمیا تو پارک با من این موضوع را مطرح کرد , من همونجا خیس شدم با خودم گفتم چی میشه از این شوخی آرمان چیزی هم نصیب من بشه .
خیلی صادقانه حرف میزد ،آروم خم شدم و گونه اش را بوسیدم و گفتم :
شقایق من از این ناراحتم که کاشکی من هم از بازی خبر داشتم ، گاهی فکر میکنم کلی تو دلتون به من خندیدید.
شقایق چشماش ناراحت شد و گفت:
-کیمیا از من پرسید روحیات آرمان چه طوری هست و به نظرت چه جوری با موضوع برخورد میکنه ؟
من واقعا نمی دونستم گفتم شاید همه چیز رو خراب کنی همین .


دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم: از اینکه حس خوبی داشتی خوشحالم و چشمام رو بستم و این به معنای پایان این گفتگو بود.


حوصله صحبت در مورد اتفاقهایی که افتاده بود را نداشتم ، دوباره صورت فرشته تو ذهنم تصویر شد: دم آپارتمانش که رسیدم قلبم داشت تالاپ تولوپ می کرد ، من تا اون سن جز خانمم با زنی رابطه نداشتم البته به غیر از چند مورد شیطونی بچگی که همه کم و بیش داشتند .
فرشته خیلی خوشگل تر شده بود با اون چشمای روشن توی صورت قشنگش ، ی تاب با شلوارک خیلی کوتاه تنش بود و یک میکاپ عالی و موهاش را از پشت سر با کش سر جمع کرده بود ؛ خودش دستش را جلو آورد و من که خیلی مفتضح هول شده بود باهاش دست دادم ، اول روی مبل روبروی هم نشستیم و نیم ساعتی خاطرات قدیمی را مرور کردیم و بعد لب تاپش رو آورد و اینبار کنارم نشست و عکسای سفری که تازیگیها به آنتالیا را داشت بهم نشون داد و من داغ شده بودم هم شهوت بود هم خجالت.
فرشته که متوجه گرمای بیش از حد بدنم شد گفت چته آرمان ؟ اگه گرمته خب پیراهنتو دربیار.
منم همین کار را کردم و سعی کردم بهش بچسبم که خندید بهم ، هنوز صورت خوشگلش جلوی چشمام هست منم خندیدم ، خیلی خوب بود.
بعد با هم فیلم های قدیمی خانوادگیشون رو دیدیم و اون با هیجان دوستاش و فامیلاشون رو معرفی میکرد و من چیز زیادی از حرفهاش متوجه نمی شدم و تو این فکر بودم که چقدر خوب که نازنین خونه نیست و اگه بشه امشب اینجا پیش فرشته بمونم هیچ دغدغه ای ندارم .
ساعت 8 شب شد که فرشته پیشنهاد داد بریم فروشگاه خرید ، با هم رفتیم فروشگاه فلکه دوم تهرانپارس و کلی از این غذاهای فزیز شده خریدیم و کل پول خرید را هم انداخت گردن من و الان که فکر میکنم در واقع هزینه سکس بوده خخخخ.
شام خوردیم و من گفتم فرشته من خونه تنهام بریم پیش خونه ما.
که گفت چه کاریه خب همینجا بمون دیگه.
من از خدا خواسته ازش لباس گرفتم که شلوارک نخی زنونه داشت .


کنار هم روی تخت خوابیدیم و فرشته فقط چراغ خواب را روشن نگه داشت ، یک لباس حریر یکسره خواب تنش کرده بود و عطری دیوانه کننده ؛ چند دقیقه ای گذشت و من دستم را به سمتش بردم و که خودش دستم را گرفت و بوسید داشتم بال در میآوردم ، جسور شدم و دستم را روی سینه هاش گذاشتم و بهش چسبیدم که خودش بغلم کرد ؛ چقدر آن لحظات زیبا بود ، دستم نوازش وار روی تمام بدنش طواف میکرد ، چنان لبم را با ولع میخورد که داشتم دیوانه میشدم دستم را به کسش رسوندم شرت پاش نبود کمی مالیدم ، بعد رفتم روی زمین و لباسش را درآوردم وای چه کسی ؛ مث کس دختربچه ها هیچ لب اضافه ای نداشت و بوی خوبش آدمو دیوونه میکرد ؛ چند دقیقه بعد لباس خودم را درآوردم و با بی تجربگی تمام در حالی که سرپا بودم و فرشته روی تخت بود وارد کسش کردم ؛ به قدری تنگ بود که فکر میکنم 7 یا 8 تا تلمبه زدم و موقع آمدن از توش درآوردم و انقدر هیجان داشتم که آبم با فشار وحشتناک پاشید که روی موهای فرشته ریخت و همه جای تخت, ولی هردو تو حال خوبی بودیم ،فرشته تنها کسی بود که به جز نازنین کرده بودم و امشب ...


ساعت 4:45 صبح را نشون میداد و هوا که تا دقایقی دیگر روشن میشد و من که از صبح شدن بیزار بودم و اصلا فکر روبرو شدن با بچه ها برام سنگین بود برای همین هر چی با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که من زودتر برگردم تهران ، نمیدونم نظر شقایق چی بود.
خوابم برد...
گوشیم را روی 8:00 کوک کرده بودم ، یک زنگ کش دار.


شقایق زودتر بیدار شده بود و با صدای خواب آلود گفت :
- گوشیت داره زنگ میزنه آرمان
-پاشو باید حاضر بشیم
-کجا؟
-تهران
-چرا ؟ امروز؟
-آره ، پاشو شقایق من دوست ندارم تو ادامه این تراژدی دست و پا بزنم
-ولی ... باشه الان حاضر میشم ولی اینجوری بچه ها ناراحت میشن
-شقایق من به معنای واقعی کلمه خجالت میکشم خواهش میکنم بیا بریم
شقایق بلند شد و شروع کرد به جمع و جور کردن ،صورتش هیچ حسی نداشت نه غمگین بود نه شاد نه حتی عصبانی.
ساعت 8:30 دقیقه ما حاضر بودیم و من به سمت اتاق ساسان و کیمیا رفتم دیگه چیزی واسه رعایت کردن وجود نداشت برای همین خیلی راحت در را باز کردم . کیمیا و ساسان بهم گره خورده بودند ، آروم چند بار ساسان را تکون دادم که غرولند کنان چشماش را باز کرد :
-چی میخوای آرمان؟
-هیچی ...ببین ساسان من واسم کاری پیش اومده باید هر چه زودتر برم تهران از بقیه بچه ها خداحافظی کن و عذرخواهی کن.
-چرا ، کجا؟
جوابش را ندیدم و با اشاره دست گفتم حالا با هم صحبت می کنیم و اومدم بیرون.
با هزار بدبختی دربستی گرفتیم و با توجه به اینکه جمعه بود یک کرایه ی عجیب گفت که ما چاره ای جز قبول کردن نداشتیم.
نیم ساعت اول تو ماشین هر دو ساکت بودیم ، من داشتم تمام دیشب را تو ذهنم مرور میکردم ، هیچ وقت فکر نمیکردم تو واقعیت ضربدری را تجربه کنم و یک درصد هم فکر نمیکردم که روز بعدش حال خوبی نداشته باشم .
شقایق کمی بهم نزدیک شد و سرش را روی شونم گذاشت :
-آرمان هنوز از من دلخوری؟
-از تو نه ، شاید از خودم
-مگه تو لذت نبردی ؟
-چیزی نبود که بشه ازش لذت نبرد ولی این احساسی که الان دارم خیلی خوب نیست ، هم خیانت کردم به نازنین و هم به دوستام .
-این چه فکریه ؟ اونها هم که بی نصیب نموندن
-نمیدونم ؛ از دست خودم دلخورم.


دیگه حوصله صحبت نداشتم و تا تهران به جز چند جمله دیگه حرفی رد و بدل نشد.
میدان آزادی پیاده شدیم و برای شقایق دربستی گرفتم و رفت.
خودم اتوبوس سوار شدم چون هیچ عجله ای برای رسیدن به هیچ جا نداشتم.
نازنین انتظار برگشتن من را نداشت و من زمان داشتم تا با خودم خلوت کنم.
تصمیم گرفتم که با کامران و ساسان قطع رابطه کنم که بیشتر از این گند به همه چیز نزنم.


دو ماه از آن تاریخ گذشت.
هیچ ارتباطی با ساسان و کامران نداشتم به جز یکبار که کامران به سیم کارت قبلیم زنگ زد و گفت بعد از رفتن شما واسه هیشکی دل و دماغ نموند و ما هم همون روز برگشتیم و همه تعجب کردیم که علت برگشت هول هولکی شما چی بود
بعد از اون تماس سیم کارتم را عوض کردم.


برای شقایق کار دیگه ای تو شرکت یکی از دوستام پیدا کردم و با اینکه خیلی دلخور بود از پیش من رفت.
دلم نمی خواست به هیچ بهانه ای چیزی یادآور اون شب باشه.
آرامش به من برگشته بود و من و نازنین واقعا روزهای خوبی با هم داشتیم.


تا اون روز کذایی...


فکر کنم سه شنبه بود حوالی ساعت 11 صبح که من داخل بانک بودم که گوشیم زنگ خورد ، نازنین بود ، چون جلوی باجه بود جوابش را ندادم ، ولی نازنین دوباره زنگ زد اینبار قطعش کردم که پیامک داد: "کار فوری ، جواب بده"


کارم تقریبا تموم شده بود و از بانک خارج شدم و نازنین را گرفتم ، با اولین بوق جواب داد:
سلام آرمان جان ، خوبی؟
-سلام عزیزم چیزی شده ؟
-برامون مهمون اومده ، تو هم بیا خونه.
-مهمون ؟ کی ؟
-دوستات با خانوماشون
-کدوم دوستام ؟
قبل از این که نازنین حواب بده صدای یک مرد اومد که می گفت : بده خودم بهش میگم
-سلام آرمان جون داداش ، دیگه ما رو نمیشناسی؟
صدای ساسان بود ، ساسان تو خونه ی من چه غلطی میکرد ، اصلا خونه ی منو از کجا پیدا کرده بودند ، وای دنیا داشت رو سرم خراب میشد.
گفتم: ساسان داداش خیلی خوش اومدید ، من سریع خودم را میرسونم .
ساسان در حالی که بلند بلند میخندید گفت : خیلی عجله نکن آرمان جان ، انقدر خانم با سلیقه ای داری که نمیگذاره بهمون بد بگذره
و در حالی که قهقهه میزد گوشی را قطع کرد .
یادم افتاد که اوایل ازدواجمون از دوران دانشگاه و ساسان و کامران برای نازنین تعریف کرده بودم.
خون خونم را داشت میخورد ، کاش میمردم خدایا ، فکر اینکه حالا دیگه بچه ها متوجه دروغ من شده بودند ، ولی نشانی خونه .... کی به غیر از شقایق می تونست این کار را کرده باشه ... کار خودش بود ، حتما به خاطر بیرون رفتن از شرکت از من کینه گرفته بود و اینجوری خواسته بود تلافی کنه.
با تمام سرعت به سمت خونه در حرکت بودم و ذهنم پر از صداهای ترسناک بود و حتی فکر کردن به روبرو شدن با بچه ها برام سخت بود.
هر طوری بود خودم را به خانه رسوندم و زنگ درب آپارتمان را زدم و خود نازنین درب را باز کرد


آروم در گوشم گفت: تو دعوتشون کرده بودی ؟؟ برای نهار میخوان بمونن؟؟
-نه ، نمیدونم ، حالا بزار بیام تو
بچه ها توی پذیرایی نشسته بودند ، یکی یکی با بچه ها دست دادم و ساسان به بهانه بوسیدن تو گوشم گفت: فکر کردی خیلی زرنگی !
و خودش بلند بلند خندید و منم برای حفظ ظاهر خندیدم و همه نشستیم
ساسان شروع کرد به تعریف خاطره از قدیم و هرزگاهی مزخرفاخی هم از خودش میبافت:
-آره نازنین خانم ما با این آقا آرمان روزگاری داشتیم ، برعکس ما آرمان خیلی بچه درسخون بود واسه همین تو دانشگاه خیلی خاطرخواه داشت و در حین صحبت رو به من کرد و گفت :
آرمان در مورد شقایق چیزی به خانومت نگفتی؟
من رنگم پرید و با دستپاچگی گفتم :
نه خودت تعریف کن
و ادامه داد:
آره نازنین ، شقایق ی دختر عقب افتاده بود بغل خونه دانشجویی ما که می خواستیم واسه آرمان بگیرمیش و پکی زد زیر خنده و همه خندیدند و من نفس راحت کشیدم و ساسان بهم چشمک زد.
نازنین گفت : آرمان قبلنا از شما خیلی تعریف میکرد و رو به من کرد و گفت : آرمان خیلی بی انصافی چرا با دوستای به این خوبی رفت و امد نمی کردیم
من گفتم: خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس و تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم و مستاصل بودم.
کیمیا به بهونه جمع کردن ظرفهای میوه به سمت آشپزخانه رفت و همین طور که میرفت گفت : نازنین جون با سونیا بیاید تو آشپزخانه ، آقایون کلی با هم حرف دارند.
نازنین و سونیا رفتند و ما تنها شدیم.
قبل از اینکه کسی حرف بزنه خودم شروع کردم


-بچه ها من واقعا متاسفم ، هیچ وقت فکر نمی کردم آخر ی شوخی به کجا ممکنه برسه ، باور کنید پشیمونم
ساسان همون لبخند مسخره آمیز همیشگی رو لبش بود و گفت :
تو به غرور ما توهین کردی ، حتمن تو دلت به حماقت ما خندیدی و احساس زرنگی کرده ولی پسرجون ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه.
کامران گفت : ساسان اذیتش نکن و رو به من گفت : آرمان من از اصلا از تو انتظار همچین کاری را نداشتم ، پسر ضربدری قمار روی همه چیزه آدمه ، زندگی آدم ، ناموس آدم ؛کسی که وارد رابطه ضربدری میشه چیزی واسه باختن نداره.
من که تا اون لحظه سرم پایین بود گفتم: من که گفتم اشتباه کردم و پشیمونم دیگه نمی دونم باید چه کار کنم!
ساسان گفت : تو توی این بازی جر زدی ، باید بازی را تمومش کنیم
گفتم : یعنی چی ؟؟ کدوم بازی ؟؟
پرونده ی اون داستان بسته شده است.
داغ کرده بودم ، دوست نداشتم دست هیشکی به نازنینم برسه .
ساسان گفت: نه دیگه گلم ، اون پرونده برای تو بسته شد
گفتم : واسه شما چه فرقی داره ؟ فکر کنید شقایق واقعا زن من بوده
کامران گفت : آرمان جون نگو که نمی فهمی ما تو اون ماجرا روی ناموسمون قمار زدیم و تو روی کارمندت و اینا اصلا با هم برابر نیستند.
قلدربازی فایده نداشت پس افتادم به التماس : بچه ها تروخدا ، باور کنید نازنین اصلا خیلی از مرحله پرته ، اون اصلا تو این فازا نیست ؛ به دست و پاتون میفتم اصلا هر چی شما بگید من انجام میدم ، فقط به نازنین کار نداشته باشید.
ساسان گفت : ما چیز زیادی نخواستیم که فقط گفتیم بازی را تمومش کنیم .
کامران هم گفت : موافقم
دستم را بین دستام گرفتم ، و دلم میخواست از ته دل گریه کنم.


کامران دست رو شونم گذاشت و گفت: نگران نباش ، کیمیا کارش رو خوب بلده.
-گفتم یعنی چی ؟ یعنی به نازنین گفته؟
کامران جواب نداد.
سونیا و کیمیا اومدن پیش ما و صدای نازنین از داخل اتاق خواب که منو صدا میزد ، رفتم تو اتاق ، کنارش روی لبه ی تخت نشستم و سرم پایین بود:
-تو چی کار کردی آرمان باورم نمیشه
و سکوت ...
با بغض ادامه داد:
-آرمان مگه برات کم گذاشته بودم, چطور تونستی به من خیانت کنی ، هیچوقت فکر نمی کردم وارد همچین روابطی بشی.
گریه ام گرفته بود با خجالت بهش نگاه کردم : من هیچ دفاعی از خودم ندارم ، تو هر چی بگی حق داری ، فقط میتونم بگم ی اشتباه بچه گانه بود و خواستم سمتش برم که خودش را عقب کشید و گفت:
اشتباه ؟؟ از کی تا حالا خیانت اسمش شده اشتباه؟
صورتش از عصبانیت گر گرفته بود و چشماش دو دو میزد و رگه خونی پیدا کرده بود با عصبانیت گفت:
فقط یک سوال ازت می پرسم راستش رو بگو ؛ قبل از اینکه جوابی بدم گفت :


-لذت بردی؟؟... جواب منو بده ، لذت بردی یا نه؟
من سرم پایین بود
گفتم: چی بگم نازنین!
-هیچی فقط جواب بده
-آره ولی....
اجازه ادامه صحبت را بهم نداد و گفت:
-ولی چی ، این گندی که زدی نه توجیهی داره نه میشه روش ماله کشید ، حالا هم پاشو برو بیرون پیش دوستات
گفتم: میخوای چی کار کنی نازنین!
تقریبا با فریاد گفت: به خودم مربوطه و درب اتاق را با انگشت نشان داد.
اومدم بیرون ، پیش کامران نشستم حرفی برای گفتن نداشتم تا اینجا هیچ کس مقصر نبود جز خودم.
کیمیا به سونیا اشاره کرد و هردو رفتند پیش نازنین.
بغض گلوم را گرفته بود این اولین باری بود که نازنین به من پرخاش میکرد.
شاید ده دقیقه ای گذشت که کیمیا ساسان را صدا کرد و من نمی دونستم چی داره اتفاق میفته.
پنج دقیقه بعد سونیا اومد بیرون و ی چیزی تو گوش کامران گفت و رفت .
بعد از رفتن سونیا کامران گفت:
آرمان ما هم بریم تو اتاق
به سمت اتاق حرکت کردیم ، کامران جلوتر رفت و من پشت سرش وارد شدم، چیزی که داشتم میدیم باور نکردنی بود:
نازنین من بدون هیچ لباسی روی تخت دراز کشیده بود و ساسان داشت با ولع کسش رو میخورد و کیمیا داشت سینه های نازنین رو میمالید و حرکت موج گونه شکم نازنین نشون میداد که کاملا حشری شده.
سونیا داشت لباسهاش رو در می آورد،
یک لحظه میخواستم حمله کنم به ساسان و از روی نازنین بلندش کنم مشت هام گره شده بود , سونیا که متوجه حالت من شده بود روبروم وایساد و گفت : آروم باش آرمان ، بازی را خراب نکن.
هم عصبانی بودم هم ناراحت ولی شهوت داشت حس قوی تری میشد.
سرجایم میخکوب شده بودم و نمی تونستم چشم از نازنین بردارم ، تو همین زمان سونیا که کاملا لخت شده بود منو بغل کرد ، گرمای بدن سونیا کاملا حالم را عوض کرد ، کامران لخت شد و جایش را با کیمیا عوض کرد و کیمیا هم پیش من اومد و با سونیا شروع کردن به لخت کردن من.
دیگه شهوت غالب شده بود و فضای اتاق پر از هیجان بود.
کامران کیرش را جلوی دهن نازنین گرفت و نازنین در حالی که نوکش را تو دهنش کرده بود همزمان با دستش پایین کیرش را مالش میداد ، در همین زمان ساسان بلند شد و کیر شق شده اش را با دست گرفت و روی کس خیس نازنین حرکت میداد که نازنین داشت خودش سینه هاش را می مالید.
ساسان آروم آروم تو کس نازنین وارد کرد و صورت قرمز نازنین.
کیمیا جلوم زانو زده بود و داشت ساک میزد و سونیا از پشت بغلم کرده بود و تو گوشم پچ پچ میکرد:
آرمان چه لذتی داره می بینی زنت داره کس میده ، عوض داره گله نداره ، تو هم زن اون دوتا رو کردی.
بعدم پشت گردنم را پشت سر هم بوس میکرد ؛ لحظات عجیبی بود اوج هیجان سکسی .
ساسان تلمبه زدنش را تند تر کرده و انقدر خیس بود صداش شالاب شولوب میداد.
کیمیا همینجوری سرپا خم شد پشتش رو به من کرد و دستاش رو لبه تخت گذاشت و من داخل کس داغش کردم و سونیا از پشت تخمهای منو می مالید.
در این لحظه ساسان به نازنین گفت ی حالت دیگه و نازنین حالت سگی شد و ساسان بدون ملاحظه داخل کرد و شروع کرد وحشیانه تلمبه زدن.
نازنین که کاملا مشخص بود داره پرواز میکنه خودش هم همراهی میکرد و عقب جلو میشد ، ساسان که معلوم بود زیاده روی کرده و داره میاد سریع درآورد و خودش را انداخت روی تخت و آبش را روی شکم خودش خالی کرد.


و کامران تو همون حالت کیرش را داخل کرد و من به شکل احمقانه ای تو دلم میخندیدم که کامران الان میاد دقیقا با هفت یا هشت تا تلمبه اومد و آبش رو روی کمر نازنین خالی کرد و من از اینکه حال نازنین گرفته شده به شکل کودکانه ای خر کیف شدم .
با دیدن این صحنه ها من هم دیگه طاقت نیاوردم و اومدم و روی کمر کیمیا خالی کردم و تو این ماجرا فقط سونیا بی نصیب مونده بود. سونی

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#165 | Posted: 23 Sep 2016 08:28
Boyi0098:
و تو این ماجرا فقط سونیا بی نصیب مونده بود. سونی

خیلی عالی بود
منتظر ادامش هستیم
واقعا حرف نداشت
یکی از بهترین ضربدری هایی بود که تا حالا نوشته شده
     
#166 | Posted: 23 Sep 2016 12:02
navyd
navyd
قسمت پايانى بود

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#167 | Posted: 23 Sep 2016 14:21
سونیا پشت نازنین و کیمیا را با دستمال پاک کرد و اولین نگاه من و نازنین بهم افتاد که هر دو سریع مسیر نگاهمون را عوض کردیم.
چیزی که مسلم بود این بود که هیچ چیزی قرار نبود به حالت قبل برگرده و مطمئنا من و نازنین اگه قرار بود با هم ادامه بدیم خوب این موضوع را درک میکردیم . بچه ها که فکر کنم تجربه داشتند و حال ما دوتا را میدونستند نیم ساعت بعد رفتند و برعکس رابطه ما مردها که موقع خداحافظی خیلی سرد بود ، خانمها با روبوسی و خداحافظی مفصل از هم جدا شدند.
بعد از رفتن اونها هیچکدوم رومون نمیشد تو صورت هم نگاه کنیم ، فقط یکبار که من ناخودآگاه بهش زل زده بودم شانه بالا انداخت و گفت :
-یادت نره تو می تونی یک بازی را شروع کنی ولی همیشه مهره ها به میل تو نمی چرخه.
هر خربزه خوردنی پا لرز خودش را داره و اون لذت وحشتناک قاعدتا تبعات خودش را داره.
بهرحال دوست داشتم شقایق را پیدا کنم و جلو و عقبش را یکی کنم که هر بلایی سرم اومد زیر سر این مارمولک بود.

اینهم پایان یک شوخی ...
     
#168 | Posted: 10 Oct 2016 14:23
اگه تو سکانس آخر خودت سکس نکرده بودی، تراژدی فرم بهتری پیدا می کرد.
ولی خوب بود در کل.
به همه زاویای لازم توجه کردی که داستان رنگ واقعیت رو بگیره مثلا اونجا که در مورد سایز کیرت نوشتی که اگه تو این پوزیشن کم آورده بودی باعث آبروریزیت میشد، به نظرم خیلی جالب بود...
دیگه از این جمله:" یادت نره تو می تونی یک بازی را شروع کنی ولی همیشه مهره ها به میل تو نمی چرخه" ، خیلی خوشم اومد.
دیگه دیگه اینکه یکی از بهترین ضربدری هایی بود که خونده بودم چون عاقبت کارو هم نوشته بودی، کمتر نویسنده ای به اون قسمتهای بعد از سکس توجه میکنه و این نکته قدرت اثرگذاری داستانت رو خیلی بیشتر کرد.

هر کس بد ما به خلق گوید ***ما چهره دل نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوئیم*****تا هر دو دروغ گفته باشیم
     
#169 | Posted: 7 Jan 2017 23:18
این داستان از یک سایت دیگه کپی شده:

*راز شب پاییزی*

قسمت اول

در رستوران
در يك شب سرد پاييزي با دوست دخترم كامليا براي صرف شام وارد يكي از رستورانهاي شهر استكهلم درسوئد شديم. در اندرون رستوران منتظر راهنما مانديم تا ما را به ميزمان هدايت كند. يك زوج سوئدي هم در انجا منتظر بودند. با ورود ما انها، لبخندي زدند و كمي جابجا شدند تا ما هم امكان ايستادن در انجا را داشته باشيم. چند لحظه بعد راهنماي رستوران ان زوج را به ميزشان هدايت كرد. ناگهان من متوجه كيف پول كوچكي شدم كه بر كف زمين افتاده بود. ان را از زمين بلند كردم. در ان يك كارت شناسايي و دو كارت اعتباري و مقدار كمي پول موجود بود. به نظرم صاحب ان همان مرد بلند قدي بود كه چند لحظه پيش در كنارمان ايستادن بود. به طرف ميز انها رفتم و پرسيدم اگر كيف پولشان گم شده است. هراسان جيبهاي خود را جستجو كرد و تاكيد كرد كه نميتواند انرا پيدا كند. بي نهايت خوشحال شد كه كيف را به وي بازگردانده بودم. دهها بار از من سپاسگزاري كرد.
اتفاق جالب اينكه راهنماي رستوران چند لحظه بعد من و كامليا را در ميزي در كنار - در حدود نيم متري - همان زوج سوئدي نشاند. خود را در صندلي هايمان جا داديم و منوي رستوران را براي انتخا ب مشروب ورق ميزديم. اينبار مرد سوئدي از صندلي خود نيم خيز شد و خود را به طرف ميز ما كشاند و با لبخندي گفت: من توماس هستم. اجازه دهيد كه امشب نوشيدني را كه شما مايليد بنوشيد من براي شما پرد اخت كنم. وي ميخواست از تحويل كيف پول خود قدر داني كرده باشد . وي خود و همسرش مونيكا را به ما معرفي كرد. ما هم خود را معرفي كرديم با انها دست داديم و من كه ميدانستم اين يك تعارف نيست و سوئدي ها اهل تعارف نيستند از وي تشكر كردم و گفتم كه ما قصد سفارش يك بطري شراب را داريم. پاسخ داد با كمال ميل و دو شراب را در ليست توصيه كرد. جالب اينجاست كه هر دو اين شرابها از گرانترين شرابهاي رستوران بودند! من يكي از انها را انتخاب كردم و چند لحظه بعد گارسون با دو بطري در كنار ميزهايمان ظاهر شد: يكي را در سر ميز ما و ديگري را در سر ميز ان زوج باز كرد. انها هم همان بطري شراب را سفارش داده بودند. ليوانهايمان را پر كرد و هر چهار نفر از راه دور پياله هايمان را به سلامتي بالا برديم. اين سر اغاز اشنايي ما بود.

يكساعتي را در رستوران بوديم. غذا و شراب خوب، محيط گرم رستوران با موزيك ارام در زمينه، و از همه مهمتر سرما و باد شديد خارج از رستوران ما را در نشستن ترغيب ميكرد. كم كم خود را براي پرداخت صورت حساب اماده ميكرديم. مجددا توماس به ارامي به كنار ميز ما امد و گفتگويي را اغاز كرد كه به شكل غير منتظره اي سير حوادث شب را دگرگون كرد.


شما به چه زباني صحبت ميكنيد؟ اين زبان بسيار ارام و جذاب و سكسي است و به مانند شعر خواني ميماند!

فارسي، زباني كه در ايران صحبت ميشود. پاسخ كوتاه ما به اقاي توماس بود.
راستش را بخواهيد ، اين ارام و شاعرانه صحبت كردن را بايد به حساب كامليا گذاشت. صدا و شيوه صحبت كردن ارام و شمرده وي وي يكي از سه وجهه ظاهري كامليا است كه مرا به وي جذب كرد. چشمهاي سياه، و چاك سينه اي كه مابين سينه هاي نسبتا بزرگ وي است دو وجهه زيبايي ظاهري ديگر در كامليا است. يكي از دوستان زن كامليا روزي به ما گفت: من كه زن هستم وقتي ان سينه ها و چاك سينه را ميبينم حشري ميشوم و ووسوسه، حالا ببين پسرها چه حالي پيدا ميكنند. كامليا از اين موضوع اگاه بود و معمولا لباسهايي را انتخاب ميكرد كه اين زيبايي بيشتر جلوه كند و هيچ تلا شي در پنهان كردن ان نداشت. امشب هم سينه هاي وي فوق العاده سكسي بودند. وي فارسي را شمرده و ريتمييك صحبت ميكند و انرا با "اه كشيدن" مخلوط ميكند. مدت كوتاهي در راديوي ايران به عنوان گوينده كار كرده بود، اما همان سكسي صحبت كردن وي باعث شده بود كه قرار دادش تمديد نشود. و نا گفته نماند اه و ناله اي كه در هنگام عشق ورزي از خود ابراز ميكند به اندازه خود نزديكي فيزيكي تحريك انگيز است.


توماس پس از انكه پاسخ سوال خود را دريافت كرد، ادامه داد: شما زوج جذاب و دوست داشتني هستيد. هم من و هم مونيكا شيفته شما شده ايم. دوست داريم كه مراودت داشته باشيم و همديگر را بيشتر بشناسيم. دوست دختر شما بسيار جذاب و زيبا است و شما هم فرد درست كار و دوست داشتني هستيد. اميد وارم كه شما هم در مورد ما احساس متقابلي داشته باشيد. حالا مونيكا هم كمي خود را به طرف ما كشيده بود ولي هنوز بر روي صندلي خود نشسته بود.
هم من و هم كامليا از صحبتهاي وي شوكه شده بوديم. سوئد ي ها معمولا افراد كم صحبتي هستند و با افراد غريبه راحت ارتباط بر قرار نميكنند. در ذهنم تلاش ميكردم تا ببينم وي قصد دارد بحث را به كجا ببرد. لبخندي زدم و به وي گفتم: شما هم همسر بسيار زيبا يي داريد. هر دو شما افراد ورزيده و جذابي هستيد. ما هم از دوستي با افراد خوب دريغ نداريم، اما شما چگونه دوستي و نزديكي را در نظر داريد؟



ما انسانهايي هستيم كه اهل ماجراجويي و كشف نا نهفته ها هستيم. ميتوانيم با هم به رستوران و يا سينما و يا تتاتر برويم اگر شما اهل ان باشيد. ما ميتوانيم در تابستان به قايق سواري برويم و در جزاير استكهلم شنا بكنيم، ما براي هر كاري امادگي داريم . دهها كار مشترك ميتوان انجام داد اگر همه افراد از ان لذت ببرند. ما دوست داريم كه امشب شما را براي كيك و نوشيدني به خانه مان دعوت كنم. امشب تولد مونيكا است و من كيك كوچكي براي وي تهيه كرده ام. اگر شما به ما ملحق شويد مطمعنا مونيكا بسيار خوشحال ميشود. اين بهترين هديه به وي خواهد بود. او به شدت به شما علاقه مند شده است. مونيكا كه تا اين موقع فقط لبخند ميزد و با سر صحبت ها را تاييد ميكرد گفت : من واقعا خوشحال ميشم كه كيك تولد امسال را با شما تقسيم كنم.



هم من و هم كامليا تولد مونيكا را تبريك گفتيم. اما من در ذهنم دنبال كلمات ميگشتم و بالاخره گفتم: ايا اين علاقه شما و عمل مشتركي كه نام ميبريد، شامل علاقه فيزيكي هم ميشود؟ علاقه فيزيكي مبتني بر احساس؟


حتما! توماس پاسخ داد ، اما اين به نظر همه افراد بستگي دارد. و مونيكا ادامه داد: ما بسيار مايليم كه در اين دوستي تجربه هاي خوبي را به اشتراك بگذاريم، از جمله تجربه فيزيكي. اين يك فانتزي قوي و راز ناشناخته براي من و توماس بوده است!

اما رفتن به اين راه مستلزم شناخت و اعتماد است. نه ما و نه شما همديگر را نميشناسيم. كامليا از طرف هر دوي ما پاسخ داد.

براي همين ما شما را به منزلمان كه در پنج دقيقه اي اين جا است دعوت ميكنيم. ما ادمهاي حقيقي هستيم نه يك ايميل، و يا فيس بوك و يا صندوق پستي. وي كارت ويزيت خود را در اورد و به من داد:

توماس ... وكيل برجسته. كارت مونيكا را هم به من داد: مونيكا... روانشناس و ...
ما ميتوانيم صحبت كنيم و ببينيم كه ايا علاقه مشترك و دو جانبه اي پيدا ميكنيم. اگر اين علاقه مشترك بود عالي است . اگر چنين علاقه اي نبود، حداقل همديگر را بيشتر شناخته ايم! و ادامه داد: ايا بهتر نيست كه اين بحث را در خانه ما ادامه دهيم ؟ من كنياك عالي دارم كه انرا مايلم با شما بنوشم.

من در جواب گفتم: اجازه دهيد كه ما چند دقيقه با هم تنها يي و به فارسي صحبت كنيم. انوقت به شما ميگوييم كه ميتوانيم امشب را به خانه شما بياييم يا نه!

انها اين پيشنهاد را پذيرفتندو به طرف ميز خود بازگشتند و من و كامليا شروع به فارسي صحبت كردن كرديم.

عزيزم نظرت چيست؟ از كامليا پرسيدم.

بابك جون، منظورشون سكس ضربدري است؟ كامليا پرسيد.

په نه په! ميخواهند يك قل دو قل بازي كنند. با اين همه مقدمه چيني راجع به دوستي ، معلومه كه هدف اونجاست! تو رختخواب رفتن!

انوقت كي ترتيب چه كسي را ميده؟ كامليا با شوخي پرسيد. وقتي كامليا شهوتي ميشد از اين گونه شوخي ها ميكرد و سينه هايش بر جسته تر ميشدو چاك سينه اش نماينتر و گونه هايش كمي سرخ ميشد. همه علايم نشانگر ان بود كه اين گفتگو باعث تحريك وي شده است. پاسخ دادم: ظاهرا من بايد ترتيب اون دختره

نميخواستم اسمي برده شود

را بدهم. ان اقا هم ميخواهد ترتيب شما را بدهد؟ ان هم جلو همديگر! حاضري؟

خنديد و گفت: نميشه اون خانم ترتيب من را بده؟ حالا اگر تو هم خواستي بازي باشي من كه از خدامه! تو كه ميدوني من هميشه اين فانتزي را داشتم كه با يك زن ديگه باشم . حتا وقتي با تو هستم هميشه فكر ميكنم يك زن ديگه داره ما را ديد ميزنه.

حالا اگر خواستي ميتوني وارد مذاكره بشي با اين دو تا و شرط و شروط بگذاري. بگي كه ميخواهي با اون خانمه باشي ولي اگر ان اقا خواست ترتيب تو را بده چه واكنشي نشون ميدي؟

سخته! همه اش واهمه و دلهره دارم. نميدونم چطور عمس العمل نشون ميدهم. ولي فكر كردن به اون تحريك انگيزه. واقعا ناراحت نميشي اگر من را تو بغل اين اقا ببيني؟ ويا در حالت ديگري عميقتر از بغل؟

گفتنش هم سخته ولي اگر دوست داري اين تجربه را داشته باشي من هستم. راستش بخواهي من هم دوست دارم اين تجربه را داشته باشم. هر دو تجربه را....دوست داري؟

پاسخي نداد. به نظر ميامد هر دوي ما در حالت شوك و بهتان هستيم در عين حال هر دو در باره اين قضيه هيجان زده بوديم. هر دو شهواني شده بوديم، در عين حال واهمه داشتيم. واهمه از ناشناخته و تجربه اي غريب. شيفتگي بود يا فريفتگي؟و يا هر دو؟ پالتوهايمان را بر داشتيم و با مونيكا و توماس از رستوران خارج شديم. با هم سوار تاكسي شديم و پنج شش دقيقه بعد در اپارتمان مجلل و دوبلاژ انها بوديم.

در اپارتمان

زمان با گفتگو از هر دري به جلو ميرفت. از كارمان گفتيم، از كجا و از اين كه كي به سوئد امده ايم. توماس مقدمات كيك را اماده ميكرد و براي همه كنياك سرو كرد. مونيكا تنها شمع روي كيك را فوت كرد و دوباره به وي تبريك گفتيم. وي با من و كامليا رو بوسي كرد. پوست سفيد و نرمي داشت و تصور اينكه من اگر بخواهم ميتوانم اين پوست را لمس كنم مرا بيش از بيش بيخود كرده بود. مونيكا موهاي كوتاهش را شرابي رنگ كرد بود. قد بلند بود با بدني ورزيده و ورزشكاري. سينه هاي نسبتا كو چكي داشت اما هر بار خم ميشد تا پياله و بشقاب خود را از روي ميز بردارد ميشود انها را ديد زد. اشكار است كه سينه بند ندارد. من و كامليا روي يك كاناپه در كنار هم نشسته بوديم و مونيكا روبروي ما روي كاناپه ديگر. توماس هم بيشتر در حال رفت و امد به اشپز خانه بود و مدام جاي خود را عوض ميكرد.

مونيكا و توماس ميخواستم سوالي بپرسم: چطور شد كه ما را انتخاب كرديد؟ اتفاقي؟ ايا قبلا هم به زوج ديگري پيشنهاد داده بوديد؟
اين بار مونيكا جواب داد:

نه ما به هيچ كس ديگر پيشنهاد نداده بوديم. فانتزي ان را داشتيم. فكر كرده بوديم حتي توي روزنامه با اسم مستعار اگهي اشنايي بزنيم ولي ادم نميدونه چه كسي جواب ميده. ادمهاي واقعي بهتر از ادمهاي مجازي هستند و شناختنشون راحت تره. قضيه شما كاملا اتفاقي بود. ما از شما خوشمان امد، هم رفتارتان، هم ارامش و متانت شما. وقتي كيف پول توماس را به وي دادي اين هزار معني داشت. به علاوه شما هر دو براي ما جذاب هستيد.من هميشه به مرد ها و زنهاي شرقي كشش داشتم. من وقتي كامليا را ديدم و اون چشمهاي سياه و اون سينه هاي سكسي رو، به توماس گفتم من كه يك زنم حالي به حالي شدم. امشب من اين پيشنهاد را به توماس دادم. و اون هم با اصرار من قبول كرد. كار ساده اي نبود كه رو در رو به شما بگه. ولي توماس عزيز من اين كار رو براي من كرد و پا جلو گذاشت.
كامليا كمي سرختر شد و سينه هايش ديگر در قالب لباس تنگش سخت جا ميگرفتند.
من ادامه دادم: اعتماد و احترام توي اين رابطه خيلي مهمه. براي همين ما ميخواهيم كه همه چيز بر اين اساس باشه. يك "نه" يعني "نه" و بايد بهش احترام گذاشته بشه. همه چيز بر اساس توافق. ما ميخواهيم كه در هر اتاقي كه هستيم هر دومان حضور داشته باشيم. من كامليا را تنها نميگذارم. ضمنا همه چيز بايد بهداشتي و محافظت شده باشي. و نكته اخر اينكه اون چيزي را كه شما راجع كامليا و زيباييش گفتيد، زنان ديگري هم گفته بودند. اون طبيعتا به هيچ كس تا كنون پاسخ مثبت نداده ولي الان كه اينجا هستيم فكر نميكنم به مونيكا جواب منفي بده!
مونيكا گفت : من بسيار خوشحال ميشم كه كامليا اين افتخار رو به من ميده. و توماس در حالي كه جعبه كوچكي شامل چند كاندوم و روغن نرم كننده ، دستمال كاغذي، و حوله را بر روي ميز ميگذاشت ادامه داد: من با هر چيز كه شما گفتيد موافقم. خوشحالم كه توافق وجود داره و كشش بخصوص بين مونيكا و كامليا. همان طور كه مو نيكا گفت اون بيشتر اصرار به اين كار داشت و من بيشتر مايلم يك تماشگر باشم تا بازيگر. اگر كسي مرا به بازي دعوت كرد، ان لحظه جواب خواهم داد. و با گفتن اين كلمات دست مونيكا را گرفت. به وي كمك كرد كه ار كاناپه بلند شود و وي را تا كاناپه ما همراهي كرد. در انجا مونيكا را به روي زانوهاي من نشاند و چند لحظه بعد لبهاي داغ وي روي لبهاي من بودند. بوسه هاي ما داغتر، عميق تر ، و خيس تر ميشدند.
مونيكا لباس استين حلقه اي با يك شلوار به تن داشت و من بازوان لخت وي را نوازش ميدادم و ارام دستهايم را بر روي ران وي و ميان پاي وي بردم.
توماس از چند متري شاهد اين صحنه بود و كامليا در كنار من اما بدون هيچ عملي نشسته بود. مونيكا كه به نظر ميامد از همه ما بيشتر اوضاع را در كنترل دارد

شايد روانشناس بودن وي به ياري اش ميرسيد. دستهاي كامليا را گرفت و انرا به طرف سينه هاي خود برد. چند لحظه بعد دستهاي كامليا از زير لباس سينه هاي مو نيكا را نوازش ميدادند. من هم كمر مونيكا را بغل كردم و دستهايم از زير بلوز ش به پشت كمرش رساندم. مدتي بعد دستهايش را بالا بردم و به ارامي تنش را از بلوزش رها كردم. سينه هاي كوچك و مرمرين وي زيبا يي خاص خود را داشتند. كامليا هم همچنان با سينه هاي مونيكا بازي ميكرد. دستم را بر روي دستان كامليا گذاشتم و هر دو با هم سينه هاي وي را نوازش ميداديم.
مونيكا ارام ارام از روي زانوان من به پايين خزيد ، بر روي زمين زانو زد و سرش را به ميان پاهاي من فرو برد. تكمه شلوارم را باز كرد . شلوارم را از پايم در اورد و با نوك زبانش شروع به نوازش الت من دارد. وي زبانش را از زير به بالا ميكشيد و مدتي بعد ريتم را پيدا كرد و با حركات موزون و ريتميك سرش را جلو و عقب ميبرد. كامليا هم دستانش را روي سر مونيكا گذاشته بود و به ريتم وي كمك ميكرد. كم كم خود كامليا هم وارد اين بازي سه نفره شد و هر دو وسط پاهاي من چمپاته زده بودند. حركت سريع خون در بدنم را احساس ميكردم و اماده انفجار بودم ، اما نميخواستم كه اين شب و اين لذت زود تمام شود. بدنم را بالا كشيدم و با دست هر دو را كمي عقب زدم. به نظر امد زود سيگنال را گرفتند و توجه شان از من به همديگر معطوف شد. مونيكا صورت كامليا را گرفت، وي را به طرف خود كشيد و شروع به بوسيدن وي كرد. پاسخ كامليا بوسه هاي عميق بود و وي مونيكا را به روي خود كشيد در حالي كه با كمر روي زمين دراز كشيد. حالا مونيكا در همه جاي كامليا بود. و چند دقيقه بعد ، هيچ لباسي بر تن وي نمانده بود. مونيكا مدتي را به مك زدن و نوازش سينه هاي كامليا پرداخت و سپس خود را پايين برد و با زبانش در ميان كشاله ران كامليا مشغول شد. من از روي كاناپه و توماس از راه دورتر شاهد اين عشق ورزي بوديم. صداهاي كامليا بلند تر و نفسش عميقتر ميشد. چند لحظه بعد ارامش بدنش نشان از اولين ارگاسم آن شب داشت.


مونيكا همچنين با زانو روي زمين چمباته زده بود و باسن خود را بالا گرفته بود. من خود را از پشت به وي نزديك كردم و شلوار چسبانش را از پايش در اوردم. ابتدا با دست و سپس با زبان با باسن سفيدو سفتش بازي كردم. او را به پشت خواباندم و با زبانم لبهاي پاييني اش كه كاملا التهاب داشتند را نوازش دادم. با كف دستم مهبلش را نوازش دادم و نوك انگشتانم را در اطراف مهبلش دايره وار چرخاندم و به ارامي انرا وارد مهبل كاملا خيس وي كردم. كاندوم را به روي التم كشيدم و اينبار دوباره مونيكا را چرخاندم به شكلي كه هم كامليا و هم توماس را ميتوانست ببيند. باسنش را كمي بالا اوردم و در حالت سگي خود را با تمام وجود در وي فرو بردم. با جلو و عقب رفتن هاي من او هم جلو و عقب ميرفت. به توماس نگاهي كرد و بالاخره توماس به ما نزديك شد و دستي بر صورت وي و بدن عريان وي كشيد و از وي حالش را پرسيد و اين كه چه احساسي دارد؟ مونيكا فرياد زد كه بهتر از اين نميشود و حركات خود را تند تر كرد و چند لحظه بعد هر دوي ما پس از فرياد بلندي بر روي زمين ارام گرفتيم. حالا من و مونيكا نزديك تر و كامليا كمي دور تر هر سه در كنار هم در روي زمين دراز كشيده بوديم. توماس لباسهايش را از تنش در اورد و خود را روي كامليا خم كرد و بدن لختش را به روي بدن كامليا كشيد. سرش را ميان سينه هاي او گذاشت و زبانش را بر روي انها به حركت در اورد. كامليا كه تا بحال ارام و منفعل بود و به ارامي دستهايش را به طرف الت توماس برد و ان را ميان دستهايش گرفت و شروع به نوازش دادن ان كرد. چند لحظه بعد توماس الت خود را به طرف لبان كامليا برد . كامليا با زبانش نوك انرا خيس كرد اما به نظر ميامد كه مايل نيست انرا در دهان خود بگذارد. اين يكي از اخلاقهاي كامليا بود كه اگر در مزاج مك زدن بود انرا به نحو احسن انجام ميداد در غير اين صورت با زبانش انرا تر ميكرد و با تمام وجود اماده پذيرايي ان الت در لبهاي پايين اش ميشد.
توماس بر روي بدن كامليا خزيد و سرش را ميان پاهاي او به حركت در اورد. من و مونيكا همچنين در بغل هم ناظر ان دو بوديم. مو نيكا خودش را به كامليا رساند و سر وي را كمي بالا اورد . پاهايش را به شكل بالش در اورد و سر كامليا را روي ان گذاشت. با موهايش و گردنش بازي ميكرد و من هم به انها نزديك شدم و سينه هاي كامليا را در دست گرفتم. حالا نفسهاي كامليا را ميتوانستيم به خوبي احساس كنيم. توماس پاهاي وي را كمي با لا اورد تا تسلط بيشتري براي دخول داشته باشد. كاندومي روي الت خود كشيد و لبهاي پاييني كامليا انرا به داخل كشيدند. حركات ان دو موزون و ريتميك شده بود من ميتوانستم فرو كردن و بيرون اوردن الت توماس در داخل كامليا را ببينم . مونيكا هم بيكار ننشسته بود و انگشتا نش را داخل دهان وي گذاشته بود و او هم انها را مثل پستانك مك ميزد. حالا هر دوي انها- توماس و كامليا - در استانه انفجار بودند. فرياد توماس خبر ار انفجار وي ميداد و شل شدن نوك پستانهاي كامليا كه هنوز در دستان من بود و پايان مك زدن وي به انگشتهاي مونيكا نشانه از دومين ارگاسم كامليا در اين شب داشت. شب سرد پاييزي كه به مانند هيچ شب سرد پاييزي ديگري نبود. انچه در پنجاه-شصت دقيقه بعدي ان شب گذ شت، سكوت، ريكاوري، نوشيدن اب پر تقال و نوشابه، و دوش گرفتن بود. مونيكا اولين كسي بود كه سكوت را شكست . وي هر سه نفر ما به اغوش كشيد، لبهايمان را بوسيد، و در حالي كه دستهاي توماس را به شكل عاشقانه اي گر فته بود و انها را بر روي قلب خود گذاشته بود گفت: فوق العاده بود. از همه شما متشكرم. شب تولد به ياد ماندني بود. اميدوارم كه براي شما هم همينطور باشد و بتوانيم باز هم همديگر را بزودي ببينيم. من كه نميتوانم تا يك سال ديگر تحمل كنم!

نوشته: بابك - كامليا


نامها و مكانها و حرفه افراد در اين نوشته واقعي نيستند تا هويت افراد مشخص نباشد. * بابك اين داستان را نوشته است و كامليا انرا تصحيح و تنظيم كرده است.
     
#170 | Posted: 7 Jan 2017 23:20
قسمت دوم:

راز يك روز گرم تابستاني


این داستان به نوعی ادامه نوشته قبلی ما تحت عنوان " راز شب سرد پاییزی " است، و ماجراهای این نوشته در یك روز تابستانی و حدود ٧ ماه پس از اولین دیدار من و بابك با مونیكا و توماس اتفاق افتاده است ( كاملیا).

الف- مونیكا و توماس ما را برای تعطیلات اخر هفته به ویلای تابستانی شان در كنار دریاچه دعوت كرده بودند. حدود ساعت ١١ صبح بود كه به ویلایشان رسیدیم. احوالپرسی و روبوسی كردیم و انها درون ویلا و طبیعت اطراف انرا به ما نشان دادند. از ایوان ویلا تا دریاچه تنها ٢-٣ دقیقه راه بود. لباس های شنا را پوشیدیم و در زیر افتاب دراز كشیدیم. از بابك خواستم بدنم را لوسیون ضد افتاب بزند.توماس داوطلب شد و بابك هم توافق كرد و لوسیون را به او داد. به ارامی لوسیون را بر تمام تنم مالید. با تماس وی از خود بیخود شده بودم اما خودم را كنترل كردم . فاصله انها با همسایه ها زیاد نبود و میدانستم كه روز طولانی است و فرصت های دیگری هم خواهد بود چرا كه قصد داشتیم شب را انجا بمانیم. دستهایش را گرفتم و خطاب به وی گفتم: این دستها برای ماساژ عالی است . پاسخش خنده بود و بوسه ای كوچك بر گو نه هایم و این جمله كوتاه كه : حتما! مونیكا و بابك لبخند زدند و همگی شیشه های ابجو های خنكمان را بالا بردیم و جرعه ای به سلامتی نوشیدیم.

حدود دو ساعتی در زیر افتاب و یا در اب به شنا و بازی مشغول بودیم. گرمای تنمان را با ابجو خنك و یا اب پاشی بر روی هم كاهش میدادیم و موزیك ملایمی كه از تابلت توماس پخش میشد فضا را بیش از بیش رمانتیك میكرد. ارامش و شادی عمیقی داشتیم، درعین حال از ان كه اخر هفته را كنار دوستانمان میگذراندیم هیجان زده بودیم. بدنهای سكسی مونیكا، توماس و بابك را در لباس شنا تماشا میكردم و هزاران فانتزی در مغزم گذر میكرد. شكی ندارم كه ان سه نفر هم چنین احساسی داشتند. حوله ام را جمع كردم و به ویلا باز گشتم. بقیه هم بدنبال من به اتاق پذیرایی امدند. بابك و مونیكا بغل هم توی كاناپه فرو رفتند. توماس پتوی نازكی را روی زمین پهن كرد و من را به انجا برای ماساژ دعوت كرد. بدنم را از قید مایو یی كه به تن داشتنم رها كردم و برهنه با شكم روی پتو خوابیدم و موهایم رو به یك طرف گردنم انداختم. توماس با ماساژ گردنم شروع كرد و با شانه ها و كمرم ادامه داد. تنش ماهیچه هایم كمتر و كمتر میشدند. روغن ماساژ خوش بویی را به دستهایش و كمرم مالیده بود و برای همین دستهایش با ارامی روی بدنم حركت میكرد. دستهایش از بالا به پایین و پایین تر میرفتند و بدنش را روی بدنم حس میكردم. دستش را ارام روی كپلم كشید و انها را مثل خمیر ماساژ داد. پاهایم را كمی باز كرد و كشاله و پشت رانم را با قدرت فشار میداد. خستگی از بدنم در رفته بود و احساس رختی و ارامش داشتم. كف پا و تك تك انگشتانم نیز از ماساژ بهره بردند. حسابی شهوتی شده بودم ، اما منتظر حركت بعدی وی بودم. بدنم را به ارامی برگرداند و برای اولین بار در انروز لبهایش را روی لبهایم گذاشت و چندین بوسه عمیق از من گرفت . حالا سنگینی بدنش را روی خودم بیشتر حس میكردم. با حركات چرخشی انگشتانش نوك ممه هایم را تحریك كرد و سپس شروع به لیسیدن و خوردن سینه هایم كرد. چندین بار نوك انگشتانش را روی سینه ها و شكمم كشید. هیچگاه احساس نكرده بودم كه نوازش شكم اینقدر میتواند تحریك كننده باشند. حالا نوبت به ماساژ كسم رسیده بود . انگشتانش را بر روی لبهای واژنم میكشید. دو انگشتش را وارد واژنم كرد و با لرزش انها لبهای واژنم را تحریك میكرد. سپس با زبانش این كار را ادامه داد و بدنبال پیدا كردن حساس ترین نقطه ام بود و من در اوج لذت بودم. بیش از بیش خیس شده بودم. از حركات او لذت میبردم ولی دستم را روی سرش گذاشتم و كمی او را از كسم دور كردم و او را به طرف صورتم كشیدم. كمی گیج شده بود و نمیدانست كه چكار باید بكند و چرا از پایین تنه ام او را دور كردم. او را دوباره به طرف سینه هایم و سپس لبهایم كشاندم. لبهایش را روی لبهایم گذاشت و مرا چندین بار بوسید. مزه كس خود را در دهانم حس میكردم چرا كه زبانش چند لحظه بیشتر درون كس خیس من بود و این احساس فوق العاده ایی بود.سرش را میان سینه هایم فرو برد. دستهایم را دور كمرش حلقه زدم و سپس از زیر مایو یی كه هنوز بر تن داشت باسنش را نوازش دادم و كیرش را لمس كردم. چرخی زدم و حالا او در زیر و من در روی او بودم. صد و هشتاد درجه چرخیدم و سرم را به پایین تنه اش نزدیك كردم و مایویش را از پایش بیرون كشیدم. حالا متوجه شده بود كه بدنبال چه پوزوسیونی هستم. حالا وقت ان بود كه از خجالت توماس در ایم. اگر یادتون باشد در ان شب سرد پاییزی و در اولین دیدارمان در اپارتمانشان وقتی كیرش را روی لبهایم گذاشته بود من با بی اشتهایی فقط چند بار نوك انرا لیس زدم .امروز دوست داشتم اون هم بتونه همون لذتی را ببره كه من میبردم. زانوهایم را اطراف گردنش گذاشتم و بر روی كیرش چمباته زدم. الت وی را در دستهایم گرفته بودم و نوك انرا خیس میكردم. دستهام را دوربیضه هاش میكشیدم و نقطه حساش كه پایین بیضه هایش بود را فشار میدادم. انگشتانم را دور الت او حلقه زده بودم و ان كیر خوشكل و سفت را از بالا به پایین ماساژ میدادم. جای دست هایم را عوض میكردم و گاها یكی از دستهایم را به طرف كشاله ران و یا بیضه هاش میبردم و انها را نوازش میدادم . الان كاملا روی توماس سوار بودم و با لذتی فوق العاده كیر توماس را توی دهان گذاشتم. همانطور كه قبلا بابك نوشته بود من اگر بخواهم و سر حال باشم حاضرم ساعتها با كیر بازی كنم و این روز تابستانی یكی از انروزها بود. من با اشتیاق زیاد كیر توماس را در دهانم فرو میبردم و ان كیر همه دهانم را پر كرده بود. زبان و دهانم را بر روی كیرش مچرخاندم و سفتی كیرش را در زیر زبانم و در دهانم حس میكردم.

اما از انطرف، كسم را روی صورت توماس گذاشته بودم. زبانش را روی لبهای كسم فشار میداد. احساس فوق العاده ای داشتم. حركت زبان وی مثل بهترین مرحم خنك كننده ای بود كه خارش لبهای واژنم را ارام میكرد. كسم را با شدت بیشتری لیس میزد و نقطه حساسم را پیدا كرده بود. زبانش را روی كسم میچرخاند در حالی كه دستهایش را با فشار بر روی كپلهایم فشار میداد و كمی انها را از هم باز كرده بود. اما من هنوز بیشتر طلب میكردم. روغن ماساژرا از روی زمین برداشتم ، كمی چرخیدم و انرا در دستهای توماس گذاشتم كه هنوز كپلهایم را محكم گرفته بود. منظورم را متوجه شد و همانگونه كه از پشت بر زمین خوابیده بود دستهایش را روغنی كرد و مقدار زیادی هم روغن روی باسنم مالید. با كف دستهایش كپلم را كه من ان را قدری بالا كشیده بودم نوازش داد.كناره دستش را در میان شكاف كونم از بالا به پایین حركت میداد. با هر تماس دست وی با سوراخ كونم بدنم حركتی نا خوداگاه میكرد و رعشه ای به من دست میداد. مقدار بیشتری روغن به دستهایش زد و انرا بر روی سوراخ كونم مالید. میخواست كه مطمیین شود كه سوراخ مقعدم چرب باشد. پس از لحظه ای بازی با سوراخ كاملا تحریك و چرب شده من، انگشتش را در سوراخ كونم فرو كرد. حالا انگشت اشاره وی را در درون خود احساس میكردم. حركات جلو و عقب رفتن انگشتش ارام و بی نهایت تحریك كننده بود. حالا كه وی سوراخ مرا پیدا كرده بود، بدن خود را مقداری پایین اوردم و كس داغم را دوباره به صورتش چسباندم و همزمان به بازی با كیر وی ادامه میدادم. در اوج لذت و در اوج اسمانها بودم. همه تن برهنه من درگیر بود و لذتم بی انتها. ارزو داشتم كه به اوج ارگاسم برسم اما در عین حال مایل بودم كه بتوانم ساعتها بدون وفقه از این عشق ورزی لذت ببرم. بدن خود را از توماس رها كردم و چرخی زدم و این بار صورتم را به طرف وی برگرداندم. حالا پس از مدتها صورت مونیكا و بابك را هم می دیدم كه هنوز در كاناپه در بغل هم به ما خیره شده بودند و شاید منتظر نوبت خود بودند. از اینكه ان دو در كنارمان بودند و ناظر ماجرا احساس خوبی داشتم. همیشه این فانتزی را داشته ام و دارم كه یك فرد دیگر ناظر عشق بازی من باشد.اما این بار فانتزی نبود و واقعی بود. از پشت به زمین خوابیدم و پاهایم را باز كردم و اماده پذیرایی از كیر توماس شدم. توماس خودش را بر روی من خم كرد و كیر وی كه كاندومی را بر ان پوشانده بود بر روی كس خیس خود احساس میكردم. با دستهایش پا هایم را كمی بالا اورد .فشار زیادی لازم نبود تا ان كیر وارد كس خیس و داغ شود. كس مرطوب و اماده من كیر توماس را به درون خود كشید. احساس محشری داشتم ولی میخواستم كه انرا عمیق تر و عمیق تر احساس كنم. پا هایم را كمی بالا تر اورد . حالا پا هایم كمی به عقب خم شده بودند و تقریبا بر روی شانه های توماس بودند. با این پوزیسیون و با پاهای بالا و خم شده،نه تنها كیر توماس بلكه تمام وجود توماس را در خودم حس میكردم. توماس با ریتم مرتب در من تلمبه میزد و در اوج هیجان، شادی ، و لذت فریاد میزدم و دستهایم را بر پتو چنگ میزدم. طولی نكشید كه من و توماس ارضا شدن خود رافریاد زدیم و هر دو بی حال بر زمین افتادیم.

ب - نمیدانم كه چند دقیقه از حال رفته بودمو یا خواب بودم اما وقتی چشمهایم را باز كردم ، پتوی نازكی بر روی تن لختم بود و با پشتم بر روی سینه های توماس تكیه داده بودم . دستهایش را در زیر پستانهایم حلقه زده بود و خود وی هم كمرش را به دیوار تكیه داده بود. بابك در كاناپه روبرویی نشسته بود و مونیكا در حالیكه روی همان كاناپه بود بر روی وی خم شده بود. سر، گردن و بیشتر بدن وی در یك طرف پاهای بابك، شكمش روی پاها ی وی و باسنش كه انرا بالا داده بود در طرف دیگر پای بابك بود. بابك دستش را برروی باسن مونیكا به شكل چرخشی حركت میداد. بابك صدایش را بالا برده بود به مونیكا میگفت كه از رفتار وی ناراضی است و وی مقصر است و نیازمند تنبیه. مونیكا كه صدای خود را بچه گانه كرده بود با ناز و عشوه انكار میكرد و بر بیگناهی خود اصرار میورزید. بابك دستش را كمی بالا برد و با كف دست ضربه ای ملایم بر روی كپلهای لخت مونیكا كوبید. مونیكا اصرار بر بیگناهی میكرد، بابك چندین بار دیگر همان حركت را انجام داد و هر بار پس از فرو اوردن دستهایش انرا بر روی كپل مونیكا به چرخش میاورد. همان پرسش و همان پاسخ، همان صدا و همان عشوه و همان حركت دست. نمیدانم این كار چند بار تكرار كردند اما باسن سفید مونیكا كمی سرخ شده بود و اخرین بار مونیكا تقاضای بخشیدگی كرد و پذیرفت كه اشتباه كرده است و مقصر است. معلوم بود كه هر دو از این بازی لذت میبرند. بابك مونیكا را به یك شرط بخشید . سر وی را بالا اورد و در گوشش نجوا یی كرد. مونیكا كه گویا منتظر بود با صدایی بلند كه ما هم بشنویم گفت: با كمال میل ! مونیكا بر زمین نشست و بر روی بابك خم شد، سرش را میان پاهای وی برد و كیر بابك را از زیر مایوی وی در اورد و با ان شروع به بازی كرد. مونیكا دقیقا نقاط حساس یك مرد را میدانست و میدانست چگونه انرا ماهرانه نوازش دهد. با نوك زبانش انرا خیس میكرد و گاها انرا در دهانش میگذاشت. بیضه هایش را لیس میزد و دو باره به سراغ كیرش میرفت و دستانش را دور ان حلقه میزد و انرا ماساژ میداد. نقطه حساس مابین مقعد و بیضه را فشار میداد و دوباره كیر او در دهانش فرو میبرد. او اینكار را ده - پانزده دقیقه ای ادامه داد. او بابك را به اوج و به استانه انفجار رسانده بود. بابك كه قصد زود ارضا شدن را نداشت ، مونیكا را بلند كرد، الت خود را در دست گرفت و به مونیكا دستور داد كه انرا با كاندوم بپو شاند و ماده نرم كننده ای بر ان بمالد. سپس از مونیكا پرسید اگر كس او به اندازه كافی خیس و اماده است. مونیكا دستش را بر روی كس خود كشید و انگشتانش را با افتخار به نشانه خیس بودن به وی نشان داد. بابك كه قصد شیطنت داشت از وی خواست كه این تست را دوباره انجام دهد و انرا به ما هم نشان دهد. مونیكا دوباره همان كار را انجام داد. و اینبار مونیكا قصد شیطنت داشت و در حالی كه رو به ما كرده بود دوباره دستنانش را درون خود برد و همان تست را برای سومین بار انجام داد. بابك مونیكا را بر روی كیر خود نشاند. مونیكا با اندام ورزشكاری خود سوار بر كیر بابك بالا و پایین میرفت. چند بار اندو از هم جدا شدند، اما باز همدیگر را مانند قفل و كلید پیدا میكردند. انچه من و توماس میدیدیم تنها پشت مونیكا، كمی از باسن وی، پاهای بابك و بخشی كوچكی از الت خم شده بابك بود كه وارد كس مونیكا نشده بود. دیدن این صحنه برای من لذت بخش بود و ارزو داشتم من جای مونیكا بودم. كم كم انرژی از دست رفته را باز می یافتم و احساس عجیبی در بدنم در حال غلیان بود. مدتی بعد اندو پوزیسیون خود را تغییر دادند و مونیكا بر روی همان پتویی كه من مدتی پیش دراز كشیده بودم چهار دست و پا ودر حالت سگی ( داگی )نشسته بود و بابك در پشت مونیكا خود را در وی فرو میكرد. حركات انها موزون بود. صورت زیبای مونیكا به طرف ما بود و ان صورت زیبا كه اكنون زیبا تر و سكسی تر شده بود، ان اه و ناله هایی كه میكرد، و ان حركاتی كه انجام میداد نشان از اوج لذت وی بود. فوران خون را در تك تك سلولهای بدنم احساس میكردم و دوست داشتم در ان لذت شریك انها بودم . گیج شده بودم. در یك لحظه دوست داشتم كه میتوانستم جای هر دوی انها باشم و این احساس عجیبی بود. فریاد بلند انها و ارام دراز كشیدنشان در روی زمین گویای ان بود كه هردوی انها با هم به ارگاسم رسیده اند. مونیكا دستهایش را باز كرده بود و با شكم بر روی زمین خوابید و بابك طاق باز در كنار او دراز كشید.حس میكردم من هم با انها ارگاسم خفیفی داشتم. خودم را از بغل توماس بیرون كشیدم . برهنه و چهار دست و پا خودم را به ان دو نزدیك مردم. دستی به سر و صورت بابك كشیدم ، او را نوازش دادم و لبهایش را بو سیدم. سپس دستم را میان موهای مونیكا بردم و به ارامی سر وی را نوازش دادم. بازوان و كمرش را لمس كردم و دستم را بر روی كپلش كشیدم. دستش را چند دقیقه ای در دست گرفتم و فشار میدادم. نفسهایش ارامتر شده بود ند. در گوشش چیزی گفتم. او را به ارامی از زمین بلند كردم و در حالی كه لبخند میزدیم هر دو به طرف حمام رفتیم. ساعت تازه حدود ٥ بعداز ظهر بود و خوشحال بودم كه شبی طولانی و روزی دیگر را در انجا خواهیم بود. وان حمام را پر از اب كردیم و هر دو در وان حمام پر اب و پر كف فرو رفتیم.

پ- از اشنایی من و بابك با مونیكا و توماس الان بیش از ٢ سال میگذرد. دو سال هیجان انگیز كه رازهای زیادی را برای ما روشن كرده است. رابطه من و با بك از هر زمانی دیگر بهتر است هم از لحاظ عاطفی و هم از لحاظ سكسی. ما هر دو تجربه های جدیدی بدست اورده ایم و از سكس و نزدیكی با یكدیگر لذت بیشتری میبریم. من هم بدن خودم و هم در مجموع بدن زنها و مردها و هم فیزیو لوژی سكس و عشق ورزی و امیزش را بیشتر شناخته ام. من اولین سكسم را با شوهر سابقم داشتم ولی هیچگاه خاطره لذت بخشی از اون نداشتم. تا مدتها فكر میكردم سكس دهانی یعنی اینكه مرد كیرشو تو دهان زن فرو كنه و بعد ابشو روی سینه هام و یا شكمم بریزه، كاری كه شوهر سابقم میكرد. اگر میخواست خیلی حال بده توی سوراخم تلمبه میزد. از سكس انال متنفر بودم چرا كه همیشه مترادف درد بود. نمیدونستم كه زن هم میتواند از این گونه رابطه ها میتونه و باید لذت ببره. نمیدونستم كه سكس دهانی فقط ساك زدن نیست . بعد از طلاقم با یكی دو نفر دیگر هم رابطه كوتاه مدت جنسی داشتم ولی بابك خیلی كمكم كرد كه من از امیزش لذت ببرم و یاد بگیرم كه یك زوج میتوانند و باید از همدیگر لذت ببرند. مدتها طول كشید كه خاطرات لذت بخش جنسی و روحی جایگزین خاطرات درد ناك سكسی ام شد. او همیشه تلاش میكرد كه من هم به ارگاسم برسم. اولین ارگاسم واقعی را با اون تجربه كردم. اما رابطه با مونیكا و توماس رازهای نادانسته دیگری را برایم اشكار كرد.مونیكا در مورد ماساژ الت مردها خیلی رازها را برایم بازگو كرد و در عمل نشانم داد. من تا اون موقع نمیدانستم كه مردها نقطه حساسشان مابین سوراخ مقعد و پایین بیضه هاشون است. من نمیدانستم كه نوازش و لیس زدن بیضه مردها برای انها تحریك كننده است. مونیكا همه تكنیكها را نشانم داد. من حالا متوجه شده ام كه بدنهای ما هر كدام تفاوت های اساسی دارند. بابك سكس در پوزیسیون سگی را دوست داره و وقتی این كار را با مونیكا انجام میده اوج لذتش است. اما من نمیتونم این كار را به همان خوبی انجام بدم. به نظر میاید سوراخ واژن من از مقعدم فاصله دارد و وقتی بابك در این حالت من فرو میره من تا عمق اون را احساس نمیكنم و هیچكدوم نمیتونیم به اوج برسیم. من خوشحالم كه بابك این لذت را با مونیكا میبره و من هم شاهد اوج لذت وی باشم. قبل از اشنایی با مونیكا، تماس من با یك زن تنها خلاصه میشد به دوره دبیرستانم در ایران وقتی كه هم كلاسی و هم نیمكتی ام دستش را از روی مانتویم به میان پاهام میبرد و من هم همان كار برای او انجام میدادم. هر بار هم اون كار را انجام میدادیم ترس و اضطرابش بیشتر از لذتش بود. ترس از معلم، مدیر، هم كلاسی و خانواده. اگر هم اینكار را انجام میدادیم بیشتر به خاطر نیاز بود نه اینكه لزبین باشیم. الان ان هم نه من و نه مونیكا هیچكدام لزبین نیستیم اما یك كنجكاوی هست كه از این طریق راضی میشه. خیلی وقتها فقط با نوازش و تماس بدنی ما میتونیم چهار پنج ساعت را باهم باشیم- كاری كه معمولا با یك مرد نمیشه كرد. از تماس فیزیكی و عشق ورزی با هم لذت میبریم ولی هر دویمان نمیتوانیم ان را جایگزین رابطه با یك مرد بكنیم. اما این رابطه خیلی كمك میكنه كه ما ناشناخته های بدنمون را بیشتر بشناسیم چرا كه هر دو ما از انجا كه زن هستیم بدن و احساس یك زن دیگر را بهتر درك میكنیم. این رابطه من را بیشتر برای رابطه بهتر با بابك اماده میكنه و در عین حال برای بابك عزیزم هم هیجان انگیزو وسوسه انگیز است. تا انجا كه از مونیكا و توماس شنیده ایم انها هم پس از اشنایی با ما رابطه عاطفی و جنسی به مراتب بهتری را تجربه میكنند.

ث - این داستان دومین و اخرین قسمت نوشتار " راز شب سرد پاییزی" و " راز روز گرم تابستانی " بود. نه من و نه بابك در حال حاضر قصد ادامه نوشتن بقیه ماجرا ها را نداریم. فكر میكنیم میتونه تكراری بشه، مگر اینكه انها كه ان را میخوانند نظر دیگری داشته باشند. هم من و هم بابك میدونیم كه نوشته طولانی شد و گاه مجبور میشدیم به حاشیه بریم بخصوص در قسمت اول داستان. چاره ای نبود و بر این اعتقاد بودیم كه این حواشی و فضا سازی به درك مطلب و درك تجربه ما كمك میكنه. اگر توجه كرده باشید سبك ٢ داستان كمی تفاوت دارند. قسمت اول را بابك نوشت و قسمت دوم را من. تصحیح و تنظیم قسمت اول و دوم را به ترتیب من - كاملیا- و بابك انجام دادیم. با اصرار من در قسمت اول كلماتی از قبیل "كیر، كس، كون" حذف شدند و از "الت، مهبل، باسن" استفاده كردم. اما اكنون بر این باورم كه شاید با توجه به محتوی نوشته تصمیم درستی نبود و در قسمت دوم از این كلمات و اسامی طبیعی ( كیر، كس ، كون ، سوراخ كون و كیر ) و همچنین كلماتی نظیر " واژن، الت، كفل" استفاده كرده ام. تلاشم بر این بود كه تنوع و توازن در استفاده از كلمات موجود باشد. در هنگام نوشتن متوجه شدم كه نمیشود از نوشتن این كلمات دوری كرد. اما به خاطر این اشتباه ، بابك به من گفته است كه به محض پایان تایپ كردن ، باید روی كاناپه حاضر شوم و منتظر تنبیه خود باشم. تنبیه ای كه من بی صبرانه منتظر ان هستم. خود را در جای مونیكا و در ان ویلای تابستانی تصور میكنم. هیچوقت تهدید به تنبیه مرا اینقدر شهوانی نكرده بود.

شاد و خرم باشید!

ادامه دارد....

نوشته كاملیا تتنظیم از بابك
     
صفحه  صفحه 17 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites