تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 53 از 95:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  94  95  پسین »  
#521 | Posted: 22 Jan 2014 01:51
میهمان


سكس خانوادگي
من روشنك 42 ساله و يه دختر 23 ساله بنام هديه و يه پسر 21 ساله بنام بهنام دارم. اين ماجرا مربوط به 3 سال پيشه. ديگه بچه هام بزرگ شده بودند و بايد يواش يواش مسائل سكسي رو ياد مي گرفتند به همين خاطر با شوهرم در ميون گذاشتم اونم موافق بود. ديگه سكسامونو به دير وقت نمي كشونديم و قبل از اينكه اونا تو اتاقشون خوابشون بگيره شروع مي كرديم و در اتاقو كامل باز مي كرديم تا به راحتي بتوند ببيند منم كمي صداي آهمو بلند تر كردم تا اگه خواب باشند بيدار بشند چند باري ما همون طور سكس كرديم ولي خبري از اونا نشد تا اينكه يه بار ديدم هديه داره نگاه مي كنه منم زود به پيمان گفتم اونم منو طوري خوابوند كه هديه بتونه خوب ببينه خودمون هم اصلا به طرف در نگاه نمي كرديم اونم قشنگ مارو نگاه مي كرد من يه بار كه زير پيمان بودم يه نگاه به هديه انداختم ديدم كمي اومده جلوتر و دستشو كرده زير شلواركش و داره كسشو مي مالونه با وجود اينكه قصدم فقط آموزششون بود ولي با ديدن اون صحنه كمي حشري شدم و شروع كردم به زدن حرفهاي سكسي پيمان هم تلمبه زدنشو تندتر كرد و بالاخره هر دومون ارضا شديم و كمي همديگر بغل كرديم پيمان مي خواست بلند بشه كه من نذاشتم آخه فكر مي كردم هديه هنوز اونجاست ولي وقتي يواشكي نگاه كردم ديدم كه رفته. خلاصه اون شب گذشت فرداش هديه منو يه طوري نگاه ميكرد و هر وقت چشمش به كسم مي افتاد البته از روي دامن خندش مي گرفت منم چون مي خواستم ديگه كم كم حرفشم باز كنم به كسم نگاه مي كردم و مي گفتم چيه چرا مي خندي مگه خودت نداري اونم فقط مي خنديد چند روزي همون طور گذشت كه ما يه بار ديگه سكس كرديم باز هديه اومد كمي كه داشت نگاه مي كرد يهو زود رفت كمي بعد بهنام آروم اومد و آروم پشت در قايم شد كمي كه نگاه كرد كيرشو در آورد و شروع به جلق زدن كه با پايان كار ما اونم زود رفت تو اتاقش از اون روز به بعد بهنام هميشه از هديه زرنگتر بود و هميشه اون مي تونست نگاه كنه تا اينكه يه روز هديه تاب نياورد و براي اينكه شر بهنامو كم كنه به من گفت مامان هر وقت تو داري با بابا بازي مي كني بهنام مياد دم در و شما رو ديد مي زنه منم خندم گرفت و گفتم مگه خودت ديد نمي زني اولش انكارمي كرد ولي وقتي ديد كه من اون روز متوجه شدم اعتراف كرد منم همه چيزو براش گفتم اونم كه ديگه كمي خجالتش ريخته بود و فهميد كه ما مي خواهيم بهشون مسائل سكسي رو ياد بديم گفت پس طوري سكس كنيد كه منم بتونم ببينم آخه همش بهنام داره مي بينه منم بوسيدمش و گفتم باشه هر وقت خواستيم سكس كنيم ميام آروم صدات مي كنم خودمون هم طوري سكس مي كنيم كه بهنام نفهمه البته بايد نوبتي باشه يه بار تو يه بار بهنام اونم با خوشحالي منو بوسيد انگار كه قرار خودش سكس كنه بعدش هم بردمش تو اطاقم و چند تا CD سوپر براش دادم و گفتم بعد از اينكه نگاه كردي بزار رو تلويزيون تا بهنام هم نگاه كنه اونم ازم تشكر كرد و بعدش ازم كلي سوال سكسي پرسيد منم مجبور شدم خودمولخت كنم و كسمو براش باز كردم و جواباشو دادم كه اونم خودشو لخت كرد و چند سوال هم در مورد پرده پرسيد كه منم باز جوابشو دادم از اون روز به بعد هر وقت تو خونه تنها بوديم لخت ميشد و يه CD سوپر مي گذاشت و در موردش با هم حرف مي زديم. يه شب كه قرار بود منو پيمان سكس كنيم رفتم هديه رو صدا كردم و گفتم بعد از چند دقيقه بيا و برگشتم تو اطاقم بعد از چند دقيقه هديه اومد ولي اين دفعه ديگه قايم نشد و قشنگ ما رو نگاه مي كرد و دستش رو كسش بود بعد از سكسمون اون خيلي آروم از اتاق رفت. چند روز بعد كه نوبت بهنام بود بهنام نيومد دفعات بعد هم نيومد باز من بايد كاري مي كردم به همين خاطر يه روز رفتم به اتاقش و گفتم كه هديه ميگه كه شبا ميايي و ما رو ديد مي زني درسته اونم بدون هيچ خجالتي گفت اولا هديه بيشتر از من ديد مي زنه ثانيا قبلا چند باري ديد زدم ولي ديگه اين كارو نمي كنم منم پرسيدم چرا ديگه پسر خوبي شدي اونم گفت مامان بيرو در واسي يه چيز بپرسم منم گفتم آره پسرم گفت مامان شما كه مي دونيد ما داريم ديدتون ميزنيم چرا چيزي نمي گيد منم براي اون هم همه چيزو گفتم اونم گفت شما كه مي خوايد به ما ياد بديد چرا اون طوري خوب ما رو هم بگين بيايم تو اتاق تا بهتر بتونيم ببيميم و هر سوالي كه داريم همون جا بپرسيم منم خندم گرفت و گفتم نه بابا همونشم زياده اون هم گفت ببين مامان من حتي نمي دونم كس چه شكليه هر چه قدرم كه بيام و از پشت در نگاه كنم حتي شكل كسو نمي بينم چه برسه به چيزهاي ديگه و فقط خودمو شهوتي مي كنم كه اونم نمي زاره به درسام برسم شما هم از اين كارتون چز ضرر چيزه ديگه اي نمي بينيد. با وچود اينكه سنش كم بود ولي خيلي خوب حرف مي زد و تونست منو قانع كنه منم تو بغلم گرفتمش وسرشو به پستونام فشار دادم و كمي قربون صدقش رفتم اونم داشت كيف مي كرد كه يهو گفت مامان مي توني الان بهم نشون بدي منم گفتم چيرو پسرم كه گفت كستو من موندم چي بگم كه چند تا از صورتم بوسيد و شروع كرد به خواهش كردن منم نمي خواستم دلشو بشكنم ولي برخلاف هديه اين يه پسر بود و خجالت مي كشيدم كه بالاخره تسليم شدم پاشدم كه دامنو در بيارم كه نذاشت و گفت مي خوام خودم درشون بيارم و در يك چشم به زدن منو لخت كرد و شروع كرد با همه جاي بدنم ور رفتن در اين لحظه هم هديه اومد تو و شروع كرد به خنديدن بعدشم اومد طرفم و اونم شروع كرد به توضيح دادن كس ما ديگه خجالتمون ريخته بود هديه گفت كه منم مي خوام كير ببينم بهنام گفت اول تو لخت شو بعد من هديه هم انگار منتظر همين حرف بود و سريع لخت شد بهنام تا ديد وضعيت اين طوره اونم زود لخت شد كيرش دارازتر از مال باباش بود ولي كمي نازك بود هديه هم كير بهنامو تو دستش گرفت و باهاش ور رفت بهنام هم داشت از لذت مي مرد كه يك دفعه آبش اومد و ريخت رو سينه هاي هديه، هديه خيلي كفري شد و خواست بره حموم كه من نذاشتم آخه خودمم بدجوري حشري شده بودم به هديه گفتم اين آب با شاش خيلي فرق مي كنه و شروع كردم به خوردنش از رو سينه هاش هديه اونم داشت با تعجب منو نگاه مي كرد منم شروع كردم به توضيح دادن مني البته بيشتر از لذت خوردنش گفتم اونم كه خيلي كنجكاو شده بود كمي از مني رو با انگشتش برداشت گذاشت تو دهنش اولش يه جوري شد ولي خيلي زود خوشش اومد و به من مهلت نداد همشو تند تند خورد بهنام هم كه بيحال رو تختش افتاده بود و مارو نمي ديد. اون شب من پيشنهاد بهنامو به پيمان گفتم ولي اون قبول نكردو گفت كه اون وقت روشون به هم وا ميشه ولي صبح كه از خواب پاشد نمي دونم چه خوابي ديده بود كه قبول كرد. عصر كه از كار برگشت همه رو دور هم جمع كرد و كمي سخنراني كرد و گفت كه از امشب منو مامانتون پيش شما سكس خواهيم كرد شما هم هر طور راحتيد مي تونيد مارو تماشا كنيد بعد از شام پيمان منو جلوي بچه ها بغل كرد و گفت خوب تماشا كنيد ببينيد مي خوام چطور مامانتونو جر بدم و شروع كرد به لخت كردن من بعد هم من اونو لخت كردم هديه تا كير باباشو كه شق كرده بود ديد يه جيغ كوچولو كشيد آخه كيرش واقعا كلفته پیمان هم خنديد و گفت نترس چند ساله ديگه مثل اينو بايد تحمل كني بهنام هم كيرشو در آورده بود و داشت جلق مي زد وقتي پيمان كيرشو ديد گفت پدر سوخته از منم بدتر خواهد شد و با هم خنديديم منو پيمان شروع كرديم به خوردن آلت هاي همديگه و چون از اينكه دو نفر داشتند مارو نگاه مي كردند بد جوري حشري بوديم و داشتيم داد مي كشيديم هديه هم ديگه نتونست جلوي خودشه بگيره و اونم لخت شد و شروع كرد به دستمالي كردن كسش صداي اونم رفته بود به آسمان منو پيمان خوردن همديگرو تموم كرديم و پيمان شروع كرد به كردن من و ديگه اصلا حواسمون به اطراف نبود كه يه دفعه هديه يه جيغ بلند كشيد زود برگشتيم طرفش ديديم بهنام مي خواد كيرشو بكنه تو كونه هديه. پيمان از روي من بلند شد و به من گفت اول بهتر به اينا كمي آموزش بديم تا بلايي سر خودشون نيارن و رفتيم كنارشون من به بهنام گفتم برو كمي كرم بيار اونم زود آورد بعد گفتم كمي به انگشتت بزن و فرو كن تو سوراخ هديه اونم همون كارو كرد من جلوي هديه ايستادم و پيمان رفت به طرف بهنام تا كارهاي ديگه رو براي باز كردن كونه هديه بهش بگه منم اين طرف شروع كردم به ماليدن پستوناش كمي كه ماليدم مقابلش دراز كشيدم و گفتم كه كسمو بخوره اونم شروع كرد به خوردن كسم من بد جوري حشري شدم آخه تا حالا جز پيمان كسه ديگري برام كسمو نخورده بود از اون طرف هم بهنام و باباش تونسته بودند كونه هديه رو كمي باز كنند پيمان به بهنام گفت حالا كمي كرم به كيرت و كمي به كون هديه بزن و بعد آروم آروم فرو كن تو اونم همون كارو انجام داد هديه اين دفعه درد كمي احساس كرد پيمان هم اومد طرف من و منو دمر كرد و اونم شروع كرد به كردن كونه من ولي من چون زياد كون داده بودم ديگه نيازي به كرم نبود و يه تف كافي بود صداي منو هديه خونه رو پر كرده بود. كمي كه اونا مارو از كون كردند من به بهنام گفتم بره كيرشو بشوره اونم زود رفت و اومد و يه كاندم دادم بهش و گفتم اينو بپوش كه مي خواهي پرده خواهرتو بزني كه صداي هديه بلند شد من گفتم نگران نباش هر وقت خواستي ازدواج كني ميريم پيش يه دكتر زنان و پردتو درست مي كنيم و به زور قانعش كردم هديه رو بردم رو لبه تخت نشوندم به پيمان هم گفتم كه آروم بكنه تو كسش وقتي بهنام كيرشو كرد تو كس هديه، كلي خون از كسش اومد من كمي تعجب كردم آخه خون من اونقدر نبود. خلاصه بهنام آروم آروم كيرشو تا ته كرد تو كس هديه و شروع كرد به تلمبه زدن درد هديه هم ديگه خوب شده بود و داشت لذت مي برد منم خودمو انداختم رو پيمان و سكسمونو باز شروع كرديم بعد از چند دقيقه هديه و بهنام شروع كردند به داد كشيدن و هردو با هم ارضا شدند منو پيمان هم با ديدن اونا ارضا شديم و كمي استراحت كرديم بعد هر 4 تايي رفتيم به حمام. توي حمام هديه به باباش گفت من چند روز پيش تو يه فيلم سوپر ديدم تو تا مرد داشتند يه زنو از كسو كون مي كردند من دلم مي خواد از كسو كون همزمان بدم پيمان هم رفت و شروع كرد به مالوندن كسش و گفت هر چي دختر گلم بگه بعد رو به بهنام كرد و گفت تو هم حاضري اونم با صداي بلند گفت بـــــــلـــــــه. اين وسط فقط به من ظلم ميشد كه منم داد زدم و گفتم منرو هم بايد دو نفري بكنيد اونا هم قبول كردند دوباره برگشتيم به اتاق كمي با هم عشقبازي كرديم بعد پيمان دارز كشيد رو زمين و به هديه گفت كيرمو فرو كن توكونت اونم آروم روش نشست و كيرشو كرد تو كونش ولي چون كير پيمان كلفت بود كمي طول كشيد تا بهش عادت كنه بعد به بهنام گفت كيرتو بكن توكسش اونم همون كارو كرد اولش منظم نبودند كه من رفتم و منظمشون كردم چند دقيقه اي همون طور كردند كه هديه ارضا شد اونا هم بلند شدند و اومدند طرف من، اينبار بهنام رو زمين خوابيد و كيرشو تو كونم كردم پيمان هم كيرشو كرد تو كسم چون تازه آبشون اومده بودن ارضا نمي شدند و كلي منو كردن يه دفعه احساس كردم كونم داغ شد فهميدم بهنام ارضا شده از داغي آب بهنام منم ارضا شدم. بعد پيمان كيرشو از تو كسم در آورد و گذاشت جلوي صورتم منم كمي براش ساك زدم اونم تمام آبشو تو دهانم خالي كرد منم همشو خوردم. بعد از اون روز ديگه همش تو خونه ما سكس بود كه هديه پارسال ازدواج كرد و بهنام هم الان نامزده و ما ديگه سكس گروهي نداريم.
[list]

[aligncenter][/align][/list]
     
#522 | Posted: 22 Jan 2014 08:47




این طوری نطفه پسرمون بسته شد

گاهی وقتها خیلی ناراحت بود اونقدر زیاد که با خودم فکر میکردم افسرده به دنیا اومده! افسرده اما مهربون و فهمیده. کم میشد چیزی و نادیده بگیره اما اگه میگرفت از روی نفهمیش نبود. اوایل خیلی تلاش میکردم بشناسمش خیلی گرم و مهربون بود همیشه از حرارت لحن و نگاهش از خود بی خود میشدم . خیلی سفت و خود ساخته بود , تک تک ثانیه هاشو خودش قبل از اینکه اتفاق بیوفته تو ذهنش میساخت . اما جالبیش این بود که توی همه ی این ثانیه ها بازیگر یه تراژدی بخشش بود . تو این تراژدی, بخشش دیگران رو اینقدر بزرگ جلوه میداد که انگار دریایی از طلا رو به وجودشون روونه کرده بود. شاید در واقعیت هم همینطور بود! پارادوکس حضور کینه توی وجودش موج میزد . همیشه میدونست چطوری بدی ها رو توی صندوقچه ی نابخشودنیهای بخشیده شده پنهان کنه که بید نزنن. توی وجود هیچ مردی این بخشش و کینه کنار هم نیست و من بزرگترین چیزی که توی وجود همسرم بهش پی بردم همین بود!
تا حالا شده کسی رو ببینین که احساس کنین صورتش واستون آشناست و دلتون بخواد ساعت ها بهش زل بزنین! ؟ من احساس میکردم قبل از به دنیا اومدنم وقتی جنین بودم یه همچین تصویری از فرشته ای که قراره بهم زندگی بده داشتم و این تصویر الان مجسم شده. چشم های مشکی با اندازه ای متوسط ولی بسیار خوش فرم , ابروهای پهن, بلند و مشکی که هر بار که میرفت آرایشگاه به یه فرمی درشون میاورد , گاهی صاف و بدون حالت , گاهی هشت و گاهی گرد . البته به ندرت پیش میومد ابروهاشو گرد بر داره چون فکر میکرد قیافش خیلی مظلوم به نظر میرسه و اصلا اینو دوست نداشت ! صورت سفید و صافش زیبایی شو دو چندان میکرد . از همون اول که زنم شد زیبا بود ولی هرچی پیش میرفت زیباتر میشد! نمیدونم دلیلش چیه ولی به نظرم همه ی زنها بعد از ازدواج زیباتر از روزهای اولشون میشن . شدیدا به صحبت کردن باهاش تمایل داشتم یه آرامش عجیبی بهم میداد اصلا دلم نمیخواست چشم از چشمهاش بردارم . آروم و پر انرژی, نجیب و گرم بودن. اونقدر گرم حرفهاش میشدم که گاهی یادم میرفت به لبهاش نگاه کنم , یعنی اصلا زیباییش بهم مهلت نمیداد. وقتی میخندید یاد دهنش میوفتادم و دلم میخواست ازش کام بگیرم انگار تمام عشق و بخشش اونجا بود و من با یه بوسه میتونستم همشو مال خودم بکنم!
اندام قشنگی داشت , خودشم میدونست ولی هیچوقت هواسش بهش نبود. یکی دیگه از جالبترین چیزهایی که نمیدونستم این بود که زنها نمیدونن چقدر از نظر مردا جذابن ! یه بار توی حرفامون گفت که اوایل فکر میکرده به نظرم زیبا نمیاد و میخواست بدونه چی شد که عاشقش شدم!؟ منم جواب دادم : همیشه هواسم بهش بوده ولی چون همیشه محکم بودی میترسیدم علاقه ام رو بهت نشون بدم. و جالب اینجا بود که نمیدونست چی توی اخلاق و ظاهرش اونو جدی و محکم نشون میداد ! منم نمیدونستم ولی همیشه فکر میکردم این حیله ی زنهاست واسه ایجاد تمایل بیشتر توی مردها اما حالا میفهمم کاملا غریزیه این رفتار.
از همه ی زیبایی هاش گفتم , از تمام علاقه ام بهش گفتم و الان نوبت میرسه به اولین بوسه مون. خانوادگی رفته بودیم شمال , شب شد و دوتایی رفتیم لب آب , روسری صورتیش افتاده بود روی شونه هاش , موهاشو از وسط باز کرده بود و از دو طرف آزاد بود, یه رژ صورتی کمرنگ زده بود , وقتی نگاش میکردم ابروهاش زیباییش و داد میزد , چشمم افتاد به دوتا خط بالای دهنش و بدون اینکه تو اختیارم باشه با انگشتام لمسش میکردم و محو معماری صورتش بودم وقتی هواسم جمع شد دیدم لبامون به هم گره خورده و چشماش پر از اشک لذته . همونطور که دستام تو موهاش بود گفتم دوسم داری؟ دستشو کرد تو موهام و صورتمو چسبوند به صورتشو لب پایین مو با دندونش گرفت و گفت پشیمونم از این که زودتر زنت نشدم بعد سر دماغشو با یک شیطنت خاص زد به سر دماغمو گفت دیوونتم ! اون شب که بهترین شب زندگیم بود تا دو ساعت بعدش پیشم بود و بعد رفتیم بخوابیم اون پیش بقیه ی زنها و من پیش بقیه ی مردا, احساس خوشبختی میکردم و اونجا بود که فهمیدم تا حالا خوشبخت نبودم و هیچی نداشتم !
مدتی بعد از اون شب رویایی با هم عروسی کردیم واقعا واسه هردومون سخت بود حتی واسه 1 ثانیه از هم دور باشیم . شب اول زندگی مشترکمون مثل همه ی زن و شوهرای دیگه پر از عشق و درد و تازگی بود , یه تازگی با طمع گس که رفته رفته به شیرینی تبدیل شد . تا یکسال اول روزمون از شب هامون شروع میشد , اول همخوابی بعد خواب بعد حمام بعد صبحانه بعد هم جفتمون سر کار, اون 5 ساعتی زودتر از من میرسید خونه رو مرتب میکرد غذا میپخت واسه شام و ناهار فردا. یه روز توی تابستون که هردومون واسه ناهار خونه بودیم ناهار و خوردیم و من رفتم بخوابم اونم ظرف ها رو جمع کرد و شست و بعد از 15 دقیقه اومد کنارم خوابید , همیشه تو خونه با شلوارک و سوتین بود البته زمستونا یه بافتنی گشاد و یقه باز هم میپوشید, یه بوسه زدم روی کمرشو خوابیدیم چند دقیقه بعدش به حالت آویزون نشست لب تخت و گفت خیلی گرمه لعنتی! پا شدم دیدم دمر دراز کشیده روی سرامیکا که یخ کنه ! خندم گرفت رفتم پیشش دراز کشیدم گفتم شیطون جا به این خنکی پیدا کردی و بهم نمگی بیام پیشت؟ بعد ازش یه لب گرفتم و طبق عادت همیشه سر سینه شو گذاشتم دهنم اونم با یه حالت مهربون تو صورتش بهم نگاه میکرد و لبخند میزد . فهمیدم بازدم داغم گرمای تنشو بیشتر میکنه سرمو کشیدم عقب و شرع کردم با اون لوسی که تو صورتم موج میزد فوتش کنم چیزی نگذشت که دیدم دستام زیر سرشه و روش خوابیدم و اون ارضا شده و منم دارم ارضا میشم. اینجوری شد که نطفه ی اولین پسرمون بسته شد و 9 ماه بعد ارشیای بابا به دنیا اومد. وقتی ارشیا رو تو بقل سوده دیدم زانوهام سست شد و افتادم زمین و با گریه از خدا تشکر میکردم....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#523 | Posted: 30 Jan 2014 03:05
کس مامان با بستنی


بابام یه دوست داشت که همیشه میاومد خونه ما مامان منم یه کم خوش استیل و باحال بود منکه بچه بودم سر درنمی اوردم ازین چیزا .یه روز که بابام خونه نبود دوست بابام اومد خونمون و یه چشمک به مامانم زد مامانم منو فرستاد برم بستنی بگیرم از سوپر سر کوچمون بهم پول داد گفت برو 3 تا بخر بیا من چون با یکی از بچه های تو کوچمون دعوا داشتم مجبور بودم به جای دیگه برم بستنی تهیه کنم خلاصه یه 20 دقیقه ای شد برگشتنم وقتی برگشتم دیدم کسی تو خونه نیست کنجکاو شدم همه سوراخ سمبه های خونه رو گشتم آخه خونه ما تو روستا بود بزرگ و جا دار یه اتاق داشتیم که رو پشت بوم خونه بود خرت و پرتا میریختیم ....وقتی دیدم کسی نیست رفتم پشت بوم از کنا در دیدم بله مامان خوشکلم زیر کیر اقا رضا داره رفع تشنگی میکنه همچو براش ساک میزد که منم از ترس و استرس تمام بستنیها رو پشت در خوردم



مثل مامانم آقا رضا اه و اوف میکرد مامانم میگفت جان چه کیری داری اووووووووممم خلاصه منم جفت کرده بودم از یک طرفم تازه همچی صحنه ای رو میدیدم برام عجیب بود یبارگی دیدم آقا رضا مامانمو از پشت بغل کرد طوری بود که من از لای در کون آقارضا که خیلی پشم الو بود میدیدم ولی بیضه هاش از بس بزرگ بودن معلوم بود خلاصه تلمبه میزد مامانم اخ اوفش رفته بود به اسمون یبارگی دیدم رضا میگه داره میاد من خیال کردم کسی داره میاد بعدش مامانم گفت ن ن ن ن ن ن ن حالا نیاد بکنم کیر رحمان کوچیکه حال نمیکنم بکنم بعد اقارضا ابشو ریخت رو باسن مامانم و من سریع اومد م پایین رفتم تو کوچه مثلا من الان درارم میام خلاصه چند دقیقه لفتش دادم به دم در که رسیدم دیدم آقارضا از در خارج شد و گفت بستنی کو پس محسن منم همشو از ترس خوردم لوپامو کند و رفت با خنده ....



رفتم توخونه دیدم مامنم باز نیست شک زده شدم بازم رفتم پشت بوم دیدم مامان داره کسشو میمالونه دلم براش سوخت سرو صدا دام که خوشو جمع کنه داد زدم مامان مامان کجایی .با صدای شهوت الودش گفت کوفت چته داد میزنی رفتم تو دیدم الکی داره دنبال چیزی میگرده گفتم آقا رضا بستنی هامو خورد گفت نوش جونش یبار دیگه اومد میگم برات بخره خلاصه گوشه دامنش رو دیدم پر آب کیر آقا رضا بود که باهاش پاک کرده بود گفتم بستنی ریخته اینجا گفت آب شده بود اقا رضا برات بستنی آورده بود اینجا قایم کرده بود اومدم بیارم برات آب شده بود خلاصه من 7 سالم بود این اتفاق همیشه یادمه بعد ازون اقارضا رفت جبهه راننده تانکر آب بود رفته بود رو مین نصف پاش قطع شده بود الانم جانباز تشریف دارن ....

نوشته: داف

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#524 | Posted: 4 Feb 2014 16:48
چهل گردو یا چهل بار گاییدن مادر زن


مادر زن من از اون زن های هات وداغ که هنوز کسش می خاره بدن توپ وسر حالی داره سفید وبدون مو یه بدن سکسی و گنده کونش کیر منو سیخ می کنه چه برسه به غریبه منم اتفاقا تو سکس خیلی هاتم از قرص ویاگرا واسپری استفاده می کنم کیرم گنده وکلفته طوری که زنم تحمل بیشتر از دو سه دقیقه سکس رو نداره واگه بیشتر بشه گریه اش در می اد پنج شنبه تابستان امسال بود برا شب برنامه چینی می کردم قرص واسپریم تموم شده بود اونا رو تهیه کردم ورفتم خونه ولی تو ماشینم جا موند رفتم خونه زنم گفت امشب می ریم خونه مامان جون خورد تو ذوقم ولی چاره ای نبود به خاطر زنم قبول کردم شب رفتیم خونه مادر زنم می خواستیم اونجا بمونیم مادر زنم با یه بلوز شلوار نخی خونگی بود وقتی دولا راست می شد بلوز می رفت بالا کمرش معلوم می شد بد جور سیخ کرده بودم موقع شام سفره رو زمین پهن کردند شمسی رو برو من نشسته بود یه لحظه چشمم وسط پاش افتاد یه چیز مشکی دیدم یواشکی یه بار دیگه دقت کردم بله شورتش بود با یه کم ازرونش معلوم بود چند بار نگاه کردم نگو خودشم میدونه ولی بی خیاله هی جابجا می شد وبیشتر از لا پاش رو معلوم می کرد البته طوری که دخترش نبینه



خیلی حشری شده بودم تصمیم گرفتم زنم رو بگام شب شمسی تو هال خوابید من وزنم تو اتاق قبل خواب رفتم تو حیاط یه قرصی خوردم کیرمو اسپری کاری کردم امدم تو اتاق از بو اسپری زنم فهمید گفت امشب هیچی نیست بزار باشه خونه خودمون منم که حشری بودم کو گوش شنوا زنم گفت لااقل بزار مامان بخوابه یه کم لب بازی ومالش لنگاشو دادم بالا شروع کردم به خوردن کوسش تا اوردمش تو خط خودش لنگاشو نگه داشت گفت بزن توش تا ته کردم تو کوسش یه جیغی زد که مطمئن بودم شمسی فهمیده شروع کردم تلمبه زدن زنم دو باری ارضا شد کو تا اب من بیاد شالاب شلوب می زدم تو کوس کونش افتاده بود به التماس بسه دیگه جر خوردم رحم کن منم حدس می زدم که شمسی بیداره بلند حرف می زدم گفتم یا چهل بارمی دی تا میرم مامانتو چهل بار می کنم یا چهل نفر از طایفت میاری من می کنم زنم به خاطر اینکه زود خلاص بشه قبول کرد گفت باشه هرچی تو بگی توررو خدا فقط تمومش کن دو سه تا ضربه زدم خالی کردم تو کونش کشیدم بیرون تر تر ازپشتش می زد وابم می ریخت بیرون همش فحش می داد منم بی حال یه چرتی زدم چشمامو باز کردم دیدم زنم خوابیده بلند شدم برم دست شویی در باز کردم احساس کردم یکی رفت اون طرف نگو شمسی بوده دیدم رو شکمش خوابیده فرصت نکرده پتو بندازه رو خودش به خاطر تاریکی لامپ تراس رو روشن گذاشته بود وهال قشنگ رو روشن بود پاره گی خشتکش از پشتش قشنگ معلوم بود باز کیرم سیخ شد رفتم دستشویی برگشتی دیدم پاهاشو حالت هفت باز کرده وخشتکشم بیشتر پاره شده شورتم نداره کوسش قشنگ معلومه حدس زدم که بیداره منم راحت نگاش می کردم کیرم سیخ سیخ بود دمر شد و یه پاشو جمع کرد زیر شکمش قمبگی کونش زد بیرون منم با کیرم بازی می کردم اوف اوف می کردم از پشت یکی زد منو بیشتر حشری کرد نمی شد کاری بکنم رفتم خوابیدم صبح زودتر از ما بیدار شده بود داشت حیاط جارو می کرد سلام صبح بخیر گرمی کردیم صورتمو شستم رفتیم برا صبحونه با همون شلوار پاره بود داشت برام چایی می ریخت شورتشم در اورده بود کوسش قشنگ معلوم بود همش با لبخند وشوخی با من حرف می زد گفت اشکان جون حموم داغه بعد صبحونه برو سرحال بشی امروز باید حسابی کمکم کنی



بی خیال چشمم لا پاش بود گفتم چشم مامان جون اونم بی خیال بود زنم بیدار شد اومد اشپز خونه شمسی خودشو جمع کرد گفت دخترم چته انگار سرحال نیستی خوب نخوابیدی گفت نه مامان جون گفت پس خواهرت دست تنها می مونه زنم گفت برا چی شمسی گفت به من سپرده بودهرموقع امدی اینجا بری کمکش فرش بشورین زنم گفت خوب می رم کمکش زنم رفت حیاط صورتشو بشوره شمسی به من گفت چهل بار گفتم شبا خوب بخواب روتو باز نکن من از حرف چهل خندم گرفت گفتم مامان جون صدبار یا چهل باراونم خندش گرفته بود گفت به زبون من چهل بار راحت می چرخه داشت دو پهلو به من حالی می کرد که حرفاتونو شنیدم زنم اومد تو من رفتم تو هال ماهواره شو روشن کردم رو کانال رقص بود شمسی بلند گفت خیر ببینی اشکان ببین چشه بعضی موقع قطع می کنه منم فکر کرد م راست میگه ولی اصلا قطع نشد داشتم با کانال هاش ور می رفتم اکثر کانالهای سکسیش باز بود رو یه کانال خاموش کردم زنم گفت مامان من برم خونه پری به من هم گفت نمی ای گفتم نه می خوام جمعه رو استراحت کنم خونه پری نزدیک بود اون رفت بعد کمی شمسی اومد تو هال گفت چرا خاموش کردی گفتم زیاد جالب نبود یه چایی برام اورد نشست کنارم گفت اشکان پروانه چشه حاملس؟ گفتم فکر نکنم دیشب بد خوابیده گفت نمی دونم جایش درد می کرد همش ناله می کرد گفتم نه مامان من که نفهمیدم این دفعه جدی گفت زیاد اذیتش نکن اون اولشه خودمو زدم به اون راه گفتم چی چی اولشه به شوخی گفت ای پدر سوخته کی می تونه چهل بار تحمل کنه با این حرف تیر شو زده بود با دستم دستشو گرفتم گفت اشکان تو زورت به دخترم رسیده یعنی تو چهل بار می تونی؟ یه کم رومان به هم وا شده بود گفتم مامان جون زن که چهل بار نتونه چه فایده گفت مگه مرد می تونه؟ گفتم پس چی من که می تونم حسابی حشری شده بود گفت حتما می تونی دیگه؟ گفتم امتحانش سادش گفت پسر اینقدر پر رو نشو رستو می کشما دست بردم لاپاش زد رو دستم گفت لازم نکرده چه زود پسر خاله می شی گفتم تو می خوای خارش گرفتی گفت من خارش گرفتم تو چرا هیزی می کنی گفتم خوب کسی که خارش داره باید چنان بکنی که هوس خارش نکنه گفت راستی بد جنس تو دخترمو می کنی چرا از من مایه می زاری گفتم کی؟ گفت دیشب می گفتی مامانتو چهل بار می کنم گفتم اون دیشب بود



گفت پس جا زدی گفتم نخیرا نمی خوام اذیت بکشی طاقت گرز منو نداری گفت دیشب گرزتو دیدم ولی واسه من هیچه درحالی که گرفته بودم از کوسش گفتم شاید یکی دو بار بتونی ولی بار سوم میشه دروازه می افتی به التماس گفت اشکان نگو عوض دخترمو ازت در میارما تا دیگه حتی یه بارم هوس نکنی بلندشدم برم بیرون گفتم بزار برم بیرون تا بیام ببینیم تعریف کنیم رفتم از تو ماشین باز یه قرص خوردم واسپری زدم یه کم مالیدم تا خوب اثر کنه امدم تو شمسی گفت گفتم نکنه ترسیدی فرار کردی ماهواره رو روشن کردم رو همون کانال سکسی دو تاد مرد سیاه داشتن یه پیر زنو می کردن گفتم مامان تو هم از این کانالا نگاه می مکنی گفت مگه من چمه چهل تا مثل تو تورو می ندازم باز کرکری یمون شروع شد تا رسید به شرط بندی گفت اشکان مردو قولش نه تو می زنی زیرش نه من به شوخی گفتم من می زنم زیرش گفت نه جدی حرف زدی باید رو حرفت بمونی گفتم چشم گفت من می خوابم زیرت تا چهل بار اگه کردی من چهل تا زن فامیلمو جور می کنم ولی اگه نکردی حق نداری بیشتر از یه دقیقه به دخترم دست بزنی جدیم می گم سینه های گندشو گرفتم گفتم چشم ولی هر جور که بخوام کوس کن دهنی اونم قبول کرد قول دادیم مردونه رو حرف خودمون باشیم وشروع کردیم رفتیم تو اتاق لازم به بازی و مالش نبود کیر من سیخ سیخ و کوس اونم پراب لنگاشو دادم هوا و کیرمو چسبوندم به کوسش با یه فشار نا ته زدم تو کوسش بدون اخی همشو کشید تو دل خودم گفتم بدبخت شدم کو تا این سیر بشه محکم ضربه می زدم همش اخخخخ جوووون می گفت سینه هاش وبدنش تکان می خورد ولی کو ابش بالشو گذاشتم زیرش چنان کردم تو کوسش که انگار کیرم جایی گیر کرد خودشم همراهی می کرد افتاد التماس اشکان تو رو خدا بکوب بکوب اومد اومد مثل مار وول می خورد یه بار ارضا شد من همچنان می کوبیدم بی حال گفت اشکان یه کم صبر کن گفتم جا زدی گفت نخیر بزار حالم جا بیاد وگرنه ابت بیاد نمی زارم وایسی قبول کردم کشیدم بیرون



چه ابی زد بیرون کسش فرت فرت صدا می داد چرخوندمش رو شکم خوابیدم روش دیدم شروع کرد به قر دادن کونشو باز کردم لازم به هیچ چی نبود اب کوسش ریخته بود رو سوراخ کونش سر کیرمو گذاشتم روش با یه فشار راحت رفت تو به خودم گفتم این دیگه کیه قاچ کونشو بیشتر باز کرد گفت فشار بده با فشار من ته کیرم چسبید به کونش صدای کونش پیچید تو اتاق با این کار ابم ریخت تو کونش از کونش در نیاوردم کیرم شل شد با یه تکون در امد بیرون گفت شروع کن بی حال بودم گرفتم از سینش گفت ها جا زدی بلند شدم نشستم رو سینش کیرمو بردم سمت دهنش رو باز کرد شروع کرد خوردن باور نمی کردم بتونه ساک بزنه با دوسه ساک کیرمو سیخ کرد دوباره شروع کردم به گاییدنش قمبل کرد یکی می زدم تو کونش یکی تو کوسش کارمون بی وقفه ادمه داشت بار هفت هشتم ارضای اون بود بار چهارم اب ریختن من که زنگ درو زدن هول بلند شدیم لباس پوشیدیم رفت جلودر زن همسایش بود دکش کرد رفت امد تو پرسیدم چی می گفت گفت امده بود ور زدن گفتم دامادم خوابیده اونم رفت با دستش کیرمو گرفت وباز شروع کردیم واقعا کم اورده بودم دو بار دیگه اب ریختم اون بار دهمش بود با خودم گفتم کو تا چهل بار خدا پدرش رو بیامرزه با یه بار من اون سه بار ارضا میشه نقشه کشیدم که چیکار کنم یاد داستان دختر پادشاه افتادم که یه پسره با پدرش توی جنگل می رفتن تا رسیدن رود خونه پسره پدرش رو کول کرد تا از اب ردش کنه وسط اب از پدرش پرسید ننه مو شبا چند بار می کنی پدره ناراحت شد پسره گفت یا می گی یا میندازمت تو اب پدره مجبور شد بگه هر سری یه بار پسره گفت من جای تو بودم چهل بار می کردمش دختر پادشاه اینو شنید پسره رو برد گوشه ای باهاش شرط کرد اگه چهل بار اونو بکنه زنش میشه وگر نه می کشتش پسره قبول تا سی ونه بار کردش وبار چهلم نتونست دختره خواست سرش رو ببره گفت صبر من حرفمو بزنم بعد گفت رفتی بازار چهل تا گردو گرفتی حداقل یکیش پوک در می اد یا نه دختر گفت خوب اره پسره گفت اینم مثل اونه حالا یکیش پوک درامده دختره قبول کرد وپسررو ولش کرد



بعد اینکه ابمو ریختم واستراحت می کردیم این داستان رو واسه شمسی تعریف کردم اونم گفت یعنی اینکه دیگه نمی تونی تازه اون سی ونه بار کرده تو اب ریختن منم که حساب کنی شده دوازده بار با خنده گفتم اون گردوهای قدیم بوده از چهل تا یکی پوک در می اومده از گردو های امروزی فقط پنج شش تا سالم در می اد تازه من دوبرا برشم کردم اونم خندش گرفت گفت شما مردا شیطون رو درس می دین وبا هم خندیدیم بقیه کار رو گذاشتیم برا بعد .هر سری پیش هممیم دو سه باری ابش رو در می ارم...

پایان

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#525 | Posted: 7 Feb 2014 21:14
کوهنوردی و جر خوردن خواهرم

سلام فرهادم 22 سالمه. یه خواهر دارم 29 سالشه اسمش هست فهیمه ) صورتش بد نیست سینه ها سایز 75 قد 165 وزنشو نمی دونم کونشم بعد از ازدواج گنده شد). 3 سال پیش ازدواج کرد اما بعد از یک سال طلاق گرفت که بعداْ فهمیدم آقا داماد پردشو زده. بعد از ازدواج و طلاقش خواهرم یه مقدار لباس پوشیدنش باز تر شد. لباسای تنگ و با رنگ های تحریک کننده می پوشید. اما خب منظوری نداشت یعنی واسه این نبود که کسیو تحریک کنه چون دختر خوبی بود واقعا. یه شب که فرداش جمعه بود منو پسر عموم علی که 25 سالشه تصمیم گرفتیم بریم دهمون که فردا صبحش بریم کوهنوردی. زمستون بود هوا هم خیلی سرد داشتم آماده می شدم که با علی برم که فهیمه از موضوع با خبر شد و گفت منم میام.قضیه رو به علی گفتم اونم گفت باشه مشکلی نیس. سه نفری راهی شدیم یه ساعت بعد رسیدیم ده. تقریبا ساعت 10 شب بود رفتیم خونه روستایی که متعلق به عموم بود خلاصه بخاری و کرسی رو ردیف کردیم تا سردمون نشه. خواهرم لباساشو عوض کرد یه شلوار استرج صورتی با یه لباس زمستونی تنگ و یقه باز پوشیده بود که قشنگ سینه هاش زده بود بیرون و کونشم خیلی تو شلوارش داد می زد یه دقت که کردم دیدم دقیقا کسشم از جلو زده بیرون . خم که میشد لای سینه هاش مشخص بود . علی با دیدن خواهرم چشماش برق مخصوصی زد و کیرشم بدجوری شق کرده بود. رفت تو فکر طوری که بهش بدجوری مشکوک شدم. علی گفت من میرم بیرون ببینم چیزی واسه شام میتونم پیدا کنم یا نه که من گفتم شام آوردم که علی گفت پس من میرم بیرون نوشابه ای دوغی چیزی بگیرم با شام بخوریم گفتم باشه رفت بیرون. رفتم تو یکی از اتاقا که لامپشم سوخته بود داشتم از پنجره بیرونو نگاه می کردم که دیدم علی داره میاد تا نزدیک خونه رسید سریع در شیشه دوغ باز کرد و یه چیزی ریخت توش. نمی دونم چی بود با این کارش رفتم تو فکر شامو خوردیم فهیمه از دوغ خورد ولی علی گفت دیگه جا نداره و از دوغ نخورد منم لیوانمو برداشتمو رفتم تو همون اتاقو همشو ریختم از پنجره بیرون و دوباره برگشتم تو هال ( یعنی من دوغمو خوردم) بعد از 20 دقیقه فهیمه گفت من سرم خیلی درد می کنه میرم بخوابم و رفت زیر کرسی خوابید. اونجا بود که فهمیدم بله علی أقا تو دوغ قرص خواباور ریخته اما دلیلشو نمی دونستم. تا فهیمه رفت بخوابه منم الکی گفتم که خوابم میاد میرم بخوابم. علی گفت شما برید منم میام. رفتم زیر کرسی بعد از نیم ساعت علی هم امد زیر کرسی. من و خواهرم طوری زیر کرسی خوابیده بودیم که ضلعی که من خوابیده بودم روبروی خواهرم بود و بناچار علی باید بین منو خواهرم می خوابید. ساعت شده بود 1 که دیگه داشت خوابم می برد که حس کردم علی داره منو صدا می زنه.نمی دونم یه حسی به من می گفت که جوابشو ندم و جوابشو ندادم که رفت سمت فهیمه و داشت خواهرمو صدا می زد. که از اونم جوابی نشنید. سرمو از زیر کرسی آوردم بیرون که دیدم علی لباساشو در آورد و فقط شورتش مونده بود کیرش بدجوری شق کرده بود داشت از زیر شرت کیرشو می مالید که شورتشو در آورد. خیلی تعجب کردم کیرش کلفت و دراز. فهمیدم که امشب علی آقا بدجوری رفته تو کف آبجی ما. رفت زیر کرسی و اتومات کرسی رو حالت دایم روشن بودن گذاشت تا زیر کرسی نور داشته باشه و یه طرف پتو کرسی رو هم زد بالا تا کرسی بیش از حد گرم نشه. خواهرم طوری خوابیده بود که فقط صورتش بیرون بود و تمام بدنش زیر کرسی بود. علی دیگه شهوتی شده بود دستشو گذاشت رو کف پای خواهرم و گفت جووون .. چه کسی بکنم من امشب ! انگشتای پای خواهرمو گذاشت تو دهنش و داشت اونارو می خورد. رفت بالاتر و کنار خواهرم خوابید از روی لباس داشت سینه هاشو می مالید و مدام می گفت جووون چه سینه هایی داری دختر... دستشو برد زیر لباسش و رسوند به پستونای خواهرم. داشت می مالید. پیراهن خواهرمو زد بالا فهیمه یه سوتین صورتی تنش بود از روی سوتین سینه هاشو می مالید سوتینشو در آورد که سینه های بزرگ خواهرم مثه فنر زد بیرون چقد سفید و خشگل بودند خوش بحال علی. دستمو یواشکی بردم سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن. علی نوک یکی از سینه های خواهرمو گذاشت تو دهنش و داشت می مکید و اون یکی سینه آبجیمو داشت وحشیانه می مالید رفت پایین تر شلوار تنگ خواهرمو در آورد رون های سفید و تپل خواهرم هر مردی رو شهوتی می کرد. علی سرشو آورد پایین و داشت رون سفید خواهرمو می خورد و می مکید که کم کم نزدیک شرتش رسید و از روی شورت کس خواهرمو بوسید و شروع کرد به خوردن و شورتشو که با سوتینش ست بودو در آورد توزیر کرسی نتونسم کس خواهرمو ببینم ولی علی داشت با ولع خاصی کس فهیمه رو می خورد و از کس خواهرم لب می گرفت. که دیدم خوامرمو یه وری خوابوند و رفت پشت خواهرم اونجا بود که کس خواهرمو دیدم سفید و بدون مو بنظر می رسید علی حسابی خیسش کرده بود. علی کیر کلفتشو گذاشت رو لب کس خواهرم و شروع کرد به مالوندن کیرش رو لب های کسش که دیگه طاقت نیاورد و تمام کیرشو کرد تو کس خواهرم و شروع کرد به تلمبه زدن. صحنه جالبی بود خواهر از همه جا بی خبر من داشت به پسر عموش کس می داد. وقتی علی تو کس آبجی فهیمه تلمبه میزد سینه های خواهرم بالا پایین می پرید صحنه ای که باعث شد شهوتی بشم و آبم پاشید تو شرتم. علی همچنان داشت تلمبه می زد که کیرشو از کس خواهرم کشید بیرون فک کردم که آبش امده اما نه خواهرمو به شکم خوابوند. بله علی اقا هوس کون خواهرمو کرده بود کون درشت و سفید و خشگل خواهرم تا چند دقیقه دیگه پذیرای کیر کلفت پسر عموش بود. علی کیرشو تنظیم کرد و آروم کرد تو کون فهیمه و شروع کرد به تلمب زدن یه 5 دقیقه میزدو همش می گفت جووون چه کونی داری دخترعمو.... فرهاد پاشو ببین دارم خواهرتو جر میدم... و یه لحظه یه آه بلند کشید و گفت فهیمه... و فک کنم همه آبشو ریخت تو کون خواهرم. منم برای دومین بار ارضا شدم . خوابیدم نصف شب که دوباره چشامو باز کردم دیدم علی رو خواهرمه و داره تلمبه میزنه فک کنم تا صبح آبجیمو دو سه بار دیگه کرد. صبح که بیدار شدم دیدم که همه چی مرتبه. فهیمه سرش درد می کرد علی هم خیلی خوابش میومد هر طوری بود سه نفری رفتیم کوهنوردی....

نوشته فرهاد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#526 | Posted: 7 Feb 2014 21:57
کون دادن زیلاخانم خواهر من


سلام من اسمم مرتضی ست و ابجیم اسمش زیلا ست اون اهل نماز خوندن ومذهبی بوداما از چشاش معلوم بود که یه کم سکسی هم دوست داره مثلا کیر یه مردو بخوره یا یکی کوسشو جر بده اون شوهر داشت شوهرشم همیشه خونه نبودمنم دوست داشتم یکی اونو بکنه ولی کی اخه که یه روزمن با پسر عمه رفتیم خونه زیلا خواهرم واسه شام که دیروقت بود من وخواهرم نزاشتیم بره فقط شوخی میکردیم اسمش سیامک بودوبا من همسن بودهر چه دیرتر میشد حس سکسی من بیشتر میشد که ابجیم گفتش من میرم نماز بخونمو ظرفها رو بشورم ورفت که گفت اتاق خوابشون واتاقهای دیگه رو نشون بدم ابجیمم گفت اره نشونش بده که اخر همه رفتیم اتاق خواب یا اتاق سکسی خواهرم که رفتیم سراغ کمداش همینطوری باز کردیم یه دفه چند تا شرت افتاد وایییییییییییی چه میدیدیم شرتای تمیز وحشریکه پسر عمم در جا سیخ کردبعد شروع کردیم به جمع کردنش بعضی وقتی هم کیرشو میمالیدما هم بی خبر که ابجیم داره نیگاه میکنه مارو صدا زد ماهم جا خوردیم وخجالت بعد گفتش اگه اتاقمو دوست دارین میتونینامشبو بخوابین ولی هر چند یه بار به کیر پسر عمه هم نگاهی میکرد چون قشنگ معلوم بودکه از شرتاش راست شده ولی ابجیم که مذهبی بودش شب خوابیدیم دو سه ساعت که گذشت با صدای اف پسر عمه که شرتای ابجیمو برداشته بود وداشت میخوردو لیس میزدوو میگفت قربون کونت برم انگار من اونجانبودم در باز بود که چشمم به ابجیم افتاد که یواشکی میگفت سیامک میشه یه شرت برداری فردا حموم دارم اونم خودشو جمعو جور کردو اوردگفتش خوابت نمیاد بیا پیش من منم خوابم نمیاد چراغ هالو روشن کردنو صحبت کردن بعد پسر عمه پا شد و روبروی خواهرم ایستادوشلوارک نازک پسر عمه رو کشید پایینواووووووووووووووو چی میدیدم کیر 25 سانتی وبسیار کلفت که ابجیم داشت براش ساک میزد بعد پسر عمه گفتش میخوام کوستو لیس بزنم که ناله ابجیم زیاد تر شدبعد دامنشو کشید پایین لختش کردو بعدم کوسش تازه موهاشو زده بود دولا ش کردوسر کیرشو کرد توش که جیغ کشیدگفتش کیرتو دربیار دارمم میمیرم به کوسم بمالونشولی پسر عمه انگار کر بودولی تا پنج دقیقه کیرش تا ته نرفت تو کوسشوقتی هم که رفت با ناله وگریه وتلمبه میزد روش باسنش تاریک بوداگرم چیزی میدیدم از سفیدی زیلا خوانوم بود فکر اومد به ذهنم که ازش فیلم بگیرمو گرفتمولی کیفیت نداشت اصلا هیچی معلوم نبود بعد زیلا رو به پشت خوابوندکه زیلا گفت یواش ترو خدا همشو نکن تودردم میاد انم میگفت جنده منکوس خواهرم داشت میترکیدبا کیر گنده بعد گفتش میخوام کون بکنم که ابجیم نزاشت گفتش کون واسه دادن نیست واسه خالی کردن دردم میاد نکن سامک جان ولی سیامک به زور ظی کونشو لیس زد که زیلا گفت اخخخخخخخخخخ بسه میدم میدم زبونتو از کونم دربیار تحمل ندارم پسر عمه که منطظر بود با زحمت فراوان بعد هفت یا هشت دقیقه تا ته کرد وشروع کرد به تلمبه زدنمن که 3 بار ابم اومد پسر داییم تلمبه زدنشو زیاد کردوگفت زیلا ابم داره میاد من فکر کردم ابجیم میگه بسه دیگه زود باشگفت بهش خال کن تو کونم کونم داره اتیش میگیره نه نباید ابشو تو کونش خالی میکرد کوسش بهتر بود اخه همیشه کونش خاریدن میکنه اما زیلا هی میگفت خالیش کن لامصب خر کیر خر پسر عمه با صدای بلند گفتش اههههههههههههههههههههههبع د روش خوابید صبح دیر وقت اونا منو بیدار کردنواسه میشه گفت نهارخواهرم با دامن بلند ومذهبیش کونشو قر میدادبعد با سیامک چیزی گفتن خندیدنچیزی نشنیدم اما فکر کنم قرار بعدی الان 2 سال گذشتهو خواهرم زیر پسر عمه میخوابهو کیف میکنن ولیلی لبساش مانتوش مذهبی وچادری وقتی چادر میپوشه و مثلا مودب میشه یاد سکس عجیب زیلا میفتم بای

نوشته مرتضی

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#527 | Posted: 8 Feb 2014 18:47
خــــــــــــاله خوشگله



سلام سیاوشم میخوام یه خاطره خودمو براتون تعریف کنم.
چهار سال پیش که من شانزده سالم بود,خونه مادربزرگم رفتم که یه خاله خیلی خوشگل داشتم,اونم هم سن من بود فقط پوستش سفید,لبش غنچه,کمر باریک,ابرو شیطونی,چشماش مثل آهو,سینش مثل خروس جلو و باسنش جوری بود که منو حشری میکرد.


یه روز همه برا سه روز زدند بیرون و من و خالم خونه تنها بودیم منم ازخدا خواسته.نشستیم پای ماهواره تا چند ساعتی منم از طریق اینترنت با گوشیم چندتا فرکانس سکسی پیدا کردم,خالم برا یه لحظه رفت دستشویی منم از فرصت استفاده کردم و فرکانسو نصبش کردم که در حال پخش فیلم بود.
وقتی خالم از دستشویی تر اومد دید من پای ماهواره دارم فیلم سکسی تماشا میکنم,حشرش زن بالا اومد پیشم گفت داری چیکار میکنی منم بهش گفتم دارم امثال تو رو نگاه میکنم,بعد نشستیم چند ساعتی فیلم سکسی نگاه میکردیم.
ما با هم حرفمون زد یالا داشتیم از هم لب می‌گرفتیم که من شروع کردم به مالوندن سینه هاش بعد لباسشو در آوردم,سینه هاشو از رو سوتین زردش میمالیدم که در همون حین سوتینشم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه های گرد و خوشمزش,آهش تو خونه پیچیده بود,همین طور رفتم پایین تر تا رسیدم به زیر نافش بعد بدون هیچ حرفی شلوارشو کشیدم پایین پسر چه رونی داشت,بعد شرتشم قرمز توری بود کشیدم پایین شروع کردم به مالیدن کسش,کسش خیس و خالی شده بود.کم کم زبونمو چسباندم به کسش و هی میلیسیدم.


یه دفعه بدنش لرزید فهمیدم ارضاء شده,بعد لباس و شلوارمو در آوردم کیرم داشت شرتمو پاره میکرد,شرتمو کشیدم پایین و بهش کیرمو دادم تا برام ساک بزنه,بدون هیچ مقاومتی قبول کرد و برام ساک میزد خیلی حال میداد پس از گذشت چند دقیقه کیرم گذاشتم لای کسش (کسش صورتی بودو خیلی سکسی بود)بعد با یک فشار کیرم رفت تو کسش ولی جیغی کشید و داشت حال میکرد,بعد چند دقیقه شروع کردم یه تلمبه زدن و صدای آهش توی خونه میپیچید.
بعد نیم ساعت تلمبه زدن آبم داشت میرفت تو کسش که کشیدم بیرون و همشو خالی کردم رو نافش بعد چند دقیقه که شهوت اومد سرجاش این دفعه شروع کردم از کون کردن خالم,بعد از زدن یه کرم حسابی به سوراخ,کیرم و گذاشتم روی سوراخش و محکم فشار دادم که یهو کل خونه صدای جیغ می پیچید که میگفت پارم کن,بعد تلمبه زدن کل کیرم تا حد خایه هام رفت تو کونش و اینو در همون حالت خالی کردم تو سوراخ کونش و روی هم ولو شدیم.و از صبح تا شب با هم سکس میکردیم......

پایان

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#528 | Posted: 10 Feb 2014 02:57
خــــــــــاله سیـــــــــــما


سلام من سینا هستم 27 سالمه می خواستم داستان اولین سکس زندگیم رو براتون تعریف کنم که در 6 سال پیش اتفاق افتاد و بسیار مسیر فکریم رو عوض کرد. من یه خاله دارم اسمش سیماست که خیلی با من مهربون بوده و هست الان یه 43 سالی رو داره و 2 فرزند یه دختر و یه پسر داره . خاله سیما یه زن میانه اندام با پوست سفید و سینه های متوسط و باسن رو فرمه.


تا شب عروسی خاله مرجان که کوچکترین خالمه هیچ حس سکسی به خاله سیما نداشتم ولی اکثر جاها رو با هم می رفتیم و یه جورایی رفیق بودیم شب عروسی نزدیکای عقد بود که دیدم سراسیمه اومد بهم گفت سینا لباسم زیپ چاکش در رفته می تونی منو ببری خونه عوضش کنیم فقط چون تو دست فرمونت خوبه وگرنه به نادر می گفتم منو ببره منم گفتم چشم خاله سریع رفت مانتوشو پوشید اومد سوار ماشین شدیم و راهی خونه شدیم توی راه از تیپم خیلی تعریف کرد و منم متقابل جواب می دادمو ازش تعریف می کردم و اینکه هنوز مثل یه دختر جوون سرحاله و روفرمه خلاصه تا برسیم خونه خاله کلی دل و قلوه دادیمو گرفتیم وقتی رسیدیم من گفتم من تو ماشین صبر می کنم گفت باشه یه 5 دقیقه گذشت موبایلم زنگ زد گفت خاله بیا بالا نمی تونم لباسمو تنهایی بپوشم سریع رفتم بالا در باز بود رفتم تو دیدم تو اتاق با خودش داره کلنجار میره گفتم چه کمکی می تونم بکنم ؟ گفت این زیپ لا مصب نی یاد بالا بیا بکشش بالا رفتم هر کاری کردم نمی شد گفتم شاید لباس زیرت مشکل داره گفت اینقدر حول شدم یادم رفت سوتینمو عوض کنم و در همون حال لباسشو کشید پایین لخت شد گفت سوتینمو در بیار از پشت همینطور که داشتم قفل رو باز می کردم وسوسه شدم و شیطون رفت تو جلدم آروم پشتشو ناز کزدم یه لحظه انگار که برق گرفته باشدش گفت وای حواسم نبود ولی چون محرمیم اشکالی نداره گفتم چی؟
گفت : لختمو دیدی دیگه بعد بلافاصله گفت خیلی با احساس سوتینمو درآوردیا خودمونیم واردی!!!!!


گفتم : کم نه خاله تو همین حال که داشت دنبال یه سوتین دیگه می گشت سینه های مثل برفش بهم می خورد و بدجوری منو وسوسه کرده بود دیگهه طاقت نیاوردم دولا شد که توی کشو رو بگرده خودمو بهش چسبوندم دستامو گذاشتم روی پهلوهاش اونم کم نیاورد تو همون حالت زد به کیرم افتادم رو تخت برگشت بهم گفت : سینا خیلی داغ شدیا می ترسم کار دست خودمون بدیم برو بیرون منم داره حالم خراب می شه در ضمن داره دیر میشه تا عقد 1 ساعت بیشتر نمونده نا سلامتی من خواهر عروسم خلاصه من رفتم بیرون و خاله حاضر شد اومد سوار ماشین شد تو راه روم نمی شد تو صورتش نگاه کنم


خودش سر صحبت روو باز کرد گفت سینا جان تو دیگه یه مرد بالغ شدی می خوام ببینم اگه من این مسئله رو مدیریت نمی کردم با من سکس می کردی ؟ (خاله من یه آدم تحصیلکرده و با سوادیه اما زیاد اعتقادات مذهبی نداره) تا اومد بگم که پیش می اومد گفت من خیلی چیزها در این مورد توی خارج خوندم بخصوص در کشورهای اروپایی خیلی سخت نمی گیرن الان که این اتفاق افتاد منم یه جورایی دوست دارم امتحانش کنم اینو که گفت ریختم بهم یه نگاه بهش کردم پیچیدم تو یه کوچه و دستمو بردم دور گردنش ازش لب گرفتم اونم بشدت حشری شده بود گفتم خیلی دوستت دارم سیما اونم گفت سینا امشب شب ماست بیا از دستش ندیم خلاصه رفتیم عروسی او تا می شد بزن و برقص و بخور من یواشکی خاله رو برای اینکه شب بیشتر حال کنیم کلی ویسکی دادم نادر شوهرش که متوجه مستی اون شده بود آخر شب خیلی عصبانی شده بود رفتم پیشش گفتم آقا نادر چرا عصبانی ؟ گفت آخه سیما خیلی زیادروی کرده گفتم خوب شما هم بخورید گفت چیزی دارید گفتم بله بیا دادم دست بچه ها توپش کردن عروسی که تموم شده بود آقا نادر که حالش خوب نبود بردم منزلشون و سیما و بچه ها رو مخصوصا خونه مادر بزرگمینا که تنها زندگی می کرد گذاشتم برگشتنی دیدم سیما نیمه عریان تو خونه است گفتم بچه ها رو چیکار کردی ؟ گفتم با بچه های دایت راهی خونه اونها شدن مامان بزرگتم رفت خونه شما حالا دیگه عروس و دوماد باید برن تو حجله


یه جای گرم و راحت توی اتاق جوونیاش انداخته بود دستمو گرفت کشید تو اتاق کراواتم رو باز کرد لباسامو در آورد لباسهای خودش رو هم کامل درآورد منم امون ندادم شروع کردم لب گرفتن داغ داغ شده بودیم داشتیم آتیش می گرفتیم گفتم ساک می زنی؟ گفت دوست نداره گفتم پس من می تونم ساک بزنم افتادم با زبون به جون کسش دیگه داشت دیوونه می شد و فریاد میزد سینا سینا بخور بخور یهه لحظه خودشو عقب کشید منم رفتم جلوتر دو تا میک زدم و ارضاشد و شل شد
گفتم خوبی گفت آره فقط زود باش بکن توش منم کیرمو خیلی آروم کردم هی آخ آخ می کرد مثل یه دختر 14 ساله تنگ بود اونم با دوتا بچه که وقتی بهش گفتم گفت من 3 ماهه با نادر سکس نداشتم به خاطر همین جمع شده خلاصه کم کم راه واز شد و من تلمبه می زدم داشتم ارضا می شدم که کشیدم بیرون برش گردوندم و داگی استایل ادامه دادم 30 ثانیه نشد کشیدم بیرون ریختم روی کمرش .............

نوشته سینا

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#529 | Posted: 10 Feb 2014 13:09
مالیدن مامان سروش
من کامرانم. سروش دوستمه . بچه که بودیم میکردمش.اسم مامان خوشگلش که خیلی هم کسه رویاست.
من زیاد خونشون میرم. مامانش کون عجیبی داره. از اونا که موقع راه رفتن میلرزه و لمبر میندازه. زن چاقی نیست اما تو پره. وقتی برای اولین بار ببینیش به این فکر می کنی که عجب سینه و کونی داره....
خونه سروش اینا بودم گفت بریم سینما .گفت فقط به مامانم نگو خوشم نمیاد بیادش . اما خوب بدون مامانش که حال نمیداد. رفتم تو اتاق مامانش گفتم آماده بشه. مامانشم زود یه تیپ جنده ای زد و آماده شد. یه ساپورت نازک که رنگ پوستش پیدا بود و یه مانتوی کوتاه.... تو خیابون همه چپ چپ نگاه میکردن. پسرا همش حواسشون به کون رویا بود.
رفتم بلیط بخرم و بیام دیدم ۶ تا سرباز تو صف پشت سر مامان سروش هستن. سروش کلا آدم بی غیرت و ترسویی بود . می فهمید و داشت مستقیم نگاه میکرد که سربازا دارن خودشونو میچسبونن به مامانش اما یه کنار وایساده بود و وانمود میکرد که نمیبینه. رویا زن هرزه ای نیست اما با توجه به اینکه شوهرشم بی غیرت تر از سروشه از لج شوهرشم که شده شیطونی می کنه. هر بار که سربازا به کونش دست میزدن یه نگاه به سروش میکرد. من که اومدم سربازا خودشونو جمع کردن. رفتیم داخل سروش گفت چقدر صف شلوغی داره. اعصاب رویا مثل همیشه از دست پسر بی غیرتش خورد بود گفت آره من که له شدم لای سربازا و تمام بدنم سرخه...سروش منظورشو نمی فهمید .گفتم آخ بمیرم برات می خوای بوسش کنم خوب شه . سروش مثل کس خلا فقط می خندید: هه هه مثل بچه ها ..

.........
     
#530 | Posted: 13 Feb 2014 23:27 | Edited By: siavashbad
مامان ناهید

سلام اسم من شهرام آخر تابستون قرار شد منو مامان و بابا بريم دبي دو روز قبل سفر بابا كارش زياد شدو قرار شد من و مامان با هم بريم تو دبي به منو مامان يك اتاق دادن مامان من يك زن 50 ساله سينهاش 85 كونش اندازه يك طبل روناي كشيده هيكل خوبي داره تا رسيديم مامان مانتو شلوارشو در اورد يك سارافن يك سره تا سر روناش تنش كرد نصف از سينهاش بيرون بود روناش سفيد سفيدشم افتاده بودن بيرون منم يك شلوارك تنم كردمو ديدم مامان با همون لباس كيفش و برداشت رفت جلو در منم اخمام رفت تو هم و ازش خواستم يك لباس مناسب تر تنش كن اونم كفت عزيزم ميخواي غيرتي بازي در بياري همين الان بريم ايران من دوست دارم اينجا ازادي راحت باشم با اين حرف مامان كيرم تكون خوردو حس سكسي بهم دست داد رفتيم بيرون همه روناي مامان ديد ميزدن موقع نشستن تو تاكسي لباسش عقب ميرفت شورت توري قرمزش ديده ميشد أما مامان اهميت نمي داد شب با مامان كلي ابحو خورديم نفمي دم كي خوابيديم صبح مامان منو صدا كرد ديدم مامان با يك حوله دورش كه فقط سينه و كسش معلوم نيست منو بوسيد كفت زود باش مهين جون اومده دنبال ما(دوست قديمي مامانم) اون تو دبي زن يك عرب خر مايه شده بود ما رفتيم تو لابي مهين ما رو با خودش برد يك دوري تو شهر زديم و دوباره ما رو اورد هتل و واسه شب مارو دعوت كرد خونش يك مهموني داشتن غروب مامان شروع كرد حاضر شدن يك جوراب شلواري نازك مشكي با لباس شب كوتاه تا بالاي زانوش تنش كرد و ارايش غليظى ام كرد اماده شد با تاكسي رفتيم اونجا رسيدم دم خونشون ديديم يك خونه ويلايي لوكس در زديم مهين جون اومد اونم با يك لباس شب لختي ما رو برد تو تقريبا بيستاي مهمون داشتن شوهر مهين اسمش ناصر بود يك لباس عربي بلند تنش بود به زور فارسي حرف ميزد ما نشستيم و ويسكي اوردن خورديم و يواش يواش مست شديم مهين به من كفت تو بيا با جونا اون طرف برقص من از خدا خواسته رفتم دو سه تا كس خوب اونجا بودن مهو اونا شدم و رقصيدم يهو متوجه مامان شدم كه نيسشتش رفتم تو حياط كسي نبود از تراس وسط ديدم صداي حرف مياد اروم رفتم ديدم تو اتاق معلوم مامان با شوهر مهين با دوتا مرد عرب كه دوستاي اقا ناصر بودن تو اتاق روي مبل نشستن ليواناي مشروب دستشون تعجب كردم مامان اينجاست تنها مهين خانم كجاست اقا ناصر بلند شد موزيك روشن كرد مامانو بلند مرد برقص باهاش مامان بلند شد در حين رقصيدن اقا ناصر يك دستي زد به كون مامان مامانم خودشو كشيد عقب ولي داشت ميرقصيد اون دوتا دوستاي ناصر هم كه لباس عربي بلند تنشون بود ازون لندهوراي مفت خور عرب بودن بلند شدن دور مامان ميرقصيدن يهو اقا ناصر دست كرد لباس مامانو داد بالا كونش اوفتاد بيرون تا مامان خودش جمع كن اون يكي مامانو بغل كرد انداخت رو مبل مامان يك جيغي زدو اقا ناصر دست كرد جوراب مامانو جر داد لباسش و از تنش در اورد مامان زيرش سوتين نداشت فقط يك شرت داشت دوست اقا ناصر شروع كرد سينهاي مامان خوردن اقا ناصرم با دوستش روناي مامان مي خوردن صداي مامان يهو بند اومد ديدم صداي ناله حشري مي ياد بعد اقا ناصر كفشها و شورت مامانو در اورد مامان زانو زد جلوشون اونا كيراشون در اوردن واي كير اقا ناصر به كلفتي بازو من بود مامان شروع كرد ساك زدن اون يكي مامان بلند كرد خوابوند رو مبل كيرش كرد تو كسش مامان هم هي ناله ميكرد اون بلند شد اقا ناصر مامان دمر خوابوند يك تف زد در كون مامان بعد كرد توش مامان جيغش بلند شما اما يكيشون كيرش كرد تو دهنش نزديك نيم ساعت اونا كردن تا ابشون اومد منم سريع رفتم تو خونه بعد ده دقيقه ديدم مامان اومد جوراباش جر خورده بود اونارو انداخته بود دور روناش لخت مست مست ديدم حالش خوب نيست به مهين كفتم ما ميريم سوار تاكسي شديم رفتيم هتل به مامان كفتم جورابات كجاست مامان خشكش زد رفتم كنارش نشستم دست انداختم تو سينه اش كفتم سوتينم كه نداري مامان تعجب كرد كفت تو از كجا ميدوني ماجرا واسش تعريف كردم مامان تو اون حالش منو بغل كرد كفت ناراحت شدي منم دست كردم تو سينهاش لب شو بوسيدم خوابوندشم رو تخت كيرمو در اوردم خودش اومد كرد تو دهنش واسم ساك زد دست كردم شرتشو دراوردم كردم تو كسش واي داغ داغ بود.......
     
صفحه  صفحه 53 از 95:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  94  95  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites