تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 81 از 91:  « پیشین  1  ...  80  81  82  ...  90  91  پسین »  
#801 | Posted: 7 Mar 2015 23:20
سکس من با مامان نگین


اسم من شایانه و 18 سال سن دارم.ما ساکن کرجیم و خانواده ی 4 نفری برادرم 2 سال از من بزرگتره و توی اصفهان مهندسی میخونه.بابام هم کارمند بانکه.من یه مامان دارم که 40 سالشه.اسمش نگینه و فوق العاده اندام سکسی داره.کم کم به سرم زد که چرا من مامانمو دید نزنم؟؟؟ بعد افتادم تو خط و حسابی مامانمو دید میزدم.قسمت اصلی دید زدنم هم زمانی بود که پشته مامانمو تو حموم میشستم.مامانم یه زن 178 سانتی 76 کیلویی سایز سینش هم 90 من وقتی پشت مامانمو میشورم اون فقط با یه شورت جلومه.همیشه بعداز اینکه پشتشو میشورم میرم دسشویی و جلق میزنم.یه بار چند وقت پیش رفتم که پشتشو بشورم دیدم شورتشم درآورده ولی جلوم طوری نشسته که نه کونش و ببینم نه کووووسش رو ولی من هردو رو دیدم.سینه هاشو هم که همیشه میبینم.کوسش خیلی لت و پار بود ولی تمیزه.اما کونش سفید و تپله.بیرون که اومدم میخواستم برم جلق بزنم که شورتشو دم درحموم دیدم.برداشتمو رفتم ابم با تموم فشار و شهوت اومد.زود خودمو جم و جور کردم و شورت رو گذاشتم سرجاش.فکر کنم مامانم فهمید 2 -3 روز بعد دوباره مامان رفت حموم تو این فاصله مامانم که بو برده بود همش سر بسته از سکس مادر و پسر حرف میزد.از من سوالای عجیب میپرسید.به هرحال اون روز که مامانم دوباره منو صدا زد برم پشتش رو بشورم بازم بی شورت بود.پشتشو شستم.وقتی اومدم بیرون کمی شک کرده بودم.در و بستم و دنبال شورت میگشتم که یهو مامان در رو باز کرد و گفت دنبال چی میگردی؟؟؟ من خواستم یه دروغی بگم که گفت برام دروغ نبافیاااااااا.گفت بیا تو رفتم.بابام اون روز شیفت بعدازظهر بود.مامان شورتش رو پوشیده بود.با جدیت گفت دنبال چی بودی هاااااااااان؟؟ فهمیدم که قضیه رو میدونه داشت گریم درمیومد که منو بغل کرد و به خودش فشاررررر داد.گفت:مگه نگفته بودم هرچی میخوای بخودم بگو؟؟.مگه شورتمو نمیخواستی؟؟؟ گفتم: بله گفت: خوب میگفتی خودشو بهت بدم.من سرخ شده بودم.مامانم گفت: میخوای مامانتو بکنی آره؟؟؟ داستانهای سکس خونوادگی میخونی؟؟؟ ٪ بعدا که از مامانم پرسیدم گفت اینترنتم رو چک میکرده ٪ گفت برو لباسات رو بکن بیا یه دوش بگیریم.من اینکارو کردم و با یه شورت رفتم حموم.کیرررررر راست شدم معلوم بود.گفت ای ناقلا داری به بابات میریاااااا.شورتمو کشید پایین و با کیرم بازی میکرد.گفتم مامان اجازه هست؟؟؟ گفت بفرمااااا پسرم.من روم باز شده بود و پستونش رو گرفتم دستم.مامان میگفت بخوررررر عزیزمممممم بخورششششش.یکم که بازی کردم مامان گفت: اجازه میدی منم بخورم کیرتو؟؟ گفتم بله مامانی.حسابی برام ساک زد.داشتم دیوونه میشدم کیرمو آوردم بیرون گفتم بریم سراصل مطلب شورتشو درآورد منم کیرمو صابونی کردم.مامان فهمید که کونشو میخوام برگشت و خم شد کیرررررمو که لیز بود کردم توششششششششش.اوووووووف جوووووووون چه جای گرم و نرمی چندبار که تلمبه زدم داشت آبم میومد کیرمو درآوردم و گرفتم طرف صورتش.آبم با تموم فشاررررررر اومد مامان یه لبخند زد و گفت پس من چی؟؟؟ منم یکم کوسش رو خوردم اما کیرم دوباره بلند شد منم کردم تو کوووووووووسش.دوباره چند بار تلمبه زدم که باره دیدم همه آبمو ریختم توکوس مامانم.یه لحظه سرخ شدم مامانم فهمید و گفت نترس عزیزم لوله هامو بستم.مامانم هم ارضا شده بود.همدیگه رو شستیم و اومدیم بیرون.دومین سکسم با مامن عزیزم دو روز بعد از سکس اولم اتفاق افتاد.بعد از سکس توحموم من و مامان مثل تازه نامزد کردهایی شده بودیم که همش از سکس و علایق سکسی حرف میزنن.اکثر سوالایی که مامان میپرسید درمورد علایق سکسی من بود مثلا میپرسید کجای زنها رو دوست داری؟؟؟ دوست داری چطوری منو بکنی؟؟؟ دوست داری آبتو کجام خالی کنی؟؟؟ منم خود شیرینی کردم گفتم مامان جووووون من همه جاتو دوست دارم.دوست دارم همه جاتو بخورم و بکنم از سکس تو حموم هم خوشم میاد.منم بیشتر از سکسهای مامانم با بابام میپرسیدم چند بارم پرسیدم که تا بحال با کس دیگه ای سکس داشتی اما قسم خورد نه.با اینکه خودم با مامان سکس دارم از اینکار خوشم نمیاد.اون روز دوباره نزدیک ساعت 4 بود و من داشتم داستان سکس با مادر رو از سایت امیر سکسی میخوندم.مامانم اومد و روی تختم که کنار کامپیوتر تو اتاقمه دراز کشید.م- داری چیکار میکنی؟؟؟ گفتم دارم داستان میخونم.م- چه داستانیه؟؟؟ گفتم سکس با مادر.م- میشه بلند بخونی؟؟ گفتم چشم مامانی و شروع کردم داستان رو بلند خوندن وقتی داستان تموم شد دیدم مامانم حشری شده و داره باخودش ور میره.خودمو بهش رسوندم و اول رفتم سمت صورتش.یکم موهاشو نوازش کردم بعد تاپ و شلوارشو از تنش درآوردم چون مامانم همیشه تو خونه با تاپ و شلوار میگرده و شروع کردم به لیسیدن شکمش.واااااااییییییییییی که بدن مامانم چقدر سفیده ه ه ه. ویژگی اصلی که مامانمو یه زن سکسی درست کرده همین سفید بودنشه که میدونم خیلی از مردها هم از تن سفید خوششون میاد.پایین تر رفتم چند تا ضربه به رونهای سفید و تپل مامانم زدم.نمیخواستم مامان رو بیشتر از این توحشریت نگه دارم.مامان یه شورت قرمز پاش بود.وااااایییییییییییییی جااااااااااااان.این همون شورتیه که همیشه بوش میکردم و به کیرم میمالیدم تا آبم میومد.حالا همین شورت رو پای بدن سفید و ناز مامان میدیدم.شورت قرمزشو از روی بدنش بو میکردم خیلی حال میداد مست شده بودم از بوی کوس مامانم.شورتو از پاش درآوردم و شروع کردم به لیسیدن کووووووسش.اووووووووفففففففففف کوس مامانم یه کوووووس سفید و تمیزبود.مامانم یه زن سکسیه و همیشه کووووووووسش تمیزه و حتی یه مو هم روش پیدا نمیشه.من حدود 10 دقیقه اطراف کوس مامانم رو لیسیدم.بعد یکم که با چوچولش بازی کردم زبونمو بردم توششششششششش آخ خ خخخ داغ داغههههههه تن مامانم لرزید و اون ارضا شد.بعد از یکی دو دقیقه که بخودش اومد گفتم پس من چی مامان؟؟؟ مامان به شوخی گفت: تو کمرت شل و وله باهات حال نمیکنم.من یکم ناراحت شدم.منو بغل کرد و درحالیکه به سینه هاش فشاررررررر میداد گفت:شوخی کردم عزیزمممممممم برو از کمد دیواری یه اسپره هست بیارش.رفتم آوردم مامان اسپری رو به همه جای کیرم زد و شروع کرد به ساک زدن.وااایییییییی وااااااییییییی همه چی یطرف و ساک زدن مامانم یطرف داشتم میمردم از خوشیییییی کیرم بزرگتر ازحد طبیعیش شد مامانم همچنان داشت ساک میزد خیلی احساس خوبیه وقتی کیرت تو دهن یه زن عقب جلوشه.کارش که تموم شد من رفتم سراغ سینه های سفید و تپل مامان.دو دستی یکی از سینهای مامانم رو گرفتم و فشارررررررررر دادم بعد کردم تودهنم اوووووووومممممممم داشتم نوکش رو میمکیدم.حالا نوک سینه مامانم شق کرده بود و راحت تر میشد میکش زد.تو این 2 روز همش تو این فکر بودم که توسکس بعدیم ترتیب کوس مامان جوووووونم رو بدم.سفیدی و تمیزی کووووووووس مامان دلیل شد تا امروز کاری به کار کوووون مامان نداشته باشم.ما 5;انمو تخت خوابوندم و کیررررررررمو گذاشتم دم کووووووووسش و خیلی آروم دادم توششششششش شروع کردم به تلمبه زدن.با حس و حال زیاد تلمبه میزدم و تو اوج حشریت بودم ولی اون اسپره باعث شده بود که ارضا نشم.برام خیلی بهتر بود چون زود انزالی باعث میشه خیلی از مردهای ایران از سکسشون زیاد حال نکنن.منم به تلمبه زدن ادامه دادم و مامانم داشت با ناز و نوازش همش با اون صدای سکسیش میگفت: آخ خ خخخخخخخ بکنننننن شایان جوووووووون مامانتو جرررررررششششششش بده ه ه واااییییی اوووووووووهههههههه با تلمبه زدنهای من سینه های مامان میلرزیدن و صحنه و صدای زیبایی ایجاد میکردن.بالاخره حرفهای مامان و لرزش اون سینه های سفید و تپل و تلمبه زدنهای تند تند من باعث شد تا آبم بیاد.خودمو انداختم روی مامان و کیرررررمو کامل گذاشتم تا تههههه توکووووووووسش و تموم آبمو با فشاررررررررررر توی کوس سفید و تمیز مامان خالی کردم جاااااااااااااان چند دقیقه هم توکوووووووسش نگه داشتم.آبم کم کم از کووووس مامان بیرون ریخت اتاق از بوی آب منی و آب کوووووس مامانم پر شده بود....ادامه دارد...

نوشته : راج

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#802 | Posted: 8 Mar 2015 17:06
رعد و برق

تقدیدم به کاربران انجمن لوتی و حمید خان
ببخشید اگر اشتباهاتی در متن وجود داره چون دستم کند هست برا نوشتن داستانها

از وقتی بچه بودم از رعد و برق می ترسیدم و خصوصا شبها وقتی رعد و برق شدیدی میگرفت به اتاق پدر و مادرم می رفتم و وارد تختخواب کینگ سایز آنها می شدم و مادرم منو تا وقتی که طوفان بند بیاد در آغوش می گرفت. من همیشه از شدت ترس می لرزیدم و تنها گرمای بدن مادرم و صدای آرامش بخش او بود که من رو آروم می کرد.

یک بار در همچین شرایطی قرار داشتیم که قضایا جور دیگه ای رقم خورد. من دوازده سالم بود و آن شب بدترین طوفانی بود که تا به آن موقع دیده بودم. رعد و برق چنان شدید بود که ستونهای خونه داشت میلرزید. آذرخش همچون شلاقی هوا رو می شکافت و من از شدت ترس نزدیک بود خودم رو خراب کنم. به سمت اتاق پدر و مادرم دویدم، وارد تختخوابشون شدم و مادرم درحالیکه از شدت ترس می لرزیدم و نمی تونستم حرکتی بکنم منو بغل کرد. آنشب حتی پدرم هم تحت تاثیر طوفان قرار گرفته بود.

بالاخره طوفان بند آمد و به مرور زمان همین که ترسم کم شد، متوجه گرمای بدن مادرم شدم که منو سفت به خودش چسبانده بود. صورتم روی سینه هاش بود و حسابی بهش چسبیده بودم. اونم مدام قربون صدقه ام می رفت و موهام رو نوازش می کرد. در همین حین کیرم راست کرد و به شکم مامانم چسبید. همینکه کیر کوچکم سیخ شد، حس می کردم که داره همراه با ضربان قلبم ذوق می زنه و مطمئن بودم که مامانم فهمیده که من حشری شدم. مامانم هیچی بهم نگفت و هیچ حرکتی هم نکرد و همینکه یه خورده گذشت متوجه شدم که نوک پستونهای مامانم که به صورتم چسبیده بود سفت شده.

برای یه مدت هیچکداممان حرکتی نکردیم ولی همینکه سرو صدای خرخر بابام بلند شد، مامانم خودشو یه خورده از من جدا کرد. خیلی حالم گرفته شد چون کیرم داشت حسابی حال می کرد و بهش خوش می گذشت. البته نیازی به نگرانی نبود چون مامانم آروم لباس خوابشو تا بالای کمرش بالا آورد و منو دوباره بخودش چسباند. ولی ایندفعه کیرم با بدن لختش در تماس بود. کیرم وسط دو تا پاهاش گیر افتاده بود و اونم پاهاشو سفت به همدیگه چسباند و همین باعث شد که خیلی بیشتر بهم حال بده.

نمی دونستم چیکار کنم. بخاطر همین هیچ حرکتی نکردم و کیرم همونجور لای پاهای پر موی مامانم گیر افتاده بود و تقریبا با لبه های کسش در تماس بود. دوباره مامانم یه تکونی به خودش داد و یه کمی هم پاشو بلند کرد و حس کردم که دستش رو گذاشت رو کیرم و به یه سمتی هدایتش کرد. در این لحظه بود که بهترین و غیر قابل توصیف ترین واقعه در زندگیم اتفاق افتاد. احساس کردم که کیرم به درون یه چیز گرم و لیز سر خورد. بعد مامانم دستهاشو روی کپلهام گذاشت و منو به طرف خودش فشار داد. تازه آنموقع بود که فهمیدم کیرم توی کس مامانمه. شروع کردم به فشار دادن و کیرمو تا ته تو کس مامانم فرو کردم و مادرم آروم تو گوشم گفت: "عزیزم آرومتر، نمی خوای که باباتو بیدار کنی، میخوای؟ نگران نباش من هیچ جا نمی رم، فقط یه خورده یواشتر."

دستهاشو روی کپلهام گذاشته بود و با فشار دستهاش عقب جلو می کرد. بیشتر از چند دقیقه نگذشته بود که برای اولین بار در عمرم فهمیدم خوشبختی واقعی یعنی چی. تا آنموقع نمی دونستم که انقدر آبم زیاده چون تا چند دقیقه همینطور داشت آبم میومد. مامانم تا فهمید آبم داره می یاد، منو سفت تر به خودش چسباند و من همه آبمو تو کسش خالی کردم.

بعد دستهاشو دورم حلقه کرد و بوسم کرد وپچ پچ کنان گفت: "دوست داشتی؟ خوشت اومد؟" من هیچی نمی تونستم بگم (راستش جرأتشم نداشتم) و فقط سفت بغلش کردم. مامانم آروم گفت: "بهتره تا بابات از خواب بیدار نشده بری تو اتاقت، من مطمئنم که بعد از این سریع خوابت می بره."

راست می گفت، عین یه جنازه خوابیدم و اگه صبح از خواب بیدارم نمی کرد تا خود ظهر می خوابیدم. بابام سر صبحانه در مورد طوفان کمی حرف زد و بعد رفت سر کار و من و مامانو تنها گذاشت. احساس عجیبی داشتم چون می دونستم دیشب چیکار برام کرده بود ولی الان صبح بود و تو روشنایی روز مادرم مثل همیشه به نظر می رسید، آدمی که به همه چیز احاطه داشت.

میز صبحانه رو تمیز کرد، واسه خودش یه لیوان چایی ریخت و اومد کنار من نشست. لبخندزنان رو به من کرد و گفت: "دیشب بعد از اینکه طوفان تموم شد بهت خوش گذشت؟" دستپاچه شده بودم و کیرم هم داشت راست می کرد، با حالت مظلومانه ای گفتم: "عالی بود، تا حالا همچین احساس خوبی نداشتم. دیگه بهتر از این نمی شد!" اینو گفتم و از خجالت صورتم مثل لبو سرخ شد.

مامانم خندید و گفت: "اونطوری که تو آبت اومد معلوم بود که خیلی بهت حال داده. اما می دونی تو زود کارتو کردی و ارضاء شدی و اصلا صبر نکردی که منم ارضاء بشم. می دونی که زنها هم ارضاء می شن!"

ولی من نمی دونستم. من هیچی درباره سکس نمی دونستم به غیر از اینکه خیلی حال می داد که آدم اینکارو با یک زن بالغ مثل مامان خودش انجام بده. وقتی کلاس پنجم بودم یه بار سعی کردم که یه دختره که تو محله مون بود رو بکنم، ولی اون از دستم عصبانی شد و گذاشت رفت چون بلد نبودم چطوری کیرمو تو سوراخش بکنم.

تو همين حال واحوال بودم که حرفای مامانم منو بخودم آورد: "خوب پسر گلم، حالا که به اندازه کافی وقت داریم، می خوام با آن کیر جوان و سفتت حسابی باهام حال کنی!!! البته اندفعه اجازه بده که منم ارضاء بشم، باشه!"

در دم کیرم راست شد و قلبم تند تند می زد. باورم نمی شد، مادرم داشت از من می خواست که دوباره بکنمش. صورتم عین لبو سرخ شد. با صدای گرفته ای که بخاطر ترس می لرزید گفتم: "آره، دلم می خواد که دوباره بکنمت و ... و ... اگه راستشو بخوای ... یعنی می شه فقط همین یه دفعه نباشه."

همون خنده مادرانه و همیشگیش رو تحویلم داد و گفت: "وقتی از خجالت سرخ می شی، وای که صورتت چقدر خشگل می شه. پسر کوچولوی من می خواد مامانشو بکّکّکّکّنه. می خواد کیرشو بکنه تو کس من و آب کیرشو تا قطره آخر بریزه تو و انقدر مامانی رو بکنننننه تا آب کسم مثل سیل راه بیفته."

از اینکه می شنیدم مامانم داره اینجوری باهام حرف می زنه یه خورده ترس ورم داشته بود و خجالت می کشیدم ولی خوشمم می آمد. حرفاش بد جوری حشریم کرده بود و می خواستم هر چه زودتر یکنمش.

مامانم متوجه شد که بدجوری تو کفم و حشری شدم، دستمو گرفت و منو برد تو اتاق خواب خودش – جایی که شب گذشته برای اولین بار در عمرم فهمیدم سکس چیه. همین که وارد اتاق شدم دیدم که فقط یه لایه ملافه رو تخت کشیده بود وخلاصه تختخواب کاملا از قبل آماده شده بود. تازه اونجا بود که فهمیدم مامانم همه چیزو از قبل برنامه ریزی کرده بود!

"لباساتو دربیار و تماشا کن که من چه جوری لباسامو در میارم." سه صوت لباسامو درآوردم و لب تخت نشستم و منتظر شدم تا مامانم لخت بشه. لبه دامن لباسشو گرفت و اونو از بالا درآورد و بعد لباسشو تا کرد و گذاشت رو لبه صندلی. حالا فقط یه شورت و یه کورست تنش بود و جلوم وایساده بود. پاهاشو از هم وا کرده بود و دستاشو پشت کمرش گذاشته بود تا سینه هاش قلمبه بیرون بزنه. عمدا اینکارو کرد تا منو بیشتر حشری کنه. مامانم یه زن خوشگل و 35 ساله، یه کمی گوشتالو، پستونای بزرگی داره و نوک پستوناش می خواست کرست ابریشمیشو سوراخ کنه و از رو لباس کاملا معلوم بود که نوکش خیلی بزرگه. وقتی راه می رفت پستوناش بالا و پائین می پرید و آدمو دیوونه می کرد. پستوناش تحت تاثیر نیروی جاذبه یه کمی بطرف پائین متمایل شده بود ولی نه زیاد و هنوز خوش فورم بود. پوست صافش به سفیدی عاج و به نرمی حریر بود.

شورت و کورستش سفیدرنگ بود و حسابی فیت تنش بود. شورتش توی حفرات بدنش فرو رفته بود و آدمو حالی به حالی می کرد. مامانم پاهای خوش حالت و شکم صافی داشت. کسش باد کرده بود. به کسش نگاه کردم و یادم اومد که این همونجائی بود که دیشب آبمو توش ریخته بودم. کیرم مثل آهن سفت شده بود و بدجوری درد می کرد و سر کیرم بخاطر ترشح آبم برق می زد.

مامانم جلوم رو پاشنه چرخید و کونشو بطرفم قمبل کرد و منم شروع کردم به تماشای کون گرد و قلمبه اش. عجب کونی بود، هر لپ کونش اندازه یه هندونه بود. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و در حالیکه مامانم برام استریپ تیز می رقصید شروع کردم به جلق زدن. به طرفم اومد و دستمو گرفت و نذاشت جلق بزنم.

بهم گفت: "حیفه، نریزش رو زمین. هیچ می دونی، تو انجیل اومده که: بهتر آنست که نطفه خود را در شکم یک فاحشه خالی کنید تا آنرا بر روی زمین ریخته و هدر دهید. خوب اگه انجیل اینو گفته، فکر نمی کنی که بهتر باشه که آبتو تو شکم مامانت بریزی تا تو شکم یه فاحشه؟" دستمو گذاشت رو کسش و برای اولین بار بود که تو روز روشن کس مامانمو لمس می کردم. آبش راه افتاده بود و واسه همین شورتش خیس بود. شروع کردم به ور رفتن باهاش و اونم لای پاهاشو باز کرد و کسشو دراختیارم گذاشت.

"عزیزم، کیرتو می خوام! دوست داری همینطوری که شورت وکورست تنمه منو بکنی یا دوست داری که لخت لخت شم؟" راستش برام فرقی نمی کرد، فقط اینو می دونستم که هر لحظه ممکن بود که آبم بیاد و باید حتما می کردمش.

"بعضی از مردها دوست دارن که زنو وقتی شورت و کورست تنشه بکنن، چون اینکار خیلی حشریشون می کنه. پس بهتره که اول شورتمو بدی کنار و همینطوری منو بکنی، بعد اگه خواستی همه رو در میارمو برات لخت لخت می شم."

سرمو به نشانه رضایت تکون دادم، تنها چیزی که می خواستم این بود که کیرمو بکنم تو لونۀ خیس و لیزی که وسط پاهای مامانم بود. دلم می خواست که یه بار دیگه احساس لذتبخش ریختن آبمو تو کس مامانم احساس کنم.

مامانم رفت رو تخت و طاقواز خوابید، پاهاشو باز کرد و زانوهاشو بطرف بالا خم کرد. بعد یه بالشت گذاشت زیر سرش و به من که پائین تخت نشسته بودم نگاه کرد. منم به لای پاهاش، به کس گنده اش نگاه کردم و در حالیکه کیرم از شدت شهوت می خواست بترکه بطرفش رفتم. بهم گفت: "بیا بخواب روم،" و منم کامل رو بدن خوش فورمش خوابیدم و از لیزی بدنش و تماس با شورت و کورستش لذت می بردم. حالا می فهمم که چرا مامانم می گفت بعضی مردها دوست دارن که زنو وقتی لباس زیرش تنشه بکنن. منم یکی از اونا شده بودم.

مامانم کیرم رو گرفت و داشت آروم اونو روی کسش می مالید که من صدام در و اومد و بهش گفتم، "مامان آبم داره میاد." اونم دیگه صبر نکرد و با یه دستش شورتشو زد کنار و با دست دیگش کیرمو به سمت شکاف وسط کسش هدایت کرد و با یه حالت شهوت انگیزی در گوشم گفت، "همشو بده به من. وای که دلم چقدر کیر جوان می خواد. تو عشق منی عزیزم، تا ته بکنش تو کسم." منم کیرمو تا ته کردم تو و همین که به تهش رسیدم آبم اومد و همشو ریختم تو. پاهاشو (که جوراب شلواری پاش بود) و دستاشو دورم حلقه کرد و فریاد زد، "آره" و بدنش زیر من شروع کرد به تکون خوردن و لرزیدن و در حالیکه منم داشت آبم میومد، آب کسشو ریخت روی کیر من.

هر دوتامون شدیدا ً تحت فشار شدید جنسی بودیم، و این واقعیت که من به عنوان پسر داشتم توی روشنائی روز مامانمو می کردم باعث شده بود که عکس العمل هردوتامون نسبت به این احساسات شدیدتر هم بشه. مامانم بعد از اینکه دیشب بدنش رو در اختیار من گذاشته بود و منهم نتونسته بودم ارضائش کنم، شدیداً نیاز داشت که تخلیه بشه و منهم شدیدا ً تمایل داشتم که دوباره به محل تولدم برگردم. همه اینها باعث شده بود که عشقبازیمون خیلی پرحرارت بشه. همینطوری روی بدن شهوت انگیزش خوابیده بودم و آبم رو توی کسش می ریختم. هم خوشحال بودم وهم از شدت خجالت سرخ شده بودم، آخر سر هم زدم زیر خنده. مامان هم شروع کرد به خندیدن و دستشو گذاشت زیر صورتمو و بوسم کرد، البته نه از اون بوسهایی که مامانها بچه هاشونو میکنن. یه بوس طولانی و داغ که باعث شد دوباره کیرم که هنوز تو کس مامانم بود راست بشه.

بعد از چند لحظه مامانم به حرف اومد و گفت، "خیلی ممنون عزیزم. واقعاً بهش نیاز داشتم. تمام شبو تو عذاب بودم. بدنم می خواست که ارضاء بشه و ذهنم می خواست که دوباره کیر جوونتو بکنم تو کسم و دوباره ریخته شدن آب داغتو تو رحمم احساس کنم. ناقلا خیلی آبت زیاده ها، وقتی آبت میاد انگار سیل داره میاد." بعد خنده معنی داری کرد و گفت، "میدونی که آبتو تو همون کسی ریختی که ازش بیرون اومدی؟"

برای چند لحظه به این موضوع فکر کردم و متوجه شدم که اینطوری بچه درست می شه، بعد از مامانم پرسیدم، "مامان، من آبمو ریختم تو، ممکنه که حامله شی؟"

از روی شهوت نگاهی به من کرد و گفت: "امکانش هست، چون که من قرص ضد حاملگی نمی خورم. احتمالش خیلی زیاده که تو مامانتو حامله کنی." و بعد از چند لحظه گفت: "دلت می خواد اینکارو بکنی؟ دلت می خواد یه بچه تو کس مامانی بکاری؟ دلت می خواد تو همونجائی که ازش بیرون اومدی یه بچه بکاری؟ دلت می خواد ببینی که مامانی شکمش بزرگ شده و داره بچه تو رو تو شکم خودش حمل میکنه؟" راستش من تا اون موقع به این موضوع اصلا ً فکر نکرده بودم و فقط به این فکر می کردم که با مامان خشگل و باحالم سکس داشته باشم.

مامان به صورت من که نشانه های گیجی و سردرگمی در آن موج می زد نگاه کرد و خنده کنان گفت: "من به این سادگیها باردار نمی شم، بابات 6 سال طول کشید تا منو حامله کنه. و حتی اگه من حامله بشم، ازآنجائیکه یه زن شوهردار و محترم هستم کسی بهم شک نمی کنه چون همه میدونن که هر زنی که شوهر داره ممکنه یه روزی حامله بشه. تو اینطور فکر نمی کنی؟" بعد با پاهاش محکمتر منو به خودش فشار داد و گفت: "عزیز دلم، انقدر به این چیزا فکر نکن و کس گرسنه مامانو تا می تونی بکن. وای خیلی وقت بود که دلم هوس کیر سفت و جوون کرده بود. می خوام حسابی منو بکنی وهمه آبتو بریزی تو کسم." و همونطور که تو بغل مامانم بودم کیرم دوباره راست کرد و دوباره شروع کردم به کردنش.

مامانم در مورد یه چیزی اشتباه می کرد. من اصلا نگران حامله کردنش نبودم، برعکس هر چی بیشتر بهش فکر می کردم، بیشتر حشری می شدم. فکر اینکه یه بچه تو کس مامانم درست کنم رو حتی تو خوابم نمی دیدم چه برسد به بیداری. می دونستم که تا اینکارو نکنم آروم نمی شم و دلم می خواست ببینم بچه ام توی همون کسی که من از توش بیرون اومدم داره رشد می کنه. حالا که فهمیده بودم امکان انجام اینکار وجود داره، بیشتر از هر چیزی تو دنیا می خواستم که اینکارو بکنم. درحالیکه این افکار پلید و شهوتپرستانه تو ذهنم بود، شروع کردم به کردن مامانم و کیرمو کامل از تو کسش درمی آوردم و دوباره تا ته می کردم تو. با دهنم نوک یکی از پستوناشو از رو کرست گرفتم و شروع کردم به مک زدن. مامانمم سریع کرست نرمشو کنار زد و پستون لختشو گذاشت تو دهنم، منم مثل این آدمهای قحطی زده و به یاد بچگیهام شروع کردم به مک زدن و خوردن پستوناش. همینطور که مشغول خوردن بودم مامانم بهم گفت: "آخ جون! نوکشو محکم بگیر تو دهنتو تا می تونی سفت مک بزن.... از این به بعد هرموقع بخوای – به غیر از جلو بابات – می تونی پستونامو بخوری....آه ... فقط قبلش بهم بگو تا برات آماده اش کنم."

فکر اینکه اگه مامانمو حامله کنم پستوناش دوباره پر شیر می شه حسابی حشریم کرد. می دونستم که دوباره می تونم از نوک پستوناش شیر بخورم، اما این دفعه در حالی از پستوناش شیر می خورم که کیرم داره تو کسش سر می خوره و بالا و پائین می ره. فکرکردن به این چیزا باعث شد که حسابی حشری بشم و دیگه داشتم ارضاء می شدم که داد زدم: "مامان! دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم، آبم داره می یاد."

صدائی که جوابمو داد تا حدودی خشن و ناآشنا بود: "آره عزیز دلم،همشو بده به من! مامانیو بکن ... آبتو بریز تو کسم ... می خوام تا قطره آخرشو بریزی تو." منم دقیقا ً همین کارو کردم. احساسی که در آن لحظه داشتمو نمی تونستم باور کنم. قدرتش حتی از قدرت جاذبه زمین هم بیشتر بود. انگار جونم داشت از بدنم در می یومد. نمی دونستم که آیا بدنم توانائی تحمل این همه لذت رو داره یا نه.

انگار که تمام وجودم به یه مایع داغ تبدیل شده و داره از مجرای کیرم خارج می شه و می ریزه تو کس مامانم. در این لحظه هیچ چیزی به غیر از کیر من و کس مامانم تو دنیا وجود نداشت. من و مامانم یکی شده بودیم. آب کیر من با آب کس مامان قاطی شده بود، دستها و پاهامون به همدیگه قلاب شده بود، کیرم تو کسش بود، زبون اون تو دهن من بود و زبون من تو دهن اون، آب دهنمون با هم یکی شده بود، آب کیر پر از اسپرم من با آب کس مامان با هم قاطی شده بود، سفت به هم چسبیده بودیم و از شدت شهوت هر دوتامون نفس نفس می زدیم و ناله می کردیم، در واقع، من و مامانم با هم یکی شده بودیم و دو روح در یک بدن بودیم.

فکر کنم برای یه مدتی اصلا ً تو این دنیا نبودم و یه جائی تو آسمونها سیر می کردم. وقتی دوباره برگشتم رو زمین دیدم که هنوز تو بغل مامانم هستم و کیرم اگرچه الان دیگه شل شده بود هنوز تو کسشه و پاهاش هنوز پشت کمرم به هم قلاب شده. می دونستم که در آغوش مادرم به اوج لذت رسیده بودم. همینطور که زیرم خوابیده بود آروم خودشو تکون داد و پاهاشو از رو کمرم برداشت و من دیگه نرمی ساق پاهاشو روی کمرم حس نمی کردم. با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت: "یه کار برای مامان می کنی؟"

تا به این لحظه انقدر مامانمو دوست نداشتم و حاضر بودم هر کاری که ازم می خواد براش انجام بدم. بهش گفتم: "می خوای برات چیکار کنم؟ فقط کافیه بگی، هر کاری بگی می کنم."

تو چشام خیره شد، یه لحظه مکث کرد و گفت: "کس مامانیو لیس می زنی؟" و به نظر می یومد که مردّده که این سئوالو ازم بپرسه یا نه.

لبخندی بهش زدم و گفتم: "آره مامان! با کمال میل حاضرم کستو بخورم." از اینکه ازم خواسته بود تا اینکارو براش بکنم هیجانزده بودم و ازاینکه می تونستم با مامانم در مورد سکس راحت حرف بزنم بیشتر هیجانزده ام می کرد.

از روی بدنش به سمت پائین سر خوردم و خودمو وسط پاهاش قرار دادم و اونم پاهاشو برام کامل باز کرد. به کس پشمالوی مامانم که بخاطر عشقبازیمون یه خورده باز شده بود نگاه کردم و دیدم که آب کیرم از سوراخ کسش سرازیر شده و برای اولین بار بوی تند و باحال کُسی رو که تازه کردنش به مشامم خورد. اولش کمی مردد بودم که چه جوری و از کجا شروع کنم ولی بعدش زبونمو بیرون آوردم و یه ذره با چوچولش بازی کردم، مامانم اولش یه کم شکّه شد ولی بعد با دستش سرمو به طرف کسش هل داد و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته، کس پشمالوی مامانم تو دهنم بود و تازه آن موقع بود که فهمیدم از طعم کس گائیده شده مامانم خوشم می یاد.

طعم آب کیر من شور و طعم آب کس مامانم ترش بود و این دو تا با هم قاطی شده بود و یه معجونی رو درست کرده بود که از خوردنش سیر نمی شدم. فقط این دو تا با هم قاطی نشده بودن بلکه تا چند لحظه پیش وقتی که من عصاره وجودمو تو کس گرسنه مامانم ریختم بدنهامونم با هم یکی شده بودن. همینطور کس مامانمو لیس می زدم و زبونمو تا جائی که می شد می کردم تو کسش، وقتی آب کسش داشت میومد سر منو محکم دم کسش نگه داشت. وقتی آبش اومد چنان آه و اوهی می کرد که نگو، تموم بدنش انگار که برق گرفته باشدش یهو سفت شد و آبشو ریخت تو دهنم و منم تموم آبشو خوردم. من با دهنم تونسته بودم کاری کنم که مامانم که یه زن با تجربه و میانسال بود، آب کسش بیاد. خیلی به خودم افتخار می کردم ....

از آن به بعد هر روز مامانمو بعد از برگشتن از مدرسه و مواقعی که بابام حواسش نبود و خلاصه هر موقع که وقت گیر می آوردیم می کردم. من مامانمو توی تموم اتاقهای خونه و در هر وضعیتی که فکرشو بکنی (لخت مادرزاد یا وقتی که لباس تنش بود) می کردم. یکی از جاهائی که مامانم خیلی دوست داشت اونجا بکنمش، تخت خواب ازدواجش بود. ولی من خودم دوست داشتم که وقتی از مدرسه میام شلوارمو در بیارم، برم پشتشو دامنشو بدم بالا، کیرمو لای لپهای کونش بمالم. مامانمم سریع دستشو می ذاشت رو کابینت آشپرخونه و دولا می شد و کونشو به طرف من قمبل می کرد. منم شورتشو می زدم کنارو کیرمو می کردم تو کس خیسش، بعد کمرشو با دستام می گرفتم و انقدر می کردمش تا آبم میومد و همشو می ریختم تو کسش. وقتی می خواست آبم بیاد از قبل بهش می گفتم و اونم با عضلات کسش چنان به کیرم فشار می آورد که من تا قطره آخر آبمو می ریختم تو کسش. اونم وقتی داغی آب منو تو کسش حس می کرد، آب کسش میومد.

این جریان حدود یه سال ادامه داشت و من ومامانم حسابی عاشق هم شده بودیم و هر جا و از هر موقعیتی برای بغل کردن و لب گرفتن و کردن همدیگه استفاده می کردیم. تازه چهارده سالم شده بود و یه روز وقتی از مدرسه اومدم خونه و طبق عادت همیشگی کیرمو از عقب کردم تو کس مامانم و داشتم از نرمی ساق پاهاش و تماسش با بدنم لذت می بردم، که برگشت و از روی شونش نگاه شهوت انگیزی به من کرد و گفت: "یه خبر خوب برات دارم ... من حامله ام!"

کلماتی که مامانم بر زبان آورد تا اعماق وجودم رخنه کرد و یه شادی عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت، بهش گفتم: "بچه مال منه؟" مامانم خندید و گفت: "مطمئنا ً مال توست، چون کیر تو تنها کیری بوده که هر روز کس منو با اسپرم آبیاری کرده." انقدر هیجانزده و خوشحال بودم که همون لحظه آبم اومد و همشو ریختم تو، جوری که انگار می خواستم مطمئن شم که بچه مال منه.

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم. بچه من داشت تو رحم مامانم رشد می کرد و من به آرزوم رسیده بودم. بعد به فکر بابام افتادم و ازش پرسیدم: "اونوقت بابا چی فکر می کنه؟ شک نمی کنه؟"

مامان دوباره خندید و گفت: "اون ماهی یه بار اونم یکی دو قطره از آبشو می ریزه تو من، انقدر هست که فکر کنه بچه مال اونه. عزیزم! نیاز نیست که نگران این موضوع باشیم، اینکه بابای بچه کیه یه رازه که بین من وتو می مونه، مگه نه؟" من از شدت خوشحالی دیگه داشتم پر در می آوردم و بهش گفتم: "مامان خیلی دوستت دارم." اینو گفتم و آبمو دوباره تو کس مامانم خالی کردم. اونم وقتی آب کیر داغ پسرشو تو کسش حس کرد، آب کسش مثل موشکی که از سکو پرتاب می شه یا مثل سدی که شکسته شده باشه شروع کرد به اومدن.

مامانم الان 46 سالشه و من هنوز هر روز می کنمش. البته بعد از تولد دخترمون، مامان، چون دیگه دلش نمی خواست بچه دار بشه، شروع کرد به خوردن قرص ضد حاملگی. دخترمون الان 6 سالشه و خیلی خشگل ونازه. اون فکر می کنه که بهترین برادررو روی کره زمین داره، چونکه هرروز اونو می بوسه و نوازشش می کنه. اگر چه دخترمون الان چیزی نمی دونه ولی من و مادرش تصمیم گرفتیم که وقتی بزرگ شد و به سن بلوغ رسید، این برادرش باشه که لذت جنسی رو برای اولین بار به او آموزش بده.

همونطور که من برای اولین بار لذت برقراری رابطه جنسی رو با مادرم تجربه کردم، که نه تنها به من اجازه می داد بلکه تشویقم می کرد که بکنمش و آب کیرمو تو کس و تو دهنش بریزم، دخترمون هم قراره همین لذات رو از پدرش یاد بگیره.

نوشته: راج

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#803 | Posted: 25 May 2015 21:12
کون خاله ژاله

سلام.

اسمم میثم و 24 سالمه ... یه خواهر زاده دارم 5 سالشه من هر روز عصر که از سر کار میومدم اول میرفتم اینو از مهد کودک میاوردم بعد میرسوندمش خونه و خودمم میرفتم خونه، بچه های مهد یه مربی داشتن که همیشه تو کفش بودم بد جوری ... بهش میگفتن خاله ژاله، خاله ژاله یه هیکلی داشت که با نگاهم میشد باهاش سکس کنی... قد تقریبا متوسط حدودا 165 داشت .. یه هیکل نقلی ... سینهای گنده و کون قلمبه و خوردنی ... از خودمم بگم من ورزشکارم و قدم 182 و وزنم 77 کیلوئه، خلاصه سرتونو درد نیارم من هر روز میرفتم دنبال این خواهر زادم این خاله ژاله رو میدیدم و ازش تشکر میکردم ... همیشم بهم لبخندای سکسی میزد ...



بعد مدتی، با خاله ژاله صمیمی شده بودم عصرا میرسوندمش خونه سر راه، متوجه شدم که از شوهرش به دلایل اعتیاد جدا شده و فعلا تنهاست و بچم نداره، بگذریم، تولد خواهر زادم که شد با ژاله هماهنگ کردیم رفتم واسه خواهرزادم کادو خریدیم خواستیم یه تولد کوچیک تو مهد واسس بگیریم، ژاله گفت کیک و خودش سفارش میده و بادکنک و اینا رو میخره بعد واسم فاکتور میاره، خلاصه یه روز مونده به تولد خواهر زادم،... ژاله زنگ زد که بیرونه و دستش پره میتونم برم دنبالش، منم سریع اوکی رو دادم، دل تو دلم نبود گفتم الانه که نقشم عملی شه و همین طورم شد... خلاصه رفتم دنبالش کلی وسایل تولد گرفته بود ... بادبادک هوایی و توتولک و اینا ... رسوندمش خونش...ازم تشکر کرد میخواستم برم میگفت نمیشه همینطوری نمیزارم بری و بریم یه چایی شربتی میوه ای چیزی مهمون باشیم...خلاصه کلی اصرار کرد منم الکی ناز کردم ولی بالاخره رفتم تو ...



پشت سرش که رفتم تو خونه کونه گندش بالا پایین میشد ... من از شق درد کیرم تیر کشید تا تو سرم ... خلاصه به من گفت بشین رو مبل اقا میثم و بعد رفت لباس عوض کنه ... وقتی برگشت باورم نمیشد یه ساپورت صورتیه کس نما پوشیده بود که خودمو توش میدیدم، کسش از زیره ساپورت کامله زده بود بیرون ...یه تیشرت تنگم پوشیده بود روش عکس کارتونی بود یه روسری هم انداخته بود رو سرش الکی ولی جلوش باز بود سینه هاشم نابودم کرده بود... اووووف ... خلاصه رفت یکم شربت واسم آورد باهم خوردیم و قشنگ متوجه شده بود چشمام داره از کاسه در میاد... شروع کرد واسم از زندگیش گفت و ازم پرسید مجردی ..منم گفتم اره ...کمی باهام شوخی کرد بعد که بلند شدم که برم و ازش خداحافظی کنم شق شدن کیرم از شلوار پارچه ایم تابلو بود ...



داشتم میمردم... یه دفعه یه نگاه بهم کرد زد زیر خنده گفت اون دیگه چیه آقا میثم منم از خجالت مردم گفت خجالت نکش طبیعیه هر کسی جوجش نسبت به جوجه های دیگه واکنش نشون میده .. خلاصه من هول شدم با پا زدم به میز عسلی شربت ریخت گفتم ای وای گفت عیب نداره ...پاکش میکنم منم که روم باز شده بود گفتم فکر کنم جوجم هیجانی شده اونم که چراغ سبزو داده بود خندید... گفتم میشه جوجه هامونو باهم آشنا کنیم؟... اونم گفت چرا که نه منم بهش امون ندادم همونجا خوابوندمش لب و گذاشتم رو لبش مقاومت نکرد و خودشم شل کرد ... لباساشو دونه دونه در آوردم گفتم میدونی چقدر تو کفت بودم ... اونم چشاشو بسته بود فقط لباشو گاز میگرفت ... یه ربعی کسشو و سینه های گندشو خوردم ...ولی دلم کونشو میخواست ... بهش گفتم میشه برگردی گفت واسه چی گفتم برگرد ....تا برگشت چی میدیم وایییییییی..یه کون هندونه ای جلوم ظاهر شد با یه ریتم خاص دو تا کفه دست زدم رو کونش گفت از کون نکنی ها گفتم باشه...یه دفه یکم کرم زدم کیرمو تا وسط کردم تو سوراخش ..یه جیغ زد فکر کردم از حال رفته ولی شروع کرد فحش دادن ...منم استارته تلمبه رو دووم دوووم زدم ...



دیگه شروع کرد به گریه کردن کونش مثه ژله میلرزید یه 45 دقیقه ای تلمبه زدم.. این اخرا دیگه داشت میزد تو سر و کله خودش پامم انقدر ویشگون گرفت که نگو...یه دفعه تلبمه و کوبشو بیشتر کردم که آبم ریخت تو کونش کیشدم بیرون میخواست فحش بده بازم که با دست تند تند چوچولشو مالیدم دیدم چشاشو بسته یه نفس عمیق کشید ...انقدر این کارو کردم که یه دفعه دیدم کمی لرزید و فهمیدم ارضا شده بعد رفتیم یه دوش گرفتیمو بماند که تو حمومم یه دست از کس کردمش ...ولی اخرش ازم تشکر کرد ولی بعد اون هربار که سکس کردیم دیگه از کون بهم نداد...
امیدوارم لذت برده باشید.

نوشته: میثم

تو این شهر پر نقاب ، تو با اون بخواب ، من با قرص خواب ......
     
#804 | Posted: 30 May 2015 22:49
سکس نصفه شب با دخترخواهر ناتنی

سلام به همه.

ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنن کاملا واقعی و بدون کم و زیاده بجز اسامی که جایگزین شده که امیدوارم علتشو درک کنین . ابتدا باید بخاطر غلط املایی های احتمالی و نگارش ضعیف ازت عذر خواهی کنم . من چند تا خواهرزاده دارم ( از خواهر ناتنی ) که یکی از یکی خوشگلتره یکیشون که در اینجا من به اسم سارا معرفیش می کنم سه سال از من بزرگتره و الان چند تا بچه داره . یادم میاد دوران نوجوونی خیلی با هم صمیمی بودیم عین دوس پسر دخترا با هم رفتار می کردیم با هم پارک می رفتیم سینما تعاتر موتور سواری سحرا کوه و هرجایی که فکرشو بکنین . یادمه همون روزا پیش من لباس راحت می پوشید و همیشه خط سینه هاش بیرون بودن . بدن صاف و سفید بدون حتی یه خال . البته فقط اتفاقی چشمم بشون می افتاد و هرگز برا بار دوم نگاشون نمی کردم . گذشت تا دوتامون بزرگتر شدیم و اون یه دوس پسر به اسم امیر پیدا کرد با هم همه جا میرفتن عین روزایی که با من بود .


اوایل ناراحت شدم اما باش کنار اومدم و خواهرشو که پنج سال از من کوچیکتر بود جاگزین اون کردم . با خواهرش خیلی صمیمی تر شدم و واقعا همو دوس داشتیم .
سرتونو درد نیارم . یه روز عصر برا اسباب کشی رفتم خونشون که خونشونو جابجا کنیم تا ساعت یک کارمون طول کشید خواهر سارا ازم خواست شب اونجا بمونم منم که خسته بودم قبول کردم . تو حال پیش داداشش بودم که صدام زد بیا تو اتاق خواب با هم حرف بزنیم . دادشش اون وقتا مواد مصرف می کرد و تقریبا حواسش به اطرافش نبود .
رفتم تو اتاق خواب نگین ( خواهر زادم که پنج سال ازم کوچیکتره ) سارا و یه آجی دیگشون هم اونجا بود . خلاصه تا ساعت دو حرف زدیم تا نگین خوابش برد منم خواستم بخوابم که دیم سارا بعد دو ساعت اسمس بازی با دوس پسرش داره آروم باش پچ پچ میگنه . که بعدا فهمیدم با هم راجب سکس حرف می زدن .
برگشتم سمت سارا که گفت بیداری گفتم آره گفت بیا پیشم با هم حرف بزنیم گفتم باشه یه مقدار که گذشت دیدم مهربون شده و مث گذشته دستامو میگیره و ازین کارا . آخه بعد اینکه با این پسره دوس شد دیگه لمسمم نمی کرد . منه ساده که فک میکردم مهربون شده بش نزدیک تر شدم و انگشتامو گذاشتم لای انگشتاش و باشون بازی می کردم .
جالب اینجا بود که من با عشق دایی خواهرزاده ای و اون با شهوتی که همه وجودش رو گرفته بود با حرف میزد و دستمو نوازش می کرد ...


یه دفه احساس کردم دستمو سمت سینش می بره . اون موقع هیفده هیجده سالم بود و تازه داشتم وارد جوونی می شدم شهوتم زیاد بود اما نمی خواستم با خواهر زادم سکس کنم . دستمو برد سمت سینش و منم بزور برش گردوندم . بعد پنج دقیقه دو باره و سه باره . دیدم اومد به زبون که چته می ترسی گفت سارا تو خواهرزادمی . نمی تونم . که گفت خفه شو و دستمو گذاشت رو سینش و . آروم زیر پتو پیرهنشو درآورد و گفت بمال گفتم ن الان داداشت میاد بقیه بیدار میشن دوس ندارم و ... اما اون شهوتی بود و سه پیچ گیرداده بود منم که دیدم ول نمیکنه سینشو مالیدم براش یه کم که گذشت دستمو برد پایینتر جایی که تا اون موقع لمس نکرده بودم دستمو کشیم اما گیر سه پیچش راضیم کرد .آروم انگشتمو رو کوسش بالا و پایین می کردم . ازم خواست که بکنمش داخل . گفتم پرده گفت تهشه ( نداشت . دوستش پارش کرده بود ) من که فک می کردم راست میگه حسابی کردمش تو وجلو عقب گفت تند تر منم تندترش کرد نزدیک به سرعت سوزن چرخ خیاطی . لبو دهنو دماغمو تند تند لیس میزد که یهویی خودشو بم جسبوند و انگشتمو از کسش آورد بیرون . بله ارضا شده بو بش گفتم . بسه دیگه من بخوابم و گقت باشه و شروع به پیام بازی با دوستش کرد . دو متر اونورتر دراز کشدم اما راستش بعد اون کارامنم شهوتی شده بودم و سکس می خواستم بعد نیم ساعت کلنجار رفتن با وجدان و شیطان تصمیممو گرفتم .


پشتشو به من کرده بود و داشت اس میداد رفتم از پشت بغلش کردم خوشش اومد . آروم یه کم شلوارمو کشیدم پایین و گذاشتمش پشتش که اونم شلوارشو کشید پایین . خودش کیرمو گذاشت در کوسش منم فشار دادم وااااااااای چه حس قشنگی تا اون موقع حسش نکرده بودم . آروم کیرمو کردم داخل که دردش نگیره .
منه بی تجربه بی جنبه تلمبه هام ده تا نشده بود که آبم اومد سریع سر کیرمو گرفتم و رفتم دسشویی . بعد اونشب تا یه سال رو نشد نگاش کنم اما جدیدا دوباره نسبت بهش شهوت پیدا کردم .
اگه اتفاقی این داستانو خوند دوس دارم باز بکنمش البته الان با جنبه شدم .



***
ده سال ازون ماجرا گذشت ومن با نگین صمیمی شده بودم نگین حدود بیست و خورده ای سالش بود . بعضی وقتا که می رفتم خونشون بش میگفتم نگین یه بوس میدی و یواشکی لباشو بوس میکردم . اینکارم ادامه داشت تا یه روز سیزده به در همشونو بردم کوه . تا مادرش اینا مشغول غذا خوردن بودن رفتیم بالای کوه طوری که از اونا کسی مارو نمی دید حسابی بزور ازش لب گرفتم البته اونم بدش نیومد . اون روز بود که چراغ شهوتم نسبت به نگین روشن شد .
یه ماه بعد دوبا ره باهم رفتیم کوه بش گفتم بیا با هم عقب ماشین بشینی وقتی نشست کلی بغل بوسش کردم و شروع به لب گرفتن کردیم . نگین به زیر گردنش حساس بود و حسابی تحریکش می کرد منم کلی اونجاشو خوردم و کم کم رفتم پایین داشتم بالای سینش رو لیس می زنم که یهو یغه مانتوشو کشید پایین که یعنی سینمو بخور منم آتیشگرفتن و کلی نوک سینشو خوردم.


یه هفته بعد بش زنگ زدم گفتم بیا خونمون کسی نیس . اونم بعد کلی ناز و نوز اومد . وارد اتاق که شد یه کم جلو کولر خودشو خنک کرد و لباسشو عوض کرد . یه سرافن از جنس ساتن سیلک که مجلسی دوخت بود ( خانما بهتر می دونن چی می گم ) که حسابی تحریک کننده بود . البته از قبل کلی التماسش کرده بودم که اونو بیاره و برام بپوشه .
اومد بغلم دراز کشید . ازش خواستم روم دراز بکشه گفت سنگینم گفتم عاشق سنگینیتم روم دراز کشید و لباشو گذاشت رو لبام در عین حال که داشتیم خودمونو بهم می مالیدیم لباسو در آوردم البته اونم به خواسته من سوتین و شرتشو از قبل در آورده بود .
آروم سرافنشو کشیدم بالا و کیرمو گذاشتم لای پاش کلی جلو عقب کردم که گفت حالا تو بخواب رو من . پاهاشو باز کرد منم وسط پاش بودم و کیرمو هی به کسش می مالوندم . با نوک انگشتم چوچولشو تکونم میدادم و کم کم رفتم پایین انگشتمو کردم تو دیدم اونم پردش داخله . امتحان کردم دیم تا سه سانت راه داره بکنم تو .


به نگین گفتم گفت ن . ممکنه تا ته بره اما با اصرار من قبول کرد و آروم یه انگشتم شد دو تا و در نهایت کیرمو کرم تو واااااای چه لذتی . بی نهایت دوس دام تکرار شه . یه کم جلو عقب کردم دیدم پاشو گذاشت دور کمرم و با دستاش منو به خودش فشار داد آه ه ه ه ه ه . چه حس لذت بخشی چند تا تلمبه زدم تا آبم اومد . بعد نیم ساعت بغل هم خوابیدیم و بعد راهیش کردم خونشون بعد اون چند بار ازش سکس خواستم اما دیگه قبول نکرد...

تو این شهر پر نقاب ، تو با اون بخواب ، من با قرص خواب ......
     
#805 | Posted: 8 Jun 2015 00:59
سلام من با خوندن داستانای سکسی اونم آبجی و داداش جرقه کردن خواهرم تو مخم زده شد که موفق شدم بکنمش

امروز همان فردای است که دیروز نگرانش بودیم
     
#806 | Posted: 10 Jun 2015 15:59
جدی ممد؟ برامون تعریف کن خوب...
     
#807 | Posted: 19 Jun 2015 15:31
سکس من و خاله جونم

سلام اسمم محسنه 17 سالمه. این داستانی که میخوام براتون بگم داستان منو خالمه. خالم 30 سالشه بیوه س تقریبا 2 سال میشه که شوهرش توییه صحنه رانندگی فوت کرده. قبل از اینکه شوهرش بمیره من خیلی تو کفش بودم ولی نمیتونستم باهاش حال کنم فقط میرفتم توی حموم به یادش جلق میزدم. وقتی که شوهر خالم مرد یه چند شبی رفتم با پسر خالم پیشش خابیدم که اسمش سجاده توی خونه نشسته بودیم که منو پسر خالم رفیتم حموم کون نیستولی بچه خوشگله من زود تر اومدم بیرون که بعد از چند دقیقه سجاد بهم گفت که محسن حوله رو به مامانم بگو بیاره نمیدونستم خالم کجاس صداش زدم جواب نداد رفتم توی اتاقش که خودم حوله رو بردارم برای سجاد ببرم تا درو باز کردم یهو چشمام گرد شد باورم نمیشدخالم داشت لباساشو عوض میکرد سینه هاشو دیدم وای خدا چه سینه های بزرگ و سفیدی داشت چشمام داشت از حلقه درمیومد خالم به محض اینکه منو دید جیغ کشیدمنم درو زود بستم ولی داشتم از ذوق اینکه سینه هاشو دیدم بال درمیاوردم به خالم گفتم سجاد حوله میخاد یه حوله بدین ببرم براش وقتی حوله رو اورد درو یکم باز کرد از کناز در یه جوری بهم داد که هیچ جاش دیده نشه گرفتمو برا پسر خالم بردم. بعدش پسر خالم که از حموم اومد بیرون رفتیم که ناهار بخوریم از خجالت روم نمیشد نگاش کنم. ناهارو خوردیم رفتیم بخابیم نمیدونم یه یک ساعتی گذشت که خواب بودم بیدار شدم تشنم بود پسر خالم هنوز خواب بود رفتم که آب بخورم خالم توی آشپز خونه بود سرم پایین بود گفت چی میخای گفتم آب میگه چرا سرت پایینه گفتم ببخشید که سرزده اومدم توی اتاقتون گفت اشکال نداره ولی دوباره خواستی بری جایی اول در بزن گفت حالا سرتو بگیر بالا بخشیدمت اب خوردم رفتم پسر خالمو بیدار کردم و رفتیم با هم بیرون بعدشم من رفتم خونه پسر خالمم رفت خونه خودشون بعد او قضیه یه چند باری به یاد سینه های خاله جونم جلق زدم. یه دو ماهی از اون قضیه گذشته بود پسر خالم از طرف بسیج مدرسه شون دو روزه رفته بودن مشهد مامانم گفت برو پیش خالت که تنها نباشه منم که از خدا خاسته با کله رفتم خونش. شب شد خالم رفت بود حموم رفتم تو اتاقش در کمدشو بازکردم شرتشو برداشتم یکم نیگاش کردم کیر بزرگ شده بود کیرمو میمالومندم به شرتش. ترسیدم که بیاد شرتو گذاشتم و خاستم برم که دیدم لپ تابش بازه رفتم موسشو تکون دادم یه فیلم پایین بود پلی کردم دیدم فیلم سکسه صدای دراومد خالم از حموم اومد بیرون سریع از اتاق رفتم بیرون تازه یادم اومد فیلمو پایین ننداختم خالم رفت تو اتاق و درو بست هر لحظه منتظر این بودم که با عصبانیت بیاد بیرون ولی یه مدت گذشت نیومد بیرون تعجب کردم رفتم از توی سوراخ در نگاه کردم دیدم خالم لباساشو تنش نکرده و جلوی لپ تاب نشت داره فیلمو میبینه وای خدا نمیدونستم چیکارکنم هم از ترس زرد شده بودم هم حشری خالم از روی صندلی بلند شد کونشو دیدم واااااااااااااااااااای خدا باورم نمیشه رفت روی تخت دراز کشید پاهاشو باز کرد عجب کسی داشت بدون حتی یه دونه مو داشتم نیگا میکردم با یه دستم کیرمو میمالوندم یه چند دقیقه ای گذشت دیدم داره کمکم صدای اه اهش بلندشد ابش اومد ازروی تخت بلند شد من چشاممو بستم مو همونجورکیرمو فشارمیدادم ابم اومدبدم شل شد که یهو درو باز کرد زل زده بود به من نمیدونستم باید چیکارکنم هر دوتامون خشکمون زده بود گفت تو اینجا چیکارمیکنی;؟ ازکی اینجایی؟ نمیتونستم هیچی بگم زبونم از ترس گرفته بود خالمم که فهمیده بود که موقع خود ارضایی دیدمش رنگش پریده بود که تلفن زنگ خورد خالم رفت تو اتاق تا تلفنو برداره بلند شدم رفتم روی مبل نشستم تلفنش زیاد طول نکشید حوله رو پوشیده بود و اومد کنارم روی مبل نشست بازم سرم پایین بود گفت سجاد بود سلام رسوند گفت الان حرمیم بعدش خالم دستشو گذاشت روی شونمو لپمو بوس کرد اون دستشم گذاشت رو پام صورتمو برگردوند به سمت خودش و لبمو میخورد من ماتم زده بود دستشو کم کم به کیرم نزدیک کرد دستش رفت رو کیرم دستشو تکون میداد منم کم کم روم باز شدو دسمتو گذاشتم از زیر حوله بردم رو سینش و دست دیگمم رو کسش یکم همو مالوندیم بلند شد گفت بیا بریم تو اتاق توی راه حولشو در اورد و رفت روی تخت دراز کشید وایستادم نگاش کردم گفت تو نمیخای لباساتو در بیاری؟ لباسامو در اوردم رفتم کنارش دراز کشیدم خودشو کشید پایین و شروع کرد به خوردن کیرم وای چه حالی میداد کیرم داشت میترکید بعد اینکه یکم ساک زد کنارم دراز کشید گفت حالا نوبت توئه منم رفتم سراغ کسش اول شروع کردم به مالوندن بعد با نوک زبونم با لاله کسش بازی میکردم دیگه صداش در اومده بود داشت اه اه میکرد از شدت حال داشت میلرزید و خودشومیمالوند گفت بسه منو بکن کیرمو خیس کردمو گذاشتم روی کسش یکم روش مالوندم یک دفعه فرو کردم وای چقد داغ بود یه اه بلند کشید شروع کردم به تلمبه زدن کم کم سرعتمو بیشتر کردم کسش خیلی گشاد بود گفتم میشه یکم از کون بکنمت خاله گفت درد داره تا حالا محمد(همون شوهرش) منو ازکون نکرده میشه من برای اولین بار از کون بکنمت گفت فقط یواش گفتم چشم خاله جان گفتم برگرد یه بالشت گذاشتم زیر شکمش سوراخ کونشوخیس کردم با انگشتم یکم راه کیرمو بازکردم و خیسش کردم گذاشتم دم سوراخش یواش سرکیرمو بردم تو خودشو تکون میداد گفت درد داره گفتم واستا یکم بره جا باز میکنه بد حال میکنی بد یه دفعه کردم تو یه جیغ کشید خاست از زیرم در بره گرفتمش گفتم واستا یکم جلو عقب کردم گشاد شد کم کم داشت یکم از درداش کم میشد دیگه انگار درد نداشت یکم سرعتمو بردم بالا گفت یواشتر درد داره محسن همینطور تلمبه زدم دردش به حال تبدیل شده بود داشت ابم میومد گفت بریز تو کونم منم ریختم توکونش وقتی اومد بی حال شدم کنارش درازکشیدم اومد کیرمو خورد بعد اینکه حال جفتمون جا اومد با هم رفتیم حموم انجا هم برام ساک زد ابمو ریختم رو سینش همدیگرو شستیمو رفتیم توی بغل هم خابیدیم صبحم رفتم خونه. الان چهار ماهه از اون قضیه میگذره ولی هنوز قسمت نشده دوباره بکنمش ولی هر بار که میرم حموم به یادش جلق میزنم امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه اگه خوشتون اومد نظر بدین تا داستان های دیگه رو هم براتون بذارم....

نوشته: محسن

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#808 | Posted: 3 Jul 2015 12:19
مامان و تعمیرکار کولر

سلام.بهروز هستم 21ساله.ما تو ی آپارتمان کوچیک زندگی میکنیم.همه ی همسایه ها باهم رفت و اومد داریم.مادر من 41سالشه و قد کوتاهی داره وسینه های80کونه تپل.پدرم به خاطر شغلش ماهی ی هفته میاد.ی شب صدای عجیبی از کولر اومد.مامانم رفت پشت بام اومد گفت کولر بوی سوختنی میده زنگ زد به همسایمون شوهرش نصاب کولره.گفت میام ولی11شد نیومد.من تو اتاقم دراز کشیدم بعد از نیم ساعت دیدم صدا میاد گوش دادم دیدم همسایه اومده با مامان رفتن پشت بام و مامان به آقا سعید میگه پختم از گرما پس کجایی؟آقا سعید هم با خنده میگه پس امشب حسابی عرق کرده؟من متوجه نشدم منظورشو.بعد از ی ربع صدای تعمیر کولر دیدم آقا سعید میگه حالا بیام پایین؟یعنی خوابه؟مامانم گفت وایسا برم نگاه کنم منم که اصلا نفهمیدم یعنی چی خودمو زدم به خواب که دیدم بهش گفت آره خوابه بیا ولی زود تمومش کنیا؟دیدم آقا سعید اومد جلو در ورودی و زیپ شلوارشو باز کرد و ی کیر سفید و گنده در آورد من که از لای در نگاه میکردم گفتم امشب ی خبرایی هست دیدم مامان یهو جلو پاش زانو زد و شروع کرد به ساک زدن.آقا سعید میگفت تند تند ساک بزن مامانمم میگفت دارم میزنم دیگه گیر نده منم لای در اتاق از ترس میلرزیدم باورم نمیشد مامانم داره ساک میزنه.بعد از چند دقیقه مامانم بهش گفت من دهنم داغون شد یکم روغن کاری کن بد باز میشه.من نفهمیدم یعنی چی دیدم آقا سعید خندید و گفت چشم عزیزم.مامانم شلوارشو کشید پایین و آقا سعید گفت کدوم درا خرابه باز نمیشه؟مامان هم چهار دست و پا شد و گفت این در.بعد آقا سعید کیرشو گذاشت در کون مامانو شروع کرد تلمبه زدن مامانم نم نم و آروم میگفت کیر همه همسایه ها تو کونم...آخ بکن زن جنده...باورم نمیشد واقعا مامان من ی آدم چادری و شیخ اینجوری داره کون میده.بعد یهو آقا سعید لرزید و گفت اینم روغن خانوم آخخخخخ جنده...آب آقا سعید اومد همشو ریخت تو کون مامانم.بعد سریع لب همدیگرو بوسیدن و رفتن.منم تا صبح خوابم نمیبرد.

نوشته:‌ بهروز

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#809 | Posted: 30 Jul 2015 20:09
من و دوستم،مامان مذهبیمو کردیم
سلام.یه اتفاق بزرگ تو زندگیم افتاد چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم.من و دوست صمیمیم مامانمو کردیم.اخه مامان من خیلییییییی زیااااد مذهبیه.نماز و روزه و نماز شب و... .
من یه دوست دارم به اسم سعید که همسن خودمه و از شش یا هفت سال پیش با هم دوستیم و خیلی صمیمی هستیم.ما بیست و دو سالمونه و دانشگاه درس میخونیم.
خب از مامانم بگم.مامانم اسمش فتانه هست و چهل و دو سال سن داره.اما از خوشکلیش هر چی بگم کم گفتم.یه زن سفییییید با اندام فوق سکسی.سینه هاش سایز هشتاد هستن.قدش بلنده و کونش حسابی گرده.
مامان من چهرش خیلی جوون تر از سنشه.در حدی که وقتی چندسال پیش میومد مدرسمون مدیر و معاون یا بچه ها فکر میکردن که خواهرمه.خب... مامانم گاهی با مانتو میگرده و گاهی هم چادر سر میکنه.
من و دوستم سعید خیلی با هم صمیمی بودیم و همیشه با هم بودیم.همدیگرو خیلی دوس داشتیم و به همدیگه به چشم داداش نگاه میکردیم.ولی خونه همدیگه زیاد نمیرفتیم چون یکم خجالتی بودیم و از مامان همدیگه خجالت میکشیدیم.وقتی هم میرفتیم جدا بودیم از مامانامون.اما مامانامون خیلی مهربون بودن و گرم برخورد میکردن
یکم رفت و آمد سعید به خونمون بیشتر شده بود.مامان من جلو سعید چادر سر میکرد و حجابشو حفظ میکرد.سعید گاهی ظهر و گاهی شب خونمون میومد و مجبور بود با مامانم رو به رو بشه.کم کم مامانم به سعید عادت کرده بود.یکم حرفاشئن صمیمی تر شده بود.منم برام عادی بود چون دوستم بود و بدم نمیومد.اگه دست میداد با مامانم یا مامانمو بی حجاب میدید ناراحت نمیشدم.دوس داشتم سعید بیشتر پیشم باه.دوس داشتم عکسای خانوادگیمونو ببینه.یه جورایی خوشم میومد که باهم صمیمی باشیم.
بعد از چند وقت یه بار که سعید اومد،مامان خونه رو جارو برقی میکشید.یه بلوز آستین بلند با یه شلوارکه گشاد تا رو ساق پاش پوشیده بود.قبلا هر وقت سعید میخواست بیاد به مامان میگفتم که اگه میخواد چادر سر کنه.اینبار هیچی نگفتم و بدون حرفی درو باز کردم سعید اومد داخل.دوس داشتم با مامانم صمیمی تر وراحت تر باشه.سعید یه ذره تعجب کرد اما چون قبلا راجع به اینکه بعضیا خیلی با هم و خانواده همدیگه صمیمی هستن صحبت کرده بودیم براش عادی بود یا عادی جلوه داد.مامانم صدای سعیدو که شنید جا خورد اما چیزی نگفت و فرار نکرد که بره اتاق دیگه.مثل همیشه گرم سلام کرد و ...
بعد از این ماجرا هر وقت سعید میومد خونه مامانم با همون تیپ میومد جلوش.اگه دامن بود یا تاپ یا شلوارک کوتاه براش فرق نداشت.انقد با سعید صمیمی بودم که مامانم خودش میگفت به سعید بگو بیاد خونه و از این حرفا.انگار از قبل دوس داشت که رابطمون اینجوری باشه
یه روز دلو زدم به دریا و وقتی سعید اومد خونه نشستم و عکسای خانوادگیمونو بهش نشون دادم.تو عکسا مامانم منو بغل کرده بود یا دامن کوتاه و چیزای دیگه بود.سعید راجع به عکسا نظر میداد.روی یه عکس مامانم با لباس مجلسی بود کوتاه بود پرسیدم قشنگه لباسش؟اونم یه مکث کرد و گفت آره به پوستش میاد.پرسیدم چطوره مگه؟گفت آخه پاهای مامانت سفیده با لباس بنفش قشنگ شده.من حسابی حال کرده بودم و کیرم سیخ شده بود.زیر چشمی به کیر سعید نگاه کردم و اونم سیخ کرده بود.
سعید هم راحت شده بود باهام و عکساشونو نشونم میداد.مامان اونم خوش اندام بود ولی مامان من چیز دیگه بود.
دیگه راجع به مامانامون صحبت میکردیم.راجع به لباس یا تیپ و...هم سعید هم من مامان همدیگرو دوس داشتیم و لذت میبردیم.هردو هم میدونستیم.یه بار یه داستان سکسی از سکس با مامن فرستادم براش و ازش پرسیدم دوس داری؟اونم راحت جواب داد اره.از اون به بعد شروع شد.من ازش پرسیدم چطور و ... یا از سکس با باباش میپرسیدم و هردومون حال میکردیم.قرار شد واسه همدیگه از مامانامون عکس بگیرم و به همدیگه نشون بدیم.همینکارو کردیم خدایی مامان سعید با ابنکه خیلی از مامان من مذهبی تر بود و همیشه با چادر بود عجب اندامی داشت بدون چادر.حسابی سفید بود و ناز.
بیرون که میرفتیم توی ماشین واسه هم ساک میزدیم و از مامان همدیگه میگفتیم.این روزا خیلی بهمون حال میداد و هر دو میدونستیم که این حرفا فقط واسه موقع سکس هست و تو مواقع دیگه رابطمون عادیه.
بعد از اینا نوبت دید زدن بود که بریم خونه همدیگه و دید بزنیم.سعیدو آوردم خونه.یه اتاق داشتیم که مامانم لباسشو عوض میکرد میشد از سوراخش دید.سعیدو بردم و مامانمو با شرت و سوتین دید.مامانم خم میشد کونش باز میشد.میگفت عجب بدنی داره مامانت.چه رون و ساق پای قشنگی داره.آخ که بدجووور حال میداد.این رابطمون دوطرفه بود و هردو راضی بودیم.
شهوتمون به اوج رسیده بود قرارشده بود بکنیم مامان هارو.به سعید میگفتم وقتی من خونه نیستم برو دم در خونه.به بهونه اینکه من کار دارم.یاوقتی دانشگاه بودم به سعید میگفتم کارای مامانمو انجام بده.اونم میومد برام تعریف میکرد.
سعید شده بود پسر مامانم.البته نه اونقد صمیمی ولی باهم راحت بودن.واسه تولد مامانم سعید یه کادو آورد.بابام واسه کارش رفته بود مسافرت.یه مهمونی کوچیک.مامانم سعیدو بغل کرد و بوسید.سعید دیوونه شده بود.قول داده بود مامانشو واسه منم جورکنه
بعد از اون یه بار سعید رفته بود در خونمون.مامانم تاپ و دامن کوتاه پوشیده بود.رفته بود داخل.کمی با هم صحبت کرده بودن که سعید موقع خدافظی مامانمو میبوسه مامانم حشری میشه.انگار تو نبود بابام مامان مذهبیه من کیر میخواسته.اونم سعیدو بغل میکنه و میبوسه بهش میگه نرو.(بقیشو از زبون سعید میگم)
مامانت گفت نرو گفتم چرا؟گفت پیشم بمون.منم قبول کردم رفتیم رو مبل نشستیموحسابی سیخ کرده بودم.دست خودم نبود مامانتو بغل کردم.جوووون.داغ بود بدنش.بوسش کردم که دیدم رو مبل خوابید و منم روش بودم.دیگه برام عادی شده بود.حسابی لب و گردنشو بوس کردم.دیوونه شده بودم.اونم خوشش اومده بود و نفس نفس میزد.سینشو گرفتم و فشار دادم واااای.سینه مامان دوستم.آخ چه حالی میداد.منو به خودش چسبونده بود و فشار میداد.یلوزشو زدم بال سینشو از سوتین کشیدم بیرون و اووووووف جوووون خوردمش.میک میزدم.اونم تو فضا بود موهاش پخش بود.موهای زرد و سکسیش.حسابی داشتیم حال میکردیم که....
(من رسیدم خونه و سعید و مامانم تو اون حالت بودن)هنوز شلوار پاشون بود ولی سعید سینه مامانمو میخورد.پاشودن... مونده بودن چی بگن.من رفتم جلو.روبه رو مامانم نشستم.هیچی نگفتم.بعد دستمو بردم جلو و دست مامانمو گرفتم.دستشو گذاشتم رو کیرم.دیگه همه چی درست شده بود.بوسش کردم و شروع شد.
انگار خواب بودیم.چیزی حالیمون نبود فقط شهوت بود.مامانمو خوابوندم و میخوردمش.سعید نگاه میکرد.دستمو بردم لا کسش و مالیدم.گفت کیییر میخوام.بلند شدم. سعید اومد جلو مامانم شلوار سعیدو در آورد و کیرشو گرفت تو دستش.جونم.یواش گذاشت تو دهنش.چشاشو بسته بود.سعید یه نگاه به من کرد و با اشاره گفت بکنیم؟منم که حسابی حال کرده بودم علامت تاییدو دادم و....
خواهش میکنم نظر بدین...

اگه خواستین بگین تا بقیشو بذارم.مرسی که خوندینش
این داستان واقعی بود.از ماماناتون لذت ببرین.واقعا یه چیز عجیبیه.اونا هم کیر دوس دارن
     
#810 | Posted: 21 Aug 2015 12:42
خاله و دودول من

سلام به همه دوستان من اسمم محمدطاها 19 سالمه ساکن یکی از محله های تهرانم دانشجوی رشته عمرانم پدر و مادرم کارمندن داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واسه زمانیه که بچه بودم من یه خاله دارم الان 30 سالشه و ازدواج کرده از خالم بگم که خیلی مهربون و مودبه قیافش خوشگل و بانمکه من که خیلی دوسش دارم اونم منو خیلی دوس داره خالم همیشه با من بازی میکرد من یادمه 9 سالم بود کلاس چهارم بودم اینو بگم که چون پدر و مادرم کارمند بودن و بعد از ظهر میومدن خونه خالم میومد تا من تنها نباشم یه روز که از مدرسه اومدم خونه داشتم با خالم بازی میکردم که خالم یهو دودولمو گرفت و گفت این چیه منم خجالت کشیدم چیزی نگفتم خالم گفت میخوام دودولتو ببینم گفتم نه خاله زشته گفت نه به کسی نمیگم خالم شلوارمو کشید پایین و به دودولم دست زد و باهاش بازی کرد منم خوشم اومد بعش خالم شلوارشو درآورد و گفت نانازمو ببین منم دیدم سفید و تمیز بود بعدش یباسشو درآورد چه سینه هایی داشت با اینکه خالم 20 سالش بود سینه هاش بزرگ بود به من گفت سینه هاشو دست بزنم سینه هاشو گرفتم تو دستم و باهاشون بازی کردم تا اینکه کارمون تموم شد و لباسامونو پوشیدیم ساعت 3 شد مامانم اومد و خالم رفت.فردا تو مدرسه فقط دیروز تو ذهنم بود دوس داشتم خالم بازم باهام از این کارا کنه.مدرسه تموم شد و اومدم خونه که طبق معمول خالم خونمون بود رفتم پیشش یه بوس از صورتم کرد و گفت عزیزم دیروز خوش گذشت گفتم آره خیلی گفت دوست داری بازم از این کارا بکنیم گفتم آره.خالم منو برد حموم اول کس خودشو با شامپو بدن شست بعد دودول منو از حموم اومدیم بیرون خالم منو تکیه داد به دیوار و خودش نشست جلوی من دودولمو گرفت دستش و باهاش بازی کرد گفت میخوام دودولتو بخورم گفتم چرا گفت الان خودت میبینی چه حالی میده خالم دودولمو کرد تو دهنش بعد از چند لحظه دودولم سیخ شد حدود 6 سانت بود همینجوری داشت میخورد دودولم کوچیک بود راحت تو دهنش میچرخوند و لیس میزد منم حس خاصی داشتم احساس میکردم رو ابرا بودم کارش تموم شد و گفت حالا نوبت توئه گفتم باید چیکار کنم گفت باید نانازمو لیس بزنی دراز کشید زمین و رفتم وسط پاهاش شروع کردم به لیس زدن کسش خیلی نرم بود 5 دقیقه خوردم که یهو دیدم خالم داره میلرزه یه مایع سفید رنگ از کسش اومد بیرون با دستمال کاغذی پاکش کرد بعدش هردومون لباسامونو پوشیدیم این بود داستان سکس در کودکی با خالم خسته نباشین دوستان

نوشته:‌ محمد طاها

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
صفحه  صفحه 81 از 91:  « پیشین  1  ...  80  81  82  ...  90  91  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites