تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 30 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین »  
#291 | Posted: 23 Oct 2014 23:44
چهار پایه

سعید هستم 22 ساله قدم 185 وزنم 75 و سبزه نسبتا هم حشری نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی تو خوشگلی و خوشتیپی بدک نیستم .اگه خاطره من و بیتا جوووونم رو خونده باشید گفتم که حدود 5 سال به خاطر کار پدرم مجبور شدیم به یه شهر دیگه بریم تو این شهر آشنایی پیدا کرده بودیم که با هم رفت آمد خانوادگی داشتیم .اون روز که این اتفاق برایه من افتاد مادرم به خاطر زایمان خانمه آشنامون رفته بود کمکش کنه .


منم تو خونه نشسته بودم و داشتم با کامپیوتر ور میرفتم که زنگ خونمون رو زدن .آیفون رو برداشتم پروانه دختر همسایمون بود(پروانه 24 سالش بود قد متوسط ولی توپر بود و خوشگل پوسته سفید مثل برف چشم هایه مشکی خلاصه بگم یه هلویه به تمام معنا.البته ازدواج کرده بود ولی تو دوران عقد از شوهرش جدا شده بود ) گفت سعید میشه چهارپایتون رو بیاری میخوایم پرده هامون رو درست کنیم گفتم باشه وایستا بیام چهارپایه رو بهت بدم گفت نه زورم نمیرسه خودت بیار خونمون منم گفتم باشه .لباس هامو پوشیدمو آماده شدم چهار پایه رو بردم زنگ زدم درو باز کرد و گفت چهار پایه رو بیار داخل خونه .منم گفتم باشه .وقتی درو باز کرد یهو خشکم زد مادرش(آرزو)با بلوز و شلوار بدون رو سری خودشم بلوز دامن بود بدون روسری از خجالت داشتم آب میشدم رفتم چهارپایه رو گذاشتم کنار پنجره و میخواستم برم خونمون که مادرش اصرار کرد بمون یه شربت بخور منم نشستم مادرش برام شربت اورد و رفت تو اتاق خواب وقتی اومد بیرون دیدم لباس بیرون تنش کرده .گفت سعید تو بمون کمک پروانه کن پرده هارو باز کنید تا منم برم چندتا حلقه برایه پرده ها بخرم و بیام منم هول شده بودم ولی با تکون دادن سر گفتم باشه و مادرش رفت .


چهارپایه رو گذاشتم کنار پرده ها میخواستم برم بازشون کنم که پروانه گفت سعید تو نمیتونی گره هاشو باز کنی بذار خودم برم. تو چهارپایه رو نگه دار منم گفتم باشه موقعی که پروانه داشت از چهارپایه بالا میرفت شیطون رفت تو جلدم گفت حالا که دامن پوشیده تو هم دید بزن حالشو ببر .همین که نگاهم افتاد به زیر دامنش دیدم به به زیر دامن هیچی تنش نیست نه شورتی نه شلواری نه شلوارکی فقط یه کوس سفید اون زیر بود که التماس میکرد بیا منو بکن بیا منو بکن .من دیگه داشتم از شدت شهوت دیوونه میشدم که پروانه از چهارپایه اومد پایین و من چهارپایه رو بردم اونسمت پنجره موقعی که پروانه خواست از چهارپایه بره بالا با دستم پایین دامنشو گرفتم جوری که وقتی رفت رو چهارپایه تا نصفه کونش معلوم شد ووووواااااااای یه کون سفید که آدمو دیوونه میکرد .پروانه هم مثلا هیچ اتفاقی نیفتاده دامنشو کشید بالا و مشغول ادامه کارش شد .



منم خواستم کم کم سرصحبت رو باز کنم گفتم پروانه معلومه خیلی گرمته که اینجوری دامنو پات کردی اونم یه نیش خندی زد و چیزی نگفت.تیرم خورده بود به سنگ و ناامید بودم که نتونستم خوب سرصحبت رو باز کنم که یهو پروانه با لحنی شهوتناک گفت سعید خوشگل بود منم مثلا از همه چیز بی خبر گفتم چی ؟؟چی خوشگل بود ؟؟؟.گفت کونمو میگم دیگه به نظرت خوشگل و ناز بود ؟؟؟منم که دیدم بعله این از من پایه تره گفتم آره صددرصد عالی بود خاک تو سر شوهرت که همچین نعمتی رو بیخیال شده .با لحنه شهوت و انگیر و چشمایه خمار گفت سعید من خیلی وقته تو کفم .واز چهارپایه اومد پایین .گفت دوس داری از کف درم بیاری .من هنوز میخواستم بگم آره که دیدم دستاشو حلقه کرد دور گردنم و لباشو گذاشت رو لبام چوری لب هایه همدیگرو میخوردیم که صدایه ملچ و ملوچمون تو خونه پیچیده بود دستمواز رویه پیراهن گذاشتم رو سینه هاش و شروع به مالیدنش کردم در همین حال اونم کوسشو میمالید به کیرم .کیرم جوری شق شده بود که داشت شلوارو پاره میکرد. بلوزشو در اوردم سوتین نداشت شروع کردم به خوردم و گاز گرفتن سینه هاش .
پ:مگه هاپویی که گاز میگیری گاز نگیر دردم میاد بخورشون.


منم بدون توجه به حرفاش کارمو ادامه دادم تو همین حال و هوا احساس کردم داره زیپ شلوارمو باز میکنه .کیرمو در اورد و جلوم زانو زد و شروع کرد به ساک زدن
پ: اووووم اوووم سعید چه کیر خوشمزه ای داری از این به بعد فقط ماله منه حق نداری به کسی دیگه بدی بخوره کیر خوردنیه خودمه.
م:چشم هر چی جنده خانمه خودم بگه.
جوری کیرمو میخورد که داشتم تو ابر ها سیر میکردم تخمامو میکرد تو دهنش با نوک زبونش سوراخ کیرمو لیس میزد حالی که اون موقع داشتم وصف ناشدنیه
دامنشو در اوردم بعد بلند شد و جلوم ایستاد و شروع به لب گرفتن کردیم تو همین حال جوری کوسشو میمالید به کیرم که تمام کیرم از آب کوسش خیس خیس شده بود .
م:جنده زود تر بریم سر اصل مطلب مادرت الانه که پیداش بشه .
پ:باشه بکون بکون جرم بده که دیگه طاقتم تموم شد.


رو مبل نشست و من مشغول خوردن ولیسیدن کوسش شدم لامصب کوس نبود بهشته برین بود تو همین حال که داشتم با زبونم با چوچولاش بازی میکرد لرزید و ارضا شد.
پ:سعید بسته دیگه اگه مادرم بیاد ببینه بد میشه .
م:تو که حالتو کردی پس من چی مگه من هویجم.
پ:دفعه بعد از خجالتت حسابی در میام .
منم وقتی دیدم راست میگه و اگه مادرش بیاد آبرو ریزی میشه.خودمو رو جمع و جور کردم که اتفاقا مدت زیادی رد نشده بود که مادرش رسید .پروانه پرده هارو در اورد و حلقه هایه شکستشو عوض کرد در حین کار هم هی بهش چشمک میزدم و اون با در اوردن زبون و خندیدن و چشمک زدن جوابمو میداد هر دفعه که از چهار پایه میرفت بالا یا میومد پایین کونشو میمالید به کیرم .بالاخره پرده هارو نصب کردیمو من خواستم برم خونمون که تو راهرو پروانه شمارمو گرفت و موقع بدرقه یه چشمک ناز بهم زد .منم اون شب تا صبح به یاد پروانه 4 یا 5 بار جلق زدم .



یه هفته ای گذشت دقیق یادم نیست ولی فکر کنم چهارشنبه بود که حدود ساعت هایه 5 بعد از ظهر دیدم پروانه پیام داد مادرم رفته بازار لباس بخره و خونه دوستش تا شب نمیاد بابام هم امشب شیفته فردا صبح میاد الان رفت شرکت بیا تا از خجالتت در بیام .
لباس هامو تنم کردم و یه قرض تاخیری انداختم بالا تا زود پنجر نشم و به مادرم گفتم میرم استخر شاید دیر بیام .رفتم در رو زدم پروانه در رو باز کرد وقتی در خونه رو باز کردم داشتم از تعجب شاخ در میوردم .پروانه لخته لخت رو مبل دراز کشیده بود و داشت با کسش ور میرفت و آه آه میکرد .
پ:چرا اینقدر دیر اومدی دارم از شدت شهوت میمیرم بیا که امروز دوس دارم جرم بدی قربون کیرت برم .
منم در رو بستم و تا وقتی بالایه سرش رسیدم منم تمام لباس هامو در اوردم .رویه مبل نشست و کیرمو با دستایه ناز و ظریفش گرفت و شروع کرد به ساک زدن جوری ساک میکرد و کیرمو میمکید احساس میکرد داره خونمو میکشه .
ایندفعه دیگه نمیخواستم سرم بی کلاه بمونه یکمی لب گرفتیمو سریع رفتم سراغ کسش پنج دقیقه ای خوردمش اوووووووم اوووووووووم عجب کوسی لامصب کوس نیست مزه هلو میده .آآآآآآآآآآآه آه ه ه ه ه بخور سعید بخور که همش ماله خودته.
منم جوری چوچولاشو میمکیدم انگار دارم ژله میخورم .دیگه کم کم داشت ارضا میشد میتونستم احساس کنم پس با شهوت بیشتری کوسشو میخوردم تا اینکه یه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه از ته دل کشید و لرزید و ارضا شد .


پ:سعید بکن توش دیگه بکن جرم بده دیگه طاقت ندارم.
منم سرکیرمو گذاشتم رو کوسش و مالیدم اینقدر حشری شده بود که یه بار دیگه هم ارضا شد دیگه کیرم پر آب کسش شده بود کیرمو کردم تو کشس واقعا داغ بود داشتم حال میکردم.آآآآآآآه آآآآآآآآآآآآآهی میکرد که اگه حتی صداشو میشنیدی آبت میومد .چون قرص خورده بودم هر چقدر تلمبه میزدم آبم نمیومد که یهو دیدم پروانه با ناله میگه سعید بس کن بسته دیگه الانه از حال برم فشارم داره میفته لعنتی بکش بیرون ولی من بدون توجه به حرفاش ادامه دادم دستشو محکم رو شکمم فشار میداد و میخواست منو دور کنه ولی من دستشو گرفتم و کارمو ادامه دادم که یهو صدایه ناله هاش قطع شد و از حال رفت .یکم ترسیدم رفتم یکم آب قند درست کردم و اوردم چند قطره آب هم پاشیدم رو صورتش کم کم داشت هوشیار میشد .
م:همین بود حال دادنت هنوز هیچی نشده غش کردی جنده.
پ:ببخشید از شدت لذت دیگه طاقت نداشتم از حال رفتم دوباره بکن
م:چشم رویه چشم.
باز شروع کردم به تلمبه زدن بیست دقیقه ای تلمبه زدم و پروانه جنده آآآآآه آآآه میکرد و با این کارش منو وحشی تر میکرد .دیگه داشتم ارضا میشدم که گفتم پروانه چیکار کنم گفت بکش بیرون یکم استراحت کن از کون بکن و آبتو بریز تو کونم.
منم چنددقیقه ای دراز کشیدم و نفسی گرفتم .همینجوری دراز کشیده بودم اومد رو شکمم نشست و شروع کرد به وول خوردن و مالیدن کونش به کیرم .همین که میخواستم بلندبشم و کیرمو تو کونش کنم با دست هولم داد و گفت تو دراز بکش من خودم اینکارو میکنم بعد با دستش کیرمو گرفت و رویه سوراخش قرار داد و آروم آروم نشست روش یه آهی کشید و کیرمو تا ته کرد تو کونش .معلوم بود زیاد به شوهرش کون داده بود چون کیرم راحت رفت تو کونش.کیرم که داشت از شدت شق میترکید با وول خوردن پروانه جنده رو کیرم انگار داشت میشکست .


م:پروانه اینقدر وول نخور کیرم داره میشکنه.
پ:باشه جیگر.
بعد شروع کرد به بالا و پایین کردن خودش 10 دقیقه ای اینکارو کرد دیگه کم کم داشت آبم میومد.
م:پروانه آبم داره میاد بریزم تو؟؟؟؟
پ:آره بریز که میخوام حسش کنم.


با چنان فشاری آبموو ریختم تو کونش که هنوز کیرم تو کونش بود آبم از کناره ها ریخت رو سرامیک هایه کف اتاق .از رو کیرم پاشد و مثل سگ شروع کرد به لیس زدنه سرامیک ها و تا آخرین قطرشو خورد .
رفتیم حموم و یه سکس هم اونجا داشتیم همدیگرو شستیم و اومدیم رو مبل نشستیم پروانه نشست رو پام و چنددقیقه ای عشق بازی کردیم .بعد به مادرش زنگ زد تا چک کنه ببینه کجاش و مادرش گفت بیست دقیقه دیگه برمیگرده خونه .منم پاشدم تا برم خونمون موقع رفتن جلو در یه لب جانانه و عاشقانه از همدیگه گرفتیم و من رفتم خونه.بعد از این موضوع چندبار دیگه سکس داشتیم و طوری به هم حال میدادیم که حسشو نمیشه وصف کرد .از وقتی برگشتیم شهر خودمون دیگه خبری ازش ندارم امیدوارم هرجا هست سالم و سلامت باشه .خودم قربون کس هلوش برم .امیدوارم لذت برده باشید .

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#292 | Posted: 7 Nov 2014 00:08
ماجراهای اتاق بغلی

توی حیاط داشتیم با داداشم دوچرخه سواری می کردیم که احمد آقا اومد. طبق معمول یه یا الله بلند گفت و پرده رو کنار زد و اومد توی حیاط. من و داداشم زود سلام کردیم. با خوشرویی جوابمونو داد و یکراست رفت توی اتاقشون. ما یه نگاهی به هم کردیم و دوچرخه ها رو گذاشتم کنار و تپیدیم توی اتاق بغلی. خونه ی ما از اون خونه های قدیمی بود که دورتادور حیاط اتاق داره. اون موقع یکی از اونها در اجاره احمد آقا بود که تازه داماد بود و از اول عروسیشون اونجا می نشستن. بین اتاق اونها و اتاقی که ما بهش می گفتیم اتاق بغلی یک در بود که از اونطرف چفت بود و جلوش یه پرده آویزون بود و رختخوابهاشون هم جلوی اون چیده بودند تا توی اتاقشون پیدا نباشه. ولی با همه این احتیاطا بازم از یه روزنه کوچیک می شد توی اتاقشونو دید. اولین بار داداشم که از من دو سال بزرگتر بود این روزنه رو کشف کرده بود و برا خودش صفایی میکرد. تا اینکه یه روز وقتی داشت اون تورو دید می زد و به خودش ور میرفت مچشو گرفتم و منم داخل بازی شدم. از اون به بعد هر وقت احمد آقا خونه بود و موقعیت جور بود میرفتیم چشم چرونی میکردیم. خانمش یه دختر جوان و زیبا و واقعا سکسی و حشری بود به اسم زری خانوم که بدن خیلی درست و قشنگی هم داشت...

اون روز یه روز گرم تابستونی بود و از شانس خوب ما بقیه اعضای خانواده بعد از ناهار زیر کولر غرق خواب بودن. شنیدن صدای خرخرشون بهمون آرامش میداد که مزاحمی نداریم. دوتایی چشممونو چسبونده بودیم به شیشه و منتظر بودیم. احمد آقا شلوارشو عوض کرده بود و با زیرشلواری و رکابی بود ولی از روی زیر شلواری هم میشد دید که کیرش داره شق میشه. زری خانوم هم که یه دامن کوتاه چسبون پوشیده بود که باسن قشنگشو حسابی به رخ می کشید و پاهای سفید و خوش تراشش رو بیرون انداخته بود پشت به احمد آقا وایساده بود و داشت توی آینه صورتشو ورانداز می کرد. احمد آقا دیگه طاقت نیاوردو از عقب زری خانوم رو بغل کرد و کیرشو از روی شلوار دقیقا گذاشت توی چاک کون خوشگل زری خانوم و دستاشم از زیر بغلاش برد جلو و پستونای مثل انارش رو توی دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد و تو همون حالت گردن و گوش و پشت گوش و زری خانوم رو میلیسید و می بوسید. با همون تماس اول زری خانوم مثل برق گرفته ها یه جیغ کوچیک کشید و شروع کرد با ناز و عشوه کونشو به کیر احمدآقا فشار دادن. معلوم بود که توی عرش سیر میکنه. من و داداشمم که دستمون توی شلوارمون بود و داشتیم از حشر می ترکیدیم.



بعد از یکی دو دقیقه که تو این حالت بودن احمدآقا کیرشو در آورد و یه کمی تف بهش مالید و گذاشت لای رونای سفید و گوشتالوی زری خانوم و یواش یواش شروع کرد به عقب و جلو کردن. زری خانوم دیگه حال خودشو نمی فهمید. سر و گردنشو داده بود عقب و خودشو رو کیر احمدآقا سر میداد و ناله می کرد طوری که احمدآقا مجبور بود دستشو بذاره جلوی دهنش تا صداش بیرون نره. یه خرده که گذشت احمدآقا کیرشو از لای رونای زری خانوم درآورد و دوباره تف مالی کرد و ار کنار شورت سفید توری زری خانوم هل داد لای چاک کسش. دستشم از جلو برد تو شورتش و شروع کرد به مالوندن کس خوشگلش. زری خانوم دیگه روی پاهاش بند نبود و خودشو روی کیر و دست احمدآقا ول کرده بود دیگه واقعا ناله هاش داشت تبدیل به فریاد می شد.


اینجا بود که احمدآقا یه دفه کیرشو از شورت زنش کشید بیرونو با یه حرکت شورت زنه رو جر داد. بعد با پشت دستش چنان کوفت روی باسن زری خانوم که همون موقع باسنش سرخ سرخ شد. شنیدم که داداشم داره میگه الهی دستت بشکنه! احمدآقا همین کارو با باسن دیگه هم کرد. بعد لمبرای زری رو از هم باز کرد و سرشو کرد لای کونش و شروع کرد به لیسیدن سوراخش. زری خانوم یه دستشو گذاشته بود روی دیوار و دست دیگشو آورده بود عقب و گذاشته بود پشت سر احمدآقا و اونو به طرف کونش فشار میداد طوری که انگار می خواست سرشو کاملا داخل کونش فرو کنه!
احمدآقا که حسابی از خجالت کون زری در اومد زری خانوم دیگه طاقت نیاورد و سریع برگشت و کیر احمدآقا رو توی مشتش گرفت و لبشو گذاشت روی لب احمدآقا. تو همون حال بلوز یقه بازی رو که پوشیده بود از بالا سرش درآورد و جلوی احمدآقا زانو زد و شروع کرد به ساک زدن. تا امروز هم همچین ساک زدنی ندیدم. طوری کیر شوهرشو که نسبتا بلند و کلفت بود تا ته توی حلقش میکرد و مک می زد که فکر میکردی الان کیر احمدآقا از ته کنده میشه! حالا نوبت احمدآقا بود که دیوونه بشه. با دوتا دستاش موهای زنشو گرفته بود و کیرشو توی دهن اون عقب و جلو میکرد. بعد مثل اینکه داشت ارضا می شد خودشو عقب کشید و زری خانومو خوابوند رو زمین و رفت لای پاش و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن کسش. من و داداشم که حسابی تب کرده بودیم بی اختیار با هم دیگه گفتیم حرومت باشه! و دوتایی زدیم زیر خنده.


احمدآقا دیگه زری خانمو ول نکرد و اونقدر کسشو لیسید تا تو همون حالت ارضا شد. سر احمدآقا رو با تموم قدرت به کسش فشار میداد و باسنشو بالا پایین میکرد و حدود یه دقیقه ارگاسمش طول کشید و بعد بی حال شد و بی حرکت رو زمین موند. ولی تازه نوبت کس کردن احمدآقا شده بود. لنگای بی نظیر زری خانومو داد بالا و کیرشو کرد تو و شروع به تلمبه زدن کرد. لرزشی که توی رونهای زری می افتاد دیوانه کننده بود. بعد چند بار تلبمه زدن دوباره خودشو عقب کشید و زری خانمو به حالت سگی در آورد طوری که ما فکر کردیم میخواد از عقب بکندش. ولی احمدآقا کیرشو از عقب چپوند توی کس ناز زری خانوم و بعد از چند بار عقب و جلو کردن تو لحظه آخر کیرشو در آورد و توی مشتش گرفت و در همون حالت ارضا شد. باور کنید جهشای اول آب احمدآقا تا دیوار روبروشون پاشید. بقیه شم روی کمر زری خالی کرد و بیحال افتاد. همزمان من و داداشم هم خودمونو خراب کردیم و ما هم بیحال توی اتاق بغلی افتادیم.
این برنامه تا وقتی که اونا مستاجر ما بودن هر از گاهی تکرار می شد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#293 | Posted: 19 Nov 2014 23:18
اولین تجربه سکس با سمیه

سلام.

26 سالمه خاطره ای که نوشتم برمیگرده به چند سال قبل که یه دخترهمسایه داشتیم بنام سمیه بدک نبود 18سالش بودبدن اندامی سینهاش نسبتا بزرگ ..همه ی بچهای محل رومخش بودن منم که بدم نمیومد ولی یه کم خجالتی و بی تجربه بودم خیلی خودی نشون نمیدادم خلاصه سمیه که چند ماهی بیشتر از اومدنش تومحله نمیگذشت بادختر دایی من دوست شده بود یه پسر دایی دارم 3 سال از من بچه تره یه روز سر صحبت شد منم گفتم این دختره که میا خونتون اسمش چیه چجور ادمیه ازاین جور حرفا که اونم جواب داد اسمش سمیه ست قبل امدن تو این محل نامزد داشته که بهم زدن....از این جریان گذشت دلو زدم بدریا گفتم بپرس نظرش در مورد من چیه حالا من یه قدم از بقیه بچهای محل بلطف پسر دایی جلوتر بودم اونم رفت پرسید ولی بر خلاخ تصور من خیلی بد برخورد کرده بود که فکر چی کردی که این حرفو زدی و از این حرفا....منم از ترس اینکه بقیه بفهمن که چطور کنف شدم بیش از پیش خودمو کشیدم کنار و بیخیال شدم امتحانای خرداد شروع شدن منم مشغول درس بودم که پسر دایی م امدو گفت طرف احوالتو گرفته بهش گفتم تو بد زدی تو ذوقش اونم کم اورده...گفتم نباید این جور میگفتی مگه کیه که من بخاطرش کم بیارم ولی خدایش کم اورده بودم بااین حرف پسر دایی دوباره رفتم توفکرش با اینکه تا اون زمان تجربه ای نداشتم ولی تو کف سینهاش بودم. خلاصه به پسر داییم گفتم جریان جای درز نکنه که اگه بگوش برادر بزرگم میرسید تکه بزرگم گوشم بود چون از ترسی که ازش داشتم مدرسه میرفتم وگرنه بدم میومد از هرچی کتاب و درس بود.



خلاصه مینویسم وسط امتحانا بودکه با کمکهای پسر داییم اولین قرارو گذاشتیم که باهم حرف بزنیم من بیتجربه اون بنده خدا میخواست حرف عاشقانه بزنه منم حواسم کجاها بود بد کلی کس وشعر که هیچیشون یادم نموند کلی خودمو بهم مالیدم که سه نشه بلند شدیمو رفتیم امتحان بعداز اون قرار رید.... ناچار به پسر دایی جریانوگفتم که بابا من از شق درد مردم اون بنده خدا هم قرار بعدی رو گذاشت توخونه ی خودشون که به زحمت خالیش کرده بود منم از خدا خواسته رفتم ولی چیزی دیدم که فکرشو نمیکردم سمیه خانوم از ارایش سنگ تموم گذاشته بود بد از احوال پرسی که منم دهنم خشک شده بود گفتم یه چیزی هست که روم نمیشه بگم اونم گفت بگو رودربایسی نکن گفتم بیا در گوشت بگم فهمید منظورم چیه امد جلو منم بوسو چسبوندمو گرفتمش توبغلم سینهاشو گرفتم که خودشو کشید کنار نگذاشت منم رفتم طرفش گفتم اگه ظرفیت نداشتی خوب نمیومدی سرشو انداخت پایین دوباره گرفتمش توبغلم شروع کردم لبشو بخوردن وسینهاشو مالیدن مانتوشو که در اوردم فقت یه سوتین پلنگی تنش بود من که تا اون موقع سینه به اون بزرگی ازنزدیک ندیده بودم داشت ابم میومد وقتی سوتینشو باز کردم باورم نمیشد چه سینهای قشنگ و سفیدی داشت سر سینشو کردم تو دهنم باعجله شروع بخوردن کردم اون بیچاره چشاش باز نمیشدو لبشو گاز گرفته بود



که تو حال خودمون بودیم شلوارشو در اوردم ولی خودم لباسام تنم بود بلند که شدم لباسمو درارم دوباره شروع کرد به زدن حرفهای الکی خوابیدم روش که دستشو گذاشته بود جلوش همینجور که داشتیم بهم ور میرفتم دست کرد کیرمو گرفت منم تو فضا بودم شروع کرد باهاش ور رفتن بدبرگشت سره کیرمو خیس کردو گذاشت دم سوراخ کونش گفت فشار نده خودم میکنم گفتم بذار بکنم جلو گف هیسسس اهسته اهسته تاته کیرم رفت تو کونش وای چه حالی میداد خیلی داغ وتنگ بود اهسته شروع کردم به تلمبه زدن اونم مثل من داشت از همجاش عرق میریخت اخ و اوخ میکرد منم صورتم وسط شونهاش بود و سینهاش تو دستام که حس کردم ابم میخوا بیا کمرشو محکم گرفتم ابمو ریختم تو کونش واقعا حال داد از جام نمیتونستم بلند شم چند ماهی باهم بودیم خیلی دوستش داشتم ولی پسر خالش امد عقدش کرد اوایل ناراحت بودم ولی بعدها که دیدم رفته سر زندگیش خوشحال شدم و بد از عقدش هرگز بهش برای سکس فکر نکردم ولی هیچ کاری شیرینی دفعه ی اول رو نداره امید وارم هرجا هست خوشبخت باشه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#294 | Posted: 17 Jan 2015 23:09 | Edited By: shomal
سکس من و زهره دختر همسایه قدیمی

سلام دوستان من 30 سالمه زمانیکه ۱۷ سالم بود همسایه کنارمون 4 تا دختر داشت دختر بزرگش ۱۶ ساله و بعدیش 10 ساله و دوتای دیگه زیر 6 سال دختر بزرگشون اسمش زهرا بود منو خیلی دوست داشت و به زهره میگفت واسم پیغام بیاره که زهرا دوسم داره و من هم چون زهرا خیلی لاغر و سیاه بود میگفتم من علاقه ای بهش ندارم منو زهره چون برام زیاد پیغام میاورد رومون با هم باز شده بود برعکس خواهرش هم سفید بود ،هم خوشگل من روم نمیشد بهش پیشنهادی بدم در ضمن ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم خانواده زهره اونجا مستاجر بودن حدودا بعد از سه سال از اونجا رفتن که کلا 10 سالی میشد همسایه ما بودن من خیلی زهره رو دوست داشتم و بعد از رفتنشون چند باری رفتیم خونشون و بعد از چند بار رفتن دیگه ندیدمشون. حدودا یک سال پیش بود که دیدم زهره باهام تماس گرفت و در مورد شرکتم صحبت کرد و گفت اگه منشی میخوای من بیام کار کنم من هم که منشی داشتم گفتم منشی دارم،اونم گفت باشه عزیزم مزاحمت نمیشم برو به کارت برس،بهش گفتم شماره من و ازکجا گرفتی گفت از خواهرت،بعد از دو سه دقیقه مکالمه گفت این شماره منه اگه کاری داشتی باهام تماس بگیر منم از خدا خواسته گفتم باشه حتما خداحافظ عزیزم. دو سه روز بد جوری ذهنم رو مشغول کرده بود بهش زنگ زدم و گفتم کجایی عزیزم بیا میخوام ببینمت دلم واست تنگ شده شیطون اونم خیلی سریع گفت باشه گلم منم دلم واست تنگ شده فردا ظهر خوبه منم گفتم آره خوبه،واسه فردا ظهر قرار گذاشتم و رفتم سر قرار وقتی اومد دیدم چه گوشتی شده قد 150 سانتی کمر باریک و باسن تقریبا بزرگ و رونای تپل و با تیپ و آرایشی که زده بود مثل پرنسسا شده بود نشست تو ماشین چند دقیقه نیگاش کردم و گفتم چقد جا افتاده شدی واقعا تو همون زهره ای هستی که من میشناختم اونم گفت اره دیگه عزیزم،راه افتادم و درحال رانندگی دستم رو دنده بود که یهو دستش رو گذاشت رو دستم ی نگاهی بهش کردم همراه با ی لبخند گفتم کجا بریم خوشگل خانم گفت نمیدونم،من هم بهش پیشنهاد دادم که بریم ناهار بگیریم و بریم خونه اونم قبول کرد داشتم بال در میاوردم،رفتیم خونه مانتوش رو در آورد ولی شالش رو سرش بود غذا رو خوردیم و گفتم بریم تو اتاق ی کم استراحت کنیم اونم موافقت کرد و رفتیم تو اتاق، اومد کنارم خوابد و شروع کرد به درد دل کردن از مشکلات زندگیش من هم از فرصت استفاده کردم و بغلش کردم و میبوسیدمش و دلداریش میدادم خلاصه نمیدونم که چی شد لبارو درگیر کردم و حسابی خوردم و بعد سینه ها،خیلی سفید بود آتیش شهوتش گر گرفت دستم رو که بردم تو شلوارش دیدم نواری لا پاشه گفت من مریضم دو روز دیگه خوب میشم بهش گفتم پس برام بخور شروع کرد به ساک زدن کیر کلفتم تو دهن کوچولوش به زور جا شد خیلی قشنگ و حرفه ای میخورد، ارضا شدم و گذشت تا دو روز بعد حالش خوب شد دوباره رفتیم خونه لختش کردم و کلی خوردمش وای چه کس و کونی داشت شروع کرد به آه و ناله یه ساک مشتی زد و خوابوندمش و کیرم رو گذاشتم روی کسش و ی کم بازی دام آب شهوتش تمام کسش رو خیس کرده بود تا اومدم بکنم توش گفت عزیزم تو بخواب من میام روت خوابیدم و بدون اینکه کیر منو خیس کنه کیرم رو کرد تو کسش کس گشادی داشت بعد از 10 دقیقه تلم زدن ارضا شد خوابید رو تخت و من هم لنگاشو گذاشتم سر شونه و تا ته زدم توش فقط میگفت عزیزم تا ته بزن دوست دارم بزن جرم بده من فقط مال توام حرارت سکس من خیلی زیاد بود ولی اون زیاد هات نبود بعد از 3 بار ارضا شدنش من هم ارضا شدم و رفتم تو بغلش بهم میگفت تو چقد داغی منم میگفتم این حرارته سکسه عزیزم خلاصه تا سه ماه ما ی روز در میون سکس داشتیم تا اینکه رفت تو ی شرکت شروع به کار کردو دیدم باهام خیلی سرد شده بهش گفتم تو از وقتی که رفتی تو شرکت اخلاقات عوض شده با کسی دوست شدی، قسم و آیه که نه من فقط با توام تو بزرگترین لذت زندگی منی، من هم ی خط ایراسل که به نام خودم بود داده بودم دستش رفتم پرینت خط رو گرفتم دیدم با ی خط رند 700 تا اس رد و بدل شده من هم زدم زیر همه چی و پرش رو باز کردم ولی اعتراف میکنم که با تمام گشادیش خیلی خوش سکس بود دلم واسش تنگ شده ببخشید که داستانم طولانی شد و سرتون رو درد آوردم ممنون.

نوشته:‌ آرش

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#295 | Posted: 17 Jan 2015 23:12
آرزوی من و سکس با نگین همسایه آرایشگر

با سلام
قبل از هر چیز باید بگم که من قبلا از این که این اتفاق برام بیفته هر وقت هر داستان سکسی رو میخوندم با خودم میگفتم اینا همش چرت و پرته تا اینکه یکی از این داستان ها واسه خودم اتفاق افتاد. من اهل شیرازم و قضیه از این قراره که من دو سه سالی بود خیلی تو کف زن همسایمون بودم که هم آرایشگره و هم خونمون با مامانم رفت و امد داشت در حدی که فکر و ذکرم شده بود هیکل سکسی اون وقتی می اومد خونمون من همش چشمم به کون گنده اون و به سینه های ایستادش که واقعا با اینکه 35 یا 40 سالش بود اندام سکسی توپی داشت مخصوصا کون گندش که تو دور و اطراف همه تو کف کونش بودن البته این رو هم بگم که نگین تهش باد میداد و با چند نفری سکس داشته از حرف های بعضی از اونا هم که شنیده بودم میگفتن بد جور حشریه به طوری که یکی از اونا هیکل درشتی داشت گفت من با این هیکلم رس من و میکشید.
خلاصه من دیدم که نگین به چند نفری داده و منم بدجور تو کفشم فکرم همش تو کردنش و دیدن کون گوندش از نزدیک بود بلاخره گذشت و من ی روز می خواستم که برم دانشگاه از جلوی آرایشگاه نگین که رد شدم و وقتی من ودید بهم اس ام اس داد آخه بعضی وقتا ما با هم اس میدادیم مثل وقتایی که کارم داشت. بهم اس داد سلام چطوری بعد گفت که تو مغازه تنها بودم حوصلم سر میرفت تو رو دیدم که رد شدی گفتم بهت اس بدم منم همون موقع گفتم افشین زمان عمل رسیده میزنم تو کارش یا ضایم میکنه و واسم دردسر میشه یا من کون گندش که آرزومه بدست میارم.بلاخره زدم تو کارش شروع کردم به اس ام اس دادن و زدن مخ نگین جون و بعد تلاش فراوان شانسم گرفت و تونستم مخش و بزنم دو روز بعد این قضیه دیدم بهم اس داد و با کمال ناباوری گفت که آخر وقت بیا آرایشگاه ببینمت من که داشتم از شدت خوشحالی ذوق مرگ میشدم بدجور اسرس گرفته بودم بلاخره دمدمای غروب بود که اس داد سریع بیا تو آرایشگاه منم مثه موشک پریدم تو مغازه وای با ی صحنه ای روبه رو شدم که سه سال آرزوش و میکشیدم دیدم نگین با ی تاپ شلوارک چسبون نشسته رو صندلی بلند شد بیاد پیشم همین که چشمم به کون گوندش افتاد کیرم سیخ شد اول یکم حرف زدیم و من کس و شر تف دادم بعد یهو بلند شد که بره در و قفل کنه منم از فرصت استفاده کردم و رفتم از پشت بغلش کردم و سینه هاش و محکم چنگ زدم وقتی ی آهی از ته کشید که کیر من میخواست شلوار و جر بده باورم نمیشد که به آرزوم رسیدم یکم باهاش ور رفتم دیدم بله خانوم حشریه چه جورشم بعدش نگین رفت برق ها رو خاموش کرد تا کسی شک نکنه رفتیم نشستیم روی صندلی و شروع کردم به خوردن لب و سینه هاش واای چه سینه هایی سفید برف نگین که حشرش 120 درجه زده بود بالا محکم موهای من و چنگ زده بود اون شب من فقط نگین و ارضا کردم و بعدش رفتیم خونه تا ی روز که خونمون خالی شد و ازش خواستم بیاد خونمون وقتی اومد معلوم بود دوباره حشرش زده بالا و تشنه کیره منم بدون هیچ مقدمه ای رفتم تو کارش باور کنید من تاحالا هیچ زنی و اینقدر آتیشی ندیده بودم بعد کلی مالیدنش بهش گفتم ایندفعه دیگه نوبت منه گفت باشه دراز کشید و من پاهاش و دادم رو شونه هام و شروع کردم به کردنش اخ و اوخش کل خونه رو ورداشته بود بعد چند دقیقه تو همون حالت خودم و انداختم روش و دستاش و محکم بغل کردم و تند تند تلمبه میزدم من که هنوز آرزوی اصلیم یعنی کردن نگین از کون خوشگلش مونده بود ازش خواستم که از عقب بکنمش اول قبول نکرد ولی وقتی دید من ول بکن نیستم قبول کرد واااای وقتی با شکم خوابید روی زمین و پشتش به من شد تمام وجود من و شهوت گرفت رفتم سوراخ کون نگین رو کلی چرب کردم و بعد آروم نوک کیرم و کردم تو کونش معلوم بود زیاد از کون نداده بود ی اخ بلندی کشید و من آروم تا ته کردم داخل و افتادم روش واقعا نمیتونم صحنه رو تجسم کنم انگار کل دنیا رو بهم داده بودن شروع کردم به کردن و نگین دادش بلند شد منم که شهوتم بدجور زده بود بالا جلوی دهنش و گرفتم و محکم میکردمش که یهو آبم اومد و کل آبم و تو کونش خالی کردم بعدش واسه اینکه اونم به نوایی برسه به طور وحشتناکی ارزاش کردم خودش که میگفت تا حالا سکس به این باحالی نداشتم بلاخره این شد که منم به آرزوم یعنی کردن کون نگین رسیدم بعد این قضیه دیگه با هم سکس نداشتیم ولی هر چند وقت بهم اس میدادیم. پایان

نوشته:‌ ؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#296 | Posted: 29 Jan 2015 00:42
زن همسایه بره است

من بابک هستم و سی سال سنمه در یکی از شهرهای جنوب کار می کردم و زنم واسه دیدن مادرش رفته بود تهران و من تنها بودمو در طبقه چهارم یه آپارتمان زندگی می کردم که روبروی خونه ما چند تا خونه ویلایی قدیمی بودن. هوا خیلی گرم بود و من حدود ساعت دوازده شب رفتم کنار پنجره و چشمم افتاد تو حیاط روبروی وای چه داشتم می دیدم. یه زن قد بلند بلوند با کرست و دامن کوتاه تو حیاط بود و داشت تو کولر آب می ریخت چون هوا خیلی گرم بود و آن خانه هم پمپ اب نداشت و اب به کولر نمی رسید و چون فقیر بودند وسعشان نمی رسید اسپیلت بخرند ولی این زن تازه اومده بود به این خونه و صاحب خونه هم هر چند روزی یه مستاجر می اورد و فهمیدم این مستاجر تازه وارد است . شب تا صبح تو کف اندام این زن بودم صبح که از خواب بیدار شدم مشت مراد هم دم خونه شو آب پاشی می کرد سلام دادم و گفتم مش مراد این زنه که دیشب تو خونت با کرست راه می رفت کی بود؟ مش مراد گفت مستاجره تازه اومده اگه طالب شدی واست بفرستم بالا گفتم باشه مشتی جان وقتی ظهر از کار برگشتم بفرستش بالا بیاد من رفتم اداره و دو ساعت زودتر مرخصی ساعتی گرفتمو اومدم و دیدم مشتی مراد دم خونش وایستاده و سیگار دود میکنه چشمکی به هش زدم و اون هم فهمید که من امدم رفتم تو و از تو پنجره به مش مراد اشاره کردم بفرسته و اون هم زنه رو فرستاد دم در که رسید شاسی رو زدم در باز شد و زنه اومد بالا وقتی رسید دم درب آپارتمان من فوری بغلش کردم و بردمش تو اطاق خواب اووووووووووووه پدر سگ چه بدنی داشت کونش مثل کدوی شیراز قلمبه بود و لبانش مثل پسته رفسنجان خندون و اوووووووووووووووووف چه پستونایی داشت خوارکوسده مادر جنده هیچی زیر مانتوش نپوشیده بود و حسابی تو کف بود گفتم چته مگه شوهر نداری گفت دارم ولی شوهرم کراکی شده و کیرش کار نمی کند گفتم خاک تو سرش یه همچی کوسی داشته چرا کراکی شده چرا نعمتهای الهی را پاس نداشته و خلاصه دست بردم دم کوسش اوووووووف چه کوسی چه بره کوسی بود فوری لباساشو در اوردم و کیرم که مثل باتون راست شده بود مالیدم دم کوسش که یه هو زنه پا هخا شو داد بالا و منو کشید رو خودش و مثل یه جارو برقی 5000 واتی کیرمو کشید تو سوراخ کوسشو و مثل سگ کوسشو روی کیرم قفل کرد داعی کوسش باعث شد تا من مثل موتور های هندای 125 بیشتر گرم بشم و منم زدم تا خایه ها تو کوسش و اون ناله می کرد و میگفت اوووووووف عجب کیری داری کاش شوهرم بودی و من تند تند تلمبه زدم و اون قبل از من ارضا شد و من هنوز ارضا نشدم تا اینکه برش گردونم اووووف چه سوراخی مثل دمبه کمی سر کیرمو تف زدم و فشار دادم تو کونش و اوووووف که چه هیکیلی داشت درست مثل زن سالوادر سلینسا بود و چنان کیرمو تو کونش محکم گرفته بود که تلمبه زدن منو کند کرده بود و من تلمبه زدم تا اینکه ارضا شدم و حس کردم مغزمو از تو کیرم تو کونش کشید . تو یه ساعت چها بار کردمشو و اون 9 بار ارضا شد و فردا هم اومد و پس فردا چون کرایه مشت مراد و ندادند انها را از خانه بیرون کرده بود. سراغشو از مش مراد که گرفتم گفت بیرونش کرده و من گفتم خارکسده میگفتی من کرایشون را می دادم و هنوز که رفته خاطه ان دادنش تو ذهن من مانده است اووووووووووووووووووووووووف.

نوشته:‌ بابک

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#297 | Posted: 21 Aug 2015 13:27
پرنده فروش

برادرم که سه چهار سال از من بزرگتر بود از نوجواني پرنده مي فروخت و از اين راه خرج خودش رو در مياورد. منم بعضي وقتا کمکش ميکردم و يه پولي هم به من ميداد. رو پشتبون يه اتاقکي مثل قفس درست کرده بود که توش دونه ميريخت بعد تو خرپشته قايم ميشديم تا پرنده ها برن توش اونوقت نخی که به در بسته بود رو ميکشيديم تا بسته شه. گنجشک، کفتر، قمري هرچي بود فرقي نميکرد، برا همشون مشتري بود. از پنج تومن به بالا. دادشم با همين پولا تونست بره دانشگاه. تو کارش موفق بود چون خيلي مردمدار بود. اگه کسي پول کم داشت ميگفت هروقت داشتي بده، هرچي خواستي بده، مخصوصا اگه طرف بر رويي داشت باش گرمتر ميگرفت و ميگفت جاي پول چيز ديگه هم دادی قبوله. پدر و مادرم ميدونستن که اون با بعضي مشترياش رابطه داره ولي چيزي نمي گفتن چون خرج خونه رو ميداد.
يه دفعه دختر کوچیکه همسایه رو آورده بودم به بهونه نشون دادن پرنده ها تا شاید بتونم یه لاپايي، بمال بمالی بکنم که موفقم نشدم. داداشم بعدا گفت: هيچوقت سراغ بچه مچه نرو، به زور کسي رو وادار نکن چون نه لذت داره نه آخر و عاقبت. جنتلمن باش خودش درست میشه. از اون به بعد بهتر عمل کردم و روابطی هم جور شد. وقتي داداشم برنامش جور شد و رفت خارج من جاشو گرفتم. بیشتر از همه چشمم دنبال یه دختره بود که چند وقت یه دفعه میومد مثلا واسه داداش کوچیکه ش تخم کفتر بگیره که لکنت زبونش خوب شه. خیلی قیافه نداشت ولی دیده بودم چه بدن خوبي داره. واسه داداشم قر میداد و استریپ تیز میکرد. اول چادرشو کنار میزد و بعدش دکمه های مانتوش رو باز میکرد، یکی از بالا، یکی از پایین. آدم باور نمیکرد این همونی باشه که چادر از سرش نمی افته. البته هیچوقت لخت لخت نمیشد، دل آدمو آب میکرد.
معامله تو خر پشته انجام میشد که یه دریچه به قفس پرنده ها داشت. محل ترتیب دادن هم همونجا بود با یه گلیم، یه متکا و یه پنکه برا تابستونا. نورگیر راه پله که شیشه هاش مات بود از بالکن دید داشت. من از درز پنجره ش دزدکی دید میزدم. داداشم فهمیده بود ولی به رو نمی اورد. داشتم قصه دختره رو میگفتم که اسمش فاطی بود. استریپ تیز که میکرد ضمن رقص یه دستش طرف سینه هاش یا پایین تنه اش میرف با یه دستش هم به طرف اشاره میکرد و با ریتم آواز میخوند: آی بستنی، آی بستنی، آی ژله دارم بستنی، ميک بزني، گاز نزنی. یا پشتش رو میکرد به طرف اینو میخوند: آي فکلي، بستنی چوبی نداری لیس بزنیم؟ با اين کاراش آدمو حسابی حال به حالی میکرد. خیال داشت خودش رو بچسبونه به داداشم ولی اون بهش گفته بود که اهل زن گرفتن نیست. با کاپوت میکردش تا اتفاقی نیفته. اونم دیگه قبول کرده بود که به همین حال کردنا رضایت بده.
بعد از رفتن داداشم يکي دو ماهي طول کشيد تا اومد سراغ تخم کفتر. تو خرپشته بهش گفتم: داداش سفارش شما رو همه جوره کرده و من کامل در خدمتم. دیگه 17 سال داشتم و از نظر هیکل هم کم و کسری نداشتم، اشتها هم که الاماشاالله. اولش خودشو زد به اون راه که برا تخم کفتر اومده. گفتم چشم، به اونم میرسیم. تعارفش کردم رو چارپایه بشینه و قبل از این که بشینه گفتم: لطفا چادرتون رو بدین آویزون کنم خاکی نشه. زیر اون چادر زمخت بدترکیب فقط یه مانتو بود که اگرچه نازک و بدن نما نبود ولی چون تنگ بود قشنگ نشون میداد زیرش هیچی نیست: نه شورتی نه کرستی. آب از دهنم را افتاد. گفتم: کاش ژله ای بستنی ای بود... یهو چشاش گشاد شد. گفتم: تو يه فيلم ديدم دختره ميرقصه و ميخونه آي بستني آي بستني. بقيه شو يادم نيست، تو بلدي؟ گفت اينارو امير بهت گفته؟ گفتم: نه، خودم ديدم، از اونجا. بعد درز پنجره رو نشونش دادم. گفت اي بدجنس هيز، هوس ژله و بستني کردي؟ فهميدم چقدر دلش ميخواد یکی کسشو بخوره، کاري که برادرم براش نکرده بود. دیده بودم کیر داداشمو میخوره ولی ندیده بودم اون کس فاطی رو بلیسه.
همون جور که رو چارپایه نشسته بود دست گذاشتم رو زانوش و بمال بمال رفتم جلو لای روناشو لمس کردم. مثل مخمل نرم و لطيف بود. طولش دادم تا رسيدم به کسش. نازش کردم، انگشت کشيدم لاش و بالا پايين کردم و تو مشتم آروم چلوندمش. حالم داشت خراب میشد. از تکونهایی که به خودش میداد معلوم بود که اشتهای اونم کامل باز شده. يه دکمه از پايين مانتوش باز کردم تا بتونه پاهاشو بيشتر باز کنه. حالا ميتونستم کسشو ببينم. يه بستني شکل هلوي پوست کنده آماده خوردن. يه دکمه ديگه از مانتوش باز کردم و سرمو بردم لاي روناش که فوري اونا رو به دو طرف صورتم چسبوند. تو اون فضای گرم و نرم نوک زبونمو فشار دادم لاي قاچ کسش وچند دفعه از بالا تا پايين جستجو کردم تا سوراخشو پيدا کردم. زبونمو تا ميشد چپوندم توش. دستاش رو سرم بود با موها و گوششم بازي ميکرد. دلم میخواست زبونمو بیشتر بکنم تو کسش ولی نمیشد چون دماغم میچبید به تنش و راه نفسم بسته میشد. اين بود که رفتم سراغ قسمت بالاتر و چوچوله شو گرفتم بین لبام. يه هو موهامو چنگ زد و صدايي مثل آه از گلوش در اومد. همونجا رو یه کم بیشتر خوردم تا حشری تر شه.
بعد جامونو عوض کرديم و من نشستم رو چارپايه. کمربند و زيپ شلوارمو باز کرد تا کيرم آزاد شه. دودستي ميماليدش و از قدش بالا و پايين ميرفت. گفت: چه بستني چوبي گرمی! شروع کرد به خوردن. تو آسمونا پرواز ميکردم و دستام تو سر و گردنش بود. سر کیرمو میک میزد و دستشو حلقه کرده بود دورشو مالش میداد یا با تخمام بازی میکرد. چند دقیقه بعد گفتم: داره میاد ها. فقط سرشو کج کرد یعنی باشه. کیرمو از دهنش در اورد و برام جلق زد تا آبم بریزه بیرون. کیرم هنوز سفت بود که نشست روش. در حالی که کیرم لای روناش استراحت میکرد لبامو چسبوندم زیر گردنش و به طرف پایین میک زدم تا رسیدم به سینه اش. نوکشو گرفتم بین لبام و با دست مشتش کردم تا بهتر حسش کنم. همه دکمه های مانتوش رو باز کردم. دستامو بردم زیر باسنش و یه انگشتمو رسوندم به سوراخش و باش بازی کردم.
گفت: بیخودی شکمتو صابون نزن از عقب نمیدم. گفتم: هرچی تو بگی، مهمون عزیزیی و احترمت واجب . گفت: ای بد جنس خوب بلدی خر کنی ها. بعد سوراخ کسشو با کیرم میزون کرد و آروم آروم داد تو. کیرم سانتیمتر به سانتیمتر تونل شهوت رو کشف میکرد و میرفت جلو تا رسید به انتهاش. دلم میخواست زمان همونجا متوقف شه و تا ابد تو همون حال بمونم. گفت: بهتره بخوابیم رو زمین.
افتاده بودم روش و تلمبه میزدم. هی درش میوردم و دوباره میکردم توش. زیادی خیس و لیز شده بود. دفعه آخر با یه کهنه کیر خودمو و کس اونو خشک کردم. قبل از این که دوباره بکنم توش با دست گرفتش. میکشید لای کسش و رو چوچوله ش. گفت: راست میگی ها، بی کاپوت کیفش خیلی بیشتره. حسابی تحریک شده بود. دوباره کردم توکسش. پاهاشو داده بود بالا که بیشتر بره تو. بالاخره بعد از چند حرکت محکم ارضا شد. بهم گفت: حالا دیگه کاپوت بزن بکن تا آبت بیاد. گفتم: منم با کاپوت حال نمیکنم. گفت: خب بزارش رو کسم آب بده. گذاشتم رو کسش و هی مالوندم بهش ولی هرچی زور زدم خبری نشد. گفت: کسمو زخم کردی که، بیا بزار لای کونم.
دمر که شد دیدم که چه کون باحالی داره. برجسته بود و گودی کمرش اونو برجسته تر هم نشون میداد. کیرمو گذاشتم لاش و شروع کردم به عقب جلو. گفتم: حسابی لیزه، اگه رفت توش چی؟ گفت: میکشمت. گفتم: اگه رفت توش ولی دردت نیومد چی؟ گفت: بدون درد می کشمت. سرشو میزون سوراخ کونش کردم و خوابیدم روش و مشغول تکون تکون شدم. نمیخواستم سوراخشو گم کنم. همونجا ضربه میزدم. وقتی فشارو بیشتر میکردم خودشو جمع میکرد که نره توش. یه کم میکشیدم عقب و دوباره ضربه میزدم. شده بود مثل یه بازی بین ما. دفعه آخری خودشو سفت نکرد و یهو سرش رفت تو. گفت: یواش لعنتی دردم اومد! همونجور بیحرکت موندم. نه دلم میخواست درش بیارم نه جرئت داشتم بیشتر بکنم توش. وقتی دید هیچکاری نمیکنم گفت: نمیخوای تمومش کنی؟ گفتم: میترسم دردت بیاد. گفت: حالا که کردی و دردمم اومد. ولی زیاد نبود ادامه بده و زودتر تمومش کن. شیر شدم یه کم بیشتر فشار دادم. چون روش دراز کشیده بودم زیاد تو نمیرفت ولی تماس لمبراش با بدنم کار خودشو کرد و اختار از دستم در رفت و خودمو خالی کردم تو کونش و صبر کردم تا کیرم شل شد و خودش اومد بیرون. تا اون موقع همچون حالی نکرده بودم. بوسش کردم و تو گوشش گفتم چقدر ماه و مهربونی. گفت: نمیخواد خرم کنی خودمم خواستم وگرنه محال بود بزارم ادامه بدی.

ادامه...

نوشته: bj

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#298 | Posted: 21 Aug 2015 13:28
پرنده فروش (2)

...قسمت قبل

این دنباله ی خاطرات پرنده فروش است که در همان قسمت اول گذاشته بودم و نمیدانم چطور نیامد. آن داستان مربوط به دختری به نام فاطی بود. اما فاطي يه استثنا بود و گرنه از صدتا مشتري پرنده فروشي 90 تاش پسراي نوجونن واسه همينه که امکان همجنس بازي بيشتره. برا منم خيلي پيش ميومد که طرف تنش ميخاريد يا پا ميداد ولي فقط وقتي ميکردمشون که اوضام خراب بود و دستم به کس نمي رسيد. يکي از اونا رو که استثنايي بود مختصر تعريف ميکنم.

يه روز يه جوون 12-13 ساله اومد بالا برا جوجه. اگه خودشو معرفي نميکرد نمي فهميدم پسره، از بس خوشکل بود و موهاي بلندش هم آدمو به اشتباه مينداخت. با لهجه شيرازي گفت که اسمش منصوره و چند وقتيه از شيراز اومدن و فاميل علي نجارن. علي که باباش کارگر نجاري بود مشتري من بود که چندتا چندتا جوجه ميگرفت ميبرد طرفاي انقلاب ميفروخت. در واقع بيشتر فروش ما از طريق همين بچه ها بود. علي بي پول که ميشد ازم ميخواست جاي پول سرويس بده که اگه حالشو داشتم قبول ميکردم. منصور 5 تا جوجه ميخواست. معلوم بود ميخواد ببره بفروشه. گفتم ميشه 25 تومن. گفت فقط 10 تومن دارم. گفتم پس فقط دوتا ميتوني بخري. گفت که 5 تا ميخواد بقيه پولشم حاضره مثل علي سرويس بده. گفتم با بچه طرف نميشم. بهش برخورد و گفت: من بچه نيستم، فقط يه سال از علي کوچيکترم. گفتم: از کجا بدونم مرد شدي؟ مرديت رو کجا ثابت کردي؟ گفت: ترتيب علي رو داده باشم کافيه؟ گفتم: اونم ترتيب تو رو داده؟ گفت: آره، هر وقت بي حوصله يا بي پول بشيم ميريم سراغ هم. گفتم: باورم نميشه اصلا کيرت بلند شه، کيرت رو راست کن ببينم. شلوارشو کشيد پايين، شورت سفيد قشنگي پاش بود. پر و پاچش و گردي لمبراش که از شورت مامانيش بيرون زده بود نظرمو عوض کرد. انصافا تيکه ي تر و تميزي بود ولي هرچي با خودش ور رفت کيرش راست نشد. گفتم: ديدي خالي بستي. با ناراحتي گفت: الان خجالتي شدم ولي به وقتش ميتونم. گفتم امتحانش مجانيه، دستت رو تکيه بده به ديوار و پشتت به من باشه. خودش فهميد و يه کم قنبل کرد. گفتم اگه راست گفته باشي اينجوري بايد کيرت راست شه، اگه شد معامله قبول. دستمو کردم تو شورتش با لمبراش بازي کردم. خيلي نرم و گاز زدني بود. انگشتمو رسوندم به سوراخش و قلقلکش دادم. ميخواستم لاي کونشو ببينم. شورتش رو تا زير قوس لمبراش دادم پايين و لپاي کونشو از هم باز کردم. سوراخش جمع جور بود و فرم قيفي جالبي داشت. آدم ميخواست با کير شيرجه بزنه توش ولي معلوم بود کير من براش یه هوا بزرگه. سوراخشو وازليني کردم و سر کيرمو گذاشتم دمش و شرو کردم به ضربه زدن. کيرشو گرفتم تو دستم و باش بازي کردم تا بلند شد. الحق خوشتراش و ظريف بود و آدم دلش ميخواست بخوردش. کيرم دم سوراخش عقب جلو ميشد و دستم به کير خوشکلش حال ميداد. ميدونستم که اگه حشري بشه بيشتر حال ميده و شايدم يه جوري بتونم بکنم تو کونش. گفتم که هر وقت خواست آبش بياد خبر بده. چون نميخواستم زودتر از من آب بده و بيحال شه. برا امتحان فشار کيرمو بيشتر کردم. يهو خودشو جمع کرد. فهميدم به اين راحتي توش نميره. ضربه هاي ملايمو ادامه دادم، چون وايساده بود کمبراش به هم چسبيده بود و خيلي کيرمو تحريک ميکرد. منصور هم از جلو تحريک ميشد هم از عقب. گفت که نزديکه آبش بياد. کيرشو ول کردم و تمرکز گذاشتم رو کونش. دوباره فشارو يه کم زياد کردم. دوباره خودشو جمع کرد که باعث تحريکم شد و ناخودآگاه فشارو بيشتر کردم. حس کردم يه کم از سرش رفت تو و همين حس باعث شد آبم بياد. آبم که ريخت زمين فهميدم توش نرفته بوده. نشستم رو چارپايه تا نفس بگيرم. لا پاي منصورم تميز کردم و نشوندمش رو کيرم. گفتم: يه جوجه جور شد، يه کم استراحت بعدش دوباره ميکنيم تا دوتاي ديگه هم رديف شه. تنگي کونش وسوسه ام کرده بود هر جور شده بکنم توش. ياد گرفته بودم که وقتي کون خيلي تنگه بايد قبل از اين که کيرت کاملا سفت شه بکني توش و بذاري اونجا سفت شه که خيلي حال ميده، چون تنگي کونو ذره ذره حس ميکني، طرفم خيلي کمتر دردش مياد چون کونش کم کم باز ميشه. بيشتر درد مال واز شدن سريع کون موقع وروده. بهش گفتم سرشو بزاره رو بالش قنبل کنه تا بکنم توش. دوباره چربش کردم و سر کيرمو که سست شده بود و نرم بود گذاشتم دم سوراخش. از انگشتم کمک گرفتم تا کلاهک کيرمو هل بدم تو. يه دقيقه اي تقلا کردم تا بالاخره سرش رفت تو. گفت که درد نداشت. گرما و فشاري که به کلاهک کيرم اومد باعث شد کم کم از سستي در بياد. مخصوصا فشار ندادم تو تا سريع بزرگ و کلفت نشه و مجبور نشم درش بيارم. با کيرش که هنوز راست بود بازي ميکردم تا ريلکس بشه و کارمون راحتتر انجام شه. گفتم: هر وقت آماده بودي خودتو بده عقب تا بره تو. خودشو يه کم داد عقب ولي چون کيرم هنوز سفت سفت نشده بود فقط يه ذره رفت تو. لمبراش که خورد به شکمم دوباره تحريک شدم و کيرم دوباره قد کشيد. دوباره يه کم خودشو داد عقب ولي يهو خودشو جمع کرد. کونش واقعا تنگ بود و هنوز جا واز نکرده بود. منم عجله اي نداشتم: کيرم تو بهترين کون جا خوش کرده بود، يه دفعه هم آب داده بود و عجله اي نبود. درضمن ميترسيدم فشار بيش از اندازه کونشو زخم کنه يا اينقدر دردش بياد که ديگه اينطرفا پيداش نشه. کيرمو يه کم کشيدم بيرون و ساقه اش رو بيشتر چرب کردم. گفتم: اگه ميخواد دوباره فشار بده، اگرم درد داشت خودش بکشه بيرون. با احتياط يه کم کونشو داد طرفم که دوسانتي از کيرمو غيب کرد. ظاهرا ديگه مشکلي نبود. بدون اين که بيشتر بکنم توش يه کم عقب جلو کردم تا مسير ليزتر شه. دوباره وازلين کاري کردم که بهترين چيزه. حالا نصف بيشتر کيرم تو کونش بود و آروم عقب جلو ميکردم. هنوز چند سانتش بيرون بود. پرسيدم باقيشم ميخواد يا نه که با فشار به عقب يه کم ديگه هم تحويل گرفت. ولي من احتياط کار بودم. گفتم دراز بکشه تا بخوابم روش. نميخواستم بيشتر بره توش. دراز کشيدن رو کونو از هر حالت ديگه اي بيشتر دوست دارم. برجستگي کون ميفته تو گودي شکم و با تموم بدن سکس رو احساس ميکنم. اينجوري بدون وحشي بازي آب ميدم و طرفم راضي تره. البته نبايد تلمبه بزني چون مسير تنگه و طرف رو اذيت ميکنه و ديگه بهتون حال نميده. سر کيرشو گرفتم تو دستم و چلوندم تا آبش اومد. چند لحظه بعد آب خودمم اومد. دلم نميخواست از روش بلند شم و کون نرمش هنوز به شکمم حال ميداد. ازش پرسيدم چطور بود، اذيت که نشدي؟ گفت: علي گفته بود که چقد خوب ميکني و هواي آدمو داري ولي نميدونستم اينقده باحالي. کيرت از مال علي بزرگتره ولي کمتر از اون درد داشت، هم به کونم حال دادي هم به کيرم. هر وقت بخواهي همه جوره در خدمتم. گفتم که به هيچکي حتا علي نگو که بهم دادي و اگه ميخواي با من باشي نبايد با هيچکس ديگه اي باشي، حتا علي. اينجوري اسمت بد در نميره، مريض هم نمي شيم. سر کيرمو به عنوان قبول حرفم ماچ کرد و با کارتن پرنده ها تو پيچ راه پله از ديدم بيرون رفت.

نوشته: bj

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#299 | Posted: 14 Oct 2016 10:27
این داستانی که تعریف میکنم کاملا واقعیه.من متاهل هستم و اسم زنم آیدا هست.آیدا یه دوست داره به اسم سمیرا.ما توی یه اپارتمان 3 طبقه زندگی میکنیم.ما طبقه 3 میشینیم. واحد زیر ما فاطمه خانم و شوهرش و دخترش زندگی میکنن که آیدا با فاطمه خانم و دخترش اصلا رابطه خوبی نداره و ازشون خوشش نمیاد چون خیلی فضول هستن.اون روز سمیرا اومده بود خونه ما.سمیرا خیلی اندام خوش فرم و کون گنده ای داره و کاراته هم کار میکنه.آیدا که اعصابش خرد بود به سمیرا گفت چه کار کنیم حال فاطمه رو بگیریم.سمیرا گفت بیارش خونتون یا بریم پیششون من خودم یه نقشه خوب دارم.به بهونه کاراته حالشون رو میگیریم.این رو هم بگم که فاطمه خانم و دخترش هر دو جودو کار بودن.آیدا گفت نمیشه اینها جودو کارن.دهنمون رو سرویس میکنن.سمیرا گفت فاطمه رو تنهایی بکشون اینجا.هر کاری هم اون لحظه گفتم انجام میدی آیدا!!!!آیدا گفت میخایی چه کار کنی؟سمیرا گفت میخوام با کف پاهامون صورتش رو له کنیم و با بوی کف پاهامون خفشون کنیم ولی اول باید فاطمه رو تنهایی گیر بیاریم.من تعجب کرده بودم که چرا سمیرا میخواست این جوری حالشون رو بگیره!!!آیدا هم با تعجب گفت:وا.....که چی بشه؟چه فایده؟سمیرا گفت:خر.....خوب عکس هم میگیریم ازش.بعد اگر حرفی زد میگیم عکس ها رو نشون زن های همسایه های دیگه میدیم.که همه بفهمم چقدر ذلیل شدی زیر کف پاهامون.آیدا گفت راست میگی....این جوری دیگه دهنش بسته میمونه.من گفتم خوب من چه کار کنم.سمیرا گفت تو برو توی اتاق از بالای پنجره شیشه ای اتاق نگاه کن اگر تونستی عکس و فیلم هم بگیر. ما خودمون ازش عکس میگیریم ولی اگر خاستی تو هم بگیر.آیدا گفت سمیرا حالا پاهات بو میدن که فاطمه با بوی کف پاهات خفه بشه؟سمیرا گفت:اتفاقا 2 روزه پاهام رو نشستم.بعد کف پاش رو اورد بالا و گذاشت روی بینی آیدا!!!!!آیدا گفت:اوف.....فف.....چه بوی عرقی میدن کف پاهات.فاطمه خفه میشه بیچاره.آیدا گفت من دیروز حموم بودم بزار یه یک ساعت پاهام توی کفش های قدیمی باشه که بو بگیره.تو هم پاهات رو بکن توی کفش که بوش بیشتر بشه.خلاصه آیدا و سمیرا 1 ساعت پاهاشون رو توی کفش نگه داشتن بعد آیدا رفت در خونه فاطمه و اوردش اونجا.همین که فاطمه نشست رو مبل سمیرا پاهاش رو دراز کرد روی میزی که جلوش بود.فاطمه به آیدا گفت:معرفی نمیکنی دوستت رو.آیدا سمیرا رو معرفی کرد.فاطمه گفت کاری با من داشتین که گفتین بیام اینجا؟سمیرا گفت شما جودو کار میکنین واسه همین من میخوام از شما کمی جودو یاد بگیرم.من هم بهتون کاراته یاد میدم.فاطمه گفت باشه فردا بیا کلاس بهت یاد میدم.سمیرا گفت همین الان میخوام یاد بگیرم چون جلوی یکی از دوستام گفتم جودو بلدم نمیخوام کم بیارم.خلاصه فاطمه حرکات دی آشی هارای و آشی گروما رو به سمیرا یاد داد.سمیرا هم گفت من ضربه کف پا به صورت رو بهتون یاد میدم.فاطمه گفت من نمیخوام یاد بگیرم نیازی نیست.سمیرا دسته فاطمه رو گرفت و کف پاش رو گذاشت روی دهن فاطمه و گفت:اینجوری.فاطمه که فقط چشماش معلوم بودن دهنش رو از کف پای سمیرا جدا کرد و گفت:باشه یاد گرفتم.بسه.در این لحظه سمیرا یه ضربه محکم با کف پا به دهن فاطمه زد و فاطمه افتاد روی زمین.سمیرا به آیدا گفت با روسری دست و پاش رو ببندیم زود باش.آیدا و سمیرا دست و پاهای فاطمه رو به زور بستن.بعد 2 تایی کف پاهاشون رو گذاشتن روی صورت فاطمه و شروع کردن عکس و فیلم گرفتن.فاطمه هم با التماس میگفت:ولم کنین خفم کردن!این چه کاریه دیگه!پاهاتون بو میده!!!!آیدا کف پاش رو مالید روی دهن و بینی فاطمه و گفت:دیگه فضولی میکنی؟بو بکش......اومممم......بو کن......و با بوی کف پاهام خفه شو.آیدا به سمیرا گفت تو پاهات رو بردار بزار من کامل خفش کنم بعد تو.سمیرا رفت و کفش هاش رو اورد و پوشید تا پاهاش بوی بیشتری بگیره.آیدا کف پاهاش رو روی صورت فاطمه فشار میداد و فاطمه داد میزد صورتم له شد!!!!چه بوی......اوفففف.....خفه شدم.سمیرا پاهاش رو از کفش در آورد.من از اون بالا میدیدم که پاهاش خیسه عرقه و برق میزنه.سریع کف پاهای خیسه عرقش رو گذاشت روی صورت فاطمه.فاطمه یه لحظه هیچ صدایی ازش در نیومد.چند ثانیه بعد گفت:اوفففف.......چه بوی عرق کف پایی.....!!!!!!بسه.......صورتم خیس شد سمیرا!!!!!تو رو خدا بسه!!!گوه خوردم.آیدا خانم دیگه کاری باهاتون ندارم.
سمیرا هم صورت فاطمه رو با کف پاهاش ماساژ میداد و میمالید و عرق کف پاهاش رو روی دهن و بینی فاطمه میمالید.وقتی پاهاش رو از روی صورت فاطمه برداشت صورت فاطمه سرخ و خیس شده بود.من توی اتاق کیرم سیخ شده بود و آبم داشت میومد.آیدا که داشت فیلم میگرفت به سمیرا گفت بسشه دیگه.گناه داره.فاطمه به نگاهی مظلومانه از زیر کف پاهای عرقی سمیرا کرد و گفت:تو رو خدا بسه!!!!سمیرا به فاطمه گفت:باشه تمومش میکنم ولی برای اینکه درسه عبرتی بشه برات اول کف پاهامون رو باید لیس بزنی تا این فیلم و عکس ها رو به همسایه ها نشون ندیم و آبروت رو نبریم.فاطمه گفت مثلا به کی نشون میدین؟آیدا گفت:زن همسایه طبقه پایین یا دخترت!یا همسایه روبرویی که خیلی با جینگین.فاطمه اول شروع کرد به التماس ولی آخرش مجبور به این کار شد.آیدا و سمیرا به سینه خوابید روی زمین و فاطمه رفت جلوی کف پاهاشون و شروع کرد به لیسیدن.اول همش کف پاهای آیدا رو میخورد و اصلا طرف کف پاهای سمیرا نمیرفت.سمیرا گفت:چرا از عرق کف پاهای من نمیخوری؟
فاطمه گفت:تو رو خدا!!!تو پاهات خیلی بو میدن و عرقش تنده!این حرف و که زد سمیرا گوشیش رو برد روی حالت فیلم برداری و داد دست آیدا و صورت دو زانو نشست و صورت فاطمه رو برد بین کف پاهاش و کونش و نشست روی سره فاطمه جوری که صورت فاطمه روی کف پاهای سمیرا بود و پشت سره فاطمه زیره کون سمیرا.سمیرا گفت کف پاهام رو قشنگ میلیسی و میخوری تا بزاریم بری.فاطمه هم به ناچار کف پاهای سمیرا رو میخورد و عرق کف پاهاش رو قورت میداد.وقتی فاطمه بلند شد دیدم صورتش خیسه عرق کف پاهای سمیرا و زنمه .این داستان حدود 1 ساعتی طول کشید و فاطمه وقتی میخواست بره گفت:خدا لعنتتون کنه.آیدا خانم مطمعن باش جبران میکنم.آیدا و سمیرا هم گفتن تو برو فعلا صورتت رو بشور که بوی کف پ میده و دو تایی زدن زیره خنده.خلاصه فاطمه رفت و من اومدم بیرون و با هم نشستیم عکس ها و فیلم ها رو تماشا کردیمو میخندیدیم.نیم ساعتی گذشت که زنگ خونه به صدا در اومد.از چشمی در نگاه کردم دیدم فاطمه و دخترش و دو تا زن جوون دیگه همراهشن.من رفتم توی اتاق از بالای در نگاه میکردم.آیدا در رو باز کرد.دیدم دختر فاطمه کف پاش رو از کفش در اورده بود و با جورابای کثیفش زد توی دهن آیدا و رفت بالای سره آیدا و جورابش رو در آورد و کرد توی دهن آیدا و نشست روی شکم آیدا و کف پاهاش رو گذاشت روی صورت زن من!!!!!بقیه هم که اومدن توی خونه و سمیرا رو گرفت زیره مشت و لگد.دو تا زن جوون با فاطمه خانم بودن!دو تاشون اندام های خوش فرم و خوشکل بودن.سمیرا رو گرفتن و خوابوندن روی زمین.فاطمه گفت این ها خواهر شوهرام هستن.حالا درسی به دوتاون میدیم تا دیگه از این گوها نخورین.دختر فاطمه که 20 سالی داشت دمه دره خونه آیدا رو گرفته بود و با کف پاهاش داشت خفش میکرد و آیدا داد میزد:بوی عرق میده!!!!اوف....ففف....بلند شو دختره پررو کثافت جنده گوه!!!!این حرف رو که زد دختر فاطمه که اسمش بیتا بود با جفت پا فشار داد روی صورت زنه بیچاره من و صورتش رو له کرد.بعد جوراباش رو دوباره کرد توی دهنه آیدا و با کف پاهاش میکوبوند توی صورتش!!!!این طرف نمیدونین داشتن با سمیرا چه کار میکردن!!!!!فاطمه داشت با گوشی فیلم میگرفت و دوتا خواهر شوهراش با کف پاهاشون صورت سمیرا رو خفه میکرد و زبونه سمیرا رو میمالوندن کف پاهاشون!!!سمیرا هم عرق پاهاشون رو میخورد.من توی اتاق آبم اومد و ریخت توی شلوارم!!!!فاطمه از به سمیرا گفت:نگاه کن توی دوربین و از مزه کف پاهاشون بگو!سمیرا گفت:گوه نخور کثافت!!!!مزه عرق میده دیگه!!!!ولم کنین.گوه خوردم.فاطمه گفت:فعلا باید کف پا بخوری.سمیرا هم میلیسید و میخورد و خواهرشوهرهای فاطمه هم میگفتن:پاهامون بو میدن؟آخه 3 روزه دانشگاه کلاس بودیم و پاهامون بدون جوراب توی کفش بودن حموم نرفتیم.سمیرا گفت:خیلی بو میدن!!!!مزه و بوی برنج ایرانی میدن!!!!!!این حرف و زد و همشون زدن زیر خنده.اون طرف هم آیدا داشت زیره پاهای چرکیو عرقی بیتا دختره فاطمه جون میداد.بیتا جوراباش رو از دهنه آیدا در آورد و برد سمت سمیرا و کرد توی دهنه سمیرا.بعد خواهر شوهرهای فاطمه بلند شدن و شلوارشون رو در آوردن!!!!!وای چه کون هایی داشتن.کیرم باز سیخه سیخ بود!!!آیدا گفت میخوایین چه کار کنین؟فاطمه گفت:حالی ازتون بگیریم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن!!!دیدم آیدا و سمیرا رو خوابوندن کنار هم و دو تا خواهرش شوهرهای کون گنده فاطمه نشستن روی صورت آیدا و سمیرا!!!!!آیدا که توی کون بزرگشون گیر کرده بود اصلا صورتش معلوم نبود و صداش توی کون بزرگش خفه میشد.سمیرا هم به زور داشت از کونش میخورد و صورتش خیسه عرقه کون بود.فاطمه هم داشت فیلم میگرفت و میخندید.فاطمه گفت:میدنین به این میگن فتیش!!!!فتیش کون و کف پا!!!!خواهرشوهرهای گلم سمیرا رو بیشتر خفه کنید چون کف پاهاش رو خیلی به خورده من داد!!!!آیدا رو بدین به بیتا با همون عرق کف پاهاش خفه بشه!!!خواهرشوهرهای فاطمه بلند شدن و کف پاهاشون رو روی صورت آیدا نگه داشتن و خفش کرد بعد گفتن بیتا حالا تو بیا.بیتا دوباره نشست روی شکم آیدا.یکی از پاهاش رو گذاشت روی صورت آیدا و اون پاش رو کرد توی کفش که عرق کنه.سمیرا هم داشت از کون بزرگ و عرقی خواهرشوهرهای فاطمه میخورد و با التماس میگفت:اه......مزه شور میده......اوففففف......بوی عرق و کون میده.....خواهش میکنم بسه.بسه.بسه.فاطمه گفت:پس میخوای بوی گل بده؟؟؟؟بوی کون رو استشمام کون!!!1کون گنده خواهرشوهرهام.خاهرشوهرای فاطمه یه نگاهی به فاطمه کردن و خندیدن!!!بیتا هم اون پاش رو از کفش در آورد و میمالوند رو صورت آیدا و به آیدا میگفت:بو بکش.....اوممممم.....چه بویی میده؟آیدا هم که خوشحال بود از کون اون دوتا خلاص شده به همین راضی بود و بو میکشید و گاهی میلیسید و عرق کف پاهای بیتا رو میخورد.حدود 1 ساعت صورت زن من و دوستش رو با عرق کون و کف پاهاشون خیس کردن و دهنشون پر از عرق کون و پاهاشون کردن و بلندشدن رفتن و وقت رفتن آیدا و سمیرا صورتشون سرخ بود.فاطمه گفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنین!!!بعد رفتن.من توی اتاق موندم بیرون نیومدم آخه کیرم سیخه سیخ بود.آیدا به سمیرا گفت:خاک برسرت با این نقشت کثافت جنده!سمیرا هم که اعصابش خورد بود اول اومد در اتاق رو روی من قفل کرد.من پریدم بالای شیشه اتاق دیدم سمیرا داره با کف پاهاش میکوبونه توی صورت آیدا و میگه:کی جنده ست؟؟؟بعد آیدا رو خوابوند و کف پاهاش رو اول کرد توی کفش و با کفش گذاشت روی صورت آیدا و گفت:به خاطره تو آشغال از کون دو تا جنده خوردم!!!!بعد از 5 دقیقه پاهاش رو از کفش درآورد و مالید روی صورت زن بیچاره من!!!!آیدا هم داد میزد و التماس میکرد:خفه شدم........اوففففف......چه بوی گندی میده.......عرق کف پاهای اون ها بهتر بود......اوففففف......خیلی بو میده سمیرا........بسه..........گوه خوردم.سمیرا گفت:به قول فاطمه فعلا باید عرق کون و پا بخوری!!!!آیدا گفت:تو رو خدا کون دیگه نه!!!!!در همین حین سمیرا شلوارش رو در آورد و نشست روی صورت آیدا!!!!!آیدا داد میزد:کون بو گندوت رو از روی صورتم بردار سمیرا جنده!!!!!اوففف..........بوی گوه میده..........اوفففففف........عرق کونت بوی گوه میده!!!!!
بعد از نیم ساعت که سمیرا کون و پا داد به خورد زنه من ساکش رو برداشت و گفت دیگه من دوستی به اسم آیدا ندارم.آیدا نگاش کرد و گفت خیلی پررویی جنده!من رو جلو شوهرم گاییدی حالا طلبکاری؟؟؟دوباره سمیرا اومد جلو آیدا و پاهاش گذاشت روی صورت آیدا!!!!!آیدا گفت باشه گوه خوردم از کونتم که خوردم.بسه!!!!سمیرا تمومش کرد و با کف پاش محکم زد توی دهن آیدا و آیدا رو پرت کرد اون طرف و بدون خداحفظی رفت.آیدا اومد در رو روی من باز کرد.دیدم صورتش سرخه سرخه و داره گریه میکنه.منم گفتم تا تو باشی از این کارا نکنی!آیدا گفت:نامرد نیومدی نجاتم بدی؟گفتم جلو زن مردم میومدم که فتنه میشد!!!!

12345
     
#300 | Posted: 25 Dec 2016 15:37
قسمت اول: این داستان بر میگرده به 1 ماه پیش.من اسمم مهدیه هست و متاهل هستم و 26 سالمه.ما توی یه آپارتمان 2 طبقه میشینیم.من یه دوست دارم به اسمه غزل.غزل اندامه زیبایی داره و سینه های بزرگ و کون بزرگ!!من همیشه بهش حسودی میکردم.غزل دوستم 28 سالشه و توی دانشگاه با هم همکلاسی بودیم.من و غزل هفته ای یک بار همدیگرو میدیدم و با هم رفت و آمد داشتیم.همین 1 ماه پیش وقتی شوهرم سره کار بود غزل اومد خونه ما.نیم ساعتی گذشت که زنگ خونه به صدا در اومد.همسایمون لیلا بود.لیلا یه زنه فضول بود و من از اون خوشم نمیومد.35 سالی داشت و یه دختر به اسمه بیتا داشت.خلاصه من در رو باز کردم و لیلا شروع کرد غور زدن که چرا پول شارژ ساختمون رو نمیدین!آخه لیلا یه جورایی مدیره ساختمون بود و همه کارای آپارتمان ما دسته لیلا خانم بود.ما 3 ماه بود که پول شارژ ساختمون رو نداده بودیم و لیلا خیلی کفری بود.من هم گفتم بعدا میدیم و لیلا به من گفت:پول شارژ رو که نمیدین!درها رو هم محکم میبندین!اصلا رعایت همسایه داری رو نمیکنید!
اعصابم رو لیلا به هم ریخته بود و ول کن نبود و 10 دقیقه بود داشت روی اعصابم راه میرفت.خلاصه حرف هاش تموم شد و رفت.غزل ازم پرسید:کی بود اینقدر حرف میزد؟ گفتم:لیلا همسایمون بود!سرم رو به درد آورد!پول شارژ میخواست.نداشتم بدمش.خیلی دلم میخواد حاله این زن رو بگیرم.ولی نمیدونم چطوری.غزل گفت:من یه راهی بلدم که حالش رو بگیری.منم کمکت میکنم.من خوشحال شدم و گفتم:چطوری؟غزل گفت:با عرق کف پا!!!!من خیلی تعجب کردم و خندیدم و گفتم:یعنی چی؟
غزل برام توضیح داد که لیلا رو بیارم توی خونه و با کف پاهامون خفش کنیم و عرق کف پاهامون رو بدیم بخوره و ازش عکس و فیلم بگیریم.من به غزل گفتم:آخه کاره سختیه.چجوری کف پاهامون رو بزاریم روی صورته یه زنی که از خودمون بزرگتره!؟چینا گفت:تو چه کار داری فقط لیلا رو برو بیار اینجا من خودم درستش میکنم.
به غزل گفتم که این فکر رو از کجا آوردی؟؟غزل گفت:توی اینترنت دیدم که یه دختر با کف پاهاش افتاده روی صورت یه دختره دیگه و داره حالش رو میگیره منم دلم هوس کرد که با یه نفر این کار رو بکنم.
غزل گفت:حالا برو لیلا رو بیار تا دو تایی حالش رو بگیریم طناب هم بیار تا دستاش رو ببندیم.من طناب آماده کردم ورفتم خونه لیلا و بهش گفتم بی زحمت تا خونه ما بیایین کارتون دارم.لیلا هم اومد و همین که اومد توی خونه غزل بلند شد و کفش هاش رو اورد و پاهاش رو کرد توی کفش.من فهمیدم که میخواد پاهاش توی کفش عرق کنه و لیلا رو خفه کنه.لیلا هاج و واج مونده بود و گفت:ایشون کی هستن که سلام به بزرگتر بلد نیست؟غزل گفت:مهدیه بگیرش تا دست و پاهاش رو ببندیم.من و غزل دست و پاهای لیلا رو به زور بستیم.لیلا هاج و واج مونده بود و همش میگفت:ولم کنید این کارها برای چیه؟غزل پاهاش رو از توی کفش در آورد و به من گفت مهدیه تو برو کفش هات رو بپوش.من کفش هام رو پوشیدم و غزل کف پاهاش رو گذاشت روی صورت لیلا و گفت:سلام من رو با عرق کف پاهام پذیرا باشید!من واقعا فکر نمیکردم غزل اینجوری به لیلا سلام کنه!!!!!صحنه خیلی خاص و جذابی بود!غزل پاهاش توی کفش واقعا عرق کرده بودن و خیسه عرق بودن.لیلا از خجالت سرخ شده بود وگفت:اوفففففففف......چه بوی عرقی میدن پاهات این چه کاریه اینجوری به یه بزرگتر سلام میکنن؟غزل و من یه نگاهی به هم کردیم و خندیدیم.غزل لیلا رو خوابوند و نشست روی شکمش و دو تا کف پاهاش رو گذاشت روی صورت لیلا.لیلا هم دست و پا میزد و میگفت:تو رو خدا ولم کن برم دختره پر رو......اوففففففف........با خفه کردن من با کف پاهات میخوایی چه چیز رو ثابت کنی مهدیه خانم دوستت چرا با من این کار رو میکنه؟من گفتم:داریم حالت رو میگیریم تا اینقدر فضول بازی در نیاری و نیایی دره خونه ما رو بزنی و بگی شارژ بدید دلم میخواد دره خونمون رو محکم ببندم.
همین لحظه غزل کف پاهاش رو از روی صورت لیلا برداشت و گفت:ببخشید من خودم رو معرفی نکرم غزل هستم و از شانس بده شما کف پاهام خیلی عرق کرده و بو میدن.من و غزل زدیم زیره خنده.به غزل گفتم:خیلی بامزه گفتی!!!!!لیلا گفت:غزل خانم لطف کنید تمومش کنید این کاره مسخره رو!!!!غزل یه نگاهی به من کرد وکف پاهاش رو دوباره گذاشت روی صورته لیلا و گفت:اوممممممم.........مثل این که لیلا خانم با مزه تر تشریف دارن.بعد با کف پاهاش حسابی صورته لیلا رو میمالوند و میگفت:مهدیه جون لیلا خانم همسایه خوبی هست یا نه؟من گفتم نه.غزل گفت:حیف شد لیلا خانم همسایتون از شما راضی نیست پس من صورتت رو محکم تر ماساژ میدم.من باورم نمیشد.غزل صورته لیلا رو اینقدر محکم با کف پاهاش فشار میداد که لیلا داشت از هوش میرفت!!!به غزل گفتم:غزل صورتش رو با عرق کف پاهات شست و شو دادی.غزل از روی شکمه لیلا بلند شد و من صورت لیلا رو میدیدم که قرمزه و خیسه عرق پاهای غزل.لیلا من رو نگاه کرد و گفت:دو تا ییتون خیلی بیشعورید و آشغال!!!!
غزل گفت:مهدیه جون پاهات رو از کفش دربیار!من پاهام توی کفش خیس شده بود و خیسی و داغی پاهام رو حس میکرد.کفش هام رو درآوردم و غزل خیلی سریع صورت لیلا رو چسبوند کف پاهای من و گفت:ما بی شعروریم پس عرق کف پای زن همساییتون رو بخور تا بفهمی چی میگی!!!!
خیلی حال میداد که لیلا رو میدیم که داره با عرق کف پاهام خفه میشه!من کف پاهام رو میمالوندم روی صورتش و اون با نگاهاش بهم میگفت که یه روزی از من انتقام میگیره.بعد غزل لیلا رو مجبور کرد که کف پاهای من رو بلیسه!!!!
باورتون نمیشه چقدر حال میداد که لیلا داشت از کف پاهام میخورد.من هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری لیلا رو خوار و ذلیل کنم.لیلا بیچاره هم به زور از کف پاهام میخورد و میگفت:اووووومممممم........چه مزه عرقی میده.........مهدیه مطمعن باش بد میبینی!!!!غزل در همین لحظه گوشیش رو در اورد و شروع کرد از لیلا در حالی که داشت کف پاهای من رو میلیسید فیلم گرفت و گفت:اگر کاره اشتباهی کنی این فیلم رو نشون دخترت میدیم!لیلا گفت:غلط کردم فقط بزارید برم.غزل و من دست و پاهای لیلا رو باز کردیم و لیلا بدون خداحافظی رفت.من خندیدم و گفتم غزل دستت درد نکنه خیلی حال داد من واقعا نمیدونستم چجوری حالش رو بگیرم.غزل گفت قابلی نداشت.خلاصه اون روز تموم شد و دو روز بعد صبح که من توی خونه تنها بودم و شوهرم سره کار بود زنگ خونه به صدا در اومد.من در رو باز کردم.دیدم غزل و لیلا با هم اومدن توی خونه!
من خیلی تعجب کردم که غزل با لیلا چه کار داره!!! لیلا گفت:من با غزل صحبت کردم و قرار شد با کف پاهاش تو رو خفه کنه مهدیه خانم همسایه محترم!!!!!لیلا و غزل من رو گرفتن و با طناب دست و پاهای من رو بستن!!!من با تعجب نگاه به غزل کردم و گفت:غزل تو واقعا داری با من چی کار میکنی دیوونه شدی؟غزل گفت:لیلا به من 200 هزارتومن پول داده و 200 هزار تومن هم بعد از این کار به من میده تو بودی این کار رو نمیکردی؟
من داشتم دیوونه میشدم که غزل دوسته قدیمی و فابریکم میخواد با عرق پاهاش خفم کنه!!!!غزل کفش های اسپرتش رو دراورد و جوراب پاش نبود.من پیش خودم فکر کردم ای کاش حداقل جوراب پاش بود تا پاهاش کمتر عرق داشت.من فقط مات و مبهوت داشتم پاهای غزل رو نگاه میکردم و غزل که داشت قدم برمیداشت و میومد طرفه صورته من!!!!غزل نشست روی شکم من و کف پاهای پر از عرقش رو با فاصله یه دست از صورت من نگه داشت!باورتون نمیشه کف پاهاش چه بوی عرقی میدادن.من گفتم:تو رو خدا غزل......به رفاقتمون قصمت میدم دست بردار!!!!من از لای انگشت های پاهایش غزل رو دیدم که گفت:عیبی نداره مهدیه جون یکی دو ساعت از عرق پاهام میخوری تموم میشه.بعد کف پاهاش رو چسبوند روی صورتم.داشتم خفه میشدم.بوی عرق کف پاهای غزل داشت خفم میکرد و فقط بو میکشیدم و میگفتم:غزل......اوفففففف........چه بویی.......من تو دوسته همیم......بی معرفت.........ولی غزل کف پاهاش رو محکم فشار داد وشروع کرد به مالوندن صورته من!!!!!لیلا هم داشت با گوشی فیلم میگرفت و میگفت:آفرین غزل خفش کن تا دفعه آخرش باشه عرق پاهات رو بمال روی صورتش!!!من صورتم چسبیده بود به کف پاهای غزل و عرق کف پاهاش بیشتر و بیشتر میشد و عرق پاهاش رو حس میکردم که داره از صورتم میچکه.خیلی صورتم عرق کرده بود و 10 دقیقه ای شده بود که کف پاهای غزل روی صورتم بود.غزل هم هی من رو مسخره میکرد و متلک مینداخت.مثلا میگفت:مهدیه تو دوست خوبی هستی چون صورتت رو گذاشتی واسه عرق کف پاهای من.یا مثلا میگفت:عرق کف پاهای بهترین دوستت رو بو بکش و بگو جانم فدای دوست.یا میگفت:نگاه کن لیلا چه دوست خوبی دارم که از عرق کف پاهام نفس میگیره.ادامه دارد.....

12345
     
صفحه  صفحه 30 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites