تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 49 از 112:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  111  112  پسین »  
#481 | Posted: 10 Sep 2012 01:08 | Edited By: king_devil
سکس من با حامد


من هستی 30 سالمه داستان سکس من واقعیتی است که میتونه خاطره هم باشه شاید بتونه کمکی به خوانندگان این سایت بکنه تا یکی دو سال پیش زندگی من مثل خیلی ها در حالت عادی خودش قرار داشت من ازدواج کردم و همسرم هم خیلی دوست دارم تا اینکه خیلی اتفاقی فهمیدم که پسر سربزیری که باهاش ازدواج کردم با یک زن هم سن مادرش رابطه برقرار کرده وقتی فهمیدم میخواستم زمین و زمان رو بهم بدوزم حتی میخواستم خودکشی کنم در تمام مدت نگذاشتم خانواده ام بفهمن ولی داشتم آتش میگرفتم تنها کسی که تمام حرفهای دلمو بهش میزدم و ساعتها واسش گریه میکردم همکارم حامد بود اون منو خیلی دوست داشت تقریبا 7 سالی میشه که با هم همکاریم و همیشه اون منو یه جور دیگه دوست داشت ولی من بهش میگفتم ما ازدواج کردیم ما نباید گناه کنیم همسر من وتو گناه دارند و....
خلاصه تا اینکه توی همون اوضاع زنی که با شوهرم دوست بود اومد سراغم و با دادن آمار خونه واتاق خوابم آب پاکی رو ریخت روی دستم که بله اینها همه کار با هم کردند به زنه که نگاه میکردم حالم بهم میخورد بس که زشت بود نمی دونم شوهرم خل شده بود که با این زن زشت رابطه برقرار کرده بود یا .... بعد از کلی دعوا شوهرم همش میگفت غلط کردم م تو رو میخوام و واسه اینکه از دلم دربیاره قرار شد که یه سفر خارجی ببره و میگفت فکر کن این ماه عسله مونه و از اینجا میخوایم زندگی رو شروع کنیم من هم تمام حرفها رو واسه حامد میگفتم و اونم میگفت ببخشش عزیزم شاید واقعا راست بگه تا اینکه اون روز وقتی داشتم از محل کارم برمیگشتم یه دفعه فکری به ذهنم رسید من که از شوهرم خوشگلتر خوش تیپ تر و... هستم پس منم کاری رو میکنم که اون با من کرد و بعد از سفر دیگه با هم بی حساب میشیم حامد زنگ زد و گفت : هستی کجایی؟ گفتم دارم میرم خونه فرداشب هم پرواز دارم و یک ماهی نیستم حامد خیلی حالش گرفته شد چون این چند وقت خیلی بهم نزدیک شده بودیم گفت : من دلم واست تنگ میشه ولی کاشکی حداقل ببینمت من هم با خنده شیطنت آمیزی بهش گفتم چرا کاشکی من فردا تو رو میبینم از خوشحالی داشت بال در می آورد گفتم فقط من میام خونتون حامد داشت شاخ در میآورد که هستی که سالها بهش التماس میکردم نگاهی بکنه حالا خودش میگه میخوتد بیاد خونه ...خنده اش گرفته بود و مدام میگفت جدی؟؟؟ من هم میگفتم شوخی نداریم فردا ساعت چند بیام اون با خنده میگفت از الان بیا چون زنم رفته تهران و تا یک هفته نیست با گفتن این حرف دیگه مصمم تر شدم و قرار شد صبح زود بعد از رفتن شوهرم برم پیشش شبش رفتم حموم وحسابی به خودم رسیدم سعی کردم سکسی ترین حالت رو داشته باشم سوتین و شورتم رو ست کردم و یک تاپ مخصوص داشتم که وقتی می پوشیدم تمام سوتینم و سینه هام بیرون بود و کمی از پهلوهام رو میگرفت فقط جون میداد واسه به جوش آوردن اش راستی قدم 170 و سایز سینه هام 80 و تعریف نباشه خیلی جذابم .. اولش از خودم و کارم بدم میومد از اینکه دارم همون کاری که یک زن با من کرد رو با یکی دیگه میکنم ولی به قدری حس انتقام از شوهرم زیاد بود که به هیچ چیز دیگه فکر نمی کردم .ماشین گرفتم و رفتم خونش بالاخره رسیدم و زنگ زدم ودر رو واسم باز کرد رفتم تو وقتی دیدمش خنده ام گرفته بوداون بیشتر خجالت میکشید ولی میدونستم این مال 2 دقیقه اشه و زود جو بر میگرده 7 صبح بود و اون میز صبحونه رو آماده کرده بود و من با کمال میل شروع کردم به خوردن ولی اون کپ کرده بود و مدام میگفت هستی با ورم نمیشه این تو باشی من خوابم ؟ من کلی باهش حرف زدم و گفتم نه تو بیداری تا اینکه دید ساعت داره میگذره و به من گفت بریم توی اتاق تا اتاقم بهت نشون بدم دستمو گرفت دستم یخ کرده بود در شرف یه خیانت بودم ضربان قلبم بالا رفته بود رفتیم توی اتاق وقتی وارد شدم پشت سرم در رو بست و محکم منو گرفت توی بغلش و شروع کرد به لب گرفتن شاید توی 5 دقیقه تمام پوست لبمو کند و هر لحظه با اشتیاق بیشتری منو میبوسید شالم از سرم افتاده بود داشتم توی بغلش بیهوش میشدم یه لحظه واسه اینکه نفسی بکشم ازش خواستم تا مانتو و شالم رو در بیارم حواسم نبود که زیر چی پوشیدم وقتی مانتو رو درآوردم حامد لبخندی زد و کاملا فهمید که من تا ته اش هستم ... دیگه امونم نداد هنوز دستمو کامل از توی مانتو در نیاورده بودم که شروع کرد لب گرفتن خیلی بلد بود لب بالاش توی دهن من بود ولب پایینم توی دهن اون همینطور که داشت لب میگرفت دستشو برد به سمت سینه هام و منو به خودش کاملا چسبوند کاملا برجستگی آلت شو حس میکردم دیگه طاقت نیاورد منو رو به سمت تخت هدایت کرد و توی همین حالت سینه های من رو میخورد نمیدونست چیکار کنه مک میزد گاز میگرفت کم کم سوتینم رو باز کرد و سینهام افتاد بیرون تنها چیزی که ازش شنیدم این بود: جووووووون مث اناره سینه هات منم لبم رو گاز گرفتم وانو به سمت خودم کشیدم تا اینکه اومد روی من با یه اشاره لباسهای خودشو منو درآورد و کمتر از 2 دقیقه حامد لخت روی من خوابیده بود فشار کیرش حالمو جا میآورد دلم میخواست زودتر بکنه تو ولی حامد اخلاقهای خودشو داشت اول باید حال میکرد بعد یه لحظه دیدم روی تخت به شدت داریم تکون میخوریم اون روی من بالا و پایین میرفت و سینه ولب میخورد و یا میرفت پایین و کسمو لیس میزد به قدری زبونشو فشار میداد که من مدام عقب میرفتم وقتی خیلی عقب رفتم جایی نبود واسه فرار و مجبور شدم توی همون وضعیت بمونم و دیگه شکارش شده بودم کیرش رو آروم میکشید روی کسم خیلی نرم بود و هر بار که میکشید با دستش کیرش رو میگرفت و محکم میزد روی کسم میگفت باید ادب بشه من دیگه نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم منم بهش خیلی حال دادم کیرش روی کسم سر میخورد بس که خیس شده بودم هنوز نتونسته بودم کیرشو ببینم ولی وقتی فقط سرکیرشو چسبوند جلوی کسم به من گفت هستی چقدر تنگی و من هم که تازه چشمم به کیرش افتاده بود شوکه شده بودم یه لحظه پشیمون شدم بس که بزرگ بود فقط آهسته گفتم من امشب مسافرم نرم بیمارستان با خنده گفت بلدم چیکارت کنم و آهسته کیرش رو فشار میداد بقدری لذت بردم که احساس میکردم کیرش رو کسم داره می بلعه ولی در عین حال خیلی درد داشت من اندازه اش نبودم حس میکردم جر خوردم که البته درست بود چون در اثر فشار زیاد یکم خون از من اومد وقتی تا ته کیرش رو فرو کرد دیگه شروع کرد به تلمبه زدن جوری تلمبه میزد که نفسم بند اومده بود و به یه حالت هم قانع نبود مدام منو در حالتها مختلف میکرد وقتی از عقب گذاشت تو کسم من هم با دست روی کسمو میمالیدم دیگه نزدیک بود آبش بیاد مدام به من میگفت تو کی میشی من هم بهش گفتم منتظرم با هم بشیم وقتی این حرفمو شنید سرعتشو زیادتر کرد یه لحظه احساس کردم دارم میسوزم حجم آبش هم مث کیرش زیاد بود همه رو ریخت داخلش من هم با اومدن آبش ارضا شدم وهر دوتا مون بیحال افتادیم خندیدیم که به کجا رسیدیم به قدری بد جور منو کرده بود که تا دو روز میخواستم برم دستشویی درد داشتم وقتی اومدم خونه دوش گرفتم و واسه سفر حاضر شدم به حامد گفتم قول بده سری بعدی قبل از اینکه به من سلام کنی اول بکنی توش بعد سلام کنیم شب که سوار هواپیما شدم خوشحال بودم که اگه 6 یا 7 ماه با من بازی کردن من هم شاید تلافی نکردم ولی یکم فشار روحیمو کم کردم ....

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#482 | Posted: 10 Sep 2012 01:13
نیلوفر


وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم،خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم.اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود.بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم.موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد.هرچند سالها گذشته بود،ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفرمنصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت.حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم.نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه،اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که باوجودیکه چندان زیبا نبود،ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت.کافی بود شما ظاهری زیبا ،وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید،در اینصورت نیلوفر حتما" به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!
شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلا" اهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد.افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده،بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند.منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند،بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)
اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم.وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد.به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام.هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود.با گذشته هیچ فرقی نکرده بود،چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.
باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است.مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا" بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!
باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم.ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم،حال شوهرش مجتبی را پرسیدم،او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما" منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت.حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد.یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد.هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!
نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند.برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم.مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم! بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.
خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل درحرکت بودیم.هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم.مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم.اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام.بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم:ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و دراتاقت را باز بگذار.براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید.به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم.دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.
ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید.به آهستگی از اتاقم خارج شدم.اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند.برای آنکه کسی متوجه نشود،سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم.اتاق 230.در اتاق بسته بود ولی قفل نبود.ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند.به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم.نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود.نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود.با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود.مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش.مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد.حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد.شلوارم را که در آورد،خودم را محکم به او چسباندم.هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.همچنان ایستاده بودیم.به سمت من برگشت،سعی داشت بزور از من لب بگیرد.وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود.با هردودستم به باسنش ضربه میزدم.آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود.غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت.آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.
مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود.ولی اشتباه کرده بود.او را روی تخت خواباندم ،نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم.کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم.آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند.خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم.هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!
چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم،کیرم را به سمت دهانش بردم.هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند،ولی حالا برای من مهم نبود،فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند،بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم.میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد،احساس رضایت خاطر میکردم.
نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم.سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود.بناچار ترفند دیگری بکار برد.کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد.خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چنددقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد.بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چنددقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم.پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید.به میان پاهایش رفتم،گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم،قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود.تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم.سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود.نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد،منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا" آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم.برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!
انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم.با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش.عمدا"چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم.همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد.با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا" لباس پوشیدم.نیلوفر هاج و واج مانده بود.لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد.حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#483 | Posted: 10 Sep 2012 07:16
.جلق زدنهای شوهرم
سلام. اسمم نيلوفره و تقريباً دو سالي میشه که ازدواج كردم شوهر مؤدب و با كلاسي دارم و از دستش راضيم از زندگيم هم بطور كلي راضيم از اونجايي كه هر جفتمون شاغليم از نظر اقتصادي هم مشكل چنداني نداريم همه چيز روال عادي خودش رو طي ميكرد. تا اينكه يه روز صبح زود وقتي ساعت 5:30 ساعت زنگ زد و من بيدار شدم تا برم مقدمات صبحانه را آماده كنم يهو ديدم كه احسان تو جاش نيست اولش تعجب كردم چقدر زود از خواب پاشده چون آدم خوش خوابيه ولي بعد حس فضوليم گل كرد كه ببينم دليل اين كارش چي بوده آروم از جام پاشدم از اتاق خواب بيرون اومدم ولي با شنيدن صداي دوش حمام متوجه شدم كه رفته حمام خيالم راحت شد.

رفتم در حمام رو آهسته باز كردم و ديدم كه بله ايشون تو حمامه كه يدفه موضوع عجيبي نظر منو بخودش جلب كرد تا يادم نرفته بگم احسان يه مغازه فروش لوازم بهداشتي ساختمان مثل ظرفشويي دستشويي و حمام داره و بتازگي و با اصرار من يدونه از اين حموماي شيشه اي نسبتاً مدرن آورده بود خونه البته اگه شما از اين حموما ديده باشيد ميدونيد كه شيشه ماته و طرفي كه تو حمومه نميتونه حتي سايه شما رو از فاصله 2 متري ببينه ولي شما ميتونيد حركات فرد داخل حمام رو بصورت محو تشخيص دهيد بگذريم داشتم ميگفتم كه يهو حركات احسان داخل حمام به نظرم عجيب رسيد خوب كه دقت كردم ديدم داره با خودش ور ميره ديدم دستش رو ميكشه هي رو كيرش و …يكه خوردم تا حالا همچين صحنه اي نديده بودم برام فوق العاده عجيب بود سريع در اصلي حمام رو بستم و رفتم تا چايي درست كنم نميدونستم معني اين كار احسان چيه پيش خودم گفتم بزار از حمام بياد بيرون ازش ميپرسم داشته چكار ميكرده باز پهلوي خودم گفتم بياد بيرون آدمش ميكنم و… اما وقتي خوب فكر كردم ديدم اگه بخوام دعواش كنم كه اون ميتونه علاوه بر انكار كردن تازه مدعي بشه كه من داشتم فضولي ميكردم از طرفي اون كه كار بدي نكرده بود يعني منظورم اينه كه مثلاً دختري رو نياورده بود خونه يا … گفتم اگه ازش بخوام سؤالم كنم ممكنه خجالت بكشه و …

تو همين فكرا بودم كه آقا تشريف مباركشون رو آوردن بيرون. سلام كردم. جواب داد تو صورتش نگاه كردم همه چيز عادي بود نه ترسي نه … انگار كار هميشگيش بود تازه خيلي هم سر حال بود صبحانه رو كه خورديم هر دومون حاضر شديم كه بريم سر كار. تو سرويس اداره همش فكرم مشغول بود. معني اين كارش رو نميفهميدم آيا از من بخاطر اينكه يكم چاق بودم دلزده شده بود ولي رفتارش اينو نشون نميداد. باز ميگفتم نكنه با زن ديگه اي رابطه پيدا كرده ولي از اونجايي كه سر كارش با زنها بسيار كم بود امكان اينم كم بود تو اداره هم همش توي اين فكرها بودم ولي هرچي فكر ميكردم به نتيجه نميرسيدم هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري؟ نميدونستم چي بايد بهش بگم با بي ميلي بهش گفتم هيچي بابا و باز به فكر فرو رفتم تو مجله خونده بودم بيش از95 درصد طلاقهاي ايران بصورت مستقيم و غير مستقيم بخاطر مسائل جنسي صورت ميگيره مثلاً همين مهناز هم اتاقيم يک سالي بود كه از شوهرش جدا شده بود خودش ميگفت بخاطر مصرف ترياكه ولي بارها خودم شكايتش رو بابت عدم تمكين جنسي از طرف شوهرش شنيده بودم از طرفي اين بدبخت هنوز مهلت دادگاهش نرسيده بود و پا در هوا بود منم ميترسيدم نكنه احسان من رو قال بزاره. پيش خودم گفتم هر چي كه هست اينه كه اين اتفاق افتاده اولاً من بايد مطمئن بشم كه اين كارش ادامه داره دوماً من كه با خودم رو در بايستي ندارم سر خودم رو هم نميخوام كلاه بزارم اتفاقيه كه افتاده بايد ببينم مشكل از كجاست ريشه يابيش كنم و در نتيجه مشكل رو حل كنم. يهو هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري؟ نميدونستم چي بايد بهش بگم؟! گفتم هيچي يه مسئله بود حل شد و بعد بهش لبخند زدم و به خودم گفتم ديگه نبايد تا روشن شدن موضوع نه بهش فكر كنم نه خودم رو اذيت كنم.

بعد از ظهر كه اومدم خونه سريع مشغول درست كردن ماكاروني، شام مورد علاقش شدم. رفتم يه دوش گرفتم موهاي زائد بدنم رو هم زدم يه لباس تنگ هم پوشيدم تا شد ساعت 9 و احسان پيداش شد. با خوشرويي رفتم به استقبالش – سلام عزيزم – سلام… رفتار خيلي خوبي باهاش داشتم اونم رفتار خوبي با من داشت نميدونستم اين فيلمشه يا واقعاً دوستم داره شام رو كه با هم خورديم تا چايي درست ميشد نشستيم با هم ماهواره تماشا كرديم. مخصوصاً زدم كانال اسپايس و خودم نشستم وسط پاهاش جلوي كاناپه اي كه نشسته بود رو زمين اونم دستش رو كرد تو موهام و شروع كرد به بازي10 دقيقه از ديدن فيلم نگذشته بود که يهو كير راست شدش گردنم رو فشار داد برگشتم رو بهش كردم و جفتي خنديديم بعد من هم بلند شدم دستش رو گرفتم بردم اتاق خواب و انداختمش رو تخت و خودم نشستم رو پاهاش اول دكمه هاي پيرهنش رو دونه دونه باز كردم بعد تاپ خودم رو در آوردم و يواش يواش شلوارش رو با حركاتي كه تو فيلماي سوپر ديده بوم در آروردم احساس كردم تعجب كرده بهم گفت بابا استاد! اين كار ها رو تازه از كجا ياد گرفتي! گفتم خودم بلد بودم و شروع كردم به خوردن كيرش فقط بعد از4 يا 5 بار خوردن شهوت رو تو چشاش خوندم داشت منفجر ميشد يهو ديدم سرم رو از رو كيرش بلند كرد و بعدش بلند شد و منو برگردوند به پشت و خودش از پشت افتار رو من و از پشت كرد تو كسم چنان با ولعي كيرش رو تا ته ميكرد تو كسم كه داشتم جر ميخوردم اين همون احسان آروم و مؤدب بود كه مثل اين بكن هاي حرفه اي فيلما داشت يه جنده رو ميگاييد؟؟؟ شنيده بودم مردان متولد آبان از بقيه حس جنسيشون قويتره ولي نميدونستم اينقدر. داشتم به همين چيزا فكر ميكردم كه يهو كيرش رو در آورد و آبش با سرعت 100 تا پاشيد رو كمرم گرميش رو احساس ميكردم و بعد از اينكه دو سه تا دستمال كاغذي بهم داد خودش كنارم دراز كشيد از اينكه تونسته بودم راضيش كنم خيلي خوشحال بودم. بعد از اينكه بلند شديم و خودمون رو شستيم و رفتيم چايي خورديم و…

ساعت تقريباً11:30 شده بود مثل هميشه من كه زود تر بايد از خواب پا ميشدم زود تر رفتم خوابيدم و اون مشغول ديدن ماهواره بود تو رختخواب داشتم به اتفاق هايي كه امروز پيش اومده بود و منو سر كار گذاشته بود فكر ميكردم. داشتم فكر ميكردم حتماً اشتباه كردم شايد اين موضوع براي هر مردي پيش مياد يا… كه ديدم صداي دوش حمام مياد باز به خودم دلداري دادم كه حتماً رفته دوش بعد از كردن بگيره ولي بازم همون حس فضوليم نگذاشت بخوابم اينبار با دقت بيشتري بلند شدم در اصلي حمام رو باز كردم به حمام شيشه اي دقت كردم ولي خوشبختانه ديدم كه داره سرش رو ميشوره اين اولين باري بود كه از اينكه اشتباه كرده بودم خوشحال بودم! داشتم هيكل زيباي شوهرم رو ورانداز ميكردم كه ديدم اي بابا احسان از كفاي سرش داره رو كيرش ميكشه… واي خداي من داشت دوباره جلق ميزد اين ديگه عجب اسبيه همين يكي دو ساعت پيش بود كه داشت كس منو جر ميداد. عصباني شدم در حمام رو بستم و اومدم گرفتم خوابيدم. داشتم منفجر ميشدم عصبانيت با همين فكرا خوابيدم. صبح هم وقتي از ساعت زنگ زدش با مشت كوبيدم روش و گرفتم خوابيدم ايندفه ديدم احسان داره تكونم ميده ميگه پاشو پاشو خواب مونديم ديدم بله ساعت نزديک6:30 و اگه نجنبم از سرويس جا ميمونم سريع حاضر شدم و رفتم و اتفاقاً هم به سرويس رسيدم وقتي خواب از كلم پريد ياد اتفاقات ديشب افتادم دوباره حرصم در اومد واقعاً نميدونستم با اين آدم چكار بايد بكنم. تو اداره هم كه رسيدم پيش خودم 1000 تا فحش و بد و بيراه بهش گفتم و… ولي باز كه بيشتر فكر كردم ديدم خدا منو خيلي دوست داشته كه الان منو متوجه اين مساله كرده مني كه هميشه غرق در احساسات بچه گانه خودم فكر ميكردم چون من ارضاء شدم اونم حتماً ارضاء شده يا چون آبش اومده پس حتماً ارضاء شده اگه اينجوريه پس ديگه جلق زدنش چيه؟! بازم خوشحال شدم كه تو اين مرحله متوجه شدم اگه بخاطر تنوع طلبي يا ارضاء بيشتر ميرفت سراغ يه زن ديگه اتفاقي كه 1000 بار داره تو روز ميوفته تكليف زندگيمون چي ميشه؟!

تو اين فكرا بودم كه مهناز هم اتاقيم گفت ديگه داري اعصابم رو خورد ميكني ميگي چه مرگته يا نه؟ يهو جرقه اي تو مغزم روشن شد گفتم هيچي بابا از اين يكنواختي خسته شدم هر روز كار و كار و … يه سري كس شعر بهم
بافتم و تحويلش دادم اونم رو به من كرد و گفت مرگت اين بود خوب بابا اين كه مشكل هممونه ناراحت نباش فكر ميكني اگه چكار كني از اين حالت در ميآي؟ گفتم هيچي بابا من هيچ هم صحبتي ندارم احسان كه ساعت 9 مياد خسته و كوفته و… اينجا هم كه اينقدر كار هست كه آدم با تو هم نميتونه راحت صحبت كنه. مهناز گفت خوب پس شب بيا خونه من ميدوني كه من تنها هستم بيا خوش ميگذره. منتظر شنيدن همين حرفش بودم گفتم آخه نميشه پس احسانو چكارش كنم اولاً شام ميخواد دوماً نميزاره من شب خونه كسي بخوابم اصلاً بيا يه كاري كنيم تو امشب بيا خونه ما…گفت آخه مزاحمت ميشم گفتم چه مزاحمتي به شوخي بهش گفتم مگه فكر كردي ميخوام برات شام درست كنم و جفتي خنديدم و قرار شد بعد از اداره با سرويس ما بريم خونمون.

وقتي رسيديم خونمون گفتم خوب چكار كنيم نظرت چيه كيک درست كنيم از الآن ) ساعت6( تا9 شب كه احسان مياد وقت داريم. من حواسم بود موقع كيک درست كردن حسابي تا تونستم كثيف كاري كردم يعني علاوه بر اينكه ترتيب آشپزخونه داده شد تا تونستم از خمير خامه ماليدم به دست و صورتش تقريبا ساعت 8:30 بود كه كار درست كردن كيک تموم شد و گذاشتيمش تو فر بعد هم نگاهي بش كردم و زدم زير خنده بيچاره مونده بود چرا ميخندم، گفت چته؟ گفتم اگه قيافت رو ميديدي ميفهميدي چمه! شدي عينه شيريني اونم رو بمن كرد گفت من خودم قند نباتم شكلاتم آبنباتم.. و جفتي خنديديم. بهش گفتم بيا تا احسان نيومده بريم حموم اتفاقاً يه حموم باحال خريديم حتماً خوشت مياد گفت آخه وقت نميشه هم تو بري هم من برم گفتم اشكال نداره اين حموم با اينكه كوچيكه ولي جاي دو نفر ميشه زود ميريم بر ميگرديم اونم قبول كرد و با هم ديگه رفتيم حموم انصافاً كه بدن سفيد و قشنگي داشت تو حموم از كوچيكي همش بهم ميخورديم يا كون من ميرفت تو كس اون يا سينه اون ميرفت تو دهن من و!!!… و جفتي ميخنديدم وقتي صداي كليد انداختن احسان رو شنيدم پيش خودم گفتم الان وقتشه ظرف دو دقيقه سرم رو شستم و به مهناز گفتم من ديگه برم خودم رو خشک كنم و برا تو حوله بيارم بدون اينكه بزارم چيزي بگه بلند داد زدم احسان جون شمايي؟ گفت آره و ادامه داد اين كفشاي كيه گفتم مهمونه و بلند تر گفتم احسان جون او حوله منو ميدي ديدم مهناز ميگه الاغ اون الآن كه بياد كه منو از پشت شيشه ميبينه رو بهش كردم و با خنده گفتم و منم همينو ميخوام. احسان در اصلي حمام رو بازكرد با اينكه نميديدمش ولي ميدونستم كه او الآن داره ميبينه كه دو نفر تو حموم هستن نزديک شد و در زد منم در رو تا آخر باز كردم ديدم حوله به دست چشماش شده چهار تا سرش رو انداخت پايين و كمي رفت عقب سريع گفتم مهناز دوستمه ميشناسيش كه مثل اينكه زبونش بند اومده بود گفت بلههههه. از اون طرف مهناز هم خودش رو پشت من قائم ميكرد گفتم چيه تا حالا همديگه رو نديديد و پريدم بيرون حوله رو كه گرفتم احسان رو با همون لباسا هل دادم تو حموم و درو بستم. الاغ اولين چيزي كه گفت اين بود موبايل.
موبايلم خيس شد پولا لباسا درو باز كردم موبايل رو ازش گرفتم و گفتم زود لباساتو در آر مهناز هم مثل بچه يتيما كنج حموم خودشو چسبونده بود احسان پيرهن و شلوارشو درآورد ولي شرتشو نه خودم دست كردم شورتشو كشيدم پايين كه ديدم دستشو گرفت به تخمش كه مثلاً ضايع نشه 100درصد از فيلمش بود كي از كس به اون توپي بدش ميومد كه اين بدش بياد.

خلاصه سرتون رو چه بدرد بيارم درو بستم و اومدم عقب بعد الكي در اصلي حموم رو بستم كه مثلاً من رفتم خيالتون راحت باشه و خودم در حاليكه حوله رو بدور خودم پيچونده بودم منتظر تماشا شدم. اولش ديدم كه احسان داره به مهناز نزديک ميشه آروم دستش رو انداخت دور كمر مهناز و اون رو به جلو كشيد و لبهاشو گذاشت رو لبهاي مهناز اين صحنه رو كه ديدم پيش خودم گفتم اين چه غلطي بود كردي دختره احمق كيو ديدي اين كار احمقانه رو بكنه با دست خودت خودتو بدبخت كردي ولي از اونجايي كه ديگه ازم كاري بر نميومد نشستم و نگاه كردم. بعدش ديدم احسان پاي سمت چپ مهناز رو بلند كرد با دستش و داره
كيرش رو آروم آروم به كس مهناز ميماله من كه از ديدن اين صحنه حشري شده بودم ميدونستم چه حالي ميكنه اين مهناز پيش خودم گفتم كوفتت بشه. بعد ديدم از اونجايي كه مهنازخيلي لاغر تر و سبكتر از من بود اون پاي راستش رو هم بلند كرد و مهناز
رو در حاليكه كيرش رو تو كسش كرده بود بغل كرد بطوريكه پاهاي مهناز به دور كمر احسان حلقه شده بود ولي از اونجايي كه حموم ما كوچيک بود و نميتونستن حركت زيادي بكنن بعد از يكي دو بار تلمبه زدن ديدم كه مهناز رو برگردوند و از پشت داره ميكنه تو كسش حالا نكن كي بكن اينو كه ديدم متوجه شدم احسان كلي داره حال ميكنه چون اين حركت مورد علاقه احسان بود با اينكه صداي دوش حموم ميومد ولي صداي آه و اوه اونا شنيده شد.دوباره ديدم احسان اونو بغل گرفت و وايساده به لب گرفتن كونكش نگو چون نميخواسته زود آبش بياد اينكارو ميكرده بعد از اينكه تقريباً يه1 دقيقه اي وايسادن به لب گرفتن. احسان سينه هاي سفيد و گرد مهناز رو گرفت و وايساد به خوردن بعد هم مهناز رو فشار داد پايين تا كيرش رو بخوره معلوم بود مهناز از اين كار خوشش نميومد چون تا دو سه بار كيرش رو مک زد ديگه بلند شد در اين حالت بود كه باز احسان مهناز رو برگردوند و از پشت كرد تو كسش چهار پنج تا تلمبه كه زد يهو كيرش رو در آورد و يه طرف ديگه گرفت تا آبش تو كس مهناز نريزه در اين موقع من هم يواش در اصلي حموم رو باز كردم و بيرون اومدم كه آقا چشمتون روز بد نبينه ديدم بوي سوختگي كيک خونه رو گرفته سريع همونطور كه حوله تنم بود وايسادم به راست و ريس كردن كيک و فر كه تقريباً بعد از 10 دقيقه صداي مهناز اومد كه حوله ميخواست و بعدشم احسان. بعد از اينكه3 تامون جمع شديم با هم نشستيم و اون كيک سوخته رو بجاي شام خورديم و كلي برامون خاطره شد از اون به بعد ديگه احسانو نديدم كه جلق بزنه چون هر وقت احساس ميكنم كه از يكنواختي رنج ميبره با مهناز ميايم خونه ولي ديگه نه تو حموم شيشه اي بلكه تو اتاق خواب آجري! اونم سه تايي البته بگم براي اينكه نه احسان پر رو بشه نه مهناز تقريباً ماهي يكي دو بار اونم معمولاً وقتي پريود ميشم از مهناز دعوت ميكنم بياد خونمون. باور كنيد از اون موقع تا حالا كه 6 ماهي ميگذره احسان منو ميپرسته وبيشتر قدر همديگه رو ميدونيم و خيالمم از جانب زنهاي ديگه راحته.

با آرزوی موفقیت و سربلندی جمهوری ایرانی
     
#484 | Posted: 10 Sep 2012 09:48 | Edited By: King05
اولین و اخرین سکس با ناهید


محسن هستم الان 26 سالمه 180 قد دارم و 85 کیلو هستم و شیراز زندگی میکنم
داستان از 21 سالگی من شروع شد
داستان از اونجا شروع شد که من دانشگاه ازاد یکی از شهرستانها استان فارس قبول شدم.خلاصه رفتیم اونجا و خونه ای کرایه کردیم تو خونه هفت نفر بودیم.هم اتاقی من یه دوست دختر توی همین شهرستان داشت که خیلی همدیگرو دوست داشتن.من سرم تو کار خودم بود و خیلی تو فکر دوست دختر نبودم بیشتر درس میخوندم و ورزش میکردم.تا اینکه هم اتاقی ما شماره منو داده بود به دوست دخترش تا بده به دختر همسایشون به من زنگ بزنه.داشتم از دانشگاه بر میگشم خونه که موبایلم زنگ خورد که شماره غریبه ای بود.جواب دادم صدای یه دختر بود که گفت میخواد با من حرف بزنه.خلاصه حرف زدیم که میگفت از من خوشش اومده.ما هم بی خبر از اینکه شماره منو این هم اتاقی ما داده بود به این دختره.بگذریم با هم دوست شدیم و چیزی هم به دوستم نگفتم البته اون از همه چیز خبر داشت که به روی خودش نمی اورد.3 یا 4 ماه تلفنی صحبت میکردیم .خیلی به من وابسطه شده بود.یادم رفت بگم دختره کلاس دوم دبیرستان بود.توی این مدت خیلی سکس تلفنی داشتیم و اسمش ناهید بود.هنوز ندیده بودمش(البته اون منو دیده بود!!) تا اینکه از اون دانشگاه انتقالی گرفتم اومدم شیراز .البته با پارتی بازی.دیگه کم کم رابطمون قطع شد .

تا اینکه دانشگاه تموم کرد و رفتم سر کار توی یه شرکت معتبر که اکثر اوقات ماموریت میرفتم.24 ساله شده بودم و هنوز سکس نکرده بودم که یه روز موبایلم برداشم و زنگ زدم به دوستم که دوران دانشگاه هم اتاقی من بود و شماره ناهید رو خواستم که تعجب کرد گفت که باشه برات گیر میارم.شمارش رو به من داد .زنگ زدم و باهم صحبت کردیم که میگفت برای چی زنگ زدی منم فیلم بازی کردم و کلی دروغ گفتم تا باز با هم دوست شدیم.البته دیگه الان دانشجو بود و توی یکی از شهرستانهای استان فارس نه شهر خودشون.خلاصه من هم گفتم قراره بیام اونجا ماموریت و کار دارم اون خیلی خوشحال شده بود و گفت بیا میخوام ببینمت رفیتیم اونجا کارم تا ساعت 7 بعد اظهر طول کشید که زنگ زدم بهش گفتم بیا بیرون تا ببینمت قرار گذاشتیم .اومد و برای اولین بار بود که میدیدمش باورم نمیشد خیلی سفید بود.سینه های هم بزرگی داشت.شهرستان کوچکی بود جایی نداشت که بریم گفتم بریم سینما اونم قبول کرد.توی سینما میخواستم بهش دست بزنم خیلی دستام میلرزید.که خودش دستامو گرفت یواش یواش ازم لب گرفت و خیلی حال کردیم اولین بارم بود که لب یه دختر رو میبوسیدم. ساعت نه و نیم شب شده بود تا اینکه می خواست ازم خدا حافظی کنه و من گفتم می خوام اینجا بمونم گفت کجا گفتم خونه شما(با سه تا از دوستاش خونه گرفته بودن )گفت نمیشه .البته از خداش بود ولی داشت برای من ناز میکرد تا اینکه گفت باید اول با دوستام هماهنگ کنم.
قبول کرد که من برم خونشون.خلاصه رفتیم خونشون دو تا اتاق داشت که دوستاش توی اون اتاق بودن که اصلا من ندیدمشون.تا رسیدیم من گفتم خستمه و دراز کشیدم یه بیست دقیقه ای تو اتاق خوابم برده بود که ناهید بیدارم کرد گفت بیا شام بخور که من گفتم میل ندارم .خلاصه موقع خواب رسید یه چیزی برای ما رو فرش انداخت گفت اینم جای محسن جونم و خودم هم توی سالن میخوابم (اینجوری گفت که من بهش بگم نه بیا تو اتاق پیش من بخواب)خلاصه کلی ناز کشیدیم تا اومد تو اتاق ولی دور از من خوابید اون منتظر بود که من شروع کنم منم که اولین بارم بود و نمیدونستم چطوری بهش نزذیک بشم تا اینکه گفت محسنی نمی خواد پیش خانمی بخوابه.اینو که گفت کیرم راست شد گفتم چرا عزیزم رفتم تو بغل ناهید جونم و از همدیگه داشتیم لب میگرفتیم شاید 20 دقیقه این وضعیت ادامه داشت تا اینکه گفت لباس ها رو در نمی یاری که گفتم رو چشممم حالا دیگه با یه شرط تو بغل ناهید بودم دستشو گذاشت رو کیرم انگار برق منو گرفته بود کیرم مثل یه استخون شده بود خیلی داشتیم لذت میبردیم
لباساش رو در اورد .خیلی سینه های بزرگی داشت سینه هاشو گرفتم تو دستم و میمالیدم داشت دیونه میشد و چون دوستاش توی اون اتاق بودن صداش بیرون نمی یومد.سوتینش رو خواستم باز کنم که نتونستم ازم خندید خودش بازش کرد که داشتم دیونه میشدم شروع کردم به خوردن اونم دستش رو کیر شق شده ما بود.که گفت میخواد شرت منو در باره شرتمو که دراورد تعجب کرد چون کیرم هم کلفته و هم دراز (البته خیلی دراز نیست 19 سانته)شروع کرد برام ساک زدن خیلی وارد بود معلوم بود قبلا سکس داشته من دیگه تو اسمونا بودمم که ابم اومد و ریخت رو سینه هاش.بی حال شده بودم که فکر کرد دیگه سکس من توم شده اومد و ازم لب گرفت که دوباره کیرم بلند شد کیرم رو گرفت گذاشت لای پاش که من عق و جلو میکردم پشتش رو به من کرد و گفت بکن که منظورش از عقب بود و من هم یه توف گنده زدم سر کیرم و گذاشتم دم سوراخش بدون مقدمه شاید 15 دقیقه نتونستم بکنم تو کون ناهید که همین شد مقدمه کردن تو کون ناهید خانوم که رو کمر خوابید و من رفتم بین پاهاش سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش رفت تو که خیلی خوشش اومد معلوم بود قبلا از عقب داده بوده تا نصفه رفته بود تو کون ناهید خانوم که خواستم عقب و جلو کنم که کیرم در امد و ناهید میگفت عصابم خورد کردی حالا باز نمی تونی بکنی توش که خودش کیرمو گرفت کرد تو کون خودش خیلی داشت حال میداد تا اخر کیرمو میکردم تو کونش اونم حال میکرد که ابم داشت میومد که گفتم چیکار کنم ناهید گفت تا اخر بکن توش برام منم همین کارو کردم و ابمو ریختم تو کون ناهید جونم اونم ارضا شد.بعدش تا صبح لخت تو بغل من خوابید.بعد از این ماجرا طی 1 سال با همدیگه سکس داشتیم یا اون میومد شیراز یا من میرفتم پیش اون دیگه تو سکس خیلی وارد شده بودم که اون در برابر من کم می اورد.که گفت میخواد ازدواج کنه و دیگه نمیتونه با من باشه البته این بهونه بود و یه دوست پسر دیگه برای خودش پیدا کرده بود فکر کنم دیگه سکس من براش تکراری شده بود البته من خیلی دوستش داشتم برام تکراری نبود(دوستاش بهم گفتن که ازدواجش بهانه بوده و هم به روش نیاوردم)

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#485 | Posted: 10 Sep 2012 10:12
سکس در پارتی


من میلادم 21 سالمه دانشجوی مکانیک تهران هستم . این خاطره مربوط میشه به 3 ماه پیش
یه روز یکی از دوستام به نام رامین بهم زنگ زد گفت خونه ی دوست دخترش پارتی هست منم دعوتم منم که حوصله ام سر رفته بود گفتم برم یه حال و هوایی عوض کنم . یه حموم رفتم بهترین لباسمو پوشیدم رفتم .حدود ساعت 8 بود که رسیدم . همه دوستام بهم گفتن دیر کردی منتظرت بودیم منم معذرت خواهی کردمو نشستم کنار دوستام و شروع کردم به گپ زدن .یه مدت که گذشت ناگهان چشمم به یه دختری افتاد که از خوشکلی هیچی کم نداشت . نه لاغر بود نه چاق
موهای بور و لخت . چشمای فیروزه ای و ابروهای کشیده . با خودم گفتم چی می شد که من یه حالی با این بکنم .تو فکر بودم که بساط ویسکی به راه افتاد . یه لیوان گرفتم دستمو خودمو به بهونه ی تنگی جا چسبوندم به خوشگل خانوم نمیدونید چه بدن نرم و گرمی داشت.پیک اول رو که خوردم یه فکری به سرم زد. رفتم یه پیک به خوشکل خانوم که اسمش مرجان بود تعارف کردم خورد . یه پیک دیگه هم بهش تعارف کردم تو رودرواسی قبول کرد. هنوز پیک دومش تموم نشده بود که یهو سرش گیج رفت خورد زمین. منم که دیدم نقشه ام گرفته به بقیه گفتم می برمش اتاق بالایی استراحت کنه. رفتم خوابوندمش رو تخت و رفتم براش آب قند بیارم که دیدم دخترا و پسرا دارن می رقصن . آب قندو بردم تو اتاق دیدم بهوش اومده داره پا میشه آب قندو خورد می خواست بره بیرون که پاش گرفت به پاشنه
در خورد زمین. منم بلندش کردم دوباره بردمش رو تخت .داشت اشک می ریخت که منم شروع کردم پاهاشو ماساژ دادن.کم کم رفتم بالاتر تا به رونش رسیدم (نمی دونید چه حالی می داد) بدن نرمی داشت. با یه دستم اشکاشو پاک کردم و کم کم بهش نزدیک شدم .دستم به سینش مالدیدم یهو جا خورد ولی بعد مثل این که خودشم خوشش اومده بود اونم شروع کرد همکاری کردن. یه لب ازش گرفتم (شیرین ترین لبی بود که تا حالا خورده بودم) تاپشو در آوردم دیدم یه سوتین مشکی تنگ پوشیده که سینه هاش از اون تو خود نمایی می کنه اونم بیکار نبود داشت دستشو رو کیرم می کشید .شلوارشو در آوردم . دیدم یه کوس 19 ساله که از رو شرت خودشو نشون می داد زد بیرون. یکم بوسش کردم و شرت و سوتینشو در آوردم . شروع کردم سینه هاشو خوردن . سینه هاش عجب سینه هایی بودن سفت و قلمبه .بعد رفتم پایین شروع کردم کسشو لیسیدن که به نفس نفس افتاد.یهو یادم امد که هنوز تی شرتمم در نیاوردم . در یک آن لخت شدم و اون شروع کرد به ساک زدن. ساک زدن که تموم شد برش گردوندم و انگشتامو چرب کردم مالیدم به کونش .یهو خودشو جم کرد گفت تو رو خدا نکن خیلی درد می گیره . که منم گفتم اگه درد داشت نمی کنم . یکم کونشو وا کردم کیرمو نانصفه کردم داخل .دیدم داره دست پا می زنه یکم صبر کردم تا آروم شه بعد شروع کردم تلمبه زدن عجب کونی بود تنگ و داغ .کم کم دیدم داره آبم می یاد کشیدم بیرون و آبمو ریختم رو کمرش . که دیدم داره گریه می کنه یه لب ازش گرفتم و خودمونو تمیز کردیم . ولی دیگه هر وقت منو می بینه اخم می کنه و محل نمی ذاره
توصیه ی من اینه که هیچ وقت دفعه اول دختر رو نکنید چون دیگه طرفتون نمی یاد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#486 | Posted: 10 Sep 2012 16:13




خدمت سربازی و كردن دختر تركمنستاني

در حدود چند سال پيش من در شهرستان درگز در نيروي انتظامي خدمت ميكردم. وچون طوي كلانتري بودم نگاهباني بعضي از ارگانه هم با ما بود مثل دادگاه انقلاب چند وقتي بود كه دختر تركمنستاني براي ملاقات مادرش به درگز ميامد وهنگامي كه اين دختر خيلي زيبا مي امد همه سربازها چشمشون به اون بود واون هم به كسي محل سگ هم نميزاشت راستي بگم كه جرم مادرش حمل مواد مخدر بود چند ماهي از اين قضيه گذشت ومن به خاطر اين دختر كه مادرش رو براي محاكمه به دادگاه مي اوردنند با اون كمو بیش دوست شدم تا اينكه حكم مادرش اومد كه اعدام بود هنگام ابلاغ حكم اين دختر خيلي گريه كرد ومن ناراحت شدم .كه ناگهان از قضيه اي يادم اومد واون اين بود كه وقتي مجرمي ايراني در تركمنستان دستگير ميشد مسولان ايراني نمي گذاشتند كه حكم در كشور اونها اجرا بشه پس چي به مترجم اون دختر گفتم كه به او اين قضيه رو بگه تا بتونند مادرشو ببرند و در تركمنستان و طبق قانون اون كشور محاكمه كنند پس اون دختر رفت وبعد از چهار روز اومد وخوشحال بله تونسته بود حكم مادرشو لغو كنه.

اون روز روز پنج شنبه بود و دختر بايد تا شنبه براي ازادي مادرش صبر ميكرد و به مسافرخانه رفت روز جمعه در حدود ساعت 11 بود كه من در حال نگهباني دادن در باجه دادگااه بودم كه سروكله اين دختر خيلي خيلي زيبا پيدا شد.به تركي به من فهموند كه در حيات دادگاه رو براش باز كنم ومنهم در رو باز كردم واون رو به حيات پشتي دادگاه بردم وبعد برگشتم وديدم كه دوست مشهديم غلام رضا امد به اون گفتم غلامرضا زود بيا سر پستم . گفت چرا بهش گفتم تو كار نداشته باش اون هم اومد سر پست من هم از خدا خواسته رفتم حياط پشتي. وقتي رسيد چي ميديدم يه هلوي پوس كنده كه همه درگز ارزوي سكس با اونرو داشتند معطل نكردم و بهش چسبيدم.لباشو خوردم چه مزهاي داشت واي انگار هلو طوي دهنت ميزاشتي بعد رفتم سراغ ممه هاش عجب ممه هاي داشت مثل ليمو بود تا ميتونستم ممه هاشو خوردم بعد اون كيرمو بيرون اورد وشروع كرد به ساك زدن عجب ساكي ميزد جانم به لبم ميرسد شورتشو در اوردم وشروع كردم به مالوندن كيرم به كسش چنان ابي از كسش فوران ميزد كه نگو به پشت خابوندمش وتف به كونش زدم عجب كون سفيد وقلمبه اي داشت انگار سوسانورو طو فيلم جمونگ بود نميدونم داري ميگايي.هيچي تف رو زدم وتا ته كيرمو توي كونش فشار دادم ميدونيد كه سرباز توي سربازي خيلي تو كفه سكسه چنان زجه ميزد و به تركي يه چيزايي ميگفت كه من نميفهميدم بعد از اين كه خوب از خجالت كونش در اومدم رفتم سراغ كسش عجب لعبتي بود كسش تنگ تنگ. كيرمو كردم تو كسش وشروع كردم به عقب وجلو اون قدر شهوتي شده بود كه به تركي نميدونم چي ميگفت منهم فشار ميدادم كه ديدم داره ابم مياد واون هم داشت به ارگاسم ميرسد وبعد كيرم رو در اوردم وتمام ابم رو ريختم كف حيات دادگاه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#487 | Posted: 10 Sep 2012 16:17




خاطرۀ اولین کوس دادن من

سال 87 بود از دانشگاه میومدم خونه و خیلی افسرده بودم آخه اولین کسی که باهاش دوست شدم به خاطر این که باهاش سکس نداشتم ازم جدا شده بود وبا بهترین دوستم سکس میکرد و به من خیانت کرد. من یکه و تنها شده بودم،همیشه هم اولین عشق از خاطر انسان پاک نمیشه...از خیابون رد میشدم که دوستم پریسا صدام کرد و گفت اگه تنهایی با من بیا خیابون پایین من اٌتو میزنم میخوام تنها نباشم تو هم باهام بیا..یه کم میچرخیم خوش بگذرونیم..منم بی معطلی قبول کردم چون با خودم لج کرده بودم که حالا که هاتف تنهام گذاشته منم میرم با یکی دوست میشم ...تو این فکرا بودم که یه زانتیا جلوی پای پریسا واستاد..پریسا جلو نشست و من عقب.راننده که اسمش امیر بود تازه از آمریکا اومده بود..کلی تو ماشین رقصیدیم ...موقع خداحافظی امیر به من شماره داد.فردای اون روز بهش زنگ زدم و گفتم بیاد دانشگاه دنبال من و پریسا تا یه کم بچرخیم و همدیگه رو ببینیم..

عصر اومد جلوی دانشگاه یه پسری هم باهاش بود که آورده بود با پریسا دوست بشه..سوار که شدیم اصرار میکردن تا باهاشون بریم خونه تا کمی سوغاتی بهمون بده...من راضی نمیشدم اما پریسا میگفت باید بیای میترسی بخوریمت...خلاصه رفتیم یه خونۀ زیبا تو شمال تهران..من هم طبق عادت خانوادگی که زیاد مذهبی نیستیم روسری و مانتوم رو تنم نکردم اما پیرهن پوشیده تنم بود...پریسا با اون پسری که اولین بار بود میدیدش رفتن تو اتاق تا کمی حرف بزنن و با هم آشنا بشن و من و امیر هم تو پذیرایی مشروب میخوردیم..موبایل پریسا رو میز کناری من زنگ خورد رفتم که بهش بدم ...با عجله رفتم سمت اتاق و گفتم پریسا ببین مامانته//که یهو از چیزی که دیدم خشکم زد..این اولین بار بود که همچین چیزی میدیدم..یه کیر گنده تو دهن پریسا بود...سریع اومدم بیرون که امیر دستم رو گرفت و برد رو کاناپه..دستمو یواش یواش میمالوند و میگفت عزیزم نترس فقط یه کم مستی همین...گفت دوست داری سیگار بکشی و داشتم منو من میکردم که برام روشنش کرد و داد دستم..سیگاره حالمو عوض کرده بود،گفت ببین عزیزم تا حالا کردن ندیدی من برات یه فیلم میذارم و میرم تو اتاق وقتی دیدیش میفهمی کردن چیه...بعد یه سی دی گذاشت و چراغارو خاموش کرد و رفت تو اتاق...منم داشتم فیلم سوپر میدیدم و حشرم مید بالا..یه دستم رو گذاشتم رو سینم و یه دستمم رو کوسم و یواشکی مشغوله خود ارضایی شدم..نوک سینه هام سیخ شده بود و شرتم خیس بود..کوسمو تو مشتم میچلوندم که امیر از پشت سرم گفت نازنین اجازه بده کمکت کنم ...اومد رو کاناپه کنارم و ازم لب گرفت و دکمه هامو باز کرد...سینه هام رو از روی کرست میمکید و میمالوند داشتم دیوونه میشدم..کرستو پاره کرد و سینه هام افتاد بیرون...امیر داد زد چه پستونی داری و میخوردش و میمالوند منم آه آهم در اومده بود ...پاهامو داد بالا و شلوارم رو کشید پایین...من یه جسم ضعیف تو دستای سخت و مردونش بودم...شورتمو پاره کردو داد زد چه چاکی بعدروی میز دولا نگهم داشت گفت نازی عجب کوسه نازی داری و همش کوسم رو از پشت میلیسیدو انگشت میکرد تو کونم....انداختم رو فرش و کیرشو در اورد و مالید لای پستونم و لای کوسم...بعد کردش تو دهنم...منم میخوردمش...بعد به کوسم سیلی زد و یه تف انداخت روش و کیرشو فشار داد تو منم که مست بودم پرده ام رو زد..یه حجم کوشت وارد بدنم شد تمام کوسم غرق لذت شد..امیرم نامردی نکرد و تا دستۀ کیرشو میزد تو...خون ریخت رو فرش..اینقدر آهو ناله کردم که پریسا و دوستش اومده بودن از لای در نگاه میکردن..پریسا اومد وقتی امیر تلنبه میزد کوسشو گذاشت رو صورتم گفت بخور...کوسشو میلیسیدم و امیر تلنبه میزد و دوست پریسا هم پاهای من رو باز نگه داشته بود و رونمو میمالوند...آبم پاشید بیرون و ارضا شدم...امیرم یه داد زد و خیسی و داغی آبشو تو کسم احساس کردم،از لای پام رفت کنار و بعد دوست پریسا شروع کرد به گاییدن کوس تنگم...پریسا هم با سینه هام ور میرفت..وقتی همشون آب پاشیم کردن و کوس و کونمو جر دادن ازم چند تا عکس گرفتن و گفتن فردا که اثر این موادی که به خوردت دادیم رفت اگر بیای این طرفا عکساتو میدم به حراست دانشگاه...باورم نمیشد من اون روز کوس داده بودم برای اولین بار به صورت گروهی...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#488 | Posted: 11 Sep 2012 14:24 | Edited By: SexyBoy




آپارتمان


ساعت 5/2 بعد از ظهر بود همه رفته بودن و من تا آخر شب بیکار بودم از بیکاری یهو زد به سرم که
برم درو باز کنم ببینم خبری تو آپارتمان هست یا نه{آپارتمانی که ما در اون هستیم 4 طبقه هست} و از خوش شانسی من
خونه روبروئی ما یه خانواده درش زندگی میکنن که 2 تا دختر داره یکی کوچولو و یکی هم همسن خودمه
و باز از خوش شانسی من دقیقا همونی که من دنبالش بودم و انها حدود 4 ماه بعد از ما اومدن به اونجا و از اون موقع تا حالا هر وقت که بهش برمیخوردم یکمی همچین خودشومیگرفت و من هم تا حالا هر کاری کردم که بتونم باهاش رابطه برقرار کنم نشوده.
و خوشبختانه امروز که هیچکی خونه ما نبود و تنها بودم همین طور که مشغول گشت زدن بودم رفتم پشت بوم و یکمی که گذشت دیدم یه دختری اومد جلوی در آپارتمان و زنگ زد منم تا دیدم که در وشد و اون خواست بیاد داخل تندی اومدم پائین تا ببینم با کی کار داره
…وای یهو دیدم همین جوری داره از پاها میاد بالا طرف در ما.
تندی رفتم پشت در و از لای در مشغول نگاه کردن بودم که دیدم دختر روبروئی ما در خونشون رو باز کرد و اون دختری هم که داشت از پلها بالا میامد دوستش بود .نمیدونی چی بود از همه قشنگ تر اون پاهاش بود همین طور به پاهاش چشم دوخته
بودم که دختر همسایه دسشو گرفت وبردش تو خونشون.
منم که دیگه با دیدن اون صحنه نمیتونستم خودمو نیگردارم یواش درو وا کردم و رفتم کفششو برداشتم و اومدم تو خونه .
دیگه داشت آب از دهنم راه میفتاد گفتم حالا که نمیتونم اون پاها رو با دستام لمس کنم با کفشش خودمو ارضاء میکنم
شروع کردم به بو کردنشش و هی زبونمو میزدم به کفش هر دو لنگه رو گرفتم دستم هی لیس میزدم هی بو میکردم
تا این که حسابی آلتم شق شده بود دیگه نتونستم بیشتر از این خودمو نگه دارم
حد اقل میتونستم 50 درصد حس فتیشی خودمو ارضا کنم. یه لنگه شو گرفتم دستم و حسابی مالوندمش به آلتم و بعد اون یکی لنگه رو هی مالوندمشون به آلتم تا این که حسابی حشری شدمو آب منیم زد بیرون منم نصفشو ریختم توی کف یه لنگه و نصف دیگشو توی اون لنگش و چون کفشش بند بندی بود معلوم میشد که توش خیس شده منم گفتم بزار باشه.
خلاصه بعد از این که خودمو با اون کفشائی که حسابی داغ بود و بوی شهوت انگیزی میداد ارضا کردم بردم گذاشتم سرجاش .و اومدم تو خونه .بعد از 10 دقیقه که گذشت دباره آتیش شهوت زد بالا و رفتم لای در باز کردم که ببینم آیا میاد بیرون یا نه اما هر چی
نشستم نیومد و یواشکی اومدم بیرون و رفتم رو راپله های طبقه بالائی نشستم طوری که اونا بیان بیرون بتونم ببینمششون .
نزدیک 15 .20 دقیقه نشستم اما نیومد خلاصه انقدر نشستم که دیگه داشتم کسل میشدم و بلاخره بعد 1 ساعت اومد بیرون .
تندی سرمو از نردها آوردم جلو تا بتونم هم پاهاشو ببینم و هم ببینم که موقعی که پاهاشو میزاره تو کفش چه عکس العملی نشون میده
بعد مدت کوتاهی که با هم مشغول قرار گذشتن و خداحافظی کردن بودن منم خوب پاهاشو که یه جوراب مشکی نازک پاهاش بود داشتم نظاره میکردم که یهو دیدم که رفت گوشه دیوار که کفششو بپوشه .
یه پاشو گذاشت تو کفش اما هیچ تغییری تو چهرش دیده نشد وبعد اون یکی پاشو که گذاشت تو کفش فهمیدم که یه چیزی حس کرد و من گفتم شاید تا الان خشک شده یا شاید هم فکر کرده آبه.
خلاصه من که اونجا خشکم زده بود اون با دختر همسایمون یه دست دادن و خداحافظی کردن .منم تندی بلند شدم و آروم رفتم از
راپله ها پائئن تا اگر بشه و جراتشو پیدا کنم به باهانه رفتن به بیرون یه نگاهی بهش بندازمو از بغلش رد شم تا ببینم میشه یه جورائی باهاش رابطه ایجاد کنم.
همین طور که داشتم میرفتم پائین دیدم یهو کنار در ورودی ایستاد و نشست رو پله .....اونجا بود که فهمیدم یه چیزائی فهمیده همین طور که داشتم از پشت نردها یواشکی نگاش میکردم چون تکیه داده بودم به نردها و زیر نردها لغ بود و پایه نرد تکان خورد و از صدای که از تکان خوردن نردها درآمد یهو سرشو برگردوند و پشت سرشو نگاه کرد و منم یهوئی قافلگیر شدم و سرم کشیدم عقب .ولی فایده ای نداشت منو دیده بود .اولش خیلی ترسیدم و همون جا رو پله در جا نشستم که یهو دیدم داره میگه .میشه یه لحظه بیای.منم چون راستش اولین بارم بود و چون یه همچین تجربه ای تا بحال برام پیش نیومده بود از ترسم تکون نخوردم و همین طور نشسته بودم که دیدم گفت عیب نداره خودم میام .منم تا اینو شنیدم آروم بلند شدم و رفتم بالا که برم تو خونه ولی در باز گذاشتم که اگر اون خواست بیاد بالا شاید به بهانه باز بودن در بفهمه که من این توام. ورفتم نشستم رو صندلی وسط حال.و همین طور قلبمم داشت تند تند میزد یه یک دقیقه ای نشستم و یهو دیدم خودشه و داره صدا میزنه> ببخشید یه لحظه میشه بیاید منم چون جرات اینو نداشتم که برم باهاش حرف بزنم چون آخه نمیدونستم چه عکس العملی از خودش نشون میده بخاطر کاری که من با کفشاش انجام دادم و منم
با ترس و لرز جواب دادم بفرمائید داخل کسی نیست.
و دیدم در زد و اومد تو و منو دید که نشسته بودم روبروش .اومد تو ویه نگاه به من کرد و گفت شما بودی تو راپاه ها پشت من قایم شده بودی . منم از یه طرف چون میترسیدم سرصدا را بنداز و هم خیلی حشری شده بودم و هی آب دهنمو قورت میدادم
{پیش خودم گفتم هر چی میخواد بزار بشه}گفتم بله من بودم .بعد گفت شما تو کفش من اون کارو کرده بودی منم یکمی مکس کردم. گفتم کدوم کارو .گفت راستشو بگو به نفعته. منم چون دیدم اینطوری گفت گفتم آره من کردم .همین طوری که دلشوره داشتم چی میخواد بگه گفت حالا شد.میتونم بشینم .اینو که گفت فهمیدم که اونم بدش نمی آد ومن هم کمی آروم تر شدم .
بعد من گفتم چیزی میخورید براتون بیارم .اگه بیاری ممنون میشم ومنم بلند شدم و اول رفتم درو بستم که یه وقت کسی نیاد داخل یا صدای ما رو بشنوه بعد رفتم شربت درست کردم و آوردم گرفتم جلوش و اونم یه نگاهی به من کرد و بعد شربتو برداشت و منم رفتم نشستم روبروش .همین طوری که مشغول به هم زدن بود یهو ازم پرسید بهتر نبود بجای این کاری که کردی با خودم در میون میزاشتی .منم گفتم اگه روم میشد این کارو میکردم و اونوقتم چجوری میتونستم بگم که من این کارو دوست دارم.سرشو یه تکونی داد و گفت >فوت فتیشی!!! منم چشام یهوئی گرد شد و گفتم شما پس میدونی گفت بهتر از خودت {تو دلم داشت قند آب میشد} .و من گفتم خیلی دوست داشتم که دختری رو ببینم که اونم مثل من به این کار علاقه داشته باشه .
بعد من گفتم تا حالا کسی با شما این تجربه رو داشته .گفت نه من با کس دیگه ای این تجربه رو داشتم .!!!!!من تعجب کردم گفتم یعنی چی .گفت مگه تا حالا ندیده که زن با زن فتیش داشته باشن .مگه حتما باید مردا با زنها فتیش داشته باشن .من {با تعجب}گفتم رابطه سکسی زن با زن دیدم و فتیش زن با زن رو اصلا فکرشم نمیکردم. گفت منظورم اینه که من بیشتر دوست دارم باهمجنس خودم رابطه فتیشی داشته باشم ولی رابطه غیر فتیشی را با مردا دوست دارم .{اینو که گفت منم دیگه خجالتم کامل از بین رفت} و منم گفتم یعنی اگر من بخوام با شما اول رابطه فتیشی داشته باشم بعد رابطه سکسی اصلی رو> شما دوست ندارید .اون گفت چون اولین بارم هست بدم نمیاد ببینم یه جنس مخالف با من رابطه فتیشی داشته باشه .....دیگه داشتم از شدت شهوت منفجر میشدم .گفتم پس بیا بریم تو اتاق گفت یه وقت کسی نیاد گفتم خیالت راحت حالا حالاها کسی نمیاد بعد کیفشو گذاشت رو میز و بلند شد پشت سر من اومد تو اتاق ....یه نگاهی کرد و گفت وای ی عجب جائی ...منم ایستاده بودم کنارش و دیگه داشتم کنترل خودمو از دست میدادم گفتم بشن دیگه .اونم نشت رو تخت منم به طوری که پاهاش جلوی من بود منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خودمو انداختم رو پاهاش {خدای من}باورم نمیشد که الان به آرزوئی که از بچگی با منه دارم میرسم .
جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و هی با دستم میمالوندمشون و بعد به صورت سینه خیز خوابیدم رو زمین به طوری که نوک پاهاش جلوی دماغم بود .یه پاشو آوردم جلو و هی آروم آروم بو میکردم و گاهی هم نوک زبونمو میزدم بهش .و چون آلتم داشت منفجر میشد نتونستم رو زمین بخوابم و نشستم و پاهامو بردم زیر تخت که راحت تر بتونم پاهاشو تو دستام بگیرم .یه پاشو گذاشتم از رو شلوار به آلتم و یه پای دیگشم تو دستم و داشتم کفشو لیس میزدم نمیدونی به چه لذتی رسیده بودم بوی جورابش اونقدر شهوت انگیز بود که داشتم دیوونه میشدم .بعد اون یکی پاشو گرفتم تو دستم و اون یکی پاشو چسبوندمش به آلتم .حسابی لیس زدم .بو کردم .بوسیدم .و بعد جفت پاشو گرفتم تو دستم و خوب پرستیدمشون .و در همین حال که بودم اونقدر سرگرم لذت بردن خودم بودم که نفهمیدم اونم داره در حینی که من مشغول پرستش پاهاش هستم اونم دسشو کرده بود تو شلوارش و داشت به آلتش ور میرفت و منم که این صحنه رو دیدم شلوارشو زدم بالا تا بتونم تا بالاهای پاهاشو مورد پرستش خودم قرار بدم .همین جوری جفت پاهاشو گرفتم تو بغلم و آلتم وسط دو تا کف پاش بود و همین طور که بینی خودمو چسبونده بودم به پاهاش و بو میکردم و هی لیس میزدم آلتم را هم هی میمالوندم به پاهاش و بعد چون شدت شهوتم خیلی خیلی زیاد شده بود دستمو بردم و زیپ شلوارمو باز کردم تا بتونم به طور مستقیم آلتمو بمالم به پاش .و بعد چون تو تمام سایت های فتیشی که دیده بودم خواستم عین اونها عمل کنم و با این کار بیشتر خودمو ارضاء کنم .جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم به آلتم طوری که نصف آب منی ازم همین جوری داشت میرفت و در همین حین دیدم صدای آه و ناله شهوتی اونم بلند شد .به صورت نصفه خوابیده بود رو تخت و پاهاش کاملا در اختیار من بود {هنوز باورم نمیشد } و منم که دیدم اون حسابی تو حال خودشه سر جورابشو با دندونم سوراخ کردم و آلتمو کردم داخل به طوری که آلتم هم به پای لختش میخرد و هم به جوراباش با این کار دیگه حسابی به اوج رسیده بودم و اون یکی پاشم چسبوندم به صورتم و تمام کف پا و پاشنه و نوک پاشو لیس زدم و بعد شروع کردم روی پاشو بو کردن و لیس زدن از یه طرف آب دهانم میریخت رو پاش و از طرفی دیگه آب منی هی سرازیر میشد .دیگه داشتم کامل خودمو ارضاء میکردم و بلاخره اون یکی پاشم چسبوندم به آلتم و هی همین طور کف پاشو مالوندم به آلتم تا آخر همه آب منی رو ریختم رو پاهاشو جورابش . حدود 10 دقیقه تو حالت مستی بعد از استمنا ساق پاهاشو تو بغلم گرفته بودم و هی لیس میزدم .و تا این که اونم خودشو ار ضاء کرد.و بعد از چندین دقیقه که هر دو تامون از حالت مستی خارج شدیم وبعد من بلند شدم و نشستم کنارش و بعد دوباره با کمی حرف زدن و تحریک شهوت یکدیگر دوباره شروع کردیم البته اینبار سکس فتیشی نبود و .............چون دیگه اینجا از موضوعی که ما در اینجا دنبالشیم خارج میشه ......
و من حدود 2 ماه هست که با او دوست هستم و از اون موقع تا حالا 4 بار دیگر با هم رابطه سکسی و سکسی فتیشی داشتیم که برای من اولین باری که با او این رابطه را داشتم لذتش خیلی بیشتر از دفعه های دیگه بود....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#489 | Posted: 11 Sep 2012 14:33 | Edited By: SexyBoy




مسافرخونه


از ناصر خسرو که پيچيدم تو کوچه مروی ضربان قلبم اونقدر تند شده بود كه احساس می كردم الان از قفسه سينه م می زنه بيرون . بدنم داغ شده بود . با خودم فکر کردم « امروز ديگه به علامتاش جواب می دم » . دو روز پيش به مسافرخونه اومده بودن . از ترکيه . همراه چند خونواده ديگه . خراسونی بودن . مال طرفای قوچان . برای آوردن جنس به ترکيه رفته بودن . طاقه های پارچه جين که دلالها می اومدن و همونجا توی مسافرخونه جنسا رو می خريدن . هم سن و سال خودم به نظر می رسيد . با پدر و مادر و برادر بزرگترش بود و سه تا دختر بچه قد و نيم قد ديگه . اتاقشون تقريباْ ته راهرو بود . من تو يه اتاق يه تخته اول راهرو بودم . نزديک دستشوييها . اتاق خيلی کوچيک بود . غير از تخت يه ميز و صندلی کهنه فلزی هم توی اتاق بود . با يه پارچ و ليوان پلاستيکی و يه زير سيگاری . يه هفته ای می شد که تو اين مسافرخونه بودم . ثبت نام دانشگاه رو انجام داده بودم و منتظر تعيين وضعيت خوابگاه بودم . معلوم نبود به پسرا خوابگاه می دن يا نه . چشمای درشتی داشت . چند بار غافلگيرش کرده بودم . خيره به من نگاه می کرد . چشماش برق عجيبی داشت . آدمو وادار می کرد که نگاهشو بدزده . يه گوشه حياط مسافرخونه می نشست و خواهرشو می پاييد که با جيغ و فرياد دنبال هم می دويدند . توی حياط که می رفتم سنگينی نگاهشو حس می کردم . شايد اتفاقی بود که دوبار تقريباْ همزمان دستشويی رفته بوديم اما مطمئنم اتفاقی نبود که موقع رد شدن توی راهرو خودش رو به من مالوند . راهرو خلوت بود . « امروز ديگه حتماْ بهش جواب می دم » .غوغای دستفروشهای کوچه مروی ديگه برام عادی شده بود . پيچيدم توی کوچه باريک و بن بست منتهی به مسافرخونه . مسافرخونه ته کوچه بود . کليد اتاقم رو از تابلو برداشتم و رفتم تو حياط . خلوت بود . خبری از اون نبود . از پله ها بالا رفتم . نگاهی به ته راهرو انداختم . اونجا بود . داشت ظرف غذای روی گاز پيک نيک را هم می زد . صدای راه رفتنم روی موزاييکهای تق و لق راهرو توجهشو جلب کرد . برگشت . نگاهمون به هم گره خورد . به طرف دستشويی رفتم . فکر کردم « اگه بياد اين طرف ... » . آبی به صورتم زدم . زير چشمی مواظبش بودم . گاز پيک نيک رو خاموش کرد و اومد طرف دستشويی . بايد يه جوری تحريکش می کردم شايد عکس العملی نشون بده .عمداْ باسنم رو عقب دادم و خم شدم . وانمود کردم که دارم صورتمو می شورم . باورم نمی شد . آهسته خودشو بهم ماليد و رد شد . رفت سراغ شير آب کناری من و شروع به شستن دستاش کرد . شير آب رو بستم . فکر کردم « الان ... الان موقعه شه ... » . تمام جرأتمو جمع کردم . به طرفش خم شدم و طوری که خودمم به زور شنيدم گفتم « اگه يه وخ حوصله تون سر رفت ... در اتاق من بازه ...» .داخل اتاق كه رفتم درو رو هم گذاشتم . خودمو انداختم رو تخت . چشمام تازه گرم شده بود كه صدای جير جير لولای در اتاق چرتمو پاره كرد . خودش بود . اولين چيزی كه تو صورتش به چشم می خورد چشمای درشت و سياهش بود . چهره دلنشينی داشت . ته مونده خجالت دخترونه هنوز تو چشماش موج می زد . قدش بلند نبود . هيكل نسبتاَ تپلی داشت كه حتی از زير چادر سفيد گلدارش هم دلربای تمام عياری بود . نيم خيز شدم و گفتم « سلام ! » .صورتش از هميشه قرمز تر بود انگار تازه از حموم برگشته بود . در اتاق هنوز باز بود . رفتم از لای در نگاهی به راهرو انداختم . کسی نبود . درو بستم . گفت « به مادرم گفته م می رم حموم ... » . ساک کوچکی دستش بود . ساک رو ازش گرفتم و گذاشتم کنار در . دستشو تو دستم گرفتم . گفتم « اسم شما ساراست ... نه ؟ روز اول که اومده بودين شنيدم مادرتون صداتون می کرد » . سرشو تکونی دادو آروم پرسيد « اسم شما چيه ؟ » . گفتم « سعيد » . پرسيد « دانشجويين . نه؟ » گفتم « بله » . نشوندمش رو تخت . نمی دونستم از کجا بايد شروع کنم ! تصميم گرفتم كمتر حرف بزنم . به نظر می رسيد زياد اهل صحبت نباشه . چادرشو از سرش برداشتم . اعتراضی نكرد . موهاشو نوازش کردم . هنوز مرطوب بود . تو بغلم گرفتمش . تنگ تر به خودم فشردمش . دستاشو دور کمرم حلقه کرد . صورتمو روی صورتش گذاشتم . لبهامون رو هم جفت شد . لباشو ليسيدم . چقدر شيرين بود . زبونم تو دهنش کردم . ليسيدش و گاز کوچکی ازش گرفت . شروع کردم به مکيدن لب و دهنش . دستمو از سرش به طرف کمرش پايين بردم . کمر و پهلوهاشو نوازش کردم . کم کم اومدم طرف سينه ش . پستونهای کوچک و سفتشو تو مشتم گرفتم و مالوندم . همونطور که منو می بوسيد پشتمو نوازش می کرد . حسابی تحريک شده بودم . اندام سفت و دخترونه ای داشت . لباسش از پشت زيپ می خورد . زيپشو باز کردم ودستمو زير لباسش رسوندم . بدنشو که لمس کردم يه خورده لرزيد . احساس کردم اولين باريه که با يه پسر تنها شده . بيشتر به خودم چسبوندمش . آروم که شد دوباره شروع کردم به نوازش بدنش . يواش يواش پيرهنشو پايين کشيدم . مخالفتی نکرد . دستاشو از تو آستينش بيرون آوردم . حالا بالا تنه ش برهنه بود . کرست نبسته بود . سرشو پايين انداخته بود . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . دستشو گرفتم و رو کيرم گذاشتم . خجالت می کشيد بگيردش . دستشو کنار می کشيد . دوباره دستشو همونجا می گذاشتم . بالاخره خجالتو کنار گذاشت و گرفتش . کم کم شروع کرد به ماليدنش . زيپ شلوارمو باز کردم . دستشو توی شلوارم کرد و از روی شرت کيرمو تو دست گرفت و ماليد . شلوارمو در آوردم . بعد هم پيرهنمو . رو تخت خوابوندمش . پيرهنشو از تنش در آوردم . حالا تنها پوشش هر دو مون فقط شورتهامون بود . كنارش دراز كشيدم و تو بغلم گرفتمش . خودشو به من چسبوند . باسنشو نوازش كردم . دست كردم توی شورتش و ادامه دادم . شورتش مرطوب بود . دستمو به دوست داشتنی ترين جای بدنش رسوندم . خيس بود . يه خورده باهاش بازی كردم . پاهاشو به هم فشار داد . سعی كردم رطوبت كس نازنينشو با انگشت به سوراخ تنگ كونش برسونم . هنوز از روی شورت كيرمو می ماليد . شورتمو پايين كشيدم و كيرم رو بدون حجاب و مانع در اختيارش گذاشتم . براش جالب بود . سعی می كرد همه نقاطی كه براش مجهول بود كشف كنه . كيرم . تخمام . باسنم . و حتی اطراف سوراخ كونم رو دست می كشيد . شورتشو كشيدم پايين و كاملاً از پاش در آوردم . شورت خودمم در آوردم . بلندش کردم . ازش خواستم رو لبه تخت بشينه . خودم پايين پاش رو زمين نشستم . پاهاشو از هم باز کردم . يه خورده مقاومت کرد اما زود تسليم شد . کسشو نگاه کردم . عجب چيزی بود . سفيد و تپل مپل و کاملاً بی مو . همونروز تو حموم موهاشو گرفته بود . جون می داد برای ليسيدن . شروع کردم . قلقلکی بود . می خنديد . خودشو به پشت انداخت رو تخت . کسش خيس بود . از در کونش می ليسيدم و به طرف بالا می اومدم . داشت خوشش می اومد . سر جاش بند نمی شد . پاهاشو بلند کردم و رو تخت گذاشتم . حالا به اوضاع مسلط تر بودم . حسابی کس و کونش رو ليسيدم . در کونشو با آب کسش و آب دهنم خيس کرده بودم . حالا وقتش بود که يه قدم جلوتر برم . انگشتمو دم سوراخ کونش گذاشتم و شروع کردم به ماليدن . کم کم انگشتموکردم تو . نرم شده بود . انگشتمو عقب جلو کردم . داخل کونش که ليز شد نگاهی به صورتش انداختم . چشماش حالت خماری داشت . همونطور که انگشتمو تو کونش عقب جلو می کردم برش گردوندم . کمکش کردم که رو تخت حالت چهار دست و پا بگيره . هنوز انگشتم تو کونش بود . انگشتمو در آوردم و سر کيرمو دم سوراخ کونش گذاشتم . کيرم خشک بود و داخل نمی رفت . تو ساکم يه کرم مرطوب کننده دست و صورت داشتم . به فکرم رسيد از اون استفاده کنم . به کيرم حسابی کرم ماليدم و دوباره شروع کردم . کمی به داخلش فرو کردم . می ترسيدم داد بزنه و آبرو ريزی بشه . بيرون کشيدم ودوباره فرو کردم . ناله خفيفی کرد . دوباره بيرون کشيدم وداخل کردم . هر دفعه يه خورده جلو تر می رفتم . کونش حسابی چرب و ليز شده بود . بالاخره تا ته كيرمو داخل كردم . عقب و جلو كه می رفتم آه های كوتاهی می كشيد كه بيشتر و بيشتر منو تحريك می كرد . همونطور كه كيرم تو كونش عقب و جلو می رفت با دستم كسشو ميماليدم . آه و ناله ش بيشتر شده بود . تو وضعيتی بودم كه ديگه برام مهم نبود اگه كسی تو راهرو صداها رو بشنوه چه فكری می كنه ! تو اوج لذت بودم . ديگه وقتش بود . ازش بيرون كشيدم و به سرعت شروع به مالوندن كيرم كردم . آبم پاشيد رو باسن و كمرش . جا خورد . برگشت و به پشت رو تخت افتاد . خودمو انداختم روش و محكم تو بغلم گرفتمش . گفتم « نترس چيزی نيس ! » . بدنش داغ بود . قلبش تند می زد . اونقدر بوسيدمش و نوازشش کردم تا يه خورده آروم شد . يه دفعه از جاش بلند شد و گفت « خيلی دير کرده م . می ترسم مادرم نگران بشه ! » . کمکش کردم خودشو تميز کنه و لباساشو بپوشه . وقتی می خواست از در بره بيرون گرفتمش تو بغلم و لباشو بوسيدم . دستی به صورتم کشيد و از در بيرون رفت

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#490 | Posted: 12 Sep 2012 09:17




امیر و تینا

من مدت دوسالی بود که با کس نبودم و تمام این مدت بفکر سکس از کون بودم تا اینکه تصادفی در خیابان با تینا دوست شدم و البته سوار ماشین کردم و بعد وقتی سعی کردم مخ بزنم خودش پیشنهاد داد و گفت که پنجاه هزار تومان برای سکس میگیره و برای شب تا صبح دویست هزار تومان و من که موقعیت شب تا صبح رو نداشتم و اتفاقی هم مکان داشتم کمی سر مبلغ چونه زدم و آخر سر همون پنجاه توافق کردم و اونم گفت اگر آلتت رو دیدم میتونستم از پشت میدم و خلاصه بعد از اینکه داخل مکان شدیم و لخت شدیم من اولش پولش رو دادم و بعد کمی ساک زد و همون موقع گفت به هیچ عنوان فکر از کون رو نکنم و من هم گفتم باشه و کاندوم گذاشتم و کردم داخل و مشغول تلمبه شدم و هرموقع خواستم سینه هاشو بخورم نمیگذاشت و من هم کفرم داشت درمیومد و نیمساعتی گذشته بود اون عروسک اخمو و من هم با نق نق که نمیخواد بیاد و تمومش کن و خسته شدم و تازه مدل دیگری عوض کردم و از پشت به جلو واونم مدل سگی بود و تند تند تلمبه میزدم که اونم واقعا حال میکرد و فقط بد قواره بود از نظر اخلاق و تلمبه میزدم و تمامی نداشت تا اینکه تینا گفت جون مادرت فقط هرکاری میکنی بکن آبت بیاد و من کمی چرب کردم و ژل روان کننده به کونش زدم و راستی راستی سوراخش تنگ بود و من کمی کردم و بعد هم درآوردم و برش گردوندم و از روبرو کردم داخل و تند تند ضربه میزدم و نوک سینه هاشو تو دهانم میخوردم و تینا کاملا تو حال بود و لذت میبرد که احساس کردم داره میاد و چون عادت کرده بودم که موقع آمدن با دستم تکون بدم در آوردم و کاندوم رو برداشتم و با دست یکی دوبار که زدم گفت بریز رو بدنم و راستش جایی هم نبود غیر اون و با فشار شاید آب دوسال بی کسی رو یکجا تخلیه کرده بودم .

الان هم تینا خودش ماهی یکبار تو خونه خودش شب تا صبح باهم حال میکنیم و خودش میگه حال میکنه البته اینو بگم رفاقتی .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 49 از 112:  « پیشین  1  ...  48  49  50  ...  111  112  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites