تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زنی در همسایگی

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 22 Apr 2011 13:06
قسمت آخر

.

سرما روی همه چیز تاثیر گذاشته . حتی حرکت ماشینها و آدمها هم کند شده . روی همه چیز به جز روی من . برای من همه چیز گرمه . عصر قراره برم دنبال مارال بریم یه دوری بزنیم . ولی کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم . چند تا مجوز توی شهرداری . چندتا سفارش خرید که هرکدومشون مدت زیادی وقت منو میگیره . ا ز وقتی که اومدم پیش بابا تا الان 2ماه میگذره . دارم یواش یواش به چم وخم کار واقف میشم . فعلا دفتر تهرانم . یه کار شخصی قراره بکنیم . بابا گفته که همه مقدماتشو خودم باید انجام بدم . چند باری بینمون کنتاکت شده ولی زود بی خیال شدیم . بالاخره کار مشترکه دیگه . نگاهم به ساعته که کی 5 می شه ؟ خوشبختانه کارم زود تر تموم میشه . ساعت 3 آزادم . ماشین رو آتیش میکنم تا دم خونه مارال . از دو هفته قبل که خانواده اش اومدن خونه ما و بازدید ما رو پس دادند قرا گذاشته اند که من ومارال با اطلاع خانواده ها هم دیگه رو ببینیم و معاشرت کنیم . حالا من هم دارم میرم تا یکی از معاشرت ها رو انجام بدم . باباش گفته بود که تا 7 باید برگردیم خونه . خیلی دوست داشتم که یه جای دنجی میشد پیدا کنیم کمی باهم راز و نیاز میکردیم ولی از موقعی که رفته بودیم خواستگاری تا حالا . اصلا فرصتش پیش نیومده بود . ساعت 3.5 دم خونشون بودم . یه شاخه گل مریم گرفته بودم دستم . زنگ زدم .
-کیه؟
-غلامم
-ای وای باد .سلام . چه زود اومدی .من هنوز حاضر نیستم که
-چه بد . عیب نداره منتظر میشم
-آخه بده تو این سرما مریض می شی ها . (کمی سکوت کرد) میخواهی بیایی بالا؟
آیفون رو زد و در باز شد . دل دل کردم که برم یا نه .ولی گرما منو به خودش کشوند بالا . توی راه پله ها گلدونها گل و گیاه بود . در زدم . در رو باز کرد .
-سلام عزیزم
-سلام . کسی نیست ؟
-نه . ا زکجا فهمیدی؟
-از این عزیزم گفتنت !
خنده با نازی کرد . دررو پشت سرم بستم
-کجان مامان بابات؟
-رفتن فرودگاه استقبال عموم . ا زاونجا هم که میرن خونه مادربزرگم .
-تو چرا نرفتی؟
-بهم گفتن بیا ولی من درس ور بهانه کردم . مگه میشد ترو نبینم ؟
برای اولین بار مارال رو بی حجاب داشتم میدیدم . موهای مشکیش بلند بود تا روی کمرو یه حالا شیدایی بهش میداد . یه پیراهن دکمه دار گشاد با یه دامن بلند پشمی تنش کرده بود هردو پیچازی . آهوی خوش نقشی بود مارال .
-چی میخواهی برات بیارم ؟چای؟ قهوه ؟ شیر کاکائو؟ همشون هم داغن.
نشستم روی کاناپه . کاپشنمو در آوردم .
-هیچ کدوم برو زود تر کارت روبکن بریم بیرون میخوام ببرمت یه جای خوب .
-کجا؟
-رفتیم می فهمی. برو زودتر حاضر شو
-چشم
رفت توی اتاقش و درروبست . گرمای اتاق بود یا چیز دیگه نمی دونم ولی حرارت بدنم لحظه به لحظه بالا و بالاتر رفت . چشمهامو بستم . وای یعنی الان من و مارال تنهاییم توی خونه؟ تنهای تنها؟ آب دهانم خشک شده بود . چند بار بیهوده آب گلومو قورت دادم . به خودم اومدم . پشت در اتاق عشقم ایستاده بودم . نگاه کردم . در زدم
-بله؟ چیه باد؟
-من دارم میام تو
-نه ......................صبر کن نیا .....................هنوز آماده نشدم
نشدم رو هنوز کامل نگفته بود که در رو باز کرده بودم و یه پامو گذاشته بودم تو . یه اتاق بود پر از عروسک و خرسهای پشمالو و زیباترین عروسک , مارال من با چشمهاش گشاد شده به من نگاه میکرد .
با گامهای آرام جلو رفتم و در یه قدمیش توقف کردم . ضربان قلبم به 100 رسیده بود . مارال کمی عقب رفت و به دیوار تکیه داد . با دودست دو طرف پیراهنشو به هم آورده بود و موهاش روی صورتش ریخته بود . دلفریب بود و هوس انگیز .
زمزمه کردم – عشق من
زمزمه کرد- نه باد نه
زمزمه کردم –عمر من
دودستمو به سمت صورتش بردم و گرفتم توی دستام . حرارت اونصورت فریبا دستمو داغ کرد . لبمو به لبش نزدیک کردم ونزدیک تر . نمی فهمیدم چی داره میشه فقط داشت می شد . لبم چسبید روی لبهای گوشتالوش . بوسیدمش . بوسیدمش و باز هم بوسیدمش . زمان رو از دست دادم و نمی فهمیدم که کجام .چقدر توی این زمان بودیم نفهمیدم . وقتی کمی هوش حواسم جا اومد که دیدم دست ماارل هم به گردنمه و داره متقابلا منو می بوسه . از شدت هیجان نفس نفس میزد و سینه هاش بالا پایین میرفت . نگاهش کردم . دوبال پیراهنش کنار رفته بود و هیکل بی نظیرشو داشتم میدیدم . یه سوتین سفید تنش بود. سرشونه های پیراهن رو گرفتم و عقب تر بردم .مارال با دهان باز فقط به من نگاه میکرد . پیراهنش از تنش در اومد و افتاد روی زمین .
-مارال .مارال عزیز من . تو چقدر زیبایی
-باد . نه.......... خواهش میکنم . الان نه
گردنشو بوسیدم . با هر بوسه طعمی بهشتی حس میکردم .سفت توی بغل خودم گرفتم و فشردمش . اون بدن ظریف و زیبا زیر دستهای من بود و من جزء جزءش رولمس میکردم . نمیتونم حسم روبگم . انگار نبودم انجا اصلا
-آخ نکن باد خواهش میکنم
صدای بلند مارال منوبه خودم آورد . عقب کشیدم . هردو نفس نفس میزدیم . توی چشمهای مارال اشک جمع شده بود . و به من با چشمهای گشاد خیره شده بود .سرمو انداختم پایین و از آپارتمان خارج شدم . ا زکاری که کرده بودم پشیمون شدم . نباید به زور بهش نزدیک می شدم . حالا اون ناراحته واز ناراحتی اون من هم ناراحت تر .توی ماشین نشستم . بخاری ماشین روروشن کردم . 10 دقیقه بعد مارال اومد . چیزی نگفت . توی قیافش نه ناراحتی بود ونه شادی . یه چیز گنگی بود که نمی تونستم بفهمم چیه . به هر حال ماشین روروشن کردم ورفتیم دورزدیم ولی صحبت چندانی بینمون رد وبدل نشد . از این گشت و گذار بی حاصل که برگشتیم دم خونشون دستشو توی دستم گرفتم
-مارال جان عزیزم . منوببخش . به خدا این قدر دوستت دارم که نتونستم تحمل کنم .
-مهم نیست . خداحافظ
وقتی مارال رفت گیج شده بودم که این چه حالی است که من دارم . توی همین افکار رانندگی می کردم که متوجه شدم نزدیک منزل رامبد راستی هستم .تصمیم گرفتم سری بهشون بزنم . جلوی خونش که رسیدم دیدم داره از در میاد بیرون . بوق زدم . نگاهی به من کرد و خندید اومد جلو سرشوکرد توی شیشه ماشین
-چطوری شاداماد ؟ مارو دیگه یادت رفت؟!
-نه قربان خواهش میکنم . این نزدیکی بودم گفتم سری بزنم حال و احوالی بپرسم
-باشه برو تو سیمین و ساشلی هستند منم برم تا استودیو بیام . تا 3 ساعت دیگه میام
-نه دیگه نیستین شما مزاحم نمیشم
-برو دیگه خودتو لوس نکن
رفتم پایین و در زدم و سیمین اومد دم در
-به به ببین کی اینجاست . رامبد رو ندیدی؟
-چرا همین الان دیدمش . اصرار کرد بیام تو .
-آره بیا بیا تو ببینمت تعریف کن چه کردی بالاخره ؟
تا آخر شب موندم و گفتیم و خندیدم . سیمن و رامبد هنوز نتونسته بودند محل زندگیهاشون رو یکی کنند ولی باز هم خوش بودند . نمی دنم چرا ولی شاید این سختیهایی که قبلا کشیده بودند باعث شده بود نسبت به زندگی سهل گیر تر شوند .و بیشتر بهشون خوش بگذره . موقع خداحافظی سیمین بازومو نیشگون گرفت
-ببینم بچه.... کی این مارال رو میاری ما ببینیمش؟
-به همین زودی ها ایشالا
رامبد سرشو گذاشت کنار گوشم .
-اگه یه وقتی خواستی نامزد بازی کنی . خجالت نکشی ها . بیاین همینجا من اکثرا نیستم (لبخند زد)
-نه بابا این چه حرفیه؟
-خودتو لوس نکن دیگه .واسه منم جانماز آب نکش (بلند خندید)
وقتی رسیدم خونمون بابا مامان نشسته بودند و تلویزیون میدیدند . نگاه کردم ببینم چی رو دارند تماشا میکنند که متوجه شدم فیلم عروسیشون رو بعد از مدتها در آوردند و دارند می بینند . بابا محمود هنوز توی صحنه نبود ولی مامان نشسته بود زیر قند سابی و سر سفره عقد سرش پایین بود و یه قرآن گنده هم توی دستش بود و بهش نگاه میکرد
-مامان حالا خداییش داشتی قرآن میخوندی ؟
-نه بابا بچه تو هم چیزی میگی ها . این قدر استرس داره آدم اون موقع . تازه همش میترسیدم بابام باز هم نظرش عوض شه . فقط به این عاقده لعنت میفرستادم که چرا این قدر آروم حرف میزنه !
بابا مامان رو بیشتر به خودش فشرد و گفت قربونش برم که از اول هم فقط به عشق من زنده بودی
-خوبه حالا پررو نشی ها یه وقت!
خندون از پله ها اومدم بالا . دنبا بر وفق مرادم بود . طبق قول و قرارمون توی اوایل بهمن بله بران بود . من و مارل حرفهامون رو با هم ولی زده بودیم .خودمومن بریده بودیم و دوخته بودیم
مهریه( 14 سکه ) عروسی (تو خونه ما ) خونه (یه دونه توی ازگل که از بیرون مارال پسندیده بود ) ماشین (همین پراید) ماه عسل (مالزی) زمان عروسی(شب سال نو )
حالا باید این ها رو هم می قبولوندیم به خانواده ها . بر خلاف تصور قبلیم از کار ساختمان سازی هم بدم نیومده بود . ساختن یه چیز برام خیلی جالب بود . از این که از هیچ یه چیز بسازیم . دوش گرفتم و به مارال زنگ زدم
-قربون خوشگلیهات برم خوبی؟
-بله مرسی
-من اگه از اول این هیکل رعنای تورو دیده بودم همون روز اول بیهوش میشدم توی اون اتوبوس
خنده خجولانه ای کرد –نگو این جوری خجالت میکشم ازت
-چرا که نگم تو از همین الان زنمی و هر مردی فدای سر تا پای زنش میشه نمیشه ؟
-خب چرا ولی ما که هنوز...
- بی خیال از نظر من که ما هنوز شدیم . مگه نه؟
-چی بگم ؟
-هیچچی . ببینم تا بله برون چند روز داریم ؟
-دوهفته
-چقدر طولانی
-آره راست می گی خیلی طولانیه
-راستی من که نفهمیدم چرا مامانت بی خیال پسر برادرش شد؟
-باد یه چیزی بهت بگم پیش خودت میمونه ؟
-آره
-اون هنوز هم بی خیال نشده کاملا . ولی بابا بهش گفته که حالا که این دوتا همو دوست دارند بذار با هم ازدواج کنند قسمت این بوده . نمی دونم چرا از تو خوشش اومده . باد
-مگه من چمه ؟
-نه بابا چیزیت نیست دیوونه . منظورم اینه که داماد ایده ال بابام با تو فرق داشت . اون دنبال یه پسر مذهبی بود برای من
-عجب ...
برف خیلی سنگینی اول هفته باریده و الان هوا صافه ولی خیابونها یخ بندون . دم دانشگاه مارال ایستاده ام منتظر تا کلاسش تموم شه . بهم زنگ زده که زودتر میاد چون استاد تاریخ اسلامشون نیومده . به نظرم سرما اقلا 10درجه زیر صفره چون بیرون نمی تونم وایستم .تو ماشین میشینم و بخاری زیاد میکنم . رادیو پیام اعلان کرده که فردا هم بارندگی برف خواهیم داشت .
-عجب این عروسی ما پر برکت داره میشه برای این مملکت ها ! (خندم میگیره )
-آقا مستقیم ؟
نگاه میکنم . مارال پشت در ایستاده . میاد میشینه . صورتش سرخ شده . و دستاش هم بی حس .
-بگیر دستتو روی بخار گرم شی . بگیر
خنده میکنه و همون کاری که بهش میگم انجام میده . از توی داشبورد یه بسته شکلات مرسی خریدم می دم بهش
با لبخند ازم می گیره وباز میکنه . این مارال من عاشق شکلاته .
-خب کجا بریم امروز ؟ تا کی وقت داری؟
-تا 7
-پس 5 ساعت دیگه وقت داریم . کجا بریم تو این سرما؟!
-نمیدونم تو بگو
-یعنی هر چی من بگم قبوله؟
-بله
-باشه . میبرمت خونه خودمون
-وای نه . من روم نمیشه
-نترس بابا کسی نیست اونجا . بابا که اصفهانه . مامان هم فردا صبح میاد . رفته خونه خاله بزرگم از اون پرستاری کنه . یه عمل انجام داده بود . پس بریم باشه ؟
مارال نگاه کرد توی چشمهام -پس زود بریم و زود هم برگردیم باشه ؟
خندیدم -باشه
وقتی رسیدیم و ریموت رو زدم در باز بشه . زیر چشمی به مارال نگاه کردم . سرخ سرخ شده بود . توی پارکینگ از ماشین اومدم پایین و درب مارال رو باز کردم
-عشق من . زیباترین دختر دنیا . خوشگلترین پری عالم .................تشریف بیارین پایین
لبخندی زد و اومد پایین . وارد خونه شدیم و نشستیم توی سالن پایین . شومینه رو روشن کردم . دست مارال رو گرفتم
-بیا ببرمت هم جا رو نشونت بدم . بالاخره قراره عروس این جا بشی دیگه
توی خونه گردوندمش و همه جا رو تماشا کرد
-باد هنوز اتاق خودتو ندیدم
-اونجا رو نبینی بهتره
-چرا ؟!
-خب شلوغ پلوغه . به هم ریختست یه مقدار
-خیلی لوسی . بذار ببینم . از نظر من که عیبی نداره
-باشه حالاکه اصرار میکنی بریم ببین
سوار آسانسوره شدیم و رفتیم بالا . شگفتی مارال ازدیدن خونه برام تفریح بود . جلوی در رسیدیم .
-پس چشمهاتو ببند
چشمهاشو بست . دستشو توی دستام گرفتم و در رو باز کردم .باهم وارد شدیم
-حالا باز کن
باز کرد. اتاق 70متری من متعجبش کرد
-این که خودش یه آپارتمانه تا یه اتاق
-کلبه درویشیه خانوم
نشستم روی مبل و به مارال خیره شدم . تیو اتاق گشت و چیزها رو وارسی م یکرد . دست آخر نشست روی تخت و به من نگاه کرد
-این هم ظاهر و باطن زندگی ما .پسند کردین ؟
نگاهش به سیستمم افتاد . رفت سمتشو چند تا سی دی برداشت ونگاه کرد . یکیشو گذاشت توی دستگاه . یه آهنگ ملایم والس بود . ایستادم
-خب با این آهنگ باید رقصید . تانگو باید برقصی
رفتم جلو و با دست راستم دست راستشو و با دست چپم کمرشو گرفتم . رقصیدیم مارال سرش پایین بود . به هم نزدیک و نزدیک تر میشدیم زانوهامون به هم میخورد گردن هامون به سمت هم خم شده بودند که ناگهان مارال خودشو از دست من رها کرد
-چی شد ؟!
-نه نمیشه باد نمیتونم . الان نمی تونم
در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون . همینجور وسط اتاق خشکم زد . موزیک برای خودش مینواخت . احساس پوچی و مسخرگی کردم ولی هنوز به خودم نیومده بودم که دوباره مارال در آستانه در ظاهر شد . یه لحظه مکث کردو دوید به طرفم دستامو باز کردم و بغلش زدم . دستاشو باز کرد و منو به خودش فشرد .من هم اون رو به خودم فشاردادم و لباموبه گردنش رسوندم وگردن زیبا و بلوریش رو بوسیدم .سرموبالاتر اوردم و موهای زیبای همچون شبقشو بوسیدم .بغلش زدم و از زمین کندمش . نگهش داشتم . در آغوش من بود . یه دستم زیر بغلش و دست دیگه ام زیر زانوهاش بود . چشمهاشو باز کرد به من نگاه کرد ودوباره بست . لبامو روی لبهاش گذاشتم واز اون لبهای عطر آگین کام گرفتم . چند قدم حرکت کردم رفتم جلوتر و روی تختم گذاشتمش . برای لحظاتی بهش خیره شدم . قلبم به شدت به سینه ام می کوبید . دوزانو کنار تختم نشستم و دکمه های مانتوشو باز کردم .زیر مانتو یه پلیور سبز پوشیده بود . از روی پلیور پستانهاشو بوسیدم . آهی از ته دل کشید . پلیورش روهم از کمرش گرفتم واز سر درآوردم . فقط یه تاپ نازک سبز فاصله من بود و اون تن بی نظیر . دستمو بردم زیر تاپش و گذاشتم روی شکم داغش . قلبم مالش عجیبی داشت . نوک انگشتام بی حس بود .لحظه ای نگه داشتم و بعد به سمت بالاتر حرکتش دادم . آه آه آه .فقط مارال همین ها رو از بین دولب زیباش خارج می کرد . تاپ رو که از تنش کندم . پستانهای خوشگلش رو دیدم که مثل دو کبوتر در بند توی سوتینهای آبی در تقلا بودند . لب گذاشتم روی پستانهای داغش.و غرق در بوسه کردم .سوتینشو که باز کردم پستانهای خوشگلش بیرون افتادند . گرد بودندو کوچیک . با نوک صورتی و جمع و جور یکیشونو با دست گرفتم و یکی دیگه رو با زبانم مک زدم . بعد یکی دیگه رو گرفتم و اون یکی رو مک زدم . به نظرم مزه شیر و عسل میداد .
زمزمه کردم-مارال من عشق من
مارال فقط نالید و آخی کرد . روی شکمشو بوسیدم و اومدم پایین تا به شلوارش رسیدم .دگمه شلوارشو باز کردم و با یه حرکت از پاش در آوردمش . یه شورت رنگارنگ پاش بود . با رونهای کمی تپل و پر . ایستادم و بهش خیره شدم .مارال مارال من لخت لخت جلوی پای من دراز کشیده بود .موهای بلند و مشکیش زیرش پخش بودند . نصف تخت رو گرفته بود . عین یه پری دریایی بود که به ساحل افتاده باشه . چشمهاشو باز کرد و دستاشو روی پستانهاش گذاشت به من نگاه کرد .
-باد ؟
-جانم؟
-تو که از من بدت نیومده؟
-چرا باید بدم بیاد ؟
-از این که خودمو در اختیار تو گذاشتم . هان
-ای دیوونه !
دوباره بغلش کردم و سر تا پاشو غرق بوسه کردم .پقی زد زیر خنده . غلغلکش اومده بود . به خودش پیچید . باز هم بوسیدم زیر بغلش که رسیدم غش غش خندید و دستشو از روی پستانهاش برداشت . یه کمی هولش دادم اون طرف و بغلش خوابیدم توی تختم . پیراهنمودر آوردم .بدنهای لختمون چسبید به هم . مارال روی یه پهلو شد و دستشو گذاشت زیر سرش . بدنمو لمس کرد .سر شانه های منو , سینه من . با موهای روی سینه ام رو بازی کرد و خندید
-باد خیلی بامزه است فکر نمی کردم هیچ وقت سکس این جوری باشه
-چه جوری پس فکر میکردی باشه ؟
-نمیدونم ولی این جوری فکر نمی کردم باشه
من دراز کش بودم که نشست روی من . کیرم که شق شده بود مشخص بود . نگاه شیطنت آمیزی به من کرد وآروم دستشو برد به سمت برجستگی شلوارم . دستش که به کیرم خورد آهم بلند شد . گویا از عکس العمل من خوشش اومده بود که بیشتر فشارش داد و با شیطنت دستشو برد توی شلوارم .
-من هم ببینم ان زیر چه خبره . باشه؟
- همش مال خودته
انگشتاشو با تقلا رسوند به زیر شورتم . چهره اش پر سوال بود . تا انگشتش خورد به کیرم .آهی بلند از ته دل کشید . زیپمو کشید پایین . شلوارم رو که کشید با شورت باهم در آمدند. با تعجب نگاهش میکرد و آروم دستشو برد به سمتش و با انگشت زد بهش . بعد گرفت توی انگشتاش و لمسش کرد .از بالا تاپایین .تا روی بیضه هام هم رسید و نوازششو ادامه داد . لخت مادرزاد بودم ومارال با یه دونه شرت روی پام نشسته بود و به کیرم دست میزد . به پستانهاش نگاه کردم که گرد و خمره ای بودند بزرگ نبود دست زدم ونوازششون کردم .ولی سفت بود سفت سفت .آهی کشید . بلندشدم و خوابوندمش دوباره . بی معطلی شورتشو از پاش کندم و اون هم لخت شد . هردو لخت لخت شده بودیم و هردو غرق در هیجان وتمنای تن . عرق کرده بودم . اومدم پایین پاش وبه کسش نگاه کردم . کمی مو داشت ولی کلا بدنش کم مو بود . رونهاشو در اختیارم گرفتم و خم شدم و یه لیس کوچک زدم به کسش .
-آآآآآآآآآآآآآآه . وآاااااااااااااااای .
مزه اش یادم نیست اصلا ولی به نرمی پنبه بود . با هر لیسی که میزدم لبهای کس کوچولوش باز و باز تر میشد . یواش یواش سرخی کم رنگشو میدیدم .با هر لیس من آه مارال بلند تر میشد و سرعت حرکت من هم بیشتر . بعد از چند دقیقه . لبه های کسش کاملا باز شده بودند و نبض می زد . مارال به خودش شروع به پیچیدن کرده بود . با انگشتم چوچولش رو گیر آرورد و نازش کردم . مارال ناگهان تکون محکمی خورد و باز هم ادامه دادم دقیقا کمرش بالا پایین میشد . از این حرکات مارال هیجان من فوق العاده بیشتر شده بود .
یهو جیغ زد –آه وای وااااااااااااااااای . خداااااااااااااااااااااااااااا. باااااااااااااااااااااااااااد.
با هر جیغی این کلمات رو میگفت و من هم بیشتر چوچولش رو می مالیدم . چوچول رو رها کردم و دوباره لیس زدم رطوبتی رو روی زبونم حس کردم . که مارل تکونی به خودش داد
-باد بیا بالاتر می خوام تو دسترسم باشی این قدر پایین نباش .
کسشو رها کردم و اومد بالا دوباره بوسیدمش . لبهای همو میخوردیم . البته من بیشتر .مارال بیشتر تماشا میکرد ومن فاعل بودم اون مفعول . پستانهاش به تندی بالا پایین میرفت
-باد ببخش ازت میپرسم اگه به اونجات دست بزنم ناراحت نمیشی که
-نه عزیزم بیا بزن خیلی هم خوشحال میشم
لبخندی زد و منو خوابوند ونوازشش کرد . تمام تنمون باهم در ارتباط یوبود . غلت زد و بغل من خوابید و با دستش حلقه کرد دورکیرم . یه نوازش از بالا به پایین و فوران آبم رو حس کردم . هول هول از دستش کشیدم بیرون ودستمو گرفتم زیر کیرم . آبم با فشار عجیبی زد بیرون . نفس نفس میزدم . هردو نفس نفس میزدیم . خودمو پاک کردم و دراز کشیدم دوباره پیشش .پتورو انداختم رومون و مارال رو سفت تو بغل گرفتم . یه کمی گذشت تا کمی آروم گرفتیم
-باد ؟
-جانم؟
- نمی دونم چه جوری شد که این کار رو کردم .اصلا دست خودم نبود
-میدونم عزیزم می دونم
-وقتی از در رفتم بیرون . یه آن به نظرم رسید که قلبم توی اتاق جامونده . اگه بر نمیگشتم همونجا مرده بدم
بوسیدمش و موهاشو نوازش کردم
-ا زمن که بدت نیومده ؟
-من چه خریم اگه این جوری باشه . من الان بیشتر عاشق تو شدم
-من هم . من هم . عشق من باد من هم الان بیشتر از لحظه ای که امدیم توی این اتاق عاشقت شدم .(سکوت کرد ) باد ؟
-بله؟
-چیز عجیبی بود . بهت اعتراف کنم . هیجان عجیبی بود . ولی اصلا حس بدی ندارم . منو تو زن و شوهریم . هنوز فقط ننوشتند . مکه نه ؟
-آره عزیزم اره خوشگلم . تو زن منی از الان تا ابد . خیالت راحت باشه
چشمهای مارال سنگین وسنگین تر شد و خوابید. به صورتش نگاه کردم واقعا زیبا بود . فرشته معصومی بود . با طرح مشخص اجزای صورتش . لبخند زدم . عاشقش بودم و بالاخره بهش رسیده بودم .
-پس فردا آخرین روز آزادیته بدبخت .از پس فردا شب عین الاغا باید چهار دست و پا بری و عر عر کنی برای مادر زنت
-تا چشمتون کور بشه
هر سه هر هر خندیدند .
-تازه سهراب فردا که ببینیش دوتا گوش دراز هم در آورده
سام اینو گفت و قوطیش رو یه سره رفت بالا . خالی که شد از پنجره پرت کرد توی برفا .
شاهین دادزد –گوساله اون پنجره رو ببند صد بار گفتم . هیزم زیاد نداریم اینجا
بعد رفت پنجره رو بست و یه چوب انداخت توی شومینه . سام که ملقب به گوساله شده بود شونه ای بالا انداخت و یه قوطی دیگه باز کرد .
سهراب دستو گذاشت روی شونه باد و هولش داد تا بشینه روی مبل جلوی آتیش . نشستند و به آتیش نگاه کردند .
-حالا ببینم واقعا فردا نه پس فردا بله برونته؟
-خب آره شوخیم چیه؟
-اخه چه با عجله؟ مگه ماها چندسالمونه که بخواهیم زن بگیریم؟
-شماها ممکنه ا زلحاظ عقلی 10سال دیگه هم کوچیک بمونین . من با شماها فرق دارم .
سام و شاهین هم روبروشون نشستند . هوای بیرون ویلا یخ بندون بود . ماشین هارو همه آورده بودند توی پارکینگ تا رادیاتورهاشون یخ نزنه . تنها بودند . البته تا اخر شب دوتا دختر قرار بود بیان یکیشون دوست دختر شاهین بود و اون یکی دختر خاله دوست دختر شاهین . ظاهرا قرار بوده که با سهراب دوست بشه .
-میگم شاهین حالا که باد داره زن و بچه دار میشه چطوره فردا نبریمش پیست . میافته گردنش خورد میشه . اون وقت کی جواب خونوادشو بده ؟
-سام گوزو نمی خواد تو جوش منو بزنی . خوبه اسکی رو خودم یاد دادم . حالا واسه من کری میخونی .
-بله 5 سال قبل ولی حالا من اوستام و تو شاگرد
-عیب نداره فردا از قله تا پایین ببینیم کی زود تر میرسه . کاری نداره که . اگه باختی تو گردنت برف میکنم . قبوله ؟
-چرا که نه
-حالا این حرفها رو بی خیال . جدی باشین . چی شد که تصمیم گرفتی زن بگیری خیلی عجیبه
-شد دیگه . عاشق شدم
دوباره سه تایی هر هر خندیدند . سام این قدر خندید که اشک از چشمهاش جاری شد و از روی مبل افتاد زمین
-بچمون عاشق شده ..............بچمون عاشق شده ..............بچوم عاشق شده
این قدر تکرار کردند که کلمه معنیش رو از دست دادند . تا زنگ در رو زدند . دوتا دختر اومدندتو . یکیشون شاهین رو بوسید و با بقیمون دست داد
-زری ام . این هم دخترخالم رکسانا
-خب زری جان . این سامه . این سهرابه . این آقا هم که عاشق امروز و بدبخت فردای ماست
دوباره هر سه خندیدند
-چرا چرا می خندین ؟
-هیچچی زری جون این باده . فردا آخرین روز آزادیشه . زن میگیره بعدش
-نازی چه خوب . تبریک میگم آقا
-مرسی زری خانوم . خدا حفظت کنه اینها از اون اول تا حالا فقط منومسخره کردند
-شما غصه ن
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زنی در همسایگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites