تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

(Fetish Stories) داستان های فتیش

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 22 May 2016 16:16
من یه اسلیو با تجربه هستم و حسم را واقعا دوست دارم دنبال یه میسترس واقعی میگردم که بهشون خذمت کنم

lol
     
#62 | Posted: 9 Sep 2016 17:39
از خانم ها و دخترهای مشهد؛ هر کدوم تمایل دارن من حاضرم برای شستن جوراب هاشون داوطلب بشم با خدمات تحویل دو جفت جوراب نو در هر هفته؛ قضیه به شرح زیر هستش:
هر خانم یا دختری که تمایل داره، یک جایی درون مشهد؛ هر جا ایشون بگه قرار میزاریم و یک ربعی با هم صحبت می کنیم (توی قراره اول دو جفت جوراب هر نوعی که قبلش خودشون فرموده باشن بهشون تقدیم می کنم) بعد از اون هر روزی که بیرون رفتن، طرف شبش با زدن یک تک زنگ (بین ساعت های 7-8 عصر) به من می فرمایند که برم به آدرسی که تعیین کردند؛ اونجا ایشون هر چند جفت جورابی که اونروز پاشون بوده رو داخل یک پلاستیک در جایی قرار می دهند یا به درختی آویزون می کنند (جایی که از قبل به توافق رسیدیم) و من میروم و برشون میدارم و میبرم میشورمشون و باز در تایم بعدی که ایشون تک زنگ زدند؛ میرم و جوراب های تمیزشون رو در همون مکان قرار میدم و باز جوراب های پاشده ی دیگشون رو بر میدارم و این روند رو تا هروقت ایشون بخوان ادامه میدیم. در روز پنج شنبه ی هر هفته هم دو جفت جوراب تمیز در همون مکان براشون قرار میدم.
حتی لازم نیست هم رو ببینیم (به غیر از دفعه ی اول) .
من بوی جوراب رو دوست دارم و فقط به صرف این موضوع این کار رو انجام میدم.
قبلا هم تجربش رو با دختردایی م داشتم (البته ایشون من رو نمیشناخت، اون قراره اول رو چون میدونستم کی هست نداشتیم) و خیلی هم خوب بود تا وقتی که دیگه رفتند از مشهد.
هرکی دوست داره بهم پیام بده
در ازاش خدمات دیگه ای هم اگر احیانن خواستند بفرمایند توی پی وی؛ اگر به توافق رسیدیم بابت اونها هم در خدمتشون هستم

آرزوم بردگی واسه یک خانم کار درست هست
     
#63 | Posted: 14 Oct 2016 10:25
گاییده شدن زنم به دست دوستش و زن همسایه
این داستانی که تعریف میکنم کاملا واقعیه.من متاهل هستم و اسم زنم آیدا هست.آیدا یه دوست داره به اسم سمیرا.ما توی یه اپارتمان 3 طبقه زندگی میکنیم.ما طبقه 3 میشینیم. واحد زیر ما فاطمه خانم و شوهرش و دخترش زندگی میکنن که آیدا با فاطمه خانم و دخترش اصلا رابطه خوبی نداره و ازشون خوشش نمیاد چون خیلی فضول هستن.اون روز سمیرا اومده بود خونه ما.سمیرا خیلی اندام خوش فرم و کون گنده ای داره و کاراته هم کار میکنه.آیدا که اعصابش خرد بود به سمیرا گفت چه کار کنیم حال فاطمه رو بگیریم.سمیرا گفت بیارش خونتون یا بریم پیششون من خودم یه نقشه خوب دارم.به بهونه کاراته حالشون رو میگیریم.این رو هم بگم که فاطمه خانم و دخترش هر دو جودو کار بودن.آیدا گفت نمیشه اینها جودو کارن.دهنمون رو سرویس میکنن.سمیرا گفت فاطمه رو تنهایی بکشون اینجا.هر کاری هم اون لحظه گفتم انجام میدی آیدا!!!!آیدا گفت میخایی چه کار کنی؟سمیرا گفت میخوام با کف پاهامون صورتش رو له کنیم و با بوی کف پاهامون خفشون کنیم ولی اول باید فاطمه رو تنهایی گیر بیاریم.من تعجب کرده بودم که چرا سمیرا میخواست این جوری حالشون رو بگیره!!!آیدا هم با تعجب گفت:وا.....که چی بشه؟چه فایده؟سمیرا گفت:خر.....خوب عکس هم میگیریم ازش.بعد اگر حرفی زد میگیم عکس ها رو نشون زن های همسایه های دیگه میدیم.که همه بفهمم چقدر ذلیل شدی زیر کف پاهامون.آیدا گفت راست میگی....این جوری دیگه دهنش بسته میمونه.من گفتم خوب من چه کار کنم.سمیرا گفت تو برو توی اتاق از بالای پنجره شیشه ای اتاق نگاه کن اگر تونستی عکس و فیلم هم بگیر. ما خودمون ازش عکس میگیریم ولی اگر خاستی تو هم بگیر.آیدا گفت سمیرا حالا پاهات بو میدن که فاطمه با بوی کف پاهات خفه بشه؟سمیرا گفت:اتفاقا 2 روزه پاهام رو نشستم.بعد کف پاش رو اورد بالا و گذاشت روی بینی آیدا!!!!!آیدا گفت:اوف.....فف.....چه بوی عرقی میدن کف پاهات.فاطمه خفه میشه بیچاره.آیدا گفت من دیروز حموم بودم بزار یه یک ساعت پاهام توی کفش های قدیمی باشه که بو بگیره.تو هم پاهات رو بکن توی کفش که بوش بیشتر بشه.خلاصه آیدا و سمیرا 1 ساعت پاهاشون رو توی کفش نگه داشتن بعد آیدا رفت در خونه فاطمه و اوردش اونجا.همین که فاطمه نشست رو مبل سمیرا پاهاش رو دراز کرد روی میزی که جلوش بود.فاطمه به آیدا گفت:معرفی نمیکنی دوستت رو.آیدا سمیرا رو معرفی کرد.فاطمه گفت کاری با من داشتین که گفتین بیام اینجا؟سمیرا گفت شما جودو کار میکنین واسه همین من میخوام از شما کمی جودو یاد بگیرم.من هم بهتون کاراته یاد میدم.فاطمه گفت باشه فردا بیا کلاس بهت یاد میدم.سمیرا گفت همین الان میخوام یاد بگیرم چون جلوی یکی از دوستام گفتم جودو بلدم نمیخوام کم بیارم.خلاصه فاطمه حرکات دی آشی هارای و آشی گروما رو به سمیرا یاد داد.سمیرا هم گفت من ضربه کف پا به صورت رو بهتون یاد میدم.فاطمه گفت من نمیخوام یاد بگیرم نیازی نیست.سمیرا دسته فاطمه رو گرفت و کف پاش رو گذاشت روی دهن فاطمه و گفت:اینجوری.فاطمه که فقط چشماش معلوم بودن دهنش رو از کف پای سمیرا جدا کرد و گفت:باشه یاد گرفتم.بسه.در این لحظه سمیرا یه ضربه محکم با کف پا به دهن فاطمه زد و فاطمه افتاد روی زمین.سمیرا به آیدا گفت با روسری دست و پاش رو ببندیم زود باش.آیدا و سمیرا دست و پاهای فاطمه رو به زور بستن.بعد 2 تایی کف پاهاشون رو گذاشتن روی صورت فاطمه و شروع کردن عکس و فیلم گرفتن.فاطمه هم با التماس میگفت:ولم کنین خفم کردن!این چه کاریه دیگه!پاهاتون بو میده!!!!آیدا کف پاش رو مالید روی دهن و بینی فاطمه و گفت:دیگه فضولی میکنی؟بو بکش......اومممم......بو کن......و با بوی کف پاهام خفه شو.آیدا به سمیرا گفت تو پاهات رو بردار بزار من کامل خفش کنم بعد تو.سمیرا رفت و کفش هاش رو اورد و پوشید تا پاهاش بوی بیشتری بگیره.آیدا کف پاهاش رو روی صورت فاطمه فشار میداد و فاطمه داد میزد صورتم له شد!!!!چه بوی......اوفففف.....خفه شدم.سمیرا پاهاش رو از کفش در آورد.من از اون بالا میدیدم که پاهاش خیسه عرقه و برق میزنه.سریع کف پاهای خیسه عرقش رو گذاشت روی صورت فاطمه.فاطمه یه لحظه هیچ صدایی ازش در نیومد.چند ثانیه بعد گفت:اوفففف.......چه بوی عرق کف پایی.....!!!!!!بسه.......صورتم خیس شد سمیرا!!!!!تو رو خدا بسه!!!گوه خوردم.آیدا خانم دیگه کاری باهاتون ندارم.
سمیرا هم صورت فاطمه رو با کف پاهاش ماساژ میداد و میمالید و عرق کف پاهاش رو روی دهن و بینی فاطمه میمالید.وقتی پاهاش رو از روی صورت فاطمه برداشت صورت فاطمه سرخ و خیس شده بود.من توی اتاق کیرم سیخ شده بود و آبم داشت میومد.آیدا که داشت فیلم میگرفت به سمیرا گفت بسشه دیگه.گناه داره.فاطمه به نگاهی مظلومانه از زیر کف پاهای عرقی سمیرا کرد و گفت:تو رو خدا بسه!!!!سمیرا به فاطمه گفت:باشه تمومش میکنم ولی برای اینکه درسه عبرتی بشه برات اول کف پاهامون رو باید لیس بزنی تا این فیلم و عکس ها رو به همسایه ها نشون ندیم و آبروت رو نبریم.فاطمه گفت مثلا به کی نشون میدین؟آیدا گفت:زن همسایه طبقه پایین یا دخترت!یا همسایه روبرویی که خیلی با جینگین.فاطمه اول شروع کرد به التماس ولی آخرش مجبور به این کار شد.آیدا و سمیرا به سینه خوابید روی زمین و فاطمه رفت جلوی کف پاهاشون و شروع کرد به لیسیدن.اول همش کف پاهای آیدا رو میخورد و اصلا طرف کف پاهای سمیرا نمیرفت.سمیرا گفت:چرا از عرق کف پاهای من نمیخوری؟
فاطمه گفت:تو رو خدا!!!تو پاهات خیلی بو میدن و عرقش تنده!این حرف و که زد سمیرا گوشیش رو برد روی حالت فیلم برداری و داد دست آیدا و صورت دو زانو نشست و صورت فاطمه رو برد بین کف پاهاش و کونش و نشست روی سره فاطمه جوری که صورت فاطمه روی کف پاهای سمیرا بود و پشت سره فاطمه زیره کون سمیرا.سمیرا گفت کف پاهام رو قشنگ میلیسی و میخوری تا بزاریم بری.فاطمه هم به ناچار کف پاهای سمیرا رو میخورد و عرق کف پاهاش رو قورت میداد.وقتی فاطمه بلند شد دیدم صورتش خیسه عرق کف پاهای سمیرا و زنمه .این داستان حدود 1 ساعتی طول کشید و فاطمه وقتی میخواست بره گفت:خدا لعنتتون کنه.آیدا خانم مطمعن باش جبران میکنم.آیدا و سمیرا هم گفتن تو برو فعلا صورتت رو بشور که بوی کف پ میده و دو تایی زدن زیره خنده.خلاصه فاطمه رفت و من اومدم بیرون و با هم نشستیم عکس ها و فیلم ها رو تماشا کردیمو میخندیدیم.نیم ساعتی گذشت که زنگ خونه به صدا در اومد.از چشمی در نگاه کردم دیدم فاطمه و دخترش و دو تا زن جوون دیگه همراهشن.من رفتم توی اتاق از بالای در نگاه میکردم.آیدا در رو باز کرد.دیدم دختر فاطمه کف پاش رو از کفش در اورده بود و با جورابای کثیفش زد توی دهن آیدا و رفت بالای سره آیدا و جورابش رو در آورد و کرد توی دهن آیدا و نشست روی شکم آیدا و کف پاهاش رو گذاشت روی صورت زن من!!!!!بقیه هم که اومدن توی خونه و سمیرا رو گرفت زیره مشت و لگد.دو تا زن جوون با فاطمه خانم بودن!دو تاشون اندام های خوش فرم و خوشکل بودن.سمیرا رو گرفتن و خوابوندن روی زمین.فاطمه گفت این ها خواهر شوهرام هستن.حالا درسی به دوتاون میدیم تا دیگه از این گوها نخورین.دختر فاطمه که 20 سالی داشت دمه دره خونه آیدا رو گرفته بود و با کف پاهاش داشت خفش میکرد و آیدا داد میزد:بوی عرق میده!!!!اوف....ففف....بلند شو دختره پررو کثافت جنده گوه!!!!این حرف رو که زد دختر فاطمه که اسمش بیتا بود با جفت پا فشار داد روی صورت زنه بیچاره من و صورتش رو له کرد.بعد جوراباش رو دوباره کرد توی دهنه آیدا و با کف پاهاش میکوبوند توی صورتش!!!!این طرف نمیدونین داشتن با سمیرا چه کار میکردن!!!!!فاطمه داشت با گوشی فیلم میگرفت و دوتا خواهر شوهراش با کف پاهاشون صورت سمیرا رو خفه میکرد و زبونه سمیرا رو میمالوندن کف پاهاشون!!!سمیرا هم عرق پاهاشون رو میخورد.من توی اتاق آبم اومد و ریخت توی شلوارم!!!!فاطمه از به سمیرا گفت:نگاه کن توی دوربین و از مزه کف پاهاشون بگو!سمیرا گفت:گوه نخور کثافت!!!!مزه عرق میده دیگه!!!!ولم کنین.گوه خوردم.فاطمه گفت:فعلا باید کف پا بخوری.سمیرا هم میلیسید و میخورد و خواهرشوهرهای فاطمه هم میگفتن:پاهامون بو میدن؟آخه 3 روزه دانشگاه کلاس بودیم و پاهامون بدون جوراب توی کفش بودن حموم نرفتیم.سمیرا گفت:خیلی بو میدن!!!!مزه و بوی برنج ایرانی میدن!!!!!!این حرف و زد و همشون زدن زیر خنده.اون طرف هم آیدا داشت زیره پاهای چرکیو عرقی بیتا دختره فاطمه جون میداد.بیتا جوراباش رو از دهنه آیدا در آورد و برد سمت سمیرا و کرد توی دهنه سمیرا.بعد خواهر شوهرهای فاطمه بلند شدن و شلوارشون رو در آوردن!!!!!وای چه کون هایی داشتن.کیرم باز سیخه سیخ بود!!!آیدا گفت میخوایین چه کار کنین؟فاطمه گفت:حالی ازتون بگیریم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن!!!دیدم آیدا و سمیرا رو خوابوندن کنار هم و دو تا خواهرش شوهرهای کون گنده فاطمه نشستن روی صورت آیدا و سمیرا!!!!!آیدا که توی کون بزرگشون گیر کرده بود اصلا صورتش معلوم نبود و صداش توی کون بزرگش خفه میشد.سمیرا هم به زور داشت از کونش میخورد و صورتش خیسه عرقه کون بود.فاطمه هم داشت فیلم میگرفت و میخندید.فاطمه گفت:میدنین به این میگن فتیش!!!!فتیش کون و کف پا!!!!خواهرشوهرهای گلم سمیرا رو بیشتر خفه کنید چون کف پاهاش رو خیلی به خورده من داد!!!!آیدا رو بدین به بیتا با همون عرق کف پاهاش خفه بشه!!!خواهرشوهرهای فاطمه بلند شدن و کف پاهاشون رو روی صورت آیدا نگه داشتن و خفش کرد بعد گفتن بیتا حالا تو بیا.بیتا دوباره نشست روی شکم آیدا.یکی از پاهاش رو گذاشت روی صورت آیدا و اون پاش رو کرد توی کفش که عرق کنه.سمیرا هم داشت از کون بزرگ و عرقی خواهرشوهرهای فاطمه میخورد و با التماس میگفت:اه......مزه شور میده......اوففففف......بوی عرق و کون میده.....خواهش میکنم بسه.بسه.بسه.فاطمه گفت:پس میخوای بوی گل بده؟؟؟؟بوی کون رو استشمام کون!!!1کون گنده خواهرشوهرهام.خاهرشوهرای فاطمه یه نگاهی به فاطمه کردن و خندیدن!!!بیتا هم اون پاش رو از کفش در آورد و میمالوند رو صورت آیدا و به آیدا میگفت:بو بکش.....اوممممم.....چه بویی میده؟آیدا هم که خوشحال بود از کون اون دوتا خلاص شده به همین راضی بود و بو میکشید و گاهی میلیسید و عرق کف پاهای بیتا رو میخورد.حدود 1 ساعت صورت زن من و دوستش رو با عرق کون و کف پاهاشون خیس کردن و دهنشون پر از عرق کون و پاهاشون کردن و بلندشدن رفتن و وقت رفتن آیدا و سمیرا صورتشون سرخ بود.فاطمه گفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنین!!!بعد رفتن.من توی اتاق موندم بیرون نیومدم آخه کیرم سیخه سیخ بود.آیدا به سمیرا گفت:خاک برسرت با این نقشت کثافت جنده!سمیرا هم که اعصابش خورد بود اول اومد در اتاق رو روی من قفل کرد.من پریدم بالای شیشه اتاق دیدم سمیرا داره با کف پاهاش میکوبونه توی صورت آیدا و میگه:کی جنده ست؟؟؟بعد آیدا رو خوابوند و کف پاهاش رو اول کرد توی کفش و با کفش گذاشت روی صورت آیدا و گفت:به خاطره تو آشغال از کون دو تا جنده خوردم!!!!بعد از 5 دقیقه پاهاش رو از کفش درآورد و مالید روی صورت زن بیچاره من!!!!آیدا هم داد میزد و التماس میکرد:خفه شدم........اوففففف......چه بوی گندی میده.......عرق کف پاهای اون ها بهتر بود......اوففففف......خیلی بو میده سمیرا........بسه..........گوه خوردم.سمیرا گفت:به قول فاطمه فعلا باید عرق کون و پا بخوری!!!!آیدا گفت:تو رو خدا کون دیگه نه!!!!!در همین حین سمیرا شلوارش رو در آورد و نشست روی صورت آیدا!!!!!آیدا داد میزد:کون بو گندوت رو از روی صورتم بردار سمیرا جنده!!!!!اوففف..........بوی گوه میده..........اوفففففف........عرق کونت بوی گوه میده!!!!!
بعد از نیم ساعت که سمیرا کون و پا داد به خورد زنه من ساکش رو برداشت و گفت دیگه من دوستی به اسم آیدا ندارم.آیدا نگاش کرد و گفت خیلی پررویی جنده!من رو جلو شوهرم گاییدی حالا طلبکاری؟؟؟دوباره سمیرا اومد جلو آیدا و پاهاش گذاشت روی صورت آیدا!!!!!آیدا گفت باشه گوه خوردم از کونتم که خوردم.بسه!!!!سمیرا تمومش کرد و با کف پاش محکم زد توی دهن آیدا و آیدا رو پرت کرد اون طرف و بدون خداحفظی رفت.آیدا اومد در رو روی من باز کرد.دیدم صورتش سرخه سرخه و داره گریه میکنه.منم گفتم تا تو باشی از این کارا نکنی!آیدا گفت:نامرد نیومدی نجاتم بدی؟گفتم جلو زن مردم میومدم که فتنه میشد!!!!

12345
     
#64 | Posted: 17 Oct 2016 09:17
ادامه داستان
خلاصه این داستان تموم شد و 1 ماه گذشت.آیدا خیلی از دست سمیرا و فاطمه و دخترش و خواهرشوهراش عصبی بود و هر وقت فاطمه رو میدید یه حال و احوال پرسی خشک و خالی هم نمیکرد.تا این که یه روز من خونه بودم زنگ خونه به صدا در اومد.آیدا از چشمی در نگاه کرد و گفت فاطمه هست.تو برو توی اتاق درت رو هم ببند.گفتم چرا؟گفت من با سمیرا آشتی کردم و گفتم بیاد و قراره دو تا از دوستاش رو هم بیاره.گفتم دیوونه دوباره میخوایی دهنت رو سرویس کنن؟!؟ آیدا گفت:تو حرف نزن.من نمیتونم طاقت بیارم!1 ماهه این قضیه روی اعصابمه!باید حال این ها روبگیرم.گفتم باشه.آیدا درو باز کرد.فاطمه و اومد تو خونه و گفت:دیگه نقشه ای که نداری آیدا خانم!اون دفعه که یادته چه بلایی سرت آوردم؟!؟
همون موقع زنگ خونه زده شد و سمیرا و 2 تا دوست کون گنده و خوش اندام همراش آورده بود!فاطمه و بلند شد که بره ولی سمیرا گفت:کجا؟بشین!نگران نباش ما با تو کاری نداریم!!!اتفاقا میخوام یه حالی به آیدا بدم تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره!آیدا گفت:سمیرا بی معرفت!!!من که با تو صحبت کرده بودم و قرارمون یه چیزه دیگه بود.!!!!!سمیرا گفت:فکر کردی من اینقدر خرم که دوباره بیام و حال فاطمه رو بگیرم و بعد دوباره دهنمون رو سرویس کنه؟؟؟فاطمه گفت:پس جریان اینه!!!!بزار منم زنگ بزنم خواهرشوهرام بیان!!!!
رنگ از روی صورت آیدا رفته بود و نشست یه گوشه و گفت:تو رو خدا!!!التماس میکنم!!!!نکن سمیرا!!!!ولی سمیرا دست آیدا رو گرفت و خوابوندش روی زمین و گفت:امروز کاری باهات میکنیم تا درس عبرتی برات بشه.فاطمه هم زنگ زد تا خواهرشوهراش بیان ولی دانشگاه بودن و نمیتونستن بیان.فاطمه گفت:الان زنگ میزنم به خواهرهام!کی از خواهر نزدیکتر!زنگ زد و قرار شد خواهراش بیان.آیدا کف هال دراز کشیده بود و منتظر که صورتش پر بشه از عرق کون و کف پا!
اول سمیرا شروع کرد و از کیفش یه دوربین فیلم برداری بیرون آورد و داد دسته فاطمه و گفت:تو فیلم بگیر.بعد نشست روی شکم آیدا.جوراب اسپرت پاش بود.جوراباش رو در اورد و میمالید روی بینی و دهن آیدا!!!!آیدا هم که داشت خفه میشد با التماس میگفت:اوففففف......سمیرا.....اومممممم.......چه بویی.....اوفففففف......تو رو خداااااا.......اوفففف......
سمیرا گفت:بو بکش که هنوز باید کلی عرق کف پا و کون بخوری!
بعد سمیرا جوراباش رو کرد توی دهن آیدا و کف پاهاش رو گذاشت رو صورت آیدا و کف پاهاش رو میمالوند به دهن و بینی آیدا!!!!
آیدا هم میگفت:اوفففف.......اومممممم........خیلی پاهات بو میدن!!!!چرا مگه من چه کار کردم؟اوفففف.......بو عرق میده.....خیلی بو میدن پاهات!!!!کاشکی پاهات رو حداقل میشستی.سمیرا گفت گوه خوردی!!!!اتفاقا از اون روزی بهم زنگ زدی پاهام رو نشستم تا عرق کف پاهام صورتت رو جلا بدن!
تازه دوستام هم همین طور.سمیرا دوستاش رو معرفی کرد و نوبت فروزان شد.آیدا فروزان رو میشناخت و یه چند باری توی خونه ما اومده بود و اون هم کاراته باز بود.فروزان رفت ونشست روی شکم آیدا.اونم جوراب اسپرت داشت و سفید و چرکی و عرقی بودن.جوراباش رو در آورد و کف پاهای عرق کردش رو برد نزدییک صورت آیدا و گفت:خوب آیدا جون!بگو چی میبینی؟آیدا گفت:کف پاهات رو خوب!گفت:با جزییات بگو!آیدا گفت:لای انگشتای پات چرک بسته و کف پاهات هم یه کمی سیاهه و بو عرق خیلی تندی میده.فروزان از تو دیگه توقع ندارم.تو دیگه چرا؟این حرف رو که زد سمیرا و اون یکی دوستش که اسمش فتانه بود زدن زیره خنده!آیدا یه نگاهی به فتانه کرد و گفت بیا دست خواهرت رو بگیر و برو فتانه!تو رو خدا!من فهمیدم فتانه خواهر فروزانه و آیدا اون رو هم میشناسه!!!!آیدا که این حرف رو زد فروزان کف پاهاش رو کامل چسبوند به صورت آیدا و گفت:اوممممم......از عرق کف پاهام نفس بکش!!!!
من کف پاهای فروزان رو از دور دیدم که واقعا سیاه و چرکی بودن.واقعا نمیدونم آیدا چی میکشید زیر کف پاهای چرکی فروزان.بعد فروزان زبون آیدا رو با دستش در اورد و گذاشت لای انگشتای پاش!!!!وای!!!بیچاره آیدا!!!!زنم رو داشتن میگاییدن!
چرک لای انگشت پای فروزان افتاد رو زبون آیدا.فروزان چرک پاش رو برداشت و جلوی دوربین نشون داد و کرد توی دهن آیدا و گفت:قورت بده.آیدا هم تف کرد بیرون.فروزان گفت:تفش میکنی؟الان بهت میگم!بعد فتانه رو آورد و جوراباش رو درآورد!باورتون نمیشه چه پاهای کثیفی داشت!فتانه گفت:کف خونه ما سرامیکه و من پا برهنه راه میرم.3روز هم هست پاهام رو نشستم آخه همین دیروز از مسافرت اومدیم با شوهرم.بعد فروزان فتانه رو آورد بالای سره آیدا و کف پاش رو گذاشت روی صورت آیدا و فتانه پاش رو میمالوند روی صورت آیدا و به آیدا میگفت:آیدا جون ببخش تو رو خدا این قدر کف پاهام کثیفه!فروزان گفت:عیبی نداره آیدا جون برات تمیزشون میکنه!بعد همه زدن زیره خنده.بعد سمیرا و فروزان آیدا رو که داشت التماس میکرد تمومش کنن از روی زمین بلند کردن و فتانه رو آوردن و فتانه چرک کف پاهاش و لای انگشتای پاهاش رو با دست جمع کرد و ریختن توی دهن آیدا!!!!فروزان گفت اگه قورت ندی دوباره میدیم بخوری!آیدا هم به ناچار قورت داد.من که کیرم رو گرفته بودم به دستم و داشتم دیوونه میشدم.فکر کنید اون لحظه زنه من چه حالی شده؟
همون لحظه بود که زنگ دره خونه زده شد و خواهرای فاطمه اومدن.وقتی اومدن توی خونه و این صحنه رو دیدن که زنه من کف پاهای فتانه روی صورتشه گفتن:وای فاطمه دارین چه کار میکنین؟فاطمه گفت:داریم یه درس عبرتی به این همسایه عوضیمون میدیم!شما هم جوراباتون رو در بیارین.
خواهرای فاطمه جوون بودن و سنشون بین 25 تا 30 بود.
آیدا دوباره شروع کرد به التماس.خواهرای فاطمه گفتن:گناه داره!ما پاهامون رو نشستیم.بو میدن!سمیرا گفت:چه بهتر!سریع با عرق کف پاهاتون خفش کنید.ما استراحتی میکنیم و پاهامون رو بدون جوراب میکنیم توی کفش های شما تا بوی پاهای شما رو هم بگیره!خواهرای فاطمه زدن زیره خنده و گفتن:بیچاره مگه این بدبخت چه کار کرده!سمیرا گفت:خواهرتون رو با کف پاهاش خفه کرده.حالا به نظر شما حقش نیست؟
خواهر فاطمه گفت:وای فاطمه چرا زودتر نگفتی؟شما برید پاهاتون رو بکنید توی کفش های ما و استراحت کنید تا به حسابش برسیم.خلاصه دو تایی اومدن آیدا رو نشوندن رو مبل و خودشون هم نشستن کنار آیدا و کف پاهاشون رو اوردن بالا جلوی صورت آیدا و گفتن:بو بکش.عرق کف پاهامون رو قشنگ اول بو کن بعد بلیس و بخور.
آیدا در حالی که 4 تا کف پا جوی صورتش بودن بویی کشید و گفت:اوفففف........واییییی......چه بوی بدی میده......خیلی نامردین......اوففففففف........
آیدا میگفت اوففففف بعد بو میکشید.حدود 5 دقیقه بو کشید تا این که خواهرهای فاطمه دو نفری با هم کف پاهاشون رو چسبوندن روی صورت آیدا.آیدا هم زیر پاهاشون دست و پا میزد و میگفت:اوممممم.......اوففففف......بسه.....اوممممممم..خفه شدم.
خواهرای فاطمه گفتن شروع کن عرق کف پاهاموم رو به خوردن!!آیدا شروع کرد به لیسیدن کف پاهاشون.خدایی هم کف پاهاشون زیاد کثیف نبود فقط یه کمی زرد رنگ بود و معلوم بود بوی عرق میداد.آیدا گفت:من حاضرم کف پاهای شما دو تا رو تا شب بخورم ولی به اون ها بگید برن!خیلی پاهاشون بو میده!
در همین لحظه سمیرا و فروزان و فتانه پاهاشون رو از کفش در اوردن و 3 تایی با کف پا افتادن روی صورت آیدا!!!!آیدا هم دست و پا میزد و میگفت:اوممممم..........اوفففففف........کثافت ها........بسه.......اوفففففف.......
فروزان بینی آیدا رو بین انگشت شصت پاش نگه داشته بود و سمیرا پاشنه پاش رو کرده بود توی دهنه آیدا و فتانه هم کف دو تا پاش روی چشم های آیدا میمالید!!!!و آیدا دیگه نمیتونست حرف بزنه و فقط ناله میکرد و میگفت:اوممممم......اوممممم
من که این صحنه رو دیدم آبم اومد.در همین لحظه خواهرای فاطمه هم اضافه شدن و کف پاهاشون رو گذاشتن روی گردن آیدا!!!!!زنم دیگه جونی نداشت!!!!دیگه حال تکون خوردن و ناله کردن هم نداشت و صداش در نمیومد و تسلیم همشون شده بود و هر کار میگفتن میکرد.چهار نفری شلوارشون رو دراوردن و رفتن به حالت سجده جوری که کونشون توی هوا بود!به آیدا گفتن بیا کونمون رو بخور تا تمومش کنیم و بریم.آیدا هم دید که راهی جز خوردن کون 4 تا جنده رو نداره شروع کرد به لیسیدن و خوردن از کونشون.به نوبت میخورد و ناله میکرد.سمیرا در حین این که آیدا کونش رو میخورد گفت:آیدا نگاه کن توی دوربین و بگو گو خوردم!بگو از کونت خوردم سمیرا!بگو عرق کف پات رو خوردم دیگه از این کارا نمیکنم!
آیدا هم در حین این که کون سمیرا رو میخورد تکرار کرد.زبون آیدا میرفت روی سوراخ کون سمیرا وپر از عرق کونش میشد!!!!فروزان سره آیدا رو برد توی کونش و نشست روی صورت آیدا!دو تا خواهرای فاطمه هم بعد از این که آیدا کونشون رو با زبون تمیز کرد به نوبت نشستن روی صورت آیدا.
حدود 2 ساعت این داستان طول کشید وسمیرا به آیدا گفت فیلمش رو میریزم روی سی دی یرات میارم تا همیشه یادت باشه. بعد همشون گمشدن از خونه رفتن بیرون.من از اتاق اومدم بیرون و آیدا رو گرفتم توی بغلم و بوسیدمش و گفتم دیگه از این کارا نکن.باورتون نمیشه صورتش چه بوی کون و عرق کف پایی میداد.عرق کف پای 4 تا جنده!سمیرا خیلی به آیدا نامردی کرد با این کارش.چند روز بعد سی دی فیلمش رو اورد دمه در خونه و داد به آیدا گفت:این بلا رو سرت اوردم چون باعث شدی کون و پاهای دو تا جنده رو بخورم.بعد رفتن.







این ماجرا هم گذشت و آیدا هنوز میخواست جبران کنه حال همشون رو بگیره.یه روز سمیرا رو دعوت کرد خونمون.من دوباره رفتم توی اتاق و از بالا داشتم دید میزدم.قرار شد آیدا سمیرا رو تنها بیاره خونه و اگر تنها اومد و دید کسی نیست به دوستش مهدیه اس ام اس بده که با دوستش مهناز که متاهل هم بود بیان اونجا.سمیرا تنها اومد و آیدا اس ام اس داد که مهدیه دوستش بیان.من مهدیه رو دیده بودم.20 سال داشت ولی خیلی کون بزرگ و خوش فرمی داشت و قد بلندی داشت و بسکتبال کار میکرد.نیم ساعتی گذشت و زنگ خونه به صدا در اومد و مهدیه دوستش اومدن توی خونه.سمیرا جریان رو فهمید و بلند شد که فرار کنه ولی 3 نفری گرفتنش و خوابندنش روی زمین.سمیرا گفت:آیدا نکن.اس ام اس زدم فروزان و فتانه الان دارن میان.دوباره دهنت رو میگایم ها!!!!آیدا گفت بیان من درشون رو باز نمیکنم.
خلاصه سمیرا رو خوابوندن روی زمین و آیدا با اقتدار کف پاهاش رو میمالوند روی صورت سمیرا و میخندید و سمیرا رو مسخره میکرد میگفت:اوممممم......اوفففففف......بو بکش.......
4 روزه پاهام رو نشستم و مرتب توی کفش نگهشون داشتم.بو کن بفهمی چه حالی داره!
واقعا هم راست میگفت.پاهاش رو 4 روز نشسته بود و خیلی کف پاهاش سیاه شده بودن.شب ها با کفش میخوابید.من میخندیدم میگفتم چرا این کار رو میکنی میگفت بعدا میفهمی.
سمیرا هم کف پاهای آیدا داشت خفش میکرد و میگفت:اوفففففف........اوفففففففف.........چرا اینقدر پاهات عرق دارن!!!!!اوففففففف........اومممممممم........خفه شدم.
آیدا داشت با خفه کردن سمیرا عقدهاش رو خالی میکرد و کف پاهاش رو میمالوند روی بینی و دهن و زبون سمیرا و شکلک در میاورد و مهدیه و دوستش هم داشتن با گوشی عکس و فیلم میگرفت و میخندیدن.آیدا واسه سمیرا زبون در اورد و گفت:بو کن.بو بکش.استشمام کن عرق کف پاهام رو.بعد زد زیره خنده.بعد شروع کرد واسه سمیرا شعر خوندنومیگفت:بو کن بو کن بو کن
عرق کف پای من را
بو بکش بو بکش بوبکش شوریه کف پای من را
لیس بزن لیس بزن لیس بزن شیرینی کف پای من را
سمیرا هم ناله میکرد و بو میکشید و میگفت:اوم..........جنده.................تو جنده ای ......آیدا..اوفففففففف........بو میده.............چه بوی عرقی میده................
آیدا از سمیرا پرسید:شوره یا شیرین؟
سمیرا گفت:شیرین و شور با همه جنده.....اوففففففف......اوممممممم
آیدا سرش رو بالا گرفت و با اعتمادبنفس و مغرورانه گفت:از طمع عرق کف پاهام برام توضیح بده.سمیرا هم در حالی که بو میکرد و میلیسید و میخورد گفت:هر چی عرق کف پاهات رو میخورم تموم نمیشه و شور و شیرینه و طمع برنج هندی میده که بوی تافن گرفته.....اومممممم.....اوفففففف.......بو میده......افففف
آیدا هم با غرور گفت:شب ها با کفش خوابیدم.سمیرا گفت:واسه همین هر چی عرق کف پاهای بو دارت رو میخورم عرقش تموم نمیشه.اوفففف........
بعد آیدا مهدیه و دوستش رو با کف پاهاشون انداخت به صورت سرخ سمیرا!!!!و خودش رفت و کفش هاش رو آورد پاهاش رو کرد توی کفش تا عرق کنن.مهدیه هم پاشنه پاش رو کرده بود توی دهنه سمیرا و داشت خفش میکرد و دوستش عکس میگرفت.در همین زمان زنگ خونه زده شد و آیدا از چشمی نگاه کرد و گفت:هر چه قدر دوست دارین زنگ بزنین من درتون رو باز نمیکنم.فروزان زنگ زد به گوشی سمیرا و گفت در رو باز کنین.ولی آیدا گوشی رو از دست سمیرا گرفت و گفت:بعدا به حساب تو و فتانه هم میرسم!!!فعلا سمیرا مشغوله خوردن عرق پاهای منه!برید گمشید.سمیرا در حالی که داشت کف پاهای دوست مهدیه رو میخورد گفت:اومممم.....نوبت منم میرسه آیدا جنده!!!!
آیدا گفت:پاهام دیگه توی کفش خیلی خیس شدن.بعد رفت کنار صورت سمیرا نشست و کفش هاش رو دراورد و دیدم کف پاهاش خیسه عرقه!!!!کف پاهاش رو برد نزدیک صورت سمیرا و به سمیرا گفت:بو بکش جنده!!!!!یادته همین بلا رو سره من اوردی؟
سمیرا یه نگاهی به کف پاهای عرقی آیدا کرد و گفت:اوففففف........حقت بود که عرق کف پاهام......(آیدا نگذاشت ادامه حرفش رو بزنه و کف پاهاش رو گذاشت رو دهن و بینی سمیرا و خفش کرد و واسش زبون و شکلک در اورد)اومممممم....ففففف.......خدا چه بویی میده.......خفه شدم........
مهدیه به آیدا گفت:آیدا صورتش رو با عرق کف پاهات شستی!!!
آیدا گفت:تو نمیدونی این با من چه کار کرده!!!!تازه هنوز مونده تا از کون و کسم هم باید بخوره.بعد آیدا شروع کرد با کف پاهاش سیلی زدن به سمیرا و کف پاش رو میکوبید توی دهنه سمیرا و چند ثانیه نگه میداشت و دوباره تکرار میکرد.
آیدا به مهدیه و دوستش گفت شلوارتون رو در بیارین.ولی مهدیه و دوستش گفتن بسشه دیگه!!!!اینقدر از عرق کف پاهات خورد!!!
آیدا گفت:ضمانتت رو کردن وگرنه هنوز از کون و کسمون هم باید میخوردی.بلندشو گمشو از خونه من برو بیرون!
سمیرا که صورتش سرخ شده بود بلند شد که بره و در حین رفتن گفت:آیدا خدا شاهده میگایمت!مطمعن باش!
آیدا بلند شد اول رفت از چشمی در نگاه کرد و گفت:این جنده ها هنوز نرفتن و پشت در کمین کردن!مهدیه دوست دیگه ای نداری بگی بیاد؟مهدیه گفت الان زنگ میزنم یکی از دوستام.خلاصه مهدیه زنگ زد و 3 تا از دوستاش گفتن میام.نیم ساعتی طول کشید تا رسیدن و توی این نیم ساعت سمیرا از کف پاهای زنم دوباره خورد.دوستای مهدیه زنگ زدن به گوشی مهدیه و اومدن توی آپارتمان و آیدا در رو باز کرد و فروزان و فتانه هم با دوستای مهدیه کشوند توی خونه.3 تا دوست مهدیه کس و کون بودن و جنده!عجب اندام هایی داشتم.من کیرم دوباره سیخ شده بود!مهدیه برای دوستاش ماجرا رو توضیح داد.مهدیه و دوستاش فروزان و فتانه و سمیرا رو خوابوندن روی زمین!چون تعدادشون کمتر بود جرات نمیکردن کاری کنن و 3 تایی کف هال دراز کشیدن.آیدا و مهدیه و دوستاش همگی با هم شروع کردن با کف پاهاشون به خفه کردن سمیرا و فروزان و فتانه!!!!من فقط صدایی که میشنیدم این بود:اوممممم.........اوفففففف............چه بوی عرق کف پایی........اوففففف.........بعد از 20 دقیقه آیدا و مهدیه و دوستاش به شکم خوابیدن و سمیرا و فروزان و فتانه شروع کردن به لیسیدن و خوردن از کف پاهاشون!!!!آیدا همین طور که کف پاهاش توسط فروزان خورده میشد با غرور گفت:فروزان از مزه عرق کف پاهام بگو.فروزان یه نگاه مظلومانه به آیدا کرد و گفت:شوره!!!!اوفففف.......حالم داره به هم میخوره!!!!!!
دوست مهدیه هم که فتانه داشت کف پاهاش رو مثل آبنیات میلیسید گفت:چه حسی داری وقتی از عرق کف پای دختری میخوری که نمیشناسیش؟
فتانه گفت:خفه شو جنده!عرق کف پاهات مزه شکلات میده و شیرینه!!!!حس بدی ندارم!!!!
آیدا گفت:بدو بیا از کف پاهای من بخور تا بفهمی عرق کف پای توی کفش مونده چه مزه ای میده!فتانه با کراهت اومد جلوی کف پاهای آیدا و شروع کرد به لیسیدن و گفت:اوففففف.......اوممممممم.............چه مزه عرق بدی میدن کف پاهات جنده عوضی!!!!اوففففف..........
فتانه غور میزد و از کف پاهای آیدا میخورد.سمیرا هم داشت کف پاهای مهدیه رو تمیز میکرد و میلیسید.این مجرا حدود 3 ساعت طول کشید و سمیرا و فروزان و فتانه وقتی داشتن میرفتن آیدا رو حسابی تهدید کردن و گفتن که حالش رو میگرین.آیدا به مهدیه و دوستاش گفت که فردا صبح ساعت 8 اینجا باشین که نوبت فاطمه همسایمون و دخترشه!!!!
اون ها هم قول دادن که 8 صبح بیان.شب شد و دیدم آیدا پاهاش رو بدون جوراب کرده توی کفش های اسپرتش و باهاشون خوابید.صبح شد و دوستای آیدا اومدن.فاطمه هم ساعت های 8:30 اومد.من مثل همیشه از بالای اتاق داشتم نگاه میکردم و مواظب بودم کسی متوجه نشه.فاطمه و دخترش اومدن دمه دره خونه و وقتی دوست های آیدا رو دید خواستن فرار کنن که دوست های مهدیه سریع گرفتنشون.بیتا دختر فاطمه شروع کرد به التماس کردن ولی آیدا که خیلی از دستش عغده داشت بیتا رو خوابوند روی زمین و کفش هاش رو که از دیشب در نیورده بود در اورد و گذاشت روی صورت بیتا!!!!بیتا رو میدیدم که داره دست و پا میزنه و میگه:وااایییی.....چه بوی گندی......چه بوی عرق کف پایی......اوففففف......آیدا تو یه عوضی جنده هستی.......اوممممم....اوفففف......
بیتا خیلی داشت تقلا میکرد و زیر کف پاهای زنم خفه میشد!اخه فکر کنید از دیشب پاهای زنم توی کفش بودن و عرقی بودن!!!!همون موقع از کفش دراورده و گذاشته روی صورت یه دختر بیست ساله!!!!!پاهایی که خیلی عرقی بودن و بو میدادن!!!!در این بین فاطمه هم داشت کف پاهای مهدیه و دوستاش رو به نوبت میخورد و میلیسید!اینقدر خورده بود که کف پاهای مهدیه خیس شده بودن!!!فاطمه با کراهت لیس میزد و میگفت:اومممم.......اوففففف......مزه عرق بومادرون میده پاهاتون!!!!مهدیه و دوستاش هم زدن زیره خنده!!!!نیم ساعتی گذشت و آیدا که بیتا رو واقعا گاییده بود و صورت بیتا با عرق کف پاهای آیدا سرخ شده بود بلند کرد و برد توی کون بزرگ مهدیه!!!!فاطمه هم داد زد نامرده جنده دخترم رو ول کن!!!!!خفه شد!!!!!
بیتا هم توی کون مهدیه داشت خفه میشد و جون میداد!!!و میگفت:اوممممم.........اومممممم........
بعد آیدا شلوار خودش رو کشید پایین و دهن بیتا رو گذاشت روی کس خودش و گفت:کسم رو بخور!!!!بیتا هم توی کس زنم داشت خفه میشد و به ناچار با کراهت از کسه آیدا میخورد و غور میزد و میگفت:جنده......اومممممم.......کثافت آشغال با این کسه چرکیت!!!!!خلاصه حدود یک ساعت این ماجرا طول کشید و فاطمه و دخترش بیتا رو خفه کردن!در آخر آیدا بیتا رو به شکم خوابوند رو زمین و فاطمه رو برد نزدیک کف پاهای بیتا دخترش!!!!و گفت:الان کاری باهات میکنم که دیگه درس عبرتی باشه واستون که دیگه از این غلط ها نکنین!بعد شروع کرد دهن فاطمه رو مالوندن کف پاهای دخترش بیتا!!!!فاطمه هم در حالی که داشت از عرق کف پاهای دختر خودش بو میکشید گفت:اوفففف......بیتا خاک بر سرت با این بوی پاهات......اومممم......اوفففف........آیدا زد زیره خنده و گفت:بخور فاطمه جون که کف پاهای دختره خودته!!!!هه.....هه.....هه......لیس بزن!!!!!فاطمه هم شروع کرد لیسیدن!!!!بیتا هم که از خجالت سرخ شده بود که مادرش داشت کف پاهاش رو زبون میزد گفت:تو رو خدا مامان معذرت میخوام!!!!میدونی که من پاهام رو زیاد نمیشورم!آیدا دوباره زد زیره خنده و گفت:حقته فاطمه!!!با اون خواهرای کون ناشورت!!!!!تو باید از عرق کف پاهای دختره خودت بخوری تا بفهمی یه من ماست چقدر کره داره!بعد صورت فاطمه رو روی کف پاهای بیتا فشار داد و گفت دیکه بسه!!!!فاطمه تو برو گمشو بشین اونجا.من هنوز با دخترت کار دارم.فاطمه گفت:خواهش میکنم.بسشه!!!بیتا دیگه از این کارها نمیکنه!!!بزار ما بریم!!!دوستای آیدا هم گفتن آیدا دیگه تمومش کن.ما هم باید بریم کار داریم.آیدا هم گفت باشه.تموم.فاطمه دیگه از این کارا نکنی!چون میدونی دوباره همین بلا رو سرت میارم!خلاصه فاطمه و دخترش رفتن و دوستای آیدا بلند شدن برن که آیدا گفت:صبر کنید.نرید.من میدونم این فاطمه الان با خواهراش بر میگرده.دوستای آیدا هم گفتن ما کار داریم.بی کار که نیستیم بشینیم اینجا پا و کون بدیم به زن و دختره مردم!تو میخواستی حالش رو بگیری که گرفتی.مطمعن باش دیگه جرات نمیکنه بیاد.خلاصه دوستای آیدا رفتن و یک هفته ای گذشت و دیگه خبری نبود.تا این که بیتا دره خونه در زد و آیدا در رو باز کرد.بیچاره آش نذری آورده بود و واستاد تا آیدا ظرفشون رو شست و داد به بیتا و تشکر کرد و رفت.ده دقیقه ای نگذشته بود که بیتا دوباره زنگ زد.من توی هال بودم دیدم دارن با آیدا صحبت میکنن.من سریع پریدم توی اتاق و در رو بستم و از بالای در داشتم نگاه میکردم.بیتا به آیدا میگفت:فکر کردی خیلی زرنگی؟ما هم حرفی نمیزنم تو دیگه پر رو نشو!!!!مطمعن باش یه روزی تلافی این کاری که کردی و سرت در میارم!آیدا گفت اگه راست میگی بیا توی خونه تا بهت بگم!بیتا که دمپایی پاش بود پاهاش رو در آورد و با یه حرکت کاراته زد توی دهنه آیدا!!!!آیدا هم که کاراته بلد نبود بلند شد حمله کرد به طرفه بیتا که بیتا دست آیدا رو پیچوند و خوابوندش زمین!بعد با کف پاش کوبوند توی دهنه آیدا و شروع کرد صورت آیدا رو مالوندن!آیدا هم زیره پاهای بیتا داشت دست و پا میزد و به بیتا فحش میداد.بیتا پاش رو از روی دهنه آیدا برداشت و گفت:هنوز برات دارم!بعد راهش رو کشید و رفت!من در رو وا کردم و اومدم توی هال.آیدا گفت:تو هم تا اتفاقی میفته سریع فرار کن برو توی اتاق قایم شو!!!!!زنت رو داره میگایه تو جلو نمیایی؟گفتم این ماجرا زنونه هست و به من هیچ ربطی نداره!آیدا گفت پس دیگه حق نداری توی اتاق بمونی.من هنوز کلی کار با این ها دارم!گفتم من دوست دارم توی اتاق بمونم و میمونم!آیدا گفت:هر غلطی دوست داری
بکن.یک روز گذشت و آیدا زنگ زده بود مهدیه و دوستاش که بیان اونجا تا دوباره درسی به فاطمه و دخترش بدن.جریان بیتا رو هم واسه مهدیه تعریف کرده بود.ولی مهدیه دیگه قبول نکرده بود و گفته بود ما کار و زندگی داریم.نمیتونم هر دقیقه چند نفر رو بیارم تا تو اونجا با عرق پاهات بقیه رو خفه کنی و ما تماشا کنیم !واسه همین آیدا رفت دنبال چند نفر دیگه که پایه باشن واسه این کار.واسه همین زنگ زد به دختر خاله هاش.فاطمه و فایزه.اون ها هم با کمال میل قبول کرده بودن.همین طور به زن عمو حمیدش که اسمش الهه بود هم زنگ زد که بیاد و ماجرا رو براش تعریف کرده بود.اون هم قبول کرده بود که بیاد.روز بعد همگی اومدن خونه ما.آیدا بلند شد که بره و بیتا رو بیاره که الهه زن عموش بلند شد و دست آیدا رو گرفت و گفت:آیدا این کارا رو نکن.ما نیومدیم اینجا که بقیه رو با خودمون دشمن کنیم!اومدیم تا نزاریم تو واسه خودت دشمن درست کنی.آیدا گفت:زن عمو این ها خیلی به من بدی کردن!خیلی از عرق کف پاها و کونشون دادن من خوردم!الهه گفت:تو هم جبران کردی!دیگه بسه!مطمعن باش تو هر چی این کارا رو بکنی بدتر میشه و اون ها بیشتر لج میکنن و میخوان حالت رو دوباره بگیرن.فاطی و فایزه هم حرف های الهه رو تایید کردن.
آیدا با همون زن عموش و دختر خالهاش هم زیاد رابطه خوبی نداشت و خیلی چشم و هم چشمی داشتن!نمیدونم چرا اون ها رو دعوت کرد که بیان و ماجرا رو بفهمن.خلاصه ده دقیقه ای الهه و دخترخاله هاش باهاش صحبت کردن ولی آیدا کوتاه بیا نبود!زنگ خونه به صدا در اومد و فاطمه و دخترش اومدن توی خونه.زن عموی آیدا به عنوان بزرگتر(سی و پنج ساله)از فاطمه و بیتا هم خواست که با آیدا آشتی کنن و تمومش کنن.فاطمه به الهه و فاطی و فایزه گفت:اول خوده آیدا شروع کرده بود با اون دوست های جندش!من از شما میخوام درسی به آیدا بدین تا دیگه دست از این کارا برداره!الهه هم گفت:باشه ما خودمون ادبش میکنیم.شما برید و تمومش و کنید.فاطمه و بیتا خونه ما رو ترک کردن.الهه به آیدا گفت:آیدا جون باید یه درسی بهت بدیم تا دیگه از این کارا نکنی!
من باورم نمیشد که اون ها هم میخواستن دهنه آیدا رو بگاین!!!!داشت کفرم در میومد اگر میخواستن با کف پاهاشون دهنه آیدا رو سرویس کنن!باورتون نمیشه چقدر به آیدا گفتم زنگ نزن به فامیلتون و آبروی خودت رو نبر!گوش به حرف نکرد که نکرد!دیدم زن عموش آیدا رو خوابوند کفه هال و جورابی شیشه ای که پوشیده بود رو در آورد و گذاشت روی صورت آیدا!از فاطی و فایزه هم خواست که دست های آیدا رو محکم بگیرن که تکون نخوره!بعد جوراباش رو کرد توی دهنه آیدا!زن عموش پاهای سفید و خوشکلی داشت.من هر وقت پاهای زن عموش رو دیده بودم تحریک شده بودم!الان هم کیرم سیخ شده بود و آبم داشت میومد!دیدم الهه کف پاهاش رو گذاشت روی صورت آیدا و گفت:این هم درس عبرتی باشه برات تا دشمن واسه خودت درست نکنی و ما رو الکی نکشونی این جا!آیدا عکس ها و فیلم ها رو نشون الهه و دختر خاله هاش داده بود و اونها میدونستن چه بلایی سرش اومده.باز دوباره خودشون هم داشتن حاله آیدا رو میگرفتن!آیدا زیر کف پاهای الهه زن عموش داشت خفه میشد و داد میزد و میگفت:گوه خوردم........خیلی خیلی پاهات بو میدن زن عمو......اوفففف........بوی کف پاهات از بوی پاهای اون جنده ها هم بدتره!در همین لحظه فاطمه دخترخاله آیدا که جوراب پاش نبود با یه خشونت و انزجاره بدی موه های آیدا رو گرفت و کشید و صورت آیدا رو چسبوند کف پاش و گفت:کثافت!تو چطور دخترخاله ای هستی که جزوه هات رو به قرض من نمیدی؟؟؟؟بو بکش!بو بکش تا از بوی عرق کف پاهای من سرمست بشی!!!!بعد همگیشون زدن زیره خنده و آیدا هم که صورتش چسبیده بود به کف پای دخترخالش گفت:اوفففف.......فاطمه........اوففففف......چه بوی میدن کف پاهات!!!!!من کی بهت جزوه ندادم؟از بوی عرق کف پاهات سرمست بشم نامرد؟خیلی بو میدن کف پاهات!!!!اوفففف.......اوممممم......بوی عرق کف پای دخترخالم هم باید مزه کنم؟چرا؟؟؟؟اوفففففف.....
بعد فاطمه به فایزه گفت تو پاهات بزار روی صورتش!ولی فایزه گفت:گناه داره بیچاره!!!!تمومش کنین!من این کار رو دوست ندارم!بعد رفت روی مبل نشست و گفت:من ازتون فیلم میگیرم.بعد گوشیش رو در اورد و شروع کرد به فیلم گرفتن!آیدا گفت:تو رو خدا فیلم نگیر فایزه!الهه گفت:فیلم بگیر که اگر آیدا دوباره از این کارا کرد آبروش رو جلو بقیه فامیل ببریم!فاطمه دهنه آیدا رو محکم چسبوند کف پاش و گفت:اره فایزه فیلم بگیر تا این جنده نخواد دوباره به من جزوه نده!بعد الهه و فاطمه خوابیدن و آیدا رو بردن پایین پاهاشون و گفتن شروع کن به لیسیدن عرق کف پامون!آیدا هم شروع کرد با کراهت و حالت زاری به خوردن عرق کف پاهاشون!حدود یک ساعت این داستان ادامه داشت.آخر هم الهه زن عموی آیدا جوراباش رو کرد توی دهن آیدا و گفت:جورابام رو یادگاری نگه دار!بعد کفشاشون رو پوشیدن و فاطمه گفت:آیدا جون ببخش دیگه!میدونم پاهامون بو میداد ولی حقته که عرقه کفه پامون مالیده بشه روی صورتت!این درسی برات میشه تا دیگه از این کارا نکنی و هر وقت گفتم بهم جزوه قرض بدی!بعد خداحافظی کردن و رفتن.من از اتاق اومدم بیرون و آیدا گفت:گوه خوردم دیگه از این کارا نمیکنم.از این ماجرها دو ماه میگزره و هر وقت فاطمه آیدا رو میبینه میگه آیدا ادب شدی که؟آیدا بیچاره هم جوابی نداره بده.چقدر بهش گفتم این کار رو نکن.الان دیگه جرات نداره حرف بزنه چون آبروش رو توی فامیل میبرن.رابطش با دوستاش سمیرا و فروزان و بقیه کلا قطع کرده و کاری بهشون نداره.

12345
     
#65 | Posted: 2 Feb 2017 10:58
من اسمم بیتا هست و 26 سالمه.من متاهل هستم.این ماجرا مربوط به فتیش عرق پا و کون هست.من لز نیستم و توی سایت ها با این فتیش و پرستش و بردگی آشنا شدم و همیشه فکر میکردم چطوری یه زن میتونه خودش رو پیش یه زن یا دختر دیگه کوچیک کنه و مورد ازار و اذیت قرار بگیره.این اتفاقی که برای من افتاد رو براتون تعریف میکنم چون خیلی حس خوبی نیست چون من خودم برده و پا لیس و کون لیس دوستم سمیرا که 28 سالشه و مطلقه هست شدم.سمیرا دوستم کلاس ایروبیک میرفت و اندام قشنگی داره.علاوه بر سمیرا برای چند نفر دیگه هم بردگی کردم که در ادامه داستان براتون تعریف میکنم.اما این بردگی و فتیش من به زور بود و من هیچ علاقه ای به این کار نداشتم و اتفاقی این ماجراها پیش اومد.برای خودم خیلی متاسف شدم که تن به یه همچین کاری دادم چون چاره دیگه ای هم نداشتم و مجبورم کردن.این یه جور کاره سادیسمی بود که سمیرا با من انجام داد.قضیه هم از اونجایی شروع شد که من و سمیرا توی تلگرام همیشه در ارتباط بودیم.یه روز سمیرا یه استیکر پرستش زن برای من فرستادم.استیکرش هم طوری بود یه زن افتاده بود زیره پای یه زن دیگه و کنارش نوشته بود صورتت رو با پاهام ماساژ بده!من به سمیرا گفتم این دیگه چیه؟سمیرا گفت با کف پاهام صورتت رو ماساژ بده بیتا جون!من هم بهش پیغام دادم گمشو دیوونه ی مسخره.....تو بیا صورتت رو با کف پاهام ماساژ بده.دوباره یه استیکر دیگه فرستاد که کف پاهای یه زن بود و کنارش نوشته بود "بو بکش سگ من".من به سمیرا گفتم مثل اینکه کونت میخاره و دوست داری با کف پاهام بیام بیفتم به جونت و خفت کنم!سمیرا گفت:اگه راست میگی بیا اینجا تا حالیت کنم!گفتم من نمیام.تو بلند شو بیا....شوهرم سره کاره و من هم تنهام.سمیرا گفت:بیتا بیام به گوهت میدم!من هم گفت:من به گوهت میدم جنده!
این مکالمه من و سمیرا تقریبا شوخی بود و من و سمیرا همیشه با هم شوخی میکردیم ولی نه سره این موضوعه خفه کردن با کف پا!ساعت های 10 صبح بود که سمیرا اومد و مهدیه دختر خالش هم همراهش اورده بود.مهدیه و سمیرا اومدن توی خونه و سمیرا چکمه پوشیده بود و چکمه هاش رو دراورد.من دیدم جوراب نپوشیده.مهدیه زد زیره خنده و گفت:بیتا این سمیرا دیوونست.....جوراب نپوشید و گفت میخوام با عرق کف پاهام بیتا رو بگایم.....من یه نگاهی به سمیرا کردم و گفتم تو زده به سرت.....حالا یه شوخی بود تموم شد رفت.....تو جوراب نپوشیدی که پاهات عرق کنن و عرق پاهات رو بمالی به صورت من؟!؟سمیرا خندید و گفت:تو مگه نگفتی نمیگزاری و گوه خوردی و از این حرف ها؟.....حالا من اومدم تا نشونت بدم کی گوه خورده!سمیرا اومد طرف من و گردن من رو گرفت و دعوامون شد!من اول فکر کردم شوخی میکنه ولی واقعا داشت این کار رو میکرد!من هر چی سعی کردم از دستش در برم نشد.سمیرا به فرزامه هم گفت بیاد کمکش.اول مهدیه گفت این مسخره بازی ها رو تموم کنین.ولی اخرش سمیرا راضیش کرد و مهدیه هم کمکش کرد.دو نفری من رو گرفتن و دست پاهام رو با شال و روسریشون بستن!سمیرا که پاهاش رو تازه از کفش در اورده بود نشیت کناره صورت من و کف پاهاش رو گذاشت رو صورت من!من هیچ وقت همچین حسی نداشتم.حس حقارتی که اون لحظه بهم دیت داد خیلی بد بود.من داشتم با عرق کف پاهای سمیرا دوستم خفه میشدم.کف پاهاش بوی عرق پای بدی میداد و پاهاش توی چکمه چون جوراب نپوشیده بود خیس عرق شده بودن و صورتم رو خیس عرق پاهاش کرد!کف پاهاش رو شروع کرد به مالوندن روی صورت من و گفت:حالا تو صورتت رو با کف پاهام ماساژ بده....اومممم.......اوممممم......بو میده؟؟؟....عرق کف پاهای دوستته دیگه......بو بکش.......مهدیه زد زیره خنده و گفت:نگاه کن داری باهاش چیکار میکنی سمیرا؟؟؟؟؟؟.....گناه داره.......خوب کف پاهات عرقین و بو میدن......گناهه!!!!!!من که صورتم چسبیده بود به کف پاهای سمیرا و فقط داشتم ناله میکردم و میگفتم:اومممممم.......بو میده.......کثافت......سمیرا تو رو خدا نکن........سمیرا هم زد زیره خنده و گفت:نگاه کن چطوری داره التماس میکنه!!!!!.......بعد کف پاهاش رو محم روی صورت من نگه داشت و نمیزاشت نفس بکشم و خفم کرد!!!!!من فقط کف پاهاش که چسبیده بود به صورتم رو میدیدم و صدای خنده های سمیرا و نچ نچ های مهدیه که تعجب کرده بود!!!!مهدیه دلش برام میسوخت به سمیرا داشت میگفت:اوه....اوه....اوه.....نگاه کن چطوری صورتش پر از عرق پاهات شده سمیرا.....گناه داره بیچاره.....ولش کن.....بسشه......!!!!من زیره پاهای سمیرا داد زدم و گفتم:اوممممم.....بسه سمیرا.......کشتی من رو!!!!!!...اوففففف........سمیرا زد زیره خنده و پاهاش رو از روی صورتم برای چند ثانیه برداشت و گفت:داغ و عرقی......کف پاهای داغ و عرقی دوست داری بدبخت؟؟؟ ........!!!!!!من که داشتم مظلومانه سمیرا رو نگاه میکردم سمیرا کف پاش رو گذاشت روی دهن و دماغ من و گفت:چلپ چلوپ......ههههه.......نگاه کن چه التماسی میکنه جنده.......تو مگه نگفتی دهن من رو میگایی.....پس چرا نمیتونی.....چرا!!!!بعد کف پاش رو برد بالا و فرود اورد توی دهن!!!!!مهدیه رو از زیره پاهای سمیرا میدیدم که گاهی میخندید و گاهی دلش برام میسخوت و دلسوزی میکرد برام.سمیرا از کنار من بلند شد رفت طرف پاهای مهدیه و جوراب های سفید و خیس و عرقیش رو در اورد!!!مهدیه اول نمیزاشت و میگفت سمیرا ول کن.....این چه کاریه!!!!!!.....گناه داره.....چرا اینقدر این بیچاره رو اذیت میکنی؟؟؟؟سمیرا گفت:بیتا با من کری خونده و الان باید جواب پس بده!.....الان هم جوراب های تو رو میخوره تا دیگه با من کل کل نکنه!!!!مهدیه گفت:بیتا به من ربطی نداره......بعدا از من گله نکنی.....من نمیتونم جلوی این سادیسمی رو بگیرم....بعد دوتاییشون زدن زیره خنده.سمیرا جوراب های مهدیه رو اورد و به زور جا داد توی دهن من!!!!از طعم و بوی جوراب هاش نگم که خفه شدم!!!!جوراب هاش رو فکر کنم چندوقتی بود نشسته بود و مزه عرق میداد و خیس بودن!!!!سمیرا گفت مهدیه نوبت توهه!!!!مهدیه گفت من رو توی این مسخره بازی ها نیارین که حالم به هم میخوره!!!!!ولی سمیرا خیلی به مهدیه اصرار کرد و مهدیه راضی شد که فقط چند دقیقه من رو با کف پاهاش خفه کنه.مهدیه 21 سالش بود و اندامش مثل خودم معمولی بود و وقتی کف پاهاش رو گذاشت روی صورت من تازه فهمیدم که بوی عرق پا یعنی چی!!!!!!!هر طور بود از زیره پاهاش صورتم رو از کف پاهاش جدا کردم و گفتم:خداوکیلی چند روزه پاهات رو نشستی؟مهدیه گفت:خوب کلاس دانشگاه بودم و کلاس هام پشت سره هم بودن و سه روزی میشه حموم نرفتم!!!.....ببخش اگر پاهام بو میدن.....!!!!دوباره صورت من رو چسبوند به کف پاهای عرقی و کثیفش!لای انگشت های پاهای مهدیه چرکی بود و لای شیارهای کف پاهاش یه کم سیاه بودن.حدود ده دقیقه من رو با کف پاهاش خفه کرد و سمیرا هم توی این مدت داشت نگاه میکرد و فقط مسخرم میکرد و پوز خند میزد!مهدیه بلند شد و تلویزیون رو روشن کرد و شبکه پی ام سی رو اورد و گفت سمیرا بیا اهنگ بزاریم برقصیم.....بسه دیگه!من که دیگه واقعا خسته شده بودم خوشحال شدم که الان تموم میشه ولی سمیرا گفت:بعد از اینکه بیتا کف پاهامون رو تمیز کرد برامون یه قلیون میزاره و میکشیم و میرقصیم!من گفتم:نه سمیرا تو رو خدا دیگه نک.....ن......که نگذاشت حرفم تموم بشه و همون موقع انگشت شصت پاش رو کرد توی دهن من.مهدیه هم اومد و دوتایی کف پاهاشون رو گذاشتن روی صورت من و گفتن بلیس و بخور!من به مهدیه گفتم تو که با اون نبودی بی معرفت!مهدیه گفت:حالا تو بلیس دیگه......الان تموم میشه!بالاخره من رو مجبور کردن تا از کف پاهاشون بخورم!سمیرا کف پاش رو گذاشته بود روی صورت من و دهن من رو با دست چسبونده بود به کف پاش رو کف پاش رو میکشید روی لب و دهن من!من رو دیگه سمیرا واقعا گایید!!!!من واقعا خیلی خوار و ذلیل شدم!!!!فکر کنید اگر یکی از دوست های صمیمی شما باهاتون اینکار رو بکنه چه حالی میشین؟اصلا باورتون میشه که دوستتون باهاتون این کار رو بکنه؟اون هم وقتی پاهاشون کثیفه؟سمیرا زبون من رو با دستش به زور در اورد و چسبوند کف پای مهدیه!!!!!مهدیه هم زد زیره خنده و گفت:سمیرا عجب کاری یادمون دادی ها!!!.....خیلی حال میده!!!!!!من که زبونم رو داشتم میکشیدم روی چرک های کف پای مهدیه گفتم:اومممم....جنده به تو......اوممممم.....حال میده.....من داره حالم به هم میخوره!!!!!!مهدیه زد زیره خنده و به من گفت:اولش تعجب کرده بودم و دلم به حالت میسوخت ولی الان میبینم واقعا لیاقتت بیشتر از اینکار نیست!من با این حرف مهدیه خیلی داغون شدم.من دختری بودم که توی خانواده پولداری بزرگ شده بودم و شوهرم هم وضعش بد نبود.حالا دو تا جنده داشتن صورت من رو با کارای سادیسمیشون میگاییدن!من کف پاهاشون رو حدود نیم ساعت لیس زدم و بعد دست و پاهای من رو باز کردن و قلیونی درست کردم نشستیم با هم کشیدیم و من هم از روی بدبختیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!چون زورم بهشون نمیرسید کاری نمیتونستم بکنم.سمیرا قبل از اینکه برن به من گفت:به این میگن فتیش!!!!....تو برا من بردگی کردی....برا مهدیه هم همینطور.....دیگه دفعه اخرت باشه برای من کری میخونی و زر میزنی.من گفتم:اخه من و تو با هم زیاد شوخی داشتیم.....تو چرا اینکار رو با من کردی؟سمیرا گفت:من دوست داشتم ببینم چه حالی داره یه دختر دیگه رو با عرق کف پاهام بگایم!!!!.....هیچ کسی مثل تو پیدا نکردم.تو دوست منی و همیشه هستی ولی حالا برده من هم شدی.بعد زد زیره خنده و گفت:تموم شد رفت دیگه بهش فکر نکن.من گفتم:بی معرفت تو و دخترخالت با عرق کف پاهاتون صورت من رو مثل لبو سرخ کردین حالا میگی دیگه بهش فکر نکنم..ِِِخیلی بی انصافی.....یادت باشه......مهدیه گفت:حالا مگه چی شده؟؟ ِِِ.....ول کن تو هم دیگه.....تموم شد رفت.خلاصه به قول خودشون تموم شد رفت.

قسمت دوم:دقیقا یک هفته بعد از این ماجرا من رفتم خونه خواهر بزرگترم سحر.شوهرم اون روز شیفت بود و شب خونه نبود و به خاط اینکه تنها نباشم رفتم خونه خواهرم تا شب اونجا بمونم.شوهره سحر هم ماموریت بود و رفته بود تهران و دو روز نبود.سمیرا هم همراه من بود و از کلاس ایروبیک همراه من اومد.ساعت 8 شب بود که من به سرم زد از سمیرا انتقام بگیرم.چون سحر خواهره بزرگترم هم اونجا بود گفتم شاید بشه کاری بکنیم.من دو روز قبل این ماجرا رو برای سحر تعریف کرده بودم و سحر خیلی من رو مسخره کرد بهم گفت چطور تو گذاشتی باهات اینکار رو بکنن!منم گفتم خوب دو نفر بودم....کاری از دستم بر نمیومد.خلاصه اون شب من سحر رو کشوندم توی اشپزخونه و بهش گفتم چه نقشه ای دارم.ولی سحر مخالفت کرد و گفت ول کن بیتا.....تموم شده رفته....دوباره بحثش رو نیار وسط.....حالا سمیرا یه گوهی خورده.....تو ول کن.من خیلی به سحر اصرار کردم ولی فایده ای نداشت و قبول نکرد.نهایی هم نمیتونستم کاری بکنم.سمیرا از پچ پچ های ما توی اشپزخونه فهمید و گفت:بیتا جون نمیتونی با من اینکار رو بکنی!!!.....الکی زور نزن.....زورت به من نمیرسه!من گفتم:من کاری نمیخوستم بکنم.....فقط دارم با خواهرم حرف میزنم.سحر گفت:دروغ میگه سمیرا.....داشت به من میگفت بیام بهش کمک کنم تا تو رو با کف پاهامون خفه کنیم!!!من اعصاب خورد شد و گفتم:اره....اصلا دقیقا میخواستم همین کار رو بکنم و ازت انتقام بگیرم.همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد و خواهر شوهره سحر بود.اسمش مولود بود و اومده بود تا از سحر جزوه بگیره.مولود 23 سالش بود و عینکی و اندام معمولی و سفید بود و قیافش طوری بود که من هر وقت میدیدمش انگار ازش بدم میومد .حس میکردم اون هم همین حس رو به من داره واسه همین ازش خوشم نمیومد.مولود اومد توی خونه و سمیرا به مولود و سحر گفت :من امشب میخوام بیتا جون رو بگایم.مولود مونده بود قضیه چیه.سحر گفت:سمیرا ول کن....توی خونه من از این غلط ها نکنین.....ول کن.!!!مولود گفت:چی شده؟...اتفاقی افتاده؟من که فقط خدا خدا میکردم این لحظه پیش بیاد شروع کردم برای مولود تعریف کردن که سمیرا با من چی کار کرده!مولود هم زد زیره خنده و گفت:خوب حتما حقت بوده که این بلا رو به سرت اورده! من گفتم:من از تو و سحر خواهش میکنم بیایین دهن این جنده رو سرویس کنیم چون خیلی من رو اذیت کرده!سحر گفت:بیتا ول کن......مولود گفت:بیتا خانم مطمعن باش اگر قرار باشه به کسی کمک کنم اون تو نیستی!!!!من به سحر گفتم:تو یه چیزی به این خواهر شوهرت بگو!!!!.....میخواد بشه کمک سمیرا!!!!سحر گفت:بیتا جون من اصلا دخالت نمیکنم و به من ربطی نداره. گفتم:سحر تو رو خدا نکن......این سمیرا دیوونه هست.....سادیسم داره.!!!!سحر گفت:تو هم سادیسم داری که میخوای ازش انتقام بگیری.....ول کن......یه اتفاقی بوده افتاده......دیگه تمومش کنید.سمیرا گفت:بیتا دهنت رو الان میام میگایم!!!!....من سادیسم دارم؟؟؟؟؟؟سمیرا بلند شد و اومد طرف من و من رو گرفت و پرتم کرد روی زمین.سحر اومد جلو و گفت:سمیرا ول کن.....خجالت بکشین....شما چطور دوستایی هستین؟مولود گفت:سحر تو که گفتی دخالت نمیکنی؟سحر گفت:دارن دعوا میکنن خوب.سمیرا به سحر و مولود گفت:شما دو نفر یا طرف من هستین یا طرف بیتا؟؟؟.....یا بی طرف؟؟؟مولود که داشت انگار لذت میبرد از اینکه من رو توی این شرایط میدید زد زیره خنده و گفت:من با سمیرا جون هستم!!سحر هم گفت:مولود دیوونه شدی؟.....این کارا چیه.....یعنی چی من با سمیرا جونم......ول کنید این بچه بازی ها رو.سمیرا گفت:چی کارش داری میخواد امشب با من باشه و دهن خواهرت رو سرویس کنیم.....تو هم یا طرف ما هستی یا بیتا.....کدوم؟سحر گفت:من کاری به این بچه بازی های شما ندارم ولی نمیزارم خواهرم رو اذیت کنید!من گفتم:سمیرا بد میبینی مطمعن باش.....مولود خانم تو رو هم شناختیم عجب مارمولکی هستی!!!!!سمیرا گفت مولود جون زود باش دو تاییشون رو بگیریم و دست و پاهاشون رو ببندیم!سحر ترسید و گفت:تو رو خدا ول کنید.....مولود ولم کن......من اصلا بی طرف هستم.....من کاری ندارم.....هر کار خواستین بکنید.مولود گفت:الان دیگه نمیشه....یا باید طرف ما باشی یا اینکه عرق پا بدیم به خوردت!سحر هم گفت اصلا من طرف شماهستم.ولم کنید. من که بهت زده داشتم همه رو نگاه میکردم گفتم:سحر بی معرفت تو خواهرمی......سحر گفت:چی کار کنم خواهر......تا تو باشی دیگه نخوای انتقام بگیری!مولود و سمیرا دست و پاهای من رو با شال و روسری بستن و مولود که هیچ وقت جوراب نمیپوشید اومد نشست کناره سره من.سمیرا هم سحر رو اورد و دوتایی نشستن دوره سره من و سه تایی پاهاشون رو گذاشتن نزدیک صورت من.من فقط نگاه میکرم و 6 تا کف پا میدیدم و بوی عرق پا دور تا دورم رو گرفته بود.مولود گفت:بیتا جون الان میخوام حالت رو بگیرم.....فکر نمیکردم یه روزی بتونم اذیتت کنم اون هم با کف پا.....اون هم عرق کف پاهام!!!!!!!بعد کف جفت پاهاش رو شروع کرد به مالوندن روی صورت من!بوی عرق پاهای مولود رو هم خوردم!دیگه به حده مرگ از خودم داشت بدم میومد که برده عرق پاهای بقیه شدم!کف پاهای مولود بوی تافن میداد و عرق پاهاش انگار بوی برنج دم پخت میداد!من فقط چشمام کف پاهای مولود رو میدید و بوی عرق پاهاش پیچیده بود توی گلوم و دماغم!انصافا بدترین بوی عرق پا بین بقیه رو داشت.این رو هم بهش گفتم ولی زد زیره خنده و کف پاش رو گذاشت محکم روی دماغم و برام زبونش رو دراورد و مسخرم کرد و گفت:هههه......بیتا مساوی میشه با عرق خوره کف پا!!!!!......اون هم عرق پاهای خواهرشوهره خواهر و خواهر و دوست جون جونیش و فابریکش.......خیلی بده نه؟؟؟؟سحر خواهرم هم بهت زده داشت نگاه میکرد و با حالت دلسوزی گفت:الهی بمیرم خواهر......حتما خیلی داری اذیت میشی و طوری نیست این نیز بگزرد!!!!!!بعد مولود پاهاش رو برداشت و یه نگاهی به سحر کرد و گفت:نوبت خواهره بزرگتره.....یالا خفش کن ببینم چه کاره ای......!!!!!سحر هم که میخواست نشون بده اون هم میتونه کف جفت پاهاش رو گذاشت روی صورت من و شروع کرد با کف پاهاش به صورت من سیلی زدن!!!!!!!!!!سمیرا و مولود که داشتن از خوار شدن من زیره کف پاهای خواهرم لذت میبردن زدن زیره خنده و گفتن:سحر تو هم بلدی ها!!!!!!......افرین!سحر پاشنه پاش رو کرد توی دهنه من و گفت:طوری نیست بیتا جون......تموم میشه.....یه کم که از چرک پاشنه پا های من بخوری خوب میشی و دیگه از این کارها نمیکنی......بعد سحر در حالی که پاشنه پاش توی دهن من بود کف اون پاش رو گذاشت روی بینی من و شروع کرد به فشار دادن و د همین حین داشت میگفت:وقتی میگم نکن یعنی نکن!!!!!.....حالا از عرق پاهامون بو کن......بعد زد زیره خنده!!!!همه سادیسمی شده بودن و از گاییدن صورت من با کف پاهاشون داشتن لذت میبردن.بوی عرق پاهای خواهرم داشت دیوونم میکرد.خواهرم جایی کارمند بود و هر روز پاهاش بدون جوراب توی کفش بودن و به خاطر همین پاهاش اینقدر بوی بدی میدادن که نگو!!!!!من دیگه ذلیل خواهره بزرگترم هم شده بودم و بردگی رو برای همشون انجام داده بودم!سمیرا هم بعد از سحر بلند شد و من دیدم شلوارش رو کشید پایین و من یه لحظه موندم و گفتم سمیرا داری چه کار میکنی؟سمیرا گفت:من دیگه با عرق پاهام کاریت ندارم.الان دیگه با کون خفت میکنم.بعد شورتش رو هم در اورد و نشست روی صورتم.مولود و سحر سکوت کامل کرده بودن و هیچی نمیگفتن و فقط صداهای ناله من از توی کون بزرگ سمیرا میومد.کون سمیرا خیلی بزرگ بود صورت من کامل توی کونش گیر کرده بود و بوی کونش کامل خفم کرد!!!!حدود 10 دقیقه من توی کون سمیرا بودم و دست و پا میزدم و سحر و مولود فقط نچ نچ میکردن و میگفت:الهی......بیچاره!اون روز تموم شد و من الان یک ماهه که دیگه حرفی با کسی در این مورد نزدم و حتی با سمیرا هم فقط در حد پیغام با هم در ارتباط هستیم و دیگه کلاس ایروبیک هم با سمیرا نمیرم.از اون روز سحر فقط مسخرم میکنه و به من میخنده.این داستان رو تعریف کردم تا حس حقارت یه زن زیره کف پا و کون زن دیگه رو براتون تعریف کنم.چون خودم این حس رو تجربه کردم.این داستان کاملا واقعیه و همین یک ماه پیش اتفاق افتاد.امیدوارم که حالتون به هم نخوره چون من که این حس رو تجربه کردم و واقعا حال به همزن بود و دیگه هیچ وقت دوست ندارم این اتفاق برام بیفته.من نمیدونم واقعا چطوری بعضی ها حس بردگی و اسلیو بودن رو دوست دارن!

12345
     
#66 | Posted: 15 Feb 2017 16:00
فتیش زوری خواهرم با من
اسم من غزل هست.من 26 سالمه و متاهل هستم.اسم خواهرم فاطمه هست و متاهل هست و 30 سالشه.فاطمه خواهرم کارمنده و کاری با من کرد که من هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم.یه روز فاطمه از سره کار اومد خونه من.اون روز شوهر من شیفت بود و شوهر فاطمه هم که مغازه داشت سره کارش بود.فاطمه ساعت دو و نیم ظهر اومد پیش من.ناهار خوردیم و فاطمه بعد از ناهار جوراب هاش رو در اورد و داد به من و گفت برو جوراب هام رو بشور.من داشتم از بوی جوراب هاش خفه میشدم و بهش گفتم:برو گمشو دیوونه.....به من چه!!!!!خودت برو بشور.فاطمه جوراب هاش رو گرفت و به زور کرد توی دهن من!من هر چی تقلا کردم نتونستم جلوش رو بگیرم.ولی بالاخره به زور جوراب هاش رو از دهنم در اوردم و پرت کردم بیرون.فاطمه به شوخی این کار رو با من کرد ولی من خیلی اعصابم خورد شد و دهنم مزه جوراب و عرق پاهاش رو گرفت.واقعا حال به همزن بود.فاطمه خیلی جورابهاش بو و مزه عرق میدادن.اون روز گذشت و دو روز بعد من رفتم خونه فاطمه.اون روز فاطمه مرخصی بود و من ماشین داشتم و ساعت 9 صبح رفتم دنبالش تا بریم بازار خرید.تا ساعت حدود 12 ظهر برگشتیم خونه.اون روز خواهر شوهر فاطمه که اسمش مهرناز بود و 21 سالش بود هم اومد خونه فاطمه.ظهر ناهار خوردیم و فاطمه سره سفره به من متلک انداخت و گفت غزل میخوای جوراب هم برات بیام؟بعد فاطمه به مهرناز گفت دو روز پیش غزل جورابام رو قورت داد!!!!!مهرناز زد زیره خنده و با تعجب گفت:جدی؟؟؟من زدم زیره خنده و در حالی که سرخ شده بودم و اعصابم از دست فاطمه هم خورد بود گفتم:فاطمه چرت و پرت میگه.....دیوونه باهام شوخی کرده....فاطمه در حالی که داشتیم ناهار میخوردیم پاهاش رو اورد بالا و نزدیک صورت من کرد.من توی دهنم غذا بود و داشتم غذا میخوردم که وقتی کف پاهای زرد رنگ فاطمه رو دیدم داشت حالم به هم میخورد!فاطمه زد زیره خنده و در حالی که کف پاهاش جلوی صورت من بود و داشتم از بوی پاهاش خفه میشدم گفت:کف پا میخوری خواهر؟؟؟؟.!!!!!مهرناز زد زیره خنده و اون هم که جوراب نپوشیده بود پاهاش رو اورد جلوی صورت من!!!!من سرخ شده بودم و فقط چهارتا کف پا جلوم میدیدم و داشت حالم از بوی پاهاشون خفه میشد.من با دست پاهاشون رو زدم کنار گفتم:دیوونه ها....ول کنید....سره سفره گناه داره.....دارم غذا میخورم!!!!....حالم رو به هم زدین!.....کثافت ها!!!فاطمه و مهرناز پاهاشون رو اوردن پایین و گفتن بعد از ناهار به حسابت میرسیم غزل خانم.ناهار رو خوردیم وبعد از ناهار من دیدم فاطمه و مهرناز توی اشپزخانه دارن با هم پچ پچ میکنن.بعد از پنج دقیقه دیدم فاطمه و مهرناز دارن با سرعت میان طرف من.مهرناز و فاطمه من رو گرفتن و دست هام رو با دو تا روسری بستن به پایه های مبل.من که داشتم هاج و واج اطرافم رو نگاه میکردم ناگهان فاطمه خواهرم اومد نشست روی مبل و جفت کف پاهاش رو چسبوند و گذاشت روی صورتم.!!!!!!من فقط بگم که داشتم از این کاره فاطمه دیوونه میشدم.کف پاهای فاطمه زرد رنگ بود و خیلی بوی عرق پا میداد!چشم هام چسبیده بود به کف پاهای فاطمه و هیچ جا رو نمیدیدم و فقط صدای خنده های مهرناز و فاطمه رو میشنیدم که با مسخره بازی و خنده میگفتن:پیف پیف.....بوی عرق پا مخصوص غزل خانم!واقعا داشت حالم به هم میخورد.فاطمه کف پاهاش رو از روی صورتم برداشت و به من نگاه کرد و گفت:وای.....غزل صورتت سرخه سرخ شده....بیچاره......!!!!دوباره کف پاهاش رو محکم تر گذاشت رو صورت من و شروع کرد فشار دادن!داشتم خفه میشدم و نمیتونستم نفس بکشم و با هر بار نفس کشیدن فقط بوی عرق کف پاهای فاطمه رو به داخل ریه هام میدادم!!!!فکر کنید خواهر بزرگترم این بلا ها رو داشت سرم میاورد!من باورم نمیشد خواهرم این کار رو با من بکنه!اصلا فکر نمیکردم بی دلیل فاطمه و مهرناز این کارها رو با من بکنن.نیم ساعتی این کار فاطمه طول کشید و من رو با کف پاهاش گایید!وقتی کف پاهاش رو از روی صورتم برداشت سرخی و له شدگی صورتم رو حس میکردم!فاطمه با خنده هاش و مسخره بازی هاش داشت عصبیم میکرد!بوی عرق پاهاش هم که کامل به خورده من داده بود!فاطمه بلند شد و دیدم مهرناز داره با خنده و با قر میاد طرف من!مهرناز شروع کرد به رقص کمر و با خنده و با شوخی و مسخره بازی نشست کناره صورت من و گفت:یوهاهاها.......بوی عرق کف پا!!!!!.....چی قراره بهت بگزره زیره کف پاهای من غزل جون!!!!.....بگیر که اومد!بعد کف پاهاش رو محکم کوبوند توی دهن من!من هیچی نمیدیدم و کف پاهای بوداره مهرناز داشت خفم میکرد.ولی بوی عرق پاهاش خیلی ملایم تر از فاطمه خواهرم بود!عرق پاهای مهرناز بوی شیرینی میداد.ولی بوی عرق پاهای فاطمه بو و مزه شور میداد و خیلی خیلی حال به همزن بود.مهرناز شروع کرد بینی و دهن من رو با کف پاهاش مالوندن و ماساژ دادن!عرق کف پاهای مهرناز مالیده میشد به صورت من و من فقط زیره پاهای مهرناز ناله میکردم و التماس میکردم!این اتفاق یه تنفری از خواهرم و مهرناز رو درون من ایجاد کرد.از مهرناز خیلی بدم میومد.این کار هم باعث تنفر بیشتر من شد.فکر کنید از دختری که بدتون میاد عرق کف پاهاش رو بماله روی صورتتون!!!من به عنوان یک زن غرورم واقعا خورد شده بود.مهرناز حدود نیم ساعت کف پاهای خیسش رو مالید روی صورت من.پوست مهرناز چرب بود چون واقعا کف پاهاش عرق میکرد.عرق شیرین کف پاهای مهرناز صورت من رو سرخ کرده بود.وقتی مهرناز پاهاش رو از روی صورت من برداشت من شروع کردم به فحش دادن به مهرناز و فاطمه و گفتم:کثافت های جنده گوه.....نامردا.....گاییدینم......فاطمه خیلی بی معرفتی.....تو چجور خواهری هستی......این دیگه چه کاریه؟؟؟....مگه من چه کار کردم؟فاطمه گفت:همین که داری فحش بهمون میدی بدترت میشه....من فعلا ولت نمیکنم خواهر.....هنوز دارم برات.....یادت رفته دو هفته پیش جلوی مهدیه دوستت چی کار کردی؟!من تازه یادم اومد که این کارهای فاطمه برای چی هست.دو هفته پیش من و مهدیه و فاطمه رفتیم باشگاه کاراته!من و فاطمه و مهدیه یک سالی میشه که با هم میریم کلاس کاراته.من و فاطمه داشتیم با هم تمرین میکردیم که من ضربه محکمی با پا زدم توی شکم فاطمه.بعد پام رو بردم بالا و اوردم توی صورت فاطمه.بعد من و مهدیه شروع کردیم به شوخی لگد زدن به فاطمه.بعد من با کف پا زدم توی دهن فاطمه.این فقط در حده شوخی بود و من فکر نمیکردم توی دله فاطمه بمونه.ولی اون حالا داشت جبران میکرد.
خلاصه من که یادم افتاد جریان چیه شروع کردم برای فاطمه توضیح دادن که به خدا شوخی کردم.ولی فایده نداشت.فاطمه با عصبانیت اومد و دهن من رو با دستش گرفت و کف پاش رو گذاشت روی لب های من!!!!من دیگه مونده بودم باید چه کار کنم.فاطمه لب های من رو چسبونده بود به کف پاش و با عصبانیت به من گفت:جنده تویی کثافت....حالا از کف پاهام لب بگیر تا تو باشی از این غلط ها نکنی!......عرق پاهام رو با لبهات بخور!من که لب هام چسبیده بود به کف پاهای فاطمه و داشتم تقلا میکردم تا بتونم لب هام رو از کف پاش جدا کنم ولی بیشتر عرق کف پاش کشیده میشده روی لب هام و تندی عرق کف پاهاش لب هام رو میسوزوند!دیگه واقعا من رو برده خودش کرده بود.فاطمه کف پاش روی روی لب های من فشار داد و من کف پاش رو به زور با لب های غنچم بوسیدم!فاطمه هم سر من رو با دستش گرفته بود و فشار میداد به قوسی داخل کف پاش!!!من هر چی داد میزدم و تقلا میکردم فایده نداشت.دیگه شروع کردم دوباره به التماس کردن ولی این خواهره سنگدله من اصلا دلش به رحم نمیومد و عغده بدی از من توی دلش مونده بود.چند روز پیش هم من و فاطمه سره یه موضوعی بحثمون شده بود و عغده اون موضوع هم توی دلش مونده بود.فاطمه دوباره نشست روی مبل و تلویزیون رو روشن کرد و با مهرناز نشستن به تلویزیون نگاه کردن.در حالی که صورت من کامل زیره کف پاهای فاطمه بود!فاطمه و مهرناز شروع کردن با هم خیلی ریلکس صحبت کردن و انگار نه انگار من داشتم زیره کف پاهای فاطمه خفه میشم.هر از گاهی من به زور صورتم رو از کف پاهای فاطمه جدا میکردم اما تا میومدم نفس بگیرم دوباره فاطمه کف پاهای بد بوش رو میچسبوند به صورتم.نیم ساعتی گذشت و من واقعا کلافه شده بودم و هیچ راهی نداشتم.اینبار فاطمه بلند شد و مهرناز دوباره شروع کرد مسخره بازی در اوردن و با رقص اومد و نشست رو مبل کف پاهاش رو گذاشت روی صورت من و با خنده گفت:بدو بدو عرق کف پا داریم.....هههههه.......این عرق کف پا رو از سره راه نیاوردیم غزل!!!.....مجانی داریم عرق کف پاهامون رو گل افشانی میکنیم روی صورتت!!!......بخور....بخور و بگو چه عرقه کف پایی داری مهرناز خانم!!!!من دیگه کفرم در اومده بود و داشت از این حرف های چرت و پرته مهرناز خسته میشدم.باورتون نمیشه چی کشیدم زیره پاهای مهرناز!!!!!کف پاهاش بیست دقیقه روی صورت من بود و صورت من خیسه عرق شده بود و بوی کف پاهاش تمامه مشامم رو پر کرده بود.عرق کف پاهاش شیرین بودن!!!!بوی شیرین عرق کف پاهاش من رو نابود کرد.خیلی زورم میداد که عرق پاهای مهرناز که از من بچه تره رو باید بو میکردم.خیلی خیلی سخت گذشت.مهرناز بلند شد و نشست روی زمین و پشتش رو کرد به من و دو زانو نشست و کف پاهاش رو گذاشت نزدیک صورت من.بعد سره من رو به زور با دستاش کشوند طرف کف پاهاش.لب های من که از تشنگی خشک شده بودن و فقط عرق کف پا روشون بود رو چسبوند به کف پاهاش و گفت:لب لبه تشنه ی من.....این کف پای خسته ی من!!!.....لب های غزل رو میخواد و زد زیره خنده!!!!خیلی نامرد بود.خیلی.فکر کنید برای من شعر هم میخوند و من رو مسخره میکرد!!!!دیگه از این ذلیل تر نمیشدم.من فقط بهت زده شده بودم و خیره به کف پاهای مهرناز و لب هام چسبیده بود به کف پاهاش و ساکت مونده بودم چون میدونستم واقعا فایده ای نداره التماس کنم و هر کار دلشون بخواد با من میکنن.من دستام که بسته بودنشون به مبل خسته شده بودن و از بس تقلا کرده بودم درد گرفته بودم.مهرناز لب های من رو میکشید به کف پاهاش و میخندید و من رو مسخره میکرد.فاطمه هم سرش توی گوشیش بود و گفت:خوب الان یک نفر دیگه هم به جمعمون اضافه میشه.....اس ام اس دادم به مهدیه جون دوستت غزل خانم.!مهرناز همون لحظه کف پاهاش رو از لب های من جدا کرد و رفت اونطرف نشست و گفت:خسته شدم از بس عرق کف پا دادم خورد.من گفتم:کثافت تو خسته شدی یا من؟ ....گاییدی من رو با پاهای شیرینه بو دارت!!!!!مهرناز زد زیره خنده و گفت:خفه شو ببینم.....همین الان داشتم با عرق کف پاهام خفت میکردم پر روو!!!!!فاطمه گفت:الان مهدیه میرسه.من گفتم مهدیه واسه چی داره میاد؟فاطمه گفت الان میفهمی.
مهدیه دوستم کون خیلی بزرگی داشت و اندامش خیلی قشنگ بود و من همیشه بهش حسودیم میشد.ولی فاطمه و مهرناز و من اندام های معمولی داشتیم و فاطمه از من حتی یه کم لاغر تر بود.ولی مهرناز عینکی بود و اندامش از من و فاطمه بهتر بود و پاهای خیلی سفیدی داشت.مهدیه بعد از ده دقیقه رسید و من رو توی این حالت دید و گفت:فاطمه من فکر کردم داری شوخی میکنی!!!!.....واقعا این بلاهایی رو که گفتی سره خواهرت اوردی؟؟؟؟؟.....بیچاره!!!!!!مهدیه خیلی تعجب کرده بود.فاطمه گفت:ازت خواستم بیایی اینجا تا با این کون خوش فرمت حالی به صورت غزل بدی!من یه لحظه جا خوردم و باورم نمیشد خواهرم میخواد از مهدیه با من.اینکار رو بکنه.مهدیه هم یه مکثی کرد و گفت:نمیدونم.....گناه داره اخه.....!!!!!......ولی باشه.بعد اومد روی مبل نشست و کف پاهای بدون جوراب و عرق کردش رو گذاشت روی صورت من و گفت:اول با عرق پاهام حالت رو میگیرم چون نمیخوام عرق پاهام خشک بشه!!!!فاطمه و مهرناز زدن زیره خنده و مهرناز گفت:من و فاطمه الان پاهامون رو میکنیم توی کفش تا تو کارت تموم بشه مهدیه جون و بعد نوبت عرق پاهای ماست!من که صورتم چسبیده بود به کف پاهای مهدیه و عرق پاهای مهدیه از صورتم میچکید!واقعا دارم راست میگم اخه عرق پاهای داغش رو کاملا حس میکردم که روی صورتم نشسته!ولی عرق پاهاش زیاد بو نمیدادن و از بوی پاهای خواهرم و مهرناز خیلی کمتر بودن.من هر چی تکون میخوردم و تقلا میکردم و داد میزدم ولی فایده ای نداشت.مهدیه دوستم به کارش ادامه میداد و نیم ساعت کارش رو تموم کرد.بعد بلند شد و شلوارش رو کشید پایین!دیدم چه کون بزرگی داره!!!!!واقعا کونش چهار برابر کون من و فاطمه و مهرناز بود!من فقط مبهوته کونش بودم که دیدم صورت من رو برد لای کونش!من هیچی نمیدیدم و بینی من رفته بود توی سوراخ کونش و داشتم از بوی کونش خفه میشدم!!!!عجب بوی گوهی میداد!!!!من هرچی توی کونش دست و پا میزدم و داد میزدم فایده نداشت.پنج دقیقه من توی کونش بودم که همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد.فاطمه در رو باز کرد و زن همسایه روبروییشون بود.فاطمه توی اپارتمان زندگی میکرد و صداها راحت توی اپارتمان میپیچید.دیدم فاطمه به زن همسایشون داره میگه که نه مشکلی نداریم.این صدای خواهرمه که داره زیره کف پاهای ما جون میکنه!!!!من مونده بودم فاطمه چقدر راحت داره به همه میگه که داره چکار میکنه.مهدیه همون موقع که زنگ خونه به صدا دراومد از روی صورت من بلند شده بود.دیدم فاطمه در رو باز کرد و زن همسایشون با یه زن همسن خودمون اومد توی خونه.زن همسایشون مونده بود از تعجب داشت شاخ در میاورد و از قیافه دو تاشون معلوم بود.فاطمه دو نفر و معرفی کرد و گفت:ایشون زن همسایمون لیلا خانم هستن....ایشون هم که همراهشون خواهرشونه و اسمش زهرا هست.
لیلا یه زن تقریبا 35 ساله با یه کون بزرگ بود و قیافه و تیپ سوسولی داشت و خواهرش هم تقریبا همسن خودمون بود.من از خجالت داشتم میمردم.فکر نمیکردم خواهرم همچین کارهایی رو با من بکنه.لیلا و زهرا هم اومده بودن توی خونه و من اصلا نمیشناختمشون.دیگه فکر میکردم که فاطمه بیاد دست های من رو باز بکنه.ولی با کمال پرروگری گفت:لیلا خانم برید و کف پاهاتون رو بزارید روی صورت خواهر من و لذت ببرین.من یه نگاهی به فاطمه کردم و گفتم:فاطمه دیوونه شدی؟؟؟؟؟لیلا خانم هم گفت:زشته فاطمه خانم از شما بعیده.....ای بچه بازی ها چیه؟؟همون لحظه زهرا خواهر لیلا بلند شد و اومد نشست روی مبلی که من بهش بسته شده بودم و گفت:این حرف ها نیست!!!!بزارید من سه روزه پاهام رو نشستم.....این خانم جوون زحمت عرق پاهای من رو میکشه.من گفتم:برو گمشو کثافت.....عوضی!!!زهرا کف جفت پاهاش رو محکم چسبوند به صورت من و گفت:خانم عصبانی هم هستن!!!....اسمتون چیه خانم عصبانی؟؟؟مهرناز گفت:نمیتونه جواب بده اخه دهنش با کف پاهاتون بسته شده زهرا خانم.....اسمش غزل هست.زهرا زد زیره خنده و گفت:اصلا حواسم نبود که غزل خانم داره به من سرویس میده.من که داشتم کف پاهای زهرا خفم میکرد.واقعا بوی عرق تندی میداد و خفم کرده بود هر چی التماسش رو کردم محله سگ هم ندادتم و با عرق پاهاش گاییدتم.فاطمه رفت و برای مهمون هاش شیرینی و چایی اورد.زهرا هم در حالی که شیرینی و چاییش رو میخورد داشت من رو با کف پاهاش خفه میکرد و گرم حرف زدن شده بود.اصلا بیشرف ها به من محل نمیگذاشت.حدود 45 دقیقه صورت من چسبیده بود به کف پاهاش!!!!فکر کنید بعد از 45 دقیقه چی به سره من اومده بود!!!!صورتم در تماس با کف پاهای زهرا سرخ سرخه و خیسه خیس شده بود!وقتی زهرا شیرینی و چایی رو خورد و تموم شد تازه یاده من افتاد و پاهاش رو از صورتم برداشت و بلند شد و دست لیلا خواهرش رو گرفت و به زور اوردش و نشوندش روی مبل بالای سره من.من دیگه واقعا گاییده شدم.از خستگی و بدبختی زدم زیره گریه!اشکم در اومد و گریه شدم.لیلا دلش برام سوخت و گفت این بیچاره داره گریه میکنه گناه داره!فاطمه اومد و کف پای لیلا رو با دست گرفت و گذاشت روی صورت من و گفت:هیچ گناهی نداره.....حقشه که از عرق پاهای شما ها هم بخوره!من که صورتم چسبیده بود به کف پاهای لیلا خانمه سی و پنج ساله!!!زنی که 9 سال از من بزرگتر بود!بوی عرق پاهاش مثل بوی پاهای فاطمه خواهرم بود اما خیلی خیلی بوی کفش میداد!من واقعا به دست این دیوونه ها گاییده شدم.لیلا حدود ده دقیقه با کف پاهاش خفم کرد و دلش برام سوخته بود.بعد فاطمه و مولود پاهاشون رو از کفش در اوردن و شروع کردن به مالیدن پاهاشون روی صورت من و با گوشی هاشون عکس گرفتن!!!!پاهاشون توی کفش اسپرت و بدون جوراب بود!!!اینقدر پاهاشون خیس شده بود که صورت من در تماس با کف پاهاشون خیس شد.زهرا هم بلند شد کف پاش رو گذاشت روی صورت من و با گوشیش عکس گرفت.این کاشون نیم ساعت طول کشید.خلاصه بعد لیلا و زهرا خداحافظی کردن و رفتن خونشون.ساعت 4 بعدازظهر بود.مهدیه هم خداحافظی کرد و رفت.فاطمه دست های من رو باز کرد و من یه نفس تازه ای کشیدم.مهرناز هم خداحافظی کرد و رفت.من موندم و خواهرم.من که حالم داشت از فاطمه به هم میخورد.کیفم رو برداشتم و بدون خداحافظی از خونش رفتم.دو هفته باهاش قهر بودم و حتی جواب تلفن هاش رو هم نمیدادم.ولی دوباره با هم آشتی کردیم.ولی بعد از گذشت دو ماه هنوز این کاری که خواهرم با من کرد توی دلم مونده.واقعا نمیدونم چطوری تونست این بلا رو سره من بیاره.آبروی من رو جلوی همه برد و من و ذلیل بقیه کرد.هر وقت بحثمون میشه میگه این عکس ها رو میرم توی فامیل نشون میدم و آبروت رو میبرم.منم جرات نمیکنم باهاش بحث کنم.

12345
     
#67 | Posted: 7 Jul 2017 15:16 | Edited By: Strapon4me
با سلام . این داستان زیبا رو از جای دیگه کپی کردم نویسنده من نیستم . اگر میدونستم کی نوشته حتمن اسمش رو مینوشتم .
موضوع یه جورایی غیر مستقیم مربوط به میسترس و اسلیو هست .


باورم نمی شد. این من بودم که داشتم این کارا رو میکردم و این حرفارو میزدم. سعید بهم کاملا اطمینان داده بود. گفته بود نمیگذاره کسی از رابطمون بویی ببره. گفته بود اگه نتونستم ادامه بدم، هروقت خواستم تمومش کنم. حتی اگر همون اولین بار و با همون اولین تجربه پشیمون شدم. باورم نمیشد که من، که همیشه توی رویاهام دنبال یه میسترس میگشتم، حالا به همین راحتی حاضر شده باشم مستر داشته باشم. البته خیلی هم راحت نبود. اولین بار که با سعید چت کردم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. از تمایلات جنسیم پرسید، گفتم دوست دارم تحقیر بشم، زیر دست و پاهای اربابم باشم، پاهاشو براش بلیسم، سگش بشم... و البته اینم بهش گفتم که دوست دارم اربابم دختر باشه. میگفت مستره. آیدیمو که تو روم دیده بود فهمیده بود تمایلات فتیشی دارم و پی ام داده بود. مدت ها با هم چت کردیم تا راضی شدم بهش وب بدم، تازه اونم فقط از گردن به پایین. اونوقتا خوب می دونستم که هرگز برده ش نمیشم. آخه من نه هم جنس باز بودم، نه دوست داشتم مستر داشته باشم. ولی یادمه همیشه از اینکه تحقیر بشم لذت می بردم و سعید هم راست می گفت، چه تحقیری بالاتر از اینکه یه پسر مثل خودم بهم امر و نهی کنه، کتکم بزنه و بخواد منو بکنه... به این قسمت آخر همیشه فکر می کردم. همیشه دوست داشتم برای یه بار هم که شده تجربه ش کنم. مفعول بودن در رابطه با یه پسر، و حالا فرصتی پیش اومده بود تا تاریک ترین فانتزی ذهنم تحقق پیدا کنه! سعید خیلی باهام حرف می زد. همیشه بهش وب میدادم، جز صورتم جایی از بدنم نبود که ندیده باشه و من از خودم تعجب میکردم که هر کاری می گفت براش پشت وب انجام می دادم. شاید چون مطمئن بودم هیچ وقت برده ش نمی شم! آخه من میسترس میخواستم، ولی سعید هم خوب کارشو بلد بود. انقدر باهام حرف زد و روی مخم کار کرد که دیگه تمام رویاهام شده بود زیر پاهای سعید بودن. دیگه داشتم کم کم خودمو راضی میکردم که واسه یه بارم که شده این رابطه رو هم تجربه کنم. فقط از یه چیز میترسیدم، اینکه نخوام یا نتونم این رابطه رو بیش از یک بار ادامه بدم... تصمیم خیلی سختی بود. شب آخری که با هم چت کردیم، سعید خیالمو از هر جهتی راحت کرد. برای اولین بار اون شب بهم وب داد. گفت که اصلا دیگه براش فرقی نمیکنه که می خوام برده ش باشم یا نه. گفت به عنوان دوستی که مدت هاست داره باهام چت میکنه میخواد بیشتر بشناسمش و با هم آشنا بشیم. وبش که باز شد اولین چیزی که دیدم صورت زیباش بود. برام خیلی جالب بود که با وجود اینکه من هیچ وقت صورتمو بهش نشون نداده بودم این کارو کرد. یه حس خوبی پیدا کردم از این کارش، بهم آرامش داد. خوب بود، خیلی خوب. احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. سعید خوش قیافه بود، قیافه مردونه ای نداشت، از اون قیافه های زمختی که همیشه میترسیدم مانع ادامه رابطمون بشه.من از قیافه های مردونه و بدن های پر پشم و مو اصلا خوشم نمیاد. اما سعید هیچ کدوم از اینا رو نداشت، کوچک تر از من بود، دو سال، و همین هم باعث میشد بیشتر جلوش احساس حقارت کنم. فکر کردم اون همه فاکتورهایی که من میخواستمو داره. نتونستم دیگه خودمو کنترل کنم، مدت ها بود که داشتم با خودم کلنجار میرفتم و دیگه کم کم خودمو راضی کرده بودم. فقط منتظر یه بهانه بودم و چهره زیبای سعید همه بهانه ای بود که میخواستم. حس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. به هیکل متناسب و صورت گرد و موهای بلند و ته ریشش که جذاب ترش میکرد. حتی برای چند لخظه فراموشم شده بود که همجنسباز نیستم، که نبودم، اما دل به دریا زدم و وبمو روشن کردم و براش فرستادم و این بار از صورتم.
اون شب بعد از خداحافظی هزار جور خواب دیدم، انقدر هیجان داشتم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم، شماره تلفنمو بهش داده بودم و قرار بود خبرم کنه واسه یه دیدار از نزدیک. نگفته بود کی، فقط گفته بود به زودی و من آرزو می کردم این به زودیش هرچه سریعتر باشه، تا پشیمون نشدم. صبح، دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم، تمام شب به فکر سعید بودم و کارهایی که قرار بود باهام بکنه. با وجود اینکه خیلی باهام مهربون بود ولی میگفت تو کارش آدم سنگدل و خشنیه. چیزی که من اصلا نمی تونستم باور کنم، که این چهره، خشن هم باشه. صبح رفتم حموم. باید خودمو خالی میکردم. دوش آب گرمو باز کردم، لخت بودم، فقط شرت پام بود. روبروی آینه ایستادم و خودمو ورانداز کردم. یه بدن کم مو، نه خیلی چاق، نه خیلی لاغر، و تقزیبا قد بلند. پشت به آینه کردم، دلم میخواست همین الان سعید اینجا بود. دستی به کونم کشیدم، شرتو آروم کشیدم پایین. حس خاصی داشتم، قبلا بارها این کارو پشت وب برای سعید و خیلی دیگه از اونایی که ادعا میکردن مستر یا میسترسند و بعدش می فهمیدی که فقط می خوان وبتو ببینن انجام داده بودم. اما این بار برام فرق می کرد. قلبم بدجوری میزد. یه لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. من هیچ وقت تا اون موقع کونمو شیو نکرده بودم، البته بدن کم مویی دارم ولی باز هم مشخص بود که کونم صاف نیست. طفلک سعید که هیچوقت اینو به روم نیاورده بود. احساس گناه میکردم. با خودم گفتم باید یه جوری خوشحالش کنم. تیغ ژیلتمو برداشتم و برای اولین بار....... قلبم انگار داشت از جاش کنده می شد ......موهای کونمو زدم. همه جاشو، فقط کونمو البته. پاها رو اصلا دست نزدم، هیچ دوست نداشتم کسی بفهمه، هیچ کس جز اربابم سعید. حتی دور سوراخشو هم زدم. خیلی سخت بود، آخرش، وقتی تموم شد دیگه توانی برام نمونده بود، خیس عرق بودم، رفتم زیر دوش، خودمو خالی کردم و از حموم اومدم بیرون. از پشت اگه کسی منو میدید مضحک شده بودم، تا بالای رونها و زیر کمرم صاف و تیغ زده، پایینش پرمو که نه، ولی پرمو تر از بالا. دوست داشتم همش تو آینه کونمو نگاه کنم و بهش دست بکشم. بیرون داشت بارون شدیدی می بارید، به نظر میرسید هوا خیلی سرد باشه، هنوز لباسامو کامل نپوشیده بودم که تلفنم زنگ زد، دلم هری ریخت پایین، مطمئن بودم که سعیده، شمارشو نگاه کردم، از تلفن عمومی بود. خیلی هیجان داشتم، قلبم داشت از دهنم می زد بیرون، نفسم در نمیومد، چه برسه به صدام. گوشی رو ورداشتم و با هر زحمتی بود گفتم الو.... ولی از اونطرف صدایی نمیومد. دوباره و این بیار با جرأت بیشتری گفتم: « الو.....» یک کمی سکوت و بعد صدای دختری که گفت « الو؟ سلام......»
رکسانا بود، دوست دخترم. خیلی دوسش داشتم، اما این اواخر با هم بگو مگو کرده بودیم و دو سه روزی بود که نه من بهش زنگ زده بودم و نه اون به من. عرق از سر و روم داشت میریخت، احساس گناه میکردم. من منتظر سعید بودم و حالا تو این موقعیت رکسانا زنگ زده بود. پیش خودم فکر میکردم اگه یه روزی بفهمه که...
گفت بیرونه، تو خیابون، میخواد منو ببینه، همین الان. گفتن اینکه تازه از حموم اومدم هم فایده ای نداشت، باید میرفتم. منتظرم بود، بیست دقیقه دیگه، تو پارکی که همیشه بعد از دعواهامون همدیگرو می دیدیدم و قدم میزدیم و صحبت میکردیم و نهایتا هم آشتی. نمیدونستم باید چیکار کنم. رکسانا رو خیلی دوست داشتم، میدونستم که اونم منو خیلی دوست داره. باید میرفتم. سریع موهامو خشک کردم، لباس پوشیدم و رفتم. بارون شدیدتر شده بود و هوا هم سردتر. من فقط یه بلوز کاموایی تنم بود و یه کاپشن نه چندان کلفت. چتر هم برنداشته بودم. وقتی بهش رسیدم خیس خیس بودم. مثل همیشه با هم قدم زدیم، حرف زدیم، اون گریه کرد و من بیشتر فهمیدم که چقدر دوسش دارم، نمیخواستم از دستش بدم. دستشو گرفتم و کنار هم نشستیم. اول گریه ش تبدیل به سکوت شد و بعد هم کم کم سکوتش تبدیل به خنده. اون خوشحال بود، خوشحال تر از همیشه. از پیشم رفت و من هنوز گیج بودم. نمی تونستم از فکر سعید بیام بیرون، نمی دونستم اگه خودمو تسلیمش کنم میتونم ادامه ش بدم یا نه، هنوز آرزوی داشتن یه میسترس رو داشتم، ولی هیچ وقت نمی تونستم تصورشو بکنم که رکسانا یه روزی میسترسم بشه. حسی که رکسانا در من ایجاد میکرد یه حس طبیعی گرایش به جنس مخالف بود که تو وجود اکثر دخترا و پسرا هست، اون حتی اگه میسترس هم بود، من نمی تونستم برده ش بشم. نمی دونم چرا، ولی نمیشد. از اون گذشته، رکسانا اصلا تو این باغها نبود و منم هیچوقت نمیخواستم واردش کنم... باز فکر سعید و لحظاتی که بعد از این کنارش داشتم به ذهنم اومد. برگشتم خونه، خیس خیس، سرد سرد. همه ش دلم میخواست زودتر برگردم و خودمو تو آینه نگاه کنم، کونمو، حالا که موهاشو پاک کرده بودم.
سرم منگ بود، درد میکرد، سردم بود، باید میخوابیدم، نمیتونستم بیدار بمونم. شب زودتر از همیشه خوابیدم.
صبح که بیدار شدم دنیا دور سرم میچرخید، سر دردم که خوب نشده بود هیچ، پشت سر هم عطسه هم میکردم. تب داشتم، بارون دیشب کار خودشو کرده بود. یه دفعه یاد سعید افتادم، اگه حالا که مریض شدم زنگ میزد چی. حتما فکر میکرد جا زدم و دارم بهانه میارم. نمیخواستم همون اولین بار کاری کنم که اعتمادش ازم از بین بره. تصمیم گرفتم برم دکتر تا زودتر خوب بشم. نای راه رفتن نداشتم، با آژانس به نردیک ترین مطب رفتم. خیلی شلوغ نبود، منشی خانم جوونی بود حدودا سی ساله، با آرایشی معمولی، با ناخنهای کمی بلند و لاک زده، صورت بسیار زیبایی داشت، زیباییش به دلم نشست. یه روپوش پرستاری سفید هم تنش بود. موهاش از زیر روسریش کمی بیرون اومده بود و مشخص بود رنگشون کرده. تو سالن نشستم تا نوبتم بشه، عرق کرده بودم، جایی که دیروز تو حموم تیغ زده بودم میسوخت. مطب خیلی شلوغ نبود، زود نوبتم شد، معاینه دکتر هم خیلی طول نکشید، مشخص بود مرضم چیه. چند جور قرص برام نوشت و چهارتا آمپول. وقتی داشت نسخه رو مینوشت گفت:

- چهار تا پنی سیلین هم برات نوشتم که اولیرو همین الان میری پیش همین خانم کریمی میزنی، یک کم حالتو بهتر میکنه

متوجه شدم که منظورش از خانم کریمی همون خانم منشی زیبایی بود که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شده بودم. نسخه رو برداشتم و رفتم داروخونه تا داروها رو بگیرم. تو راه برگشت به مطب بودم که یه دفعه سرم سوت کشید و دلم هری ریخت پایین.... اصلا حواسم نبود، تازه یادم افتاده بود که آمپولو باید به کونم می زدم، همون کونی که دیشب تمام موهاشو زده بودم!
تصور اینکه خانم منشی متوجه بشه من کونمو تیغ زدم، یه حس خاصی بهم میداد، یه احساس هیجان توأم با نگرانی. و اعتراف میکنم که نگرانیم بیشتر از هیجانش بود. اولش خودمو دلداری میدادم که مهم نیست، اون که منو نمیشناسه، هر فکری که دلش خواست در موردم بکنه. ولی نمی شد، نگران بودم، فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه خانم منشی، همون خانم کریمی از راز چند روزه اخیرم که میخواستم فقط و فقط سعید ازش باخبر بشه سر در میاورد ضربان قلبمو بالا برده بود. هم می خواستم، هم نمی خواستم. آلتم سفت شده بود، قید آمپول رو هم نمیتونستم بزنم. حالم انقدر بد بود که اگه آمپول نمیزدم حداقل باید یه هفته خونه میخوابیدم. سعیدو چی کارش میکردم؟ ممکن بود همین امروز زنگ بزنه، باید زودتر خوب میشدم. اینجا یا هرجای دیگری هم فرقی نمیکرد، هرکس یه بار کونمو میدید متوجه میشد و اگه قرار بود کسی این قضیه رو بفهمه ترجیح می دادم خانم کریمی باشه. تو همین فکرا بودم که یهو دیدم جلو در مطبم، داروخونه همون بغل بود. هنوزم دودل بودم، یه چیزی درونم میگفت نرو و یه چیز دیگری ترغیبم میکرد برم تو. می دونستم اگه در بزنم و برم تو دیگه کار تمومه. مونده بودم چی کار کنم، همیشه تو این موقع ها به صدای اونی که میگفت برو بیشتر توجه کردم، جلوی در ایستادم، چند ضربه ای به در زدم و داخل شدم. وقتی داشتم آمپولا رو بهش میدادم دستم میلرزید، ضربان قلبم انقدر شدید بود که فکر کردم ممکنه اونم بشنوه. پرسید:

- تا حالا پنی سیلین زدی؟

- بله.... نه.... یعنی آره، پارسال!

هول بودم، اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم. خندید، فکر کرد از آمپول میترسم که اینجوری هول کردم.

- نترس، من یه جوری میزنم که درد نگیره. برو تو اتاق آماده شو تا بیام.

تو اتاق.... باز جای شکرش باقی بود که کسی اون وقت روز تو مطب نبود، صورتم سرخ سرخ شده بود. مطمئن بودم اگه فقط یک کم شلوارمو بزنه کنار میفهمه. من که تمام موهای پامو شیو نکرده بودم، کاملا از دور و ور کونم میشد فهمید که فقط کجارو تیغ زدم. از اون گذشته، مهم نبود بفهمه همه پامو تیغ زدم یا فقط کونمو، مهم این بود که بفهمه تیغ زدم، همین کافی بود تا از خجالت دیگه نتونم سرمو بالا کنم.
روی تخت نشستم، سعی کردم به خودم مسلط باشم و آروم تر بشم، چند تا نفس عمیق کشیدم، ولی نمیشد. بد از چند دقیقه اومد، سوزن تو دستش بود. گفت:

- دگمه شلوارتو باز کن و به پشت دراز بکش!

حتی حرفاش هم برام یه معنی دیگه داشت! کمربند و دگمه شلوارمو باز کردم و به پشت خوابیدم رو تخت، داشت آمپولو آماده میکرد، اصلا به من توجهی نمیکرد، اومد بالا سرم، گوشه شلوارو گرفت و یک کم کشید پایین، پیش خودم فکر کردم الان با خودش چه فکری میکنه، به نظرم یک کم طول کشید تا پنبه آغشته به الکل رو بماله روی کونم، حتما از دیدن کونم یکه خورده بود، زیر چشمی نگاهش کردم، سرش تو کار خودش بود، انگار نه انگار که....، پنبه رو روی کونم مالید و گفت:

- عضلاتتو شل کن که کمتر درد بگیره

انگار مطمئن بود که تمام این اضطرابها و قرمز شدن ها برای ترس از آمپول زدنه. خیالم کمی راحت شد، نفهمیده، از طرفی ته دلم ناراحت بودم، ای کاش می فهمید! کارش تموم شده بود، سوزن رو بیرون کشیده بود.

- یک کم همینجوری بیرون تا خون تو بدنت جریان پیدا کنه، بعدش میتونی بلند شی

و شلوارمو کشید بالا. حرفاش هیچ آهنگ خاصی نداشت، از همون حرفایی بود که روزی شاید صدبار به همه کسایی که برای آمپول زدن اونجا میومدن میگفت، اما من همه ش دلم میخواست فکر کنم داره دستور میده، بی اختیار ، و البته با صدایی که شاید خودم هم به زحمت میشنیدم گفتم چشم، داشت از در اتاق میرفت بیرون، نشنید!
چند ثانیه ای بعد بلند شدم و دگمه های شلوارمو بستم و آماده شدم که برم. آلتم همچنان سفت بود، کمربندمو محکمتر از همیشه بستم تا بلندیش کمتر معلوم بشه. رفتم از اتاق بیرون، پشت میزش نشسته بود، هنوز حس میکردم رو صورتش لبخندی هست وقتی به من نگاه میکنه و باهام حرف میزنه. خدایا چه لبخند شیرینی داشت. سعی میکردم تا جایی که میتونم تو چشاش نگاه نکنم. آروم گفتم:

- چقدر تقدیم کنم؟

- قابلی نداره. سه تا آمپول دیگه هم داری، اوناروهم بیا واست بزنم، بعدش حساب میکنم.

باز هم سرخ شده بودم، از این حرفش چه منظوری داشت. خیلی بی تفاوت حرف میزد ولی من احساس میکردم میخواد باهام بازی کنه، یعنی دلم میخواست اینحوری فکر کنم. آخه کجا دیدی همچین کاری بکنن. یه جوری میگفت که انگار مطمئن بود همین کارو میکنم. سعی میکردم سرخی صورتم و درازی آلتم زیاد معلوم نشه، دوست داشتم زودتر از اونجا برم، بدجوری عرق کرده بودم. گفتم:

- بعدی رو باید کی بزنم؟

- فردا همین موقع ها!

ساعتشو نگاه کرد، ده و نیم صبح بود. خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دیگه احساس نمیکردم مریضم، احساس میکردم گیجم، یه ماشین گرفتم و رفتم خونه، رفتم روی تخت و به یاد صبح تو مطب، زدم. برای خودم هزار تا فانتزی از ماجراها اون روزم ساختم، خوابم برد.
اون روز هم خبری از سعید نشد، نه آف گذاشت، نه تلفن زد. دعا میکردم فعلا هم خبری ازش نشه تا حالم خوب خوب بشه. نمیخواستم تو اولین برخوردمون بیحال باشم. عوضش رکسانا تا شب پنج شش بار زنگ زد و حالمو پرسید. بعد از بحث های دیروز دوباره باهام مهربون شده بود. حالا دیگه پیش خودش احساس گناه میکرد که منو توی اون هوای بارونی کشونده از خونه بیرون و باعث شده سرما بخورم. وقتی بهش گفتم دکتر چهارتا آمپول واسم نوشته اول تعجب کرد و بعدش گفت:

- بده آمپولتو یه مرد برات بزنه ها. دوست ندارم چشم یه زن به باسن خوشگلت بیفته!

با این حرفش حالم یه جوری شد. هیجان همراه با عذاب وجدان...
شب موقع خواب همه ش به فردا فکر میکردم، منتظر بودم صبح بشه و دوباره برم پیشش، نمیدونم چرا، ولی دلم میخواست که بفهمه، میخواستم نشونش بدم... با وجود اینکه اصلا دوست نداشتم کسی جز سعید کون شیو کردمو ببینه....از اینکه منشیه بفهمه چی کار کردم میترسیدم، ولی دوست داشم بازم منو ببینه، دوست داشتم بیشتر بفهمه... با این فکرا به خواب رفتم.
صبح همون حدود ده رفتم مطب، پشت میزش نشسته بود، منو که دید شناخت، لبخندی زد و بهم گفت برم تو اتاق آماده شم تا بیاد.
این بار دیگه از همون اول کمربند و دگمه شلوارمو باز کردم و روی تخت نشستم تا اومد. دوست داشتم شلوارمو تا زانوهام بکشم پایین و به پشت دراز بکشم اما تو مطب غیر از من و اون کسا ی دیگری هم بودن، مطب اون روز شلوغ تر از روز قبل بود. از اون گذشته، اینا همه ش فکرایی بود که شبها موقع خواب یا تو فانتزیها به سرم میزد. تو بیداری و واقعیت، جرأت انجام هیچ کدومشونو نداشتم. اومد. به شوخی گفت:

- قبلا پنی سیلین زدی دیگه؟!

و لبخندی زد. نمیدونم، شاید با همه اینجوری رفتار میکرد، ولی من دلم میخواست فکر کنم تمام حرفاش، لبخنداش معنا داره. صورتش خیلی زیبا بود، خیلی... خندیدم. گفت:

- به پشت بخواب عضلات باسنتو هم شل کن. دیروزی که درد نداشت؟

- نه

یعنی هنوز فکر میکرد من از درد آمپوله که میترسم؟ گوشه شلوارمو زد کنار و پنبه آغشته به الکلو مالوند به کونم، سوزنو فرو کرد. کارش که تموم شد سرنگو انداخت تو سطل کنار تخت و سریع رفت از اتاق بیرون، مشخص بود که امروز سرش شلوغه. موقع بیرون اومدن از مطب خال خوشی نداشتم. اصلا اون جوری که میخواستم نشد. چرا هچ کاری نمیکرد؟ چرا هیچ چی نمیگفت؟ موقع خداحافظی لبخندی زد و گفت:

- فرذا، همین موقع

گفتم چشم و رفتم، به امید فردا.
تو خونه جلوی آینه به کونم نگاه میکردم و شرایط متفاوتی رو که ممکن بود با کنار زدن شلوارم برای آمپول زدن، کونمو ببینه بررسی میکردم. هرجور حساب میکردم تا حالا دیگه باید میفهمید که من فقط کونمو تیغ زدم. سعید برام آف گذاشته بود و گفته بود فعلا اوضاع خونه ش مناسب نیست و نمیتونیم همو ببینیم. گفت هروقت شد باهام تماس میگیره. قبلا هم گفته بود که باید منتظر یه شرایط خوب تو خونه، مثلا یه تنهایی هفت هشت ساعته باشیم که با خیال راحت بتونیم کارمونو بکنیم. دعا میکردم تا حالم خوب نشده این شرایط مساعد پیش نیاد!
فردا صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. هیجان داشتم، فکر میکردم امروز قراره اتفاق خاصی بیفته. راستش تو این چند روز انقدر به آمپول و خانم کریمی و شرایطی که پیش اومده بود فکر میکردم که دیگه داشتم از فکر سعید میومدم بیرون، نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی میدونستم که دوباره و با یه بار چت کردن و حرف دن با سعید واسه ش عین یه سگ دست آموز پارس میکنم.
این بار تصمیم گرفتم یه کم دیرتر برم، طرفای ظهر که سرش خلوت تر باشه، پشت در که رسیدم باز همون فکرا و هیجان ها اومد سراغم. باز ضربان قلبم رفت بالا، آروم در زدم و درو باز کردم، یه نگاهی به داخل انداختم و ... دیدم جاش یه آقا نشسته، عرق سردی رو تنم نشست. مردد بودم که برم تو یا نه، نبود، دلم نمیخواست یه مرد هم کون تیغ زدمو ببینه، منصرف شدم از آمپول زدن. حالم هنوز خوب نبود، ولی دیگه نمی تونستم بذارم یکی دیکه هم بهم پوزخند بزنه. درو بستم و رفتم سمت خونه. همه ش به این فکر میکردم که چرا خانم کریمی اون روز تو مطب نبود. شاید شیفتش تا دم ظهر بوده و از ظهر به بعد اون آقاهه میاد. همه ش به خودم لعنت میفرستادم که چرا مثل بقیه روزا همون ساعت همیشگی نرفتم. تصمیم گرفتم فردا همون ساعت همیشگی برم. تا فردا... نمیتونستم تحمل کنم.
رکسانا تو این چند روز برام سنگ تموم گذاشته بود و راه به راه قربون صدقه ام میرفت. تلفنی البته. حتی اگه خودمم میخواستم نمیذاشت برم پیشش و میگفت تا خوب خوب نشدم حق ندارم بیرون برم. برای اون، زدن هر چهار تا آمپولی که پزشک تجویز کرده بود نشانه خوب شدنم بود و برای من زدن هرکدومشون حالمو بدتر میکرد. تو عمرم هیچوقت برای آمپول زدن انقدر بی تاب نبودم.
فردا صبح همون ساعت همیشکی، ده و نیم رفتم. دعا میکردم خودش باشه، اگه امروزم نبود دیگه قید آمپولو میزدم. با ترس و دستای لرزون درو باز کردم... خودش بود، پشت میز نشسته بود و داشت با سوهان، ناخناشو تمیز میکرد. خیالم راحت شد. منو که دید لبخندی زد و اشاره کرد که بشینم. تو اتاق انتظار جز من یکی دیگه هم بود که منتظر نوبت بود بره پیش دکتر. همین که نشستم در اتاق باز شد و مریض قبلی اومد بیرون و اونی که بغل دست من نشسته بود رفت تو اتاق دکتر. حالا من و اون تنها نشسته بودیم. تا اومدم یه چیزی بگم، تلفن مطب زنگ خورد. گوشیو ورداشت و شروع کرد به صحبت کردن. چه صدای دلنشین و زیبایی داشت. آروم حرف میزد اما از حرفاش متوجه شدم که دکتر اون روز دیگه مریض قبول نمیکنه. اونی که کنار من نشسته بود هم آخرین مریض امروز بود و مطب دیگه تا فردا تعطیل بود. پیش خودم گفتم یعنی... میشه؟!
تلفنش که تموم شد رو به من کرد و با لبخند گفت:

- امروز دیگه آخریه، درسته؟

خجالت میکشیدم بگم نه. چی میگفتم؟ میگفتم اومدم آمپول بزنم دیدم شما نیستین برگشتم؟ چرا که نه، شاید این بهترین فرصت بود، خصوصا امروز که همه چیز دست به دست هم داده بود تا من و اون بیشتر از قبل با هم تنها باشیم. اومدم بگم نه که زنگ اتاق دکتر به صدا دراومد و بلند شد رفت اونجا. بعد از چند دقیقه، دکتر و مریضش و خانم کریمی با هم از اتاق اومدن بیرون. دکتر کیفش دستش بود، مشخص بود که داره میره، بلند شدم و سلام کردم. منو که دید نگاه پرسش آمیزی به منشیش کرد که یعنی این کیه؟ مگه نگفتم مریض قبول نکن... خانم کریمی هم توضیح داد براش که اومدم آمپول بزنم، دکتر با من و خانم کریمی و اون یکی مریضه خداحافظی کرد و رفت، مریضه هم ویزیتشو پرداخت کرد و رفت و من موندم و خانم کریمی. گفت:

- تا من یه تلفن بزنم برو آماده شو، الان میام

- چشم

و رفتم سمت اتاق تزریقات.دگمه شلوارمو که باز میکردم انگار آلتم میخواست بزنه بیرون، خیلی بزرگ شده بود. سعی کردم تا جایی که میتونم جوری بشینم که بزرگیش زیاد معلوم نشه، ولی نمیدونستم چقدر تو این کارم موفقم. خانم کریمی اومد تو گفت:

- خوب... آخریه دیگه؟

تمام جرأتمو جمع کردم و گفتم:

- دیروز اومدم تشریف نداشتین....

- آره، کار داشتم، مرخصی گرفته بودم. باید میرفتم جایی نمیتونستم بیام....، دیگه حالت هم بهتر شده، فکر کنم این یکی رو نزنی هم فرقی نکنه، ولی چون دکتر تجویز کرده بهتره بزنی.

- راستش.... من..... این سومیه.
برگشت و نگاه تعجب آمیزی بهم کرد. سرمو پایین انداختم، خجالت میکشیدم تو چشاش نگاه کنم. خیلی زود تعجب نگاهش جاشو به خنده داد.

- یعنی دیروز آمپول نزدی؟ چرا؟! از اونی که جای من اومده بود خجالت میکشیدی؟

اینو با شیطنت خاصی گفت. بدجوری عرق کرده بودم. از خجالت سرمو انداخته بودم پایین و چیزی نمیگفتم.

- حالا که اینطوره جریمه ت اینه که هردوتاشو امروز بزنی

سرخ شده بودم، زبونم بند اومده بود. نمیدونستم چی بگم. زیر لب گفتم چشم. آمپولو ورداشت و شروع به آماده کردنش کردو گفت:

- خوب دیگه، به پشت بخواب، عضلات باسنتو شل کن، شکمتم بده بالا یک کم که شلوارتو بتونم بکشم پایین

این حرفش برق از سرم پروند، دوباره ضربان قلبم رفت بالا.شاید اصلا منظوری نداشت، ولی همه ش دوست داشتم فکر کنم حرفاش با منظوره. هر کاری که گفته بود انجام دادم، شلوارمو این بار حس کردم یک کم بیشتر از همیشه کشید پایین. حالا یه طرف کونم کاملا جلوش لخت بود. پنبه رو که خواست بماله، اول یه دستی به پوست سفید و صاف و شیو شده کونم کشید و بعد پنبه رو مالید. نمیدونستم دیگه این کارشو چی تلقی کنم. مثل روز برام روشن بود که میخواد یه کاری بکنه. آمپولو خیلی سریع زد، این بار به نظرم یک کم درد داشت. سوزنو که کشید بیرون گفت:

- یک کم بمون تا اون یکی رو هم آماده کنم الان بزنم.

میخواستم بگم نه، میخواستم بگم دوست دارم بازم بیام اونجا، آمپول بزنم... اما فکر کردم شاید هیچ وقت دیگه چنین فرصتی پیش نیاد که این همه باهاش تنها باشم. پیش خودم گفتم اگه بیست تا دیگه هم بخوای بزنی میمونم. همون جور به پشت دراز کشیده بودم، جرأت نمیکردم بلند شم. آلتم حسابی دراز شده بود و میترسیدم متوجه بشه، البته اگه تا الان متوجه نشده بود. سرنگو که آماده کرد اومد بالاسرم، شلوارمو گرفت و گفت:

- یک کم شکمتو بده بالا..

نمیدونستم دارم چی کار میکنم، اصال نمی فهمیدم چرا چنین تقاضایی میکنه، فقط هرکاری که میگفت زیر لب چشم میگفتم و انحام میدادم. اون قسمت دیگر شلوار و شرتمو که هنوز بالا بود و طرف دیگر کونمو پوشونده بود هم کشید پایین و گفت:

- چون ممکنه اون طرف درد بگیره این یکی رو این طرف میزنم

شرایطی که توش گیر کرده بودم خیلی جالب بود، به پشت روی تخت دراز کشیده بودم، شلوار و شرتم تقریبا تا زیر رانم پایین کشیده شده بود، کون سفید و شیو کرده ام کاملا معلوم بود و بالا سرم هم یه خانم خوشگل ایستاده بود و تمام این کارهارو اون باهام کرده بود. جرأت نمیکردم سرمو بالا بیارم، زبونم بند اومده بود، اصلا نمی تونستم عکس العملی انجام بدم، من اسیر دست اون بودم، الان میتونست هرکاری دوست داره باهام انجام بده. اما اون داشت کار خودشو میکرد. پنبه آغشته به الکلو مالوند به کونم ، منتظر بودم که سوزن آمپولو هم چند لحظه بعد رو پوستش حس کنم، اما انگار خبری از آمپول نبود.دلم نمیخواست این لحظه ها تموم بشن، یه لحظه سرمو برگردوندم طرفش، آمپول تو یه دستش بود و اون یکی دستش طرف کونم. داشت روش دست میکشید، متوجه شد که دارم نگاهش میکنم، سرشو برگردوند و تو چشام نگاه کرد. نمی تونستم، طاقت نداشتم تو چشاش نگاه کنم، چشمو ازش دزدیدم و به روبروم نگاه کردم، کار دیگری از دستم بر نمیومد.

- تیغ میزنی؟

نمی دونستم چی بگم، جوابی نداشتم که بگم، نفسم در نمیومد.

- بله؟!

- میگم تیغ میزنی؟

و به کونم اشاره کرد. لال شده بودم، چهره و نگاهش بدجوری تو عمق وجودم نفوذ کرده بود، احساس میکردم تو این لحظات فقط دلم میخواد زیر پاهاش باشم. حس عجیبی بود، پوزخندش آزارم نمی داد، حس تحقیر شدن در مقابل چنین خانم زیبایی، اون هم در چنین وضعیتی... احساسی لذت بخش تر از این هم سراغ دارین؟

- چرا فقط کونتو تیغ میزنی؟ سخت نیست؟!

انگار منتظر جواب نبود،پشت سر هم سوال میپرسید... به من و من افتاده بودم.

- چجوری این کارو میکنی؟ تنهایی باید خیلی سخت باشه.

روی «تنهایی» تاکید کرد، به زحمت آب دهنمو قورت دادم، گلوم خشک خشک شده بود. تمام قدرتمو جمع کردم و با صدایی که به زحمت از گلوم در میومد گفتم:

- جلوی آینه وامیستم...

خنده ظریفی کرد.

- همه جاشو میزنی؟ دور سوراخشو هم زدی؟

داشتم آتیش میگرفتم، نمیدونستم چی بگم، یه لحظه نگاهش کردم، دیگه سوزن تو دستش نبود، گذاشته بودش روی میز کنار تخت و با دوتا دستش داشت کونمو میمالید. رفته بودم رو آسمونا که دستاشو از روی کونم برداشت،

- یه لحظه همین جور بمون، الان میام
از اتاق رفت بیرون. من چه ام شده بود؟ داشتم چیکار میکردم؟ چرا بلند نمیشدم برم؟ چرا... دیگه از خودم قدرت تصمیم گیری و عکس العمل هم نداشتم، فقط یادم اومد که ممکنه رکسانا یا سعید تو این فاصله که اونجام بهم زنگ بزنن. گوشیو از جیبم در آوردم و زنگشو خفه کردم و گذاشتم تو جیبم. برگشت، دستکش نازک و سفیدرنگی دستش کرده بود، و جیزایی همراهش بود که درست نمی دونستم چی هستند. نمیدونستم چی تو کلشه. دستاشو برد سمت کمر شلوارم، آروم تو گوشم گفت:

- شکمتو بده بالا

بی اختیار این کارو کردم، شلوارمو کشید پایین تر، شلوار و شورتمو، تا نزدیک زانوهام پایین کشید، مشخص بود که آمپول زدن آخرین کاریه که اون روز روی کونم قرار بود انجام بگیره. دستهای دستکش پوشیدشو روی کونم میکشید و کون نرممو با دستش فشار میداد، احساس خوبی با این کارش بهم دست میداد. دو طرف کونمو گرفت و یک کم از هم باز کرد، انگار میخواست سوراخمو نگاه کنه، هیچ اختیاری از خودم نداشتم، خودمو سپرده بودم دست اون، به روبروم نگاه میکردم و به زحمت جلوی خودمو میگرفتم تا صدای آه و ناله شهوانی از دهنم بیرون نیاد.

- تمیزی دیگه؟!

- بله

اقلا خودم فکر میکردم هستم، صبح حموم رفته بودم و موهای کونم رو هم که فکر میکردم کمی رشد کرده بودن باز زده بودم... منظورشو درست نمی فهمیدم.

- الان معلوم میشه

با انگشت دتبال سوراخ کونم گشت، پداکردنش زیاد سخت نبود، دو تا انگشت شصتشو دو طرفش گذاشت و سوراخو از هم وا کرد، مثل یه بازرس کارکشته داشت همه جاشو وارسی میکرد. من بی اختیار کونمو بالا داده بودم تا راحت تر ببیندش، زیر لب گفت:

- خوبه

و دستاشو از دو طرف سوراخ برداشت. با یکی از دستاش سیلی آرومی که بیشتر به نوازش شبیه بود به یکی از کپل های کونم زد و گفت:

- میتونی یک کم پاهاتو از هم باز کنی و کونتو بدی بالا؟

این که چیزی نبود، تو اون وضعیت هر کار دیگری هم میگفت میکردم. گفتم چشم و کونمو بالا آوردم و پاهامو از هم باز کردم. انگاز از نوازش پوست صاف کونم خوشش اومده بود، داشت روش دست می کشید و یک کمی هم ماساژش میداد. به آلتم نگاه کردم، حالا دیگه راحت میشد دیدش، روکش تخت جاجا شده بود و سرشو گرفته بود، راحت نبودم،دلم میخواست کنارش بزنم، دوست داشتم بمالمش، اما خجالت میکشیدم. متوجه روکش تخت شد، دستشو آروم برد پایین و صافش کرد، اما خیلی مواظب بود که دستش به آلتم نخوره. نا امید شده بودم.. دوباره با انگشتای شصت دو تا دستش سوراخ کونمو باز کرد، بعد یکی از دستاشو برداشت و با انگشتای شصت و اشاره اون یکی دستش، سعی کرد سوراخو باز نگه داره، با اینکه دستکش دستش بود، ناخنهای بلندشو که توی گوشت کونم میرفت حس میکردم. با اون یکی دستش دنبال یه چیزی تو وسایلی میگشت که با خودش آورده بود و روی میز، کنار آمپول گذاشته بود. سرمو برگردونده بودم ببینم میخواد چیکار کنه، دیگه با قضیه کنار اومده بودم، گردنم درد گرفته بود، اما می خواستم همه چیو ببینم...

- نترس، راحت باش، کار خطرناکی باهات نمی خوام بکنم

که یعنی انقدر به گردنت فشار نیار و سرتو راحت بذار رو بالش. کمی گذشت و احساس کردم چیز لزج و خنکی با سوراخ کونم برخورد کرد. حدس زدم باید روغن باشه، داشت رو سوراخ کونمو میمالید و آروم آروم نوک انگشت وسطیشو فرو میکرد تو سوراخ کونم. با اون یکی دستش همچنان دو طرف سوراخو نگه داشته بود..

- خوشت میاد؟

حرف نمیتونستم بزنم، آهی کشیدم که نشون دهنده اوج لذتم بود، نشون دهنده اینکه چقدر در اون لحظات احساس خوشبختی میکردم. زد زیر خنده، بلندترین و زیبا ترین خنده ای که تو این مدت ازش شنیده بودم. انگشتشو بیشتر فرو کرد، فرو میکرد و عقب و جلو میبرد، عرق کرده بودم، این بار نه از خجالت، از شهوت. سرمو رو بالش گذاشته بودم و گردنمو چرخونده بودم به طرفش و داشتم نگاهش میکردم، با جدیت داشت این کارارو میکرد. یه لحظه باز بهم خیره شد، باز هم چشمم تو جشماش افتاد، نگاهش خیلی نافذ بود، سنگ رو هم خورد میکرد، نه.. من تحمل این نگاهو نداشتم. تو یه لحظه آتش گرفتم، احساس کردم هرچی خون توی بدنم بود دوید تو صورتم، چشم شو از چشمهام بر نمیداشت. انگشتاش توی کونم بود و نگاهش روی صورتم، میدونست که چقدر تحقیرآمیزه، انگار میخواست بیشتر اذیتم کنه.. سرمو انداختم پایین، چیزی باقی نمونده بود در درونم که خورد نشده باشه..

- حالا دارم دوتا انگشتمو میکنم توش، میدونم که دوست داری هر چهارتارو بکنم ...

باز هم خندید

- موهای دور و بر سوراختو چه جوری میزنی؟ ایستاده که نمیتونی جلو آینه بزنی، میتونی؟

آرزو میکردم انقدر منو به حرف نکشه، اصلا صدام در نمیومد، نمیتونستم حرف بزنم. ولی اون انگار اینو میدونست و اینجوری میخواست بیشتر اذیتم کنه. دوتا انگشتشو با شدت و سرعت بیشتری تو سوراخ کونم فشار میداد. به نظر میرسید که خودش هم هیجان زده شده باشه. دیگه داشت کم کم دردم میگرفت

- صداتو نمیشنوم، سوال پرسیدما...

نفسمو تو سینه حبس کردم، صدام به زحمت شنیده میشد:

- یه آینه کوچولو دارم، میذارمش زمین و میشینم بالاش، توش نگاه مکنم و موهاشو میزنم.

خنده ش بیشتر شد، همینطور که شدت خنده ش بالا میرفت، ضربات انگشتش هم محکم تر میشد. حس خوبی بود، درد همراه با لذت.

- حالا دارم سومی رو هم میکنم توش. دوست داری یا نه؟ بگو که دوست داری. بگو، زود باش.

- دوست دارم

- چیو دوست داری؟ بگو

با سه انگشتش تقریبا داشت سوراخ کونمو پاره میکرد.

- دوست دارم انگشتتونو بکنین تو کونم، دوست دارم انگشتم بکنین.

- اه، چدر بد گفتی، انگشتم بکنین چیه؟ من الان دارم چی کار میکنم؟

نمی دونستم چی بگم

- دارم آماده ت میکنم. مگه تو کونی نیستی؟

خیس عرق شدم، چی میگفت؟ چی باید جوابشو میدادم؟ لال شده بودم.

- بگو

سه تا انگشتش حالا دیگه راحت میرفت تو کونم و بیرون میومد. انگشتاشو داشت میچرخوند تو سراخ کونم، انگار عزمشو جزم کده بود یه روزه این سوراخ تنگ رو گشاد گشاد کنه.

- مگه با تو نیستم؟ بگو

- چی بگم؟

- مگه کونی نیستی؟ دوست داری کون بدی؟ دوست داری بکننت؟

اینو با غیض خاصی میگفت. یه حس شهوانی. «ک» بکننت رو مشدد تلفظ میکرد و وقتی حرف میزد انگشتاشو با شدت بیشتری تو کونم میچرخوند و عقب جلو میکرد.

- آره یا نه؟

تقریبا فریاد میزد.

- بله، دوست دارم.

- پس کونی هستی؟

- بله

- بگو، بگو چی هستی؟

- ....

- نمیشنوم

- کونی

- خوبه، بگو چی هستی و الان من دارم باهات چی کار میکنم؟

- من کونی هستم، دوست دارم کون بدم، دوست دارم دیگران منو بکنن. شما دارین منو واسه این کارا آماده میکنین.

- تا حالا به کسی دادی؟

انگشتاشو آورد بیرون و تو سوراخ کونمو که حالا بازتر از قبل شده بود نگاه کرد. دو طرف سوراخمو با دو تا دستش گرفت و تا میتونست کشید، اشکم داشت در میومد.

- چرا حرف نمیزنی؟ گفتم تا حالا به کسی کون دادی؟

- نه

- دروغ که نمیگی؟

- ... نه!

- معلومه، سوراخت خیلی تنگه. خودتو شل کن، کونتم بده بیشتر بالا.

هرکاری که میگفت قبل از اینکه حرفش تموم بشه انجام میدادم. حتی اگه میگفت کف اتاقو براش بلیسم هم بی درنگ براش این کارو میکردم. توی اون لحظات، من هیچ اختیاری ازخودم نداشتم. دوست داشتم دستمو بیارم پایین و کیرمو بمالم، اما میترسیدم، نمیدونستم اگه این کارو بکنم چی کار باهام میکنه. اونم که اصلا با هیچ جایی از بدنم غیر از کونم کاری نداشت. فقط با اون ور میرفت و حالا دیگه هر چهار تا انگشتشو تو سراخ کونم انداخته بود. خودم قبلا یه بار این کارو کرده بودم و میدونستم اگه آروم آروم انجامش بدم زیاد درد نداره. اما اون انگار حرفه ای تر از این حرفا بود، اصلا درد نداشتم. فقط از شدت شهوت ناله میکردم. من ناله میکردم و اون میخندید، البته نه همیشه، کلا تو کارش خیلی جدی بود. چهارتا انگشتشو با هم دیگه نمیتونست زیاد تو سوراخم بکنه، همون سر سوراخو باز کزده بود و انگار سعی میگرد تا جایی که میتونه بیشتر دهنه سوراخمو باز کنه. دلم میخواست اینکارش تا ابد ادامه داشته باشه و هیچوقت متوقف نشه، اما اینجوری نبود، بعد از مدت کوتاهی دست از کار کشید و انگشتاشو از سوراخ کونم آورد بیرون، یه لحظه احساس کردم که توی دلم خالی شده، وقتی میکشید بیرون انگشتاشو احساس راحتی و در عین حال غلغلک خاصی بهم دست میداد! انگشتای دستشو برد سمت دماغش و بو کرد.

- پیففففففففففف... بو کن ببین کونت دستکشمو چقدر کثیف کرده. که گفتی تمیزی، آره؟

دستشو گرفت سمت دماغم اما مواظب بود که با صورتم برخورد نکنه. بعد از دستش درآورد و انداختشون تو سطل آشغال و یه جفت دستکش دیگه برداشت و دستش کرد. این نشون میداد که هنوز باهام کار داره، خوشحال شدم. دیگه اصلا احساس مریضی نمیکردم، هیچ کدوم از اون قرصها و آمپولها حالمو خوب نکرده بودند، این خانم کریمی بود که با کارای امروزش و با دستهای معجزه گرش، حسابی حالمو جا آورده بود. من البته هم چنان میترسیدم، از عاقبت اتفاقاتی که امروز به وقوع پیوسته بود و ممکن بود زندگیمو برای همیشه دستخوش تغییر بکنه. نیم ساعتی بود که داشت با کونم ور میرفت. ولی حالا دیگه دستاش رو کونم نبود، نگاهش کردم، داشت تو وسایلش دنبال چیزی میگشت، بلندش که کرد یه لحظه وحشت تمام وجودمو گرفت. یه سرنگ خیلی بزرگ بود، یا یه چیزی مثل سرنگ. یه محفظه شیشه ای بزرگ داشت که توش آب یا یه مایعی مثل آب بود که از یه ظرف شیشه ای کشید توش. سرش مثل یه نازل بود که مایع تو محفظه احتمالا از اون نازل با فشار متعادلی که الته بستگی به فشار سر سرنگ و دست کسی که فشارش میداد داشت، میریخت بیرون. ترسیده بودم، نمیدونستم میخواست چیکار کنه. زیر چشمی نگاهم کرد، وحشتو که تو نگاهم دید زد زیر خنده و آروم در گوشم گفت:

- نگران نباش، خطرناک نیست، نمیحوام بکشمت، فقط میخوام بیشتر آماده ت کنم.
رفت پشت سرم و دوباره ازم خواست کونمو بدم بالا و پاهامو از هم باز کنم. نمی دونستم میخواد چی کار کنه، ترجیح دادم خودمو بسپارم به دستش، کار دیگری هم ازم بر نمی اومد! سرنگو برد سمت سوراخ کونم و سرشو اروم فشار داد تو، جریان مایعی رو توی کونم احساس کردم. حس میکردم شکمم داره از یه چیز سردی پر میشه، حسش میکردم. تمامشو خالی کرد تو کونم. کم کم ترس برم داشته بود، آلتم به طرز غیر عادی ای بزرگ شده بود، کمتر پیش میومد اینجوری بلند بشه، تجربه جالبی داشت میشد.

ادامه در پست بعد
     
#68 | Posted: 7 Jul 2017 15:19
- سعی کن تو روده ت نگهش داری، واسه شستشو لازمه، اینجوری دیگه دستکشهامم حروم نمیشن!

داشتم نگاهش میکردم، لبخند معناداری بهم زد. برام سخت بود که بتونم تو شکمم نگهش دارم، دلم میخواست همه شو بریزم بیرون، ولی از طرفی میدونستم که اگه این کارو بکنم همه جا کثیف میشه و خانم کریمی هم دستور داده بود بیرون نریزمش. البته گفته بود سعی کنم، ولی من خودم دوست داشتم فکر کنم بهم دستور داده. میخواستم تمام توانمو جمع کنم و نذارم چیزی بیرون بریزه، ولی..... خدای من، نه....یکی دیگه، میخواست دومی رو هم خالی کنه تو کونم. نگاه پرسش آمیزمو که دید گفت:

- حواست باشه اگه یه قطرشم بریزه رو تخت یا زمین، باید انقدر بلیسیش تا تمیز شه.

بلیسمش! این اولین باری بود که همچین چیزی میگفت، حرفش حس شهوانیمو تقویت کرده بود. اما فکر لیسیدن اون چیزایی که ممکن بود از روده ام بریزه بیرون باعث میشد تمام تلاشمو برای بیرون نریختنش انجام بدم! دومی هم که خالی شد احساس کردم شکمم کمی ورم کرده، سرمایی که تو شکمم بود بهم حس عجیب و دیوونه کننده ای میداد. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم، دلم میخواست هرچه زودتر خالیش کنم. تمام ماهیچه های کونمو سفت کرده بودم، با التماس نگاهش میکردم که اجازه بده.... ولی اون بی خیال، سومی رو هم پرکرده بود و با لبخند شیطنت آمیزی نگاهم میکرد. اشک داشت از چشمام سرازیر میشد، دلم میخواست التماسش کنم، ولی دیگه هیچ توانی تو بدنم نمونده بود، حتی نمیتونستم حرف بزنم، نفس کشیدن هم برام سخت شده بود. میترسیدم اگه نفس عمیق بکشم، کنترلمو از دست بدم و همه رو بریزم بیرون. نگاه ملتمسانه منو که دبد گفت:

- چیه؟ تازه باید این یکی رو هم تحمل کنی.

حتی نمیتونستم جلوی اشک هایی که داشت از چشام سرازیر میشد و بگیرم، واقعا داشتم اشک میریختم.

- تو رو خدا.....

- تو رو خدا چی؟

- بذارین.... آه.....

- تو رو خدا بذارم چی؟ حرف بزن

- خالیش...... کنم..... آه ه ه ه ه

- باید التماس کنی، التماس کن

دوست داشتم این کارو بکنم، اما واقعا دیگه نمیتونستم حرف بزنم.

- زود باش، التماس کن

- التماس........ آه ه ه ه ه ه ه .... ال.........

نمی تونستم، تمام تمرکزم رو این بود که چیزی نریزه بیرون، اگه یک کلمه دیگه حرف میزدم همه چی میریخت بیرون. خندید، داشت لذت میبرد، از خنده ش معلوم بود، از زاری و ذلتم داشت لذت میبرد. ولی میدونست که بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم. یه تشت آورد و رو تخت گذاشت، کمرمو گرفت و از رو تخت بلندم کرد، به حالت نشسته، جوری که دو تا پام دو طرف تشت قرار گرفته بود. شکمم حسابی باد کرده بود،باورم نمی شد که این منم. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم، بی اختیار خودمو خالی کردم، مایعی که تو روده م بود با شدت ریخت تو تشت و قطراتی هم ازش به اطراف پخش شد و پاهام و روکش تخت رو هم کمی خیس کرد. احساس دلپیچه داشتم، آلتم به دراز ترین حدی که تا حالا دیده بودم رسیده بود. از اینکه میدیدم خانم کریمی جلوم ایستاده و داره نگاهم میکنه و من با پایین تنه لخت جلوش نشستم بدجوری خجالت زده ام میکرد. چیزی نگفت، فقط بعد از اینکه تمام مایعاتی که تو روده م بود رو ریختم تو تشت، اونو برداشت و برد از اتاق بیرون. یه تشت، پر از آب کثیف. باز هم به پشت تو همون حالتی که قبلا بودم دراز کشیدم. فقط فرقش این بود که دیگه مجبور نبودم کونمو بدم بالا و پاهامو از هم باز کنم. داشتم از حال میرفتم، یک کمی هم درد داشتم. جند دقیقه ای گذاشت به همون حال گمونم و بعدش با صدایی آروم گفت:

- هروقت تونستی بلند شو لباساتو بپوش بیا بیرون من تو اتاق انتظارم
با وجود تموم اون بلاهایی که سرم اومده بود دلم نمیخواست تموم بشه. میخواستم باز هم ادامه داشته باشه، اما انگار دیگه کاری نمونده بود که باهام انجام بده. چند دقیقه ای همونجور دراز کشیدم و بعد آروم لباسمو پوشیدم و از جا بلند شدم و رفتم بیرون. هنوز هم کمی درد داشتم و حالا که ایستاده بودم احساس میکردم کونم بیشتر درد میکنه. روی میز کنار تخت، آمپولی رو که قرار بود بزنه بهم دیدم. همچنان استفاده نشده اونجا مونده بود. برش داشتم و رفتم از اتاق بیرون. خانم کریمی پشت میز نشسته بود و داشت چیزی مینوشت. آمپولو که تو دستم دید خندید و گفت:

- انقدر مشغول کارای دیگه شدیم که اصل کار یادمون رفت!

و سوزنو از دستم گرفت. من هم لبخندی زدم و روی صندلی نشستم.

- فردا بیا این آمپول آخری رو هم برات بزنم. از این به بعد هم هر وقت خواستی کون بدی، بیا اینجا خودم آمادت کنم.

تو چشام داشت نگاه میکرد وقتی که این حرفا رو میزد. کیرم باز شروع کرده بود به بلند شدن، قیافه م تو اون لحظه خیلی مضحک بود. سرمو انداختم پایین و زیر لب و به آرامی گفتم :

- چشم

- ویزیت امروزتم شد ده هزار تومن. داری الان؟

دست کرد توی جیبم، فقط شش هزار تومن همرام بود، اومده بودم فقط آمپول بزنم و برم، فکر نمیکردم بیشتر از این احتیاج داشته باشم.

- اشکالی نداره، فردا که اومدی واسه آمپول، بیار با خودت....

یه جوری گفت که انگار مطمئن بود فردا یا هروقت دیگری هم که بگه حتما میام... و مگه غیر از این بود؟!
یه کاغذ از رو میزش برداشت و به طرفم دراز کرد، با یه خودکار.

- تا یادم نرفته، شماره موبایلتو با مشخصات دقیقت اینجا بنویس، آدرس خونه فراموش نشه، اگه درس هم میخونی بنویس کجا و چه رشته ای، همه ش رو هم درست بنویس لطفا!

و این جمله آخریو با تأکید خاصی گفت. میدونستم که ممکنه بعدا، شاید خیلی زود از کاری که کردم پشیمون بشم، اما تو اون لحظه تنها چیزی که بهش فکر میکردم اطاعت از خانم کریمی بود. وقتی داشتم آدرس خونه و رشته و دانشگاهمو می نوشتم دوباره تو دلم آشوبی شده بود و آلتم داشت باز دراز میشد. اشتباه بود، میدونستم، نباید این کارو میکردم، ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم، دستام داشتن میلرزیدن، خودکارو خوب نمیتونستم تو دستام بگیرم، خیلی بد خط شده بود. ولی همه رو درست نوشته بودم، اسم و فامیلمو که از قبل داشت، از تو دفترچه م، جز اونها، شماره موبایل، آدرس خونه، شماره تلفن خونه، رشته تحصیلی، دانشگاهی که توش درس میخوندم و آدرس ایمیلمو هم نوشتم. کاغذو که بهش دادم یه نگاهی بهش انداخت و با لیخند نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت:

- خوبه!

و کاغذو تا کرد و گذاشت تو کیفش. مشخص بود که این اطلاعاتو برای پرونده پزشکیم نمیخواد....
ازش تشکر کردم و به سمت در رفتم که از مطب خارج بشم. وقتی داشتم میرفتم بیرون از ساختمون، گوشیو از جیبم در آوردم و زنگشو فعال کردم، همین طور که داشتم قدم میزدم سمت خونه، به تمام این دو سه روزی فکرمیکردم که شاید مسیر زندگیمو کاملاتغییر بده، هنوز هم هیجان زده بودم. عرق روی تنم نشسته بود. تلفنم زنگ خورد، شماره رو نمیشناختم، ممکن بود سعید باشه، دیگه نمیدونستم باید چی جوابشو بدم. تو اون لحظه خیلی آمادگیشو نداشتم که باهاش صحبت کنم، نمی دونستم جواب بدم یا نه. ترسیدم ممکنه با جواب ندادن همه پلها ی رابطه رو خراب کنم، باید باهاش حرف میزدم، نمیتونستم یه دفعه بزنم زیر همه چیز. خودمم هنوز درست نمیدونستم با اتفاقاتی که برام افتاده بود هنوز میخوام باهاش باشم یا نه.... ته دلم میخواستم. گوشیو برداشتم، آروم گفتم:

- الو؟

- ......

- بفرمایید، الو؟!

- سلام، خواستم بگم دفترچه تو یادت رفت ببری، فردا که واسه آمپول میای بهت میدم ببریش، راستی، امروز هم خوش بگذره!

خندید.....
میدونستم که اینا همه ش بهانه بوده که مطمئن بشه شمارمو درست بهش دادم.... ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم. دلم نمی خواست برم خونه، راهمو کج کردم و به سمت پارکی که همون نزدیکی ها بود رفتم. میخواستم یک کم بشینم و فکر کنم. به خیلی چیزا... به خودم، به سعید و قرارهایی که باهاش گذاشته بودم و حالا دیگه مطمئن نبودم باز هم میخوام ادامه ش بدم یا نه.... به خانم کریمی و اطلاعاتی که بهش داده بودم و حالا تو رابطه با اون خیلی بیشتر از رابطه با سعید پیش رفته بودم.... و به رکسانا... اون از هیچ چیز خبر نداشت و انقدر هم بهم اعتماد داشت که حتی اگه همه این چیزا رو میفهمید هم نمیتونست باورشون کنه... به اون بیشتر از بقیه تو اون لحظه احتیاج داشتم، نگران بودم، میترسیدم و همیشه تو این لحظات احساس میکردم اونه که میتونه تکیه گاهم باشه، دلم میخواست باهاش تماس بگیرم، اما ازش خجالت میکشیدم، احساس گناه میکردم... بارها شده بود که به خودم قول داده بودم از همه این کارا به خاطر اون دست بکشم، بذارمشون کنار، اما هروقت دوباره یه چیزی می کشوندم به سمتشون... گیج بودم... روی یکی از نیمکتهای پارک نشسته بودم و به همه این چیزا فکر میکردم....
تلفنم دوباره زنگ خورد، شماره شو نگاه کردم، از یه تلفن عمومی بود... میتونست سعید باشه، چی کار باید میکردم؟
ضربان قلبم دوباره بالا رفته بود، خون تو صورتم دویده بود، آلتم باز داشت بلند میشد.... گوشیو برداشتم و آروم و با صدایی لرزان گفتم:

- الو؟!



پایان
     
#69 | Posted: 8 Oct 2017 01:20 | Edited By: sinaslaveer
اسم کامران 31 ساله و مجرد هستم قدم حول و حوش 180 و وزنم 75 کیلو تو یه شرکت خصوصی کار میکنم و از کارم راضی ام تنها مشکلم سر کار یه همکار زنم ،خانم حیدری بود.حیدری یه زن 40 سال با قد کوتاه و هیکلی چاق و درشت بود که خیلی خوش قیافه نبود در واقع قیافه معمولی با یه عینکی که همیشه رو چشمش بود در ضمن همیشه هم چادر تنش سرش بود.از روزی که من رفتم سد کار ما با هم مشکل داشتیم و از همدیگه خوشمون نمی اومد اوضاع زمانی برتر شد که قرار شد تو با بازنشست شدن رئیس بخش ما یه نفر از بین ما دوتا جاش پر کنه خانم حیدری جون از من سابقش بیشتر بود تواقع داشت اون رئیس بخش بشه ولی از هیئت مدیر من رئیس بخش کرد . از یه طرف بخاطر پیشرفت شغلیم خوشحال بودم از طرف که تونسته بودم حال اون بگیرم برای بود زیر دست من باشه تو کونم عروسی بود.از روزی که من پست بدست آورده بودم رابطه ما دوتا برتر بدتر میشد من هر روز بیشتر اذیتش میکردم اون هر روز عصبانی تر .یه روز تصمیم بخاطر یه اشتباه کوچیک اداری خیلی سرش داد بیداد کردم یهو بهم گفت دهنت میبندی یا برات ببندم بچه خوشگل!از حرفش کلی جا خوردم عادت نداشتم چنین حرفی بشنوم اونم بخصوص از دهن یه زن بهش گفتم چی گفتی؟اونم که یه در حالی عصبانی بود جوابم داد همون که شنیدی بچه خوشگل. حسابی عصبانی شدم اگه خودم کنترل نمیکردم حتمآ محکم میزدم تو گوشش ولی جلو خودم گرفتم و گفتم شانس آوردی که زنی مگرنه خوب ادبت میکردم اونم این که شنید زد زیر خنده و گفت تو؟تو بچه خوشگل میخوای منو ادب کنی؟هاهاها میخوام ببینم اگه زن نبودم چیکار میکردی؟ گفتم واقعا؟ خانم آره بچه سوسول!گفتم اگه راست میگی شب بیا به این آدرس که بهت میادم تا نشونت بدم اونم سریع قبول کرد.آدرس باغ یکی از دوستام که چند روز رفت مسافرت و دست من باغش بود بهش دادم گفتم امشب منتظرتم زنیکه اونم در حالی که پوزخند زده بود گفت حتما میام.بقیه روز همش به اتفاق بین خودم و خانوم حیدری فکر میکردم که اگه شب بیاد چی میشه و باهاش چیکار کنم تصمیم گرفتم اگه اومد یه خورده اذیتش کنم بعدش بزارمش بره البته فکر میکردم احتمال اومدنش خیلی کم.تا اینکه غروب شد رفتم سمت باغ.بعد گذشت چند ساعتی که تو باغ بودم مطمئن شدم که نمیاد داشتم آماده میشدم که برم که بعد صدای بوق ماشین میاد رفتم در باز کردم ،دیدم خودش .ماشین شو پارک کرد اومد سمت من در حالی که تیپ همیشگیش یه مانتو طلایی ساده با شلوار پارچی ، جوراب نازک و کفش ساده پوش بود به همراه چادر مشکی ،گفت اگه الان به پام بیفتی و پام ببوسی و بگی غلط کردم کاری باهات ندارم داد میکنم منم تا اینا رو شنیدم زدم زیر خنده و گفتم تویی که قرار پا من ببوسی امشب گفت بهش بریم داخل تا نشونت بدم .از خودم مطمئن بودم که حریف یه زن میشم رفتیم داخل اتاق ،همون لحظه ایی که دارد شدیم تا برگشتم نگهش کنم چنان سیلی بهم زد که پهن زمین شدم دستش خیلی سنگین بود حسبابی دردم گرفت تو شوک بودم .دیدم داره چادرش درمیاره.سریع از جام بلند شدم و در حالی که میگفتم من میزنی جنده بهش حمله ور شدم .با دو دست گرفتمش هلش دادم سمت دیوار طوری که پشتش به دیوار داشت نزدیک میشد ولی هرچی بیشتر زور میزدم احساس میکردم تکون نمیخوره نگاش کردم دیدم داره میخنده !خشکم زده بود خیلی بدن قوی داشت یهو دستام که او شونش بود با دستاش گرفت و شروع کرد به فشار دادنشون بدطوری احساس درد میکردم با یه حرکت جامون عوض شد منو چسبوند به دیوار یه مشت سنگین زد تو شکمم طوری که داد بلندی زدم بعدش با دو دست گردنم گرفت به سمت بالا فشار داد احساس خفگی میکردم که فهمیدم پاهام دیگه رو زمین نیست من از جام بلند کرده.داشتم خفه میشدم که ولم کرد افتادم زمین داشتم سرفه میکردم که با مشت و لگد افتاد به جونم .خانم حیدری در حالی که داشت من میزد بلند میگفت میخواستی من ادب کنی بچه کونی ؟ها؟یه کونی ازت پاره کنم تا یه هفته گشاد گشاد راه بری جنده.بعد اینکه حسابی کتکم زد و نای بلند نشدن نداشتم ولم کرد .رفت نشست رو مبل و داد زد هی سگ نجس بیا اینجا. منم که حسابی ترسیده بودم خودمم سینه خیر رسوندم بهش از سر جاش بلند شد و در حالی که داشت مانتوش درمیورد میگفت امشب تازه شروع شده بدبخت .مانتوش که درورد و با تاپ و شلوار شد تازه فهمیدم چه غلطی کردم !خانوم حیدری یه هیکل درشت عضلانی داشت عین ورزشکار پرورش اندام. یه نگاه پایین انداخت و می‌خندید و میگفت بدبخت نمیدونستی من عاشق بدنسازی ام و تو خونه فقط وزنه میزنم؟این چادر هم فقط واسه پنهنون کردن این عضلاته.محو تماشای هیکلش شده بودم که با پا زد تو صورتم و گفت ببوسش. منم سریع شروع کردم بوسیدن پاهاش تو جوراب های نازک مشکی. حسابی پاشو میبوسیدم از نوک انگشتاش تا ساق پاشو یهو پاشو کرد تو دهنم گفت لیسش بزن کونی.منم همنطوری که دستور داد به لیسیدن مشغول شدم پاهاش تا جایی که ما بود میکرد تو حلق من .حالم بد میشد وقتی تا ته فرو میکرد تو حلقم. بعد چند دقیقه بوسیدن و لیسیدن پاهش گفت بسه ،سرت بیار بالا و دهنت باز کن .دهنم که باز کردم یه تف غلیظ انداخت تو دهنم گفت قورتش بده منم از ترسم سریع قورتش دام حیدری بلند شد با منم به انگشتش اشاره کرد بلندشم .گفت سریع لخت شو توله پیرهن شلوار که درآوردم گفت شورتم دربیار تا اومد بگم اما یکی محکم زد تو گوشم و گفت وقتی من دستور میدم دیگه اما نداره . شرت که درآوردم گفت برگرد ،وقتی هم پشت بهش بود شروع کرد به نوازش کردن کونم ازش تعریف میکرد!آخر سر هم با دستش یکی محکم زد در کونم و گفت همینجا وایسا الان میام.رفت سمت کیفش شروع کرد به دراوردن لباسش اول تاپش دراورد بعد شلوارش فقط یه دست شورت و سوتین مشکی تنش بود .عجب رون های درشت و عظلانی داشت .خانم حیدری تو کیفش دنبال چیزی میگشت وقتی که پیداش کرد از ترس و شک خشکم زد.یه دیلدو بزرگ مشکی کمری بود تو دستاش و اون بستش به کمرش اومد سمت من .وقتی فهمیدم میخواد چه بلایی سرم بیار شروع کردم به التماس:غلط کردم خانم حیدری ،گه خوردم ،بزار پاتو ببوسم و افتادم به پاش و شروع کردم به بوسیدن اونم داشت میخندید از روی تمسخر گفت اونموقع که بچه پر رو بازی در میوردی برام باید فکر الان میکردی،الان عین جنده جرت بدم تا آدم بشی بخورش جنده .من بی توجه به حرفاش فقط داشتم پاش میبوسیدم که با دستش موهام گرفت و سرم نزدیک دیلدو کرد گفت مگه با تو نیستم کونی؟میخوریش یا بروز بکنمش تو حلقت!منم از ترس شروع کردم به ساک زدن کیر مصنوعیش.موهام گرفته بود سرم عقب و جلو میکرد و کیرش تا ته میکرد تو حلقم . بعد از اینکه حدود ده دقیقه خوب براش ساک زدم گفت گفت بسه و به حالت سگی بشین که میخوام کونت جر بدم. منم به حالت سگی نشستم که خانوم حیدری اومد پشتم دستی کشید به اونم گفت از این به بعد این اون مال منه و تو جنده من میشی دیلدو یه دفعه ایی کرد کونم و شروع کرد به تلمبه زدن. از شدت صدام درنیومد فقط اشکم سرازیر شد با قدرت هرچه تمام داشت تلمبه میزد و میگفت دارم میگامت کامران کونی، شدی جنده من.اون شب خانم حیدری دوباره دیگه من گایید با دیلدو و غرورم رو به باد داد .از اون بعد رابطه ما دوتا عوض شد منو مجبورم کرد که بهش بگم ارباب ،تو شرکت موقعی که تنها میشدیم جلوش سجده میکردم و پاهاش میبوسیدم،بعضی مواقع هم مجبور بودم شرت زنونه بپوشم تا بعد کار من با کیر مصنوعیش بکنه تو خونه ام.در کل همنطوری که خودش گفت من تبدیل کرد به جنده اش!
     
     
#70 | Posted: 7 Dec 2017 16:37
فتیش با عروسم

(کپی شده از یک سا یت)

سلام من مهین هستم 45 سالمه.من زود ازدواج کردم و صاحب یه پسر شدم.
سال قبل پسرم توی 23 سالگی عاشق یه دختر 22 شد و باهاش ازدواج کرد.اسمش آرزو بود.دختری خیلی خوبی بود و خیلی با ادب و خانواده دوست بود.و از همون اول هم با من جور شده بود و عین دوتا دوست صمیمی باهم بودیم.بریم سر اصل ماجرا
همون طور که میدونید یه عده ای هستند که عاشق پا و پا پرستی ان.حس فتیش به پا دارن و این چیزی نیست که دست خود ادم باشه.
پاهای من سایزشون 40 هست و استخوانی و کشیده هستند و همیشه هم لاک مشکی میزنم درست برعکس پاهای عروسم آرزو که پاهاش تپل و گوشتی هستند به نظرم سایز پاهای اون هم 39 یا 38 هست.
وسط های تابستون بود که پسرم و شوهرم مجبور شدند به خاطر کارشون تو شرکت به ترکیه برن.منم به خاطر اینکه ارزو تنها نمونه بهش گفتم بیاد خونه ما.
چند وقتی میشد که احساس میکردم ارزو به پاهای من زیر چشمی نگاه میکنه.اون روزم وقتی اومد بعضی وقتا متوجه شدم که داشت به پاهام پنهونی نگاه میکرد.خلاصه شب شد و بعد از شام نشستیم حرف زدن. تصمیم گرفتیم که صبح برای ورزش بریم پارک پشت کوچه ما که همیشه خلوت خلوت بود.خلاصه خابیدیم و صبح ساعت 8/30 یا 9 بود که حاضر و اماده رفتیم پارک.من اسنیکر های مشکیم رو با جوراب مچی پوشیده بودم و ارزو هم کفش کالج هاش رو بدون جوراب پوشیده بود.رسیدیم پارک حدود یک ساعت ورزش کردیم و دویدیم.خیس عرق شده شده بودیم هر دومون ولی واقعا ورزش مفیدی شده بود برامون.برگشتیم خونه هر دومون همونجوری روی مبل ولو شده بودیم.اسنیکر هام رو که در اوردم بوی عرق پاهام بلند شد.ولی حوصله بلند شدن نداشتم . جوراب هام رو در اوردم و پاهام رو روی میز دراز کردم.یه اهی کشیدم و گفتم پاهام ترکید از دویدن.ارزو یه لبخندی زد و گفت مامان مهین جون اجازه بدین ماساژشون بدم تا خستگیتون در بره و حرفش تموم نشده نشست کنار پاهام و تو دستش گرفت.بهش گفتم نه عزیزم زحمت نکش الان میرم یه دوش میگیرم خوب میشه.گفت ای بابا عزیزم چه زحمتی اخه و شروع کرد به مالش دادن کف پام.و گفت ریلکس کنید خودتون رو.منم خودمو شل تر کردم و اروم چشامو بستم.یخورده که گذشت احساس کردم که نفس کشیدن ارزو داره محکم تر میشه انگار که چیزی رو بو میکنه.منم احساس کردم که بوی پاهامن.گفتم ارزو جون خیلی ببخشید. پاهام تو کفش عرق کرده و بو میدنواگه اذیت میشی بیا اینور.گفت نه مامان مهین من اصلا اذیت نمیشم بعد با خنده گفت اصلا پاهای شما بوشون هم قشنگه.منم خندیدمو گفتم مرسی عزیزم.گفت مامان مهین پاهاتون خیلی خوردنیه واقعا.منم با خنده گفتم خوردنی رو باید خورد دیگه.اونم گفت چشم عزیزم.از کف پام یه بوس خیلی محکم زد.خیلی خجالت کشیدم پامو کشیدمو بغلش کردم گفتم قربونت بشم مرسی.هر دو کف پاهام رو گرفت و ارود بالا و صورتشو تو پاهام دفن کرد و محکم بو کشید و بوسید.راستش این حرکت رو قبلا تو اینترنت دیده بودم و یخورده با فتیش اشنایی داشتم اما باورم نمیشد ارزو داشت این کار رو میکرد.پاهامو کشیدمو گفتم چیکار میکنی دختر؟گفت مامان جون شما ریلکس کنید خودتون رو میخام کاملا خستگی رو از پاهای خوشگلتون در کنم.قول میدم شما هم حال کنین با این حرکت.راستش منم بدم نمیومد یکی پاهامو ببوسه ولی خب خجالت کشیدم ازش.گفتم لازم نیست عزیزم من ازت خجالت میکشم بوی پاهام خیلی بدن.گفت تورو خدا شما اجازه بدین قول میدم که لذت ببرین.چیزی نگفتم دیگه پاهامو گرفت و گذاشت رو میز و زبونش رو دراورد از پاشنه تا انگشتام کشید.واقعا خیلی کیف داد ولی باز هم یخورده خجالت میکشیدم ازش به همین خاطر هم دستامو گذاشتم بودم تو صورتم.آرزو جون کف پاهامو میلیسید و میبوسی.با انگشتام که میرسید دونه دونه انگشتامو میک میزد و وسط انگشتامو با زبونش تمیز میکرد.کف پاهام خیس خیس شده بودن.تموم خستگی ازشون در رفته بود واقعا داشتم کیف میکردم.اومد روی پام این بار روی پام رو میلیسید خیس کرد و باز هم اروم ماساژ داد.هنوز کالج های بدون جورابش رو از پاش در نیاورده بود.راستش پاهای اونم قشنگ بودن.دوس داشتم منم یه بار حس فتیش رو تجربه کنم دوس داشتم لذتی رو که اون داره حس میکنه رو منم حس کنم.به همین خاطر پاهامو کشیدم اینور دستاشو گرفتم و بلندش کردم و گفتم ارزو جون بیا بشین کنارم.اومد نشست کنارم.سرش رو پایین انداخته بود.تا نشست روی مبل کنارم من همون جا کنارش روی زمین چارزانو نشستم و پاهاشو بلند کردم و رو میز گذاشتم.با تعجب پرسید:مامان مهین چیکار میکنید؟؟گفتم حالا نوبت منه که خستگی پاهاتو در بیارم.سرخ سرخ شد پاهاشو کشید و گفت این کار وظبفه منه فقط.شما تاج سر مایی.من باید اینکار رو براتون بکنم فقط.گفتم عزیزم تعارف نداریم که بشین کارت دارم.بازم پاهاشو گرفتم و رو میز گذاشتم.از صورتش معلوم بود هم شرمنده بود هم بدجوری خجالت زده.اروم کالج های خوشکلش رو از پاش در اوردم.وااای چه پاهای خوشگلی بود.یخورده نم بود و سرخ رنگ شده بود.یه بوی خیلی ملایم و خوبی هم داشت میداد.اون یکی پاش رو هم برهنه کردم و روی میز گذاشتم.با یه لبخند بهش گفتم عزیزم معلومه که پاهات گرم و خوشمزه هستناا.و یه بوس ریز از نوک انگشت شصتش کردم.دستاشو گذاشت رو صورتش.این بار از انگشت دومش یه بوس کردم و انگشت سوم رو بوسیدم و رسیدم انگشت کوچیکش.اروم کردم تو دهنم و میک زدم.بعدش رفتم روی پاش روی پاش رو بوسیدم بعدش زبونم رو دراوردم و کشیدم روی پاش.هنوز دستاش رو صورتش بود.زبونم که از ساق پاش تا کنار انگشتاش رسید با دستم انگشتاشو فاصله دادم و زبونم رو لای انگشتاش کشیدم.پاهاش خیلی خوب بودن هم گرم هم خوشمزه.معلوم بود شهوت هر دومون بالا رفته چون دیگه با یه دستش داشت کسش رو میمالید.رفتم سراغ کف پاش با بوس شروع کردم هر دو پاش رو کنار هم جلوی صورتم گرفتم و مثل خودش صورتم رو تو پاهاش دفن کردم.لیسیدمو لیسیدم.مزش هیچ وقت یادم نمیره.خیلی خوب بود.منم واقعا داشتم لذت میبردم.یه لحظه چشمم به کالج های افتاده کنار میز افتاد همون جوری که پاهاشو میلیسیدم برداشتم و نزدیک صورتم کردم و سرم و برگردوندم و بردم توی کفش.هم کفی کفش رو میلیسیدم و هم بو میکردم.ارزو که این صحنه رو دید پرید و بغلم کرد و گفت وااااای مامانجون.قربونتون بشم من.منم بغلش کردم و گفتم از این لحظه به بعد تو عشق خودمی همون جوری که شوهرم رو دوس دارم تو رو هم عاشقانه دوس دارم.انصافا از ته دل میگفتم واقعا عاشقش شده بودم.اونم گفت به خدا منم همین طور.هم دیگرو بغل کردیم.یواشکی در گوشش گفتم میخای یه حموم دونفره بریم؟یه لبخندی زد و گفت هر چی شما بگین عشقم.رفتیم جلوی در حموم.لباساش رو در اوردم و لباسام رو در اورد.رفتیم تو معلوم بود یخورده خجالت زده بود از اینکه لخت لخت جلوم وایساده ولی بعد از چند دقیقه خجالتش هم ریخت.اون روز تو حموم یه لزبین عاشقانه هم کردیم.هر دو همدیگر رو ارضا کردیم و اومدیم بیرون.خشک کردیمو لباس پوشیدم.رفتم رو مبل نشستم اومد کنارم نشست و اروم بغلم کرد.گفت عشقم عاشقتم.منم از لباش بوسیدم.یه فیلم باز کردیمو تو بغل هم دیدیم.از اون روز به بعد ما دوتا واقعا عاشق هم هستیموعلاوه بر اینکه شوهرامون ارضامون میکنن بعضی وقتا هم ما همدیگرو ارضا میکنیم.اس ام اس های عاشقونه بهم میزنیم و از باهم بودن خوش میگذرونیم.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
مرسی که این خاطره ما رو هم خوندین.
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / (Fetish Stories) داستان های فتیش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites