تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات نیما جاویدان

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 21 Jun 2011 19:32
قسمت بیستم

هاج و واج مونده بودم . از کی بپرسم که شماها از کجا همدیگه رو می شناسید . اصلا یادم رفته بود سلام و علیک کنم . مامانم صدام زد :
- نیما چرا مثل میخ وایسادی . نمی خوای یه سلام کنی ؟
-- سر به سرش نذارید تو رو خدا . این آقا نیمای شما به منو مامانم که میر سه یه خورده خجالتی می شه .
- مگه شما همدیگرو می شناسید ؟
-- بله . تصادفا ازشون خرید کردیم .
- خوب شیرین جون خیلی خوشحال شدم از زیارتت . آدرسمونو بنویس بیا یه سری بزن بابا .
--- قربونت برم زهره خانم . منم خیلی دلم هواتو کرده بود . ولی آدرستو نداشتم که . حالا بگو بنویسم . مهسا مامان اون خودکارتو بده .
مامان و شیرین مشغول دادن و گرفتن آدرس شدند . یه اشاره به مهسا کردم که یعنی اینجا چه خبره ؟ اونم لباشو گاز گرفت و به مامانم اشاره کرد .
مامان ازم پرسید باباتو کجا فرستادی ؟ 1000 تا کار تو خونه دارم . نیوشا بچم دست تنهاست . بهش آدرس دادم و اونم گفت که سوییچتم بده که از همون جا با ماشین بریم . قبض پارکینگ و سوییچم بهش دادم .
من موندم و مهسا و شیرین . گفتم بیاید بریم تو ببینم . من که آخرشم سر در نیاوردم .
شیرین گفت همکارت تو مغازه است . ما هم مزاحمت نمی شیم . تونستی یه سر بیا اونوری .
مهسا باهام دست داد و بازومو وشگون گرفت . خم به ابروم نیووردم . چون حواسم جای دیگه بود .
- زیاد فکرشو نکن . تو مخت فابریکه زیاد بهش فشار بیاری ، می ترکه .
-- پس به چی فشار بیارم (کاملا متوجه منظورم شد)
- خیلی بی ادبی
-- لوس نشو مهسا . من باید بفهمم شما از کجا همدیگرو می شناسید . بهت زنگ میزنم . برو مامی رفت.
- باشه . چیزی نیست جون تو . یه آشناییت قدیمیه .
-- باشه . از تو پیاده رو برو . دست مامانتم ول نکن . نامه هم بنویس .
- زهر مار . زبونتو عقرب بزنه .
-- کم میاری سوت بزن دختر جون . چیکار زبون من داری ؟
تازه وقتی داشتند می رفتند متوجه تیپ مهسا شدم . این چرا اینجوری لباس پوشیده ؟ تا زیر باسنش معلوم بود . ازبس مانتوش کوتاه و تنگ بود . دلم می خواست صداش بزنم و دو سه تا تیکه دیگه بارش کنم . ولی خوشم نمیاد فکر کنه براش غیرتی شدم و از این حرفا . اصلا به من چه . دیگه هیچ حسی نسبت به این یکی هم ندارم . برعکس یه حس بدی هم پیدا کردم .
آخه یه مادر و دختر ، اونم با اون سر و وضع برن علاءالدین سالم بر می گردند ؟
ولی خیلی دلم می خواد سر در بیارم که اینا از کجا مامانو می شناسن ؟ مامان تعجب کرده بود . ولی اون دو تا اصلا . انگار میدونستن که زهره خانمه ..... مامانه منه . عجب داستانی شده ها . بی شعور یه جوری هم جلو مامان گفت که ما همدیگرو قبلا دیدیم که نمی تونم از مامان هم بپرسم که از کجا همو می شناسن .
تاساعت 9 در مغازه بودم و ناهار هم همونجا زدیم تو رگ . نزدیکای عصر بود که یکی از دوستای قدیمیم زنگ زد . محمد خسروی . خیلی وقت بود ندیده بودمش . آخرین بار با هم یه نمایشگاه تو فرهنگسرای جوان (خاوران) داشتیم .
برا همین زنگ زده بود . گفت : یه نمایشگاه شرکت کردیم تو اصفهان . میای ؟ از همین فردا هم میریم برا استارت . دو روز دیگه هم افتتاحیه است . هر چی کار آبرنگ و آب مرکب داری بیار . کارای تو رو به جای یکی از بچه ها که مادرش تازه فوت کرده می خوایم بذاریم .
بهش گفتم چند تا کار می خوای ؟ من نزدیک 5-24 تا کار آبرنگ و آب مرکب دارم .
گفت من خودم 13 تا دارم . میخوای تو هم 15 تاشو گلچین کن و بیار .
خلاصه قرار گذاشتم برا فردا صبحش . اینجوری هم مسافرتم جور شده . هم اینکه یه نمایشگاه چند روزه هم داریم دیگه . اونم کجا ؟ اصفهان . خیلی حال میده . عاشق این شهرم من . کاش منم تو اصفهان به دنیا می اومدم . یکی از اصفهان خیلی خوشم میاد . یکی از شیراز و مشهد . (ببخشید انگار دو تا شد . خوب چیکار کنم ؟ خوشم میاد دیگه ...)
آره به احمدم سپردم که هوای این دختره سانازو داشته باشه و راش بندازه تا من برگردم . ساعت 9 بود که با احمد راه افتادیم . یه ماشین دربست گرفتیم و به یارو گفتم هر چی می تونی بگاز که الان مامانم جرم میده . سمندیه هم گاز داد خیر سرش تا در خونه .
1 ساعت تموم تو راه بودیم . رفتیم تو دیدیم به به چه خبره ؟
همه مهمونا رسیده بودند . خاله حوریو شوهرش با دو تا دخترش (هما و کتی که 13 و 17 سالشونه ) و پسرش سپهر که 7 سالشه و کاراته کار می کنه . خاله زیورو شوهرش با دو تا پسرا شو یه دخترش و عروسا و دومادش . دایی ناصر بابای نیوشا و احمد و نسترن و زن داییم . خاله زهرا و امیر پسرش همون شا دوماده (27 سالشه) و خانمش که بهش می خوره یه کمی سنش از امیرم بیشتر باشه و سه تا دختراش (لیلا 21 ، فائزه 26 ، سمیرا 30 ) شوهر خال زهرام فوت کرده . شوهر سمیرا هم نیومده بود .دایی عباس و خوانوادش و دایی جواد اینا هم بودند .
از حالت نگاه نیوشا می شد فهمید که چه خبره و چقدر خسته شده .
باز کرمم گرفت خودمو نشون بدم . زدم به احمد و گفتم همراهی کن .
- به افتخار شادوماد و عروس خانم . بیا حالا . بیا . به به . جونم .... د ِیالا ....
چشمتون روز بد نبینه . همه هم انگار دنبال موقعیت می گشتند . جوونا . دختر و پسر شروع کردند با تازه عروس و تازه داماد رقصیدن . بابامم ضرب گرفته بود . داییا هم کم کم اومدن وسط . منم رفتم بساط سنتورمو راه انداختم . مجلسی شده بود برا خودش . انقدر عرق کرده بودم که لباسم به تنم چسبیده بود .
نزدیک 1 ساعت و نیم مجلس داری کردیم . همه کلی حال کردند . خاله هام و داییم هم دقیقه ای یه بار میومدن پیشونی و صورتمو می بوسیدند و می رفتن . هر کی یه چیزی می گفت :
- آتیش نگیری خاله . این همه انرژی از کجا میاری ؟ تو خسته نمی شی ؟
- الهی خاله قربون اون دستای هنرمندت بره . به خدا 1000 بار به مامانت گفتم که پسرش تو فامیل تکه .
- خان دایی خیلی حال دادی . اون آهنگ مشتیه عارفو بلدی یه حالی بکنیم ؟
و . . .

وقتی تموم شد . همه برای هم کف زدیم . از طرف خودم به عروس و دوماد نفری 50 تومن کادو دادم . بعدشم به مامانم گفتم که یه اسفند خفن دود کنه که اگه این فامیلاش چشمم کنن یه هفته لنگ به هوا می افتم . سابقه شون خیلی تو چشم زدن زیاده . تقصیر خودمم هست . خوشم میاد از مجلسای شلوغ . همشم تو چشم مردمم . انگار کرمه . همه حال کرده بودند و منم دیگه نای راه رفتن نداشتم . یه دوش سریع گرفتم . لباس عوض کردم و برگشتم پیش مهمونا .
نیوشا کم کم داشت شامو آماده می کرد . خیلی دلم براش سوخت . تقریبا دست تنها بود . سر راهم به همه دخترای فامیل نفری یه تیکه نثار کردم و اومد پیش نیوشا تو آشپزخونه :
- سلام بر زن داداش – دختر دایی . چطوری ؟ دست و پنجه ات درد نکنه . خیلی خسته شدی نه ؟
-- سلام چطوری مطرب باشی . سرت درد می کنه واسه این دیوونه بازیها . نه؟
- چیکار کنم دیگه . بذار خوش باشن . ما هم با خوشیه اونا خوشیم . نیوش این سمیرا رو اومده ها . چه استخونی ترکونده کره خر . بهش ساخته .
-- دلت خوشه تو هم . از زندگی مردم خبر نداری که . اونم یه بدبختیه مثل من . از بس قرص اعصاب خورده پف کرده .
- راستی چی شد اون قضیه ؟ چیکار کردی ؟ تمومش کرده دیگه ایشالله .
-- مامان و عمه دارن میان . بعدا حرف می زنیم . بیا سفره رو ببر بنداز . احمدم بگو بیاد کمکت .
.
.
.
شامم خوردیم و حرفای خاله زنکی تو مهمونیا هم زده شد و دخترا واسه پسرا خودشونو لوس کردن و پسرا هم یکمی موس موس کردند و آقایون پز خونه و ماشینشونو دادند . زنا هم که طبق معمول افه هاشو سقفو می ترکونه .
مهمونی های ما هم از بقیه مهمونی ها استثنا نیست . می بینید که ...
بعد از مهمونی هم یه کمی کمک کردم تا خونه رو جمع و جور کنیم . احمدم نذاشتم بره . گفتم صبح از همین جا برو . اینجوری خستگی به تنت می مونه .
ساعت دوو خورده ای بود با احمد و نیوشا در حال صحبت خوابم برد .
     
#22 | Posted: 21 Jun 2011 19:33
قسمت بیست و یکم

فردا صبح طبق معمول از خواب بیدار شدم . احمد پایین تخت من خوابیده بود . کتفم و گردنم کمی درد می کرد . انگار دیشب بد خوابیده بودم . رفتم یه دوش گرفتم و کمی گردنمو ماساژ دادم . بساط چای رو ردیف کردم و رفتم نون سنگک گرفتم و برگشتم .
مامان و بابا انگار از بوی نون سنگک و چای بیدار شده بودند . مامان داشت چشماشو به هم میمالید و سمت من می اومد .
- سلام صبح بخیر .
-- سلام مادر عاقبتت بخیر
- خیلی گرسنمه نیما . از بوی نون سنگک دلم داشت ضعف می کرد . دیشب که نفهمیدم چی خوردم .
-- بیا همه چی آمادست . راستی ساعت 8 احمدو بیدار کن .
- جایی می خوای بری؟
-- آره . امروز می رم اصفهان . نمایشگاه داریم . مخ بابا رو بزن با نیوش اینا بیاید یه سر . هم یه سری به عمه بزنید هم این بدبخت یه هوایی عوض کنه .
- الهی دورت بگردم که اینقد به فکر این دختره ای .
-- مامان ارواح خاک عزیزات یه کمی بیشتر حواست به این دختر باشه . شازدت دوباره داره میره سر خونه اول .
- من چیکار کنم مادر . می گم دخالتی تو زندگیشون نکنم ... چی بگم والله ؟ خدا ریششونو بکنه که این جوونا رو بدبخت می کنن

یه کمی اشک تو چشاش جمع شد و رفت سمت دستشویی . پشت بندشم بابا اومد . سلام و علیکی کرد و بدون اینکه صورتشو بشوره رفت نشست سر میز صبحونه .
ساکمو آماده کردم . خیلی آروم که احمد بیدار نشه . طفلک انگار سرشو بریده بودند . خواب خواب بود . همه وسایلمو جمع کردم . اومدم که با مامان اینا خدافظی کنم . بابا گفت با چی میخوای بری ؟ گفتم نمی دونم ولی فکر کنم بچه ها ماشین دارن . گفت سوییچ پرشیا کنار در آویزونه . بردار برو .
- چی شده مهربون شدی حاج آقا .
-- بیا خانم می بینی ؟ یه دفعه هم که خواستیم تحویلش بگیریم جفتک می پرونه .
--- نیما ....
- بابا ما که حرفی نزدیم . ما مخلص حاج آقا هم هستیم . دست شما درد نکنه . مامان کلید انباری من کجاست ؟
--- توی این کابینت اولیه باید باشه .
کلیدا رو برداشتم و خدافظی کردم . از زیر قرآن ردم کردند و بدرقه شدم . بعد از چند وقت با بابا هم روبوسی کردم . تو انباری داشتم دنبال تابلو ها می گشتم . 11 تا تابلو انتخاب کردم و گذاشتم روی صندلی عقب .
سه تاری که چند سالی بود دست بهش نزده بودم رو هم گذاشتم تو صندوق .
بسم الله الرحمن الرحیم .( توصیه مامان ) سه تا قل هوالله بخون و یه آیت الکرسی . آیت الکرسیشو حفظ نبودم . از رو خوندم . ام پی تی ری استاد روشن شد .
آلبوم جان عشاق . خیلی قشنگه . یه چیزی توی این اجراش هست که نصفه روحم پیشش گیره . اجرای ارکستر سمفونیک و آهنگهای استاد مشکاتیان ... بداهه خونی و بداهه نوازی .... وای .... چشمام یه لحظه بسته شد . همه حسهای خوبمو جمع کردم و راه افتادم . انگار تو بیات اصفهانم اجرا شده .
وسط راه صداشو کم کردم . زنگ زدم به محمد .
- سلام جناب خسروی عزیز . کوجایی دادا ( با لهجه اصفهانی )
-- سلام از ماست . ما تا یه ربع دیگه راه می افتیم . کجایی شما ؟
- من الان از خونه زدم بیرون . چند نفرید مگه ؟
-- والا چه عرض کنم ؟ ما 5 نفریم . تو وسیله داری .
- آره . من کجا باید بیام ؟
-- ببین ما الان سمت خیابون پیروزی هستیم . بلدی ؟ منتظر یکی از خانما . میتونی بیای اینجا؟
- باشه چشم . تا 5 دقیقه دیگه اونجام .
-- قربونت برم نیما جون اصلا عجله ای ندارما . مراعات کن . ببین راستی . من دو نفر سیگاری دارم که نمی تونم بفرستم با تو بیان . پس باید زحمت دو تای دیگه رو شما بکشی .
- موردی نداره عزیز . اومدم . فعلا .
رسیدم به اونجایی که آدرس داده بود . یه دختر و دوتا پسر که یکیشون آشنا میزد کنار محمد ایستاده بودند . پیاده شدم . اول با محمد دست دادم و دونه دونه معرفیشون کرد .
- خوب ایشون که آقا نیمان از مردان نیک روزگار . نیما جون ایشون آقا سیاوش که فکر کنم قبلا دیدید همدیگرو .
-- بله . خوب هستید سیاوش جان ؟ خیلی مخلصیم
- ایشونم هم اسم خودتن آقا نیما .
-- خوشبختم قربان .
- ایشونم که همسر با وفای آقا نیما گیسو خانم .
شرارت از تو چشماش می بارید . بی شرف با من دست داد . فکر می کردم واقعا زن این پسرست . تو نگو جی افشون تشریف دارند . مشکوک می زدند این دوتا . زیاد باهاشون حال نکردم . اومدم و کنار سیاوش ایستادم و مشغول خوش و بش شدم .

بعد از چند دقیقه یه دختره از تو خونشون دوید اومد بیرون . باباشم دنبالش اومد تو خیابون . دختره خیلی قیافش با حال بود . بیبی فیس بود به معنی واقعی کلمه . ظاهر با نمکی داشت . از خجالت – به خاطر دیر کردنش – لپاش سرخ شده بود . پدرش خیلی آدم خاصی بود . یه آدم 50-55 ساله . هیکلی . سیبیلای سفید و با حالی داشت . ظاهرش به نظامی ها می خورد . خیلی گرم و صمیمی بر خورد کرد . با تک تکمون دست داد و خودشو معرفی کرد و اسممونو پرسید .
به من که رسید یکمی دستمو فشار داد و گفت این آقا معلومه ورزشکاره . گفتم نه قربان . به کسی که فقط صبح به صبح میره می دوه که نمی گن ورزشکار . گفت احسنت . به این میگن شکسته نفسی و افتادگیه یه ورزشکار . انتظار داشت سرخ و سفید بشم و بگم شما لطف دارید و این حرفا ولی یه چند دقیقه ای باهاش صحبت کردم .
یه نگاه کردم دیدم کسی کنارمون نیست . محمد داد می زد نیما جان شرمنده . بجنب دیر شد . آقای رضایی بذارید برای یه فرصت مناسب . منم باهاش خداحافظی گرمی کردم و راه افتادم .
ماشین محمد پاجرو بود . البته نه از این جدیدا . فکر کنم مدلش 99 یا 2000 بود . اونو و نیما و اون دختر پروه دم ماشین محمد بودند . سیاوش و آیدا هم کنار تر ایستاده بودند .
محمد - نیما این دو تا عملی ها با من . سیاوش و آیدا هم با تو .
-- باشه . کجا وایسیم ؟ از کجا میری ؟ یه هماهنگی بکن .
- عوارضی اتوبان قم وایسا . بعد از بهشت زهرا . میدونی کجا رو می گم ؟
-- آره . باشه . می بینیمت .
- فقط نیما جون یه چیزی . فکر مسابقات رالی و کارتینگ و فرمول یک رواز سرت بیرون کن . یه جوری برو که ما هم بتونیم بیایم .
-- چشم آروم می رم .
- این پرشیا که تقویت نیست ؟
-- نه بابا این ماله پدرمه . لگنی بیش نیست . برو دیگه . از نصیحتای خاله زنکی بدم میاد . داری می ری رو مخم .
یه دست برای پدر آیدا تکون دادیم و سوار شدیم . کم و بیش با روحیه سیاوش آشنا بودم . خیلی آدم بجوشی نبود . مودب و باحال بود . آروم و تودار . کمتر حرف می زد . ولی رو هم رفته خیلی با معرفت بود . از آیدا چیزی نمی دونستم .
- خانم . اهل موسیقی سنتی هستید ؟ آقا سیاوش که میدونم هست .
-- منم گاهی گوش میدم .
- خوب خدا رو شکر . ولی همین الان بگم . من یکمی وراجم . شوخی زیاد می کنم . هر جایی هم حس کردید موسیقی خستتون کرده بگید که عوضش کنم . خواهش می کنم راحت باشید و تعارفو بذارید کنار .
سیاوش که تا ازش چیزی نپرسن حرفی نمی زنه . شما چی ؟
-- محمد کاملا از خصوصیات شما برامون گفته حالا اگه میشه صدای اون ضبطو زیاد کنید . گمونم صدای استاد شجریانه . درست میگم ؟
- بله . (و صداشو کمی زیاد کردم)
-- جان عشاق . می شه یه خواهشی کنم ؟
- بفرمایید .
-- میشه آلبوم " نوا " رو بذارید .
- بله . حتما . گاهی گوش میدم اینه ؟
-- بله گوش میدم ولی خوب گوش میدم ( و ریز ریز می خندید )
تا عوارضی داشتم با سیاوش صحبت می کردم . کجایی و چه می کنی و از این حرفا . با اینکه خیلی تند نرفتم ولی بازم محمد اینا خیلی دیرتر از ما رسیدند . وقتی اومدند رفتم کنار ماشینش . شیشه رو داد پایین . معلوم بود سه تایی سیگار زیاد کشیدند . البته یه بوی مشکوکی هم میومد . اون دختر هم معلوم بود که داره سیگار می کشه . البته کاملا معلوم نبود چون شاسی ماشین بلند بود .
- بیا تا نرسیده به قم . یه مجتمع رفاهی هست . نمی دونم آفتاب بود مهتاب بود؟ دقیقا یادم نیست .
-- چرا اونجا ؟
- اولا چون دیر کردی جریمت اینه که من مسیرو تعیین کنم . دومندش چون حدس می زنم تا اونجا اشتهام کاملا باز می شه . سیومندش . با 120تا که بیای 1 ساعت طول می کشه . من 50 دقیقه دیگه اونجام .
-- برو بتاز که اومدم .
- سبقت از راست نمی گیری . سرعتتم نباید از 120 بیشتر باشه ها . یادت نره . وگرنه سیاوش میاد می شینه پشت فرمون .
-- پس خودت چه جوری تا 50 دقیقه دیگه می رسی ؟
- اونش به تو ربطی نداره . من با تو فرق دارم . کمتر هم از این زهر ماریها بکشید .
دختره داشت نیشخند می زد . زدم به شیشه . شیشه رو داد پایین . اشاره کردم بیاد جلوتر . گفتم با اجازه آقا نیما . گفت خواهش می کنم داداش . می دونستم دل تو دلش نیست و می خواد ادای آدم ریلکس ها رو در بیاره .
در گوش گیسو جونش گفتم ما فقط اسممامون شبیه همه . ولی فکر کنم تو منو با اون اشتباه می گیری . چشاتو درویش کن . والا .
خودشو کشید عقب . یه نگاه به نیما انداخت و دوباره اومد در گوشم گفت من چشمام اینجوریه یهو قفل می شه رو یه نفر . خیلی تابلو می خندید . شصتم خبردار شد که اینا یه چیزی کشیدند .
به محمد گفتم تو حالت خوبه دیگه . اونم گفت آره . گفتم یادت نره چی بهت گفتم راه بیفت .
     
#23 | Posted: 21 Jun 2011 19:34
قسمت بیست و دوم

اول محمد راه افتاد . منم پشت سرش می خواستم راه بیفتم . سیاوش خوابش برده بود . تا من نشستم تو ماشین بیدار شد . به آیدا گفت از دست این گیسو . دیشب تا صبح داشتم تابلومو تموم می کردم . آیدا بیا بشین جلو من برم اون عقب بخوابم .
جاشونو با هم عوض کردند و راه افتادیم . وقتی به محمد رسیدم کمی مسخره بازی در آورد . منم از کنارش رد شدم و کلی ازش جلو افتادم . تو راه با آیدا از همه چی صحبت کردیم . از آلبوم نوا . از سنتور مشکاتیان . نی جمشید عندلیبی . کمانچه اردشیر کامکار . صدای استاد و صدای همایون . شهرام ناظری . سراج ..... از خودش . از نقاشی .
خلاصه 40 دقیقه بعد رسیده بودم عوارضی قم .
اصلا یادم نبود که باید مجتمع رفاهیه وایسم . سریع زنگ زدم به محمد . شاخاش در اومده بود . گفت ما هنوز به مجتمع هم نرسیدیم . چه جوری رفتی ؟
سر و صداهای بدی از ماشینش می اومد . صدای ضبطشم گوش آدمو کر می کرد . از آیدا پرسیدم این نیما و گیسو چه جور آدمایی هستن ؟ گفت نمی دونم چی بگم . بهتره از محمد بپرسید . من زیاد باهاشون حشر و نشر ندارم .
داشتیم دوباره صحبت می کردیم و از پدرش می پرسیدم که صدای موبایلم از جلوی داشبورد بلند شد . مهسا بود .
- سلام
-- سلام خانم . چطوری ؟
- ای بد نیستم . خوش گذشت دیشب ؟
-- جات خالی . بد نبود . فقط خستگیش برامون موند . بهت بر نخوره ها مامانت چطوره ؟
- خوبه سلام میرسونه . کجایی صدای ماشین میاد .
-- قم
- قم ؟ قم چیکار می کنی ؟
-- چه عرض کنم والا . بنا به اصرار دوستانمون در حوزه علمیه دارم می رم برای کسب علم
آیدا سعی می کرد نشون بده که به حرف من گوش نمی کنه ولی با این حرف من خندش گرفت ))
- زر نزن دیگه . دوباره این شروع کرد .
-- مودب باش خواهرم . بالاخره این هم یکی از راههای رسیدن به خداست .
- نیما اصلا حوصله ندارما .
-- خوب بابا تحفه . چیه مثل الف و نون می مونی سر صبحی .
- اول تو بگو قم چیکار می کنی ؟
-- دارم میرم اصفهان . نمایشگاه نقاشی داریم . با چند تا از دوستام داریم می ریم .
- خوش بگذره . می مردی یه خبری هم به ما بدی . نترس بابا خرجمون نمی افتاد گردنت .
-- بچه ها سفت بشینید . بر می گردیم تهران
- لازم نکرده حنات پیش ما رنگی نداره . تنهایی ؟
-- خیر .
- چیه ؟ گرل فرندتون کنارتون نشستند ؟
-- این وصله ها به بنده نمی چسبه . الان آیدا خانم کنار من هستند . از دوستانی که قراره تو نمایشگاه در خدمتشون باشیم .
- آخی . صورت ماهشو از طرف من ببوس .
-- مهسا . نداشتیما .
- شوخی می کنم . تو عرضه اینکارا رو نداری . همش هارت و پورته .
-- خیلی هم مطمئن نباش .
- چی ؟
-- هیچی بابا .
- ببین . ممکنه من و مامان بیایم اونجا .
-- کجا ؟
- اصفهان دیگه ؟
-- واقعا ؟ راست میگی ؟
- چیه ؟ خیلی خوشحال شدی یا خورد تو حالت .
-- خوب خوشحال که شدم . ولی ...
- نترس مزاحم شما نمی شیم . فقط به بهانه نمایشگاه تو یه مسافرتم می ریم دیگه .
-- چه مزاحمتی . تشریف بیارید . خوبیش به اینه که مامانتم میاری .
- خیلی بی شعوری نیما . کاری نداری ؟
-- از اولشم نداشتم ... یعنی .... نه عزیزم خدانگهدار
- عوضی . خدافظ .
آیدا خیلی دلش می خواست بدونه کی بود . اینو از تو چشاش می شد خوند . البته اگه چشاش دروغگو نباشه . من که به روی خودم نیاوردم . اونم سوالی نکرد . پرسید شما سیگار نمی کشید ؟ گفتم اهل هر غلطی باشم سمت دود و خلاف نمی رم .
بعد از 25 دقیقه سر و کله محمد اینا پیدا شد . از تو ماشین داد زد داداش اینجا پیست نیست ها . چه خبرته ؟
ناهارو توی یه رستوران بین راه خوردیم . از بس از این نیما و گیسو بدم اومده بود اتفاقایی که افتاد هم یه جورایی برام خوشایند نبود . کاملا دو دسته شده بودیم . من و آیدا و سیاوش یه دسته . بقیه هم اونور . البته محمد هم زیاد دل خوشی از اونا نداشت .
خیلی چرت و پرت می گفتند . حرفای صد من یه غاز و بی مزه می زدند و هر هر می کردند . تازه معلوم بود خیلی از من حساب می برند و کمی مراعات می کنند . بعد از ناهار هم رفتند بیرون که سیگار بکشن . خیلی جو بدی بود . همه مردم به چشم یه فاحشه به این دختره نگاه می کردند .
داشتم از اومدنم پشیمون می شدم . به محمد گفتم اینا چرا اینجورین ؟
- چمیدونم . تو حال خودشونن .
-- امیدوارم اینجوری باشه . من بدم میاد تو مسافرت ضد حال بزنم وگرنه ساکت نمی نشستم .
- بیخیال بابا . تو که جنبه ات بیشتر از این حرفا بود .
-- خلاصه اتمام حجتامو در حضور بچه ها کردم . به کسی بر نخوره اگه ....
- اه . چته تو . بابا ما کلی تعریفتو کردیما .
-- تو که منو می شناسی . حالم از این جلف بازی ها به هم می خوره . من با آیدا خانم و سیاوش جان که مشکلی ندارم . دارم؟
محمد ساکت شد . منم ادامه ندادم .
خلاصه رسیدیم . به محمد گفتم من اصلا کاری با شما ندارم . من می رم هتل . محمد گفت هتل چرا ؟ نیما کلید خونه یکی از فامیلاشونو گرفته . می ریم اونجا . گفتم محمد جون داداش من قربونت برم . خودم اینجا فامیل دارم . اما خوشم نمیاد مزاحم اونا بشم . نمی خوام خدای نکرده باعث بشم که کدورتی پیش بیاد . بذار اونا هم راحت باشند .
قرار فردا رو گذاشتم و تابلو هامم گذاشتم تو ماشین محمد و ازشون جدا شدم .
عاشق میدون امامم . مخصوصا مغازه هایی که کارای سنتی و صنایع دستی انجام میدن . تا ساعت نه شب مثل ندید بدیدا همه جا رو چرخیدم . حیف از اینهمه هنر . حیف که کسی قدر نمی دونه . یه کمی خرید کردم و رفتن هتل . برای 6 شب جا گرفتم . اتاق خوب و شیکی بود . طبقه چهارم بود . نمای خوبی هم داشت .
فرداش رفتیم گالری و تا غروب کارهای اونجا رو انجام دادیم . حرفای من به گوش نیما و گیسو رسیده بود . رفتارشون داد می زد . سیاوش خیلی گله . خستگی ناپذیر کار می کنه . بیچاره ناهارم نتونست بخوره . آخه غذا خوردن منو دید و خندش گرفت . غذا شکست گلوش . نزدیک بود خفه بشه . برای دکور اونجا هم یه بافت سنتی توی چند گوشه گالری گذاشته بودیم . نقاشیهای ما بود و مجسمه های یه خانمی از تنکابن .
روز افتتاح گالری زیاد استقبال خوبی نشد . بیشتر آشناها و دوستان بچه ها اومده بودند . یه اتفاق جالب حضور استاد مهدوی بود . من و محمد مقدمات نقاشی رو پیش استاد مهدوی یاد گرفتیم . یادمه وسطای روز پشت میز نشسته بودم کنار مسئول گالری . گیسو اومد نزدیک و گفت : تیپت اصلا به ما نمی خوره . چه حسی داری تو این سن کت و شلوار می پوشی . ولی خداییش ناز شدی . حالم ازش بهم می خورد . خیلی دلم می خواست مچشو جلوی بچه ها باز کنم . بهش گفتم :
- ببین جوجه اردک زشت . من دکمه این کت و شلوارو با اون کت و دامن تنگ و مسخرت عوض نمی کنم .
-- چیه ؟ لباس من کلاس کارتونو میاره پایین ؟ حس نمی کنی یه خورده از خود راضی هستی ؟
- کلاس ؟ یه نیگا تو آینه بنداز . می بینی چی می گم .
-- یه مانکن ناز می بینم
رفتم نزدیکتر . نزدیک گوشش گفتم آره با اون ک و ن گندت حتما هم مانکن می بینی . زیادی بهش رسیدی ها .
یه نیشخند زد . محمد اومد تو . خودمو کنار کشیدم . محمد هم لبخندی زد . گیسو یه بار دیگه تو چشم من نگاه کرد و رفت . محمد گفت : با این چیکار داری ؟
- این کیه ؟ خیلی پتیره بازی در میاره . به اون یارو سگش بگو مواظبش باشه ها .
-- جوش نیار بابا . نیما اینو آورده که به ما بد نگذره . اگه اصرار می کردم تو هم بیای واسه همین بود .
- یعنی چی ؟
-- بابا طرف بذاره . من و نیما تو دانشگاه باهاش آشنا شدیم . یه خرده قاطیه . ولی خوب از هیچی بهتره . جات خالی دیشب به نوبت یه حال اساسی بهش دادیم .
- سیاوشم ؟
-- نه بابا اون و آیدا تو فاز خودشونن . ردیفش می کنم امشب بیا .
- محمد دست بردار . من فقط دهنشو می گام که دیگه از این گها نخوره .
-- جون نیما ضد حال نزنی یارو بذاره بره ها . بذار این چند روزه هم یه حالی بکنیم .
- باشه . پس اینطور .
مهسا آخر شب زنگ زد و گفت فردا ساعت 6 صبح راه می افتیم . بیا ترمینال دنبالمون .
همش تو فکر اسکول کردنه اون دختر بودم . راستش به سیاوش و آیدا هم مشکوک شده بودم ولی نه . اونا اهل این حرفا نیستن . خیلی کرمم گرفته بود که یه سر برم سراغشون . سیاوشم می گفت بیا خیلی تنهاییم . ولی باز بیخیال شدم .
فردا صبح ساعت ده گالری باز میشد . تصمیم گرفتم تا ظهر که مهسا اینا میان نرم گالری . به جاش برم یه گشتی تو شهر بزنم . سر از کلیسای وانک در آوردم . عجب جایی بود . خیلی تعریفشو شنیده بودم . ولی فکرشم نمی کردم به این ابهت باشه . هیچ حرفی نمی شه در موردش زد .
اون همه حال با یه تلفن مهسا تبدیل به ضد حال شد . زنگ زد و گفت ما الان داریم می رسیم ترمینال . گفتم کدوم ترمینال ؟ گفت نمی دونم وایسا بپرسم . میگن ترمینال کاوه .
رفتم ترمینال کاوه دنبالشون .
     
#24 | Posted: 21 Jun 2011 19:35
قسمت بیست و سوم

دیرتر از حد معمول دیر رسیدم . چون مسیرا رو زیاد بلد نبودم . وقتی رسیدم ترمینال زنگ زدم . اومدن و ماشینو پیدا کردند . مهسا عقب نشست و شیرین جلو . از تعجب داشتم شاخ در میاوردم . تو آینه نگاه انداختم . مهسا سرشو تکون داد که یعنی من چیزی نمی دونم .
احوالپرسی کردم . بهترین موقعیت بود برای اینکه سر به سر مهسا بذارم و عقده نیمه کاره موندن بازدید کلیسای وانکو سرش خالی کنم .
- خوب چه خبر شیرین خانم ؟ بابا تا کی می خواستی ادامه بدی ؟
-- چیو نیما جان ؟
- بابا من از این دخترت دل خوشی ندارم . خودتو عشق است .
باز یه نیگاه تو آینه کردم . مهسا بر خلاف همیشه بی تفاوت داشت گوش می داد . حتی لبخند هم نمی زد . اولش فکر کردم به خاطر خستگیه راهه یا دیر کردن من . یکم دیگه بخندونمش حالش میزون می شه
-- دوباره تو شروع کردی به شیطونی ؟ این دختر گل من چه هیزم تری بهت فروخته .
- هیچی . دختر خانم شما مگه دختر هیزم فروش ... ببخشید دختر کبریت فروشه ؟
-- تازه خیلی هم دلت بخواد . این از اوناییه که میگن به کس کسونش نمی دم ...
- اوهو . خوب داری میتازونی ها . هیچ ماست بندی نمی گه ماست من ترشه . همچین آش دهن سوزی هم نیست والا تا الان رو دستت نمی موند.
-- دلیلی نداره بیام برای تو بگم که دختر گل من چه خواستگارایی داره .
- اسم یه دونشونو بگو . من میرم خودمو رو پاهاش میندازم . عاجزانه بهش التماس میکنم . ازش می خوام که علیرغم میل باطنیش این دخترو قبول کنه ... شاید اگه من یکمی بهش التماس کنم و تبلیغ دخترتو بکنم خر بشه و بیفته تو دام . خدا بزرگه غصه نخورید .
شیرین کم آورد . زد زیر خنده . گفت تو شیطونم درس می دی . آروم و با کنایه گفتم خواهش می کنم ما درس پس می دیم خدمت شما ...
گفتم الانه که مهسا یه پس گردنی نثارم کنه . اما نه وقتی دوباره از تو آینه نیگاش کردم دیدم آروم داشت بیرونو نگاه می کرد . برگشتم زدم به زانوش .
- کجایی تو ؟ چرا ساکتی ؟ چرا مثل مرغ مریض شدی ؟
بازم جوابی نداد . فقط یه لبخند تلخ زد . به شیرین نگاه کردم . با اشاره ازش پرسیدم چشه ؟ اونم با اشاره سرش جواب داد که چیزی نیست . چند دقیقه رفتم تو فکر . همه ساکت بودیم . پرسیدم کجا باید بریم ؟ شیرین گفت : مگه ما رو نمی خوای ببری نمایشگاه ؟
- الان ؟ شما که خسته اید . بذارید برای فردا . دو روز دیگه وقت داریم .
-- من که خسته نیستم . مهسا که خودت می دونی خستگی تو کارش نیست .
- تا حالا که نبوده . ولی امروز فکر کنم پنچره .
بازم سکوت ...
اعصابم داشت به هم می ریخت . این مادر و دختر یه مرگیشون هست . چند وقته عجیب مشکوک می زنن . راستی تازه یادم اومد بذار از شیرین بپرسم :
- شیرین جون یه سوال
-- جانم بپرس .
- شما آخرش نگفتید که مادر منو از کجا می شناسید . اونروزم یه جوری برخورد کردید که انگار من در جریانم . اگه سوالی نکردم برا این بود که ضایع نشه .
-- چی بگم نیما جان . ببین یه مسایلی هست که من از مهسا خواهش کردم هر چه زودتر بهت بگه . مهسا جان مامان خودت می گی یا من بگم ؟
--- باز شروع نکن مامان . تو اتوبوس به اندازه کافی تر زدی تو اعصاب ما . بذار برای بعد . خودم بهش می گم . الان اصلا حوصله ندارم .
- زهر مار . دختره پر رو . این چه طرز صحبت با یه مامانه به این نازنینیه ؟
--- نیما ... کافیه ... خواهش می کنم .
ادامه راه تا گالری رو ساکت بودیم . همش فکر و خیال می اومد تو ذهنم . یعنی چی ؟ این چه حرفی داره که به من بزنه ؟ چرا اینقدر پکره ؟ خیلی دلم می خواست بدونم چی شده .
رسیدیم به گالری راهنماییشون کردم . شیرین به به و چه چه می کرد و تو گالری اینور و اونور می رفت . بچه ها رو بهشون معرفی کردم . مهسا عین میت فقط نگاه می کرد . به گیسو که رسیدم یه حس بدی پیدا کردم . وقتی شیرین باهاش دست داد یه نگاه بدی به من انداخت و خندید . آخه منم مثل محمد معرفی کردم . گفتم همسر دوست خوبم آقا نیما ... شیرین هم نه گذاشت نه ورداشت به نیما گفت : خوشبخت باشید . چند وقته ازدواج کردید ؟ نیما هم در حالیکه دستش زیر بغل گیسو بود ، مثل عقب مونده ها جواب داد : چند وقتی میشه و مثل بز خندید . محمدم پش بندش خندید . خون جلو چشامو گرفته بود .
سریع باید موضوعو عوض می کردم . شیرین خانم تشریف بیارید اینور . اینا هم کارای پیکر تراشی و مجسمه سازی خانم.....
به خیر گذشت . ولی گذاشتم به حساب سه تاشون که سر فرصت جبران کنم .
مهسای کره خر دیگه داره اعصابمو خورد می کنه . دیگه آدم حسابش نکردم . همش با شیرین بودم . شیرینی و آبمیوه آوردم براش . دفتر امضای خودمو گذاشتم جلوش که یه چیزی توش بنویسه . در گوشم گفت : می نویسم ولی هیچ برداشتی در مورد من نکن . هیچی هم به مهسا نگو .
خودنویسو ور داشت نوشت . خیلی به سرنوشت اعتقاد دارم . با اینکه خیلی دوست دارم ولی خدا سرنوشتی مثل نقاشیهای آب مرکبت برات رقم بزنه . وقتی زمینه یه کار سیاه باشه . بهترین رنگ سفید هم پاکش نمی کنه .
تعجب و نگرانیم صد برابر شد . جلوی خودش دو سه بار دیگه متنشو خوندم . با تعجب نیگاش کردم . اون نشسته بود و من بالای سرش ایستاده بودم . هیچ توجهی به اندامش نداشتم . ولی وقتی صورتشو بالا آورد که منو نگاه کنه از زیر گردن تا روی سینه کاملا جلوی چشم بود . نگاهمو دزدیدم . تا اومدم حرفی بزنم گفت : چیزی نگو . به زودی می فهمی . ازش فاصله گرفتم . اونم رفت کنار مهسا و الکی به بهونه دیدن تابلوها از جلوی چشمم دور شدند .
یه نگاه به دور و ورم انداختم . آیدا انگار خیلی وقته داره نیگام می کنه ولی من توجهی بهش نکرده بودم . از روی ناچاری زدم بیرون . احتیاج به هوای تازه داشتم . یه نگاه به دور و ورم انداختم .
دیگه داشتم قاط می زدم . جلوی در گالری وایساده بودم که دوتایی اومدن بیرون .
- اگه کاری نداری ما بریم نیما جان .
-- زحمت کشیدید شیرین خانم . خیلی لطف کردید .
مهسا داشت با لبه کیفش بازی می کرد . تو حال خودش بود .
-- مهسا خانم شما هیچ حرفی برای گفتن نداری ؟ میشه خواهش کنم زودتر به منم بگید اینجا چه خبره ؟
دست کرد تو کفش . شناسنامه و کارت ملیشو داد به مامانش و گفت :
--- بیا تو برو یه جایی بگیر . من با این میرم . بهت زنگ می زنم . (رو کرد به من) بیا بریم . اگه واقعا میخوای بدونی .
با هم راه افتادیم . نشست تو ماشین .
- من سرا پا گوشم . بفرمایید .
-- اینجوری حرف نزن بهت نمیاد . نیما جان چه جوری بگم . تو خیلی گلی . با اینکه خیلی خری . ولی شیله پیله تو کارت نیست . نمی دونم چه جوری بگم .
خدا لعنتش کنه اونیو که اینجوری منو به تو رسوند و حالا داره اینجوری باهام بازی میکنه .
زد زیر گریه و ساکت شد . گفتم : ادامه بده مهسا داری دق مرگم می کنی . چی شده . کیو می گی ؟ تا اومد بازوشو بگیرم مثل دیوونه ها خودشو کشید عقب و اشکاشو پاک کرد .گفت :
-- دست به من نمی زنی ها . باشه . برو عقب میگم ... گفتم برو عقب . خلاصه و مختصرش می کنم . لام تا کام حرف نمی زنی تا حرفام تموم بشه . بعد اظهار نظر کردی یا نکردی به خودت مربوطه . وسطش حرف بزنی می ذارم می رم ، چون اصلا اعصاب ندارم .یک اینکه من اومدم اینجا که ترک کنم . نپرس چیو ؟ اونش به تو مربوط نیست .
دوم . وسط یه بازی هستی آقای زرنگ . ندا دختر خاله منه . اینا همش فیلم بود . آدرس و شماره و همه آمار زندگیتو داد که من بیام بیچارت کنم . می خواست تو رو تو لجن ببینه اولش گولشو خوردم . یعنی دلم به حالش می سوخت . یه جوری ازت بد می گفت که دوست داشتم خفت کنم . یادته وقتی سر ندا بحثمون شد چقدر عصبانی بودم . یادته اونروز که تو ماشینت بود ... همون روز که زدی انداختیش بیرون . از اون روز نظرم نسبت بهت عوض شد . اومده بودم که برینم به زندگیت ولی من وسط راه بریدم . ندا همه چیزایی که ازش خوشت میادو به من گفت . همه چیزایی که میشد تو رو باهاشون گول زد . تو هم مثل خر دنبال هویجی که بالای سرت آویزون بود اومدی . من بریدم و کشیدم کنار . چون ... چون ... نمی دونم دیگه ... این همه ماجرا بود .حالا هر گهی میخوای برو بخور.
راستی سوم یادت نره ......... نپرس چیو ؟ چون که خودت می دونی چقدر دوست دارم خره .
زد زیر گریه . در ماشینو باز کرد و توی خیابون دوید . میخ کوب شده بودم رو صندلی . حتی نمی تونستم نگاهمو به یه سمت دیگه بر گردونم . یه قطره عرق سرد داشت رو پیشونیم می دوید . گلوم خشک خشک شده بود .یه لرزش کوچولو روی لبها و پلکم احساس می کردم . هنگ کرده بودم . هر چی خاطره داشتم یهو از جلوی چشام رد شد .
کجاها که نرفتیم . چه خیال بافی هایی که نمی کردم . پس بگو ... مهسا بود که تو راه لواسون به ندا زنگ زد . ای حرومزاده ها . یعنی من به همین راحتی گول اینا رو خوردم ؟ حقته نیما جون . بخور . اعتماد بیخودی . میبینی آدم از اونجایی که هیچ وقت فکرشو نمی کنه گزیده می شه . این کجا رفت ؟ من باید باهات حرف بزنم ...

تا اومد به خودم بیام دیگه دیر شده بود . خودمو جمع و جور کردم و برگشتم گالری . محمد اومد پیشم . حوصلشو نداشتم . تا اومد دهنشو وا کنه گفتم محمد برو کلید خونتونو بیار . این دختره رو هم بیار . منم می رم پیش یکی از پسر عمه هام و برمی گردم .
محمد گفت میخوای چیکار کنی ؟ گفتم خون ... خون جلوی چشامو گرفته . من می رم مشروب بیارم . تو هم میری اون دختره و سگشو میاری خونه . می خوام همه عقده هامو سرشون خالی کنم .
چنان سیاه مستشون کنم که تا تهران هلی کوپتری بزنند و برن . ترسو می شد از چشمای محمد خوند .
- نیما حالت خوبه؟
-- آره عزیزم هیچ وقت به این خوبی نبودم . بلند شو اون کاری که بهت گفتم و بکن .
- نیما جان چیکار میخوای بکنی ؟
-- میخوام جرش بدم . جلوی چشم نیما جونش .
- نیما جان بیا بریم بیرون صحبت می کنیم . آیدا جان ببخشید .
سمت راستمو نگاه کردم . تازه به خودم اومدم . آیدا کنارمون ایستاده بود و داشت گوش می داد . حیثیتم بر باد رفت . صدای زنگ موبایل نجاتم داد . گوشی رو گذاشتم دم گوشم و زدم بیرون . داد زدم بله ؟؟؟؟
- یواش مادر جون چه خبره ؟ نیما چرا داد می زنی مادر ؟
-- سلام مامان ببخشید . با شما نبودم .
- خوبی مادر؟
- آره . کاری داشتی ؟
-- من و بابات کاشانیم . داریم میایم . خواستم بهت خبر بدم . راستی چرا نرفتی خونه عمت اینا ؟ چرا جواب تلفنشونو ندادی ؟
- مامان من الان حوصله ندارم . بعدا صحبت می کنیم . نیوشا کجاست ؟
-- (با کمی مکث) نیومد .
- چیزی شده ؟
-- ( با بغض ) نه مامان جون چیزی نیست . اومدم بهت می گم .
     
#25 | Posted: 21 Jun 2011 19:36
قسمت بیست و چهارم

آیدا اومد دم در . یه فضای سبز جلوی در گالری بود . رو یکی از صندلی هاش نشسته بودم . هنوز در حال هضم کردن حرفای مهسا بودم . پس بگو . مامان با اینا رفت و آمدم داشته . من خرو بگو که اینهمه با مجید و ندا رفت و آمد داشتم ، اونوقت دختر خالشو نمی شناختم . یعنی مهسا معتاده ؟ من خیلی خرم . چرا متوجه نشدم ....
آیدا اومد روبروم ایستاد .
- اصلا ازت انتظار نداشتم . من دارم بر می گردم تهران . حالم داره از همه این جمع به هم میخوره . فقط بهم بگو اینجا چه خبره ؟
-- هیچ خبری نیست آیدا خانم . من عصبانی بودم . یه اتفاق بدی برام افتاده . کنترل حرفام دست خودم نبود . شما بیخیال شو .
- این دختره گیسو هرزه است ؟ با توام ؟ چرا جواب نمی دی ؟
-- من هیچی نمی دونم . شما باهاش همخونه هستی ؟
- یه بوهایی برده بودم . ولی دلم نمی خواست به کسی تهمت بزنم .
-- شاید ماها داریم اشتباه می کنیم . بهتره سرمون به کار خودمون باشه . من فقط خیلی عصبی بودم . همین . حرفامو جدی نگیر . الانم برو به کارت برس . فکر رفتنم از سرت بیرون کن .
- تو داری دروغ می گی . من بچه نیستم آقا نیما ...
رفت . سرمو بین دستام فشار دادم . وای که چه دردی می کنه . کاش یه نفر بود که باهاش درد دل می کردم . کاش یه چیزی بود که بهم کمک کنه از این حال بیام بیرون . یعنی واقعا اون حرفا رو من زدم ؟ من و مشروب ؟ من و تجاوز به .... چه بلایی داری سر خودت میاری نیما ؟ دیوونه شدی ؟ یه بار با کسی دوسش داشتی ، با کسی که دوست داشت اینکارو کردی و اینهمه تاوان داری میدی . حالا با یه غریبه ... اونم یه هرزه .... نه ...
راه افتادم به سمت هتل . خیلی گشنم بود . راستی ما چرا ناهار نخوردیم ؟ از بس اعصابم به هم ریخته بود گرسنگیم از یادم رفته بود . رستوران هتل هنوز غذا داشت خدا رو شکر . یه خر خوری حسابی طبق معمول . اومدم بالا . روی تخت ولو شدم . گوشیم شروع به زنگ زدن کرد . حوصله جواب دادن نداشتم . قطع کردم و سریع کد دادم به گوشی . دایورت می شه تو باقالی ها . ولی مامان میدونه اینکارو می کنم . 4-5 دقیقه بعدش اس ام اس اومد . گوشی مامان بود . مهران پسر عمم با گوشیه مامان مسیج داده بود :
"چیه ؟ کلفت شدی ؟ تا اصفهان میای می ری هتل ؟ مگه نبینمت . دایی و مامانت اینجان . تو هم پاشو بیا "
اصلا حوصلشونو نداشتم . چشمامو بستم . یکمی پیشونیمو ماساژ دادم شاید این سر درد زهر ماری بهتر بشه . زنگ زدم به موبایل مهسا .
- بله ؟ نیما ما حرفی برای گفتن نداریم . برو پی کارت . از دست مامانم دارم می کشم بسه .
-- گوش کن خره . من باهاتون حرف دارم . هم با تو هم مامانت ... الو مهسا ... قطع نکن ... الو
دوباره گرفتم :
-- مهسا فقط گوش کن . زر بزنی هر جور شده میام پیدات می کنم و .....
- ما حرفی نداریم بزنیم نیما . برو برا خودت شر درست نکن .
-- تو که منو می شناسی عوضی . کلم بو قرمه سبزی میده . من سرم درد میکنه واسه شر . دارم داغون می شم مهسا . باید حرفامو بزنم . مگه الکیه بیاد بگی سر کارم گذاشته بودید و بری ؟؟؟؟
- نیما تا فردا صبر کن . من خودم بهت زنگ می زنم .
-- وای به حال اگه بخوای منو بپیچونی . به مامان جونتم بگو اینجوریه دیگه ؟ این بود مزد محبت من ؟ برو ولی منتظرتم .
همونجوری که دراز کشیده بودم خوابم برد .
با صدای زنگ این لعنتی دوباره بیدار شدم .
- جانم مامان . بگو ؟
-- نیما جان . چرا نمیای مادر . میدونی که اینا واسه همه چیزو همه کس حرف در میارن . پاشو بیا . تو دیگه نشو قوز بالا قوز . از دست اون یکی به اندازه کافی کشیدم . اومدم اینجا که از غم و غصه هام دور باشم .
- چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
-- (بغضش ترکید) دوباره روز از نو روزی از نو ...
- کی ؟ بهنام ؟ مامان حرف بزن ببینم چی شده ؟
-- خونسرد باش مامان . باز دعواشون شد . زده دختره رو آش و لاش کرده .
- ای تف تو رو بیاد . بی غیرت . برا چی آخه ؟
-- چمیدونم میگه داشت تلفنی با یکی حرف میزد . بهنامم تا میخورده زدتش و از خونه انداختش بیرون .
- آخه با کی ؟ مگه میشه ؟
-- نمی دونم مامان . خون به دلم کرده . دوباره داره آتیش می زنه به زندگیش .
- من یکی دو ساعت دیگه میام .
زنگ زدم خونه بهنام . رفت رو پیغام گیر : (صدای ناز امیر علی) لطفا بوقو که شنیدید پیغام بگید ...
- بهنام با من تماس بگیر . بهنام خونه ای . منم نیما . به من یه زنگ بزن . منتظرتم .
یادته می گفتم اگه از آسمون دسته دسته ک... بباره حتما دوسه تاش به عشق تو میاد پایین آقا نیما . بفرما . تحویل بگیر . ابر و باد و مه و خورشید فلک .... لعنت به این زندگی . هر جاشو درست میکنی ریده میشه به اونورش .
رفتم تو ماشین . یه سی دی افتخاری انداختم تو ضبط . چراشو نمی دونم . مخم کار نمی کرد :
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم ....
اشکام کی جاری شده بود ، نمی دونم . ولی همین جور می اومد . به سختی می تونستم جلوشو بگیرم . هر چی با پشت دستم پاکشون می کردم ، بازم دیدن خیابون و رانندگی برام سخت بود . خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم .
دل از این شکسته تر ؟ خدایا خودت میدونی . اگه یه سر سوزن تحویلم می گیری ، این گوی این میدون . خودت باید درستش کنی . من دیگه کم آوردم . می فهمی ؟ کم آوردم . من سال تا سال یادت نمی کنم . ولی الان گیر کردم . باید به دادم برسی . باید ....
.
.
.
شبو خونه عمه اینا موندم . مامانم پژمرده بود . معلوم بود برای حفظ آبروش داره می خنده . به هر زحمتی بود خودمو زدم به اون راه سخت بود ولی یکمی حالم جا اومده بود . مثل دیوونه ها می گفتم و می خندیدم .
     
#26 | Posted: 21 Jun 2011 19:37
قسمت بیست و پنجم (و پایانی)


فردا صبحش مهسا زنگ زد . من و مهران و عباس داماد عمه رفته بودیم یه جایی به اسم صفه .
- سلام
-- سلام از ماست خانم بی وفا .
- نیما از دستم دلخوری ؟
-- کم نه ؟
- پس چرا جواب دادی ؟
-- بذار به حساب خریت .
- یعنی هیچ چیز دیگه ای نیست ؟
-- چی مثلا؟
- عشقی . علاقه ای ؟
-- اه اه اه . ببین من صبحونه زیاد خوردم . یه کلمه دیگه ادامه بدی گلاب به روت میارم بالا .
- به قرآن دیوونه ای ؟
-- من ثمره یه ازدواج خانوادگیم دیگه . مگه نمی دونستی ؟
زد زیر خنده . نمی دونم چرا باهاش اینجوری تا کردم . ولی کار خدا بود . دمش گرم . باهاش قرار گذاشتم .
وقتی دیدمش اصلا به روی خودم نیاوردم که اتفاقی افتاده . از خجالت نمی تونست تو چشام نیگاه کنه . ازش پرسیدم چی شد که اومدید سراغ من ؟گفت که مامانم ندا رو خیلی دوست داره . وقتی ندا زندگیش به هم خورد ، مامانم دنبال مقصرش می گشت . ندا هم همه چیزو انداخت گردن تو . مامانم هم با حرفای ندا گول خورد . گفت : نیما به خدا دیشب تا صبح با مامانم حرف میزدم . بهش گفتم اگه شوهر ندا اینجوری از آب در اومده تقصیر نیماست ؟
گفتم این چی می گفت ؟
- هیچی ساکت بود . یه خورده که ازت دفاع کردم کلی گریه کرد و خوابش برد .
-- مهسا تو چیو می خوای ترک کنی ؟
- حماقتو .
-- چند وقته ؟ چی مصرف می کنی ؟
- مهم نیست . مهم اینه که میخوام تمومش کنم . نیما کمکم می کنی ؟
-- اگه نامردی نکنی . آره . مخلصتم هستم .
- از مامانم دلخوری ؟
-- اگه پیشمونه که بالاخره خودش یه جوری از دلم در میاره .
- چه جوری ؟
-- اونش دیگه به خودمون دو تا مربوطه .
- تا قیامتم آدم بشو نیستی .
-- مهسا من امروز می رم تهران .
- مگه نمایشگاه نداری ؟
-- یه گرفتاری تو تهران برام پیش اومده . باید زودتر برم .
- باشه برو . ما تا آخر هفته هستیم .
-- من یه دکتر توپ تو شمال سراغ دارم . ده روزه کارتو ردیف می کنه . خودمم باهات میام که تنها نباشی . تازه مطمئن می شم که قصد ترک داری یا بازم میخوای منو بازی بدی .
مهسا زد زیر گریه و خودشو انداخت تو بغلم ....
خلاصه رفتم خونه عمه اینا . به مامان گفتم من می رم تهران . نمی تونم اینجا بمونم . هر چی اصرار کرد که نمی خواد بری ، قبول نکردم . گفت لااقل بذار منم باهات بیام . بازم قبول نکردم . کارت گالری رو بهش دادم . گفتم با عمه اینا برید یه سری بزنید . به محمد بگو تابلو ها رو برام بیاره تهران یا اگه مشتری داشت همینجا ردش کنه بره .
نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم تهران . تو اتوبان قم از بغل هر دوربینی رد می شدم چراغش روشن می شد . خوبه ماشین به نام من نیست . مال مفته و دل بی رحم . بیچاره بابا باید کلی جریمه پرداخت کنه . شانس آوردم گیر گشت نامحسوسو و این چیزا نیوفتادم .
خودمو رسوندم خونه . خبری از بهنام نبود . رفتم نمایشگاه . اونجا هم پیداش نکردم . زنگ زدم به موبایل نیوشا . جواب نداد .
داشتم قاطی می کردم . زنگ زدم به احمد . پرسید کجایی گفتم تهران فقط سوال جوابم نکن . بگو نیوشا کجاست و خلاص . گفت خونه ماست ، ولی سراغش نرو داغونه . منتظر شنیدن ادمه حرفش نشدم . قطع کردم و راه افتادم .
رسیدم در خونه دایی اینا . زنگ زدم . خودش آیفون برداشت . گفت بیا تو . گفتم نه . حاضر شو بیا . کارت دارم . داد زد من به اون خونه بر نمی گردم . گفتم به جهنم . بهت گفتم کارت دارم جمع کن بیا . گفت امیر علی حمومه و مامانم دستش بنده . منتظر باش بذار درش بیارم . الان میام . اومدم تو ماشین ...
بازم هزاران هزار فکر تو سر بی مغزم خطور می کرد . یعنی نیوشا با کسی رابطه داره ؟ خدا اون روزو نیاره . اهل دروغ و دغل نیست . اگه اینم تو زرد از آب در بیاد ، دیگه به عالم و آدم شک می کنم .
چند دقیقه بعد اومد نشست تو ماشین . سلام کرد . سر بالا جواب دادم . راه افتادم تا چند دقیقه هیچ حرفی رد و بدل نمی شد . یه جایی وایسادم .
- خوب بگو . گوش می کنم . چی شده ؟
-- چمیدونم . برو از خان داداشت بپرس .
- ندیدمش که بپرسم . در ضمن از اصفهان کوبیدم اومدم اینجا به خاطر تو .
-- نیما تو در مورد من چی فکر میکنی ؟
- هیچی . اگه فکری می کرد که اینجا نبودم .
-- من دارم می رم مشاوره . دو جلسه خودم رفتم . از جلسات بعد هم باید بهنام بیاد . حالا به من تهتمت می زنه که زنگ زدی به یه غریبه و باهاش ریختی رو هم . نیگاه کن ببین چیکارم کرده ؟
- (زدم زیر خنده) خیلی احمقید به خدا . همین ؟ مشکلاتتون هم به آدمیزاد نبرده . من میرم سراغ بهنام . هر وقت تونستم آدمش کنم میام دنبالت و می برمت . شما هم سعی کن از این به بعد یکمی از این زبونت استفاده کنی . لال بودی بگی با کی داری صحبت می کنی ؟
-- نه خیر لال نبودم . مهلت نداد . تازه اونی که من دیدم آدم بشو نیست .
- اگه نیما ساربونه . میدونه شترو کجا بخوابونه . اگه اینبار آدم نشه . باید دمشو بذاره رو کولشو بره .
خدایا شکرت . خیلی حال دادی . یکی دو تا کار دیگه هم مونده ، اینا هم یه حالی بدی ، آقایی کردی . شرمنده ها ما هم از این بهتره بلد نیستیم باهات حرف بزنیم . خیلی چاکریم .
بهنام و پیدا کردم . با اینکه از من بزرگتره یه چک ازم خورد . حالیش کردم که چقدر احمقه که اون فکرو در مورد زنش کرده . یه حرفایی براش زدم که اگه غیرتش از سنگ هم بود ، آب شد .
خودش رفت یه مرکز ان . ای و ترک کرد . خدا رو شکر تا الان که مشکلی نداشته . البته مشاوره هم خیلی داره به زندگیشون کمک می کنه .
منم مهسا رو بردم شمال پیش یه دکتری کارش ترک اعتیاد بود . البته یه روانشناس خبره هم باهاش کار میکنه . خدا رو شکر مهسا هم الان مشکلی نداره . اصلا به ازدواج باهاش فکر نمی کنم . سکس که دیگه اصلا ... شوخی هامون هم ادامه داره . تازگیها شیرین هم همراهیمون می کنه ...

پایان
در پناه خداوند مهربون سلامت و شاد و دلخوش باشید .
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات نیما جاویدان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites