تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 6 Jul 2011 16:23
سلام بچه ها.حدودا 9سال پیش دکتر بهم 3تا پنیسیلین به اضافه یه دیکلوفناک داد.و تاکید کرد که حتما برو تزریقات وپنیسیلینتو با دیکلوفناکت بزن.داروهامو گرفتمو رفتم تزریقات که طبقه پایین تو زیرزمینی بود.تو تزریقات یه خانمه نشسته بود و آستینش کمی بالا بود و بارونیشو انداخته بود روصندلی کناری.ولی مسئول تزریقات نبود.منم نشستم تا بیاد.همین طور که نشسته بودم چشمم به تابلویی که رو دیوار بود افتاد که جواز تزریقات بود به نام آقای قربانپور.یکدفعه سروکله یه خانمه پیدا شد با روپوش سفید.یه ذره لاغر اندام بود وحدودا 40 ساله.بهم گفت شما امپول دارین؟منم گفتم اره.بعد به اون خانمه گفت دستتونو ببینم اونم نشونش داد وبهش گفت اگه حالت تهوع ندارین برید اماده شید.خانمه که حدودا 32-33 ساله بود آستینشو پایین زد و بارونیشو گرفت و رفت توی اتاق تزریقات و درو پشت سرش بست.خانمه هم امپول منو تست کرد و گفت یه ربع بشینمو شروع کرد امپول خانمه رو اماده کردو یه تیکه پنبه گرفت و رفت تو اتاق.همین که در اتاقو باز کرد من خانمه رو دیدم که رو تخت دمر خوابیده بود و مانتوشو زده بود بالا و سرشو گذاشته بود رو دستهاش.خانمه درو پشت سرش بست و یک دقیقه بعد اومدن بیرون و خانمه قبض گرفت که بره پرداخت کنه و خانم تزریقاتی هم رفت پیش منشی نشست.یه ربع که تموم شد اومد تستمو دید و گفت برم تو اتاق رو تخت دراز بکشم.منم رفتم تو اتاقو دکمه های مانتومو باز کردم و دادمش بالا و شلوارمم شل کردم و خوابیدم.خانمه اومد تو و شلوارو شرتمو با هم از دو طرف کشید پایین.گفتش اول دیکلوفناکتو میزنم که هم کمتره هم اینکه ترست بریزه.پنبه رو روباسنم کشید و بهم گفت نفس عمیق بکش خانم.سر سرنگو برداشت و سوزنو فرو کرد.درد داشت.چون یه خورده محکم زده بود.منم هر جوری که بود تحمل کردم تا تموم شد و سوزنو کشید بیرون.نوبت پنیسیلینه شد.همین طور که داشت شیشه شو تکون میداد تا اماده بشه بهم میگفت این یکی دردش بیشتره و باید خودتو کاملا شل کنی.من کلی ترسیدم و با خودم گفتم سر این یکی پدرم در میاد.وقتی سوزنو هواگیری کرد پنبه رو رو طرف چپ باسنم که طرف خودش بود کشید و گفت نفس عمیق بکش خانم.منم کشیدم و خانمه سوزنو فرو کرد.اآآآآی از قبلی هم بدتر زد.خیلی دردم اومد ویکی دو باری آخ و اوخ کردم.خانمه گفت خیلی درد داره؟ نه؟به زورگفتم آره.اونم گفت بهت که گفتم دردش زیاده.ولی تحمل کن الآن تموم میشه.منم از درد لبامو گاز گرفتمو چشمامو محکم رو هم فشار میدادم و نفس هم نمیکشیدم تا اینکه سرنگو در آوردو گفت تموم شد وانداختش تو سطل آشغال و رفت.منم به باسنم نگاه کردم.دیدم خیلی کم داره خون میاد و با پنبه ای که رو باسنم گذاشته بود پاکش کردم.ولی باسنم از درد داشت مثل ضربان قلب میتپید.لباسمو مرتب کردمو رفتم بیرون.فردا برای تزریق دومی رفتم.روز جمعه بود.از پله ها رفتم پایین و وارد تزریقات شدم.ایندفعه یه آقاهه اونجا بودش.حدس زدم همون آقای قربانپوره باشه.سلام کردم و بهش گفتم آمپول دارم.اونم پرسید آخرین بار کی زدی؟گفتم دیشب.رفت تو همون اطاقه و گفت بیا و منم رفتم.بهم کفت همینجا رو تخت بخواب.چون یه مرد بود هم خجالت میکشیدم هم ترسیده بودم.کاپشنمو در آوردم و مانتومو دادم بالا و رو تخت خوابیدم و شلوارمو یکم دادم پایین.بهم میگفت نمیترسی که؟ها؟منم با خنده گفتم یه خورده.بعد اومد بالا سرم و گفت دیشبی رو گدوم طرف زدی؟منم بهش گفتم.اونم شلوارمو یکمی بیشتر کشید پایین و منم یکم خودمو تکون دادم.چون شلوارم یکم تنگ بود.پنبه رو محکم رو باسنم کشید و سر سرنگو برداشت و سوزنو آروم فرو کرد و همزمان گفت شل شل شل.یه ذره دردم اومده بود.ولی از قبلی بهتر زد.وقتی شروع به تزریق مرد دردش بیشتر شد.منم خیلی خفیف آی آی میکردم.آقاهه پنبه رو دور سوزن گذاشت و یهویی درش آورد و یکم جاشو فشار داد و نگه داشت و میگفت تموم شد.یه دقیقه همینجوری باش بعد بلند شو.روز بعد رفتم که آخریشو بزنم.دوباره خانمه بود.دو نفر رو راه انداخت و بعد نوبت من شد.امپولو بهش دادم و گفتم این آخریشه.رفتم خوابیدم و اونم اومد شلوارمو از قبل بیشتر کشید پایین.پنبه مالید ومنم بهش گفتم خانم یه خورده یواشتر میزنی؟آخه قبلیها درد داشت.اونم جواب داد آمپول درد داره دیگه.خصوصا این.ولی اگه خودتو شل کنی کمتر دردت میاد.دوباره پنبه مالید.مثلا بهش گفته بودم که آروم بزنه.ولی همچین سرنکو تو باسنم فرو کرد که ناخودآگاه صدام در اومد.داشتم آی ووای میکردم و اونم هیچ توجهی نمیکرد.احساس میکردم سوزن از اون ورم اومد بیرون.هیچ وقت دردش از یادم نمیره.خیلی هم سریع تمومش کرد

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#22 | Posted: 6 Jul 2011 16:24
من چند روز پیش احساس سرما خوردگی میکردم.ولی زیاد بهش توجه نکردم.کم کم گلو دردم زیاد شد و بیحال شدم.پریروز دیگه با مامانم رفتم دکتر.دکتر وقتی معاینم کرد بهم گفت چند روزه مریضی؟منم گفتم سه چهار روزی میشه.بهم گفت واسه چی تا حالا نیومدی؟گفتم خوب دیگه...یکم از امپول میترسم.گفت ولی حالا باید چندتا امپول بزنی.گوش و گلوت عفونت زیادی داره.راستش یه خورده ترسیدم.بعد با مامانم رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتیم.3تا چرک خشک کن قوی داده بود که اسمش سفتریاکسون بود و 6تا هم امپول کوچیک دیگه بود که با هم ترکیب میشد.روزی یکی باید از هرکدوم میزدم.با مامانم رفتیم درمونگاه و مامانم فیش 2 تا امپول رو گرفت.با هم رفتیم تو تزریقات و امپولای منو داد به خانمه و من رفتم روی تخت که موبایل مامانم زنگ خورد و رفت بیرون.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.خانمه اومد و شلوارمو تا وسطای باسنم داد پایین وپنبه مالید.گفت یه نفس عمیق بکش.پنبه رو مالید و امپوله اولی رو زدو کشید بیرون.دردش زیاد نبود.بعد اون سمتمو پنبه مالیدو گفت این دردش زیاده خودتو شل کن.منم خودمو تا تونستم شل کردم.سرنگو فرو کردو شروع به تزریق کرد.خیلی درد داشت.بعد از اینکه تموم شد کشید بیرونو بهم گفت جاشو بمالون.شب هم گرمش کن.مامانم اومدو گفت هنوز نزدی؟گفتم چرا تموم شد.بعد از چند لحظه از روی تخت بلند شدم و دکمه و زیپ شلوارمو بستمو چکمه هامو پوشیدمو لباسمو مرتب کردمو رفتیم خونه.دیروز بعداز ظهر خوابم برد.تقریبا ساعت 6 مامانم بیدارم کردو گفت کیانا اماده شو بریم امپولاتو بزنیم.یه خرده لرز داشتم.شلوار و مانتومو پوشیدمو با مامانم رفتیم درمونگاه.همون خانومه دیروزی بود.بهم گفت برو بخواب تا بیام.منم رفتم چکممو در اوردمو زیپ و دکمه شلوارمو باز کردمو خوابیدم.مامانم هم با خانومه اومدن بالا سرم.خانمه به مامانم گفت شلوارشو بدید پایین.مامانم یکم کشیدش پایین ولی باز رفت بالا.چون یه مقدار شلوارم تنگه.بعد گوششو گرفت پایین تا خانمه بتونه تزریق کنه.گفت یه نفس عمیق بکشوامپول اول امپول چرک خشک کن رو زد.خیلی درد گرفت.وسطاش از درد داشت اشکم درمیومد.وقتی تموم شد مامانم شلوارمو کشید بالا و اون سمتمو برای امپول خوردن کشیدش پایین.خانمه هم بدون معطلی اون سمتموپنبه مالیدو سرنگو فرو کرد.بعد از تموم شدن اون هم مامانم شلواروشرتمو کشید بالا و یکم جای سفتر یاکسون رو مالیدو گفت پاشو بریم.گفتم چند لحظه صبر کن خیلی درد میکنه.مامانم گفت پاشو خودتو لوس نکن.منم به زور بلند شدمو لباسامو مرتب کردمو اومدم خونه.امروز به مامانم میگفتم که بزاره دیگه اینارو نزنم.اخه دیگه خوابیدن هم برام سخت شده.ولی اون گفت باید بزنی.وقتی دیدم راهی ندارم دیگه رفتم توی اتاقمو شلوارو مانتومو از تو کمدم دراوردمو پوشیدم.با مامانم رفتیم همون درمونگاه و فیش امپولا رو گرفتیم.خانمه که منو دید لبخندی زدو گفت امپولات تموم نشده هنوز.مامانم بهش گفت این اخریه.بهم گفت برو روی اون تخت بخواب الان میام.تو دلم انگار داشتن رخت میشستن.دلشوره داشتم.کفشمو دراوردمو مانتومو دادم بالا و دکمه و زیپ شلوارمم کشیدم پایین.گوشه سمته راستمو دادم پایینو اماده شدم.خانومه هم اومد بالا سرمو گفت خوب اول کدومو بزنم؟منم با یکم ترس گفتم فرقی نداره.هرکدوم رو که دوست دارید اول بزنید؟اون هم پنبه رو کشید رو باسنمو گفت خودتو شل کن ببینم.مامانم هم گفت کیانا خودتو شل کن.منم گفتم چشم.خانومه اول سفتریاکسون رو زد.احساس میکردم تمام عضلات باسنم داره میترکه.اخراش دیگه میگفتم ایییی...اوخخخخ...تا بالاخره تموم شدو کشیدش بیرون.مامانم گفت کیانا اون یکی رو هم همین سمت بزنه؟گفتم نه بابا این سمتم خیلی درد میکنه.گفت باشه.هرجور که میخوای.خودم شلوارمو کشیدم بالا و سمت چپم رو اونقدر که بتونه تزریق کنه دادم پایین.خانمه هم اون سمتمو محکم پنبه مالیدو گفت اماده ای؟گفتم بله.اونم امپول رو زد.بعد از تموم شدن این مامانم رفت بیرون و گفت تو هم لباساتو مرتب کنو بیا.منم یکم جاشونو مالوندمو از روی تخت بلند شدم.لباسامو مرتب کردمو اومدم بیرون.تا رسیدیم خونه دهنم سرویس شد.جاشون بدجوری ذوق ذوق میکنه.با این حالم هم حالا عموم اینا میخوان بیان خونمون.خدا به دادم برسه

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#23 | Posted: 6 Jul 2011 16:28
من شاهین هستم و 20 سالمه.3 روز پیش صبح با صبا (دوست دخترم) که دختری خوب و مودبیه رفتم بیرون.دیدم بدجوری کمرش درد میکنه.بهش گفتم کمرت چی شده؟گفتش از پریروزه خیلی درد میکنه.فکر کنم که سرما زده باشه.بیچاره معلوم بود که خیلی درد میکشه.گفتم دکتر رفتی؟گفتش نه.وقت نکردم.بهش گفتم بیا بریم دکتر.اینطوری که نمیشه.اول راضی نمیشد.ولی بالاخره راضی شد که بریم دکتر.رفتیم یه ساختمان پزشکان و رفتیم پیش یه دکتر داخلی.بیچاره این پله ها رو تا اومد بالا اشکش دراومد.دکتر گفت دارو مصرف کردی؟گفتش فقط پماد پیروکسیکام مالیدمو با حوله و اتو گرمش کردم.ولی فایده نداشت.بعد از معاینه دکتر شروع به نسخه نوشتن کرد.گفت دخترم برات امپول نوشتم.هر روز باید 2تا بزنی.اسپاسم شدیدیه.یه سری پماد هم دادو چندتا امپول و قرص مسکن.به دکتر گفتم تزریقات اینجا داره؟گفت اره بدید منشی انجامش میده.با صبا اومدیم تو راهرو نشستیم.بهش گفتم تو کمرت درد میکنه نمیخواد بیای.من میرم دواهاتو میگیرم میام تو بشین اینجا.گفتش باشه ومن رفتم داروخونه و داروهای صبا رو گرفتم.دکتر براش یه امپولای بزرگی داده بود که کفم برید.6تا از اونا داده بودو 3تا هم مسکن برای دردش.کمکش کردم تا رفت تو اتاق تزریقات.صبا همیشه به من میگفتش که از امپول اصلا نمیترسه.کمکش کردم کفششو از پاش دربیاره اونم شلوارشو شل کرد و دراز کشید.اروم برگشتو گفت شاهین چند تا امپول باید بزنم.بهش گفتم 3تا.یه لبخندی زدو گفت اوه اوه...خانومه هم اومد داخلو شروع به اماده کردن امپولا کرد.خانمه شوخ طبع و خوش اخلاقی بود.امپولا که اماده شد شلوار صبا رو از دو طرف به من گفت بکشم پایین.منم تا وسطای باسنش کشیدم پایین.پنبه رو مالیدو گفت یه نفس عمیق بکش و امپول اولیو زدو کشیدش بیرون.اون سمت باسن صبا رو پنبه مالیدو امپول دومش رو هم زد.بعد دوباره همون سمت امپول دومیه یکم پایین تر پنبه مالیدو امپول مسکن رو هم زدو کشیدش بیرون.خانمه بهش گفت درد داشت؟صبا که سرش رو تخت بود با لبخند گفت یکم.صبا دختر خجالتیه و معلوم بود از اینکه موقع امپول زدن من بالا سرش وایسم زیاد راضی نبود.ولی من دلم نمیخواست چنین موقعیتی رو از دست بدم.شلوارشو کشید بالا و اروم از روی تخت بلند شد و لباساشو مرتب کرد.بهش گفتم نمیخوای جاشو بمالونی؟گفت نه لازم نیست.اومدیم بیرون و رسوندمش خونه.گفتم فردا میام سراغت تا بریم امپولاتو بزنی.گفت نه دستت درد نکنه.خودم میرم.گفتم نه بابا.تو نمیتونی با این وضعیتت خودت بری.خلاصه فردا باهاش تو پارک ساعت 10 صبح قرار گذاشتم.بهش گفتم چطوری؟گفت دردش بهتره ولی جای امپولام یکم درد میکنه.رفتیم باهم یه درمونگاه.تو تزریقات خلوت بودو کسی نبود.صبا رو خوابوندمو اماده شد تا خانومه اومدش.3تا امپولارو بهش دادمو رفتم پیش صبا.خانمه اومد پشت پرده و گفت گوشه شلوارشو نگهدار تا امپولاشو بزنم.منم اول گوشه راستشو با دست نگهداشتم.اونم پنبه رو مالیدو سریع امپول اولو که مسکن بود.تزریق کردو کشید بیرون و همون سمتو دوباره امپول زد.بعد گفت اون سمتشو نگهدار.دوباره پنبه مالید روی باسن صبا و امپول سومش رو هم زدو کشید بیرون.به صبا گفتم چطور زد؟گفت یه خورده بد زد.سر دومی زیاد دردم اومد.شلوارشو کشید بالا و از روی شلوار یکم جاشو مالوند.از اونجا باهم رفتیم پارک و بعدش تا در خونشون رسوندمش.امروز صبح رفتم دنبالش و با هم رفتیم یه مطب نزدیک خونه ما تا امپولاشو صبا بزنه.امروز دیگه احتیاجی به کمک من نداشت.خودش تونست دراز بکشه.دکمه و زیپ شلوارشو باز کردو خوابید رو تخت.بهم گفت جای امپولام درد میکنه.گفتم اشکال نداره.مگه خودت نمیگفتی از امپول نمیترسی؟پس دیگه چرا جا زدی؟گفت من جا نزدم میگم جاش درد میکنه.6تا امپول زدم.گفتم باشه چرا میزنی؟خانم با امپولا اومدو گفت شلوارتو بده پایین.صبا سریع شلوارشو تا نصفه های باسن داد پایین.سمته راستشو یه پنبه الکلی مالیدو سرنگو فرو کرد.بعدش اون سمتشو پنبه مالیدو امپول دوم رو زد.بعد دوباره همون سمته اولشو دوباره پنبه مالیدو مسکن صبا رو هم زد.بعد از اینکه تموم شد محکم پنبه رو جای امپول فشار داد.جای امپولای دیروز و پریروزش کبود شده بود و جای امپولای امروزش هم یه قطره خون اومد.صبا بعد تزریقش برگشتو با لبخنده گفت:اخیش تموم شد...راحت شدم...از وضعیت باسنش معلوم بود که بیچاره خیلی درد کشیده.واقعا انگار از امپول نمیترسید.اروم از روی تخت بلند شدو زیپ و دکمه شلوارشو بست پالتوشو پوشید با هم رفتیم بیرون.یه ساعت پیش باهاش حرف میزدم گفت:درد کمرم بهتره ولی جای امپولام خیلی درد میکنه و کبود شده.

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#24 | Posted: 6 Jul 2011 16:30
سلامي دوباره به همگي من رويا هستم
خواستم خاطره اي رو براتون تعريف كنم كه مال دوران نامزديمم بود .....
يه روز وقتي پيمان اومد خونه ي ما مامانم به هش گفت كه رويا حاش خوب نيست و تب كرده هر كاريش ميكنم ميگه خودم خوب ميشم آخه من اگثر اوقات بدنم داغه ...
پيمان در زد و آمد تو اتاقم وقتي منو توي اون حال ديد رفت توي ماشين و كيفشو اورد و منو معاينه كرد بهم گفت كه گلوت چرك كرده و بايد آمپول بزني
البته من از آمپول نمي ترسم ولي پيمان دلش نمي يومد به من آمپول بزنه براي همين گفت پاشو لباساتو بپوش تا بريم درمانگاه تا آمپول بزني ........
من گفتم خودت كه بلدي مثلا يه پا دكتري ..
گفت اره بلدم ولي دلم نمي ياد
منم گفتم حالا فكر كن كه داري به يه بكي از مريضات مي خواي آمپول بزني
آخه پيمان راضي شد كه به من آمپول بزنه چون حالم خيلي بد بود و نمي تونستم برم بيرون
پيمان رفت و دارو هامو گرفت و آمد بعد بهم گفت نمي ترسي كه؟ گفتم از آمپول ..نه ..چرا مگه ؟
گفت آخه 4 تاست گفتم نه خيالت راحت
پيمان آمپولا رو آماده كرد و آمد كنار تخت نشست
بهم گفت آماده
گفتم بله آقاي دكتر
دمرو شدم و شلوارك و شورتمو دادم پايين
خنكي الكل رو حس كردم و فر رفتن آمپول توي باسنمو حس كردم ولي دست پيمان سبكه و من زياد احساس نكردم به ذهنم خورد كه يكم ازيتش كنم و الكي شرع كردم به آخ و ناله كردن
پيمان آمپول اول و تزريق كرده بود و يي دفعه گفت چي شد دردت اومد ؟ ...ببخشيد
گفتم بقيشو بزن .
منو بوسيد گفت ببخشيد موقع زدن 3 تا آمپول ديگه همين طور قربون صدقم مي رفت يا سوال پيچم ميكرد بعد از تموم شدنتزريق من توي بغل گرفتو بوسيدم و مدام ميگفت ببخشيد و جاشو برام مي ماليد بعد بهش گفتم دستت سبكه ..دردم نگرفت
خندش گرفت و گفت اينو مي گي كه منو دلداري بدي
كفتم نه داشتم باهات داشتم شوخي ميكردم ولي پيمان منو همينطور تو بغلش گرفته بود مامان برامون آب پرتقال آورد و پيمان همون شب خونه ي ما موندو پيش من خوابيد و فرداشم مدام بهم زنگ مي زدو احوالم و مي پرسيد

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#25 | Posted: 11 Jul 2011 18:48
چند روزه مریض شدم. سرم خیلی درد میکنه. دیشب هم انقدر افتضاح شد که دیگه کله سحر رفتم دکتر..سرگیجه ، تهوع و لرزش دست وبدن.. فکر کردم دیگه رفتم اون دنیا ولی خوب فعلاٌ با ضرب و زور داروها آمدیم.گفتم دارو یاد یه خاطره افتادم.چند سال پیش بعد از اخذ مدرک لیسانس و فارغ التحصیلی از دانشگاه ، جهت ادای دین ما رو به سربازی بردند. حالا از شانس ما بود یا اینکه ما خیلی مدیون بودیم به ملت وکشور مجبور شدیم عین دو سال خدمت رو در هزار کیلومتری تهران ، در شهر مسجدسلیمان بگذرونیم. آخر دنیا .جایی بدون امکانات.سختی .نبود آب . وای خدا وقتی خاطرم میوفته بغض تو گلوم جمع میشه. بگذریم. تو اونجا یه شب مریض شدم. اول از گلو درد شروع شد وبعد دیگه کار به جاهای باریک کشید. بهداری ارتش هم که قربونش برم . یه سرباز اونجا بود که فقط یاد گرفته بود واسه سرفه شربت اکسپکتورانت بده ، واسه سرما خوردگی قرص سرما خوردگی بده و برای گلو درد کپسول آنتی بیوتیک . خلاصه روز بعد با یکی از دوستان رفتیم یک درمانگاهی واقع در مرکز شهر مسجد سلیمان.
جناب آقای دکتر تا اوضاع وخیم ما رو دید چند تا پنی سیلین با دوز بالا تجویز کرد. داستان ما از اینجا شروع میشه. دوستم رفت داروها رو گرفت وآورد .خانم آمپول زن که یه دختر خانم جوان هم بود با لبخندی بر لب بنده حقیر رو آماده امپول زدن کرد.
اول پرسید آقا قبلاٌ پنی سیلین زدین ؟ من هم سر تکون دادم که آره چند ماه پیش .اون هم گفت پس تست لازم نیست.خلاصه آمپول رو زد و ما هم آروم آروم از رو تخت بلند شدیم. پای اول رو که گذاشتم رو زمین دیدم دنیا داره میلرزه.. صداها قطع شد. تصاویر محو شد .وزن سرم به ناگهان به چند کیلو افزایش یافت ودیگه بعد از اینکه چشمها بسته شد مثل یک کوه گوشت افتادم روی زمین.
از برخورد چند قطره آب به صورتم وتکون تکون هایی که میخوردم چشمام باز شد. دیدم من روی یک صندلی هستم و دوستم با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده وداره آب می پاشه تو صورتم وخانم آمپول زن جوان هم داره گریه میکنه و میگه مرد مرد.خدایا چه کنم؟ دیدی چه خاکی به سرم شد؟ بعد تازه دیدم که آقای دکتر هم داره فشار خون ونبض واین چیزها رو چک میکنه. حالا موضوع چی بود؟ خیلی ساده . من چون مریض بودم دو روز بود هیچی نخورده بودم. ضعف بدن و بعد هم آمپول پنی سیلین یک میلیون ودویست فیل رو هم از پا درمیاره چه برسه به یک سرباز زپرتی.
هیچی دیگه بدو بدو مواد قندی گرفتن و به زور تو حلقوم ما ریختند تا حالمون آروم آروم جا آمد.بیهوشی من تقریباٌ زیر 1 دقیقه طول کشید ، شاید هم 20 ثانیه ولی هیچی از اون فاصله یادم نیست. این هم داستان آمپول زدن ما در زمان ادای دین به کشور ومملکت.

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#26 | Posted: 11 Jul 2011 18:50
وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:

آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه.

طفلکی چه زجری کشید

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#27 | Posted: 8 Aug 2011 23:28
با سلام من حسین هستم یه پسر با 22سال سن قد 186وزن 75 چشم سبز و موهای مشکی و لخت دانشجوی جهان شناسی دو تا دوست صمیمی دارم به نامهای محسن و امیر که تقریبا تو مایه های خودم هستن که البته واسه هم مثل برادریم نه دوست و همدیگرو داداش صدا میزنیم و هر روز باید همدیگرو ببینیم .میخواستم یه خاطره از مریض شدن خودم بگم که اگه استقبال زیاد باشه ادامه میدم از امپول زدن فامیل هم کم خاطره ندارم بریم سراغ شبی که من عین انسان های متمدن و امیدوار به زندگی داشتم با محسن و امیر فیلم میدیدم که یکدفعه دلم انچنان درد گرفت که نمیتونستم تکون بخورم و یهو بدون هیچ مقدمه ای زدم زیر گریه اون دوتا نمیدونستن چی شده و باید چیکار کنن فقط تنها کاری که کردن امیر رفت لباسامو اورد و به هزار مکافات تنم کرد محسنم رفت ماشینو روشن کرد و اومد بالا دنبال من و امیر زیر بغلمو گرفتن و تو ماشین گذاشتن امیر که دید من حالم خوب نیست اومد پشت نشست و منم از خدا خوسته تا مطب سرمو رو پاش گذاشتم و دایما داشتم گریه میکرم در همین حال یه نگاه به امیر انداختم دیدم بغض کرده و به محسن که داشت هم رانندگی میکرد هم گریه تا اینکه به مطب رسیدیم داخل مطب که رفتیم دکتر یه نگاه به 3 تاییمون انداخت و گفت کدومتون بیمارید من که از شدت درد و ترس امپول رنگم پریده بود با گریه گفتم من و رفتم روی تخت واسه معاینه که محسن و امیرم اومدن بعد از معاینه نسخه رو به محسن داد و اومدیم بیرون وقتی محسن اومد دیدم دو تا امپول تو کیسه داروهاست گریه ام بدتر شد با 100 تا سلام و صلوات رفتیم تو تزریقاتی که دیدم یه پسره با قیافه جذاب و با نمک با اندامی توپ برگشت رو به من و گفت سلااااااااااام چته چرا داری گریه میکنی میترسی؟ منم پلکامو به نشان تایید روی هم گذاشتم که 2 گلوله اشک به سرعت پایین اومد اومد جلو و با دستمال کاغذی که جلو دستش بود اشکامو پاک کرد و به امیر گفت بره و قبض بگیره محسنم که تحمل گریه و ناراحتی منو نداشت گفت تو ماشین منتظرتونم تو همین فاصله که امیر رفت قبض بگیره نیما همون پسره گفت خوشگله برو اماده شو منم با کل کل کردن با پاهام و دلداری خودم روفتم رو تخت کمربند و دکمه و زیپمو باز کرم و دراز کشیدم گریم کمتر شده بودتا اینکه نیما با دو تا امپول و پنبه اومد بالای سرم هوای امپولو گرفت و پنبه رو رو باسنم کشید همون موقع گریه ام شروع شد سوزنو که رو باسنم حس کردم فرو رفت یه ااااااااااایییییییی گفتم و شروع کردم به گریه کردن امپولو که بیرون کشید فکر کنم نیمی از مشمع روی تخت زیر دست من جمع شده بود در همین حین امیر اومد و قبضو به نیما داد تا نیما رفت قبضو تو کشو بذاره هرچی به امیر التماس کردم که داداش امیر بمون رو سرم بغض کرده بود و فقط یه کلمه گفت نمیتونم و رفت رو صندلی بیرون پرده نشست که نیما اومد تو و بدون امادگی قبلی امپولو واسم زد و باسنم یه سوزش عجیبی کرد و گریه من بیشتر شد احساس میکردم تموم عضله باسنم جمع شده یادم نمیاد امامی رو جا گذاشته باشم از ترس اسم همشونو بردم که امپولو بیرون کشید و به امیر گفت بیاد و پنبه رو نگه داره بعد از چند ثانیه پنبه رو برداشت خدا خیرش بده اینقدر امپولو خوب زد که نه کبود شد نه خون اومدبعدش امیر شورت و شلوارمو داد بالا کمکم کرد بیام پایین کمربند دکمه و زیپمو بست کاپشنمو تنم کرد وقتی داشتیم از مطب بیرون میومدیم نیما گفت خوشگله این شماره منه دوست دارم منم به جمع دوستیتون وارد شم و گفت همیشه گریه کن چشمات خیلی خوشگل میشه شماره رو گرفتم ویه لبخند ژکوند زدم و خداحافظی کردیم اومدیم پایین ولی هنوز جاش درد میکردوقتی رسیدیم خونه محسن به امیر گفت تو برو استراحت کن من هستم لباسامو عوض کرد منو برد روی تخت منم که عین خیالم نبود و به رو خودم نمیاوردم که مهمونی اینارو خراب کردم عین خرس رفتم رو تخت و خوابیدم 1 ساعت بعد که بیدار شدم دیدم محسن داره رو سرم چرت میزنه گفتم چرا نرفتی بخوابی گفت نگرانت بودم پرسیدم امیر کو گفت وقتی تو خوابیدی 2 تاییمون عین پدر مرده رو سرت گریه کردیم بعد امیر رفت خوابید منم که معرف حضورت هستم ولی اینقدر خجالت کشیدم بابت خراب شدن مهمونیشون البته نا گفته نمونه 2 روز بعدش به نیما زنگ زدم بیشتر با هم اشنا شدیم و فهمیدم که اون تزریقاتتی نیست فقط واسه کمک به دوستش اومده اونم تو دانشگاه ما بود اما کلاس بغل دیشبم خونمون بود و کلی ادای امپول زدن منو دراورد

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#28 | Posted: 8 Aug 2011 23:28
امروز یه روز تو دانشگاه سر کلاس نشسته بودیم خیلی حوصلم سر رفته بود و دنبال یه بهانه واسه جیم شدن میگشتمکه تو دل خودم گفتم خدایا یه بهانه واسم جور میکنی یه هیجان همین که 10 مین گذشت که یکی از بچه های کلاس یه دل دردی گرفت که نمیتونست از جاش تکون بخوره منم که قبلا همچین بلایی سرم اومده بود با افتخار گفتم من اینجوری شدم اگه اجازه بدبد ماشینم دارم میرسونمش دکتر خلاصه با مکافات و سلام و صلوات پا شد و به زور خودشو به ماشین رسوند به محض اینکه ماشین حرکت کرد و از دانشگاه خارج شدیم گفتم خوبی؟ یهو زذ زیر گریه گفتم اشتباه کردم حالتو پرسیدم ببخشید دیگه تا مطب هیچی نگفتم در مطب که رسییدیم در ماشینو. واسش باز کردم گفتم دستتو بده به من بنده خدا خجالت میکشید ولی مجبور بود رفتیم تو خلوت بود 1 مین نشستیم و رفتیم تو دکتر تا دیدش گفت بخوابونش رو تخت اومد بالا سرش فکر کرد من شوهرشم گفت خانومت چشه؟ گفتم سر کلاس بوده یهو حالش بد شده بعد از معاینه و گرفتن فشار داروهاشو نوشت رفتم داروهاشو گرفتم دیدم ببببببله 2 تا امپول با یه دونه سرم واسش قبض گرفتم و دادم دستش 5 مین از رفتنش نگذشت دیدم خانومه داره صدام میزنه برگشتم دیدم یه خانوم نسبتا چاق با قدی متوسط و سبزه گفتم جانتم گفت میتونی بیای پیش خانومت و کمک من رفتم تو دیم 4 تا تخت داشت که با پرده از هم جداشون کرده بودن و به اصطلاح خانوم من رو تخت اخری بود رفتم بالا ی سرش دیددم مانتوشو دراورده کشیده روش و استینشم زده بالا که یهوخانومه اومد تو گفت بازوشو محکم بگیر که رگش مشخص شه گفتم مگه شلنگ ندارین؟ کلی خندید گفت شلنگ؟ نه گم شده پنبه رو کشید رو دستش من خیلی ترسیده بودم انگار دستم داشت تو گلوم میزد سرمو ارم واسش زد طوری که دردی احساس نکرد پنبه روش گذاشت و یه چسب زد یه امپولم زد تو سرمش گفت به وسطاش که رسید بگو بیام سرمشو قطع کنم گفتم چشم نشستم کنار تختش گفتم خانوم گل حالا میتونم حالتو بپرسم یا باز باید عذر خواهی کنم؟ خندید گفت بهترم ببخش خیلی بهت زحمت دادم از درس و دانشگاه انداختم تگفتم خیلی خوشحالم هیچوقت به این خوشحالی نبودم گفت از اینکه من مریض شدم ؟ گفتم نه از اینکه جیم زدمکه یهو خانومه با یه امپول اومد توگفت لاو ترکوندن کافیه اقا بیرون باش میخوام امپول خانومتو بزنم رفتم بیرون پرده و از کنار پرده مشغول دید زدم بودم که دیدم شلوارش خیلی تنگ بود دکمه و زیپشو خانومه باز کرد و شورت و شلوارشو با هم تا نصفه باسنش کشیدپاییناز بس تنگ بود باسنش قلمبه شده بود تو این حالتم بیشتر درد میکیره پنبه رو کشید و امپولو محکم فرو کرد یه جیغ کوتاه کشید و خودشو سفت کرد اونم هی میگفت شل کن یه خورده که شل کرد امپولو با فشار خالی کردطفلی خیلی دردش اومد بعد پنبه رو چند بار محکم کشید رو بلاسنش که خون نیاداونم هی آی و اوووووووی میکرد بعد شورت و شلوارشو کشید بالا مانتو هم کشید روش منم سریع اومدم کنار گفت اقا بفرما فقط یه سوال شما اینجوری میری بیرون عروسی چطور میری؟ اخه من یه شلوار لی ترک پوشیده بودم با یه بلوز سفید تنگ و دستبندوانگشترو گردنبندولی از خانومت سریگفتم نظر لطفتونه رفتم نشستم پیشش و کلی حرفیدیم دیدم سرمش تومو گفتم خانوم سرمش تموم زحمتشو میکشی؟ اونم اومد چسبو محکم کشید طوری که اشک تو چشماش جمع شدسرمو بیرون کشید پنبه و چسب زد مانتوشو پوشید و رفتیم نشستیم تو ماشین کلی تشکر کرد بعدشم واسه اینکه روحیش باز شه یه دوری زدم و رسوندمش در خونشون میبوسمتووووووووووووووون

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#29 | Posted: 8 Aug 2011 23:32
سلام من ساره هستم و 21 سالمه میخوام یه خاطره از زدن امپول واستون تعریف کنم چشمتون روز بد نیبینه روز دوم عید بود و ما خونه خالم اینا دعوت بودیم همه چی خوب پیش میرفت تا وقتی که به خونه خاله اینا رسیدیم لباسامو عوض کردم نشستم که یهو حالت تهوع عجیبی بهم دست داد و دل درد شدید از ساعت 12 که رسییدیم خونه خاله تا ساعت 5 بعد از ظهر کار من بالا اوردن و خوردن جوشونده و اب نبات بود تا اینکه با مامان و بابا رفتیم دکتربعد از معاینه و فشار و تجویز دارو و گرفتنش یه دونه سرم با 2 تا امپول واسم نوشت بعد از اینکه بابا رفت قبضو گرفت رفتیم تو تزریقاتی و قبضو سرم رو دادیم به یه خانوم تقریبا مسن و تپل با قدی کوتاه اونجا چند تا تخت داشت که 2 تاش پرده نداشت و هردو تخت پر بود رفتم اون پشت دراز کشیدم از اونجایی که استین مانتوم بالا نمیرفت مانتومو دراوردم و دراز کشیدم خانومه با پنبه اومد بالا سرم و سرمو واسم زد خیلی هم خوب زد اصلا احساس نکردم تو دلم گفتم کاش امپول زدنشم اینجوری باشه و رفت 5 مین گذشت که یه خانومی اومد و یه دونه امپول داد به خانومه و رفت رو تخت رو زانوهاش وایساد ریپ و دکمش رو باز کرد و تا زیر باسنش پایین کشید ودراز شد من نمیتونستم خوب ببینم اما با همون سرم دستم یه خورده نیم خیز شدم دیدم که پنبه رو کشید رو باسنش و به فاصله 2 سانت امپولو برد بالا و با یه فشار داد تو بیچاره خانومه ازشدت درد چشماشو بسته بود و دستشو گاز میگرفت نصفه های امپول پاهاشو مدام تکون میداد تا اینکه تموم شدمحکم کشید بیرون منم سریع دراز کشیدم که یه وقت خدایی نکرده فکر نکنن دید میزدم به زور از تخت پایین اومد مانتوشو درست کرد و اروم اروم بیرون رفت تزریقاتی خانوما خیلی خلوت بود و تزریقاتی اقایون درست مقابل خانوما بود که دیدم یه سرو صدایی میاد یه خورده خودمو کشیدم بالا دیدم میخوان واسه یه پسر امپول بزنن اون بنده خدا هم میترسید و داشت گریه میکرد میگفت نمیزنم اینقدر دلم واسش سوخت حدود 2یا3 سال داشت باباش بهش گفت واسه اخرین بار میگم میزنی یا به زور بخوابونمت اونم با گریه رفت رو تخت دراز کشید وزیپو دکمه شو باز کرد باباش امادش کرد پنبه رو که کشید گفتم الان به درد خانومه گرفتار میشه ولی 100 رحمت به این مرده امپولو رو پوستش گذاشت و با یه فشار کوچیک خیلی سریع تو رفت امپولو خیلی اروم بیرون کشید از تخت پایین اومد باباشم زیپ و دکمه شو بستو رفتن در همین حین یه دختر 14 ساله رو واسه پانسمان پاش اورده بودن با اب جوش سوخته بود اینقدر دلم سوخت خیلی زجر میکشید اومد تو نشست رو صندلی پانسمانشو باز کردن پاش قرمز قرمز بود یه خورده بتادین رو پاش ریخت و با شدت تمام و زور بازو باند رو رو پاش کشید اونم دایم گریه میکرد و چیغ میکشید تا اینکه پاش خون اومد بعد دوباره شست و شو داد پماد زد و باند پیچیش کرداین کارا حدود 25 مینی طول کشید بعدش گفت بخواب امپولتو بزنم بنده خدا فکر کنم کمر به پایین سر بود اصلا متوجه نشد کی زد و کی تموم شد بعد مامانش کمکش کرد اومد پایین لباساشو پوشید و رفتن من که دیگه اصلا حواسم به خودم نبود و سر شده بودم با دیدن این صحنه چشمامو بسته بودم که دیدم دستم سنگینی میکنه نگاه کردم دیدم سرمم یه قطره هم توش نمونده به خانومه گفتم اومد سرم رو کشید بیرون و یه دونه امپول تو جیبش بود گفتم اون واسه کیه گفت مگه کس دیگه ای هم اینجا هست برگرد با دیدن اون صحنه ها اصلا دلم نمیخواست برگردم ولی مجبور بودم حالا نوبت من بود که زیپ و دکمه رو شل کنم خودش شلوارو شورتمو با هم پایین کشید و بلافاصله پنبه رو رو باسنم کشید و امپولو زد یه اااااااااااااااااااااااای گفتم گفت چه خبرته دختر تیر نخوردی ها از یه طرف خندم گرفته بود از طرف دیگه خیلی درد داشتم تا اینکه کشید بیرون گفت امپول بعدی میفته فردا صبح گفتم غلط بکنم شلوارمومرتب کردم مانتومو پوشیدم اومدم دیدم مامان کنار بابا نشسته داره حرف میزنه امان از دست خانوما با حرفشون تمومی نداره که حتی تو این شرایط تو ماشین بابا که نشستم تازه دردشو احساس کردم خیلی میسوخت بابا گفت امپول فردارو خودم واست میزنم چشمام گرد شد و زوم شد روآینه بابا بابا گفت این چه طرز نگاه کردنه من یادم نمیاد چشمهای دخترم به این بیریختی باشه باشه بابا نمیزنم کاری نکن شب کابوس ببینیم

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#30 | Posted: 12 Aug 2011 19:13
سلام بر همه.من لیلا هستم که 17سالمه.منم میخواستم یه خاطره نزدیک از امپول زدنم براتون بگم.راستش من امپول خورم خیلی ملسه.یعنی سریع مریض میشمو سریعا هم چندتا همیشه امپول میخورم.هفته پیشم سرما خورده بودم که رفتم دکتر وتا دکتر از من پرسید امپول میزنی یا نه؟مامان خانم پریدن وسط و گفت دکتر حدالامکان امپول بنویسید…منم جلو دکتر نتونستم حرفی بزنمو موندم تو رودروایسیو گفتم بله دکتر و اونم 3تا پنیسیلین6.3.3 نوشتو گفتروزی یکی بزن.بعد هم برا سرفه های خشکی که میزدم هم دوتا امپول کوچیک نوشت که باهم قاطی میشد.رفتیم داروخانه و داروهامو گرفتیمو رفتیم تزریقاتی.مامانم گفت من تو راهرو نشستم خودت برو بزنو بیا.منم رفتمو یه 6.3.3واون دوتا امپول کوچیک رو دادامو بعد ازتست کردن خوابیدمو شلوارمو یکم گوششو دادم پایینو خودمو اماده کردم.اقای امپولزن اول اون امپولایی که قاطی کرده بود اورد زد سمته چپم و بعد رفت پنیسیلین رواماده کردو اومد گفت سمت راست بزنم یا همون چپ.منم خیال کردم زیاد دردم نیادو پیش خودم گفتم سمت راستمو فردا امپول میزنم گفتم اقا همون چپ بزن.شروع کرد تزریق با تمام وجودم خودمو نگه داشتمو دادو جیغ نزدمو تحمل کردم.بعد از تزریق هم یه مقدار از روی شلوار مالیدمو پاشدم.فرداشم که دوباره میخواستم برم درمونگاه مامانم خونه نبود.بهش زنگ زدم گفت که فعلا نمیتونه بیادش خونه.منم لبلباس پوشیدمو تنهایی رفتم درمونگاه.تزریقاتی گفت اخرین بار کی پنیسیلین زدی؟گفتم بابا همین دیروز خودت برام زدی.گفت پس برو دراز بکشو امپولو اماده کردو اومد بزنه.منم خودمو با اینکه شل کرده بودم حسابی دردم گرفت ولی به رو خودم نیوردم.بعد از تزریق گوشه شرتو شلوارم که پایین بود سریع دادم بالا و اومدم خونه.شب که میخواستم بخوابم دیدم دو طرف باسنم خیلی درد میکنه.یه نگاه کردم دیدم دوطرفش کبود شده. مونده بودم امپول سوم رو کدو م طرف بزنم.فرداش با مامانم رفتیم درمونگاه.مامانم گفت خودت برو بزن من میشینم تو راهرو.منم رفتم امپولو دادم به اقای امپولزنو رفتم سمت تختو مانتومو زدم بالاوشلوارمو شل کردمو دراز کشیدم رو تخت.اقا با امپول پنیسیلین اومد بالا سرم.گفت چپ بزنم یا راست؟گفتم فرقی نداره.اونم چون سمت چپم وایساده بود همون سمت چپم زد.اول گوشه شلوارمو داد پایینو بعد پنبه رو مالید.منم یه نفس عمیق کشیدمو سورنگو فرو کرد.درد وحشتناکی داشت.باتمام وجود لبمو گاز میگرفتمو بعد ناخواسته وسط تزریق باسنمو سفت کردم.بعد تزریق احساس میکردم پام فلج شده.نمیتوونستم پاشم.به زور پاشودمو اومدم بیرون.مامانم کلی غرغر کرد که چرا اینقدر طول کشید…!هنوزم یکم باسنم کبوده.من از 14سالگی تصمیم گرفتم موقع امپول زدن نه گریه کنم ونه اخو اوخ

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites