تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران

صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#31 | Posted: 12 Aug 2011 19:14
سلام من النازم.20سالمه.منم براتون یه خاطره مینویسم.من پارسال ویروس انفولانزا گرفته بودم.حالم خیلی بد بود.چند بار دکتر رفتمو هر دکتریهم چندتا امپول دادو منم همشون رو میزدم.دکتر اولی برام4تا پنیسیلین یک میلیون و دویست نوشتو گفت روزی2تا بزن دوا هامو گرفتمو رفتم تزریقات.امپول دادم به خانمی که اونجا بودو ازم پرسید کی پنیسیلین زدی؟گفتم تقریبا 2هفته پیش برای چرک کردن گوشم زدم.اونم گفت پس برو بخواب.منم رفتم دراز کشیدمو شلوارموتا نصفه باسنم دادم پایینو اونم با دوتا امپول گنده اومد بالا سرم.پنبه الکلی رو مالید رو باسنمو امپولو فرو کرد.بعدازتزریق اولی هم سریع طرف دیگه باسنمو امپول زد.بعد پاشدمو اومدم خونه.مامانم گفت چی کردی؟دکتر رفتی؟گفتم اره دوتا دامپولم زدم.فرداش که میخواستم برم درمونگاه هنوز جای دوتا امپولا درد میکرد.لباس پوشیدمو رفتم درمونگاه. خانومی که دیروز برام زده بود نبودشو فقط یه اقایی بود.منم دوتا امپولارو دادمو رفتم دراز کشیدم.مانتومو چون تنگ بود باز کردمو شلوارمم چون مثل مانتوم تنگ بود گوششو خودم دادم پایینو اماده شدم.اونم امپولموزدو گفت اگه میخوای اون طرفت بزنم جابه جاشو.منم با بدبختی خودمو جابه جا کردم.بعد امپول بعدیو زدو رفت بیرون.لباسمو مرتب کردمو با بدختی خودمو به خونه رسوندم. اگه یادتون باشه پارسال چکمه بلند با شلوار جین تنگ مد بود.منم لباسم همون بودو پاشنه چکمه که باهاش راه میرفتم جای امپولام به شدت درد میگرفت

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#32 | Posted: 12 Aug 2011 19:16
سلام من الهه هستم.20سالمه.دیروز میخواستم اول برای ابسه دندونم برم دکتر دندون پزشکی.بعد برم پیش مهرداد (دوست پسرم).برا همینحسابی تیپ زدم.خبر مرگم تولدم هم بود.یه ساعت جلو اینه بودم.یه شال خوشگل_یه مانتو مشکی شیک جذب_شلوار لی مشکی تنگ که تا حالا پا نخورده بودو روز قبل خریده بودم.خلاصه تنهایی پاشدم رفتم دکتر که از اونجا برم پیش مهرداد.رفتم مطب. منشی گفت برید داخل.منم رفتم تو.دکتر بعد از معاینه گفت فعلانمیتونم نه بکشمشو نه پرش کنم.بعد برام دارو نوشت.بعد از نوشتن نسخه گفت برات امپول نوشتم.از هر کدوم روزی یکی بزن.رفتم داروهامو گرفتم.دیدم8تا جنتومایسین+8تا پنیسیلین 800 +2تا سفتریاکسون.اومدم رفتم تزریقات.بعد از تست پنیسیلین رفتمو دراز کشیدم رو تخت.مانتومو دادم بالاو شلوارمو شل کردم.یه زنی اومدو گوشه شلوارمو داد پایین.جنتومایسین رو تزریق کرد. بعد من جاشو مالیدم تا پنیسیلین رو اوردو طرف دیگهباسنم زد.واقعا درد داشت.بعد اومدو امپول سفتریاکسون رو بزنه.یه لحظه که برگشتم گوشه شلوارمو بدم پایین دیدم یه سرنگ پر از مایع زرد رنگه.فهمیدم باید درد زیادی داشته باشه.خودمو شل کردمو اونم همون سمتی که تازه پنیسیلین زده بودم زد.پدرم در اومد تا تموم شد.مثلا میخواستم برم با مهراد بیرون.بعد تزریق اخری گفت یکم بمال سریع پاشو.منم اصلا انگار پا نداشتم.شلوارمو با لباسام مرتب کردمو رفتم سر قرار…امروزم رفتم درمونگاه.امپولارو زدم دوباره سر سفتریاکسون خیلی دردم گرفت.برگشتمخونه.ازفردا تا6روز دیگه باید یه پنیسیلین بزنمو یدونه جنتومایسین.دیشب سعی کردم اصلا به مهرداد نفهمه امپول زدم

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#33 | Posted: 12 Aug 2011 19:20
روز آخر ماه رمضان 88بود یادش بخیر صبح که برای سحر بیدار شدم دیدم حالم خوش نیست گفتم بی خیال هیچی نیست مثل هر روز روزه گرفتم بعد از سحری خوابیدم بیدار که شدم دیدم اصلا حالم خوب نیست از بخت بدمم فردا عید فطر می خواستیم با خواهرم و داماددمون بریم شمال تا بعد از ظهر مقاومت کردم ولی بعد از بعد از اینکه از حمام اومدم بیرون دیدم دیگه فایده نداره دلمو زدم به دریا و رفتم دکتر رفتم دکتری که همیشه میرم اما دیدم گوش تا گوش مطب آدم نشسته گفتم ای بابا که این همه معطل میشه اومدم بیرون و رفتم یه درمانگاه شبانه روزی که کنار همون مطب بود رفتم تو به خانم منشی گفتم می خوام برم پیش دکتر هیچ کس هم تو مطب نبود گفت چند لحظه بشین منم گفتم باشد رفت و دکتر رو از بیرون صدا زد و منم رفتم پیش دکتر، دکتر هم یه نگاه به گلوی ما انداخت وگفت وضعت خرابه بعد گفت به پنی سیلین حساسیت نداری منم که حالم گرفته شده بود گفتم نه خلاصه نسخه رو پیچید و منم اومدم رفتم داروخونه و نسخه رو پیچیدم دیدم ای داد 2 تا پنی سیلین 1200000 داده با 2 تا دگزا و یه آمپول دیگه رفتم تو مطب و داروهارو بهش نشون دادم و گفت این 3 تا آمپولو الان بزن 2 تای بقیه هم فردا من بیچاره هم کلی حالم گرفته شده بود گفتم باشد رفتم برم تو اتاق تزریقات که یکهو یه خانم جوان بهم گفت نه آقا بیا اینجا ته راهرو منم دنبال خانم رفتم گفت که بخواب رو تخت منو می گی از شدت خجالت داشتم آب می شدم تا حالا یه خانم جوان برام آمپول نزده بود آخر من خیلی خجالتیم پیش خودم گفتم دیگه راهی نیست کمربندمو باز کردمو یک کمی به دروغ شلوارمو دادم پایین اومد 2 ازآمپوله رو آورد منم چشمامو بستم دیدم یکهو شلوار و شورتمو تا آخر داد پایین دیگه از خجالت داشتم می مردم که هر دو تا آمپولو زد به یکی از باسن هام دیدم رفت فکر کردم تمام شد خواستم بلند شم که گفت آقا یکی دیگه مونده دوباره خوابیدم گفتم ای داد چند تا آمپول ؟پنی سیلینه بود اونم زد من بیچاره و سوراخ سوراخ همین جور رو تخت افتاده بودم که فکر خانمه خودش فهمید که من خیلی خجالت کشیدم از پله ها رفت بالا طبقه دوم منم بلند شدم لباسهامو مرتب کردم رفتم 1500 تومن پول تزریقات رو به خانم منشی دادمو از مطب اومدم بیرون راستشو بخوایی از اون وقت تا حالا دیگه تنفرم از آمپول به کلی از بین رفته بلکه هی منتظرم دوباره سرما بخورم دوباره برم آمپول بزنم ولی از بد شانسی انگار نه انگار امسال اصلا مریض نشدم اصولا من از بچگی تا حالا به شماره موهای سرم پنی سیلین زدم ولی انگار این بار با همیشه فرق می کرد چون اصلا تنفر من به کلی از آمپول و درد آمپول به کلی از بین رفت اینم یه خاطر بود

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#34 | Posted: 12 Aug 2011 19:25
آدم بزرگ ها هم از آمپول زدن مي ترسند و يا با شنيدن نام آمپول چنان رعشه اي براندامشان مي افتد كه اگر تب هم نداشته باشند، بالاي ۴۰ درجه تب مي كنند. آنها هزار جور هم بهانه مي تراشند تا دكتر به جاي تجويز آمپول، قرص و شربت تجويز كند.
ترس از آمپول مثل ترس از سوسك، بلندي و ايستادن روي پلكان هواپيماست و به قولي اگر اين ترسها نباشد پس آدميزاد بايد از چه چيزي در هراس باشد. آمپول درد دارد، اين را همه مي دانند. مخصوصاً اگر از نوع پني سيلين و پنادر باشد.
وقتي خنكاي الكل را روي پوستت حس مي كني و بعد هم آن دلهره اضطراب آور، عضلاتت را جمع مي كني و با هشدار تزريقاتچي به خود مي آيي كه:«سوزن مي شكند، ها، خودت را شل كن.» و تو با تمام قوا همان مي كني كه گفته اند.
پسر جواني را مي شناسيم كه از هشت سالگي به بعد نگذاشته دست آمپولزني به او برسد و نوك تيز سوزن را از خود دور كرده است.«طاهري» سي وسه سال است كه در نقطه اي از پايتخت تزريقاتي دارد و مي گويد: رفلكس طبيعي بدن به اين صورت است كه در برخورد با جسم خارجي واكنش نشان مي دهد كه اولين آن احساس درد است، چه كسي دوست دارد درد بكشد؟ اين واكنش ها در ترس و تا اندازه زيادي طبيعي است.
در همين حال بعضي از تزريقاتچي ها معتقدند كه علت ترس مردم از آمپول، نتيجه تنبيه هاي رايج و غلط پدر و مادرهاست و مي گويند: بسياري از خانواده ها وقتي مي خواهند كار اشتباه فرزندانشان را به آنها گوشزد كنند به سوزني اشاره مي كنند كه مي تواند نفس بچه ها را بگيرد. بارها براي ما آمپولزنها اتفاق افتاده كه در هر جمعي هستيم، مادران به محض اينكه كودكانشان بازيگوشي مي كنند، با اين جمله آنها را آرام مي كنند كه مي گويم خانم دكتر آمپول بزند!
به گفته اكثر تزريقاتچي هاي باتجربه، مردها بيشتر از زنها از آمپول زدن مي ترسند و بسياري اوقات دادوبيداد بعضي از مردان و ترسشان از سوزن تمام بيماران را به خنده وامي دارد.
ترس از آمپول فقط مخصوص مردمي نيست كه تزريقات نمي كنند، بلكه به گفته يك بهيار با تجربه در برخي اوقات آمپولزنها هم خودشان مي ترسند. او اعتراف مي كند: من به خودم هم آمپول مي زنم ولي اگر در شرايطي اين امكان برايم وجود نداشته باشد و مجبور شوم ديگري آمپول بزند، خيلي مي ترسم و نمي گذارم. قديمي ها يادشان مي آيد كه تزريقاتچي ها با سرنگ فلزي به خانه ها مي آمدند، يك سرنگ فلزي بزرگ كه روي شعله چراغ الكلي استريل مي شد و بيماران خرد و كلان هنوز از سوزن ضخيم آن مي ترسند.
«طاهري« دراين باره مي گويد: قديم ها مردم مطيع تر بودند. در آن زمانها اگر مردم از آمپول زدن مي ترسيدند، حق داشتند چرا كه تزريق با اين سوزن ضخيم درد داشته كه حتي تصور و باور آن براي امروزي ها سخت است، چه برسد به اينكه در موقعيتي قرار بگيريد و قرار باشد سرنگ شيشه اي و سوزن پوستتان را بشكافد! البته با همه اينها الان ترس مردم از آمپول كمتر شده است، چون سرنگ ها، هيبت ترسناك ندارند، سوزنها نازك است و مردم كمتر درد مي كشند. از طرف ديگر خيلي ها معتقدند آمپول سريعتر از دارو جواب مي دهد و خودشان به دكتر پيشنهاد مي كنند كه به جاي دارو به آنها آمپول بدهد.
براي بسياري از بيماران هنوز هم همين سوزن هاي نازك دردآور است. اين آمپول چند سانتي متري كه تا به حال جان هزاران نفر را نجات داده است، در ميان خيل بيماران نسخه به دست چه داستانهايي كه ندارد. اغلب اين بيماران براي تزريقات به يك كلينيك خاص و يك آمپولزن مراجعه مي كنند چون معتقدند دست فلاني شفابخش و سبك است و درد هم ندارد!
با اين حال، هستند كساني كه در مرحله تست پني سيلين آنقدر محل تست را مي خارانند و نيشگون مي گيرند تا با اثبات حساسيت به اين داروي بي آزار، دل اطرافيان خود رابه رحم آورند و از خير آمپول زدن بگذرند.
«بابايي» سالهاست كه در شرق تهران مشغول به كار تزريفات است. مشتريان قديمي اين آمپول زن ماهر به او مي گويند «دكتر». چرا؟ ما هم نفهميديم. او علت ترس بيماران از آمپول را مربوط به آلات تزريق مي داند و مي گويد: وقتي ما آمپول را جلوي چشم بيمار آماده مي كنيم وحشتي ناخواسته را به او تحميل كرده ايم. زماني كه بيمار من كودك باشد به هيچ وجه سرنگ را نشان نمي دهم. تنها پنبه الكلي را روي پوستش مي كشم و با گفتن اين جمله اگر ناخنم به پوستت خورد نترس! در فرصتي مناسب تزريق را انجام مي دهم طوري كه درد كمتري احساس كند.»
او مي گويد: تجربه تلخ من از يك بار مراجعه به يك تزريقاتي باعث شد تا اين شغل را به عنوان حرفه اصلي ام بپذيرم. ۹ ساله بودم كه مجبور شدم با تجويز دكتر، آمپول بزنم. آن زمان با سرنگ هاي فلزي تزريق مي كردند و وقتي كه دكتر سوزن را در بدنم فرو كرد، احساس كردم پوستم خراشيده و بافتهاي بدنم پاره شده است.
آن روز خونريزي شديدي كردم و تا چند وقت هم مشكل داشتم، حتي راه رفتن برايم سخت بود. بعدها تصميم گرفتم اين شغل را انتخاب كنم و طوري تزريق كنم تا بچه ها و آدم بزرگ ها نترسند . امروز هم واقعاً به اين كار علاقه دارم.
تزريق بدون دانش و تجربه كافي از مهمترين عوامل ايجاد ترس در بيماران است. تزريق آمپول اگر ناشيانه صورت بگيرد عوارضي دارد كه جبران ناپذير است. يكي از پرستاران در اين باره مي گويد: اگر آمپول در جاي صحيح زده نشود امكان برخورد با رگ سياتيك وجود دارد كه به فلج شدن بيمار هم مي انجامد. اگر تست هم درست انجام نگيرد به بيمار شوك وارد مي شود، مويرگ هاي زير پوست پاره مي شوند و تا چند روز بيمار احساس درد مي كند. اين كار علاقه مي خواهد، من براي پول كار نمي كنم. كسي كه اين كار را به عنوان حرفه مي پذيرد بايد درقبال مردم مسؤول باشد. من گاهي وقت ها نيمه هاي شب براي بيمارانم در منزلشان آمپول مي زنم و هميشه فكر مي كنم اگر همسايه ها مرا در اين وقت ببيند، فكر مي كنند چقدر تشنه پول هستم كه تا اين موقع كار مي كنم، درحالي كه اين طور نيست. بابايي خاطره ديگري هم دارد و مي گويد: «يادم مي آيد چند ماه پيش پسرجواني آمده بود و خيلي از آمپول مي ترسيد. غير از اين ، مشكل ديگري هم داشت و از مادرش هم مي ترسيد. قبل از تزريق آمد و با التماس از من خواست كه در ازاي گرفتن مقداري پول، بدون آنكه مادرش بفهمد به او آمپول نزنم. مي گفت حاضر است زير ماشين برود ولي آمپول نزند. ظاهراً قبول كردم و قرار بود به صورت نمايشي برايش آمپول بزنم اما وقتي آنقدر با احتياط و آرام برايش تزريق كردم كه وقتي از جايش بلند شد فكر مي كرد اصلاً تزريقي انجام نشده است.
جايي ديگر، پاي صحبت پرستار يكي از بيمارستانهاي شمال تهران مي نشينيم كه خاطرات زيادي براي گفتن دارد. او داستان مردي را برايمان بازگو مي كند كه تزريق را به صورت تجربي آموخته بود و از ساعت ۱۲ شب در محل كارش را روي هيچ كس باز نمي كرد و در عوض براي رهايي از مزاحمت بيماران، دريچه اي روي در ورودي منزلش تعبيه كرده بود و عمل تزريق را از آنجا به صورت سرپايي انجام مي داد كه بعدها با اطلاع مأموران بهداشت جلوي اين كار گرفته شد.
يكي ديگر از پرستاران خاطره اي تعريف مي كند: «يك بار بعد از آنكه سرنگ را براي تزريق آماده كردم و پنبه آغشته به الكل را روي پوست بيمار كشيدم، ديدم از بدنش خون بيرون زد. دستپاچه شده بودم و به سرعت و دوباره پنبه را روي محل خونريزي كشيدم تا خون بند بيايد ولي خونريزي بيشتر شد تا نهايتاً با سروصداي بيمار و كمي دقت متوجه شدم كه شيشه آمپول شكسته و من متوجه نشده بودم تكه هاي شكسته روي پنبه جامانده بود و كلي شرمنده بيمار شدم.
مسؤولان بخش هم خاطره هايي دارند. يكي از آنها مي گويد: يك روز صبح كه با همكارم براي سركشي و تعويض پانسمان بيماران داخل بخش رفتيم، متوجه ناراحتي يكي از بيماران كليوي شدم. او ادعا مي كرد كه محل تزريقش از ديروز درد دارد، از او خواستيم محل درد را كمي مالش دهد تا دردش تسكين پيدا كند، ولي اين كار فايده اي نداشت و او را معاينه كرديم متوجه شديم، سوزن سرنگ شكسته و در بدن او ساعتها جاخوش كرده است!

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#35 | Posted: 12 Aug 2011 19:29
سلام بچه ها من رضا مدیر وبلاگ هستم از بچگی عاشق این بودم که آمپول زدن دیگران نگاه کنم و از دیدن

کونشان لذت ببرم خیلی وقتها از مدرسه فرار می کردم و می رفتم توی درمانگاهها و آمپول زدن بچه های

کوچیک رو که ماماناشان پشت پرده نمی بردنشان و جلوی دیگران آمپولشان رو می زدنند اما حدود سه ماه

پیش توی زمستان اتفاقی افتاد که توصیه می کنم حتمأ خاطره من بخونید من حتی برای اینکه بهتون ثابت کنم

که خاطره ام واقعیه عکسی رو هم که اون موقع گرفتم براتون می ذارم.

ماجرا از اونجا شروع شد که گلوی مامانم به شدت چرک کرده بود و دکتر گفته بود باید پنی سیلین بزنی

مامانم دو تا از آمپولاش زده بود ویکیش مونده بود از قضا خانواده دوست بابام هم قرار بود شام بیان خونه ما

دوست بابام پرستار بود و توی بیمارستان کارمی کرد و قرار بود که وقتی آمدن خونه ما آمپول مامانمو بزنه

اما بابام مخالف بود و می گفت که دوست نداره دوستش آمپول مامانمو بزنه اما دیگه تا مامانم شام درست

کنه و کارهای دیگه شو بکنه شب شد و مهمانها از راه رسیدند خلاصه چند ساعتی دور هم بودیم و تعریف

کردیم شام خوردیم دیگه آخرهای شب بود که خانواده آقا بیژن(دوست بابام) خواستن برن که مامانم گفت

ببخشید آقا بیژن من امروز نتونستم برم کلینیک آمپولمو بزنم شما زحمت آمپول من می کشید مامانم که این

حرف رو زد بابام از شدت عصبانیت مثل لبو قرمز شده بود و مرتب با اشاره به مامانم می گفت که این کار رو

نکنه ولی مامانم توجهی نمی کرد رفت سرنگ و آب مقطر آورد و داد به آقا بیژن وگفت من می رم توی اتاق

حاضر بشم آقا بیژن هم مشغول آماده کردن آمپول شد. من تا حالا کون مامانم ندیده بودم و خیلی دوست

داشتم کونش حتی برای یکدفعه هم که شده ببینم پیش خودم گفتم این بهترین فرصته نباید از دستش بدهم

اما پیش خودم فکر کردم که مامان من زن نماز خون و مومنیه یک دانه آمپول هم که بیشتر نداره حتمأ فقط

یک خورده از گوشه دامنش میده پایین به ریسکش نمی ارزه اما دلم طاقت نیاورد و گفتم بابا از هیچی که

بهتره یک مو از خرس کندن هم غنیمته خلاصه من با هزار زحمت به اتاق مامانم رفتم که من نبینه!!!!!!

وای داشتم شاخ در می آوردم کون مامانم از دو طرف لخت لخت مامانم فقط یک دانه آمپول داشت ولی مثل

بچه ها کونش لخت لخت کرده بود منم زودی با موبایل یک عکسی ازش گرفتم خلاصه آقا بیژن آمپول مامان

من زد و رفت ولی تا یک ماه خانه ما به خاطر آمپول زدن آقا بیژن به مامان دعوا بود مخصوصأ با اون وضعی

که مامان برای خودش موقع آمپول زدن درست کرده بود من فکر می کنم مامانم بیشتر هدفش نشان دادن

کونش به آقا بیژن بود نه آمپول زدن خلاصه در این میان لطفش شامل حال من هم شد و تونستم کون مامانم

حسابی دید بزنم با اینکه من مامانمو خیلی دوست دارم اما می گم کاشکی همیشه مریض بود و آقا بیژن

هم می آمد خونه ما ومن باز هم می تونستم کون مامانم دید بزنم

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#36 | Posted: 12 Aug 2011 19:38
این خاطره که می‌خوام بگم مال تقریبا ۹ سال پیشه. یه شب که تو بیمارستان شیفت بودیم یه خانوم نسبتا مسن با دخترش اومدند بیمارستان. دختر که حدودا ۲۵-۶ سالش بود یه آمپول مسکن دستش بود و گفت که به خاطر حمله‌های سر درد که داره مجبوره به محض اینکه حس می‌کنه درد می‌خواد شروع شه این آمپول رو تزریق کنه. بهش گفتم بره بخوابه رو تخت تا مسول تزریقات رو صدا کنم، تو فاصله ایی که مسول تزریقات بیاد من داشتم میدیدم که دختر به کمک مادرش داره میخوابه رو تخت و چون یه لباس بلند سر تا سری پوشیده بود مجبور شد که دامن لباسش رو بده بالا تا باسنش پیدا بشه. تو اون ساعت شب تقریبا هیچ کس جز من و ۲ تا پرستار اونجا نبود. وقتی‌ که مسول تزریقات اومد بهش گفت که شرتش رو بکشه پائین. چون ۲ تا آمپول داشت گفت که هر کدومش رو باید یه طرف بزنه. چیزی که من میدیدم دو تا رون فوق‌العاده سفید با یه باسن خوش تراش بود. دختر داشت واسه پرستار توضیح میداد که با اینکه تا حالا خیلی‌ آمپول زده ولی‌ هنوز از آمپول وحشت داره و به محض اینکه روی تخت تزریقات میخوابه قلبش شروع می‌کنه به تند زدن. پرستار اول با دست چند تا ضربه آروم روی باسن دختر زد تا شل کنه، هی‌ بهش میگفت شل کن زود تموم میشه. پرستار باسنش رو الکل زد و یه تیکه از ماهیچه باسن رو گرفت و سوزن رو فرو کرد. وقتی‌ که سوزن توی باسن دختر فرو رفت دختر یه آاخ گفت و شروع کرد به ناله کردن. آمپول اول زود تموم شد و پرستار رفت که آمپول دوم رو حاضر کنه، تو این فاصله دختر با پنبه داشت جای آمپول رو میمالید و یواش یواش ناله میکرد. وقتی‌ آمپول دوم آماده شد مسول تزریقات رو صدا کردند که واسه یه مریض اورژانسی بره تزریق کنه، من بهش گفتم تو برو من آمپول این خانم رو میزنم. به دختر گفتم که از اون طرف بخوابه که من تسلط داشته باشم، باسنش رو الکل زدن و وقتی‌ خواستم که سوزن رو فرو کنم دیدم که خودش رو خیلی‌ سفت گرفته، معلوم بود که دوباره ترسیده، بهش گفتم که شل کنه تا من بتونم بزنم، ولی‌ به محض اینکه باسنش رو می‌گرفتم که سوزن رو فرو کنم خودش رو سفت میکرد، یه کم با انگشت هام باسنش رو ماساژ دادم تا ماهیچه هاش ریلکس بشه. بعد از چند دقیقه کاملا آروم شده بود و من تونستم که بدون اینکه خودش رو سفت کنه بهش تزریق کنم. ولی‌ به خاطر این که حجم آمپول زیاد بود دردش گرفته بود و شروع کرده بود به ناله کردن. بعد از اینکه آمپول رو کشیدم بیرون هنوز داشت ناله میکرد، بهش گفتم می‌خوای یه کم جاشو ماساژ بدم که اون هم انگار از خدا خواسته زود گفت آره. یه کم براش جای آمپول رو مالیدم تا دردش کم شد و تونست بلند بشه.

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
https://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
https://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#37 | Posted: 22 Sep 2011 14:47




سلام این خاطره مربوط میشه به یکی از دوستام به نام شیوا که از زبون خودش براتون تعریف میکنم.
حدودای 12 یا 13 سالم بود که دلدرد ای شدیدی میکشیدم جوریکه دیگه نمیتونستم برم مدرسه. دکترایی هم که میرفتم چیزی نفهمیدن و قرص و شربتاشون فایده نداشت. یکی از دکترها من رو معرفی کرد به بزرگترین بیمارستان شهرمون (ارومیه). گفت اونجا باید آزمایشهایی انجام بدن تا بفهمن چیه. من خیلی میترسیدم. یک روز صبح زود با مامان و بابا رفتیم اونجا برخلاف ترسم زیاد اذیت نشدم سونوگرافی بود و آزمایشهای دیگه و چند تا دکتر معاینه ام کردن و گفتن فردا بعد از ظهر بیاید برای نتیجه کمیسیون پزشکی.
فرداش که رفتیم دکتره به بابام گفت عفونت روده داره و باید سریع درمان بشه یک نسخه داد که بابام بره بگیره و من رو به همراه مامانم فرستادن تو یک اتاق دیگه به مامانم یک چیزی گفتن و یک پارچه دادن دستش. مامانم من رو کاملا لخت مادر زاد کرد و او پارچه که جای 2 تا دست داشت رو تن من کرد دستها بغل و پشت بدنم کاملا لخت بود و فقط جلوم پوشیده بود. وقتی آماده شدم من رو بردن یک اتاق دیگه که شبیه اتاق جراحی بود و مامانم نتونست با من بیاد خیلی ترسیده بودم خانومی که با من امد به من گفت که بخوابم رو تخت. ترسیده بودم و بغض گلوم رو گرفته بود.
من هم خوابیدم یک آقای دکتری امد و اون پارچه رو زد کنار خیلی خجالت کشیدم ولی عکس العملی نشون ندادم همه جای من رو معاینه کرد و به اون خانوم پرستار یک چیزایی گفت و رفت و یک خانوم پرستار دیگه امد. به من گفتن دمر شو و دمر شدم. بعد یکیشون من رو از وسط کمر گرفت و کشید بالا و به حالت سجده دراورد اونیکی هم یک چیزی مثل سرم کوچیک با یک شیلنگ نازک صورتی اورد. احساس کردم دارن به مقعد من یک چیزی مثل کرم میمالند. خیلی دوست داشتم پاشم فرار کنم شدیدا ترسیده بودم که چی میخواد بشه.
شیلنگ اون سرم رو گذاشت دم مقعدم اون یکی من رو محکم نگه داشت و فشار داد تو کونم از درد جیغ کشیدم و گریه کردم دیگه فشار نداد ولی احساس بدی داشتم که یک پیزی تو کونم بود یک کم صبر کزد و بهم گفتن اروم باشم و همکاری کنم که کمتر اذیت شم. شروع کرد اروم اروم فروکردن مسیری که تو روده ام طی میکرد رو حس میکردم. اروم گریه میکردم و میلرزیدم فکر میکنم 15 یا 20 سانت فرو کرد و گفت تموم شد. اون سرم رو گرفت بالا تا تمام داروش وارد بدنم بشه. چند دقیقه به همون حالت من رو نگه داشتن و اون دکتر مرده امد. وای درد کم بود که خجالت هم اضافه شد. . دکتره با اونا صحبت کرد و گفت 5 دقیقه دیگه دربیارید.
5 دقیقه که گذشت سرم رو از شیلنگ جدا کردن و من رو یکور خوابوندن ولی شیلنگ هنور تو بود. یک مخزن پلاستیکی بهش وصل کردن و احساس میکردم داره از مسیر اون شیلنگ یک چیزایی ازم خارج میشه. تقریبا 10 دقیقه خوابیدم که اومدن من رو دوباره به حالت سجده دراوردن و اون رو کشیدن بیرون خیلی زجر اور یود و توی باسنم شدید میسوخت مخصوصا اون تیکه سفت آخرش که درامد.
دیگه بیحال افتاده بودم و از ضعف سردم شده بود. فکر میکردم تموم شده و باید پاشم برم که یکی از پرستارا یک ملافه انداخت روی من داشت خوابم میبرد که دیدم ملافه رو از وسط بدنم زدن کنارو سردی الکل رو روی باسنم احساس کردم شوکه شدم و یکهو برگشتم ببینم چه خبره. دیدم 2تا سرنگ دست یکی از اون پرستاراست و اون یکی هم سریع من رو دمر کرد و نگه داشت بهم گفت عزیزم اروم باش و خودت رو شل کن تکون هم نخور. داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم و خودم رو شل کنم که سوزش سوزن رو تو باسنم احساس کردم راهی به جز گریه نمونده بود. گریه ام که شروع شد بهم گفتن الان تموم میشه و خیلی فوری تموم شد و احساس کردم با پنبه دارن باسنم رو ماساژ میدن ولی بعدش درد شدیدی توی باسن و رونم احساس کردم.
دوباره یکیشون من رو نگه داشت که تکون نخورم و سوزن بعدی رو که داشت لایه لایه باسنم رو سوراخ میکرد و میرفت تو رو حس کردم. آمپول دوم رو هم خیلی سریع تزریق کرد و تا 5 دقیقه داشتم واسه خودم گریه میکردم. امدن صورتم رو شستن که آثار گریه بره و بلندم کردن راه رفتن خیلی برام سخت بود و نواحی باسنم از بیرون و تو درد داشت. رفتم اتاق بغلی که مامانم انجا بود لباس عوض کردم و رفتیم.
مامان بابام به من چیزی نگفتن فردای اون روز بعد از ظهرش من رو سوار کردن و بردن همون بیمارستان فکر کردم دوباره همون برنامه است. خیلی ترسیدم کلی گریه کردم و از ماشین پیاده نمیشدم تا بابام قسم خورد که فقط باید عکس بگیری رفتیم عکس گرفتیم و بردیم پیش دکتر. از دلدردم پرسید من بهش گفتم که خیلی بهتر شده. دوباره من رو فرستاد همون بخش خیلی ترسیدم و التماس دکتر کردم. خودش با من امد و قول داد که فقط همین یکبار باشه. گفت که این باعث میشه زود خوب شی و بیماریت بد تر نشه. با مهربونی من رو راضی کرد و فرستاد همونجا.
دوباره همون کار رو باهام کردن ولی هم دردش به نظرم کمتر بود و هم کمتر خجالت میکشیدم و میترسیدم. تموم شد و دوباره 2 تا آمپول بهم زدن که با درد روزای قبل جمع شد و پدر من درامد. فردای اون روز هم باز عکس گرفتم و رفتم پثش همون دکتر. دیگه رضایت داد که خیلی بهتر شدم فقط برام 20 شیاف نوشت روزی 2 تا یکی صبح و یکی شب. 10 تا از یک آمپول روزی یکی و 5 تا هم یک نوع آمپول دیگه یک روز درمیون. تو همون بیمارستان قسمت اورژانس با مامانم رفتیم و شلوار و شورت من رو کامل دراوردن به حالت سجده خوابوندن که به مامانم روش درست شیاف گذاشتن رو یاد بدن. بعدش هم خوابوندن 2 تا آمپول رو بهم زدن. پرستارش به اصرار خودم و مامانم میخواست یواش بزنه به همین خاطر کلی طول کشیدو احساس میکردم ماهیچه های کونم داره شکاف میخوره. وقتی تموم شد از گریه چشمام پف کرده بود. همش هم نگران این بودم که 10 روز باید آمپول بخورم.
فردا صبح مامانم با خواهرم امدن بالا سرم که شیاف رو بگذارند یک کم تعجب کردم که خواهرم اینجا چیکار میکنه. مامانم گفت میخوام به اون هم یاد بدم که اگر من نبودم اون برات بگذاره. بازم کون ما رو هوا کردن و با اینکه من هیچ وقت جلوی خواهرم لخت کامل نشده بودم اینبار شدم. دیگه لخت حالت سجده گرفتم برام عادی شده بود. چشمتون روز بد نبینه کل 15 تا آمپول و 20 شیاف رو گذاشتم. روزای آخر اینقدر باسنم کبود شده بود که پرستارا دلشون میسوخت. شیاف رو هم چون با اپلیکاتور میذاشتن خیلی مقعدم رو اذیت میکرد. جوری که نمیتونستم سر توالت بشینم.
وقتی داروهام تموم شد دکتر دوباره عکس و آزمایش نوشت و رفتیم پیشش. دکتر گفت که خوب شده ولی برای احتیاط باید تا یکماه دارو مصرف کنه من ترسیدم و گفتم یکماه گفت نترس بیشترش قرص و شربته. تا یکماه کلی قرص و شربت داد. 4 تا آمپول که هفته ای یکی میزدم و 10 تا شیاف که 3 روز یکبار بود. اولش ترسم از آمپول و شیاف کم شده بود ولی یک مدت که گذشت به طرز شدیدی از آمپول ترسیدم. یاد اون سوزش باسن و درد بعدش که میافتم مو به تنم سیخ میشه.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#38 | Posted: 22 Sep 2011 14:51




این خاطره مربوط میشه به یکی از آمپول خوردنای مامانم.پارسال یک روز پاییزی نزدیک غروب وقتی رفتم خونه دیدم مامانم خوابه تعجب کردم رفتم تو اتاقش و حالش رو پرسیدم گفت که حالش خوب نیست ضعف داره و سرما خورده. چون سابقه روماتیسم قلبی داره باید زود میرفت دکتر و به همین خاطر هم همیشه برای کوچکترین عفونتی باید پنیسیلین بزنه. گفتم بیا ببرمت دکتر گفت باشه بریم. کمکش کردم لبلسش رو عوض کنه. یک پیرهن تو خونه تنش بود دراورد و نشست لب تخت . جوراباش رو پاش کردم خودش یک شلوار و بلیز پوشید من هم مانتوش رو تنش کردم و رفتیم. وقتی حاضر میشد گفت ای بابا حتما الان دکتره آمپول میده من بد بخت باید سوراخ سوراخ بشم.
رفتیم درمونگاه نزدیک خونمون دکترش یک مرد میانسال بود مامانم رو نشوند لب تخت و معاینه اش کرد. بعد خوابوندش و گوشی رو از زیر بلیز برد تو سینه های بزرگ مامانم تکون میخورد معلوم بود دستش میخوره بهشون. دوباره نشوند و گوشی رو گذاشت پشتش و گفت نفس عمیق بکش.
دکتر امد نشست پشت میزش که نسخه منویسه. مامانم هم با دقت به دهن دکتر توجه داشت که ببینه چی میگه. گفت عفونت دارید ولی نمیتونم مطمئن بشم که به ریه نفوذ کرده و یا نه دارو بهتون میدم لطفا تا 2 روز مصرف کنید اگر بهتر نشدید یک عکس ریه مینویسم بندازید بیاید من ببینم. مامانم ساکت بود من گفتم البته ایشون سابقه روماتیسم قبلی دارن. دکتر سرش رو اورد بالا و گفت جدی چه خوب شد گفتید. چند تا سوال از مامانم پرسید و شروع کرد به نوشتن نسخه.
3تا پنادرو نوشتم یکی امشب یکی فردا و یکی پس فردا شب. مامانم گفت مطمئنید آقای دکتر گفت بله شما در وضعیت خطرناکی هستید. 2 تا هم آمپول ویتامین سی که یکی امشب بزنید ویکی پس فردا. یک آمپول دگزا هم داد که همون شب بزنه. اون درمونگاه خیلی کوچیک بود. یک اتاق انتظار داشت یک تزریقات با 2 تا تخت و یک اتاق دکتر طبفه پایینش هم دارو خانه بود.
امدیم بیرون به منشی که یک دختر حداکثر 18 ساله بود گفتیم تزریقات داریم گفت بفرمایید اون اتاق کسی توش نبود مامانم لبه یک تخت نشست و من رفتم دارو هارو گرفتم امدم . فکر میکردم همون دختره تزریقات میکنه دارو هارو بهش دادم و رفت اتاق دکتر و برگشت. پرسید کی پنیسیلین زدید مامانم گفت تقریبا 4 ماه پیش (فکر میکنم دروغ گفت ) از دکتر پرسید و اون گفت تست نمیخواد دختره گفت آماده شید و شروع کرد به آماده کردن سرنگا.
سرنگارو آماده میکرد و یکی یکی گذاشت رو میز. مامانم مانتوش رو داد بالا و شلوارش رو شل کرد و دمر خوابید من هم شلوارش رو تاوسط باسنش دادم پایین و شورت سفیدش رو دست نزدم. ضربان قلبم رفته بود بالا و هیجان عجیبی داشتم مخصوصا وقتی به چهره مامانم نگاه میکردم و ترس رو تو صورتش میدیدم. وقتی 3 تا آمپولا حاضر شد دختره گفت منتظر باشید دکتر رو صدا کنم. مامانم گفت وای خود دکتر میخواد بزنه من گفتم بهتر از اینه که این بچه بزنه.
دکتر پنیسیلین رو برداشت امد سمت تخت من هم سریع شورت مامانم رو دادم پایین و دم شونه مامانم وایسادم دکتر که امد اون دختره هم امد و دم زانوی مامانم وایساد. دکتر حرکاتش رو اروم انجام میداد و دائم به دختر اشاره میکرد و اروم حرف میزد معلوم بود داره بهش باد میده. از اخلاق مامانم میدونستم اون موقع هم ترسیده بود و هم خجالت میکشید که 3 نفر بالا سرشن مخصوصا که یه مرد داشت بهش آمپول میزد. دکتره الکل رو مالید و با 2 انگشتش باسن مامانم رو گرفت مامانم خودش رو سفت کرد و دکتر گفت اروم باشید و سوزن رو تا ته فرو کرد. مامانم یک نقس بلند کشید و یک کم پاش تکون خورد دکتره 1 سی سی تزریق میکرد یک مکثی میکرد به خاطر همین خیلی طول میکشید. نفسای مامانم بلند شده بود وصدای نفساش با اه قاطی شده بود معلوم بود که داره درد میکشه. یکبار هم سرش رو برگردوند که ببینه چقدر مونده که نتونست چیزی ببینه.
بالاخره این تموم شدو دکتر سوزن رو دراورد و اون دختره یک پنبه گذاشت و محکم فشار داد جوری که دکتر گفت یواش چه خبرته گفت خودتون گفتید فشار بدید که خون نمیاد دکتره گفت من گفتم نه اینقدر.دکتر سرنگ خالی رو هم داد به دختره انداخت دور و ویتامین سی رو اورد. یک سرنگ 5 سی سی پر با یک سوزن گنده . مامانم شورتش رو خواست بده بالا که من طرف قبلی رو پوشوندم و طرف دیگه اش رو لخت کردم. یک کم هم جای آمپول رو مالیدم. طرف دیگه رو دکتر الکل مالید و دوباره با 2 انگشت باسنش رو گرفت و سوزن رو فرو کرد. شروع کرد به تزریق دیگه مثل قبلی مکث نمیکرد و یکنواخت تزریق میکرد بازم صدای نفسای مامانم با ناله مخلوط شد ولی بلند تر و وقتی تموم شد و سوزن رو دراورد اه بلندی کشید.
دختره پنبه رو مالید و برداشت و مامانم شرتش رو سریع داد بالا و دکتر به دختره گفت این رو خودت تزریق کن من برم به مریضام برسم. دکتر که رفت احساس کردم مامانم راحت تر شد و کمتر معذب بود. 2 تا دستش رو گذاشت رو باسنش و اروم مالید. دختره هم که معلوم بود هم دوست داره امپول بزنه و هم اضطراب داره قیافه گرفت و فکر کرد که دیگه دکتر شده. سرنگ بعدی رو که بیش از 3 سی سی نبود برداشت و من هم از مامانم پرسیدم هموون طرف اول خوبه گفت اره اون طرفی که پنیسیلین زده بود رو لخت کردم و دختره الکل رو مالید و سوزن رو اروم اروم فرو کرد طوری که از سوزش سوزن مامانم یم اه کوچولو کشید و پاش رو اورد بالا دارو رو تزریق کرد و وقتی خواست سوزن رو در بیاره سرنگ رو ملی تکون داد جوری که سوزن تو باسن چپ و راست شد و بعدش مامانم گفت که خیلی سوخت خون زیادی هم امد که من با پنبه پاک میکردم.
مامانم بعد از چند دقیقه پاشد و من ازش پرسیدم چطوری گفت وای وای پدرم درامد. فردای اون روز اصلا به روی خودش نیاورد تا من یادآوری کردم و با مامانم رفتیم که یکدونه پنیسیلین رو بزنه وقتی راه افتادیم گفت من نمیرم اونجا بریم یکجای دیگه 2 تا بیمارستان رفتیم هر دوتاشون گفتن چون نسخه خودشون نیست تزریق نمیکنند. مجبور شدیم بریم همون درمونگاه. وقتی رفتیم یک منشی دیگه اونجا بود. یک خانوم حدود 30 ساله با روپوش سفید و خیلی خوش برخورد. وقتی گفتم تزریق داریم گفت برید تو اتاق الان میام. مامانم خوشحال شد که یک زن قراره تزریق کنه.
بهش گفتم شما دیشب نبودید گفت اینجا شیفتاش یک روز در میونه من روزای زوج هستم. امد داشت سرنگ رو حاضر میکرد مامانم هم با خیال راحت شلوار و شورتش رو باهم تا وسط باسنش داد پایین و دمر خوابید و من مانتوش رو زدم بالا. هر دو طرف باسنش خیلی کوچیک کبود شده بود و یک نقطه حالت زخم بود که فکر میکنم جای آمپولی بودد که دختر زده بود.
پرستاره پرسید کی پنیسیلین زده من گفتم دیشب بعد با لبخند گفت کدوم طرف بزنم مامانم به سمتی که دیشبش 1 دونه آمپول زده بود اشاره کرد و پرستاره گفت اوه ااوه دیشب هر دو طرف آمپول زدی که با یک کم فاصله از جای قبلی الکل مالید و هدف گیری کرد و سوزن رو مثل دارت خیلی سریع فرو کرد جوری که مامانم هیچ عکس العملی نداشت و بعدش گفت که اصلا سوزن رو حس نکرده. یکنواخت و اروم شروع کرد به تزریق وسطای آمپول مامانم یک ناله کوچیک کرد. اونهم مکث کرد و گفت درد داری ببخشید تقصیر من نیست داروش درد داره. دوباره شروع کرد به تزریق تا تموم شد و سوزن رو فوری دراورد پنبه گذاشت و به من گفت یک کم بمالش.
مامانم پاشد و تشکر کرد و رفتیم یک کم لنگ کیزد گفتم درد داری گفت این خیلی خوب زد بیشتر به خاطر اینه که باسنم از دیشب درد میکرد اینم اضافه شد. کاشکی فردا شب هم بود میومدم همینجا. فرداش ادرس یک آمپولزنی رو از همسایمون پرسیده بود که یک زنه آمپولزنش بوده . رفتیم به اون آدرس ته یک کوچه تنگ یک ساختمون قدیمی بود که تابلو زده بودن تزریقات و پانسمان به مامانم گفتم میخوای بری اینجا؟! گفت آره نیلوفر (همسایمون) گفته یک خانومه و خوب هم آمپول میزنه. آیفون رو زدیم وقتی گفتیم تزریق داریم در رو باز کردن از پله های باریک رفتیم بالا و یک اتاق بود یک خانوم پیر اخمو اونجا بود.
آمپولا رو گرفت و فکر کرد برای منه گفت برو بخواب رو اون تخت یک اتاق بود و یک تخت مامانم شلوار و شورتش رو داد پایین و خوابید. مانتوش رو هم داد بالا یواشکی به مامانم گفتم خدا بهت رحم کنه مامانم گفت 2 طرفم درد میکنه بگو با فاصله از قبلیا بزنه. شورتش رو بیشتر از قبل دادم پایین که خانومه با قدمهای خیلی محکم و تند امد تو اتاق و جفت سرنگها تو یک دستش بود و بنبه الکلی تو دست دیگش. فوری الکل رو مالید و بدون اینکه سرنگی رو زمین بذاره یکی از یوزنهارو گذاشت رو باسن مامانم جوری که مامانم حسش کرد و یکی از پاهاش رو یکم اورد بالا و بعد سوزن رو فرو کرد معلوم بود مامانم کاملا سوزن رو حس کرده چون پاش رو اورد بالا خودش رو سفت کرد و یک ناله ای کشید. خیلی فوری و با فشار تمام دارو رو تزریق کرد. جوریکه مامانم دیگه طاقت نیاورد و با نفس عمیقش ای ای کرد. تا این آمپول تموم شد فوری با همون پنبه طرف دیگه رو مالید و با همون روش سوزن رو فرو کرد و با سرعت تمام تزریق کرد یک صدای نفس نفس شنیدم که احساس کردم مامانم گریه کرد.
وقتی تموم شد نمیتونست بلند بشه کلی واسش مالیدم تا بلند شد به شوخی هم گفت نیلوفر ازت نمیگذرم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#39 | Posted: 22 Sep 2011 14:57




سلام این خاطره مربوط میشه به یک خانوم 42 ساله که یکسال از عمرش رو تو زندان بوده و از بهداری زندان تعریف میکنه.
من یکسال به خاطر مسائل مالی زندان بودم تو بندی که بودم زیاد خلافکارا نبودن. توی زندان از سرایت بیماری خیلی میترسن و تا علائم بیماری میبینند زود میبرنت درمونگاه و چون خوردن به موقع قرص سخته و کلا نمیخوان قرص توی بندها باشه بیشتر آمپول نیدن. نا گفته نمومنه که من شدیدا از امپول میترسم. هر وقت یکی مریض میشد میبردنش درمونگاه با پای لنگون برمیگشت چون حداقل 2 تا آمپول خورده بود و میگفت که خیلی بد آمپول میزنند.
یکبار یک خانوم مسن شب مریض بود بردنش درمونگاه 2 تا آمپول زدن وقتی برگشت دائم ناله میکرد و میگفت کسی که بهش آمپول زده گفته بلایی سرت میارم که یادت نره. صبح امدن ببرندش که بازم آمپول بزنه مثل بچه ها با ناله و گریه التماس میکرد که خوب شده و نبرندش تزریقات. تا اینکه زندانبانا با کتک و فحش کشوندن بردنش. وقتی برگشت تعریف کرد که یکی از زندانبانا به آمپولزنه گفته این ... رو ادبش کن کلی خستمون کرد تا بیاد اون هم نامردی نکرده و 2 تا آمپول رو چنان زده بود که گریه اش درامده بود. شب هم دوباره بردنش 1 آمپول آخرش روزد.
من واقعا میترسیدم که مریض بشم. یکبار سرما خورده بودم و سعی میکردم خودم رو قایم کنم ولی فایده نداشت. سر ناهار عطسه و سرفه ام من رو لو داد. بعد از ظهر یکی از نگهبانای خیلی هیز امد سراغم و با دستبند من رو برد درمونگاه. خیلی ترسیده بودم. محیط اونجا هم خیلی ترسناک بود. یک پیرهن تنم بود با یک شلوار. نشستم رو یک تخت دکتر امد معاینه ام بکنه نگهبانه پیرهنم رو تا زیر گردنم داد بالا دکتره گفت نیاز نیست با یک خنده بدجنسانه ای گفت خانم دکتر نیاز میشه. سینه هام بیرون بود و خجالت میکشیدم. دکتر هم کلی طولش داد.
بعد گفت بخوابون آمپولاش رو بزنم وای دنیا برام تیره و تار شده بود من رو دمر خوابوندن و چون دستبند دستم بود دستام زیر شکمم قرار گرفته بود و باسنم امده بود بالا. شلوارم رو تا وسط رونام داد پایین و یک نیشگون محکم از کونم گرفت و گفت خوب چیزیه. کاشکی بند دیگه ای بودی و شلاق میخوردی حالا مجبورم به آمپول بسنده کنم.
به دکتره گفت خانوم دکتر این بچه ما بی ادبی کرده یک آمپولی بزن که هم مریضیش خوب بشه هم ادب بشه. گفت یعنی ....
از ترس چشمام رو بسته بودم و نفس نفس میزدم مطمئنا عضلاتم هم سفت کرده بودم. یک آن سوزش یک سوزن رو تو اعماق ماهیچه کونم حس کردم و درد عجیبی که تو باسنم پیچید خواستم مقاومت کنم .و چیزی نگم دیدم بیشتر اذیتم میکنن به همین خاطر کلی ناله کردم تا عقده شون بخوابه. تا تموم شد یک سوزن اونطرفم فرو رفت و این یکی دیگه گریه ام رو دراورد.
وقتی تموم شد شلوارم رو کشید بالا و با دست هر دو طرفم رو فشار داد و زود بلند کرد. وقتی داشت میرفت از دکتر پرسید کی بیاد دکتر گفت یکی فردا همین ساعت و یکی هم پس فردا به شماره پرونده ...
وقتی رفتم تو بند فقط خوابیدم رو تخت و هم بندی ها یک کم برام مالیدن و اروم برای بدبختی اون گرفتاری که توش بودم گریه کردم و خوابیدم. فردا شب یک نگهبان دیگه امد و دستبند زد و من رو برد بهداری. یک مریض روی تخت دمر دراز کشیده بود پیرهنش هم دراورده بود پشتش پر از خون بود و و دکتر داشت بخیه میکرد. معلوم بود خیلی درد میکشه و بدون بیحسی دارن بخیه میزنند. خیلی جیغ و داد میکرد. نگهبانش دستاش رو محکم گرفته بود و میگفت ساکت باش.. اروم باش.
دکتر به نکهبان من گفت صبر کن کارم تموم شه نگهبان گفت فقط یک تزریقه. داد زد یکی و صدا کرد و یک خانم پیری که از لباساش میخورد خدمتکار باشه امد و گفت آمپول اینو بزن. اتاق دکتر حالت ال داشت با مهربونی مار راهنمایی کرد تو قسمت پایین ال که یک تخت دیگه اونجا بود. وقتی از کنار اون مریض رد شدم دیدم پاش بسته بود به تخت خانوم نسبتا چاقی بود خیلی ازش خون رفته بود. دکتره بخیه میزد و اون ناله میکرد. حالم خیلی بد شد و واقعا ضعف کرده بودم رفتم رو تخت و دلم میخواست گوشام رو بگیرم ولی دستام بسته بود. اون خانومه مهربون بود. خودش یک کمی شلوارم رو داد پایین و سوزن رو فرو کرد خیلی اذیت نشدم دارو رو هم اروم وارد میکرد ولی خود دارو درد داشت وقتی تموم شد میخواستم دستش رو ببوسم. چون برخلاف ترسم خیلی درد نکشیدم.
وقتی برگشتم به هم بندیام گفتم معجزه شد یکی آمپول زد که واقعا دردم نگرفت. بازم شب به بدبختی خودم گریه کردم که ببین کارم به کجا رسیده که از یک آمپول اینقدر میترسم و یا اینقدر خوشحال میشم. جیغ و داد اون زنه بیرحمیه دکتره هم خیلی اعصابم رو خورد کرده بود.
فردای اون روز همون نگهبان روز اول امد سراغم و وقتی هم رسیدیم بهداری متاسفانه همون دکتر روز اول بود و از بیکاری هم حوصله اش سر رفته بود. تا من رو دید شناخت و به نگهبان گفت شماره پرونده اش چنده نگهبانه گفت و نگاه کرد و گفت آمپول آخرته نگهبانه گفت البته شما معاینه اش کنید شاید نظر دیگه ای داشته باشید. اون موقع دلم میخواست بزنم بکشمش. من رو نشوند رو تخت و گلوم رو نگاه کرد و گفت دمر بخواب. نگهبانه با لبخند پرسید خوب شده گفت آره خوب شده. من رو دمر خوابوند و دستم زیر شکمم یود شلوارم رو تا زیر باسن کشید پایین و دیدم که دکتره با یک سرنگ پر امد سرم رو بردم پایین و چشمام رو بستم و سعی کردم تا میتونم خودم رو شل کنم. سوزن رو اروم کرد تو باسنم سوزشش رو تا مغز استخونم حس کردم سوزن رو نصفه نگه داشت و دوباره فشار داد از ته دل ناله کردم و تو دلم نفرینش میکردم. فشار میداد ولی دارو وارد نمیشد گفت سوزنش مشکل داره دراورد و دوباره با یک سوزن دیگه زد درد و سوزش سوزنه کمتر بود و ایندفعه دارو داشت وارد میشد احساس میکردم یک سنگ رو دارن تو باسنم تکون میدن بازم بغضم ترکید و گریه کردم. وقتی تموم شد خون امده بود پنبه رو گذاشت روش و به نگهبانه گفت نگه دار تا خونش بند بیاد واون هم حسابی فشار میداد.
وقتی تموم شد دلم خوش بود که دیگه راحت شدم ولی دکتر بی همه چیز گفت بگذار برای اطمینان یک آمپول دیگه هم بزنم تا کاملا خوب بشه. گفتم باور کنید من خوبم دیگه نیازی نیست نگهبانه گفت خفه شو تو دکتری یا ایشون. همون موقع یک مریض رو از یک بند دیگه که هم دستاش بسته بود و هم پاهاش و قیافه اش هم خیلی خلاف بود اوردن اونجا. تا کون من رو لخت دید گفت به به خوشگل خانوم چه گوشت تازه ای من جوابی ندادم نگهبانش دعواش کرد و هلش داد که بره اما چشم از کون من برنمیداشت. اون و نگهبانش وایسادن گوشه دیوار تا دکتر وقتش آزاد بشه. اینکه 3 نفر داشتن به آمپول خوردن من نگاه میکردن و اینکه کونم تا وسط رونم لخت بود و به خاطر دستای بسته ام که زیر شکمم بود باسنم امده بود بالا خیلی اذیتم میکرد.
دوباره یک سوزش رو تو باسنم حس کردم و ورود داریی پردرد. میخواستم صدام در نیاد تا نتونن لذت ببرن ولی نمیشد دردش بد جور بود و ناله فیل رو درمیاورد هرچی هم که تزریق میکرد تموم نمیشد و فکر میکنم بیش از 5 سی سی بود وقتی ناله میکردم اون یکی زندانیه میگفت به این چه سوسوله بدینش تو بند ما قوی بار بیاد.
یکبار دیگه هم یک آنقولانزا اپیدمی شده بود که میخواستن برای جلوگیری به همه 2 تا آمپول بزنند. هر 5 نفر رو باهم میبردن رو به دیوار وایمیسوندن و دستامون رو میبستن به یک میله کوتا ه که مجبور بودیم کمی خم بشیم. یک نگهبان و 2 تا پرستار میومدن نگهبان شلوار رو میکشید پایین و اون 2 تا پرستار هم زمان به 2 طرف آمپول میزدن تا 5 نفر تموم بشه. تا ما جابه جا بشیم میرفتن سراغ یک گروه دیگه که آماده بودن. 2 نفر نشسته بودن و فقط سرنگهارو آماده میکردن میدادن به اون 2 نفر.بعدش هم به سرعت برمون میگردوندن به بند. البته یکی از آمپولا کم درد بود و فقط یکیش درد داشت اما اغلب جاهاش خون میومد جوری که میومدیم بند شلوارامون خونی بود

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#40 | Posted: 22 Sep 2011 15:18




سلام یک دوستی دارم به نام پردیس این دوست ما از خون و آمپول شدیدا میترسه انقدر از خون میترسه که کارش به روانشناس میکشه. دکتر بعد از یک درمان 6 ماهه برای اینکه کاملا ترسش بریزه پیشنهار میده که بره کلاسای کمکهای اولیه. وقتی از خاطرات کلاسش میگه واقعا خنده داره که الان جاش نیست. ولی خاطره اولین تزریقش رو تعریف میکنم.
کلاسمون تو تئوری تموم شده بود و باید میرفتیم بیمارستان عملی انجام میدادیم. یک مدت پانسمان کردیم و نوبت تزریقات شد. اولین بار تو بخش زنان من با معلم رفتم بالا سر یک خانومی که تازه زایمان کرده بود. اون هم یک قیافه جدی گرفت و پرونده رو ورق زد داشت به بچه اش شیر میداد شیر بچه که تموم شد یک پرستار امد و بچه رو برد و زنه هم سینه اش رو که خیلی هم گنده بود کرد تو پیرهنش. معلم من خیلی جدی به من گفت شما تزریقای خانوم رو انجام بدید. من هم 2 تا آمپول که از قبل بهم داده بود شروع کردم به آماده کردن و دارو وارد سرنگ کردم. خانومه پرسید عضلانیه من گفتم بله یک ملافه رو پاش بود از زیر اون پیرهنش رو کم کم داد بالا تا بالای باسنش و دمر خوابید ملافه رو بردم پایین تا زیر باسنش پاش رو نمیتونست خوب ببنده و باز بود. رو باسنش چندتا جای آمپول دیگه هم از قبل بود.
برگشته بود عقب به دست من نگاه میکرد و من به همین خاطر هول کرده بودم معلم بهش گفت خانوم شما راحت بخوابید و نفس عمیق بکشیدو سرش رو گذاشت روی بالش. آمپولا که آماده شد یکیش رو برداشتم و بعد از زدن پنبه الکلی خواستم سوزن رو فرو کنم ولی دستم نمیرفت با اینکه کلی روی بالش و عروسک تمرین داشتم ولی اصلا دستم نمیرفت. هی میبردم بالا و دستورالعمل هارو دوره میکردم و دوباره میاوردم پایین اون طفلک هم هی خودش رو سفت میکرد. معلم با اشاره و چشم به من میگفت بزن دیگه ولی نمیتونستم تا اینکه صدای معلم که گفت "خانوم زود باشید دیگه" اختیار رو از من گرفت و سوزن رو زدم تو باسنش ولی وسطش دستم شل شد و سوزن که کمتر از 1 سانت فرو رفته بود رو دیگه نگه داشتم خانومه ای کرد همون موقع اط نگاه عصبی معلمم ترسیدم و دوباره فشار دادم دیگه به زور یک کمی سوزن بیشتر فرو رفت و ناله زنه خیلی بد جور درامد . نمیدونستم چی کار کنم که معلم به دادم رسید و دستم رو گرفت و فشار داد تو وفتی دید نمیره گفت فکر میکنم سوزن مورد داره درش بیار و دستم رو کشید بالا که سرنگ در بیاد داشت خون میومد
خودش پنبه گذاشت و به من گفت شما سر سوزن رو عوض کن خیلی دوست داشتم گریه کنم و از اتاق برم بیرون ولی نمیشد. سوزن رو عوض کردم وایندفعه دستم رو گرفت و یواشکی به من گفت دستت رو شل کن و ایندفعه با فشار اون سوزن تا ته رفت تو. من شروع کردم به تزریق تا تموم شد و سوزن رو که دراوردم ناله کرد و کلی خون امد . به من گفت بیا بریم سوزن اونیکی رو هم عوض کنیم امدیم تو راهرو به من گفت نترس و اعتماد به نفست رو از دست نده . این سوزنها آموزشیه و کلفت تره اگر سوزن دیگه ای باشه شاید بشکنه. اینقدر هم دستت رو در زمان تو کردن و دراوردن در جهت عرضی تکون نده که خون بیاد. اینجوری جای سوزن خیلی میسوزه. دیگه من دستت رو نمیگیرم ببینم چی کار میکنی
دوباره برگشتیم توی اتاق. پنبه الکلی رو مالیدم و سوزن رو با تمام زورم فرو کردم یک کم وسطش احساس کردم داره گیر میکنه که با فشار بیشتری زدم. سوزن تا ته رفت تو جوری که سرنگ دیگه داشت میرفت تو. شروع کردم به تزریق خیلی سفت بود و احساس میکردم دارو به زور میره دستم داشت درد میگرفت ولی میخواستم بدون کمک مربی تموم کنم که کردم ای ای میکرد ولی من توجه نمیکردم و تموم که شد سوزن رو دراوردم . خودش رو باسنش رو پوشوند و من سریع از اتاق رفتم بیرون. خیلی احساس خستگی داشتم . این اولین و آخرین آمپولی بود که زدم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites