تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 2 Nov 2011 21:26




خاطره از پریسا
پارسال یکی از فامیلای ما فوت کرد و من با خانواده تو مراسم خاکسپاریش شرکت کردم ولی خیلی گریه کردم خیلی هم ترسیدم بعدش رفتیم ناهار سر ناهار خیلی حالم بد شد بعدش که نشستم تو ماشین هم سرم شدید درد میکرد و هم حالت تهوع و سرگیجه داشتم رسیدی خونه و بابام میخواست بره سرکارش ماشین رو داد به خواهر بزرگم که من رو ببره بیمارستان. رفتیم اورژانس یک بیمارستان نزدیک خونمون. من شدیدا از امپول و بوی الکل بیمارستان میترسم. ولی انقدر حالم بد بود که دیگه چاره ای نبود.
خواهرم با کلی زحمت زیر بغل من رو گرفت و برد تو اورژانس یک تخت خالی بود و من رو خوابوند اونجا. روی تخت بغلی صدای گریه یک بچه میومد منم رنگم پرید و کلی ترسیدم.
دکتر امد پیشم و چند تا سوال پرسید بعد گفت چیز خاصی نیست نگران نباشید. الان یک سرم بهش میزنیم خوب میشه.یک پرستار امد و یک سرم بهم وصل کرد و یک امپول هم زد توی سرم. بعد به خواهرم گفت حاضرش کنید امپولش رو هم بزنم. من گفتم دکتر که نگفت امپول خواهرم گفت با این حال بدت ساکت باش. دگمه های مانتو و شلوارم رو بازکرد و به من گفت یکوری بخوابم. خواستم دمر بخوابم که گفت سرم از دستت در میاد فقط یکوری شو.
منم یکوری خوابیدم و اونهم مانتم رو زد بالا و شلوار و شورتم رو از یک طرف کشید پایین. پرستار امد و پنبه رو کشید رو باسنم خیلی ترسیده بودم ولی دوست داشتم زودتر خوب بشم. یک لحظه سوزش سوزن رو تو باسنم احساس کردم و ناخوداگاه اییی کردم. خیلی درد احساس نکردم. اخرش پنبه گذاشت و سوزن رو دراورد از شدت سرگیجه و سردرد نمیتونستم چشمم رو باز کنم فقط منتظر بودم خواهرم شلوارم رو بکشه بالا که من برگردم. احساس کردم دوباره کونم سرد شد برگشتم دیدم همونطرف رو دوباره داره الکل میزنه گفتم چندتا امپوله گفت اون برای سرگیجه بود این یکی برای درد. وای ترسیده بودم دوباره همون طرف میخواست بزنه. سوزن رو فرو کرد و روع کرد به تزریق داروش یا سوزنش خیلی میسوزوند احساس میکردم گوشتم داره پاره میشه. خیلی میسوخت. دیگه طاقت نیاوردم و ای ای کردم سوزن رو که کشید بیرون کاملا حس کردم با دستم روی جاش رو یک کم مالیدم ولی فایده نداشت. خواهرم شلوارم رو کشید بالا و برگشتم راحت خوابیدم.
پرستاره امد پرسید چطوری گفتم سر دردم خوب نشده ولی سرگیجه ام بهتره اما حالت تهوع هنوز دارم رفت و دوباره با یک سرنگ امد خیلی ترسیدم تا خواستم حرف بزنم دیدم سرنگ و زد تو سرم خیالم راحت شد بیحال بودم که دیدم سرمم تموم شدو دکتر امد گفت چطوری گفتم سرگیجه و تهوع ندارم ولی سرم خیلی درد میکنه گفت دیگه نمیتونم بهش مسکن تزریق کنم باید شیاف بگذاره. نمیدونستم چیکار کنم میخواستم بگم همون امپول رو بدید میترسیدم از شیاف هم میترسیدم هم جالت داشت. چند دقیقه گذشت دیدم خواهرم امد و مانتوم رو زد بالا شلوار و شورتم رو تا زیر باسنم داد پایین بهم گفت یکوری بخواب که پرستاره با دستکش امد تو و شیاف هم تو دستش بود.
به خواهرم گفت حالت سجده بگیره راحت تره نمیدونید چقدر میترسیدم و خجالت میکشیدم. دوست داشتم حداقل خواهرم بره بیرون ولی روم نمیشد بهش بگم. کمکم کرد به حالت سجده شدم و شلوار و شورتمم تا وسط رونم امد پایین چشمام رو بستم دوست داشتم 100 تا امپول بزنم ولی توی اون وضعیت نباشم. پرستاره زد در کونم گفت شل کن خودت رو با انگشتش یک کم سوراخ کونم رو مالید و یک فشار داد بعد شیاف رو گذاشت در کونم و فشار داد تو انگشتش رو هم تقریبا تا یک سانت کرد تو یکهو ااایییییییی کردم و زود دوباره ساکت شدم. فقط به خواهرم گفتم تو خونه نگو که من شیاف گذاشتم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#62 | Posted: 2 Nov 2011 21:27




سلام خوب هستید؟عید خوش گذشت؟به من که زیاد خوش نگذشت.چون ازهمون روزهای اول مریض بودم تا الان هم بعد کلی امپول و داروهای جورواجور هنوز ابریزش بینی و سرفه دارم.از روز اول عید احساس کسالت و کمی تب داشتم و یکم هم بگی نگی گلوم درد داشتم.روز دوم حالم بدتر شد و رو اوردم به خود درمانی و چند تا قرص اموکسی سیسیلین و سرماخوردگی خوردم ولی روز سوم حالم اصلا خوب نبود.تب و گلو وبدن درد شدیدی داشتم.با پدرم رفتیم یه درمونگاه و پدرم برام فیش ویزیت گرفت.بهش گفتم بشین من خودم میرم پیش دکتر.دکتر معاینم کرد و گفت حالت اصلا خوب نیست.گلوت هم عفونت بدی کرده.برام چندتایی قرص انتیبیوتیک و مسکن و سرماخوردگی و انتی هیستامین داد و گفت روزی یه امپول هم بزن.گفتم ببخشید امپولها چیه؟گفت انتیبیوتیکه.گفتم چشم و اومدم بیرون.با پدرم رفتم داروهامو گرفتم.3تا سفتریاکسون داده بود و یه امپول دیگه که اسمش یادم نیست.دوباره برگشتیم درمونگاه تا امپولامو بزنم.من نشسته بودم رو صندلی و پدرم رفت فیش برای امپولام گرفت.فیش رو داد بهم و گفت صبحونه خوردی؟گفت بله.2تا سرنگ با اون امپول شیشه ایه و یه سفتریاکسون با اب مقطر برداشتم و رفتم داخل تزریقات.یه خانم میانسال امپولها رو میزد.فیش و امپولارو بهش دادم.گفت برو روی یه تخت بخواب.همون جا یه تخت بود رفتم تو و پرده رو کشیدم.دراز کشیدم و شلوارم رو یکم کشیدم پایین.اون هم امپولامو اماده کردو اومد پشت پرده.پنبه الکلی رو محکم سمت راست باسن عزیزم کشید و امپول اولی رو زد.درد نداشت و بعد سمت چپ باسنم رو پنبه مالید و امپول سفتریاکسون رو تو باسنم فرو کرد.احساس میکردم سوزن داره از اون سمت بدنم بیرون میاد.خیلی درد کشیدم و داشتم از درد میمردم.دیگه میخواستم از درد گریه کنم که تموم شد و خانمه پنبه رو گذاشت روی جاشو رفتش بیرون.من که اصلا حالم خوب نبود دلم میخواست بشینم گریه کنم.یکم جای سوزنها رو مالیدم و از تخت اومدم پایین و لباسم رو مرتب کردم و کفشامو پوشیدم.لنگون لنگون اومدم پیش پدرم و با پدرم رفتیم بیرون.تو ماشین که نشسته بودم خوابم برد.وقتی بیدارم کرد تو پارکینگ بودیم.عصری قرار بود بریم خونه ریحانه اینا و من با خودم امپولامو برداشتم چون خیلی دلم میخواست چند روز اونجا بمونم.شب که مادرم گفت حاضر شو بریم خونه گفتم اگه میشه من امشب اینجا بمونم.گفت تو صبح باید امپول بزنی شلوار راحت هم که نیوردی.میخوای با این شلوار لی بخوابی؟
گفتم امپولامو اوردم شلوار هم اشکال نداره.فردا صبح با ریحانه رفتیم بیرون تا هم یه چرخی بزنیم و هم اینکه من امپول بزنم.رفتیم یه درمونگاه که تا خونه خالم اینا زیاد دور نبود.با ریحانه رفتیم تو تزریقات و من یه امپول سفتریاکسون دیگه به خانم نسبتا پیری که اونجا بود دادم و رفتم اماده شدم.داشتم گوشه سمت راستم رو برای امپوله اماده میکردم که خانمه اومد بالاسرمو گفت درست برگرد.منم سریع برگشتم و اون پنبه رو مالید سمت راست باسنم و سرنگ رو فرو کرد تو باسنم.من هم فقط خودم رو تا تونستم شل کردم تا بیشتر از این درد نکشم.بالاخره این امپول هم تموم شد.لباسهامو مرتب کردم و با ریحانه رفتیم سمت خونشون.غروب بود که میخواستم برم خونمون که خالم و ریحانه اجازه ندادند و زنگ زدن مامانم و گفتن امشب بهناز اینجا میمونه.شب که رفته بودم دستشویی باسنمو نگاه میکردم که کبود شده بود و روم نمیشد بگم که گرمش بکنند.شلوارم هم تنگ بود و 2روز بود که همش تو پامه.فردا صبح صبحونه که خوردم دیگه حاضر شدم و راهی خونمو شدم.سر راه هم رفتم همون درمونگاهی که با پدرم روز اول رفتم و یه فیش تزریق امپول گرفتم و رفتم داخل.
همون خانمه بود و امپولامو بهش دادم و سریع رفتم حاضر شدم.دلم میخواست زودتر از شر امپولها راحت بشم.یکم شلوارم رو از سمت چپ کشیدم پایین که خانمه اومد تو و خودش یکم دیگه شلوارمو کشید پایین و پنبه رو مالید و امپول رو زد.از دفعه های قبل خیلی بیشتر درد گرفت.خانمه خودش هم گفت که باسنت بدجوری کبوده و قبل از امپول خودم جای امپولهای قبلی که جاشون گوله شده بود رو حس میکردم.وسطهای تزریق استین مانتومو گاز میگرفتم و اروم گریه میکردم.وقتی امپول رو کشید بیرون یه نفس عمیق کشیدم و سرمو گذاشتم روی ارنجم و یکم گریه کردم.شلوارمو بالا کشیدم و اشکهامو پاک کردم و از روی تخت اومدم پایین و لباسهامو پوشیدم و مرتب کردم و اومدم خونه

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#63 | Posted: 5 Nov 2011 16:49




یک خاطره از مریم که خیلی قشنگه من خودم خیلی دوست دارم
سلام.من مریمم 23 سالمه .یه خاطره دارم از کلونوسکوپی.یه چند وقتی بود من دل دردای بدی داشتم.بعد از کلی سنوگرافی و آزمایش دکترم برام کلونوسکوپی نوشت.روزی که وقت داشتم با مامانو بابام رفتیم بیمارستان.منو بردن تو یه اتاق با یه عالمه وسایل ترسناک.2 تا پرستار اونجا بودن.یکیشون گفت عزیزم لباساتو کامل در بیار .من هم کلی خجالت کشیدم.لباسامو د راوردم.ولی شورتم هنوز پام بود .پرستاره گفت شورتتم در بیارو این لباسو تنت کن.یه لباس دادن به من که تاروی شکمم بود و از پشت هم باز بود.بعد پرستاره منو روی تخت دولا کردو یه نگاه به معقدم کردو گفت دمر بخواب الان دکتر میاد. منم خوابیدم ولی خیلی بد جور بود کاملا از پشت لخت بودم.البته بعدش پرستاره یه ملافه انداخت روم.خیلی بهتر شد.بعده چند دقیقه یه دکتر مرد جوون اومد تو.خیلی خوش برخورد بود.کلیه مراحل کلونوسکوپی رو برام توضیح دادو گفت اگه همکاری کنی و خودتو شل کنی خیلی اذیت نمیشی.بعد پرستاره ملافه رو برداشتو دکترگفت بصورت سجده بخوابم.وای اگه بدونید چقدر برام سخت بود.ولی مجبور بودم.دکتر هم متوجه شد که چقدر خجال میکشم.گفت راحت باش قول میدم زود تمومش کنم.منم به حالت سجده خوابیدم دکتر گفت شل کن خودتو و اصلا نترس.بعد انگشتشو یواش یواش کرد تو معقد من تکون خوردم.دکتر گفت تکون نخور.چشمتون روز بد نبینه بعد یه هویی اون شلنگو کرد تو معقد بیچارم که جیغم در اومد.دکتر گفت حق داری دردداره.یکم تحمل کن.تموم میشه .ولی مگه تموم میشد.اون شلنگه لعنتی رو همش فرو میکرد تو.خلاصه بعد از اینکه حسابی حالمو جا اورد شلنگو کشد بیرون.گفت تموم شد.بعد منو صاف درز کشوندنو.دیدم میخوان بهم آمپول بزنن.3 تا امپول وحشتناکو نوش جان کردمو.بعد پرستارا کمکم کردن لباس بپوشمو بردن منو تو بخش که یکم استراحت کنم.

.....

خاطره از مهسا
یک بار مادرم من و خواهر بزرگم که اسمش مهساست رو مجبور کرد بریم دکتر زنان. میگفت باید چکاپ بشید البته مهسا مدتی بود که سوزش ادرار داشت و سینه اش هم درد میگرفت. دکتر دوست صمیمی مامانم بود اول برامون کلی ازمایش نوشت و انجام دادیم و یک روز قرار شد بریم مطب. اون روز برای مامانم کار پیش امد و خودش نیومد. مطبش تو یک ساختمان پزشکان بود وقتی رفتیم تو اول جواب ازمایشها رو دید و به من گفت مشکلی نداری فقط برو رو تخت معابنه ات کنم خیلی ترسیده بودم رفتم پشت پرده تختش وحشتناک بود مثل صندلی بود که یک جایی هم برای بستن پا داشت. همونجوری نشستم لبه تخت. خودش امد خندید گفت چرا اماده نشدی گفتم باید چی کار کنم گفت باید لباست رو در بیاری و لی نمیخواد. پشت صندلی رو خوابوند و مثل تخت شد گفت مانتوت رو در بیار و شلوارت رو باز کن برو بخواب. منم همین کار رو کردم تستهای معمولی رو انجام داد و گوشی گذاشت و بلیزم رو داد بالا سینه هام رو لمس کرد و شلوارم رو داد پایین اونجام رو لمس کرد و گفت خوبی برو. خیالم راحت شد.
امدم بیرون پرده و خواهرم رو صدا زد گفت بیا. مهسا که رفت بهش گفت شلوارت رو در بیار و بنشین اینجا. خیلی دوست داشتم ببینم چیکار میکنه ولی اصلا نمیشد. فقط صدا رو خوب میشنیدم. نمیدونم چیکار میکرد که مهسا هی ای اوی میکرد و دکتر هم میگفت اروم باش خودت رو لوس نکن. بعد بهش گفت حالا برگرد بعد گفت عزیزم حالت سجده بگیر. یک بار دیگه مهسا ای کرد و دکتر امد اینطرف 1 دقیقه بعدش هم مهسا امد. دکتر داشت دوباره جواب ازمایشا رو نگاه میکرد رسید به سونوگرافی سینه مهسا رو نگاه میکرد گفت انقدر شلوغ کردی یادم رفت سینه ات رو معاینه کنم. مهسا داشت مانتوش رو تنش میکرد گفت برگردم دکتر گفت نمیخواد بنشین همینجا بلیزت رو در بیار. مهسا مانتوش رو گذاشت لب صندلی و بلیزش رو در اورد و زیرش یک تاپ ورزشی نیم تنه کشی طوسی بود. دکتر گفت انتظار نداری که از روی این مهاینه ات کنم اون رو هم دراورد و نشست رو صندلی کنار دکتر. گفت تازگیها احساس نمیکنی بزرگتر شده گفت چرا احساس میکنم سنگین شده و کمی هم درد میکنه. شروع کرد به ماساژ دادن و گفت دستات رو ببر بالا بعد گفت دستات رو ببر پشتت یک پنبه برداشت با یک دست نوک یک سینه اش نگه داشت و با دست دیگه اش سینه اش رو فشار داد انقدر که دادش درامد ولی گفت تحمل کن و هی فشار داد و با هر دو تا سینه اش این کار رو کرد.
گفت میخوام ببینم ترشح داری یا نه. تا حالا احساس کردی سوتینت خیس بشه گفت نه.
شروع کرد به نسخه نوشتن. برای من فقط قرص اهن نوشت و گفت خیلی ضعبفی سعی کن یک کم تقویت بشی. برای خواهرم قرص نوشت و 3 تا امپول انتیبیوتیک نوشت (اگر اشتباه نکنم سفیکسیم بود) و 6 تا امپول پروژسترون که باید هر شب یک سفیکسیم میزد با 2 تا پروژسترون. مهسا به شوخی گفت خانم دکتر این انصاف نیست من اینهمه امپول بزنم و پریسا هیچی نزنه نصفش رو بده به اون. گفت تازه میخواستم امپول ویتامین ای هم بهت بدم که دلم سوخت قرصش رو دادم.طبقه اول ساختمان پزشکان هم داروخانه بود و هم تزریقات. رفتیم داروخانه دارو هارو گرفتیم مهسا گفت بریم اینجا من امپولام رو بزنم. رفتیم تو تزریقات هیچ کس نبود یک اتاق بود با یک تخت و یک میز کوچیک که روش الکل و سرم و این چیزا بود. یک خانمی پشت ما امد تو و دررو بست و گفت بفرمایید. خواهرم امپولا رو داد بهش و پرسید هر سه تاش رو الان میزنی گفت اره فقط 2 تا پروژسترون رو تو یک سرنگ بزنید. من نشستم رو صندلی و مهسا هم مانتوش رو زد بالا و شلوار جینش رو تا زیر باسن داد پایین رفت خوابید خودش هم دستش رو اورد پشتش شورتش رو یک کم داد پایین. خانومه هم همونجا داشت آمپولا رو حاضر کرد. اول پروژسترون رو حاضر کرد و رفت بالا سرش من پاببن پاش بودم و به خوبی میدیدم پنبه مالید و امپول رو زد یکهو مهسا ای کرد و سرش رو که بالا بود و کونش رو نگاه میکرد گذاشت رو دستش اروم خوابید. وسط امپول یک ایی دیگه کرد و امپول تموم شد دو باره رفت امپول بعدی رو حاضر کرد و دوباره همون طرف قبلی رو الکل زد مهسا گفت اونطرف بزن گفت هر دو طرفت اذیت میشه فردا نمیتونی دیگه هیچ طرف بزنی قبل از اینکه مهسا بخواد جواب بده امپول و زد مهسا هم اروم خوابیده بود و لباش رو گاز میگرفت. وقتی پاشد امدیم تو ماشین گفت وای تازه جاش درد گرفت. جوری بود که دیگه نتونست رانندگی کنه و جاش رو با من عوض کرد. شب تو خونه خیلی اذیت شد و موقع خواب من براش ماساژ دادم. تو باسنش کاملا قلنبه شده بود.
فرداش با هم رفته بودیم خرید تو راه برگشت رفتیم اورژانس یک بیمارستان امپولزنش مرد بود. مانتوش رو دراورد و شلوارش رو شل کرد خوابید. گفت دیروز امپولا رو جلو خودم حاضر کرد از ترس مردم. گفتم جفتش رو یک طرف میزنی گفت اره طرف دیروزی هنوزم درد میکنه نمیتونم بزنم. من شلوار و شورتش رو گرفتم کشیدم پایین گفت چه خبرته کمتر مگه ندیدی مرد بود. مرده امد اول سفیکسیم رو زد مهسا فقط لباش رو گاز گرفت و هیچی نگفت چون شلوارش نتگ بود من مجبور بودم نگه دارم یک کمی از کونش بیرون بود. وقتی تموم شد پروژسترون رو برداشت و منتظر بود من طرف دیگه اش رو بدم پایین گفتم همینجا بزنید گفت باشه چون خیلی جاش کم بود تقریبا زد رو قبلی یکهو مهسا پاش رو تکون داد و اخر امپول یک اااایییی کشید که همون موقع تموم شد.
روز اخر هم جمعه بود کلی از صبح کونش رو مالیدم گفتم امروز کدوم طرف میزنی گفت هر دو طرفم درد داره باید بریم یک جا که زن باشه و هرکدوم رو یک طرف بزنم.
یک درمونگاه پیدا کردیم که یک پیرزن داشت توش چرت میزد گفت چیکار دارید مهسا امپولا رو بهش نشون داد گفت بده من برو بخواب یک اتاق بزرگ بود و یک تخت رفتیم تو اتاق فکر کردم که اون نظافت چیه و یکی دیگه رو صدا میکنه امدم دم در دیدم خودش داره اماده میکنه. گفتم مهسا مواظب خودت باش .
شلوار و شورتش رو دادم پایین طفلک هر دو طرفش کبود بود. پیرزنه امد و گفت حاضری مهسا گفت اره کون مهسا رو که دید گفت چقدر امپول زدی برات پایین تر میزنم که با قبلیها فاصله داشته باشه. چشمش درست نمیدید صورتش رو نزدیک کرد و سوزن رو گذاشت رو پوستش یکهو فشار داد.مهسا ایییی کرد. امپول رو خیلی اروم زد. جوری که مهسا برگشت نگاه کرد و گفت چرا تموم نمیشه گفت دارم اروم میزنم اذیت نشی. امپول بعدی رو هم همینطور.
اونشب مهسا خیلی اذیت شد گفت هیچ طرف نمیتونم بخوابم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#64 | Posted: 5 Nov 2011 16:52




خاطره مرضیه
2 سال پیش با خاله کوچیکم دخترش رو بردیم پیش دکتر 4 سالش بود. دکتر کلی معاینه اش کرد و درجه دماش رو هم از مقعد اندازه گرفت . اخرش گفت باید 3 تا امپول (2 تا واکسن که فکر کنم انفولانزا بودو یک امپول) بزنه چون خیلی مریض میشد. مارو فرستادن یک اتاق دیگه خالم پرسید باید بره داروخانه ولی پرستاره گفت نه همه چی داریم. پرستاره شروع کرد به اماده کردن واکسنها. سرنگهای باریک و دراز بود سوزنهاش هم نازک و بلند. خالم پرسید کجاش میزنید. دختر خالم اون موقع خیلی تپل بود. پرستاره یک نگاهی کرد و گفت تو رونش میزنم. شلوارش رو در بیار خالم شلوارش رو در اورد ومحکم بغلش کرد. پاهاش رو جمع کرد پرستاره به من گفت پاش رو محکم بگیر. من تا پاش رو گرفتم ترسید و شروع کرد به گریه خالم روش رو کرده بود به دیوار و نمیتونست نگاه کنه ولی من با ولع نگاه میکردم. الکل رو مالید و به من گفت محکم نگه دار. سوزن رو فرو کرد خیلی پاش رو میکشید و جیغ میزد. تا تموم شد. سریع پای دیگش رو هم واکسن بعدی رو زد و انقدر گریه کرد که دیگه نفس نداشت. خالمم بغض کرده بود. یک کم که گذشت امپولش رو اماده کرد یک سرنگ معمولی 3 سی سی بود. گفت بخوابونیدش تو باسنش بزنم. خالم به من گفت من دیگه طاقت ندارم تو ببرش من یردمش رو تخت و دمر خوابوندمش شورتش رو دادم پایین. کونش خیلی قلنبه بود هنوز صحنه اش تو یادمه. تا الکل رو مالید فهمید چه خبره و شروع کرد به گریه. پرستاره امد دید خیلی کونش رو سفت کرده. گفت ترسیده یک کم باش بازی کن. من یک کم سرگرمش کردم و پرستار هم رفت سوزن رو عوض کرد و امد ولی تا امد و اون امپول رو دید شروه ع کرد به گریه گفت چاره ای نیست محکم بگیرش. دوباره دمرش کردم و اون هم الکل مالید بعد یک تیکه باسنش رو محکم گرفت بین 2 تا انگشتش و سوزن رو همونجا فرو کرد. چنان جیغی کشید که من گوشم درد گرفت خالم امد تا دم تخت ولی دوباره طاقت نیاورد و برگشت. چند ثانیه صبر کرد و یک کم که اروم شد شروع کرد به تزریق دیگه جیغ نمیزد ولی بلند بلند گریه میکرد.تا ته امپول همونجوری گریه کرد و وقتی سوزن رو هم در اورد کلی گریه کردپارسال زمستون هم خالم براش تولد 6 سالگی گرفته بود ولی طفلک هم خیلی تب داشت هم گوشش درد میکرد. تولد که تموم شد من شب موندم که کمک خالم باشم.اخه خالم فقط 6 سال از من بزرگتره و مثل دوستم میمونه هر وقت شوهرش نباشه من پیشش میمونم. فرداش که بیدار شدیم کارای خونه رو کردیم و دختر خالم رو بردیم دکتر. خیلی ترسیده بود و هی به من میگفت کاشکی امپول نده. منم تو دلم دوست داشتم امپول بخوره. دکتره یک خانم پیر بود کلی هم شلوغ کرد که چقدر حالش بده و چرا اثنقدر دیر اوردیدش. 2 تا پنیسیلین با یک ویتامین داد. اون روز باید یک ویتامین و پنیسیلین رو میزد. خالم نیومد من با کلی قربون صدقه بردمش تو تزریقات استینش رو زدم بالا که تست کنه. امپولزنه یک خانم میانسال خیلی بد اخلاق و اخمو بود. تستش رو انجام داد گفت باید 20 دقیقه صبر کنید. خواستم دختر خالم رو ببرم بیرون گفت صبر کن اول اینیکی رو بزنم تا تستش معلوم بشه. همون موقع تا بردمش سمت تخت بغض کرد و یواشکی به من گفت بگو یواش بزنه . کاپشنش رو در اوردم و شلوارش رو تا زانوش دادم پایین. بغلش کردم گذاشتمش رو تخت . شورتش رو هم تا زیر باسنش دادم پایین. بلیزش رو هم دادم بالا و کون قلنبه اش کامل بیرون بود. امپولزنه اومد الکل رو مالید و دختر خالم خودش رو سفت کرده بود. زد رو کونش و گفت خودت رو شل کن. سریع هم سوزن رو کرد تو. یک جیغ کوچیک کشید و تا اخرش گریه کرد ولی خیلی اروم. اخراش دوباره زد رو کونش که شل کنه و سوزن رو در اورد. گفت بخوابه تا یک ربع دیگه که پنیسیلین بزنه. یک خانومه هم امد و تست پنیسیلین کرد و رفت. بعد از چند دقیقه امد دست دختر خالم رو نگاه کرد و رفت امپولش رو اماده کرد یک سرنگ 5 سی سی پر .
امد بالا سرش طرف دیگه رو الکل زد و فوری سوزن رو فرو کرد دو باره جیغ کشبد و شروع کرد بلند بلند گریه کردن هنوز نصف نشده بود که صدای گریه اش شدید شد و تکون خورد و خواست برگرده که من محکم نگهش داشتم. التماس میکرد میگفت بسه دیگه طاقت ندارم. امپولزنه داد زد سرش که اروم باش الان سوزن میشکنه بخواب دیگه زود تموم میشه ترسید و اروم شد اکپولزنه دوباره با سرعت بیشتری تزریق کرد که زود تموم بشه و سوزن رو در اورد انقدر جیغ زده بود و گریه کرد که صداش کامل گرفت. متاسفانه فرداش کامل دانشگاه بودم و تنونستم برم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#65 | Posted: 5 Nov 2011 16:56




خاطره از ...
چند وقت پیش بود که مادر بزرگم حالش بد بود ولی دکتر ها چیزی تشخیص نمیدادند. تا اینکه یک دکتر گفت یک عفونت داخلی مثل روده یا کلیه داره و کلی ازمایش داد تا بتونه تشخیص درست بده. همون روزها تب و لرز شدید هم گرفت. وقتی جواب ازمایش حاضر شد من تنها بردمش دکتر چون مادرم نتونست بیاد. دکتر هم پس از خوندن ازمایش و اینکه فهمید تب و لرز داره گفت هم عفونت داره و هم ضعیف شده 4 تا سرم داد که باید روزی یکی تزریق میکرد. کلی هم قرص و امپول . امپولاش خیلی زیاد بود و تا 10 روز باید میزد. اول طوری امپول داد که هم صبح باید میزد و هم شب ولی بعدش که مادر بزرگم گفت سختش 2 بار در روز برای امپول زدن بره درمونگاه دستورش رو عوض کرد و فقط شبها باید امپول میزد.
رفتم مادر بزرگم رو نشوندم تو ماشین و رفتم دارو خانه که بعدش بریم درمونگاه. خواستم زنگ بزنم به مادرم یا یکی از خاله هام که با ما بیان که گفت نمیخواد مزاحم کسی بشی من رو بذار درمونگاه و برو من با اژانس میام. گفتم نه خودم میام. رسیدم درمونگاه زیاد شلوغ نبود. مادر بزرگم جوانتر از سنش نشون میداد و هر جا میرفتیم فکر میکردند مادرمه. زن نسبتا چاق و قد بلندی هم بود. سینه و باسنش هم خیلی بزرگه. حالش خیلی بد بود و نمیتونست راحت راه بره. من کمکش کردم بردمش تو اتاق تزریقات 2 تا تخت بود که با یک پرده از هم جدا شده بودند با یک میز و یک کمد. مانتوش رو در اورد و یک بلیز و دامن تنش بود . دراز کشید و من خواستم برم مسئولش رو صدا کنم که یک اقایی پشت من امد تو اتاق و پرسید چی شده من جواب دادم و گفت سرم رو بده که همین الان وصل کنم. یک سرم رو بهش دادم و رفتم استین مادر بزرگم رو بزنم بالا وقتی دراز کشیده بود سینه هاش از یقه اش پیدا بود میخواستم بهش بگم روم نشد خودش فهمید و یک کم بلیزش رو داد بالا ولی باز معلوم بود. البته گناهی نداشت سینه اش بزرگ بود و یقه لباسش باز. مرده امد سرم رو به دستش بزنه با کلی زحمت رگ پیدا کرد و سوزن رو هم تو دستش کلی جابه جا کرد که بره تو زگش. مادر بزرگمم هی ناله میکرد.
سرم رو که وصل کرد گفت نسخه و امپولا رو بیار ببینم . رفتم بالا سر میزش. نسخه و کیسه امپولا رو گرفت و از رو نسخه خوند و 4 تا امپول برداشت. کلی حال کردم که الان میخواد 4 تا امپول بزنه. رفتم بالا سر مادر بزرگم. چشماش رو بسته بود و مرده هم چند دقیقه بعد با 4 تا امپول امد تو بدون اینکه چیزی بگه امپول اول رو زد تو سرم. دومی و سومی رو هم پشت هم زد تو سرم کلی حالم گرفته شد. یکهو دیدم گفت حاضرش کن این رو باید عضلانی بزنم. مادر بزرگم شنید و خودش یکوری خوابید و دامنش رو یک کم داد پایین. بعد گفت یک کم صبر کن رفت از دکتر پرسید و امد گفت لازم نیست این رو هم میشه تو سرم زد. عجب امپول گنده ای بود خیلی حیف شد. 3 روز دیگه رو هم یا من بردمش یا مامانم. همینجوری سرم میزد و چند تا امپول میزدند تو سرم.

روز پنجم هم من بردمش و همون آقای روز اول باید تزریق رو انجام میداد. 2 تا امپول بود یکیش بزرگ بود و یکی دیگه اش متوسط بود. من با مادر بزرگم رفتم که رو تخت بخوابه. مانتوش رو دراورد و بلیز دامن زیرش تنش بود. دراز کشید و استینش رو زد بالا . جفت دستاش از سرمهای قبلی کبود بود گفت دیگه کجا بزنم گفتم دیگه سرم نداری که گفت یادم نبود پس بپرس امپولا رو عضلانی میزنه یا وریدی. پرسیدم نسخه رو نگاه کرد و گفت جفتش عضلانیه. برگشتم به مادر بزرگم گفتم گفت وای اصلا دوست ندارم باسنم سوراخ بشه مخصوصا که مرده و خجالت میکشم. گفتم نترس من اینجام. یکوری شد و خودش دامنش رو داد پایین و شورت سفید پاش بود. من با پررویی وایسادم بالا سرش. مرده سریع با 2 تا سرنگ پر امد تا امد من شورتش رو یک کم دادم پایین و باسن سفید و بزرگش امد بیرون. سریع الکل زد و سوزن امپول بزرگه رو فرو کرد و شروع کرد به تزریق فقط دیدم که لبهاش رو گاز گرفت تا اخرش سوزن رو دراورد و سریع همونجا دومین امپول رو هم زد و رفت یک کم خون امد که پنبه گذاشت و به من گفت نکه دار. بعد از چند دقیقه رفتیم و تو ماشین دیدم راحت نمیشینه گفتم درد داشت گفت اولیش ولی نه خیلی زیاد اما احساس میکنم جاش قلنبه شده و الان داره درد میکنه بعد دستش رو برد سمت باسنش و شروع کرد به مالیدن.
فرداش مامانم میخواست بیاد که مادر بزرگم گفت من دوست ندارم مزاحم 2 نفر بشم یکی بسه. مامانم هم گفت که من برم. اون روز فقط همون امپول گنده رو داشت رفتیم و یک اقای دیگه بود. مادر بزرگم دوباره یکور خوابید و گفتم اینجوری که همون طرف باید بزنی گفت اخه روم نمیشه دمر بخوابم اونطرف هم دیوار بود و نمیتونست سمت مقابل یکوری بخوابه به اصرار من دمر خوابید و باسنش از بزرگی خیلی تابلو بود. دیگه خودش نمیتونست دامنش رو بده پایین من دامنش رو دادم پایین و شورت دیروزی پاش بود چون لکه خون دیروز گوشه شورتش بود. تا امپولزنه امد شورتش رو دادم پایین و اونهم مثل فیلما که نشون میده به حیوون امپول میزنند سوزن رو تا ته فرو کرد و ظرف چند ثانیه دارو رو تزریق کرد و سوزن رو کشید و رفت. اه و ناله مادر بزرگم بعدش درامد و نبیتونست بلند بشه. چند روز بعد رو مادرم باهاش رفت تا روز اخر. که دوباره من رفتم . دمر خوابید و یک خانم باید تزریق میکرد. 2 تا هم امپول داشت. گفتم امروز دیگه راحت میشی گفت نه پدرم درامد مخصوصا که این خانومه خیلی بد میزنه دیروز آمپول رو این زد بیچاره شدم. پرستاره با 2 تا سرنگ پر امد منم یک طرف باسنش رو دادم پایین دیدم خیلی کبوده دادم بالا و اونطرف رو دادم پایین دیدم اونهم کبود ه پرستاره دیدکه دارم شورتش رو پایین بالا میکنم گفت هر کدوم رو یک طرف میزنم نگه دار دیگه. خیلی بد اخلاق بود سوزن اول رو با سرعت تا ته فرو کرد و همون موقع مادر بزرگم ااااییییی کرد مایع خیلی غلیظ بود با فشار تا ته تزریق کرد تا سوزن رو در اورد بعدی رو برداشت و اونطرف زد. مادر بزرگم شدیدا لبش رو گاز میگرفت و معلوم بود خیلی درد میکشه.
من زیاد دیدم که به کسی امپول بزنند ولی نمیدونم چرا به افراد پبر و مسن خیلی بیرحمانه میزنند.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#66 | Posted: 5 Nov 2011 17:10




خاطره از فرید
سلام بچه ها اسم من فرید. 24 سالمه و مثل همه شما علاقمند به آمپول البته نه به خودم به دیگران. خیلی تئ این زمینه خوش شانس نبودم که شاهد ماجرا باشم ولی یک چندتایی خاطره دارم که با شما شریک بشم.
مادر من بیماری رماتیسم داشت و باید دائم تحت درمان میبود از جکله اینکه ماهی یک آمپول پنادر میزد. اما اصلا توجهی نمیکرد تا اینکه حدود 2 سال پیش حالش خیلی بد بود کلی دکتر رفت و آزمایش داد روزی که میخواست جواب آزمایش رو ببره دکتر من و خواهر کوچیکم تو ماشین بودیم. ماما ن و بابا رفتن دکتر و برگشتند. مامان با چشمهای پر از اشک و یک کیسه پر از آمپول برگشت کاشف به عمل امد که وکتر کلی آمپول داده که بعضی شبها یکدونه و بعضی شبها 2 تا باید میزد وهمونجا هم تزریقات داشته و 2 تای شب اول رو نوش جان کرده بود. تو ماشین هم هی جابه جا میشد و به بابام غر میزد معلوم بود که خیلی دردش امده بود. اخر بابام خسته شده و گفت تقصیر خودته اینقدر نرفتی دکتر تا اینجوری شد. درست یادم نبود ولی فکر کنم 10 روز باید عصر آمپول میزد. بابام زودتر میومد خونه و میبردش آمپول میزد اون چند روز همش دستش به باسنش بود و میمالید. یک شب بابام گفت نمیتونه فردا مامانم رو ببره و ماشین رو داد که من ببرمش. منم کلی با ماشین حال کردم و عصر رفتم دنبال مامانم بردمش درمونگاه. باهاش رفتم تو. من رو فرستاد یک قبض گرفتم و یک آمپول با سرنگ رو داد به من وگفت اون خانوم امپول میزنه بده بهش خودش هم رفت تو اتاق تزریقات . من هم سرنگ و قبض و آمپول رو دادم به خانوم آمپولزنه و رفتم سمت اتاق تزریقات . در اتاق باز بود و مامانم کنار تخت بود. به من گفت بیا کیف من رو بگیر نگه دار. من هم رفتم تو و کیف رو گرفتم کنار تخت یک پرده بود یک کمی اون رو کشید و شلوارش رو شل کرد و مانتوش رو زد بالا و دمر خوابید. من پایین اتاق وایساده بودم و کمر به پایین مامانم رو میدیدم. به شوخی گفتم میخوای من به جات بزنم گفت دلم نمیاد. زنه امد سرنگ اماده بود فقط یک پنبه الکلی برداشت و رفت بالا سر مامانم مامانم شلوارش رو تا زیر باسنش داد پایین و اون خانومه جایی وایساد که دیگه فقط زانو به پایین رو میدیدم. آمپول رو که زد یک اییی کرد و پاش رو تکون داد بعد تا اخر آمپول ای ای کرد. بعد از تموم شدن امپول مامانم تکون نخورد خانومه گفت کمکش کن بلند بشه. رفتم بالا سر مامانم شلوارش بالا بود ولی شورتش از بالا معلوم بود درست یادم نیست فکر کنم سفید بود. دستش رو گرفتم و بلند شد باسنش رو مالید و رفتیم. دوباره چند روز بابام بردش تا روز آخر که من باید میبردمش. 2 تا هم آمپول بود. یکیش بزرگ بود و یکی دیگه اش متوسط بود.
اون روز یک مرد اونجا بود و وقتی سرنگ و قبض رو بهش دادم به مادرم که کنار من بود گفت محرم همراهتون هست مامانم گفت پسرمه و به من گفت بیا. رفتیم اتاق تزریقات یک خانومی خوابیده بود و سرم تو دستش بود. کنار راهرو چند تا تخت بود که با پرده پوشیده شده بود مرده گفت رو یکی از تختها بخوابید. نمیدونستم برم پشت پرده یا نه مامانم رفت و کفت بیا این کیف من رو بگیر رفتم پشت پرده و کیف رو گرفتم و همونجا وایسادم خودش شلوارش رو شل کرد و مانتوش خیلی کوتاه بود همونجوری خوابید به من گفت وقتی امد یک کم شلوار من رو بده پایین و نگذار اون به من دست بزنه. وقتی مرده امد من یک کم شلوارش رو دادم پایین. زیرش یک شلوار استرج مشکی نازک بود شورت هم زیرش نبود چون پوستش پیدا بود و خیلی خوش به حال یارو بود. یک کمی اون رو هم دادم پایین جای کبودی امپولای قبلی معلوم بود. مرده گفت بیشتر بده پایین تقریبا تا وسط باسن رفتم دقت کرد یک جای سفید که کبود نباشه پیدا کرد و سوزن رو فرو کرد. یک اخ کرد و گفت خواهش میکنم یواش بزنید مرده هم با بد اخلاقی گقت داروتون درد داره دست من نیست. سریع امپول رو زد و مامانم ای ای کرد سوزن رو که در اورد پنبه گذاشت و به من گفت محکم نگه دار من هم همین کار رو کردم تا رفت و با یک سرنگ دیگه برگشت خواستم طرف دیگه رو بدم پایین که مامانم گفت همون طرف بزنه مرده گفت اذیت میشید مامانم گفت اون طرف خیلی داغونه. اون امپول رو هم همون طرف زد خیلی سریع تموم شد و مامانم دیگه چیزی نگفت. امیدوارم خوشتون امده باشه. به زودی بر میگردم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#67 | Posted: 6 Nov 2011 11:09




خاطره از نگار
من اسمم نگاره.20 سالمه.چند روز پیش نصفه شب از خواب بیدار شدم.گلوم درد میکرد.کولرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم درد گلوم بیشتر شده بود.بعد از ظهر اماده شدمو با مامانم رفتیم دکتر.معاینم کرد و برام نسخه نوشت.گفت 2تا پنیسیلین نوشتم همین الان بزن.منم گفتم چشم...اومدیم بیرون مامانم گفت من میشینم اینجا تو برو دواهاتو بگیرو بیا.داروهامو گرفتمو برگشتم درمونگاه.رفتم تزریقاتو برام تست کردن.چند دقیقه نشستم تو راهرو تا اقای امپولزن صدام کردو گفت بیا تو.مامانم گفت باهات بیام؟گفتم نه...رفتم داخل و اون گفت برو دراز بکش.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقای امپولزن هم هر 2تا رو اماده کرد تا برام بزنه.راستش یکم ترسیده بودم.اونم دو طرف شلوارمو تا وسط باسنم داد پایینو پنبه رو مالید.یدفعه سرنگو فرو کرد...زیر لب همش میگفتم اوییییی...لامصب تموم نمیشد.بالاخره کشیدش بیرونو اون سمتو پنبه مالید.وقتی خواست بزنه ترسیدمو خودمو سفت کردم.اونم امپولو فرو کرد.هی بهم میگفت شل کن.حتی 2_3 بار هم محکم زد رو باسنم.ولی نمیتونستم خودمو شل کنم.چون امپولزنه هم مرد بود روم نمیشد چیزی بگم.همش لبمو گاز میگرفتمو اروم ایییی...میکردم.اونم امپولو زدو کشید بیرونو جاشو محکم فشار داد.منم اروم داشتم گریه میکردم.خیلی درد داشت. یه نگاه به باسنم کردم.پنبه خونی بود.شرتو شلوارمو کشیدم رو باسنمو جای امپولا رو میمالوندم.اشکامو پاک کردمو اروم از روی تخت بلند شدم.لباسامو مرتب کردمو از اقای امپولزن تشکر کردم.تا خونه لنگ لنگان راه رفتم.جای امپولا هم فرداش بدجوری سیاهو کبود شده بود.

.............

سلام من یاسمنم چیزی که میخوام براتون تعریف کنم از قول زن همسایه که یک زن 30 ساله است که تازه زایمان کرده و برای مامانم تعریف کرده و من توی اتاق کنار اونها بودم و شنیدم یک زن قد بلند با سینه و باسن بزرگ
نزدیک زایمانم که بود دکترم داشت میرفت خارج و قرار بود من رو به همکارش که مرد بود معرفی کنه هرچی اصرار کردم که من دکتر مرد نمیرم گفت وضعیتت خطرناک و من به دکتر دیگه ای اعتماد ندارم به من هم گفت
حد اکثر 2 هفته دیگه زایمانت با دکتر مرد تماس گرفتم و معرفی کردم گفت پروندت رو کامل خوندم تاریخ معاینه داد که برم کلینیکش رفتم اول یک پرستار اومد من رو کامل لخت کرد و روی اون تخت ترسناک خوابوند
دکتر که اومد کلی خجالت کشیدم چون پیش دکتر زن هم کامل لخت نمیشدم اول سینه هام رو فشار داد جوریکه دادم در اومد بعد شکم و جاهای دیگه رو معاینه کرد و پرستار اومد کمک کرد واسادم من رو دولا کرد و از پشت معاینه کرد
اون موقع دلم میخواست فحشش بدم لباس پوشیدم و اسم چندتا بیمارستان رو برد و من یکیش رو برای زایمان انتخاب کردم توی چند نا برگه چیزایی نوشت و گفت فردا صبح زود برو پذیرش بیمارستان برگ پذیرش ازمایشات
و نسخه دارو هات توی پاکت خودشون همه کارهات رو انجام میدن اگر بدنت اماده باشه تا چند روز دیگه طبیعی زایمان میکنی و اگر نباشه پس فردا سزارین میشی فردا صبحش رفتم و اتاقم 4 تخته بود یک لباس دادند که
از پشت باز بود و با بند بسته میشد و زیرش نباید چیزی تنم میکردم ازم ازمایش ادرار گرفتن و خوابیدم رو تخت یک پرستار اومد با یک دستگاه فشار یک سرم و چند تا سرنگ و امپول اول فشارم رو گرفت بعد ازمایش خون
گرفت سرم رو وصل کردو گفت برگرد و یک امپول دردناک که اه من رو دراورد به من زد بعد به من و همراهم که خواهرم بود گفت این سرم 1 ساعت طول میکشه وقتی تمام شد بیاید خبر بدید 12 تا سرم تزریق بشه
و اول هر سرم باید فشار و ازمایش خون گرفته بشه و یک امپول توی سرم و یکی غصلانی تزریق بشه تا فردا صبح هم نباید چیزی بخوری فردا صبح دکتر میاد و از روی ازمایشات میگه که سزارین میشی یا طبیعی زایمان
میکنی تصور 12 تا امپول و سرم هم سخت بود چون سر اولیش هم دستم میسوخت و هم باسنم درد میکرد این 12 تا سرم تا 9 شب طول کشید بعدش به همراهم گفتند دیگه لازم نیست بمونه و باید بره من خوشحال بودم که
دیگه امپول و سرم ندارم و خواستم بخوابم ولی از درد باسنم نمیتونستم مخصوصا که مجبور بودم به پشت بخوابم ساعت تقریبا 12 بود چراغها خاموش بود ولی من خوابم نمیبرد گریه ام گرفته بود که دیدم چراغ کوچیک بالا سرم روشن
شد 2 تا پرستار اومدن و به من اروم گفتند برگرد امپولت رو بزنیم دیگه طاقت نداشتم ولی چاره ای هم نبود برگشتم و شنیدم که یکی به اون یکی میگه اینجارو الکل بزن و سوزن رو همینجا فرو کن فهمیدم که ناشی سوزن زو چنان فرو
کرد که دردش از کل امپولای قبلی بیشتر بود وقتی مایع رو تزریق کرد کاملا گریه کردم تموم که شد خواستم برگردم دیدم یکی دیگه همونجا زد واقعا دردش وحشتناک بود صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دکتر و یک مرد
جوان و 2 تا پرستار بالا سرمن دوباره من رو معاینه کردند دکتر گفت 2 تا سرم رو بزنید و برای 4 ساعت دیکه بیاد اتاق عمل باید سزارین بشه نگران بودم چندتا دیگه باید امپول بخورم ولی فقط 2 تا سرم
بود من رو خوابوندند روی برانکارد و بردند اتاق عمل اونجا من رو کامل لخت کردند و یک ملافه روم کشیدند تازه فهمیدم که باید با امپول توی نخاع بی حس بشم خیلی ترسیدم گفتند اکر همکاری کنم درد نداره مچ پاهام رو بستند
به پایین تخت و من رو نشوندند و سرم رو تا میشد به پام نزدیک کردند دکتر اومد پرسید فلان امپول رو زدید پرستار گفت الان میزنم توی همون حالت به من 2 تا امپول تو بازو و 2 تا تو باسن زدند و 2 نفر دستام رو گرفتند و
من درد شدیدی توی کمرم حس کردم و چند ثانیه بعد بی حس شدم و خوابم برد

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#68 | Posted: 6 Nov 2011 11:32




این نوشته مربوط میشه به خلاصه خاطرات آقا فرزاد
اینطور که ایشون نوشته فکر کنم اگر رکورد آمپول زدن رو بگیرند مادر ایشون اول میشه بشنوید از زبون خودش:
من 15 سال پیش وقتی 19 سالم بود پدرم رو از دست دادم از اون به بعد با مادرم تنها شدم البته از نظر مالی مشکلی نداشتیم پدرم خیلی زحمت کشیده بود و ارثیه اش کفاف زندگی مرفه مارو میداد.بعد از ازدست رفتن بابام بیشتر زندگی من و مادرم به هم وابسته شد و خیلی بیشتر همدیگرو دوست داشتیم و خیلی هم باهم راحت تر بودیم باید بگم که من و مامانم فقط 19 سال اختلاف سنی داریم.
یکسال بعد از فوت پدرم مادرم مشکلات گوارشی پیدا کرد بعد از کلی دکتر یکی تشخیص داد که کولیت روده داره. چون محلش بد بود نمیتونستن بدون عمل جراحی درش بیارن . وقت عمل دادن و قرار شد یکروز زودتر بستری بشه. وقتی بستری شد تا شب 3 تا سرم زدن و داروهاش رو دادن شب هم یک محلول دادن خورد و از مقعدش یک شیلنگ نازک دادن تو که مثل شیلنگ سرم بود و به یک ظرف وصل بود که روده اش تا صبح کامل تخلیه بشه . روز عمل که رسید صبح لباسش رو عوض کردن و بردنش اتاق عمل 2 ساعت بعدش امد .
تا 4 روز بعد از عمل تو بیمارستان بود و هیچی نمیخورد فقط با سرم غذا و داروهاش رو میدادن. دکتر از عفونت میترسید و هر روز کلی آزمایش میگرفتن روز چهارم دکتر قرار شد غذای رقیق بهش بدن. انقدر بهش سرم زده بودن دستاش کبود بود. سرم رو جاهای مختلف دستش زده بودن. روز پنجم علائم عفونت تو مجل بخیه دیده شد و دکتر دستور آنتی بیوتیک داد. روزی چند تا آنتی بیوتیک تو سرم میزدن و غذای مخصوص میخورد. چون آنتی بیوتیکها ضعیفش کرده بودن گاهی وقتا آمپول ویتامین میزدن. چون عمل کرده بود و تو دستاش هم همیشه سرم بود آمپول زدن سخت بود. اگر پرستارا خیلی مهربون بودن صبر میکردن تا آروم برگزده لباسش رو میزدن کنار و آمپول رو میزدن ولی پرستارای بی حوصله ملافه رو میزدن کنار و همونجوری از کنار باسن سوزن رو فرو میکردن. بعضی از آمپولا رو هم تو رون پاش میزدن. تقریبا روز هفتم یا هشتم بود دکتر امد معاینه و خوندن پرونده. من هم اونجا بودم مادرم اصرار داشت که زودتر مرخص بشه و میگفت دیگه نمیتونه بیمارستان رو تحمل کنه.
دکتر گفت نگران وضع روده و مخصوصا عفونتت هستم اگر بخوای بری باید چند تا مطلب رو رعایت کنی اول اینکه هر روز پانسمانت رو عوض کنی من گفتم که من این کار رو میکنم . پرهیز غذاییت خیلی مهمه باید رعایت کنی گفت چشم آقای دکتر اگر میخوای هیچی نمیخورم . داروهات رو به موقع مصرف کنی گفت چشم دکتر گفت صبر کن زود نگو چشم کسی رو داری هر روز آمپولات رو بزنه من گفتم یکی رو پیدا میکنم. بعدش هم گفت به محض اینکه حالت بد شد باید بیای بیمارستان. اون رو هم قول دادیم دکتر گفت باشه فردا صبح ترخیصی رو به من گفت بیا نسخه رو تا 15 روز آینده بدم روز 16 ام بیاید برای کشیدن بخیه و معاینه.
برای این 15 روز روزی 2 تا آنتی بیوتیک داد روزی یک ویتامین که یک روز در میون نوعش عوض میشد و یک آمپول دیگه هم داد که 2 روز یکبار باید میزد. (برای 15روز حدود 50 تا آمپول باید میزد). وقتی رفتیم خونه یکی از خاله هام و زنداییم امدن خونمون. مامان من هر روز باید 2 تا آمپول صبح میزد و یک آمپول شب دوروز در میون هم 2 تا شب میزد. زندایی و دختر عمه ام تزریقات بلد بودن. از صبح روز بعد زنداییم خونمون بود و آمپولای مامانم رو زد و شبش هم به دختر عمه ام گفتم . معلوم بود آمپولای آنتی بیوتیکش درد دار بود چون خیلی ناله میکرد. روز بعدش هم صبح زنداییم زد و جوری زد که مامانم گفت پدرم درامد دیگه نمیخوام بزنه فکر کنم مخصوصا اینجوری زد که دیگه هی مزاحمش نشیم 2 روز اطرافیان از جمله دختر همسایه که دانشجوی پزشکی بود آمپولاش رو زدن تا اینکه مادرم گفت من دیگه نمیخوام مزاحم کسی باشم من هم رفتم با درمونگاه صحبت کردم یک پول نسبتا زیادی دادم قرار شد که من تلفن بزنم و اونا آمپولزن بفرستن.
روز اول صبح یک خانومی امد و آمپول رو زد و رفت شبش هم یک آقایی امد تا اینکه یک شب یک خانوم مسن ولی خیلی خوشتیپ امد و خیلی هم راحت بود جلوی من با یک بلیز یقه باز بود . امد و بعد از کلی سوال از من و مامانم آمپولا رو زد. وقتی خواست بره پرسیدم شما چه ساعتهایی هستید به من گفت که آخر شبها هست خلاصه باهاش قرار گذاشتم که هر شب اون بیاد. وقتی برگشتم پیش مامانم گفت وای چقدر بد زد سوزنش پوستم رو پاره کرد یک کم براش مالیدم تا بهتر بشه. گفت کاشکی دیگه این نیاد. نمیدونست من گفتم هر شب بیاد . فردای اون روز که امد شیطونیم گل کرد و گفتم شما شوهر و بچه هاتون منتظرتون نیستن تا این موقع کار میکنید گفت شوهر که ندارم بچه هامم از من مشغولترن. بعدش که فهمید مامانم صبح ها هم آمپول داره گفت خودش صبحها هم میاد خلاصه هر روز با یک تیپ جدید میومد وبرای 2 دقیقه آمپول زدن مانتو و روسری رو در میاورد و سینه و باسنش رو کلی نمایش میداد. کون مامانم هم دیگه از کبودی جا برای آمپول خوردن نداشت اون زنه هم تا میتونست باسن رو لخت میکرد. پانسمان رو هم اون عوض میکرد. موقع عوض کردن پانسمان هم شکمش رو تا زیر سینه لخت میکرد و جوری عمل میکرد که درد میکشید و کلی ناله میکرد.
15 روز اول تموم شد و رفتیم بیمارستان دکتر ویزیت کنه . ویزیت کرد تقریبا 2 ساعت معاینه و آزمایش و کشیدن بخیه طول کشید. بعد از کشیدن بخیه 2 تا پرستار امدن و با خشونت تمام محل عمل رو شستشو دادن. بعدش هم با یک سرنگ گنده امد سوزن رو میکرد تو محل بخیه یک کمی از مایع رو تزریق میکرد و در میاورد و یکی دو سانت اون طرف تر میزد 5 بار تکرار کرد تا سرنگ تموم شد خیلی ناله میکرد و صورتش رو جمع میکرد. بعدش هم برش گردوندن و 2 تا آمپول جانانه بهش زدن. دکتر گفت 3 روز بیاید برای شستشو 3 روز همیتطور میومیدیم و زخم رومیشستن یهش آمپول میزدن 2 تا یا 3 تا آمپول عضلانی میزدن و بعدش یک سرم وصل میکردن و میرفتیم مامانم هم دیگه از درد گریه میکرد. دکتر هم روز سوم امد و گفت دیگه من کاری ندارم تا 15 روز دیگه و برای این 15 روز 15 تا آنتی بیوتیک و 7 یا 8 تا هم آمپولای دیگه داد. اگر حال داشت میبردمش درمونگاه و اگر نمیتونست به اون خانومه زنگ میزدم.
مامانم از اون زنه میترسید و از اینکه باهم راحت بودیم اذیت میشد به همین خاطر من هم دیگه به اون زنگ نزدم. هر شب وقتی تنها میشدیم باسن مامانم رو ماساژ میدادم روز آخر جای سالم تو باسنش نبود.
وقتی بعد از 15 روز رفتیم پیش دکتر مامانم گفت دکتر دیگه آمپول بدی نمیزنم بیچاره شدم اونهم دیگه نداد.
2 سال بعد از اون بیماری مامانم دوباره در دستگاه گوارشش دچار بیماری شد. تشخیص علت برای دکترا خیلی سخت بود وقتی با آزمایش نتونستن تشخیص بدن قرار شد آندوسکپی کنند و اگر بازهم نشد کلونوسکوپی کنند. مامانم یک روز رفت برای آندوسکوپی خودش تعریف میکرد که یک آمپول آرامبخش زدن و بردنش برای آندوسکوپی دستها ش رو میبندن و سرش رو یک پرستار نگه میداره یک لوله کلفت رو تو حلقش فرو میکنند اونهم حالت تهوع میگیره ولی نمیتونه کاری بکنه تنها راهی که براش میمونه گریه است فقط گریه میکنه و اونها هم اهمیت نمیدن و تا معده اش فرو میکنند تا چند روز بعد از آندوسکوپی گلوش زخم بود و نمیتونست غذا بخوره خیلی هم از کندوسکپی میترسید وقتی رفتیم دکتر خوشبختانه گفت دیگه نیاز به کندوسکپی نیست و مشکل از دریچه معده است. قرار شد که عمل جراحی بکنند اگر تونستن ترمیم کنند و اگر نشد دریچه معده رو بردارن.
دکتر روز عمل رو تعیین کرد و بعد از گرفتن عکس و آزمایش های مختلف صبح روز عمل رفتیم بیمارستان. شب قبلش هم مامانم هیچی نباید میخورد. یک اتاق خصوصی با 2 تا تخت بود که یکیش برای همراهش یعنی من بود. اول پرستارا امدن و پشت پرده مامانم رو کامل لخت کردن خوابوندن و موهای روی شکمش رو شیو کردن من هم از لای پرده گاهی بدن مامانم رو میدیدم. بعد گان تنش کردن. یک سرم زدن و تو دست دیگه هم آنژیوکت زدن و خون گرفتن. بعدش هم دمرش کردن و 2 تا آمپول رو به روش دامپزشکی زدن تو باسنش. بعدش هم منتظر شدیم تا خدمه مامانم رو بردن اتاق عمل. 4 ساعت بعد از اتاق عمل آوردنش وقتی امد تو اتاق هم سوند داشت هم تو مقعدش لوله بود هم از بینیش لوله زده بودن تا معده اش.یک سرم به دستش وصل بود و یک سرم هم به پاش.یک درین هم برای خالی کردن خونابه و چرک تو محل بخیه ها بود. تقریبا هم بیهوش بود. اون شب درد داشت و خیلی ناله میکرد هر چند ساعت یکبار یک مسکن به سرمش تزریق میکردن.
فردای اون روز لوله مقعدش رو دراوردن یک پرستار امد و یک کمی یکوریش کرد و لوله رو گرفت دراورد. روز بعد هم سرم پاش رو دراوردن و گفتن یک سرم کافیه. لوله بینی رو هم کشیدن بیرون خیلی اذیت شد تا اون رو دراوردن. روز سوم دکتر امد معابنه . با چند تا دکتر و دانشجو امدن من رفتم رو تخت دیگه نشستم اونها رفتن بالا سر مامانم. ملافه مامانم رو زدن کنار و یکی از اونا پانسمان رو باز کرد و دکتر شروع به معاینه کردوقتی درین رو تکون میداد مامانم ناله میکرد ولی دکتر اصلا اهمیت نمیداد کلی باهاش ور رفتن و در آخر هم امد پیش من گفت به نظرم عفونت داره عکس و آزمایش میدم ببینم درسته یا نه.
یک دستش سرم بود و بیشتر داروهاش به سرمش تزریق میشد اون روز پرستاره امد و به دست دیگش هم آنژیو کت زد و روزی چند تا آمپول هم مستقیم تو رگش تزریق میشد. پرستارا امدن 2 تا سرنگ بزرگ خون گرفتن بعد هم بردنش برای رادیولوژی. فردای اون روز که دکتر امد مامانم از ترخیص پرسید اون هم با خنده گفت عجله نکن. بعد از بررسی آزمایشها و عکسها نتیجه گرفتن که یک کمی محل عمل از داخل عفونت داره ولی در طی عمل ریه هاش صدمه دیده و عفونت شدیدی کرده. تعداد سرمها و مایعات ورودیش زیاد شد. کلی داروی خوراکی و آمپولای تو رگ و سرم داشت و دکتر یک آمپول رو که آنتی بیوتیک اصلی برای ریه بود رو دستور داد عضلانی تزریق بشه.
پرستار به من گفت که تو داروخانه بیمارستان نیست نسخه دکتر رو داد و گفت برو بخر من هم رفتم فردای اون روز از بیرون تهیه کردم و برگشتم اون آمپول هم مثل گچ بود و با آب مقطر قاطی میشد سرنگهاش هم خیلی بزرگ بود دکتر هم 20 تا داده بود یکی صبح و یکی شب. از اون شب شروع شد پرستار امد و به من گفت که به مامانم کمک کنم یکور بخوابه یک کمی به پهلو متمایل شد و پرستار گفت خوبه گان رو زد کنارو سوزن گنده رو فرو کرد و با سرعت تزریق کرد مادر بیچارم ناله ای کرد که انگار درد زایمان بود پرستاره بدون هیچ توجهی تا ته تزریق کرد. البته فقط اون آمپول نبود که عضلانی تزریق میشد. آخر شب هم یک آمپول دیگه تزریق کردن. صبح اول صبح هم یک پرستار با 2 تا آمپول امد یکیش همون آنتی بیوتیکه بود ویکی دیگه هم یک مایع قرمز رنگ هر 2 تارو یک طرف کنار هم عضلانی تزریق کرد. تا 4 روز بعد از اون بیمارستان بود و هر روز وابسته به سلیقه پرستارا 3 یا 4 تا آمپول عضلانی میخورد کلی هم ناله میکرد دیگه باسنش کبود کبود شده بود.
دکتر روز پنجم بعد از تزریق صبجش ازش عکس گرفت من باهاش صحبت کردم و گفتم مادرم از نظر روحی تو بیمارستان کم اورده و اگر راهی داره ترخیصش کن مطمئنا شرایطش بهتر میشه. گفت حالش خوب نیست عفونتش بدتر شده امروز و فردا باید یک مقدار از عفونتش رو تخلیه کنیم پس فردا اگر مطمئنی که تو خونه میتونید مرافبت کنید مرخصش میکنم. جو بیمارستان از نظر روحی و تزریقها و پانسمانها از نظر جسمی خیلی اذیتش میکرد وقتی گفتم پس فردا شاید ترخیص بشی خیلی خوشحال شد.
یک بهیار امد گان رو از تن مادرم دراورد و 2 تا ملافه انداخت روش بعد از چند دقیقه دکتر با چندتا پرستارو دستیار و عکس ریه مادرم امدن بالا سرش اول دکتر پانسمان روی بخیه رو بازکرد و با دست فشارش داد درحالی که مادرم ای ای میکرد کمی چرک درامد گفت از این به بعد روش رو نبندید و فقط گاز استریل خشک بذارید تا عفونتش زودتر تخلیه بشه بعد عکس ریه رو به بقیه نشون داد و کمی صحبت کرد یکی از پرستارا یک سینی رو اورد که روش یک پارچه سبز بود وقتی پارچه رو برداشت 2 تا سرنگ خیلی بزرگ شاید 40 سی سی با سوزنهای خیلی بزرگ توش بود. مامانم رو دمر کردند و زیر بدنش بالش گذاشتند دستاش رو هم کنارش قرار دادن ملافه هارو تا زیر باسنش اوردن پایین و پشتش کاملا لخت شد.
یکی از سوزنهارو از فاصله بین 2 تا دنده پشتش کردن تو و مامانم از درد داد بلندی زد شروع کردن به کشیدن پدال سرنگ یک خونابه زردی میومد تو سرنگ کل مدت مادرم ناله میکرد. سرنگ که پر شد دراوردن و سرنگ بعدی رو اماده کردن مامانم تا دید که میخوان دوباره اینکار رو بکنند بدنش رو تکون داد و خواهش کرد که دیگه ادامه ندن یکی از دستیارا بدنش رو گرفت که تکون نخوره و دکتر هم گفت اگر همکاری کنی فردا یا پس فردا مرخصت میکنم. سرنگ بعدی رو همونطور تو طرف دیگش فرو کردن و دوباره از درد ناله کرد تا کارشون تموم شد. بعدش هم 2 تا آمپول به باسنش زدن و رفتن.
شب هم 2 تا دیگه آمپول خورد و فردا صبح دکتر امد آنتی بیوتیک صبحش رو تزریق کرده بودن. دکتر بالا تنش رو لخت کرد و گوشی رو جاهای مختلف سینه و پشتش میگذاشت یک پرستار هم بعضی وقتها سینه مادرم رو میبرد بالا تا دکتر گوشی رو زیرش بگذاره. مادرم خیلی خجالت میکشید ولی نمیتونست کاری بکنه. من هم از دور نگاه میکردم بعدش پرونده رو خوند و به پرستارش یک چیزی گفت پرستار هم رفت و با 2 تا سرنگ بزرگ دیگه مثل دیروز امد. 2تا دستیار پزشک هم امدن. مادرم ترسید و با دکتر صحبت کرد دکتر گفت اگر میخوای مرخص بشی باید بگذاری ما کارمون رو تموم کنیم پرستار هم گفت نگران نباش برات بیحسی میزنم
دمر خوابوندنش و پشتش تا زیر باسن لخت بود. یک آمپول به باسنش زدن و پرستار کمرش رو یک اسپری و یک پماد مالید و گفت این بیحسیه . بعد از چند دقیقه سرنگ اول رو فرو کردن و پدالش رو اروم کشیدن موقع فرو کردن سرنگ درد نکشید و معلوم بود بیحسی عمل کرده ولی موقع کشیدن پدال ناله میکرد. دومی هم به همین ترتیب انجام شد. دکتر گفت بعد از ظهر آزمایش و عکس بگیرن و فردا صبح اون میاد جوابهارو میبینه اگر رضایت بخش بود ترخیص میشه. بعد از ظهر اونروز آزمایش خون و ادرار و نمونه برداری از مقعد و عکس ریه و همه اونهارو انجام دادن شب هم 2 تا آمپول حسابی یکیش همون آنتیبیوتیک و یکی دیگه تزریق شد. پرستارش خیلی بی جوصله بود مامانم یکور خوابید اون هم باسنش رو لخت کرد و آمپول اول رو زد با وجود اینکه مادرم از درد ای ای میکرد و باسنش کبود کبود بود دومی رو هم فوری همون طرف فرو کرد و تا ته تزریق کرد جوریکه وقتی تموم شد مامانم نمیتونست برگرده و با دستش باسنش رو میمالید که من رفتم براش مالیدم.
فردا صبح دکتر امد و پرستارا جواب آزمایشهارو بهش نشون دادن دکتر هم بعد از مطالعه گفت اگر بمونی من مطمئن ترم ولی اگر اصرار داری بری باید خیلی مراقب خودت باشی مادرم هم گفت قول میدم هر مراقبتی بگی انجام میدم. گفت اگر حالت بد شد احساس نفس تنگی داشتی ویا هر جاییت درد گرفت سریع خودت رو برسون بیمارستان. برای 10 روز بهت دارو میدم بعد از 10 روز بیا اینجا برای معاینه و آزمایش.چون دریچه معده عمل شده بود نمیتونست قرص بخوره برای همین همه داروها رو باید تزریقی میداد. روزی 2تا سرم داد یکی صبح و یکی هم بعد از ظهر توی هرکدوم هم 2 یا 3 تا آمپول تزریق میشداز اون آمپول آنتی بیوتیک هم 10 تا داد که هرشب عضلانی تزریق بشه. یک آمپول کورتن هم بود که 5 تاداد تا یک شب درمیون تزریق بشه .
بعدش پرستارها به هر دوتا دستای مامانم آنژیوکت وصل کردن و به من یاد دادن که چطور از طریق انژیوکت سرم رو وصل کنم و در بیارم و توش آمپول بزنم. مامان رو بردم خونه و خاله هام هر شب یکی میومد پیشش زنداییم تزریق بلد بود ولی مامانم میگفت مزاحمش نشیم من هر روز سرمهارو میزدم و شبها میرفتم یک نفر رو از کلینیک میاوردم آمپولش رو بزنه. وقتی خاله هام بودن من نزدیک نمیرفتم ولی صدای ناله اش رو میشنیدم بعضی شبها که تنها بودم و میرفتم پیش آمپولزنه وایمیسادم مامانم هم اعتراضی نداشت . طفلک باسنش کبود کبود بود و دیگه نمیدونستن کجا آمپول بزنن.
روز دهم بردمش بیمارستان روی تخت اورژانس خوابوندنش اول آنژیوکتها رو دراوردن و دستاش شدید کبود شده بود و ورم داشت و آزمایشهای مختلف گرفتن تا بعد از ظهر بودیم که دکتر امد و جواب آزمایشهارو دید بعدش گفت خیلی بهتر شدی و دیگه مشکلش نیست برای 10 روز دیگه دارو نوشت چون نمیتونست داروی خوراکی بده روزی 2 تا آمپول داد مادرم گفت آقای دکتر دیگه نمیتونم آمپول بزنم پرستار هم گفت راست میگه خیلی باسنش سیاه شده دکتر هم گفت این آمپولها کوچیکه و میتونی توی بازو یا رون پا تزریق کنی و به من یاد دادن تا هر شب براش تزریق کنم. گفتن توی رون پا خطرناکه اگر خواستی باید بری تزریقات ولی توی بازو خطری نداره. من هر شب آستین مامانم رو میزدم بالا الکل میمالیدم سوزن رو آروم فرو میکردم معلوم بود سوزن که میره تو درد میکشه چشماش رو میبست و صورتش رو جمع میکرد بعد دارو کمتر از 3 سی سی بود فرو میکردم و سوزن رو درمیاوردم.
بعد از اون دیگه خوب شد و فقط دکتر بهش گفت هر بیماری که گرفتی حق خوردن هیچ دارویی نداری اول میای پیش من اگر من تونستم درمانت میکنم اگر نشد خودم با توصیه نامه و خلاصه پرونده ات میفرستمت پیش همکارام. حتی برای شکستگی استخوان هم باید بیای پیش خودم.
زمستون اون سال حدود 10 ماه بعد از عمل مامانم سرمای بدی خورد رفتیم پیش دکتر گفتن رفته صفر و 2 روز دیگه میاد برای 3 روز دیگه تونستیم بریم پیشش متاسفانه عقونت به ریه و گوشش هم زده بود و چون نمیتونست قرص بده نامردی نکرد و 10 تا سفتریاکسین داد که یکی صبح و یکی شب بزنه 2 تا دگزا یکی شب اول و یکی شب آخر و 3 تا ویتامین سی یکی روز اول یکی سوم ویکی پنجم. مامانم گفت ای بابا این دکتره تا هر دفعه گریه مارو زیر آمپول در نیاره راحت نمیشه.
خیلی ترسیده بود و میگفت یاد اون آمپولای بیمارستان میافتم تنم میلرزه. اون شب باید 3 تا آمپول میزد رفت تزریقات و من هم رفتم تزریقاتش زن بود من نتونستم برم بالا سرش یواشکی دید میزدم ناله میکرد و پاش رو تکون میداد. من از پشت حرکت دست آمپولزنه رو میدیدم خیلی تند و محکم دستش رو تکون میداد و سوزنهارو فرو میکرد. وقتی تموم شد زنه با سرنگای خالی امد بیرون و مامانم پشت پرده دراز کشیده بود گفتم کمک میخوای بیام گفت بیا وقتی رفتم تو شورتش رو کشیده بود بالا ولی شلوارش تا زیر باسنش پایین بود و داشت باسنش رو میمالید من با کف دست شروع کردم دو طرف باسنش رو مالیدن و بعدش کمکش کردم رفتیم خونه.
صبح باید آمپولش رو میزد چون خسته بود و خوابش میومد زنگ زدم امدن خونه آمپولش رو زدن راضی بود و میگفت خوب زده. اون شب فردای اون روز هم زنگ زدم امدن خونه آمپولش رو زدن و چون زن میومد من بهونه ای نداشتم که آمپول خوردنش رو ببینم. شب بعدی 2 تا آمپول داشت و یک سفتریاکسن و یک ویتامین سی. مامانم گفت زنگ بزن بیان آمپولم رو بزن من هم گفتم مامان حوصله ام سر رفته تو هم زیاد خونه موندی بیا باهم بریم بیرون قرار شد بریم اول یک جا باهم شام البته مامانم فقط میتونست سوپ بخوره بعد بریم آمپولاش رو بزنه . شام رو خوردیم و چون خیلی دیر شده بود تزریقات نزدیک خونمون تعطیل شده بود و رفتیم یک کلینیک شبانه روزی. نفری که قبض میداد فکر کرد آمپولا واسه منه درب اتاق تزریقات مردونه رو نشون داد و گفت بفرمایید گفتم من نیستم واسه مادرمه در اتاق تزریقات زنونه بسته بود گفت همکارمون رفته صبر کنید زنگ بزنم بیاد اگر نتونست بیاد مشکلی نداره آقا تزریق بکنه مامانم گفت نه مشکلی نداره.
تلفن زد همکارشون دم در بود و برگشت در اتاق تزریقات زنا رو بازکردن یک تخت پشت یک پرده بود مامانم رفت و خوابید رو تخت من میتونستم سر و پایین پاهاش رو ببینم خانومه امد و معلوم بود که خیلی عجله داره آمپولا رو از من گرفت و ظرف چند ثانیه آمپولا رو کشید تو سرنگ . رفت سمت مامانم و گفت خانوم آماده ای ؟ وقتی آمپولا رو زد پا و سر مامانم رو میدیدم که تکون میخورد. خانومه هم هی میگفت شل کن عزیزم. خیلی فوری آمپولا رو زد و از در رفت بیرون. همون موقع تو قسمت مردونه یک پسر بچه رو خوابونده بودن و مامانش کمرش رو گرفته بود و مرده داشت بهش آمپول میزد و اونهم گریه میکرد. هم مامانم هم پسره باهم از اتاقا امدن بیرون و هر دوتا لنگ میزدن. مامانم از 2 طرف دستاش رو گذاشته بود رو باسنش . صبح روز بعد تماس گرفتم امدن آمپولش رو زدن و فردا شبش یک آقایی امد برای تزریق که من رفتم بالا سر مامانم یک مقدار کمی از باسنش رو از یک طرف لخت کردم و آمپولش رو زد. زیاد طول نکشید. صبح روز بعد هم آمپولش رو زد و بعد از ظهر اونروز خاله هام و دایی و زنداییم خبر دار شدن که مامانم حالش بد بوده با میوه و کمپوت امدن بازدید. مامانم باید 2 تا آمپول میزد یک سفتریاکسین و یک ویتامین سی وقتی داشتن میرفتن زنداییم آمپولای مامانم رو گرفت و رفت تو اتاق بهش تزریق کرد وقتی رفتن مامانم گفت وای بیچارم کرد واقعا از هر آمپولزنی بد تر میزنه . فردا ی اون روز 2 تا آخرین آمپولاش بود یک سفتریاکسین و یک دگزا . باید باهم میرفتیم بانک یک سپرده رو تمدید کنیم. مامانم میگفت دیگه خوب شدم ولی من گفتم ریسک نکن و بگذار تجویز دکتر کامل بشه اون هم میگفت اگر باسنم رو ببینی این رو نمیگی. خلاصه باهم رفتیم تزریقات دم خونمون یک پیر مرده بود. اتاق تزریقاتش جدا بود من هم رفتم تو و دیگه پرده ای نبود. باسن مامانم کامل کبود بود. پیرمرده گفت وای چندتا آمپول زدین . طرف سوزن رو گذاشت رو پوست و فرو کرد هم که میزد میگفت خواهرم درد که نداری مامانم گفت کمی اونهم میگفت ببخشید درد داروشه. دگزا رو هم زد جوری که مامانم نفهمید کی تموم شده و آخرش ملی تشکر کرد.
دیگه مامانم حالش خوب بود و دریچه معده اش هم کامل خوب شد تا پیارسال که سرگیجه های بدی میگرفت و حافظه کوتاه مدتش تحت تاثیر قرار گرفت. اول اهمیت ندادیم ولی حالش بد تر شد و رفتیم دکتر مغز و اعصاب. دکتر کلی آزمایش گرفت و ام آر آی انجام شد و گفت کمی آب مغز زیاد شده و باید از راه نخاع تخلیه بشه. خیلی نگران بودیم و من پرونده پزشکی اش رو فرستادم برای یکی از عمه هام که تو انگلیس زندگی میکرد. شوهر عمه ام پرونده رو به چندتا دکتر نشون داد و از یکیشون وقت گرفت ولی چون مام بای ویزا میگرفتیم یک ماهی طول کشید . با دکتر ایرانش مشورت کردیم گفت خیلی خوبه که میخواید برید اونجا ولی یکبار آب نخاع رو باید بکشیم تا یکماه دیگه دیر میشه.
یک روز صبح رفتیم بیمارستان . مامانم خیلی میترسید. توی یک اتاق لباسش رو عوض کردن و گان تنش کردن بردنش تو یک اتاق دیگه که درش 2 تا شیشه داشت و من میتونستم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#69 | Posted: 6 Nov 2011 11:38




مامانم بدجوری سرما خورده بود و گلو درد شدیدی داشت لباساشو پوشید و بعد از کلی آرایش آماده رفتن به مطب دکتر نزدیک منزلمان شدیم وقتی به آنجا رفتیم چند نفری نشسته بودند و ما مدتی نشستیم تا نوبتمان شد و به داخل رفتیم و آقای دکتر بعد از معاینه مامانم قرص،شربت و دو تا آمپول نوشت. مامانم داخل مطب نشست و من رفتم داروهاشو گرفتم و آوردم و رفتیم توی صف تزریقاتی.تزریقاتی مطب یک آقای حدودآ چهل ساله بود به اسم آقای کمالی و همه تزریقات رو چه خانم و چه آقارو آقای کمالی انجام می داد جلوی ما یک دختر حدودآ بیست ساله بود که نمی خواست آمپولش رو آقای کمالی بزنه اما مامانش می گفت این طرفها دیگه تزریقاتی نیست خودتو لوس نکن و آمپولت بزن خلاصه دختره با مامانش پشت پرده تزریقاتی رفتن ناگهان دختره گفت مامان چی کار می کنی من که یک دانه آمپول بیشتر ندارم(ظاهرآ خانمه کون دخترشو از دو طرف لخت کرده بود)مامانه دختره گفت بخواب اشکالی نداره آقای کمالی رفت و آمپول دختره رو زد بعد نوبت مامان من شد مامانم قبل از اینکه پشت پرده بره مانتوشو در آورد وداد به من تا براش نگه دارم یک پیرهن قرمز و یک شلوار پارچه ای مشکی پاش بود،بعد رفت نشست لبه تخت و چکمه هاشو در آورد یک جفت جوراب مشکی طوری پاش بود که همراه با ناخهای لاک زدش پاهاشو خیلی قشنگ کرده بود و بعدش دراز کشید و من فقط دیگه پاهای خوشگلشو از مچ به پایین می دیدم رفتم بالای تخت، پرده یک کم کنار بود و من دیدم سرش تخت خوابانده سمت دیوار با خودم گفتم این که هیچی نمی بینه برم ببینم چقدر شلوارشو داده پایین،به پایین تخت رفتم و یواش پرده رو کنار زدم دیدم فقط یک مقدار خیلی کمی از گوشه شلوار باسن سمت چپش داده پایین طوری که اصلآ خط کونش معلوم نبود در همین موقع آقای کمال با دوتا آمپول آمد و رفت وایستاد بالای سر مامانم.
آقای کمالی بدون اینکه چیزی بگه دستشو انداخت توی شلوار مامانم و باسن سمت چپ مامانمو کامل لخت کرد و حدود ۳ سانتی متر هم از خط کون مامانم پیدا شد من زودی آمدم این طرف و با خودم گفتم الانه که مامانم به آقای کمالی اعتراض کنه و حرفشون بشه ولی دیدم اتفاقی نیفتاد دوباره رفتم دیدم مامانم همانطور آرام خوابیده،آمپول اول تمام شد و آقای کمالی آمپول دوم را برداشت این بار هم مثل دفعه گذشته بازهم بدون اینکه چیزی بگه و باسن سمت چپ مامانمو بده بالا دستش رو برد توی شلوار مامانم و باسن سمت راستش رو هم کامل لخت کرد مامانم هم هیچ گونه عکس العملی نشان نداد، حالا دیگه کون مامانم لخت لخت بود وای..... نمی دونید عجب کونی داشت مامانم،سفید و خوش فرم مخصوصآ خط وسط کون مامانم که زیبایی دو چندانی به کونش داده بود آقای کمالی مشغول تزریق آمپول دوم مامانم بود و با دقت تمام هم به کون مامانم نگاه می کرد.آمپولای مامانم تمام شد و چکمه هاشو پوشید و من هم مانتوش دادم پوشید و۲۰۰۰تومان بابت هزینه تزریق به آقای کمالی داد و از او تشکر کرد و رفتیم .خوش به حال آقای کمالی عجب شغلی داره کون مامان ما را حسابی دید زد و کلی باهاش حال کرد تازه کلی هم از دیدن کون مامانم لذت برد آخر هم ۲۰۰۰تومان پول گرفت و مامانم هم ازش تشکر کرد. من این چنین کون زیبا و قشنگ و خوش فرمی و به قول معروف در حد تیم ملی شب و روز کنارم اما تا حالا حسرت یک دل سیر نگاه کردنش بر سر دلم مانده

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#70 | Posted: 6 Nov 2011 13:37




يک خاطره براتون تعريف ميکنم از ۱۲ سالگيم. من يه دختر خاله دارم به نام سمانه که از من يک سال بزرگتره و دوران بچگی رو با هم بزرگ شديم و هر وقت يکيمون مريض بود اون يکی هم بلافاصله مريض می‌شد. هر دوتامون هم آمپول خور ملسی داشتيم ولی با هم نميرفتيم برای تزريق. سمانه کون بزرگ و گردی داشت و موقع آمپول زدن خيلی جيغ و داد می‌کرد و کونش رو هم سفت می‌کرد. بعد از تزريق کردن آمپول به کونمون معمولا من و سمانه بهمديگه جاشو نشون ميداديم بعد از يکی دو روز. جای آمپول زدن سمانه خيلی کبود ميشد چون خيلی کونش رو سفت ميکرد. بعضی وقتها هم با هم آمپول بازی ميکرديم يعنی اون ميخوابيد رو تخت و من شورتش رو نصفه ميکشيدم پائين و الکی به کون گرد و خوشگلش آمپول ميزذم و اون هم همين کار رو با من ميکرد. يکبار هردوتامون مريض بوديم و جفتمون هم بايد آمپول ميزديم اون هم پنادول. سمانه هم پيش همون آمپولزنی که به من آمپول ميزد ميرفت هميشه. خالم داشت سمانه رو راضی ميکرد که ببرش آمپولش رو بزنه و مامان من ميخواست يکی دو ساعت بعدش من رو ببره کلينيک که خالم به مامانم گفت دفعه قبل اين آمپولزنه پدر بچمو در آورد که يه آمپول بزنه. ميخوای ايندفعه يه جای ديگه ببريمشون؟ مامانم هم موافقت کرد و گفت همين زن همسايه بالائی ما آمپول زدن بلده. بهش ميگم بياد براشون بزنه. من تا اون موقع آمپول زدن واقعی به سمانه رو نديده بودم. خودم هم تو خونه آمپول نزده بودم ولی خجالت ميکشيدم. مامانم رفت طبقه بالا و اومد گفت:خود زن همسايه نبود پسرش گفت اگه ميخواين من ميزنم. من هم گفتم بياد. پسر همسايمون اون موقع بيست و خورده ای سالش بود و من و سمانه خجالت ميکشيديم که اون کونمون رو ببينه ولی ديگه هرچی گريه کرديم که نه فايده ای نداشت. در همين حال پسر همسايه که اسمش علی بود در زد و مامانم در رو براش باز کرد. مامانم بهش گفت بيزحمت پس شما زحمت تزريق آمپول اينا رو بکش علی آقا. علی هم رفت بالا که سرنگ و الکل بياره. وقتی برگشت بهمون گفت: به به چه خانومائی. اول کدومتون ميخواين براش بزنم که زودتر راحت بشه؟ خالم صبر نکرد ما جواب بديم و گفت: اول به دختر من بزنين که بيشتر ميترسه. علی هم رو به سمانه گفت: عزيزم برو رو تخت بخواب. اصلا هم درد نداره. زودی هم تموم ميشه. سمانه که از بغض نميتونست حرف بزنه رفت کنار تخت ايستاد ولی نخوابيد. خالم سمانه رو خوابوند رو تخت ولی سمانه گريه‌اش در اومد و شروع کرد به دست و پا زدن که نمی‌خواد آمپول بزنه. علی به خالم گفت اگه ميشه بخوابونيدش روی پاهاتون و با دست محکم پاهاشو بگيريد که تکون نخوره. خالم هم سمانه رو خوابوند رو پاهاش و با يک دست پاهاشو و با يک دست هم کمرش رو گرفت. علی هم آمپول رو با آب مقطر قاطی کرد و سرنگ رو آماده کرد و رفت بالای سرشون. چون دستای خالم بند بود علی خودش دامن سمانه رو تا زير کونش داد پائين و بعدش لبه شورتش رو گرفت و تا نصفه کشيد پائين. طوری که ديگه ميشد خط کون سمانه رو قشنگ ديد. بعد چون پنبه نداشتيم با دستمال کاغذی الکلی جای آمپول زدن رو روی کون سمانه تميز کرد که دقيقا روی برجستگی کون سمانه بود. خالم پرسيد چرا اينقدر پائين؟ علی گفت اين آمپوله پنادوله بايد عميق تزريق بشه و بعد روکش سوزن سرنگ رو درآورد. سمانه که ميدونست ميخوان با کون ناز و سفيدش چيکار کنن بغضش ترکيد. علی هم سوزن آمپول رو خيلی آروم و عمودی روی برجستگی کون سمانه گذاشت و فشار داد. من تا اون موقع آمپول زدن رو اينقدر از نزديک نديده بودم. سوزن بعد از کمی فشار يکدفعه رفت تو کون سمانه و جيغ سمانه دراومد و کونش رو سفت کرد. علی در حالی که به سمانه ميگفت خودتو شل کن دو سه تا ضربه با دستش به کون گرد سمانه زد و بعد از چند ثانيه که کونش يک کمی شل شد دوباره سوزن رو تا نزديک انتها فرو کرد و شروع کرد به تزريق. همينطوری که مايع آمپول تو کون سمانه تزريق ميشد گريه و جيغ و داد سمانه هم بيشتر ميشد. وقتی ميخواست سوزن رو بکشه بيرون با دستمال کاغذی دور سوزن رو گرفت و آروم از کونش کشيد بيرون و جاشو با همون دستمال ماليد. بعد به خالم گفت جاشو خوب بمالين که جذب بشه و رفت سرنگ آمپول منو آماده کنه. خالم هم بدون اينکه شورت سمانه رو بکشه بالا کونش رو ميماليد و قربون صدقهء سمانه ميرفت که گريه‌هاش کمتر شده بود. علی که آمپول رو حاضر کرده بود رو به من گفت: تينا خانم شما نميخوای بخوابی رو تخت؟ زودی تموم ميشه. من که حسابی ترسيده بودم يک لحظه گفتم نه. که ديدم مامانم داره منو ميبره بخوابونه روی تخت. من هم گريه‌ام گرفت و مامانم بجای تخت من رو مثل سمانه خوابوند رو پاهاش و شورت و دامنم رو تا زير کونم کشيد پائين و به علی گفت: لطفا سمت راست بزن چون قبلی رو سمت چپ زدن براش. بعد هم من رو سفت گرفت که تکون نخورم و علی هم با سرنگ اومد بالای سرمون. من در همون حالی که گريه ميکردم سمانه رو ديدم که لنگ ميزنه و با خالم اومده بالای سر ما تا تماشا کنه.علی هم کون من رو با الکل تميز کرد و سوزن رو عمودی تو کون بيچاره فرو کرد. خيلی درد داشت. مثل سمانه سوزن رو تا ته تو کونم کرد و وقتی تزريق کرد جيغم در اومد. حلی در حالی که داشت با آمپول حساب کونم رو ميرسيد هی ميگفت الان تموم ميشه. بعد از اينکه تموم شد سوزن رو در آورد و جاشو ماليد و به مامانم هم گفت شما هم جاشو روی باسنش بماليد که جذب بشه و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. پس فردای اون روز که من و سمانه تنها بوديم جای آمپول رو روی کون همديگه ديديم. جاش يک کبودی بزرگ بود مال سمانه بزرگتر بود. من تا چند وقت که علی رو ميديدم خيلی خجالت ميکشيدم سمانه هم همينطور.

...

سلام دوستان مامانم مريض شده بود روزاها ميرفت سر خيابون تزريقاتي امبول ميزد يك شب ما عروسي دعوت بوديم بابام اون شب ماموريت بود من و مامان تنها رفتيم عروسي شب موقع رفتن خونه مامان ازم خواست سر راه بريم بيمارستان تا امبولشو بزن وقتي رفتيم تو قسمت تزريقات ديدم يك مرد حدودا ٤٥ ساله نشسته اونجا مامان رفت جلو امبول داد بهش اون كفت برو روي تخت اماده شو منم با مامان رفتم مامانم يك لباس يك سره بلند مشكي با جوراب مشكي نازك مشكي تنش بود با مانتو كوتاه مامان رفت دكمهاي مانتوشو باز كرد دمر روي تخت دراز كشيد منم رفتم جلوي در يواشكي ديد زدم مرده اومد تو به مامان كفت لباستون بدين بالا مامان هم لباسشو داد بالا جوراباش تا زانوهاش بودن كون لختش افتاد بيرون يارو هم شورت مامانو تا وسطاي رونش كشيد طوري كه خط. كسش معلوم بود باورم نميشد مامانم مامان راحت اينجوري خودشو ول كن مرده امبول زدو بعد دستو روي كون مامان مالديدو مامان هم همونجوري جلوي اقاه بلند شد تا لباسشو بكشه بالا كسش افتاد بيرون بعد مرده وقتي اومد بيرون كيرش از رو شلورارش زده بود بيرون

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites