تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 112 از 115:  « پیشین  1  ...  111  112  113  114  115  پسین »  
#1,111 | Posted: 4 Apr 2018 06:17 | Edited By: Khaterenj
قسمت اول
بالاخره تصمیم گرفتم خاطرات لزم رو بنویسم و اگه داستان سازی بلد نیستم ببخشید چون فقط خاطره مینویسم.
۲۱ سالم بود که تو دانشگاه با رویا آشنا شدم و به مرور خیلی صمیمی شدیم.
من از یه خونواده مذهبی هستم و دوستی با پسر یعنی اخر ترس و به خاطر همین بهترین دوستم شده بود رویا که با مامانش تنها زندگی میکرد.البته خودمم هیچ میلی به دوست پسر گرفتن نداشتم.رویا هم از این نظر خیلی شبیه من بود،دختری که کاملا آزاد بود ولی هیچوقت دوست پسر نمیگرفت واین بود که رویا شده بود بت من اونایی که واقعا لزبین هستن متوجه میشن من چی میگم.
به قدری با رویا صمیمی بودم که شده بود تمام زندگیم وخانواده هم که میدیدن اون یه دختره منو توی رابطه با اون ازاد گزاشته بودن.
وقتایی که میرفتیم استخر خیلی شوخی میکردیم و من فکرشم نمیکردم اینا مقدمه باشه برای لز ولی کم کم شوخیها زیاد شد با هم میرفتیم حمام و توی حمام برای اولین بار جلوی رویا سوتینمو باز کردم که به اصرار رو یا بود که ما دختریم و این حرفا رو نداره و اینا اول خودش باز کرد سوتینشو منم در اوردم یهو دیدم مثل وحشیا سینه همو چنگ میزنه البته قبلا هم از رو سوتین هی سینه هامو میگرفت .
به خاطر هیکل توپرم سینه های درشتی دارم اونم همش میگفت اینا اصل سینه هستن ولی اونروز تو حمام جور دیگه ای سینه هامو چنگ میزد که اولش ترسیدم بعد سینه هامو اروم از بغل نوازش کرد که ناخوداگاه باعث تحریکم شد کم کم شروع کرد سینه های خودشو مالید بهم بوسه های گرمش و وقتی لبشوگزاشت رو لبم اتیشم زد منم دیگه شل شده بودم قبلا خیلی شوخی میکردیم دست مینداخت لای پاهام ولی خوب مایو داشتم ولی اینبار یواش دستشو کرد توی شرتم منم نای مقاومت نداشتم اونم پررو پررو شورتمو در اورد و من لخت جلوش وایساده بودم.
فقط شانس اوردم روز قبلش شیو کرده بودم.منو برگردوند از پشت بهم چسبید که حس کردم خودشم شورت نداره با یه دستش سینه هامو میمالیدو با یه دستشم روی کسمو دیگه حسابی خیس کرده بودم خجالت کشیدم دستش با ترشحم خیس شده بود ولی اون امون نمیداد،برگشتم به طرفشو خودمم باهاش همگاری کردم چون قبلا هم لز کرده بودم و حس خوبی داشتم یه حس اعتماد اونروز اولین مرحله لز من و رویا بود ولی بعدها هر وقت همو میدیدیم برنامه داشتیم.
رویا برعکس من خیلی لاغر بود ولی کسش معرکه بود همیشه اپیلاسیون میکرد هیچوقت از خوردنش سیر نمیشدم ولی من چون شیو میکردم یکم رنگش تیره بود و بعضی وقتام جوش میزد.
میدونستم مامانش آرایشگره و اون براش اپیلاسیون میکنه ولی من هیچوقت روم نمیشد برم اپیلاسیون و مخصوصا مرکزی.
مامانش مریم جون ارایشگاه داشت و منم میرفتم برای اصلاح و رنگ مو و ارایش ولی حتی پیش اونم روم نمیشد برم وکس کنم،مریم جون خیلی خونگرم بود همیشه میرفتم خونشون همه چی برامون مهیا میکرد حتی چندبارم با هم استخر رفتیم چون سنش از خیلی بیشتر نشون نمیداد پایه تفریحاتمون بود تا اینکه یروز رویا گفت حد اقل بیا پاها و دستتو و زیر بغلتو مامان مریم وکس کنه منم که دیگه با مریم جون صمیمی بودم قبول کردم ،بهم گفت چند وقتی هیچ جای بدنتو شیو نکن تا بلند بشه بعد دوهفته رفتم خونشون،نهار رو که خوردیم رویا گفت حالا وقتشه منو برد تو اطاق کار مامانش لباسامو در اوردم و فقط سوتین شورت تنم بود رویا گفته بود بیکینی ببندم که کارش راحت باشه و منم قبول کردم.
رو تخت خوابیدم رویا هم شروع کرد ور رفتن به من ولی من از ترس اینکه مامانش بیاد هی میگفتم نکن که یهو مامانش در زد و اومد تو اطاق یه اخمی به رویاکردم که مامانش فهمیدو ازش پرسید چکار کردی سحرو که اینقدر عصبانیه رویام گفت من که هنوز کاریش نکردم و زدیم زیر خنده مامانش شروع کرد موم رو گرم کرد و به پاهام مالید اروم از ساق پام اومد به طرف رونم وقتی رسید به روتم گفت شورتت در بیارمن گفتم اینجا رو نمیخوام اپیلاسون کنم البته از خجالتم بود مریم جون گفت چرا حیفه حالا که اینجایی بزار سنگ تموم بزارم برات رویا معطل نکرد و بند شورتمو باز کرد و کشید از زیزم بیرون و به مریم جون گفت سنگ تموم بزار برامون و زد زیر خنده من از خجالت دستلمو گزاشتم رو کسم که مریم جون اروم دستمو برداشت و گفت بزار ببینم موهاش چقدره و دست کشید روش که جهت خوابشو پیدا کنه ولی با مکثی که کرد آبروم رفت وای دستش خیس شد به رویا گفت یه دستمال بده به من یکی هم خودت بردار سحزجونو خشک کن،وای من میخواستم آب بشم برم تو زمین.وقتی داشت رونامو وکس میکرد با دستاش پاهامو باز کرد که داخل رونامم وکس کنه ولی من میدیدم که لخت خوابیدم جلو مادر و دختر،مریم جونم که دید من یه جوری معدبم گفت نکنه رویا اینجاست سختته که رویام گفت نه مامان جون ما با هم این حرفا رو نداریم من دیگه تمیدونستم از دست این دختر چکار کنم.
بعد از رونام شکمم و دستامم وکس کرد و گفت این اصل کاریتو میزارم اخر بعد گفت برگرد پشت پاهام و کمرمم و باسنمم وکس کرد بعد گفت حالا حالت قنبل شو دیگه داشتم از درد و سوزش میمردم و فقط میخواستم زود تموم بشه وقتی قنبل کردم رویا بازم شوخیاشو شروع کرد و هی جلو مامانش میزد رو کونم مریم جون لای باسنمم تمیز کرد و به رویا گفت حالا ببین و یه دست از پایین به بالا کشید لای پام من دیگه چشمامو بستم که رویا اومد و گفت این که عالیه ولی برو سر اصل کاریش من برگشتم دیگه نا نداشتم از سوزش مریم جون مچ پاهامو گرفت و هدایت کرد که قشنگ پاهام جلوش باز بود و زانوهام بالا بودن شروع کرد به وکس من دیگه میخواستم جیغ بزنم که رویا با بوس و نوازش ارومم کرد تموم که شد مریم جون به رویا گفت یه کمپرس یخ بزار رو نازش من از لحن صحبتش جا خوردم ولی رویا کیف کرد رفت کیسه یخ اورد وای چه کیفی داشت .چون مریم جون بازم مشتری داشت باید از اطاق میرفتیم بیرون رویا به مریم جون گفت ما میریم حموم مریم جونم که دیگه سنگ تموم گزاشته بود برگشت گفت باشه برید فقط بپا سر نخوری ما هم خندیدیم و رفتیم.
تو حموم به خاطر سوزشم حال کاری نداشتم رو یا هم کمک کرد و با یه لوسیون تنو شست و اوندیم بیرون تو اطاق یکمم حرف زدیم غروبم رفتم خونه .شب اول بازم حس سوزش اپیلاسیونو داشتم تا فرداش که رفتم پیش رویا،مریم جون مشتری داشت متوجه اومدن من نشده بود. منم رفتم تو اطاق پیش رویا اوم شروع کرد قربون صدقه رفتن و بوسیدن من بعدشم گفت لخت شوببینم مانانم چی ساخته منم که اماده بودم و لخت شدم رویا که دید بعضی جاهای بدنم سرخه گفت بخواب من یه لوسیون بزنم بهت منم دراز کشیدم روی تخت رویا اومد اول کلیلوسم کرد و بوسید بعدشم شروع کرد لوسیون مالیدن خودشم لخت شده بود چون روی کسم خیلی سرخ بودزیاد تحریکش نکرد ولی من داشتم همه بدنشو میمالیدم واقعا به خاطر لوسیون و نوازشای رویا داغ کرده بودم.
ازش خواستم وقتی میخواد پاهامو بماله یه جوری ۶۹ بشه که منم یکم بخورمش اونم قبول کرد تو حال خودمون بودیم که یهو صدای باز شدن در اومد ولی ردیا هیچ مکثی نکرد و ادامه داد ولی من متوجه نگاه مریم جون و لبخندش شدم بعدشم بدون هیچ حرفی درو بست و رفت ولی من دیگه سرد شده بودم حال بدی بهم دست داد از خجالت. رویا همش میگفت چیزی نشده که ولی من تو کتم نمیرفت زودی لباسامو پوشیدمو بدون خدافظی از مریم جون زدم بیرون وقتی رسیدم خونه هنوز تو فکر اون لحظه بودم که مریم جون مارو اونجوری دید.
با رویا چت میکردم فقط فحش میدادم که چرا ابروم رفت جلو مامانت اونم همش میگفت چیزی نشده تو سخت میگیری و ...
صبح پنج شنبه رویا گفت مامانم میگه عصری بیا اینجا شبم بمون بیشتر وقتا همینجوری بود پنجشنبه میرفتم خونشون شبم میموندم.
با اکراه قبول کردم عصری یه دسته گل واسه تشکر گرفتم و رفتم خونشون مریم جون با روی باز اومد بغلم کرد و بابت گل تشکر کرد من گفتم این که جبران زحمتا و لطف شما نمیشه، رویا هم گفت تشکر اصلی رو من باید بکنم از مامان جونم که همچین گلی برام درست کرده بعدشم هممون خندیدیم چایی و شیرنی خوردیم نشسته بودیم مامانش ازم پرسید دیگه سوزش یا سرخی تو بدنت نیست منم کلی تشکر کردم و گفتم نه عالی شده رویا هم گفت اره مامان جون عاااالی شده.
بعدشم گفت اصلا بزار ببینیم من هی اخم کردمو اخرشم به اصرار اونا شورت لی که پام بود رو در اوردم ولی تاپ و شورت پام بود که مریم جون گفت اتفاقا من خودمم فرداش اپیلاسیون کردم این موم جدید خیلی خوبه بعدم بدون معطلی شورت و شلوارکشو داد پایین وایییی چی میدیدم اون مادر بایدم دختری مثل رویا داشت رو یا که اینجوری دید گفت مامان بعد از من خودشو ساخت و شورتشو در اورد وای برق میزد منم با من من شورتمو در اوردم که رویا دست کشید لای پام و گفت مامان ببین چی ساختی، مریم جونم یه دست کشید زیر شکمم و گفت خیلی خوبه تا دوهفته همینجوری صافه .من که انگار یادم رفته بود سه روز پیش چه اتفاقی افتاده و این به خاطر برخورد گرم مریم جون بود.
مریم جون گفت بزار پشتتم ببینم منم بی معطلی پشتمو کردم بهش و دولا شدم مریم جون با دستای گرمش لای کونمو باز کرد و به رویا گفت برو موچین منو بیار یه مو اینجا مونده برش دارم رو یا رفت ولی من تو همون حالت موندم تا رویا اومد و مریم جون اون یه تار مو رو برداشت وقتی برگشتم میخواستم شورتمو پام کنم که با تعجب دیدم جفتشون همونجورین بدون شورت ،مریم جون گفت ولی لوسیونی که رویا برات زد بی تاثیر نبودا ولی چرا نزاشتی برات کامل بزنه ؟منم از خجالت هیچی نگفتم مریم جون گفت رویا اون لوسیون رو بیار یکم لای پاهای سحر جون سرخه هنوز رویا گفت اونروز نشد براش بزنم مریم جونم گفت اینجا دستای ماهر منو میخواد .
با هم رفتیم تو اطاق مامانش و رو تخت خوابیدم تاپمم به پیشنهاد رویا در اوردم بازم من رولخت رو تخت خوابوندن ولی اینبار فرق داشت چون خودشونم تقریبا لخت بودن فقط تاپ تنشون بود.منم فقط سوتین داشتم.رویا گفت اینم باز کن کل بدنت یبار دیگه لوسیون بشه
مریم جون یکم لوسیون ریخت رو دستاش و بعد به من گفت مثل اونروز پاهامو باز کنم با رسیدن دستش به لای پاهام چشمامو بستم ،مریم جون اروم اروم داشت ماساژ میداد ولی هنوز دستش به کسم نخورده بود رویا هم شروع کرد بالا تنه منو لوسیون زد وقتی رسید به سینه هام و کنارشو لوسیون مالید از حس شهوت داشت لرزم میگرفت و این از نگاه اونا مخفی نشد ،رویا شروع کرد سینه هامو مالیدن من دیگه رو هوا بودم که دست گرم مریم جونو رو کسم حس کردم وایییی خیس کرده بودم ولی مریم جون به مالیدن ادامه داد با یه دست لای کسمو میمالید یه دستشم بالای کسمو دیگه اوج لذت بود، مریم جون گفت بازم که خیسه رویا گفت دستمال بیارم ولی مریم جون گفت نه بیا خیسترش کن اینو یه جوری گفت انگار داره دستور میده رویا اومد وسط پام و سرشو اورد جلوی کسم فکرشو نمیکردم جلو مامانش بیفته به جون کسم و بخوره ولی شروع کرد حالا مامانش اومد سراغ سینه هام و شروع کرد مالیدنشون و صورتشو اورد جلو ماخوداگاه لبم رفت تو لبش وای باورم نمیشد مریم جون اینقدر داغ باشه بعد چند دیقه اونا هم لخت شدن ولی باز رویا خوردنو ادامه داد منم دیگه روم باز شده بود هی میگفتم لیس بزن وای رویا لیس بزن بعدش به مریم جون گفتم منم میخوام که مریم جون گفت تو که خوب لیس میزنی بیا برا منو لیس بزن اومد بالای سرم و دولا شد وای کس مریم جون مثل خودمون بود لنگار نه انگار ۲۰ سال از ما بزرگتره شروع کردم خوردنش مزه کس رویا رو میداد دیگه داشتم میلرزیدم و تو اوج بودم بعدش مریم جون گفت بسه دیگه بزار ببینم سحر جون چه مزه ایه و جاهاشونو عوض کردن بعد چند دیقه بلند شدیم من جلو رویا پشت من مریم جونم پشت رویا چهار دست و پا شدیم رویا منو میخورد مریم جونم مال رویا رو از قبل همیشه وقتی با رویا بودیم این حالت میشدیم بعدش رویا و من جاهامونو عوض کردیم من دیدم سوراخ کون رویا قرمزه اولش متوجه نشدم چرا ولی وقتی زبون مریم جونو روی کونم حس کردم فهمیدم خیلی خوب بود یه تحریک جدید بود هم لیس میزد هم با دستش لای کسمو روی چوچولمو مامالید بعد حس کردم با انگشتش داره در کونمو میماله یکم کرد توش که من خیلی دردم اومد و رفتم جلو یهو رویا که فهمید گف مامان من که گفته بودم بهت کون سحر خیلی تنگه مریم جونم باز بازبونش دردمو اروم کرد یه لحظه حس کردم مریم جون پشتم نیست ولی زود اومد یه کرم اورده بود من هنوز مست خوردن رویا بودم که مریم جون شروع کرد کونمو کرم مالی کرد و اروم در سوراخمو میمالید ایندفه بدون درد نوک انگشتشو کرد تو منم تکون نخوردم یکم همینجوری بود که حس کردم کف دستش داره میخوره به کونم وای نه انگشتشو کامل کرده بود تو من خیلی تحریک شده بودم دیگه نمیتونستم واسه رویه بخورم اونم متوجه شد بلند شد اومد پشتم وقتی دید چی شده بهم گفت دیدی مامانم استاده منم با سر تائید کردم خیلی بیحال شده بودم همینجوری سر خوردم و خوابیدم ولی انگشت مریم جون همینجوری داشت آروم کار خودشو میکرد رویا لای کونمو باز کرد مریم جونم حرکتاشو تند تر کرد که من نتونستم تحمل کنم خودمو کشیدم جلو مریم جون انگشتشو در اورد و بلند شد من بیحال همونجوری افتاده بودم که اینبار رویا شروع کرد انگشتش راحت رفت تو منم که اروم شده بودم یکم کونمو دادم بالا که رویا راحت تر باشه بعدش رویا انگشتشو در اورد ولی من بازم میخواستم رویا ایندفه با دوتا انگشت اول سوراخمو مالید النگشتاشم چرب کرده بود به من گفت بازم میخوای منم که میدونستم چی در انتظارمه گفتم اوهوم اونم دوتا انگشتو فرو کرد از درد جیغ کشیدم ولی رویا یه دستش رو کمرم بود و نمیتونستم تکون بخورم ادامه داد ،درد پیچیده بود تو پاهام و حس کردم رگ پام گرفته ولی رویا وحشی شده بود دوتا انگشتش کامل رفته بود ولی تکون نمیداد تا اینکه من آروم شدم بعد آروم شروع کرد تکون دادن منم دیگه درد نداشتم و با حرکتام همراهیش میکردم تا دوباره مریم جون اومد رویا اومد کنار من و روی شکم خوابید شروع کردیم لب گرفتن که مامانش اومد پشتمون ایندفه انگشتش نبود من چه چیز گرمو حس کردم رومو برگردوندم مریم جون دوتا خیار نشونمون داد و گفت اونموقع که شما مشغول بودید من رفتم اینارو با اب گرم و ریکا شستم من خیلی ترسیدم ولی رویا گفت نترس مامانم بلده چکار کنه فقط خودتو شل کن .
مریم جون گفت میخوای اول برای رویا بزارم ببینی منم بلند شدم ولی هنوز یکم درد حس میکردم همونجوری نشستم مریم جون خیار چرب کرد یکمم کرم ریخت رو سوراخ رویا خیارو مالید رو سوراخش و آروم آروم فشار داد تا تهش رفت بعد به من گفت حالا تو براش تکون بده منم چشم گفتمو شروع کردم مریم جون گفت حالا درش بیار در اوردم سوراخ رویا باز بود گفت بازم بکن توش اینبار راحت رفت ، اونم گفت دیدی حالا تو بخواب منم که ترسم ریخته بود خوابیدم مریم جون همون کارو با من کرد اولش خیلی درد داشتم ولی بعد راحت شد یه چند دیقه همین کارو کرد بعد در اورد و باز کرد توش وای چه حسسی همین کارو هی تکرار کرد من و رویا دیگه واسه چندمین بار ارضا شده بودیم و بی حس شده بودیم مریم جونم فهمید دیگه ادامه نداد ولی خیارو از کونمون در نیورد بهمون گفت همینجوری بخوابید ما دوتا بیحال افتادیمو مریم جون گفت من میرم یه عصرونه پر انرژی اماده کنم شما هم خواستید بیاید نزارید خیار بیاد بیرون شورتتونو بپوشید اگه در بیارید جریمه داره جریمش یه خیار بزرگتره من گفتم نمیشه که اخه ولی رویا گفت میشه یکم سخته فقط ولی ارزش داره که جرینه نشی و هممون خندیدیم من همش حس میکردم داره میاد بیرون و هی با دستم فشارش میدادم بعدشم رویا کمکم کرد که شورتمو بپوشم واسه اینکه خیالم راحت باشه که جرینه نمیشم شورت لی هم پوشیدن ولی خیلی اذیت میشدم نمیتونستم بشینم اصلا ولی رویا که انگار عادت داشت راحت بود.
مریم جونم که متوجه شد گفت اگه سختته درش بیار دیگه منم خیالم راحت شد پاشدم همونجا شورتمو در اوردم و خیارو دراوردم، غافل از اینکه سخت ترین جریمه در انتظارم بود.


خوب دوستان تا اینجا نوشتم ولی اگه خوشتون اومده باشه و نظرات خوب باشه ادامه میدم.
بازم میگم من داستان نویس نیستم و میدونم نتونستم رعایت کنم چون فقط میخوام خاطراتمو بنویسم.
منتظر ادامه باشید
     
#1,112 | Posted: 4 Apr 2018 16:21
سلام
خاطره ای که براتون تعریف میکنم به چند سال قبل برمیگرده.اون موقع من یه دختر 15 ساله بودم.خونواده مادر من کم جمعیت هستن.من یه خاله دارم و اونم دو فرزند داره.ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به خالم و بچه هاش میشه.یه دختر خاله دارم که یه سال ازم بزرگتره و اسمش پانیذه و یه پسرخاله که اسمش پویاس و یه سال ازم کوچکتره.البته مادر پویا از مادر من چهار سال کوچکتره.این دو تا خواهر یعنی مامان و خاله خیلی با هم راحتن و از همه چیز هم باخبرن و هرجور حرفی هم بینشون زده میشه.البته اینم بگم که اهل پرده پوشی نیستن و حداقل تو جمعهای خودمونی و مخصوصا دونفره شون ادبیات راحتی دارن.اصلا اولین بار خود من با خیلی از واژه ها توسط مامان و خاله آشنا شدم.
مامان و خاله یه عادتی که دارن اینه که به اینکه یکی اتفاقی واسه بیضه اش پیش بیاد حساسن و کلی باهاش حال میکنن.خدانکنه یه جایی یکیو ببینن که همچین بلایی سرش اومده.اینقدر درباره اش حرف میزنن و میخندن که ضعف میکنن.اینم بگم که لابلای حرفاشون شنیدم که یه وقتایی با شوهراشونم درحد خفیفش ازین شوخیا میکنن.البته یه بار خاله نزدیک بود سر همین شوخی بلایی سر شوهرش بیاره که به خیر گذشته بود.
ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به روزی میشه که خاله و بچه هاش خونه ما بودن.مادرا تو حیاط سر میزی که کنار باغچه مونه نشسته بودن و مشغول صحبت بودن.ما هم تو اتاق من بودیم.اون موقع پویا چند ماهی میشد که کاراته میرفت.وسطای حرفمون رسید به اینجا که اون شروع کرد از باشگاهش گفتن و تعریف کردن و منم واسه اینکه لجشو درآرم میگفتم کاراته به درد نمیخوره و جیغ و داده الکیه.خلاصه پویا از جایی به بعد کلافه شد و اومد خودی نشون بده.برگشت بهم گفت بیا مبارزه کنیم.اونم با منی که اصلا از کاراته چیزی بلد نبودم.بالاخره موفق شد منو از جام بلند کنه و کار شروع شد.یه خورده اینور اونور پرید و چند تا مشت و لگد از دور انداخت که هیچکدومش بهم نخورد.منم الکی این وسط لگد میپروندم.تا اینکه یهو وسط یکی از این حرکات محاسباتمون غلط دراومد و درست لحظه ای که پویا به من نزدیک میشد منم سمتش لگد پرت کردمو لگدم محکم خورد لای پای پویا.یه آخ نصفه گفت و آخ و نفسش با هم تو سینه اش حبس شد.صورتش سرخ شد.خیلی سعی کرد به روی خودش نیاره ولی ضربه جدیتر از اونی بود که بتونه تحملش کنه.یه کم به خودش پیچید و بعد دو تا دستشو گرفت به بیضه هاشو و دولا شد و نشست زمین.یه نگاه به پانیذ کردم و دیدم اونم خیره مونده به من.نگاهمون که به هم برخورد بی اختیار خنده مون گرفت.حالا این وسط پویا میپیچه به خودشو بیضه هاشو میماله.هرچی ازش میپرسیدیم چی شد و حالت چطوره چیزی نمیگفت.فقط آه و ناله میکرد.یه بارم پاشد که از اتاق بره بیرون ولی همین که نیمخیز شد دوباره نشست زمین.پانیذ اومد کنارشو گفت پویا کجاته؟حالت خوبه؟پویا دستشو پس زد و گفت برین بیرون ولم کنین.پانیذ با خنده بهش گفت خب کجاته آخه؟نکنه جای حساس خورده؟اینو که گفت دوباره خنده مون گرفت.پویا هم همچنان دولا مونده بود و به خودش میپیچید.تو این لحظه یهو صدای مامان اومد که بچه ها کجایین؟بیاین یه کم بیرون پیش ما بشینین خب.من به پانیذ اشاره کردم که بریم.
با هم از اتاق اومدیم بیرون .موقع خارج شدن از اتاق پانیذ برگشت به پویا گفت اقلا شلوارتو درآر یه نگاه بنداز ببین چی شده.سالمی یا نه.
فاصله بین اتاق و در ورودی به حیاط خونه به پانیذ گفتم طوریش نشده باشه.
برگشت گفت چطوری شده باشه.یه لگد خورده تو تخمش.دردش اومده.مغرورم هست نمیخواسته بلند شه ضایع شه.هرچند با اون آه و اوهی که اون میکرد هرکی بکد میفمید.وقتی از در رفتیم بیرون خنده مونو جمع کردیم که مامانا چیزی نگن.
رفتیم و نشستیم کنارشون.یه چند لحظه ای شد.مامان پرسید پویا کو پس؟
پانیذ برگشت گفت تو اتاق شمیم خوابیده.
خاله با تعجب پرسید خوابیده؟!الان چه وقت خوابه.تا چند دقیقه پیش صداش تا اینجا میومد که.نکنه انقدر دوتایی ادیتش کردین که قهر کرده؟
بازم پانیذ گفت واه مامان ما چکار اون داریم.اون همش اذیت میکنه.
خاله پسرشو صدا کرد و گفت پویا جان بیا اینجا پیش ما بشین.وقتی دید جوابی نیومد اومد پاشه ب ه داخل که پانیذ گفت بابا ولش کن.میاد.داشت با شمیم کاراته میکرد یه لگد خورده بهش.
تو این لحظه همزمان خاله و مامان از جا پاشدن.
خاله پرسید کجاش خورده؟
پانیذ گفت کجاش خورده.چه میدونم.پاش،شکمش... همون طرفا.
خاله و مامان به سمت داخل خونه حرکت کردن.خاله گفت تو تخمش خورده؟
پانیذ گفت آره مامان جان.چیزیش نیست.
دو تا خواهر داخل خونه شدن.یه کم که گذشت دیدیم خبری نشد.به پانیذ گفتم بریم ببینیم.چی شده.نیومدن.پاشدیم بی سر و صدا رفتیم داخل که دیدیم از اتاق من صدا میاد.رفتیم نزدیکتر دیدیم خاله به پویا میگه خب شلوارتو درآر ببینم چی شده.مامان منم برگشت گفت مادرته خاله جون.بذار خیالش راحت شه.من رومو میکنم اونور.
بالاخره به زور خاله تونست شلوار پویا خانو بکشه پایین و دم و دستگاهو وارسی کنه.از حرفاشونم معلوم بود مامان برخلاف گفته اش داره میبینه.
خلاصه وارسیشون که تموم شد مامان گفت پویا درد داری هنوز.
پویا گفت یه کم بهتر شده ولی هنوز درد داره.
مامان بهش گفت برو دستشویی کن یع کم هم ماساژ بده بهتر میشی.
پویا از اتاق اومد بیرون و رفت دستشویی.
مامان به خاله برگشت گفت طوری نیست.نترس.نوجوونه و تخماش حساستره.اگه دیدیم ادامه پیدا کرد میبریمش دکتر.
تو همین لحظه از اتاق اومدن بیرون و به سمت جایی که ما بودیم اومدن همین که به ما رسیدن مامان بهم گفت آخه اینم کاره تو میکنی دختر.زدی تخم پسره عین لبو قرمز شده.میترکید چکارش میکردیم.
خلاصه اون روز به خیر گذشت.ولی تا مدتها پویا و این اتفاق سوژه خنده برا ما شده بود.
     
#1,113 | Posted: 4 Apr 2018 20:59
سلام،خاطره ای که میخوام براتون بگم رو برمیگرده به چند ماه پیش، قصه ازونجا شروع شد که من بچه بودم و هر وقت میرفتم پیش خالم چند روزی میموندم اونجا اخه یه شهر دیگه بودن، دختر خالم از من دو سال کوچیکتر، من الان بیستو یک سالمه، اون موقع شاید هفت هشت سالم بود،از داستان دور نشیم منو دختر خالم خاله بازی میکردیم و برا خودمون خونه بالشتی درست میکردیم و میرفتیم مهمونی هم و این کسشرا که تا جایی که یادمه بعدش زنو شوهر بازی میکردیم و دودولمو در میاوردم اونم شلوارشو یکم میکشید پایین از جلو میزدم به کسش، اون موقع که چیزی حالیم نبود، یبار مادرش مارو دید و دیگه نزاشت با هم خاله بازی کنیم، گذشت و گذشت تا امسال که دختر خالم مریض شده بود و با خالم اومده بودن شهر ما دکتر برن چون شهر خودشون کوچیک بود و دکتر خوب نداشت، من همش دنبال موقعیت بودم که باهاش تنها بشم و ببینم بازم میتونم مث قدیما انگولکش کنم یا نه، الان دیگه همه چیز رو درباره سکس میدونستم و طعم سکس رو چشیده بودم و راستش چند وقتی بود سکس نداشتم و بد کف کرده بودم،از شانس بد من روز اول موقعیتش پیش نیومد و ضد حال خوردم،روز بعدش صبح مامانم و خالم رفتن خرید و من موندم و دختر خاله ی جیگرم که بخاطر حالش نرفته بود خرید با خالم، منم گفتم اگه الان تونستم بکنمش نوش جونم وگرنه بعدش بد حسرت میخورم، خلاصه این دختر خاله ی ما روی مبل نشسته بود و داشت تلوزیون میدید،مبلامون طوری بود که یه تک نفره و کنارش کاناپه بود، اون روی تک نفره نشسته بود، من با خودم گفتم چطوری سر حرف زدن رو باهاش باز کنم یه فکری زد به سرم، گفتم برم رو کاناپه بشینم فاصلمون یه دسته مبله، بهش گفتم که چندتا عکس جالب دارم تو گوشیم میخوای ببینیشون، گفت بیار ببینم، منم داشتم به هدفم نزدیک تر میشدم، رفتم روی کاناپه نشستمو گوشیمو دادم دستش منم به بهانه ی اینکه نگاه کنم خودمو به طرفش مایل کرده بود، نمدونستم چجوری شروع کنم، قلبم روی هزار میزد، با خودم گفتم بزار با انگشتام بازوشو لمس کنم اگه ببینم راه میاد که دستشو پس نمیکشه و اگرم راه نیومد قطعا دستشو میکشه کنار، منم شروع کردم به زدن انگشتام به بازوش دیدم هیچی نمیگه کم کم با دو انگشت بازوشو میگرفتم دیدم بازم چیزی نمیگه، جرأتم بیشتر شد و بازوشو کاملا دوستم گرفتم و میمالوندم دیدم بازم چیزی نمیگه، با خودم گفتم جوووون سکسو افتادم، خلاصه بعد از پنج دقه مالوندن بازوش دیگه کاملا مطمئن بودم خودشم میخواد و دستمو اروم بردم سمت سینش و سینشو اروم توی مشتم گرفتم،چند ثانیه مکس کردم کاملا جفتمون سکوت کرده بودیم و فقط صدای تلوزیون بود،کم کم شروع کردم به مالوندن سینش و اون فقط سکوت کرده بود، من میخواستم سریع برم سر اصل مطلب چون امکانش بود خالم و مامانم برگردن و من ضد حال بخورم، دستمو از بالای لباسش کردم داخل و سینشو اینبار لخت گرفتم توی دستم که دیدم اینبار عکس العمل نشون داد و با دستش دستمو بیرون کشید،نمیدونم این کارش از روی ترس بود یا اینکه پشیمون شده بود، اما فایده ای نداشت و کار از کار گذشته بود،منم با پررویی تمام دوباره دستمو بردم داخل و هرکاری کرد دستمو بیرون نیاوردم و دید چاره ای نداره دوباره سکوت کرد، من شروع کردم به مالیدن سینه هاش یکی دو دقه اینکارو کردم بعدش بهش گفتم بیا کنار من بشین روی کاناپه، زبونش باز شد و گفت چیکارم داری،گفتم بیا بشین میفهمی،گفت نه همینجا خوبه، دیدم راه نمیاد بزور دستاشو گرفتم بلندش کردم اوردم روی کاناپه گفت بگو کارتو گفتم هیس، میفهمی، بعد دستمو دوباره کردم تو لباسش و اینار راضی به مالوندن نبودم و سینه هاشو انداختم بیرون،سینه هاش با اینکه نوزده سالش بود خوب بود فک کنم هفتاد یا هفتادو پنج بود،شروع کردم به خوردن و دیدی خوشش اومده و چیزی نمیگه،بعد از چند دقه خوردن گفتم بلند شو بریم تو اتاقم،گفت چیکارم داری،طوری برخورد میکرد ک انگار تمایلی به اینکار نداره، منم گفتم بیا بریم کارت دارم،دیدم گوشیشو در آورد و گفت بزار زنگ بزنم دوستم میام الان،گفتم باشه فقط زود، زنگ زد وشروع کرد به زنگ زدن و بحساب میخواست وقت کشی کنه که مامامش بیاد،اونروز شانس با من بود و خرید اینا طول کشیده بود و خبری ازشون نبود، خلاصه حرف زدنش ده دقه طول کشید و دیدم قطع نمیکنه منم رفتم دوباره موقع حرف زدنش ور رفتن با سینه هاش،دید چاره ای نداره و ول کن نیستم گوشیرو قطع کرد و گفتم بلند شو بریم گفت نه خوبه و دوباره به زور بردمش تو اتاقم،من اهل دروغ و بلوف نیستم راستش اتاق من تخت و این کسشرا رو نداره روی زمین میخوابم،اومد نشست توی اتاقم گفت چیکار داری،گفتم دراز بکش،گفت نمیخوام همینطوری خوبه،دیدم این زبون خوش حالیش نیست و دوباره به زور والبته کمک خودش، طوری وانمود میکرد که اره من نمیخوام خوابوندمش، شلوار خودمو کشیدم پایین، بد حشری شده بود،شلوار اونم تا بالای زانوهاش دادم پایین و یه تف انداختم لای پاش و شروع کردم تلنبه زدن،بعد از چنددقه ابم اومد و پاشیدم روی باسناش و با دستمال پاک کردم و بلند شد رفت توی هال و تلوزیون دیدن، منم توی اتاقم دراز کشیده بودم و سربلند ازینکه به هدفم رسیدم، بعد از بیست دقه مامانم و خالم اومدن و انگار طوری وانمود کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده،من توی اتاقم داشتم فیلم میدیدم که با خودم گفتم ای داد بیداد، چرا من نکردم توی کونش و لاپایی زدم،به خودم گفتم خاک تو سرت و دوباره فکر کردنش به سرم زد، ایندفه دیگه مقدمه ای در کار نبود و اگه موقعیتش پیش میومد یه راست میرفتم سر اصل مطلب.... راستش این اولین باره خاطرمو مینویسم،اگه خوب یا بد بود ببخشید، توی بعضی داستانا میبینم نظر میدن ک چرته و دروغه و فلانه، راستش برا من مهم نیست که کی چی فکر کنه، من چیزایی که اتفاق افتاد رو نوشتم. البته با کم و کاستی چون خیلی طولانی میشد، سکسم ادامه داره هنوز و چون حوصلم سر رفت باقیشو بیخیال شدم،بخونید اگه خوشتون اومد بگین تا ادامشو بنویسم تو همین تایپک بزارم، امیدوارم شمام هرکسیو دوست دارین بکنین......
     
#1,114 | Posted: 16 Apr 2018 23:34
سلام بچه ها من دوباره اومدم که بنویسم.از آشغالی که به بدترین شکل بهم بشت با زد.اون موقع 16 17 دسال بیشتر نداشتم زود به همه اعتماد می کردم.یادمه تو راه مدرسه که میرفتمو میومدم یه نفر که بچه ها میگفتن به هیچکی محل سگ نمیزاره هر روز میوفتاد دنبالم .اصلا جوابشو نمی دادم چون یه جورایی خجالت می کشیدم حتی تو چشم بسر جماعت نگاه کنم.هر روز قضیه رو واسه دوستم نرگس تعریف می کردمو بهش می گفتم که طرف چی می گفت و وقتی میوفتاد دنبالم چه زمزمه هایی می کرد.یه روز نرگس گفت دیوونه اون به هیچکدوم از دخترا کاری نداره فقط از تو خوشش اومده باهاش رفیق شو ستاره.اون روز تو راه برگشت بازم افتاد دنبالم و بازم تحویلش نگرفتم.ظهر رسیدم خونه مامانم گفت ستاره تو خودتی اتفاقی افتاده ؟گفتم نه مامان یکم سرم درد میکنه.طفلی مامانم نگران شده بود.بعدش بدون اینکه چیزی بگم رفتم طبقه بالا و تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم.اون روز تا شب به حرف نرگس فکر کردمو تصمیم گرفتم ایندفعه که یارو افتا دنبالم بهش با بدمو باش رفیق شم.وقتی زنگ خورد از نرگس جدا شدمو به سمت خونه راه افتادم.تو راه هر طرفو نگاه می کردم نمیدیدمش .انگار آب شده بود رفته بود زمین .بیخیال شدمو راهمو ادامه دادم.محله ی ما یک کوچه داره که همیشه از اون کوچه میام تا زودتر برسم خونه.رفتم تو کوچه که یه دفعه دیدمش.انگار میدونست که تصمیم گرفتم دست دوستیشو رد نکنم .گفت صبر کن.با حالن غرور خاصی گفتم چیکار داری اینجا همه منو میشناسن لطفا برو تا آبرومو نبردی.گفت بخدا اگه امروز باهام رفیق نشی نمیرم.گفتم اوکی شمارتو بده بعدشم برو تا کسی مارو باهم ندیده.شماره خونشو روی یک برگه از قبل نوشته بود از جیبش در اوردو داد به من.گفت فردا نری حاجی حاجی مکه.گفتم برو دیگه.داشت میرفت گفتم راستی اسمت چیه؟پفت رضا.گفتم نمی خوای اسممو بدونی؟گفت ستاره خانوم آمارتو خیلی وقته که دارم.بعدشم یه لبخند زدو رفت.فوری شمارشو حفظ کردمو کاغذو باره کردمو انداختم تا کسی نبینه.یه روز مامانم لباساشو بوشید گفت ستاره جون دارم میرم بیش اقدس نمیای؟(اقدس خالمه)گفتم نه درسم مونده باید بخونمم گفت باشه عزیزم من بعد از ظهر برمی گردم.مامان که رفت شروع کردم به درس خوندن یه دفعه یادم اومد به رضا زنگ بزنم.رفتم سمت تلفنو شمارشو گرفتم.یه نفر گفت الو .خودش بود صداشو شناختم.گفتم سلام شناختی ؟گفت چطوری خانومی؟سرتونو درد نیارم بعد از کلی فک زدن گفت تنهایی گفتم آره گفت بیام خونتون گفتم نه آشنا داریم.گفت بس آماده شو با موتور بیام دنبالت بیا اینجا خونمون طبقه بالاش خالیه مال مادر بزرگمه.گفتم قول میدی بهم کاری نداشنه باشی؟گفت من دوستت دارم مگه میشه اذیتت کنم؟گفتم الان آماده میشم وقتی اومدی برو نزدیک مدرسم نیا تو محله گفت باشه من میرم اونجا منتظرت می مونم آماده شدی بیا گفتم باشه.تلفونو قطع کردمو آماده شدم دیدم یه دفعه تلفن زنگ خورد برداشتم مامان بود از اوضاع خونه برسیدو با خونسردی کامل جواب دادمو خدافظی کردم.خیالم راحت شد که دیگه مامان زنگ نمیزنه.با اشتیاق بیشتری آماده شدم تا زودتر برم بیش رضا.حاضر شدم در خونه رو بستمو راه افتادم سمت مدرسه رسیدمو رضارو دیدم که منتظره.سوار موتور شدمو گازو گرفت رفت سمت خونشون.کلیدزدو درو باز کرد گفتم تنهایی گفت نه مامانم طبقه بایینه.دستمو گرفتو گفت نترس گلم رفتیم بالا با یه صحنه ای مواجه شدم که به خریت خودم بی بردم.چند نفر از دوستاشم اونجا بودن.به رضا گفتم اینا کین؟با یه لبخند موزیانه گفت دوستامن دیگه.ما که غریبه توخونه راه نمیدیم.همونجا دستمو ازرضا ول کردمو به سرعت رفتم بایین که برم بیرون دیدم در قفله دیدم رضا داره میاد بایین رفتم در طبقه بایینو زدمو گفتم خانوم نجاتم بده.رضا خندیدو گفت بیخود خودتو خسته نکن کسی اینجا نیست گفتم مادرت که اومد بیرون نشونت میدم گفت کدوم ننه بابا من ننه ندارم اون خونه هم هیچکی نیست گفتم بس چرا گفتی مامانم اونجاست گفت اگه اینو نمی گفتم که اعتماد نمیکردی بیای.با صدای بلند گفتم خیلی آشغالی.رضا که فقط می خندیدو من با صورت رنگ بریده فقط بهش بدو بیراه می گفتم اخرین فحشو که دادم اومد جلو یه سیلی به صورتم زد که چشام تار شد.بعدش بغلم کردو همینطور که از بله ها میرفت بالا گفت مثل بچه آدم به هرکدوممون 2 دست کون میدی و بعدم میری وگرنه تا شب همینجایی.تقلا می کردم که دستاشو از دور کمرم باز کنم اما فایده نداشت.منو برد بالا و جلو دوستای عوضیش انداخت رو مبل کمرم درد گرفت.اومد جلو شالمو که رو گردنم افتاده بود باز کرد دوستاش داشتن نگاه میکردن.یکی از دوستاش گفت رضا از کون میکنی یا کوس؟رضا بهش گفت خفه شو فقط نگاه کن.دکمه ی مانتومو با شهوت خیلی زیاد به سرعت باز کرد گریم گرفته بود گفتم توروخدا ولم کن.گفت دهنتو ببند یه جماعت تو صفن منم ولت کنم اونا میکننت. مانتومو انداخت یه کنارو لباشو گذاشت رو لبام دستشو هردو دستشو گذاشته بود بشت سرم نمی تونستم سرمو تکون بدمو لبامو از رو لباش بردارم یه دفعه دستشو بست.موهام رفته بود لای دستش.نمی دونستم چیکار بایید بکنم فقط گریه می کردم .قربانی اون نامرد شده بودمو تو دلم نفرینش می کردم.دیدم دستشو از زیر سرم برداشتو گفت ستاره اگه ادم نشی مثل سگ میزنمت .شلوارتو دربیار.بعدم به دوستش گفت کامران برو یه چاقو از آشبزخونه بیار.گفتم چاقو بره چی باشه هر چی تو بگی و اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.سوتیانمو در اوردو دستشو گذاشت رو شلوارم زیبشو کشید بایینو گفت شلوارتو در بیار کامرانو دیدم که با یه چاقو تو دستش اومد .شلوارشو در اورد وکیرشوتا ته گذاشت دهنم.داشتم خفه میشدم.بعد کیرشم تو دهنم بالا بایین کرد نفسم در نمی اومد.از یه طرف حواسم به رضا بود که شلوارو شورتمو باهم کشید بایینو طوری سینه هامو مالید که جیغم رفت هوا.تو دلم گفتم وای به حال اینکه منو بکنه.دیدم داره شلوارشو درمیاره به کامران گفت کیرتو دربیار برش گردونم.برم گردوندو دیدم یه دفعه بلند شد رفت تعجب کردم.بعد از 2دقیقه دیدم تو دستش روغن جامده. قشنگ کونمو رو به خودش کردو زد به سوراخ کونم.انگار کار بلد بود با یه مالش یه دفعه انگشت شصتشو فرو کرد تو بعد در اورد.کامران رفت کنار بیش بچه ها نشست جفتشون شلواراشونو در اورده بودنو داشتن کیرشونو می مالیدن.تا به خودم اومدم دیدم رضا سه تا از انگشتاشو کرده تو کونم خیلی درد می کشیدم بعد دستاشو در اوردو کیرشو گذاشت تو کونم.اینقدر تند تند تلمبه زد که داشتم جر می خوردم.جیغم رفته بود هوا.رضا به کامران گفت بیا کیرتو بزار دهنش اعصاب برام نزاشت با اون جیغاش آه آه نمیکنه حال کنیم در گوشم جیغ میزنه کیری.یه دفعه دیدم ارضا شدو ریخت تو کونم.سوزش شدیدی احساس کردم بعدم گفت بیاین بچه ها حسابی براتون بازش کردم جرش بدین.چه کون قمبلی هم داره فقط واسه کردن خوبه.همین کونو دیدم افتادم دنبالت.حیف سینه هات کوچیکه.بعد بلند شدو رفت.دوستاشم هر کدوم یه تیکه از بدنمو گرفتن.اون روز نه تنها کونمو باره کردن کثافت کامران بردمو زد.کار همشون که تموم شد دیگه از درد نمی تونستم از جام بلند شم.بعدها فهمیدم که رضا همیشه دختر میزده میاورده خونه با دوستاش حسابشو میرسیدن.رضا اومدو گفت لباساتو باشو ببوش برو تا یه دفعه دیگه هوس کونتو نکردم.اینو که گفت با چشای گریونو صورت زردو کون سوخته مثل چی از جام بریدم لباسامو بوشیدمو رفتم خونه و به حال خودم زار میزدم .احساس بدی داشتم.از خودم بدم می اومد.وقتی رسیدم خونه خدارو شکر هنوز مامانم نیومده بود .تا یک هفته نرفتم مدرسه و الکی سرفه می کردم که مامانم فکر کنه حالم بده و نمیتونم برم.اما یک هفته نمی تونستم ار درد کونم از جام تکون بخورم.لاشی زیاده دخترا اگه از شهوت هم مردین به هیچکس زود اعنماد نکنین.چون واسه اینکه اعتماد آدمو جلب کنن ممکنه خیلی حرفا بزنن
     
#1,115 | Posted: 18 Apr 2018 20:22
دوستان یک کم طولانیه ببخشید مطمعن باشید که تو داستان های سکسی انقلاب میشه :دی بریم سراغ داستان

مقدمه

من مریم هستم. زنی حدوداً چهل ساله، که برای بیش از پانزده سال در یکی از مؤسسات بزرگ تأمین گوشت کار می‌کنم. کار من در آن‌جا، ذبح برده‌هایی است که مناسب کشتار تشخیص داده می‌شوند. همان‌طور که انتظار می‌رود، دوستان و آشناهای من برای ذبح‌های خانگی خود، به من مراجعه می‌کنند اگر بخواهند کسی را برای این‌جور کارها معرفی کنند، نام مرا می‌برند. کار در خانه‌های مردم، از چند جهت با کار در مؤسسه تفاوت دارد. اوّل آن که در مؤسسه، با موجوداتی سروکار داریم که برای گوشت بودن به دنیا آمده‌اند. اگرچه ظاهری شبیه دخترهای معمولی دارند، امّا از بدو تولدشان هرگز به عنوان یک انسان با آن‌ها رفتار نشده و برای همین هم وقتی برای کشتار به صف می‌شوند، هیچ ترس و اضطرابی در آن‌ها به چشم نمی‌خورد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، اغلب از دخترها و زن‌های معمولی استفاده می‌شود که تا چند وقتی پیش از داوطلب شدن، برای خودشان کسی بوده‌اند و کار با آن‌ها، تکنیک‌های خاص خودش را دارد. دومین اختلاف، به سن آن‌ها برمی‌گردد. در حالی که قانون اجازه‌ی ذبح‌های زیر پانزده سال را برای دخترهای آزاد نمی‌دهد، برده‌های پرورشی حداکثر هشت یا نه سال سن دارند و اغلب بیش‌تر از شش ساله نیستند و با پرورش‌های خاص ژنتیکی، بدن‌هایی نسبتاً رسیده و البته بسیار ریزه پیدا می‌کنند. طبیعتاً کیفیت گوشت آن‌ها هم به خوبی دخترهای طبیعی نیست. امّا مهم‌ترین اختلاف این‌جاست که برای کار در مؤسسه، باید قوانین مؤسسه را رعایت کرد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، قوانین چندانی حاکم نیست و دست من برای اعمال ایده‌های شخصی خودم، بازتر است. قوانینی که در ذبح‌های خانگی باید رعایت شوند، اکثراً به سن و سال دخترها، لزوم ثبت رسمی و قانونی پیش از ذبح، و پرهیز از ایجاد درد بی‌مورد برمی‌گردند و در سایر جزئیات دخالتی نمی‌کنند. این تفاوت‌هایی که عرض کردم، در کنار این واقعیت که بالأخره شغل نیمه‌وقت با شغل رسمی زمین تا آسمان فرق می‌کند، باعث شده‌اند که دید دیگری نسبت به این شغل دوم خودم داشته باشم و دوست داشته باشم بعضی از خاطرات خودم را ثبت کنم.

ماجرای عاطفه و نیت خیرش

عاطفه هرگز نگفت که شماره‌ی تلفن من را از کجا آورده بود و بعداً هم هیچ‌کدام از آشناهایم، نشانی از او نداد و از سرگذشتش چیزی نپرسید. ماجرا از آن‌جا شروع شد که یک روز صبح تلفنم زنگ زد و دختری که خودش را عاطفه معرفی می‌کرد، از من آدرس محل کار یا خانه‌ام را خواست تا مرا ببیند و فقط این‌طور توضیح داد که می‌خواهد خودش را وقف کند. عصر همان روز، او را به خانه‌ام دعوت کردم. تنهایی آمد و گفت که نیت کرده است قبل از بیست سالگی، خودش را به چاقوی ذبح بسپرد و میل دارد که از او، در راه امور خیریه استفاده شود. ازش خواستم که اگر می‌خواهد مثل بعضی‌های دیگر از این کار لذت جنسی ببرد، بهتر است در یک مهمانی یا مثلاً در جمع خانوادگی ترتیب این مراسم را بدهد. امّا نه‌تنها قبول نکرد، بلکه اصرار داشت که هیچ‌یک از اعضای خانواده و آشناهایش هم نباید از محل ذبح او اطلاعی داشته باشند. برایش توضیح دادم که رضایت خانواده‌اش هم به هر حال، لازم است. امّا او کاغذی جلوی من گذاشت که نشان می‌داد تمام مراحل قانونی را انجام داده است و مجوزهای لازم را گرفته است و کاری جز این که خودش را به من بسپارد نمانده است. هفده ساله بود و نسبت به هم‌سن‌وسال‌های خودش، دختر ریزه‌ای به حساب می‌آمد. مطمئن بودم که برای دختری به آن سن، حتّی با آن که چهره‌ی دل‌نشینی نداشت، حاضر بودند پول خوبی پرداخت کنند. پیشنهاد کردم او را در یک مهمانی اعیانی بفروشیم و پولش را صرف هر امر خیری که مایل بود کنیم. امّا قبول نکرد و اصرار داشت که حتماً در همان محل خیریه ذبح شود. دختر عصبی‌مزاج و گوشت‌تلخی بود که هرگز خنده‌اش را ندیدم و هر حرفی هم که می‌زد، حرف آخر بود و گوشش به نظر دیگران بدهکار نبود. غیر از یافتن محل خیریه، که این کار را به من سپرده بود، برنامه‌ی همه‌چیز را چیده بود. وقتی خواستم بدنش را ببینم، به‌شدت مخالفت کرد و ناراحت شد و گفت که تا قبل از لحظه‌ی کشتار، لباسش را در نمی‌آورد و حتّی در آن لحظه هم نباید هیچ مردی حضور داشته باشد. از تدارکات و آماده شدن گوشتش پیش از ذبح متنفر بود و حاضر نبود یک کلمه درباره‌ی سرنوشتش بعد از ذبح چیزی بداند و بشنود و تصور کند. وقتی گفتم بهترین وقت ذبح یک دختر، زمان تخمک‌گذاری اوست، آن‌چنان عصبانی شد که نزدیک بود بلند شود و برود. بنا شد هرچه سریع‌تر جایی را پیدا کنم و بعد با موبایلش تماس بگیرم. امّا پیدا کردن جا هم به این سادگی نبود. اوّلاً که چنین جایی پیدا نمی‌شد که مایل باشند ظرف مدت یکی دو هفته چنان مراسمی برگزار کنند و آن‌ها هم که پیدا می‌شدند، مورد قبول حضرت بانو قرار نمی‌گرفت. قربانی شدن پیش پای عروس و داماد فقیری که هیچ مراسم خاصی نداشتند، قربانی شدن در هیأت‌های مذهبی روستاهای کوچک، دو تا خیریه و یک یتیم‌خانه، همه را رد کرد و دست‌آخر، وقتی من هم حسابی کلافه بودم، با یک مدرسه‌ی کوچک شبانه‌روزی دخترانه در جنوب شهر موافقت کرد و قرار نهایی را برای پنج‌شنبه شب همان هفته گذاشتیم. بهش توصیه کردم که اگر از مقدمات کار خوشش نمی‌آید، بهتر است در این سه چهار روز باقی‌مانده غذاهای جامد نخورد و موی سر و بدنش را تا جایی که می‌تواند کوتاه کند و قبل از عزیمت، یک دستشویی حسابی برود. عصر پنج‌شنبه، قبل از این که من به خانه برسم، جلوی در خانه‌ی من آمده بود. باز هم تنهای تنها. وقتی رسیدم، داشت در کوچه قدم می‌زد و بالا و پایین می‌رفت. آن‌قدر بی‌قرار بود که اجازه نمی‌داد وسایلم را از خانه بردارم. سر تا پا سیاه پوشیده بود و چادری عربی به سر داشت. بر خلاف دیدار قبلی‌مان، سعی کرده بود لباسی مرتب و شیک بپوشد و بر خلاف عادتش که قوزقوز راه می‌رفت، راست بایستد و قدم بزند. وقتی به مدرسه رسیدیم، شاگردان و کارکنان مدرسه، منتظر بودند و بساط باربیکیوی مفصلی را در حیاط حاضر می‌کردند. جمعاً حدود شصت نفر بودند و واضح بود که بیش از حد روی گوشت آن دختر ریزه و لاغر حساب کرده بودند. چوبه‌ی داری که قرار بود لاشه‌ی عاطفه را برای شقه شدن از آن آویزان کنیم، علم کرده بودند و حالا داشتند در مورد محل ذبح صحبت می‌کردند. وقتی وارد حیاط شدیم، همه به استقبالمان آمدند و دورمان جمع شدند. عاطفه، بسیار مؤدبانه و با خوش‌رویی (و در عین حال جدی و باز هم بدون اثری از خنده) با هر کس که به سمتش می‌آمد، دست می‌داد و روبوسی می‌کرد. ما را به وسط حیاط، جایی که برای کارها حاضر کرده بودند، بردند. عاطفه در حالی که همچنان داشت به ابراز احساسات دانش‌آموزها پاسخ می‌داد و به دوربین‌هایی که ازش عکس می‌گرفتند نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد از زیر سؤالات کنج‌کاوانه‌ی آن شیطان‌ها فرار کند، در گوشی به من رساند که حاضر نیست آن‌جا ذبح بشود و یک محل خلوت و ساکت و جدی از من خواست. با کلافگی، دستش را گرفتم و به سمت دفتر مدیر بردم. جای به‌دردبخوری نداشتند و ما را به یک گاراژ که جای پارک یک ماشین داشت و با تکه‌های بزرگ برزنت از حیاط اصلی جدا شده بود، راهنمایی کردند. عاطفه به این دلیل که هم از پشت‌بام همسایه‌ها دید داشت و هم سروصدای حیاط می‌آمد، آن‌جا را هم قبول نکرد. دست‌آخر، وقتی حسابی خسته و درمانده شده بودم، یکی از ناظم‌ها حمام بخش خوابگاهی مجموعه‌شان را پیشنهاد کرد که خوش‌بختانه مورد قبول واقع شد. به اتفاق مدیر و ناظم مدرسه، عاطفه را به آن‌جا بردیم. در طبقه‌ی سوم عمارت، اتاقی بود که یک طرف آن نورگیری با شیشه‌های مات قرار داشت و در دو ضلع دیگر آن فضای حدوداً هشت ـ نه متری، اتاقک‌های یک متری کنار هم قرار داشتند. یکی از اتاقک‌‌ها توالت بود و در آهنی داشت و بقیه، حمام‌ها بودند که یک دوش آب و یک سطل فلزی زنگ‌زده در هر کدام بود و با یک پرده‌ی گل‌گلی پوشیده می‌شد که در آن موقع، همه‌ی پرده‌ها باز بودند. پاشویه‌ی بزرگی زیر پنجره قرار داشت که من اوّل خیال داشتم سر عاطفه را آن‌جا ببرم، امّا به خاطر لبه‌ی بلندش، پشیمان شدم و تصمیم گرفتم این کار را روی چاهک نسبتاً بزرگ کف رختکن انجام بدهم. کوله‌بارم را لبه‌ی پاشویه گذاشتم و در حالی که مشغول درآوردن روسری و مانتوم می‌شدم تا روپوش و پیشبندم را بپوشم، به عاطفه گفتم: «خب عاطفه عزیزم... دیگه وقتشه... لباساتو در بیار. هیچ مردی هم این‌جاها نیست. بجنب که دیره.» امّا عاطفه هیچ تکانی نخورد و چیزی نگفت. همان‌طور بی‌حرکت کنار در ورودی ایستاده و سرش پایین بود و فقط زحمت کشید دستش را به علامت صبر، بالا برد. ترسیدم که باز هم بخواهد اشکال بگیرد. امّا وقتی به صورتش نگاه کردم، دیدم که چشم‌هایش بسته است و زیر لب دارد دعا می‌خواند. کاردم را درآوردم و در حالی که تیزش می‌کردم، نگاهی به حاضرین انداختم. از کادر مدرسه، مدیر و یکی از معلم‌ها ایستاده بود و سه تا از بچه‌ها هم با هیجان و دهان‌های باز، نگاه می‌کردند. مناجات عاطفه پنج دقیقه‌ای طول کشید تا بالأخره سرش را بالا آورد و نگاهی به من انداخت. صورت و چشمانش خیس خیس بود. دولا شد و بند کفش‌هایش را باز کرد و با احتیاط بیرون کشید و جوراب‌هایش را داخل آن گذاشت و زیر یکی از جارختی‌ها گذاشت. در حالی که معلوم بود هیجان‌زده است و مدام لب‌هایش را می‌لیسید و گاز می‌گرفت، به اطرافش نگاه کرد. انگار که می‌خواست مطمئن بشود مردی آن اطراف نیست. اوّل چادر، و بعد مقنعه‌اش را درآورد و سر جارختی زد. سرش را با ماشین اصلاح کرده بود و مثل سربازها شده بود. برای من، کافی بود که موهایش زیر دست و پا نباشند، امّا خودش سنگ تمام گذاشته بود. بعد از آن، نوبت مانتویش شد. تمام مدت زیر لب ذکر می‌گفت و می‌لرزید. تیز کردن چاقو را کنار گذاشتم و کنارش ایستادم و در حالی که دکمه‌های پیرهنش را باز می‌کرد، در گوشی دلداری‌اش دادم. شورت و شلوار جینش را با هم از پایش بیرون کشید و برای سوتینش هم خودم کمک کردم. من هم مثل بقیه، اوّلین بار بود که بدنش را می‌دیدم. لاغر و ظریف بود و یک ذره گوشت اضافی در تمام تن سفیدش نبود و می‌شد استخوان‌های پشتش را شمرد. پستان‌های نورسته‌اش را وقتی دولا می‌شد می‌توانستیم تشخیص بدهیم و بقیه‌ی وقت‌ها، فقط یک جفت خال درشت قهوه‌ای در میان هاله‌ای کاملاً دایره‌ای شکل و منظم، بر سینه‌ی صافش جلب توجه می‌کرد. موهای بدنش را تراشیده بود و هیچ اثری از هیچ مویی در تمام تنش دیده نمی‌شد. در کل، هیکلش نه زنانه بود و نه حتّی دخترانه، و به بچه‌های تازه‌بالغ می‌مانست. طناب کنفی را از کوله‌بارم بیرون کشیدم و مشغول بستن دست‌هایش شدم. بی صدا و بدون کم‌ترین مقاومتی، در جای خود ایستاده بود و دعا می‌خواند. حالا که لخت بود، می‌شد اضطرابش را بهتر تشخیص داد. نفسش به‌تندی می‌زد و عرق سردی بر تمام تنش نشسته بود. وقتی کارم تمام شد، به زانو درآمد. نمی‌دانم این هم جزو آداب نیایشش بود، یا فقط از ضعف بود که روی زمین نشسته بود. دستم را روی کتفش گذاشتم و کمی منتظر شدم، تا وقتی که سرش را بالا آورد و با چشمان خیسش، هق‌هق‌کنان سری تکان داد. حالا که دست‌هایش را محکم از پشت بسته بودم، سینه‌اش کمی جلوتر از معمول آمده بود و پستان‌های ناچیزش، به چشم می‌آمد. با همان شناخت اندکی که ازش پیدا کرده بودم، خوب می‌فهمیدم که ترجیح می‌داد در حیاط‌خلوتی جایی ذبح بشود، تا کف یک حمام. آن‌قدر از خودش حساسیت نشان داده بود که نتوانسته بودم جزئیات مراحل کار را باهاش مرور کنم و حالا به دنبال فرصتی می‌گشتم. دهانم را در گوشش فرو بردم و گفتم: «می‌خای یه دستشویی بری؟» فقط نگاهم کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد. دوباره گفتم: «وقتی سرتو ببرم، خودبه‌خود خالی می‌شی. اگه اون‌جوری دوست نداری، الآن برو دستشویی.» و بعد، کتفش را گرفتم و به سمت توالت بردم و وقتی داخل شد، در را بستم و خودم بیرون آمدم. کمی مهلت دادم و در آن مدت، به سؤالات پرت‌وپلای تماشاچی‌هام جواب می‌دادم. یکی می‌خواست بداند که اگر خودش داوطلب شده، چرا دستش را می‌بندم و یکی دیگر می‌خواست بداند که چرا دارد گریه می‌کند و الخ. و بعد، در را باز کردم و داخل توالت رفتم و در را پشت سرم بستم. هنوز سر کاسه‌ی توالت نشسته بود. مهلت ندادم اعتراض کند، فوراً نشستم و کتف‌هایش را گرفتم و گفتم: «از این در که بریم بیرون، جونتو می‌گیرم. حرفی چیزی برای گفتن نداری؟ پیغامی نمی‌خای به مامان بابات برسونی؟» بغضش را جمع کرد و جواب داد: «نه خانوم... فقط می‌شه بهم مهلت بدین دعاهامو بخونم؟ زیاد طول نمی‌کشه.» لبخندی زدم و گفتم: «تا چقدر طول بکشه.» گفت: «کوتاهه. یه کوچولو قبل از آب خوردن، یه کوچولو هم بعدش.» «خیله‌خب. پاشو بریم پس.» خواستم بلندش کنم که گفت: «یه لحظه دستمو باز می‌کنین خودمو بشورم؟» با بی‌حوصلگی گفتم: «نمی‌خواد. بعداً می‌شورمت. بیا زود باش.» امّا همان‌طور نشسته ماند و گفت: «تو رو خدا... تو رو خدا...» دوباره نشستم و شیر آب را باز کردم و لای پایش گرفتم و دستی هم به کس نرمش کشیدم. فرصت اعتراض، یا حتّی تشکر ندادم و پشت گردنش را گرفتم و در حالی که آب از لای پایش می‌چکید، بیرون کشیدمش. دو تا از دخترهای محصل، با دوربین مشغول فیلم‌برداری شدند که اوّلین صحنه‌ی آن، با بیرون کشیدن عاطفه از توالت شروع شد. یک نفر هم مدام عکس می‌گرفت و این ندید بدید بازی، حتّی من را هم عصبی کرده بود، چه برسد به عاطفه. به سمتم برگشت و در گوشم گفت: «بریم توی یکی از این حموما سرمو ببری؟ فقط خودم و خودت؟» نه وقتی برای این کارها داشتم و نه جایش بود. بهش گفتم: «نه عزیزم، زشته. یه کم صبر داشته باش. الآن تموم می‌شه راحت می‌شی.» اخمی کرد و گفت: «زشته؟ من دارم جونمو می‌دم برای این کار اون وقت تو به فکر آبروتی؟» من هم اخم کردم و گفتم: «حوصلمو داری سر می‌بریا. راه برو ببینم.» وقتی به بالای چاهک رسیدیم، بی‌هوا به پشت زانوهایش زدم و پایش خم شد و روی زمین افتاد و در یک حرکت سریع، به پهلو خواباندمش. هق‌هق می‌کرد و تندتند ورد می‌خواند. خیلی سریع، سمت کوله‌بارم رفتم و دستکش بلند پلاستیکی را دستم رد و کارد و ساتورم را آوردم و در راه، سطل یکی از حمام‌ها را که کمی هم آب داخلش بود، قاپیدم و بالای سر عاطفه آمدم. روی زمین زانو زدم و یک پایش را خم کردم و زیر پای خودم قفل کردم و وزنم را روی بدنش انداختم، طوری که به پهلو خوابیده بود و تکانی نمی‌توانست بخورد. مجبور شدم کمی روی زمین جابه‌جا شوم تا حنجره‌اش، درست روی چاهک قرار بگیرد. دستم روی پستان نرمش بود و به صورتش خیره شدم که چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا می‌خواند. بالأخره چشمش را باز کرد. سطل را آوردم و جلوی دهانش گذاشتم. به قدری که لب‌هایش تر شوند، نوشید و سرش را کنار کشید. سرش را به عقب خم کردم و گردن صافش را به دست گرفتم و کارد را روی حنجره‌اش گذاشتم و منتظر شدم. تا لبخندی به دوربین‌ها بزنم، دعای او هم تمام شد و چشمانش را یک لحظه باز کرد و نگاهم کرد و من این را به عنوان علامتی که قرار بود بدهد، تلقی کردم. بوسه‌ی نرمی بر گونه‌اش زدم و وقتی دیدم مقاومتی نکرد، بوسه‌ای هم از لبانش گرفتم که آن‌قدر گاز گرفته بود که سرخ‌تر از حد معمول شده بود. وقتی کارد را فشار دادم، صدای گریه‌اش که کم‌کم داشت بلند می‌شد، ناگهان به خرخری نامفهوم تبدیل شد. همین‌طور که کارد را عقب و جلو می‌کردم و فرو می‌بردم، گردنش را بیش‌تر و بیش‌تر به سمت خودم می‌کشیدم. خونش کاشی‌های اطراف را رنگی کرده بود و اگر محکم نگرفته بودمش، بر اثر تقلای زیاد، همه‌جا را کثیف می‌کرد. امّا آن‌چنان بدنش مهار شده بود که فقط با یک پای آزادش می‌توانست لگد بزند. گلویش را آن‌قدر بریدم که به استخوان پشت سرش رسیدم. وقتی آن استخوان را با ساتور شکستم و سرش جدا شد، هنوز کمی جان داشت. کله‌ی جداشده را توی سطل انداختم. چشمانش همچنان به جلو خیره مانده بود و دهانش باز و زبانش بیرون بود، که برای حفظ ظاهر، بستمش. بدنش را به شکم قل دادم و دست‌هایش را باز کردم و بعد از کتف جدا کردم و بدنش را که هنوز تکان‌هایی می‌خورد، به پشت چرخاندم. بلند شدم و پایم را روی شکمش گذاشتم و فشار دادم که باقی‌مانده‌ی خون سریع‌تر خارج شود و رو به مدیر مدرسه گفتم: «همین‌جا شقه کنم یا توی حیاط؟» خانم مدیر که خودش هم کمی شوکه شده بود، جواب داد: «نه.. لطفاً توی حیاط آویزونش کنین و ترتیبشو بدین. ما خودمون آشپز داریم. فقط یه کم اولشو راهنماییش کنین.» «بسیار خوب. پس لطفاً ببریدش پایین تا من هم بیام.» یکی از بچه‌ها بیرون رفت و با چند نفر کمک آمدند و لاشه‌ی عاطفه را گرفتند و با دو تا از ناظم‌ها روانه‌ی حیاط شدند. از آن به بعد، زیاد طول نکشید. دنبال بچه‌ها بیرون رفتم و کمک کردم تا قلاب‌ها را از قوزک پای لاشه رد کنند و از پا آویزانش کنند. شکمش را آهسته از بالا تا پایین جر دادم و غیر از روده‌هایش که روانه‌ی سطل آشغال شد، بقیه‌ی اندام‌هایش را سالم بیرون کشیدم. اگرچه پستان‌های کوچکی داشت و به جدا کردن نمی‌ارزید، امّا کیفیت و ظاهر بقیه‌ی گوشتش خوب بود و تخمدانش را درسته، در پلاستیک گذاشتم که ببرم. قاعدتاً طبق رسوم، مثانه و رحمش هم مال من می‌شد، که من معمولاً برنمی‌داشتم. خودم و شوهرم هرگز به گوشت آدم لب نمی‌زدیم و فقط رحمش را برای سپیده بردم. (درباره‌ی سپیده، جداگانه می‌نویسم که که بود و چه شد.) کمی پیش بچه‌ها ماندیم و با لاشه و سر بریده عکس گرفتیم و بقیه‌ی کار را به آشپز خودشان سپردم که ذره‌ذره از گوشت می‌کند و روی منقل می‌انداخت. بعد از عوض کردن لباس‌هایم، کمی هم در دفتر مدیر مدرسه استراحت کردم و دست آخر، بدون این که نگاه کنم که لاشه در چه حال است و چه چیزی ازش باقی مانده، راهم را کشیدم و بی‌سروصدا، بیرون آمدم و روانه‌ی خانه شدم.

نظر یادتون نره شک داره آره میدونم
     
#1,116 | Posted: 16 Jun 2018 11:10
خانواده من
سلام اسم من شاهین 14 سالمه است تو یک خانواده چهارنفره زندگی میکنم . بابام حسن که 50 سالشه و مادرم سارا که 48 سالشه و خواهرم شیرین که 17 سالشه. ما در شهرکرد زندگی میکنیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که بابابزرگم یعنی بابای مامانم که بزرگ خاندان بود. عمرش رو داد به شما.
برای مراسم پدربزرگم همه خانواده جمع بودن. بعد مراسم هفتم هر کسی میخواست بره سر زندگی خودش . برای این همه جمع شدن که ببینن کارهای مادربزرگ یا همون عزیزجان رو مشخص کنن. دایی بزرگم که دایی حبیب بود 50 سالش بود که با زنش زندایی شهین که 45 سالش بود با پسرشون سعید که 20 سالش بود و سرباز شده بود و دختراش سارا که 25 سال و سیما که 21 سالش بود. تویی روستا زندگی میکرد. دایی حبیب گفت: ما که تو روستا هستیم نمیتوانم هر دقیقه بیام به عزیزجون سر بزنم ولی اگه بیاد روستا قدمش رو چشمم.
دایی دومم دایی حمید بود که 49 سالش بود و با همسرش زندایی رعنا که 43 سالش بود و پسرشون نادر که 15 سالش بود و دخترشون ندا که 18 سالش بود در شهرکرد زندگی میکردن. دایی حمید گفت: من که راننده اتوبوس هستم همیشه تو جاده ام کمتر خونه هستم ولی خانواده ام هستن خونمون هم نزدیک خونه عزیزجون هست هر کاری بتوانیم ما میکنیم. میتوانم حمید رو بگم بیشتر بره خونه عزیزجون تنها نباشه.
بعد مامان من بود که گفت: خونه ما هم از عزیزجون دور نیست. تازه منم میتوانم شاهین رو بفرستم خونه عزیزجون که تنها نباشه
بعدی خاله سمیه بود که46 سالشه که با شوهرش آقا اسفندیار که 47 سالش بود و دخترشون شراره که 23 سالش بود تو شهرکرد زندگی میکردن. و خیلی هم پولدار بودن آقا اسفندیار تاجر فرش بود. ولی خاله گفت: من که خیلی سرم شلوغ وقت نمیکنم ولی هر وقت کارگر لازم شد بگیرید به حساب من.
بعدی خاله معصومه بود که 45 سالش بود و با شوهرش آقا جعفر که 52 سالش بود با پسرهاشون عباس که 28 سالش بود و داود که 27 سالش بود و دخترشون شایسته که 28 سالش بود تو روستا زندگی میکردن. خاله معصومه گفت: ما هم که تو روستا هستیم بچه ها هم ازدواج کردن سر زندگی خودشون هستن ولی هر وقت عزیزجان بیاد روستا قدمش رو چشم ما.
بعد دایی حامد بود که 38 سالش بود و همسرش . زندایی سهیلا بود که 40 سالش بود. و بچه نداشتن. اونها هم تو روستا زندگی میکردن. دایی هم گفت: من پیشنهاد میدم عزیزجون بیاد روستا پیش ما.
بعدی خاله زیبا بود که36 سالش بود و شوهرش آقا جواد که 34 سالش بود با دختراشون سپیده که 4 سالش بود و سوگند که 2 سالش بود. توی روستا زندگی میکردن. خاله زیبا گفت: ما هم هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیم
عزیزجون که یک زن 65 ساله بود گفت: من همین جا تو خونه خودم راحت ترم . فقط نوه هام شاهین و نادر بیان پیشم کافیه برام.
از اون رو به بعد من بیشتر تو خونه مادربزرگ بودم تا خونه خودمون. اولین روزی که رفتم پیش عزیزجون. یکی از اتاقها رو بهم داد و باهم چیدیمش. بعد رفتیم تو حیاط گل و گیاه هاشو نشونم داد. بعد عزیزجون گفت: بریم تو زیر زمین رو هم تمیز کنیم رفتیم پایین دیدم مثل یه خونه است. بعد دیدم منقل و بافور هم هست. پرسیدم: عزیزجون اینها مال کیه؟ گفت: مال آقاجون بوده. گفتم: بریزمشون دور؟ گفت: نه میخواهم خودش نیست بوی آقاجون باشه و دوستاش اگه اومدن همه چیزشون جور باشه. فقط باید تمیز کنیم اینجا رو. وقتی تمیز تمیز کردیم. عزیزجون گفت: اینجا جای خوبی برای بچه ها نیست هیچ وقت بدون اجازه من حق نداری بیای پایین چه تو چه نادر. فهمیدی؟ گفتم: بله عزیزجون.
بعد عزیزجون گفت: بریم یه دوش بگیریم که خیلی کثیف شدیم. تا بعد بریم تو محله همه رو بهت معرفی کنم. رفتیم عزیزجون گفت: لباست رو در بیار و برو دوش بگیر. منم همه لباسهام رو درآوردم با شورت شدم. رفتم حمام یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون. عزیزجون گفت: تو لباست رو بپوش منم یه دوش بگیرم بیام. بعد عزیزجون لباس یکسره بلندش رو درآورد وای چی میدیدم کورست نداشت و سینه های بزرگش افتاد بیرون. بعد هم زیرشلواریش رو هم درآورد و با یه شورت رفت تو حمام. داشتم دیوانه میشدم اولین بار یک زن رو با شورت دیده بودم سریع رفتم تو توالت یه جق حسابی زدم. بعد رفتم لباس پوشیدم. عزیزجون هم با یه حوله دورش و سینه های آویزون اومد رفت تو اتاق خودش. اینباری که بیشتر دقت کردم دیدم پوست بدنش سفیده و سینه هاش بزرگ و افتاده با سر صورتی رنگ و حاله سرسینه هاش بزرگ و برجستگی سرسینه هاش بزرگ و برجسته.
عزیزجون هم لباس پوشید چادرش رو سرش کرد رفتیم تو محله اول رفتیم خونه روبروی که توش یه بقالی بود رفتیم داخل یه خانم توپل و سبزره ای توش بود. که عزیزجان معرفی کردن ناهید خانم همسایمونه. هر خریدی داشتیم میای اینجا و رو کرد به ناهید خانم گفتم: این نوه ام شاهین خان است فکر کنم با فرشاد شما هم سن باشه. ناهید خانم هم پسرش رو صدا کرد. فرشاد هم اومد پایین. ناهید خانم معرفی کرد این آقا شاهین نوه عزیزخانم است هم سن شماست. فرشاد هم اومد جلو دست داد یه پسر توپل و خوشکل و سبزه بود. بعد اومدیم بیرون. یکی دوتا خونه جلو تر رفتیم یه مغازه املاکی بود که یک آقا سیبیلو داخلش بود که سیبیلش رو میدیدی وحشت میکرد. عزیزجون احوال پرسی کرد و گفت: چطوری آقا سهراب؟ طوبی خانم کجاست؟ آقا سهراب هم احوالپرسی کرد و بعد طوبی خانم رو صدا کرد. طوبی خانم یک زن هم سن و سال عزیزجون بود که از حجابش معلوم بود مذهبی است. که وقتی اومد پایین فقط یه چشمش پیدا بود ولی وقتی عزیزجون رو دید چادر رو باز کرد صورتش پیدا شد یه خانم قد بلند و تقریبان لاغر بود. عزیزجون گفت: این نوه ام شاهین است. طوبی خانم هم سرم رو گرفت و پیشونیم رو بوس کرد. فهمیدم که با عزیزجون خیلی جور است که منو بوسید.
بعد رفتیم جلوتر همون سمت خونه عزیزجون پنج تا خونه جلوتر خونه دایی حمید بود. عزیزجون کلید داشت درب رو باز کرد. رفتیم تو حیاط. دایی تا صدای درب رو شنید اومد تو حیاط تا منو و عزیزجون رو دید سلام کرد و من و بغل کرد بوسید. گفت: خیلی خوش آمدید. برید داخل من برم نان بگیرم بیام. ما رفتیم داخل زن دایی رعنا تا مادر بزرگ رو دید بغلش کرد. من تعجب کردم پیش خودم گفتم اینها که هر روز همدیگر رو میبینن. گفتم شاید خیلی صمیمی هستن. زن دایی رعنا اتاق نادر رو نشون من داد گفت: نادر تو اتاقشه. منم رفتم سمت اتاق نادر ولی یک لحظه سرم رو برگردوندم دیدم همینطور عزیزجون و زن دایی همینطور که تو بغل هم بودن. دستشون لای کون هم بود. خیلی تعجب کردم. بعد دوتاشون رفتن سمت آشپزخانه ولی هنوز دستشون تو کون هم بود. من که نفهمیدم جریان چیه. پیش خودم گفتم شاید با هم شوخی دارن و رفتم تو اتاق نادر. نادر تا من رو دید. بلند شد اومد طرفم دست داد. نادر گفت: جوجه کارتهای فوتبالیت رو آوردی امروز میخواهم روت رو کم کنم. گفتم: من همیشه کارتهام همرام هست میخواهی دوباره سوسکت کنم. و مشغول کارت بازی شدیم. تا صدایی دایی حمید اومد که میگفت: بچه ها بیاین شام آماده است.
رفتیم شام خوردیم. بعد عزیزجون گفت: شاهین پاشو بریم خونه. دایی گفت: عزیز جون منم سرویس دارم میخواهم برم بندر چیزی لازم نداری. عزیزجون هم گفت: نه دستت درد نکنه فقط رعنا صبح بیا شاهین رو ببر مدرسه ثبت نامش کن. پرونده اش رو سارا بهم داده. زن دایی هم گفت: چشم عزیزجون
     
#1,117 | Posted: 16 Jun 2018 11:12
خانواده من قسمت دوم
وقتی رسیدیم خونه. من رفتم تو اتاقم و لباس خواب پوشیدم . که عزیز جون اومد تو اتاق گفت: شاهین جان پسرم چیزی لازم نداری. گفتم: نه مرسی. عزیزجون هم شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش.
صبح که بیدار شدم زن دایی رعنا و نادر اونجا بودن. سریع دست و صورت شوستم و لباس پوشیدم و یه لقمه صبحانه خوردم و با زن دایی و نادر رفتیم مدرسه. دبیرستان نادر روبروی مدرسه راهنمایی جدید من بود. زن دایی من رو برد ثبت نامم کرد. ناظم مدرسه من رو برد سرکلاس سوم و درب رو زد. معلم گفت: بفرمایید. آقای ناظم من رو به معلم معرفی کرد و گفت این شاگرد جدید کلاس است و وقتی معلم یه نگاهی به پرونده من کرد گفت: آفرین پسرم. خیلی خوبه. چون من بچه درسخوان بودم همه نمره هام غیر از انظباط بیست بود. معلم تنهایی نیمکتی که جا داشت رو نشونم داد یعنی آخر کلاس. دیدم کنار فرشاد همسایمون است. من چون ریزه میزه بودم. اومد سر میز بشینم که فرشاد گفت: برو داخل. اینجا جای منه. منم گفتم: من قدم کوتاه اونجا تخته سیاه رو نمیبینم. فرشاد هم گفت: به من ربطی نداره. منم بلند گفتم: اجازه آقا معلم این فرشاد نمیزاره من لب میز بشینم که تخته رو ببینم. آقا معلم هم گفت: فرشاد بزار شاهین سر میز بشینه که راحت ببینه تا بعد جاش رو عوض کنم. نگاه کردم دیدم اون بچه ای هم که ته نیمکت نشسته یه بچه خوشکله مثل من ریزه میزه است. گفتم: اجازه آقا بهتر نیست فرشاد بره ته بشینه که این بنده خدا هم راحت ببینه؟ معلم هم مثل اینکه از من خوشش اومده بود که دارم میزنم تو راه گوز فرشاد. اومد سر میزمون گفت: درست میگه. فرشاد برو ته نیمکت که قدت بلندتره. فربود هم بیاد وسط که تخته رو راحت تر ببینه. فرشاد گفت: آقا ما اون ته تخته رو نمی بینیم. معلم گفت: اولا تو میبنی اگه هم ندیدی مهم نیست تو که نه درس میخوانی نه سرکلاس گوش میدی. برو گمشو ته نیمکت. دیگه هم حرف نباشه.
فرشاد که زورش گرفته بود گفت: بدبخت میکشمت زنده نمیزارمت. از وسط جرت میدم. منم بهش خندیدم. بعد دستم رو گذاشتم رو پای فربود. فربود هم یه لبخندی بهم زد. منم مشغول مالیدن فربود شدم که دیدم فرشاد زد رو دستم گفت: این مال خودمه اگه بهش دست بزنی بیچارت میکنم. منم بهش یه پوزخند زدم و زیپ شلوار فربود رو باز کردم دستم رو کردم تو شورتش و دودول کوچولوش رو گرفتم. همینطور که باش بازی میکردم به درس دادن معلم هم گوش میدادم. فرشاد خیلی زورش گرفته بود
تا زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس رفت بیرون. فرشاد پرید یغه ام رو گرفت. گفت: کجا بچه کونی. برای من قلدوری میکنی. گفتم: خوب حالا میخواهی چکار کنی؟ گفت: میزنمت. جرت میدم. منم یه شیشکی کشیدم براش. اونم یکی خواباند زیر گوشم. اومدم حمله کنم بهش که بچه ها پریدن وسط گفتن ناظم داره میاد. گفتم: زنگ آخر وایستا بهت میگم. فرشاد که قیافه فاتحانه بخودش گرفته بود گفت: بدبخت جلو هم خشک خشک میکنمت. گفتم: حالا میبینیم. یکی از بچه ها رو کرد به فرشاد گفت: شما که امروز مسابقه بسکتبال دارید جام بین مدارس. منم گفت: چی شد ترسیدی. فرشاد هم که گول هیکل درشتش رو خورده بود گفت: فردا زنگ آخر پشت مدرسه همه بچه ها هم شاهد. گفتم: قبول. فرشاد بخاطر کشیده ای که به من زده بود فکر میکرد دیگه خیلی قویه ولی خبر نداشت که بابام منو از هفت سالگی گذاشته کلاسهای رزمی. زنگ بعد هیچکس هیچی نگفت تا کلاس تمام شد.
وقت خونه رفتن دیدم زنگ دبیرستان نادر نیم ساعت دیرتر میخوره. برای همین تنهای اومدم خونه. دیدم زن دایی رعنا هم خونه ماست. بعد که من رسیدم زن دایی گفت: منم برم خونه که یواش یواش نادر هم میرسه. عزیزجون هم گفت: باشه برو. زن دایی که دولا شد کفشش رو بپوشه. عزیزجون با دست گذاشت لاکونش یه فشار داد. تا متوجه من شد که نگاهش میکنم یه چشمکی زد بعد یه لبخند. منم با یه لبخند جوابش دادم. عزیزجون باز انگشتش رو کرد لا کون زندایی و دوباره به من لبخند زد. بعد دستش رو کشید زن دایی هم بلند شد و راه افتاد رفت.
عزیز جون سفره پهن کرد. با هم نهار بخوریم. سر سفره عزیزجون با خنده گفت: ای شیطون حالا به اذیت کردن زن داییت میخندی؟ گفتم: نه من شیطونی شما رو دوست داشتم. عزیزجون هم خندید و گفت: من فدای نوه شیطونم بشم. بعد نهار سفره رو جمع کردیم. عزیزجون منو بغل کرد. و پرسید مدرسه چطور بود؟ همینطور که تو بغل عزیزجون بودم گفتم: عالی. بعد گفتم: عزیزجون میشه بازم هر وقت خواستی شیطونی کنی به منم بگی نگاه کنم؟ عزیزجون هم یه بوسم کرد و گفت: چشم نوه گلم. تو عشق مامان بزرگی.
رفتم تو اتاق مشقم رو نوشتم که صدای زنگ اومد. عزیزجون صدا زد : شاهین جان نادر اومده. منم رفتم دم درب. دیدم نادر و زن دایی رعنا هستن. من و نادر رفتیم تو اتاق برای خودمون بازی کنیم. اول کمی کارت بازی کردیم بعد نادر پرسید :مدرسه چطور بود؟ گفتم: بد نبود ولی فردا با یکی باید دعوا کنم. نادر پرسید: با کی؟ گفتم: با همین بچه سوپریه. نادرگفت: فرشاد رو میگی؟ گفتم: آره گفت: بدبخت شدی. بعد یه دستی به کونم زد و گفت کونت پاره است. پرسیدم: برای چی؟ نادر گفت: این فرشاد خیلی وحشیه و نه فقط میزنتت کونت رو هم میزاره. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: شانس من به تور من نخورده ولی تو مدرسه ترتیب خیلیها رو داده تازه میگن مادر خودش رو هم میگاد. گفتم: یعنی زورش به باباش هم میرسه. گفت: بابا و مامانش که جدا شدن. میگن باباش به مادرش خیانت میکرده. گفتم: زن باز بوده. گفت: نه مثل اینکه با خواهرش یعنی عمه فرشاد رابطه داشتن. کیرم یواش یواش از حرفهای نادر شق میشد. گفتم: امکان نداره. مثل اینکه تو با ندا رابطه داشته باشی نمیشه. نادر گفت: من ولی ندا رو دید میزنم. دیگه کیرم در حالت انفجار بود. بعد نادر یه دست دیگه به کونم زد و گفت: بدبخت اونها رو ول کن فکر این باش که بربادش دادی. نادر گفت: میشه کونت رو ببینم گفتم: به شرطی که منم ببینم. نادر گفت: پس بیا اول دودولمون رو نشون بدیم. بعد خندید و گفت: وحشت نکنی به من میگن کیر طلا. گفتم: برای چی؟ گفت: آخه از مال همه دوستام بزرگتره. دیگه خیلی مشتاق شده بودم ببینمش. گفتم: زودباش بکش پایین ببینم. وقتی شلوارش ورزشیش رو کشید پایین دیدم یه کیر معمولی افتاد جلوم گفتم: شقش کن ببینم چقدر میشه. نادر گفت: شق دیگه. بدبخت خطکش رو بیار اندازه بزنیم. من که با تعجب نگاه میکردم. نادرگفت: ترسیدی؟ بزار خطکش بیارم اندازه بزنیم. سریع رفت خطکش رو برداشت اندازه زدیم. طولش 14 بود و قطرش 3 . نادر گفت: کف کردی مال من دیگه دودول نیست کیر. بعد شلوار منو کشید پایین تا کیرم رو دید گفت: این چیه این که مال آدم نیست. مال خره. یه کمی ترسیدم. نادر سریع خطکش برداشت اندازه زد گفت: طولش 19 و قطرش 4. مگه میشه تو از من خیلی ریزه میزه تری یکسال هم از من کوچکتری. گفتم: گوه نخور دوماه از من بزرگتری حالا چون نیمه اولی هستی من نیمه دومی کلاس نزار. گفت: باشه همسن بازم خیلی بزرگه. بزرگتر بشی چی میشه. کمی ترسیدم گفتم: یعنی باید برم دکتر؟ نادر یکی زد تو سرم گفت: نه احمق یعنی که کیرت به یکی رفته که انقدر کلفته. نادر گفت: اگه بابات باشه چه جری میخوره عمه سارا. یا اگه به مامانت رفته باشه چه حالی میکنه بابا. ولی فکر کنم تو به بابات رفتی چون مامانت مثل ما درشته . بابات ریزه میزه مثل تو است.
با حرفهای نادر که در مورد بابا و مامانم زد حسابی حشری شده بودم. نادر گفت: بیا با هم بازی کنیم. اون با کیر من بازی میکرد من با کیر نادر. کمی که بازی کردیم نادر گفت: بیا برعکس هم بخوابیم برا هم ساک بزنیم. نادر خوابید رو زمین منم رفتم روش کیرم رو کردم دهن و شروع کردم به خوردن کیر نادر. حسابی حال داد. نادر گفت: چقدر محکم میخوری داره آبم میاد. بعد خودش رو تو دهنم خالی کرد. منم کمی مزه مزه کردم خوشمزه نبود ولی یه حالت خاصی بود. قورتش دادم. کیر نادر کوچولو کوچولو شد. عاشق این حالتش بودم وای چه بحال شده بود هسته خرمای نادر. با تخماش با هم میخوردم. نادر که دیگه خسته شده بود گفت: پس چرا مال تو نمیاد؟ گفتم: خوب بیشتر بخور میاد. نادر گفت: خسته شدم بیا یه کار دیگه بکنیم. گفتم: چکار؟ گفت: بیا کون هم رو بخوریم. بعد من رو مدل سگی کرد. اومد لاکونم رو باز بکنه گفت: کونت چه سفته؟ گفتم: مال ورزشکار بودن. نادر هم گفت: گوه نخور یه کونگفو میری بدنت قوی شده. کوس خل از بس استخونی هستی. بعد کیرم رو گرفت تو دستش باش بازی میکرد و کمی کونم رو لیس زد. گفت: شاهین کونت مثل سنگه حال نمیده. بیا تو مال منو بخور شاید آبت بیاد. بعد نادر مدل سگی شد. با دستم کیرش رو گرفتم و شروع کردم به خوردن کونش. سوراخش رو میخوردم خیلی حال میداد. کمی که خوردم دیدم کیر نادر شق شده. نادر گفت: زبونت رو بکن توش منم به حرفش گوش دارم وای چه حال میداد ده دقیقه ای خوردم. نادر گفت: مال من داره میاد. سری سرم رو از لاکونش کشیدم بیرون کیرش رو از لاپاش کشیدم عقب کردم تو دهنم. شروع کردم به مک زدن که آبش اومد همه رو خوردم. نادر گفت: چرا کردی تو دهنت؟ منم یکی زدم در کونش گفتم: میخواستی بریزی رو تختم. نادر پرسید مال تو نیومد؟ گفتم: نه گفت: بزار من بخوابم تو بیا کیرت رو بزار لای پام لاپایی بزن. منم رفتم روش و لاپایی میکردم بعد پنج دقیقه آبم اومد ریختم رو کمرش. بعد با دستمال تمیزش کردم. رو کردم به نادر گفتم: تو چقدر تو سکس واردی از کجا یادگرفتی؟ گفت: خوب یکسال بزرگترم. منم زدم تو سرش گفتم: گوه نخور دوماه بزرگتری.
همون موقع عزیز جون صدا زد بچه ها بیاین چایی شیرینی. ما هم سریع لباس پوشیدیم رفتیم. تو حال چای و شیرینی برداشتیم. عزیزجون هم که کنار زندایی رعنا بود پاشد و یه نگاهی به من کرد و چشمک زد. بعد قندی که دستش بود رو انداخت داخل یقه زندایی. زندایی یک لحظه پرید بالا که چی بود. که عزیزجون دستش رو کرد تو یقه زندایی گفت: چیزی نیست قند من بود از دستم افتاد بزار ورش دارم. هی نگاه من میکردم و سینه های زندایی رو میمالید. زندایی گفت: چکار میکنی؟ خوب ورش دار. عزیزجون هم با خنده گفت: از بس سینه هات بزرگه قندم نمیدونم کجاش رفته. نادر هم با خنده گفت: عزیزجون مال شما که ازمال مامان بزرگتره. عزیزجون هم گفت: خوب من سنم بیشتره و بچه های بیشتری دارم باید بزرگتر باشه. بعد یه دفعه عزیزجون گفت: پیداش کردم. که زندایی یه جیغی زد گفت: سر سینه ام رو کندی که من و نادر زدیم زیر خنده. زندایی هم یه چپ چپی نگاه ما کرد گفت: مگه خنده داره بعد دست عزیزجون رو درآورد و خودش قند رو داد بهش. عزیزجون هم گذاشت دهنش و چایش رو خورد. بعد از اون نادر و زندایی رفتن خونشون.
     
#1,118 | Posted: 16 Jun 2018 11:14
خانواده من قسمت سوم
فردا صبح که رفتم مدرسه همه یه جوری بهم نگاه میکردن. رفتم سرکلاس دیدم فربود از ترسش رفته ته نیمکت نشسته. فرشاد هم سر نیمکت منم بهش گفتم: فرشاد برو سرجات. گفت: نرم میخواهی چکار کنی جوجه؟ منم یکی زدم زیر تخماش که همون لحظه معلم اومد داخل کلاس هم بلند شدن. برجا داد همه نشستن دید من ایستادم پرسید: چرا نمیشینی ؟ گفتم: این فرشاد نمیره آخر ما هم اگه بریم تخته رو نمیبینیم. معلم هم یه چپ چپی نگاه فرشاد کرد که رفت وسط من هم نشستم سرنیمکت. فرشاد گفت: زنگ آخر جرت میدم. معلم گفت: کتاب ریاضیهاتون رو جمع کنیم میخواهم ازتون امتحان بگیرم که تو ثلث اول هم تاثیر داره. معلم امتحان گرفت. بعد همون موقع نمره داد من 20 گرفتم. همه کف کردن فربود 9 گرفت و فرشاد 5 گرفت. زنگ تفریح خورد. رفتم سمت توالت که دیدم فربود هم پشت سرم است. فربود گفت: تو چقدر درس خوان هستی. همیشه معدلت 20 میشه؟ گفتم: نه همیشه روی 18 است. گفت: چرا؟ گفتم: همیشه بهم نمره انظباط 10 میدن معدل میاد پایین. رسیدیم به توالت. کارمون رو که کردیم موقع دست شستن. فربود گفت: میدونی این زنگ هم معلم علوم قرار امتحان بگیره. گفتم: منتظر بودن ما ثبت نام کنیم. امتحان گرفتنشون رو شروع کنن. فربود گفت: مدرسه قبلی تا فصل چند خواندید؟ گفتم: فصل اول. فربود گفت: بدبخت شدی. گفتم: چرا گفت: ما تا نصف فصل دوم رو هم خواندیم. گفتم: مهم نیست من خودم همیشه جلوتر از کلاسم. زنگ خورد رفتیم سرکلاس . معلم علوم هم اومد 5 سوال داد حل کنیم. بعد همینطور که تحویل میدادیم. نمره میداد. باز نمره من 20 شد و فربود 12 و فرشاد 10 . زنگ بعد ورزش داشتیم که یه توپ بهمون دادن خودمون بازی کنیم. فرشاد درجا دستم رو گرفت که فرار نکنم.
رفتیم تو خاکی کنار مدرسه. کلی از بچه ها جمع شده بودن. فرشاد دستم رو ول کرد و یکی محکم زد تو سینم که کمی عقب عقب رفتم. یه نگاهی به هیکل فرشاد کردم دیدم خیلی از من درشت تره. فهمیدم اگه نزدیکش بشم کتک رو خوردم. برای همین از دور یک جفت پا زدم تو شکمش که پرت شد روی زمین. تا بلند شد با یک حرکت پا زدم تو صورتش. تا اومد به خودش بیاد با مشت زدم زیر چشمش. دیگه گیج گیج بود منم با مشت و لگد افتادم به جونش. که متوجه شدم یکی داره از درب مدرسه میاد حدس زدم ناظم باشه. منم سریع نشستم زمین صورتم رو تو زانوهام گرفتم. فرشاد که لبش خون اومده بود و داغون بود اومد طرفم با لگد یکی بهم زد که ناظم گوشش رو گرفت و گفت: زورت به بچه مردم رسیده. نمیبینی چقدر از تو کوچکتر است. بعد روکرد به من گفت: چیزیت نشده؟ گفتم : نه آقا ناظم. بعد ناظم دست فرشاد رو گرفت برد سمت دفتر مدرسه و به من هم گفت: تو هم برو خونه لباست رو عوض کن.
من اومد سمت خونه. نمیدونستم چی به عزیزجون بگم. دم خونه یه ماشین کادیکلاک خوشکل و بزرگ پارک کرده بود. کلید انداختم رفتم تو. خواستم برم داخل خونه دیدیم صدا از تو زیرزمین میاد. یادم افتاد که عزیزجون گفت: پایین نرم. رفتم از پشت پنجره نگاه کردم. وای چی میدیدم. عزیزجون لنگش هوا بود و یک آقای داشت تو کوسش تلمبه میزد. وای چه کوس بزرگ و خوشکلی داشت. یک دفعه متوجه شدم زن دایی اومد اونم لخت لخت بود. چه هیکلی سینه های درشت پوستش به سفیده عزیزجون نبود ولی سینه هاش کوچکتر بود و شق و رق تر. کوسش کمی مو داشت معلوم نبود. شنیدم که گفت: آقا حشمت دیگه نوبت منه. اون آقا کیرش رو از تو کوس عزیزجون درآورد. زندایی که خوابید پاهاشو باز کرد کوسش رو دیدم. از مال عزیزجون کوچکتر بود ولی سرحال تر. آقا حشمت مشغول کردن زندایی شد. که من همینطور که نگاه میکردم با کیرم هم ورمیرفتم. یک لحظه پام خورد به گلدون تو حیاط. عزیزجون گفت: من برم ببینم تو حیاط چه خبره. من که از ترس جام کرده بودم نمیتوانستم تکون بخورم. عزیزجون با یه چادر مشکی اومد بیرون. تا من رو دید. گفت: صدای درب بود. فکر کنم شاهین اومده. سرش رو کرد تو زیر زمین گفت: من میبرمش بالا کارتون تمام شد برید خونه هاتون که آبروریزی نشه.
بعد عزیز جون رو کرد به من گفت: سلام نوه گلم. بیا بریم بالا . یعنی منو تازه دیده. رفتیم داخل خونه. عزیزجون گفت: چی دیدی؟ من که اول ترسیدم گفتم: هیچی. عزیزجون که فهمیدم. ترسیدم . بغلم کرد و نوازشم میکرد گفت: داشتی تو زیر زمین رو نگاه میکردی. چی دیدی؟ من که سرم روی سینه های نرم عزیزجون بود. همینطور که خودم رو بیشتر به عزیزجون فشار میدادم گفتم: دیدم اون آقا حشمت کیرش رو کرده بود تو کوس شما داشت شما رو میکرد. عزیزجون گفت: دیگه چی دیدی؟ گفتم: بعد زندایی شما رو بلند کرد خودش زیر کیر آقا حشمت خوابید. حالا هم آقا حشمت داره هنوز میکنتش. مامان بزرگ که مانده بود چکار کنه. نشست روی مبل و دست مر رو گرفت که جلوش بشینم. چادرش دیگه باز بود کوس عزیزجون جلوم بود. گفت: نوه گلم گوش کن. تو دیگه بزرگ شدی میدونی پدربزرگت فوت کرده و منم احتیاجاتی دارم. آقا حشمت هم داره بهم لطف میکنه. شاهین جا متوجه میشی چی میگم؟ گفتم: بله عزیزجون ولی چرا زن دایی هم داشت میداد. گفت: نوه گلم اینطوری نیست که تو فکر میکنی. منم همینطور که به حرفهای عزیزجون گوش میدادم چهارچشمی به کوسش نگاه میکردم. عزیزجون هم دستم رو گذاشت رو کوسش گفت: زندایت زن با تقوا و فداکاری است اینم که با من میاد از بزرگیش است که میخواهد مواظب من باشه. من که فهمیدم داره کوس شعر میگه. برای خودم با کوس عزیزجون بازی میکردم و گفتم: زندایی رعنا خیلی زن خوبیه همیشه حواسش به شما هست. عزیزجون گفت: فدای نوه باشعورم بشم. پس این جریان رو به هیچکس نمیگی؟ گفتم: یه شرط داره. گفت: چه شرطی؟ گفتم: همیشه برام مثل دیروز شیطونی بکنی. مخصوصان با زندایی رعنا. عزیزجون سرم رو بوس کرد گفت: من فدای شرط گذاشتنت. حالا اجازه هست پاشم یا میخواهی بازی کنی هنوز. گفتم: میخواهم بازی کنم ولی باید برم حمام خودم رو بشورم خیلی خاکی شدم.
عزیزجون یه نگاهی بهم کرد و گفت: راست میگی خیلی خاکی شدی. مگه چکار کردی؟ گفتم: با این فرشاد پسر ناهید خانم دعوام شد زدمش. عزیزجون هم گفت: خوب کاری کردی خیلی پرو بود این بچه. برو حمام . من که لباس ورداشتم رفتم تو حمام. متوجه صدای درب شدم. شیر رو کم باز کردم رفتم پشت درب حمام فال گوش ایستادم. زن دایی رعنا بود. عزیزجون گفت: مگه نگفتم برو خونه. زندایی هم گفت: نگران بودم. چیزی فهمید شاهین؟ عزیزجون گفت: نه بنده خدا دعوا کرده بودی داغون بود رفت حمام. زن دایی گفت: پس شانس آوردیم. عزیزجون گفت: شاهین خیلی بچه با شعور و با ادبی است که اگه هم می فهمید براش مهم نبود. مخصوصان که تو باشی. رعنا گفت: از چه نظر؟ عزیزجون گفت: دیروز بعد از اون شوخی که با تو کردم اومده به من میگه عزیزجون میشه همیشه با زندایی از این شوخیها کنی یا کمی سکسی تر. میگه من عاشق زندایی رعنا هستم اون بهترین زن دنیاست. زندایی گفت: جدا اینطوری گفت؟ عزیزجون گفت: بخدا ازم خواست. زندایی هم گفت: منم خیلی دوستش دارم از این به بعد بخاطر شاهین هم شده بیشتر باید با هم تو جمع شوخی کنیم. حالا برم که نادر میاد خونه یه چیزی بدم بخوره.
وقتی از حمام اومدم بیرون سفره غذا حاضر بود. با عزیزجون نهار رو خوردیم من رفتم سردرسهام عصر صدای زنگ درب اومد. بعد ده دقیقه عزیزجون منو صدا زد. رفتم تو حیاط . دیدم ناهید خانم و فرشاد کنار عزیزجون هستن. عزیزجون گفت: شاهین جان این ناهید خانم چی میگه؟ گفتم: من نبود نمیدونم چی میگه. عزیزجون گفت: ناهید خانم میگه تو فرشاد رو زدی. ناهید خانم گفت: بگیرم بزنمت تا بفهمی دنیا دست کیه؟ گفتم: فرشاد اول زد منم تلافی کردم. بزنه بازم میزنمش. ناهید خانم گفت: گوه میخوره بزنه ولی حالا تو بچه پرو. شنیدم همه نمره هات بیسته؟ گفتم: بله. گفت: از فردا میای با فرشاد درس میخوانی بهش یاد میدی. گفتم: این درس نمیخونه گفت: اگه نخواند میزنیش که صدای سگ بده. گفتم: قبوله . عزیزجون هم گفت: آفرین پسرم به دوستت کمک کن. بعد اونها خداحافظی کردن رفتن.
فردا سرکلاس تو مدرسه همه ازم حساب میبردن. بعد کلاس اومدم خونه نهار خوردم رفتم سردرسهام وقتی تمام شد به عزیزجون گفتم: من میرم خونه فرشاد فردا امتحان عربی داریم. رفتم درمغازه ناهید خانم. سلام و احوالپرسی کردم و پرسید: فرشاد کجاست؟ گفت: بالاست برو بالا. منم رفتم بالا تو خونه فرشاد داشت اتاری بازی میکرد. گفتم: کون کش درس خواندی؟ گفت: نه خانم معلم. گفتم: خودت رو لوس نکن بیا تا با هم بخوانیم. گفت: مثل اینکه دیروز رو یادت رفته. گفتم: ببخشید خودت مقصر بودی حالا بیا باهم دوست باشیم. فرشاد گفت: باشه و یه دستی زد به کونم گفت ولی کونت رو پاره میکنم. منم خندیدم گفتم: شنیدم کون بچه های مدرسه رو میزاری ولی اول درس بخوانیم بعد برام تعریف کن. فرشاد آتاری رو خاموش کرد و کتاب عربی و دفترش رو آورد شروع کردیم از اول کارکردن. یک فصل که تمام شد. فرشاد گفت: دیگه بسه بیا کمی استراحت کنیم. منم قبول کردم. فرشاد هم رفت پایین از تو مغازه دوتا نوشابه آورد خوردیم خیلی حال داد. به فرشاد گفتم: جدی جدی تو خیلی از بچه ها مدرسه رو کردی؟ گفت: آره بخدا به جون مادرم. گفتم: کیرت رو ببینم. فکر میکردم این دیگه باید خر کیر باشه. فرشاد با افتخار شلوارش رو کشید پایین. دیدم یه هسته خرماست. گفتم: پاشو بخورمش. کمی خوردم شق شد. با خطکش اندازه زدم 12 سانت بود ولی خیلی باریک. چرخوندمش کون بزرگ و توپلیش رو باز کردم دیدم سوراخش بازه. افتادم به جونش و میخوردمش . به صورت چهاردست و پاش کردم و همینطور که سوراخش رو میخوردم با کیرش بازی میکردم سریع آبش اومدم منم کیرش رو کردم تو دهنم بقیه آبش رو خوردم اونهای هم که روی دستم بود لیس زدم. بعد یکی زدم دم کونش گفتم: کونی حالا تعریف کن کی میکنتت؟ گفت: یکی دیگه بزن دوست دارم. منم دوباره زدم دم کون نرمش و گفتم: مادرجنده تعریف کن دیگه. بعد کیرش و تخمش رو گرفتم و محکم فشار دادم. گفت: باشه میگم. دوست بابام. دوباره کیرش و تخمش رو فشار دادم گفتم: کامل تعریف کن. گفت: بابام یه دوست داره املاکیه آقا سهراب. وقتی بابا و مامانم با هم دعوا داشتن. من و میزاشتن خونه اونها. آقا سهراب هم کونم میزاشت هم مجبورم میکرد بکنمش. از اون کردن رو یادگرفتم. پرسیدم: کیرش خیلی بزرگه؟ گفت: نه از مال من کوچولو تره ولی کلفت تره. تازه بعدها یادم داد چطور بچه های مدرسه رو بکنم. بعضیها رو میبردم با هم میکردیم. یک دوستی هم داره شش ماه پیش از خارج اومده بود. دوتامون رو میکرد لباس زنونه تنمون میکرد و میزدمون و فحش میداد خیلی حال میکردیم. حالا تو زدی درکونم یاد آقا یوسف دوست آقا سهراب افتادم. گفتم: همین آقا سهراب که تو کوچه خودمون املاکی داره اسم زنش طوبی است؟ فرشاد با ترس گفت: مگه میشناسیشون؟ جون مادرت این چیزها که گفتم به کسی نگی. گفتم: بچه کونی من و تو رفیقیم این یک راز بین من و تو. فرشاد که حال کرد بود گفت: حالا مادرجنده دودول تو رو ببینم. منم شلوار رو کشیدم پایین. کیرم با حرفهای فرشاد شق شده بود. فرشاد تا دیدش گفت: مادرجنده این دیگه چیه؟ بعد گرفتش تو دستاش و گفت: اندازه کیر آقا یوسف است. بعد مشغول ساک زدن شد. گفتم: مادرجنده پاشو ادامه درسمون رو بخونیم. فرشاد گفت: کیرم تو کوس مادرت این فصل تمام شد باید بکنیش تو کونم. بعد شروع کردیم به درس خواندن تاجایی که معلم درس داده بود خوانیدم. فرشاد سریع بلند شد رفت کرم آورد و به سوراخش میزد. گفتم: هنوز تمرین نکردیم. گفت: بکن مادرجنده بعد تمرین هم میکنیم. خودش سری مدل سگی شد. منم رفتم پشتش کیرم رو گذاشتم دم سوراخش با یه فشار رفت تو. وای اولین کون زندگیم رو میکردم. با تمام قدرت تلمبه میزدم. انقدر حشری شده بودم دست میکردم سینه های نرم فرشاد رو میگرفتم و فشار میدادم. اونم آخ و اوخ میکرد. منم میگفتم: بچه کونی از این به بعد مال خودمی. مادرجنده . اونم فقط با لذت آه و اوه میکرد. منم همینطور که میکردم با دست میزدم کونش. انقدر محکم که کونش قرمز شده بود. دست کردم کیرش رو گرفت. یه کم که فشار دادم دیدم آبش اومد. منم شدت تلمبه زدم رو بیشتر کردم تا آبم اومد ریختم تو کونش. فرشاد گفت: بیا بریم یه دوش بگیریم. با هم رفتیم تو حمام. دوتای رفتیم زیر دوش همدیگه رو محکم بغل کرده بدیم و فشار میدادیم. با دست محکم زدم در کونش وای خیس بود چه چسبید. گفتم: فرشاد خیلی خوشحالم که دیروز زدمت. فرشاد با تعجب پرسید: برای چی؟ گفتم: اینطوری بهترین دوستم رو پیدا کردم. فرشاد هم خندید صورتش آورد جلو و گفت: بیا لب بگیریم. گفتم: بلد نیستم. لب گرفتن و لب خوردن رو یادم داد. گفتم: این رو از خودت ساختی؟ گفت: نه آقا یوسف یادمون داد میگفت تو خارج هر کسی عاشق هم میشه اینطوری ابراز عشق و علاقه میکنن. گفتم: شاید دروغ میگه. گفت: نه خودم هم تو تلویزیون آقا سهراب دیدم. آخه اونها ماهواره دارن. ماهم دوباره مشغول لب بازی شدیم. بعد فرشاد رو چرخوندم و کشیده میزدم در کون خیسش وای چه صدای میداد. همینطور هم فحشش میدادم هر دوتامون عشق کرده بودیم. بعد شروع کردم کشیده زدن روی کیرش . بعد کیرم رو گرفتم تو صورتش و شاشیدم تو صورتش فرشاد هم دهنش رو باز کرد. خیلی حال کرده بودم. به فرشاد گفتم: بدت نمیاد؟ گفت: نه آقا یوسف هم با من و سهراب اینکارها رو میکرد ولی دستش از تو خیلی قویتر بود هر دوتامون رو میزد و میکرد. خیلی حال میداد. تازه سهراب رو می خواباند کیرم من رو میکرد تو کونش و خودش هم کیرش رو میکرد تو کون من. سه نفری حال میکردیم. دوست دارم کوس کردن رو هم اینطوری امتحان کنم. گفتم: مگه تا حالا کوس کردی؟ گفت: آره گفتم: کی رو کردی؟ فرشاد که دید سوتی داده گفت: غریبه بود نمیشناسی. یک لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا راست میکن مادرش رو میکنه.
بعد حمام برگشتیم سر درسمون. کلی تمرین کردیم . که دیدم ناهید خانم اومد با یک سینی ساندویچ تو دستش گفت: بخوردید و دیگه درس بسه شب شده. شاهین باید بره خونشون. پرسیدم این ساندویچ چی هست؟ ناهید خانم گفت: مال جنوب است اسمش فلافل است مال سمت خودمون خوزستان. تازه فهمیدم چرا فرشاد و مامانش انقدر خوشکله و سبزه هستن . شام رو خوردیم من رفتم خونه. از خستگی سریع خوابم برد.
     
#1,119 | Posted: 16 Jun 2018 11:14
خانواده من قسمت چهار
فردا صبح که رفتیم مدرسه امتحان هم دادیم امتحان من که 20 شد با فرشاد 17 شد. معلم خیلی تعجب کرده بود. خیلی شک داشت که تغلب کرده باشه. زنگ آخر که داشتیم می اومدیم خونه تو کوچه طوبی خانم رو دیدم که داره میره خونه ما. فرشاد زد به پهلوم گفت: حالا وقتشه بیا سریع بیریم پیش سهراب. گفتم: برای چی؟ گفت: بیا دیگه. سریع رفتیم تو املاکی آقا سهراب . اونم تا ما رو دید. گفت: طوبی رو دیدین؟ فرشاد گفت: رفت خونه عزیزجون. آقا سهراب گفت: پس نیم ساعت وقت داریم سریع بریم بالا. درب مغازه رو بست رفتیم بالا. آقا سهراب ماهواره رو روشن کرد و گذاشت روی کانالهای سکسی. بعد گفت: دوستت رو سریع لخت کن بکنیمش. فرشاد گفت: بکنی؟ اومدیم بکنیمت. آقا سهراب هی با چشم و ابر اشاره میکرد که شوخی نداریم که. بعد فرشاد سریع شلوارم رو کشید پایین کیرم رو نشون آقا سهراب داد. گفت: حالا سریع لخت شو این کیر رو بکنم تو کونت. آقا سهراب که یک مرد 60 ساله بود حرفه ای ساک میزد. منم همه حواسم به ماهواره بود. یه مرده داشت کوس یه زنه رو میخورد. با این صحنه خیلی حشری تر شدم. سر آقا سهراب رو محکم گرفتم به کیرم فشار میدادم تا حلقش فرو میرفت. گفتم: مادرجنده بخورش. که آقا سهراب سرش رو بلند کرد گفت: فحش درست بده من که مادرم مرده. زنم رو بگو دخترم رو بگو. منم گفتم: زن جنده لخت شو. آقا سهراب هم گفت: چشم عزیزم. بعد لخت شد. تا کیرش رو دیدم گرفتمش خطکشم رو از تو کیفم درآوردم. اندازه زدم فرشاد راست میگفت طولش 10 سانت بود و قطرش 4 سانت بود. کمی خوردمش بعد بهش گفتم: زن جنده چهار دست و پا شو کونت رو بخورم. اونم سریع مدل سگی شد. منم همینطورکه که ماهواره نگاه میکردم. سوارخ کون آقا سهراب رو میخوردم و با کیرش بازی میکردم. ماهواره داشت نشون میداد یه مرد و زن از هم لب میگرفتن. بعد مرد گوشهای زنه رو خورد که زنه تحریک شد بعد گردنش رو خورد. بعد زیر بغل زنه رو خورد. بعد سینه های زنه رو خورد. بعد رفت سراغ ناف زنه بعد کوسش همینطور که میخورد. زنه شروع کرد به شاشیدن تو دهنه مرد. مرد همینطور به خوردن کوس زنه ادامه داد. بعد کیرش رو کرد تو کوس زنه. من با دیدن این صحنه ها داشتم دیوانه میشدم. همینطور که نگاه میکردم با تمام توان سوراخ کون آقا سهراب رو میخوردم و با کیرش بازی میکردم. تو ماهواره مرد کیرش رو از تو کوس زنه درآورد گذاشت لای سینه های زنه و تلمبه میزد. تا آبش اومد پاشید تو صورت زنه. همون موقع بود که آقا سهراب صدا زد: فرشاد دستمال کاغذی بده آبم داره میاد. منم همون موقع کیرش رو کردم تو دهنم تا ته آبش رو خوردم. بعد نگاه کردم به ماهواره دیدم اون زنه و مرد دارن با هم لب بازی میکنن و آب مرد رو میخورن. منم یکی زدم در کون آقا سهراب گفتم: کیرم تو کوس دخترت . کونت رو شل کن زن جنده میخواهم کیرم رو بکنم توش. اونم گفت: چشم عزیزم. بعد لای کونش رو باز کرد منم کیرم رو با یه تف کردم توش. و مشغول تلمبه زدن شدم. ماهواره داشت نشون میداد که یه دوتا زن بودن با یه مرد. یه زنه روی دهن مرده بود و یه زن رو کیر مرد نشسته بود و تلمبه میزد. زنها هم از همدیگه لب میگرفتن . منم با دیدن این صحنه ها دیوانه تر میشدم و محکمتر میکردم. همینطور که میکردمش دستم رو بردم زیر شکمش محکم زدم رو کیرش. یکی دوتا دیگه هم زدم دیدم کیرش داره شق میشه. فهمیدم حال میکنه. یکی محکم زدم رو کیرش و گفتم: کیرم تو کوس زنت سهراب کونی. کی بشه کیرم بره تو کوس زنت؟ اونم گفت: عشقم من که آرزومه کیرت بره تو کوس زنم. ولی طوبی مذهبیه هیچ وقت دستت بهش نمیرسه. همینطور که کیرش رو محکم گرفته بودم و میکشیدم. گفتم: اگه زنت رو کردم چی؟ گفت: هر چی خواستی بهت میدم. باز چشمم به ماهواره خورد دیدم زنها جاشون رو جابجا کردن. یکی کونش رو گذاشته تو دهن مرد و اون یکی هم کیر مرد رو کرد تو کونش و تلمبه میزد. زنها هم با سینه های هم بازی میکردن. من با این صحنه ها حشریتر شدم و محکمتر میکردم. که فرشاد نامرد کانال رو عوض کرد. این کانال یه مرد داشت یه زنش رو میکرد و یکی دیگه همزمان شوهره رو میکرد. من همون موقع آبم اومد. ریختم تو کون آقا سهراب . بعد گفتم: زن جنده پاشو بایست. آقا سهراب هم پاشد منم کیرش رو کردم دهنم. کمی میخوردم و گاز میگرفتم و از دهنم در می آوردم و با تمام قدرت کشیده میزدم تو کیر و تخمش که جیغش هوا میرفت. که یکدفعه سرم رو گرفت برد سمت کیرش فهمیدم داره آبش میاد کردمش تو دهنم و با تمام توان مک زدم آبش اومد همه رو خوردم. بعد پاشدیم سریع لباس پوشیدیم رفتیم پایین. موقع خداحافظی به آقا سهراب گفتم: قولت یادت نره. آقا سهراب گفت: کدوم قول؟ فرشاد گفت: همینکه زنت رو بکنه تو هر کاری بخواهد براش میکنی. آقا سهراب خندید گفت: مرد و حرفش.
فرشاد رفت خونه . منم رفتم خونه درب حیاط رو که باز کردم دیدم طوبی خانم و عزیزجون توی حیاط هستن دارن خداحافظی میکنن. عزیزجون گفت: خیلی دیر کردی نگران شدم. گفت: پیش فرشاد بود. عزیزجون هم گفت: میبینم خوب با هم رفیق شده اید.
     
#1,120 | Posted: 16 Jun 2018 12:10
خانواده من قسمت پنجم
عزیزجون سفره رو پهن کرد. نهار خوردیم. بعد من رفتم سردرسهام وقتی تمام کردم به عزیزجون گفتم: من میرم پیش فرشاد. عزیزجون گفت: عصر میخواهم بری خونه دایی حمید. زود بیا. یا میخواهی من سرراه میام دنبالت. گفتم: باشه و رفتم سمت خونه فرشاد. ناهید خانم تو مغازه بود. بعد سلام و احوال پرسی کردن. پرسیدم فرشاد خونه است گفت: آره برو بالاست. خواستم برم که ناهید خانم گفت: دستت دردنکنه پسرم که کمک فرشاد میکنی. امروز گفت نمره اش چقدر خوب شده. منم گفتم: خواهش میکنم. گفت: فردا امتحان چی دارید؟ گفتم: تاریخ. ناهید خانم گفت: امروز هم خوب درس بخوانید که نمره های خوب بگیرید. منم گفتم: چشم رفتم بالا. فرشاد تا منو دید بغلم کرد افتادیم به لب گرفتن. بعد گفت: بیا یه حالی بکنیم گفتم: گوه نخور بیا اول درس. درس رو کامل خواندیم. رو کردم به فرشاد گفتم: بیا کمی استراحت کنیم. فرشاد هم درجا لخت شد و مدل سگی شد. منم مشغول خوردن سوراخ کونش و حال کردن با کیرش. فرشاد هم که حشری شده بود هی میگفت: بخور مادرجنده . مادرمو گاییدی عاشقتم شاهین. که فرشاد گفت: مادرجنده مال من داره میاد. سریع کیرش رو کردم تو دهنم و تا ته خوردمش. که احساس کردم یه سایه ای دیدم سرم رو برگردوندم چیزی ندیدم. بعد یه تف زدم سر کیرم و کردم تو کون فرشاد داشتم تلمبه میزدم که باز احساس کردم کسی دم درب است نگاه کردم کسی نبود. دوباره مشغول تلمبه زدن شدم که صدای ناهید خانم اومد که گفت: شاهین جان بیا دیگه عزیزجون منتظرته. منم کیرم رو کشیدم بیرون ولی هرچی فکر کردم برای چی ناهید خانم گفت بیا دیگه مگه قبلان صدام زده بود. سریع لباسم رو درست کردم رفتم پایین. عزیزجون گفت: خوب درس خواندید؟ گفتم: بله. ناهید خانم گفت: درستون تمام شد همه اش؟ گفتم: نه نرسیدیم سوالاتش رو مرور کنیم. ناهید خانم گفت: پس بعد مهمانی بیا امشب اینجا هم درس بخوانید هم شب پیش فرشاد باش. نگاه عزیزجون کردم گفتم: اشکال نداره؟ عزیزجون هم گفت: نه مشکلی نیست نوه گلم.
رفتیم خونه دایی حمید. عزیزجون کلید انداخت درب رو باز کرد. دایی صدای درب رو شنید اومد بیرون. بعد کلی احوالپرسی با دایی و زندایی . پرسیدم نادر کجاست؟ دایی گفت: رفته خونه شهره خانم. عزیزجون گفت: عمه فرشاد. زندایی هم گفت: با دخترش شیما هم سن هستن. باهم درس میخوانن. نشستیم تو پذیرایی . از دایی پرسیدم ندا کجاست؟ دایی گفت: تو اتاقشه برو بهش بگو بیاد. منم رفتم دم اتاق ندا درب رو باز کردم. رفتم تو. ندا تا منو دید سه متر پرید هوا. گفت: ترسیدم بیشعور چرا در نزدی؟ فکر نکردی شاید من دارم لباس عوض میکنم. شاید لخت بودم. گفتم: اگه لخت هم بودی مهم نبود تو که چیزی نداری نیه قلیون. ندا از عصبانیت قرمز شد بود گفت: من نیه قلیونم. هیکل من ورزشکاریه. نه مثل ابجیت خوبه مثل بشکه است؟ (( راست میگفت هیکلش ورزشکاری بود ولی شیرین هم چاق نبود ولی توپلی بود. حالا جالب ندا و شیرین همیشه سرشون تو کون هم بود ولی حالا چون حرصش رو درآورده بودم اینطور میگفت)) ندا داد زد کی این احمق رو فرستاده دنبال من. منم خندیدم گفتم: ترسیدی بزرگترت رو صدا کردی بچه ننه. همون موقع صدای زندایی اومد که به دایی میگفت تو هم مرض داری میدونی این دوتا مثل مار و پونه هستن. همون موقع دایی اومد تو اتاق. ندا گفت: میخواهی بزنم لهت کنم؟ گفتم: بابات رو دیدی شیر شدی؟ دایی گفت: خوب یه مبارزه کنید. اینم پیشنهاد همیشگی دایی بود. از بس عاشق کشتی کج بود فکر میکرد دعوای من و ندا هم کشتی کج است. من و ندا با هم درگیر شدیم. دایی گفت: حالا ببینیم دختر تکواندو کارمون برنده میشه یا این پسر کونگ فو کار. (( انگار گزارشگر کشتی کج )) من و ندا چندتا لگد به هم زدیم. دایی به ندا گفت: بزن تو تخماش. ندا خجالت کشید بزنه تو تخمم منم سری یه لنگ پا بهش زدم افتاد. و خودم هم روش خوابیدم. دایی هم داشت تا ده میشمورد. بعد دایی گفت: بلند شد بردی. و خودش هم رفت بیرون. منم یه شیشکی براش کشیدم. ندا گفت: خیلی بی ادبی. منم دست زدم به یکی از سینه هاش و با دهنم بوق زدم. ندا هم الکی زد زیر گریه. و رفت پیش عزیز جون. عزیزجون هم منو صدا کرد گفت: برای چی نوه عزیز منو اذیت میکنی. تا از دلش در نیاری بات حرف نمیزنم. ندا هم رفت تو اتاقش. رفتم پشت سرش گفتم: بچه ننه. گفت: چی گفتی؟ گفتم: هیچی گفتم معذرت میخواهم. ندا هم یه لبخند زد گفت: بگو گو خوردم. منم گفتم: توی گوه رو خوردم. ندا گفت: به عزیزجون میگم. و داد زد مامان بزرگ. شاهین فحش میده. منم داد زدم گفتم: ندا میگه بگو گوه خوردم. زندایی اومد دم درب اتاق گفت: شما دوتا بهتر است با هم قهر باشید. آشتی نکنید بهتره. بعد منو با خودش برد تو پذیرایی.
تا شب اونجا بودیم بعد شام رفتیم خونه. من وسایلم رو جمع کردم رفتم خونه فرشاد. مغازه تعطیل بود. زنگ خونه رو زدم فرشاد اومد درب رو باز کرد. رفتیم بالا خونشون. ناهید خانم کلی تحویل گرفت. بعد گفت: من سرم درد میکنه قرص خواب آور میخورم شما راحت درستون رو بخوانید. ما هم رفتیم یه یکساعتی درس خوانیدم. وقتی تمام شد. فرشاد گفت: بیا لخت بشیم حال کنیم. منم گفتم: بزار ببینم مامانت خوابیده یا نه. نگاه کردم. دیدم تو تختش خوابیده ولی درب بازه. منم نبستمش. من و فرشاد لخت شدیم کمی با کیر هم بازی کردیم. بعد برعکس هم شدیم کیر هم رو میخوردیم که فرشاد گفت: یه فیلم سوپر از سهراب گرفتم باهم ببینیم. رفتیم تو حال جلو تلویزیون. فرشاد فیلم رو گذاشت. دوتا زن بودن با هم سکس میکردن. وای چه بحال. زنها داشت کوس هم رو میخوردن. من نشسته بودم فرشاد اومد کنارم همینطور که فیلم رو نگاه میکردیم با کیر هم بازی میکردیم. زنها خیار تو کوس هم میکردن بعد میخوردن خیلی قشنگ بود. یک لحظه احساس کردم یه سایه ای از سمت اتاق ناهید خانم دیدم.پیش خودم گفتم: شاید داره نگاه میکنه. پس ظهر هم اون داشت نگاهمون میکرد. اگه مشکلی داشت دعوامون میکرد. برای همین به فرشاد گفتم: بیا تا بکنمت. یه تف زدم سرکیرم و کردم تو کون فرشاد. همینطور که تلمبه میزدم. میگفتم: کیرم تو کوس مامان ناهیدت. مامان ناهیدتو بکنم. هر چی بیشتر فحش میدادم حشریتر میشد. فرشاد میگفت: شانس آورد خوابید وگرنه خودم هم جرش میدادم. منم کیرش رو محکم کشیدم و گفتم: مادرجنده تو این همه کردیش حال دیگه نوبته منه. مادرجنده دیگه مامان ناهیدت مال هر دوتامونه. بعد کیرم رو کشیدم از تو کونش بیرون. سرم رو کردم لاپاش کیرش رو میخوردم محکم با کشیده میزدم روش. بعد یه گاز محکمش گرفتم که یه جیغی زد. پرسیدم کیر منو بیشتر دوست داری یا کوس مامانت ناهیدت رو؟ فرشاد گفت: این چه حرفیه که چرخوندمش یه تف زدم کف دستم با تمام قدرت زدم در کونش. یه جیغی زد. گفتم: راستش بگو. آخرین باری که مامان ناهیدت رو کردی کی بود؟ گفت: من نکردم که یه کشیده محکم زدم درکونش. که باز فرشاد یه جیغ زد. گفتم: کی ؟ گفت: دو روز پیش. منم کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن گفتم: از کوس مامان ناهید بگو. که دیدم ناهید خانم اومد بیرون از اتاق. گوش منو گرفت. بلند کرد. و یکی خواباند زیر گوشم و گفت: چرا اذیتش میکنی؟ اگه میکنه مادر خودشه مال تو که نیست. به تو چه. اگه یکبار دیگه روی پسرم رو بزنی جوری میزنمت که بچسبی به دیوار. فهمیدی؟ من که اشک تو چکمم جمع شده بود. گفتم: ببخشید خودش میخواست. ناهید خانم هم گفت: خودش میخواست بزنیش. خودش خواست کونیش بکنی. خودش خواست به مادرش کم محلی کنه.
دیگه زدم زیر گریه گفتم: من کونیش نکردم خودش بود. آقا سهراب کونیش کرده . و کتک خور و فحش خوری تو سکس هم آقا یوسف کردتش. به مامانش بی محلی کرده هم من خبر ندارم. بعد دیگه زدم زیر گریه. فرشاد هم گفت: راست میگه مامانم چرا اذیتش میکنی. ناهید خانم هم که دید خراب کرده اومد بغلم کرد و گفت: ببخشید اشتباه کردم. منم گفتم: باید بگی گوه خوردم که اونم یکی یواش زد تو گوشم گفت: دفع بد محکم میزنم. منم با حالت قهر گفتم: ولم کن برم خونمون. که فرشاد گفت: خوب مامان بگو گوه خوردم. ناهید خانم هم که میدونست اگه برم خونمون آبروریزی میشه یواش گفت: گوه خوردم. گفتم: نه حالا باید بگی به کوسم خندیدم. فرشاد که با فحش حسابی تحریک شده بود. گفت: ایول بگو مامان. ناهید خانم هم گفت: به کوسم خندیدم. منم محکم تو بغلم گرفتمش گفتم: عاشقتم ناهید جون. فرشاد گفت: حالا بگو به کون من خندید. ناهید خانم هم با خنده گفت: به کون پسر کونیم میخندم. هر سه تامون خندیدیم و بعد سریع فرشاد اومد منو زد کنار گفت: بزار مامان رو لخت کنم. و لباس خواب ناهید خانم رو زد بالا هیچی زیرش نبود خود ناهید خانم هم کمکش کرد درش آورد. وای تا من کوس ناهید خانم رو دیدم افتام به جونش همونطوری که تو ماهواره دیده بودم میخوردمش. ناهید خانم که برای اولین بار کسی کوسش رو میخورد فقط قربون صدقه من میرفت. ناهید خانم که حسابی حشری شده بود کیر فرشاد رو میخورد. من بلند شدم کیر فرشاد رو از تو دهن ناهید خانم کشیدم بیرون و گفتم: بیا بکن تو کوس مامانت. فرشاد هم همین کار روکرد. منم کیرم رو کردم تو کون فرشاد. حالا دوتایی تلمبه میزدیم. فرشاد داد میزد عاشقتم شاهین همیشه دوست داشتم اینطوری سکس داشته باشم بعد 10 دقیقه تلمبه زدن فرشاد آبش رو تو کوس مامانش خالی کرد. بعد من بلندش کردم. کیرم رو کردم تو کوس ناهید خانم. وای این اولین کوس زندگیم بود. با تمام قدرت میکردم ربع ساعتی کردم تا ناهید خانم برای بار دوم ارضاع شد. بعد من آبم اومد ریختم تو کوس ناهید خانم. بعد به ناهید خانم گفتم: میشه مدل سگی بشه. اونم گفت: چشم مادرجنده. بعد من مشغول خوردن سوراخ کونش شدم همزمان با کوسش هم بازی میکردم که دیدم دوباره آه و اوهش بلند شد. فرشاد رو بلند کردم کیرش رو کردم دهنم یه گاز گرفتم بعد با کشیده محکم میزدم روی کیرش که جیغش هوا میرفت. ناهید خانم گفت: چکار میکنی چرا فرشاد رو میزنی؟ گفتم: بیا کمک کن ببین چی میشه. همینطور که میزدم نشون ناهید خانم دادم که ببین کیرش شق میشه. گفت: چرا؟ گفتم: دوست داره بزنیش یا تحقیرش کنی خیلی سریع شارژ میشه. ناهید خانم هم یکی دوتا زد در کون فرشاد. گفت: حالا خوبه فرشاد رو خواباندم رو زمین بعد به ناهید خانم گفتم: شما بیا روش بخواب و خودم کیر فرشاد رو کردم تو کوس ناهید خانم. حالا کون کنده ناهید خانم جلوم بود منم یه تف زدم سر کیرم و کردمش تو کون ناهید خانم. وای چه حالی میداد مثل فیلم تو ماهواره داشتیم دوکیره ناهید رو جر می دادیم. هر سه تامون تو اوج لذت بودیم. ولی از همه بیشتر ناهید خانم کیف میکرد که اولین بار یه کیر تو کوسش و یه کیر تو کونش تجربه میکرد. همه قربون صدقه ما دوتا میرفت. آب فرشاد اومد ریخت تو کوس مامانش. گفت: من تمام شدم بزارید من بیام بیرون له شدم. منم یکی محکم زدم درکون ناهید خانم گفتم: جنده سینه ات رو بکن تو دهن بچه کونیت صداش رو خفه کن. ناهیدم درجا سینه های متوسطش رو که فکر کنم سایزش 75 بود کرد تو دهن فرشاد و گفت: بخور بچه کونی. فرشادم مشغول خوردن سینه های مامانش شد. منم همچنان تلمبه میزدم. بعد از ده دقیقه آبم اومد ریختم تو کون ناهید خانم. بعد با هم رفتیم دوش گرفتیم. و سه تایی رفتیم تو تخت ناهید خانم.
موقع خواب من سمت راست ناهید خانم بودم و فرشاد سمت چپش. ناهید خانم محکم ما رو به خودش فشار داد و گفت: این جریان بین خودمون باشه هیچی نباید بفهمه. شما بزرگ شدین دیگه درک میکنید. فرشاد گفت: چشم مامان. منم گفتم: چشم ناهید خانم. ناهید گفت: ناهید خانم چیه حداقل بگو خاله ناهید یا ناهید جان . گفتم: چشم ناهید جون. بعد هر کدوممون یکی از سینه های خاله ناهید رو گرفتیم کردیم تو دهنمون و برای خودمون میخوردیم. سر سینه ناهید بزرگ نبود مدل دکمه ای بود یه گردی کوچولو با برجستگی کوچولو سرش رنگش ولی قهوه ای تیره بود. همینطور که سینه میخوردیم خوابمون برد.
     
صفحه  صفحه 112 از 115:  « پیشین  1  ...  111  112  113  114  115  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites