تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 113 از 114:  « پیشین  1  ...  111  112  113  114  پسین »  
#1,121 | Posted: 17 Jun 2018 08:53
خانواده من قسمت ششم
وقتی صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم رفتیم مدرسه. زنگ دوم که امتحان تاریخ داشتیم ناظم اومد سرکلاس گفت: زنگ سوم معلم پرورشی نیومده. بعد امتحان برید خونه. منم امتحانم رو زود دادم گفتم: سریع برم خونه همینطور که میرفتم سرکوچه بودم که دیدم کادیلاک آقا حشمت پیچید رفت سمت خونه ما. زنگ زد و رفت تو خونه . منم سریع رفتم سمت خونه. درب حیاط رو یواش باز کردم. یواش و آهسته رفتم پشت پنجره زیر زمین. نگاه کردم دیدم. عزیزجون خوابیده و پاهاش بازه و آقا حشمت داره تو کوسش تلمبه میزنه. بعد چند دقیقه که انگار عزیزجون ارضاع شد. پاشد گفت: من میرم یه سری خونه طوبی. پاش درد میکنه باید پماد بزنمش. لباس پوشید و اومد بیرون. منم قایم شدم عزیزجون که رفت دوباره رفتم پشت پنجره. دیدم زن دایی مدل سگی شد و آقا حشمت کیرش رو کرد تو کون زن دایی و مشغول تلمبه زدن شد. دو دقیقه نشد که آبش اومد ریخت تو کون زندایی و پاشد. زندایی شاکی شد که مال من که نیومده. آقا حشمت گفت: انشالله دیگه شنبه.
من سریع یه فکری به ذهنم زد رفتم بالا سبد میوه ها رو برداشتم رفتم پایین. در زدم آقا حشمت گفت: عزیز بیا تو درب که بازه. منم با سبد میوه رفتم تو. آقا حشمت یک لحظه جاخورد. گفتم: عزیزجون گفت خسته شدید. یه میوه ای بخورید برای شنبه انرژی داشته باشید. آقا حشمت هم یه لبخندی زد گفت: از دست این عزیز. دستت درد نکنه پسرم. منم سبد میوه ها رو گذاشتم زمین و دستم رو دراز کردم طرفش گفتم: شاهین هستم نوه عزیزجون. آقا حشمت هم دست داد و گفت: خوشبختم. همون موقع زندایی با شنیدن صدای من از دستشویی پرید بیرون. داشت با تعجب به من نگاه میکرد. منم یه نگاهی به هیکل زندایی کردم و رفتم سمت آقا حشمت . داشت دکمه های پیراهنش رو می بست ولی چیزی هنوز پاش نبود. منم کیرش رو گرفتم تو دستم گفتم: عزیزجون خیلی از شما تعریف میکنه میگه همه زحمتهای من و زندایی رعنا گردن آقا حشمت و کیرش است. بعد کیرش رو ول کردم. آقا حشمت هم با افتخار کیرش رو گرفت و گفت: خواهش . عزیزجون لطف داره. من و کیرم در خدمت عزیز و رعنا هستیم. و خندید. و بعد مشغول پوشیدن شلوارش شد. زندایی که فهمید منو عزیزجون فرستاده خیالش راحت شد. آقا حشمت یه سیب برداشت گفت: من تو راه میخورم و خداحافظی کرد رفت.
زندایی گفت: تو که از این ماجرا به کسی نمیگی؟ گفتم: چی فکر کردی مگه بچه ام؟ من خیلی وقته میدونم. زندایی گفت: از کی؟ گفتم: از روزی که اومدم اینجا فهمیدم. زندایی با ترس پرسید: به کسی که نگفتی؟ گفتم: خیالت راحت به هیچ کس نگفتم و نمیگم. من شما و عزیزجون رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که شما هوای همدیگه رو دارید. زندایی با شنیدن این حرف منو بغل کرد و گفت: فدات بشم شاهین جان تو چقدر فهمیده ای. با اینکه 14 سالته ولی خیلی با شعوری. منم که لجم گرفته بود گفتم: زندایی مگه یکماه پیش تو آبان تولدم نبود؟ زندایی گفت: آره پسرم. گفتم: خوب وارد 15 سال شدم دیگه. زندایی خندید گفت: ببخشید شما دیگه 15 سالته آقا شدی برای خودت.
منم محکم زندایی رو بغل کردم. سرم رو به سینه هاش فشار میدادم. بعد یه بوس از سرسینه اش کردم. گفتم: زندایی اجازه هست با سینه های خوشکلت بازی کنم. زندایی هم گفت: حتمان ولی بزار بشینم. زندایی نشست منم رفتم تو بغلش شروع کردم به سینه هاش بازی کردن. سایز سینه هاش 80 بود سرسینه اشت صورتی رنگ و حاله دورش پهن و خوشکل و برجستگی سرش کوچولو. وقتی شروع به خوردن سینه های زندایی کردم انگار دنیا رو بهم داده بودن. زندایی هم که فکر کنم شهوتی شده بود میگفت: بخورش پسرم همه اش مال خودته آقا شاهین. بعد به زندایی گفتم: میشه با کوست بازی کنم. زندایی که حسابی حشریی شده بود پاهاشو باز کرد صاف صاف بود معلوم بود دیشب واجبی گذاشته برای آقا حشمت. منم سرم رو بردم لاپای زندایی کوسش کشید و مدل همبرگری بود. یه بوسش کردم و لاش رو باز کردم و افتادم به خوردنش. زندایی یک لحظه جاخورد گفت: چکار میکنی؟ مریض میشی. نکن اینکار خوبی نیست. من که عاشق کوس خوردن شده بودم به حرفهای زندایی توجه نمیکردم و با تمام توان میخوردم. کوس زندایی از کوس ناهید خیلی خوشمزه تر و تمیزتر بود. زندایی که خیلی حشریی بود شروع کرد به آه و اوه کردن و قربون صدقه ام رفتن و میگفت: بخورش. همه اش مال خودته. منم انقدر کوس زندایی رو خوردم که ارضاع شد و یه لرزشی پیدا کرد و شل شد. و گفت: آخش چه حالی داد خیلی وقت بود ارضاع نشده بودم. منم سرم رو تو کوس زندایی بلند کردم گفتم: مگه تا حالا کسی کوست رو نخورده بود؟ گفت: نه این اولین بار بود. داییت و حشمت فقط میکنن توش و خودشون رو خالی میکنن. زندایی با تعجب پرسید: تو اینکارها رو از کجا یادگرفتی؟ گفتم: تو ماهواره خونه دوستم. خیلی چیزها یادگرفتم. حالا نشونتون میدم. بعد شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو درآوردم. که بکنم تو کوس زندایی که زندایی گفت: چه کیرت بزرگه از مال داییت و حتی از مال حشمت هم بزرگتره. منم کیرم رو هل دارم تو کوسش چه کوس گرم و نرمی داشت حدود بیست دقیقه کردم که زندایی ارضاع شد. منم بعد از چند دقیقه آبم اومد ریختم تو کوس زندایی. کارم تمام شد زندایی بغلم کرد و می بوسیدم و قربون صدقه ام میرفت. گفت: زندایی بیا با هم لب بازی کنیم از هم لب بگیریم. زندایی گفت: یعنی چکار کنیم؟ گفتم: لب هامون رو روی هم بزاریم و دهن هم رو بخوریم و آب دهن هم رو بخوریم. گفتم: تو خارج کسایی که عاشق هم هستن اینکار رو میکنن بعد مشغول لب گرفتن شدیم. لب گرفتن از زندایی از لب گرفتن از فرشاد خیلی بهتر بود. همینطور که تو بغل هم بودیم و لب میگرفتیم. درب باز شد. عزیزجون گفت: چکار میکنید؟
زن دایی هم گفت: مرسی که شاهین رو فرستادی پایینن
عزیزجون با تعجب گفت: من. . .
     
#1,122 | Posted: 18 Jun 2018 11:06
خانواده من قسمت هفتم
زن دایی رو کرد به عزیزجون گفت: مگه تو سبد میوه رو ندادی شاهین برای ما بیار بخوریم. عزیزجون گفت: نه من که خونه طوبی بودم. زندایی یه نگاهی به من کرد و محکم تو بغلم گرفت و گفت: فدات بشم که انقدر شیطون و باهوشی. عزیزجون گفت: مگه شاهین چکار کرد؟ زندایی زد زیر خنده و گفت: اومده پایین میگه تو فرستادیش برامون میوه بیاره که تقویت بشیم. تازه از حشمت هم تشکر کرده برای اینکه مادربزرگ و زنداییش رو میکنه. عزیزجونم خندید و گفت: از دست تو جونور. زندایی گفت: من دیگه برم. من گفتم: ما که کارمون تمام نشده. گفت: تو که آبت رو تو کوس من خالی کردی. عزیزجون خندید رو به زندایی گفت: مال تو رو نتوانست بیاره؟ زندایی گفت: نه یکبار دوبار آورده. عزیزجون با تعجب گفت: مگه میشه. حشمت هم به سختی مال تو رو میاره. زندایی گفت: آقا شاهین یه چیز دیگه است. بعد کیرم رو از لاپام بلند کرد گفت: ببین چی داره. عزیزجون که با تعجب به کیرم نگاه میکرد.
زندایی گفت: باید چکار کنیم زود باش من باید برم. منم گفتم: مدل سگی بشه. بعد سرم رو بردم لاکون و شروع کردم به خوردن کونش. وای چه سوراخ خوبی داشت به گشادی سوراخ فرشاد و ناهید نبود ولی باز بود راحت زمونم رو میکردم توش و سوراخش رو لیس میزدم همزمان با کوسش هم بازی میکردم ده دقیقه ای خوردم که دوباره زندایی ارضاع شد. زندایی بلند شد و بغلم کرد و بوسید گفت: امروز بهترین روز زندگیم بود سه بار ارضاع شدم. بعد لباسش رو پوشید. خداحافظی کرد و رفت. عزیزجون گفت: بریم بالا دیگه بسته. رفتیم بالا من هنوز لخت بودم. عزیزجون گفت: چرا هنوز لختی؟ گفتم: خوب هنوز شما رو نکردم. عزیزجون خندید و گفت: مگه میتوانی؟ هنوز انرژی داری؟ گفتم: تا آب شما رو هم دو سه بار نیارم نمیشه. عزیزجون خندید گفت: تو بچه جقله میتوانی آب یک پیرزن رو بیاری. بعد رفتیم تو اتاق عزیزجون. عزیزجون لباسهاش رو درآورد و لخت شد. منم اون سینه های بزرگ و نرم عزیزجون رو گرفتم و سرسینه های خوشکل صورتی رنگش با برجستگی های بزرگش رو کردم تو دهنم حسابی که خوردمش بعد رفتم لاپای عزیزجون. پاهاشو باز کردم و مشغول خوردن کوس بزرگش شدم. وای چه حالی میداد. کوس مادربزرگم تو دهنم بود و با تمام قدرت میخوردمش. مامان بزرگ هم فقط آه و اوه میکرد و جیغ میزد مادرجنده بخورش. تا آبش اومد و ارضاع شد. بعد یه بوسی از کوسش کردم و لاپاهاش و باز کردم و کیرم رو کردم تو کوسش. 20 دقیقه ای تلمبه زدم که باز عزیزجون ارضاع شد و کمی شل شد. من با تمام قدرت به تلمبه زدن تو کوس مامان بزرگ ادامه دادم. بعد از 5 دقیقه آب منم اومد و ریختم تو کوس مامان بزرگ. عزیز جون گفت: مادرجنده بازم که تحریکم کردی بچه. منم به عزیزجون گفتم بچرخه. بعد منم لاکون عزیزجون رو باز کردم و مشغول خوردن سوراخ کونش شدم. همزمان که سوراخش رو میخوردم با کوس بزرگش بازی میکردم. انقدر کوسش رو مالیدم و سوراخش رو خوردم که بعد از 10 دقیقه دوباره عزیزجون ارضاع شد. بعد همدیگر رو بغل کردیم و دراز کشیدیم. عزیزجون گفت: فکر نمیکردم تویی فسقلی بتوانی چنین حالی بهم بدی. کی فکر میکرد. نوه کوچولو خودم انقدر به مادربزرگش حال بده. بعد به عزیزجون گفتم: بیا لب بگیریم. عزیزجون گفت: یعنی چی؟ منم لب گرفتن و خوردن دهن همدیگه رو یادت دادم. یه ربع ساعتی از هم لب میگرفتیم. که عزیزجون گفت: این چیزها رو از کجا یاد گرفتی؟ منم گفتم: تو ماهواره دیدم. گفت: کی ماهواره داره که تو یاد گرفتی؟ گفتم: خونه آقا سهراب. عزیز جون با تعجب پرسید: اونجا چکار میکردی؟ گفتم: روزی که رفته بودم آقا سهراب رو بکنم. عزیزجون که کنجکاو شده بود. گفت: برام تعریف کن. ببینم چکارها کردی نوه شیطون من. منم همه جریان کردن کون فرشاد و آقا سهراب رو براش تعریف کردم. عزیزجون هم سرم رو یه بوس کرد و گفت: فدات بشم تو هم مثل پدربزرگت شیطونی. ولی کیر تو کجا کیر اون کجا.
بعد گفت: لباس بپوش بریم خونه دایی حمید. بعد هر دوتامون لباس پوشیدیم و رفتیم سمت خونه دایی حمید. وقتی رسیدیم درب رو باز کردیم دایی تو حیاط بود. بعد از احوالپرسی دایی دعوت کرد رفتیم تو خونه. زندایی تا منو دید پرید بغلم کرد به سینه هاش فشارم میداد. دایی گفت: بچه رو له کردی. عزیز و زندایی رفتن توی آشپزخانه. منم به دایی گفتم: ندا کجاست؟ دایی گفت: رفته خونه شما پیش شیرین. گفتم: نادر کجاست؟ گفت: تو اتاقشه داره وسایلش رو جمع میکنه شب میخواهد بره باشگاه. با هم رفتیم تو اتاق نادر. بعد سلام کردن پرسیدم نادر چه باشگاهی میخواهی بری؟ گفت: یکی از دوستام میره جودو گفته از امشب منم باش برم. دایی گفت: خوب بیا با شاهین یه کشتی بگیر ببینیم زورت چطوره. نادر گفت: بابا من که روز اولمه که میخواهم برم. (( من که میدونستم دایی عشق کشتی است)) گفتم: خاک تو سر ترسوت کنن. نادر که زرش اومده بود گفت: من ترسو هستم؟ پاشو بیا. کشتی بگیریم. بعد به طرف من حمله کرد منم یه لنگ پا بهش دادم افتاد. منم سریع روش خوابیدم. نادر گفت: اگه مردی از روم پاشو. منم گفتم: این جزوی از کشتی است میتوانی از زیرپام در بیا. اونم چون جسته اش از من درشت تر بود با یه تکون محکم پرتم کرد. اومد پاشه که منم دست انداختم شلوارکش رو که زیرش شورت نبود رو کشیدم پایین و کیرش رو گرفتم. نادر گفت: بیشعور ول کن اینکه خطا است جزو کشتی نیست. که دایی گفت: چی شده؟ منم کیرش رو ول کردم پاشدم. گفتم: دایی این همه اش جر میزنه. همینطور که نادر داشت شلوارکش رو بالا میکشید. دایی هم رو کرد به نادر گفت: خوب چرا کشتی رو خراب میکنی؟ نادر گفت: شلوار میکشه. دایی گفت: مگه تو کشتی کج ندیدی همه چیز آزاده. نادر هم گفت: باشه. خواستیم کشتی رو شروع کنیم که دایی گفت: نه باید به همون حالت اول برگردید همونجا که استاپ کردیم. بعد خودش شلوارک نادر رو کشید پایین. و دست من رو گذاشت رو کیر نادر. گفت: شروع کنید. ما هم مشغول شدیم. نادر پرتم کرد کنار شلوارکش رو درآورد که راحت باشه. بعد بهم گلاویز شدیم . رفتم زیر پاش زیر یخمش رو بگیرم که نتوانستم. نادر چرخوندم و بردم تو خاک. منم سریع پل زدم. ولی هم زورش زیاد بود هم وزنش. دیدم کیرش جلو دهنمه. کردمش تو دهنم. دوتا دستام رو هم انداختم روکونش و همینطور که کیرش رو میخوردم لاکونش رو هم باز کرده بودم. اونم سعی میکرد کمر من رو به زمین برسونه. یه نگاهی به دایی کردم دیدم دستش تو شلوارشه و داره کیرش رو میماله. فهمیدم که دایی از دیدن شیطونیهای من حال میکنه. برای همین گفت: استپ استپ. دایی گفت: چی شده؟ گفتم: دایی برای خاک کرد تا سه میشماری یا تا ده. دایی هم گفت: تا ده. بعد من مشغول خوردن کیر نادر شدم. نادر گفت: شاهین از راههای غیر ورزشی استفاده میکنه. که دایی گفت: تو داری می بری یه کم دیگه زو بزن. منم که دیگه دیدم نادر شل شده کمرم رو گذاشتم زمین که دایی شروع کرد به شمارش . یک . دو . سه . چهار. که نادر گفت: آه . آه و خودش رو خالی کرد. منم همه آبش رو خوردم. دایی با این حرکت من پاشد گفت: نادر بردنده شد. اومد که بره بیرون دیدم جلو شلوارش خیس شده فهمیدم آبش اومده. برای همین سریع در رفت.
منم رو کردم به نادر گفتم: مادرجنده زورت خیلی زیاده. نادر هم با افتخار گفت: ما اینیم دیگه. بعد من رفتم تو آشپزخانه به عزیز گفتم: مامان بزرگ فکر کنم دایی با دیدن شیطونی و سکس دیگران تحریک میشه. عزیزجون پرسید؟ چطور مگه؟ گفتم: هر بار من با نادر یا ندا شیطونی میکنم. دایی تحریک میشه. گفت: راست میگی؟ گفتم: بخدا. زندایی گفت: چیه؟ شما دوتا دارین پچ پچ میکنید. رفتم پیش زندایی گفتم: فکر کنم دایی از دیدن شیطونیهای من و سکس دیگران تحریک میشه. زندایی گفت: مگه میشه؟ گفتم: فکر میکنم بزار امتحان کنیم. زندایی گفت: هر کاری میدونی بکن. نادر که لباس پوشیده بود. اومد گفت: من دارم میرم باشگاه. زندایی هم گفت: بسلامت. مواظب خودت باش. نادر رفت. دایی که شلوارش رو عوض کرده بود اومد تو آشپزخانه. به دایی گفتم: دوتا چایی بریزم با هم بخوریم. دایی هم گفت: آره دستت درد نکنه. چایی ریختم یکی برای دایی یکی هم برای خودم. وقتی دیدم دایی سرش پایینه و مشغول چایی خوردنه. رفتم بالا سر زندایی که داشت برای شام سبزی خوردن تمیز میکرد. بلند گفتم: آخ قندم. که همه برگشتن به سمت من نگاه کردن. دایی گفت: مگه قندت چی شد؟ گفتم: افتاد تو یغه زندایی. دایی هم گفت: خوب ورش دار. منم دست کردم تو کورست زندایی و کمی سینه هاش رو بالا و پایین میکردم یعنی دنبال قند میگردم. یه نگاهی به دایی کردم دیدم دستش هی میره رو کیرش. عزیزجون هم حواسش به دایی است و زیر چشمی نگاهش میکنه. بعد سرسینه زندایی رو یه نشکون گرفتم. زندایی یه جیغی زد منم گفتم: ببخشید سر پستون شما بود. فکر کردم قندمه. زیرچشمی به دایی نگاه کردم دستش رو کیرش بود و میمالیدش. به زندایی گفتم: پاشو شاید رفته پایین. اونم بلد شد. دایی همینطور با کیرش بازی میکرد گفت: لباست رو بده بالا بچه راحت بگرده. زندایی هم که خوشش اومده بود لباس یکسره اش رو داد بالا. دایی که حسابی حشریی شده بود گفت: ببین تو شورتش نیست. منم شورت زندایی رو کشیدم پایین و کوسش رو دستمالی میکردم لاشو باز میکردم که نگاه کنم اینجاست یا نه. بعد انگشتم رو میکردم تو کوسش میگفتم اینجا که نیست بزار اینطرفتر رو چک بکنم. حالا اینطرف. بعد زدم به پای زندایی اونم فهمید. شروع کرد آه آه نه اینطرفتر آه آه بعد گفتم: زندایی بچرخ اونم چرخید و منم قند رو از لای کونش برداشتم. و گفتم: دایی پیداش کردم. بعد بوش کردم گفتم: چه قند خوشبویی و رفتم سمت دایی گفتم: دایی بو کن ببین چه خوشبوه . بعد کردمش تو دهنم. دایی سریع رفت بیرون فهمیدم ارضاع شد. بعد زدایی سفره رو پهن کرد و شام رو چید ما نشستیم سر سفره. زندایی دایی رو صدا کرد که بیا عزیزم شام حاضره. دایی اومد با یه شلوار تو خونه دیگه. زندایی گفت: چرا شلوارت رو عوض کردی؟ گفت: با اون راحت نبودم. این بهتره.
هنوز شما رو شروع نکرده بودیم که تلفن خونه زنگ زد. دایی گوشی رو برداشت. بعد سلام و احوال پرسی. پرسید: همین شب جمعه؟ باشه باشه حتمان. بعد خداحافظی کرد.
بعد دایی اومد سر شام. عزیزجون پرسید کی بود؟ دایی هم گفت: داداش حبیب بود گفتش شب جمعه همین هفته نامزدی سانازا دخترشه. زندایی گفت: یعنی ما باید چهارشنبه بریم؟ دایی گفت: من که سرویس دارم از اونطرف میام. شما با آبجی سارا بیاین. عزیزجون هم گفت: باشه. شام رو خوردیم و رفتیم خونه.
     
#1,123 | Posted: 19 Jun 2018 16:36
خانواده من قسمت هشتم
وقتی رسیدیم خونه عزیزجون گفت: شب بیا تو بغل خودم بخواب. وقتی تو تخت لخت تو بغل هم بودیم عزیزجون گفت: چقدر خوب فهمید حمید از شیطونی و سکس دیگران خوشش میاد. بعد کیرم رو فشار داد گفت: از بس شیطونی.
صبح بیدار شدیم. جمعه بود رفتیم خونه ما. مامان با دیدن من کلی بغلم کرد و قربون صدقه ام میرفت. شیرین هم گفت: لوسش نکن دو روز نبوده. دیدم ندا هم از تو اتاق شیرین اومد بیرون و گفت: هر جا ما میریم این بچه پرو هم میاد. گفتم: اینجا خونه خودمونه. مامان گفت: تا باز مار و پونه دعواشون نشده. بیاین بشینین. عزیزجون گفت: حبیب به شما هم زنگ زد؟ مامان هم گفت: آره مثل اینکه نامزدی دخترش بزرگش ساناز است. عزیزجون گفت: چطور بریم؟ مامان گفت: حسن که با ماشین سنگین خودش میاد که زود بره. عزیزجون گفت: حمید هم با اتوبوسش خودش میاد. مامان گفت: پس خودمون با ماشین من میریم.
بعد از ظهر عزیزجون گفت: ما دیگه بریم. ندا گفت: منم میام. از خونه ما تا خونه عزیزجون ربع ساعتی پیاده بود وقتی رسیدیم سرکوچه طوبی خانم رو دیدیم بعد احوالپرسی. طوبی خانم رو کرد به عزیزجون گفت: کی خونه ای بیام برای پاهام. عزیزجون هم دستش رو گرفت گفت: بیا همین حالا بریم خونه. به من هم گفت: تو برو خونه دایی. ندا رو برسون. و بعد یه چشمک به من زد. من سریع با ندا رفتیم دم خونشون. وقتی درب رو باز کرد رفتیم تو حیاط یکی زدم در کون ندا گفتم: اینم خونتون. ندا هم یکی زد تو گوشم گفت: خیلی بی ادبی. منم حمله کردم سرش رو گرفتم لباش رو یه بوس کردم گفتم: عاشقتم مادرجنده. بعد سریع در رفتم. ندا هم گفت: خیلی بیشرفی. میکشمت. من سریع اومدم خونه. درب حیاط رو یواش باز کردم رفتم تو. بعد یواش در خونه رو باز کردم. دیدم طوبی خانم تو حال دراز کشیده و عزیز هم داره پاهاشو ماساژ میده و پماد میماله. طوبی که پاهاش به سمت درب بود متوجه من نمیشد. طوبی به عزیزجون گفت: ببخش من همیشه مزاحم تو میشم. این سهراب وقت نمیکنه پاهام رو پماد بزنه. منم دارم پیر میشم خیلی درد داره پاهام. عزیزجون دامنش رو زد بالا کون طوبی خانم سفید بود. عزیز خندید و گفت: می بینم که شورت پات نکردی. طوبی خانم هم گفت: از بس تو اذیت میکنی دیگه نپوشیدم. عزیزجون هم گفت: پس خودت تنت میخواره. طوبی هم گفت: دورغ چرا آره میخاره ولی کار درستی نیست اگه سهراب یه کم شعور داشت به من میرسید. دنبال شیطونیهای تو نبودم. عزیز گفت: مدل سگی شو اونم مدل سگی شد. وای حالا کوسش معلوم شد. کمی مو داشت. عزیزجون مشغول مالیدن کوس طوبی شد. بعد یک انگشت کرد تو کوسش بعد انگشت دوم. طوبی فقط آه و اوه میکرد. و قربون صدقه عزیزجون میرفت. عزیزجون گفت: خودت رو آماده کن که سه انگشتی دارم میام سراغت. بعد سرش رو برگردوند به سمت من که انگار متوجه اومدن من شده بود. اشاره کرد که لخت بشم. منم شلوارم رو کشیدم پایین. عزیزجون پاهای طوبی خانم رو باز تر کرد و کیر من رو گرفت کرد تو کوس طوبی. منم با تمام قدرت تلمبه میزدم. طوبی هم آه واوه میکرد. عزیز پاشد گفت: من برم یه شربت درست کنم. طوبی گفت: شربت میخواهم چکار به کارت ادامه بده. طوبی یه لحظه نگاه کرد عزیزجون داره میره تو آشپزخانه ولی یکی هنوز تو کوسش داره تلمبه میزنه. تا صورتش رو برگردوند و من و دید یه جیغ زد. منم برای اینکه در نره پهلوهاش رو گرفتم و سرعت تلمبه زدنم رو زیاد کردم. طوبی گفت: ولم کن چکار میکنی؟ بیشعور ولم کن. همینطور جیغ و ویغ میکرد و دست و پا میزد. میگفت: عزیز بیا این اشغال رو از من جدا کن. عزیزجون هم با عصبانت از تو آشپزخانه اومد و رو به من گفت: ولش کن. این نمک نشناس رو. منم ولش کرد. تا بلند شد عزیزجون یکی زد تو گوش طوبی و گفت: دوستی ما دیگه تمام شد. من رو بگو که این بچه رو مجبور کرد بخاطر تو اینکار رو بکنه که پادرت خوب بشه مشکلات هرمونیت که دکتر میگفت حل بشه. اینم جواب محبت های من. دیگه دوستی 50 سالمون تمام شد. برو از خونم بیرون دیگه برنگرد. طوبی کمی مکث کرد و زد زیرگریه. به عزیزجون میگفت: غلط کردم. نمیخواستم ناراحتت کنم. تو تنها دوست من هستی. لطفان منو ببخش. عزیزجون گفت: من نباید ببخشمت این بچه رو ناراحت کردی. طوبی رو به عزیزجون گفت: خودت میدونی این کارها گناه کبیره است. منم آدم معتقدی هستم. نمیتوانم از اینکارها بکنم. عزیزجون گفت: خوب بعدش توبه کن غسل کن کاری نداره. اگه نمیتوانی؟ برو که دیگه نمیخواهم ببینمت. طوبی با التماس میگفت: خوب کمی منطقی باش. نمیتوانم. عزیزجون هم گفت: پس برو بیرون. طوبی گفت: اگه من این بچه رو راضی کنم. دیگه مشکلی نداریم؟ عزیزجون هم گفت: بله. راضیش کن از دلش دربیار.
طوبی خانم گفت: شاهین جان پسرم منم مثل مادرتم. اینکارها خوب نیست. حالا بگو منو بخشیدی. منم گفتم: من بخاطر شما حالم بد شده تا خودم رو خالی نکنم راحت نمیشم. اگه راحت نشم افسردگی میگیرم. شما دوست داری من افسردگی بگیرم. طوبی خانم که از جواب من جا خورده بود گفت: پسرم کی با این چیزها افسردگی میگیره. گفتم: من. طوبی خانم گفت: اینکار کار خوبی نیست اگه اینکار رو بکنم خدا منو میندازه جهنم. منم گفتم: شما دل کسی رو هم بشکنی خدا میندازتت جهنم. بعد بلد گفتم: عزیزجون این رو از خونه بنداز بیرون داره منو اذیت میکنه. تا این رو گفتم . طوبی خانم گفت: باشه فقط این یکبار هر وقت ارضاع شدی دیگه تمامش میکنی برای همیشه. گفتم: باشه. طوبی خانم مدل سگی شد و مانتو و دامنش رو داد بالا گفت: بیا. بعد خودش شروع کرد استغفرالله گفتن و ذکر گفتن. بعد متوجه شد من کاری نمیکنم. گفت: بیا زود باش دیگه. میخواهم برم. گفتم: من اینطوری نمیخواهم. طوبی خانم که خیلی عصبانی شده بود گفت: باید چکار کنم تا راضی بشی؟ فقط زود باش. منم گفتم: اول باید لخت بشی سینه بخورم. طوبی خانم هم همینطور که مانتو و لباسش رو درمی آورد گفت: اگه آبت اومد دیگه تمامه به من ربطی نداره. منم رفتم تو بغلش و سینه های نرم و شل و ولش رو کردم تو دهنم خیلی نرم و شل بود ولی سرش سینه اش قهوه ای پرنگ بود با برجستگی درشت. حاله قهوی سرسینه اش هم بزرگ بود. یکیش رو کردم تو دهنم اون یکی رو هم میمالیدم. دو دقیقه نشد که آه و اوه طوبی خانم بالا رفت مثل اینکه سالهاست سکس نداشته. یواش یواش سرم رو به سینه اش فشار میداد و جیغ میزد و آه و اوه میکرد. که دیدم لرزید و ارضاع شد. رو کرد به من که ارضاع شدی؟ گفتم: نه. اونم شروع کرد استغفرالله خدایا ببخش. و هی ذکر گفتن. منم رفتم پایین و لاپاهاشو باز کردم سرم رو کردم لاپاش و مشغول خوردن کوسش شدم. کوس طوبی کوچولو بود ولی مثل کوس اکبند بود. تمیز و خوشکل ولی کمی موداشت. شروع کردم به خوردن کوسش. که طوبی خانم گفت: استغفرالله داری چکار میکنی. مریض میشی. بعد آه و اوهش شروع شد. منم با تمام وجود کوس طوبی رو میخوردم. میدونستم این اولین و آخرین بار است. طوبی سرم رو محکم گرفته بود و به کوسش فشار میداد و میگفت: آه نکن. آه آه اینکارها خوب نیست. سرم رو هی محکمتر فشار میداد به کوسش حسابی تحریک شده بود. میگفت: نه نه نخور. نخور کار خوبی نیست. نه نه. . . آه .. آه آره بخورش. لطفان بخور بخورش. و با تمام قدرت سرم رو به کوسش فشار میداد. هی میگفت: بخورش آره بخورش همه اش رو بخور. آره . آه . آه ه ه ه . بعد لرزید و آبش اومد. منم سریع چرخودنمش و شروع کردم سوراخ کونش رو خوردن. تنگ تنگ بود. طوبی میگفت: نه اینجا رو نه دیگه معصیت داره. کثیفه نخور. خواهش نخور. منم شروع کردم به مالیدن کوسش همینطور که سوراخ تنگش رو میخوردم کمی که خوردم دیدم هی میگه . آه بخورش هرکاری دوست داری با من بکن. منم دیدم تحریک شده. پاشدم و کیرم رو کردم تو کوس طوبی. وای چه کوس توپ و تنگی داشت برای من مثل یک دختر آکبند بود. کمی که تلمبه زدم دیدم طوبی هم داره تلمبه میزنه. وای چه باحال کوس میداد. چقدر حشریه این زن. طوبی سرعتش رو بیشتر کرد. منم محکمتر میکردم. که طوبی یه مکث کرد و کوسش شروع کرد به نبض زدن و ارضاع شدن. منم آبم اومد رو ریختم تو کوس طوبی. هر دوتامون شل شده بودیم. طوبی بغلم کرد و فقط منو می بوسید. همون موقع عزیزجون با یک پارچ شربت آبلیمو اومد تو حال گفت: خسته نباشید. هر کدوم یه لیوان شربت خوردیم. من داشتم لیوان دوم رو میریختم که بخورم که عزیز گفت: این رو خوردی برو یه دوش بگیر پسرم. منم لیوان رو سرکشیدم و رفتم تو اتاقم حوله بردارم. عزیزجون رو کرد به طوبی گفت: چطور بود؟ طوبی هم گفت: عالی بود. تا حالا تو زندگیم انقدر حال نکرده بودم. با اینکه میدونم گناه کردم ولی هیچ وقت سهراب منو درست نکرده بود. عزیزجون هم گفت: حالا میری حمام یه غسل میکنی توبه میکنی تمام میشه. طوبی گفت: دلم نمیاد غسل کنم و تبه کنم باید امشب پیش شما باشم. فردا غسل کنم و توبه که دیگه اینکار رو نکنم. حالا نمیتوانم. بعد من رفتم حمام دوش بگیرم.
     
#1,124 | Posted: 20 Jun 2018 22:07
خانواده من قسمت نهم
وقتی دراومدم از حمام. عزیزجون رو کرد به طوبی گفت: پاشو ماهم بریم یه دوش بگیریم سرحال بشیم. بعد رو کرد به من و گفت: شاهین پسرم خودت رو خشک کردی برو مغازه آقا سهراب برای شام دعوتش کن بیارش. طوبی گفت: ولش کن. نمیخواهد. خودمون کار داریم. عزیزجون گفت: حرف نباشه. شاهین بهش بگو قیمت ماهواره هم بپرس بگو هرکسی برای خودش نصب کرده بیاره برای ما هم نصب کنه.
منم رفتم تو اتاق خودم رو خشک کردم و لباس پوشیدم رفتم سمت مغازه آقا سهراب. وقتی رسیدم یه مشتری داشت. منم سلام کردم و نشستم رو صندلی تا مشتریش بره. وقتی مشتریش رفت. آقا سهراب دستی به سیبیلهای کلفتش کشید و گفت: چه عجب یادی از ما کردی؟ اومدی بکنی؟ درب رو ببندم بریم بالا؟ گفتم: نه خیر. اومدم شرطی رو که بستیم رو بگیرم. گفت: کدوم شرط؟ گفتم: خودت گفتی زنت رو بکنم هر چی خواستم بهم میدی. آقا سهراب زد زیرخنده و گفت: حالا میخواهی بگی طوبی رو کردی؟ گفتم: بله. آقا سهراب زد زیرخنده و گفت: کوس خل گیرآوردی بچه؟ گفتم: نه بخدا کردم حالا هم اومدم بهت ثابت کنم. آقا سهراب دید مثل اینکه شوخی ندارم و جدی میگم. گفت: جون من راست میگی؟ گفتم: بخدا. گفت: چطور ثابت میکنی؟ گفتم: شب مغازه رو که تعطیل کردی میریم خونه عزیزجون. شام دعوتی. اونجا بهت ثابت میکنم. آقا سهراب یک لبخند رضایت بخشی زد و گفت: فدات بشم پسر تو حرف نداری. حالا چی میخواهی بهت بدم. پول میخواهی؟ گفتم: نه. میخواهم بعد از ظهرها بیام تو مغازه ات کار کنم. آقا سهراب گفت: قبول. حالا بشین یه چایی و شیرینی برات بیارم. منم گفتم: نه میرم یه سری خونه دایی بعد میام دنبالت. باهم بریم خونه عزیزجون.
از اونجا رفتم خونه دایی. زنگ زدم. ندا اومد دم درب. درب رو که باز کرد. گفت: تو اینجا چکار داری؟ گفتم: به تو چه. اومدم خونه داییم. ندا هم گفت: بیا تو نکبت. اومدم تو ندا دستم رو گرفت و گفت: شاهین از کار اون روزت خیلی ناراحت شدم. گفتم: کدوم کار و دوباره لباش رو بوسیدم. گفتم: اینکار رو میگی؟ ندا بدون اینکه حرکتی بکنه. گفت: خیلی بیشعوری. منم دوباره بوسیدمش ولی اینبار کمی طولانی تر. دیدم ندا هیچی کاری نکرد تا کار من که تمام شد گفت: شاهین خیلی بیشعوری. احساس کردم بدش نیومده. دستش رو گرفتم گفتم: بریم تو خونه. با هم رفتیم داخل. دم ورودی که کفشم رو درآوردم اومد دوباره ببوسمش. که ندا گفت: اگه یکبار دیگه اینکار رو بکنی دیگه باهت حرف نمیزنم و برای همیشه بات قهر میکنم. منم سریع خودم رو جمع کردم گفتم: خیلی نامردی میدونی اگه باهام قهر کنی دیوانه میشم. ندا هم یه لبخند پیروزمندانه زد و گفت: مایم دیگه. منم سریع سینه اش رو از روی لباس یه فشار دادم و با دهنم بوق زدم. ندا گفت: خیلی بیشعوری دیگه باهات قهرم. گفتم: تو گفتی اگه بوست کنم این رو نگفته بودی. ندا هم یه نگاهی بهم کرد و گفت: پس از این به بعد اینکار رو هم بکنی دیگه باهات قهر میکنم. رفتیم تو پذیرای. زندایی و یک خانم سبزه اونجا بودن. رفتم دست دادم. زندایی معرفی کرد شهره خانم عمه فرشاد است. بیشتر بهش دقت کردم معلوم بود مثل فرشاد توپل و سینه های خوبی هم داره. از زندایی پرسیدم. نادر کجاست. زندایی هم گفت: تو اتاقش. منم مستقیم رفتم درب اتاقش رو باز کردم. دیدم نادر رو پای یه دختر خوشکل و سبزه نشسته. تا من رو دید سریع بلند شد. گفت: بیشعور چرا در نمیزنی؟ گفتم: گوه نخور اینکه؟ چه دوست دختر خوشکلی داری. اون دختره هم بلند شد دستش رو دراز کرد. گفت: شیما هستم دختر شهره خانم. منم دست دادم گفتم: شاهین هستم پسرعمه نادر. از آشنایتون خوشبختم. همینطور که دستش تو دستم بود و نوازشش میکردم به صورت خوشکلش هم نگاه میکردم. نادر گفت: برو بیرون میخواهیم. درس بخوانیم. و من رو هل داد به سمت درب. منم گفتم: باشه میرم نترس دوست دخترت رو نمیخورم. نادرگفت: شیما دوستم است نه دوست دخترم حالا هم برو بیرون. منم اومدم بیرون ولی از نادر خیلی ناراحت شدم رفتم که برم دستشویی تو حیاط بشاشم. انقدر تو فکر دوست دختر نادر نامرد بودم که حواسم به چیزی نبود. درب رو باز کردم. رفتم تو شلوار ورزشیم رو کشیدم پایین. که جلوم رو نگاه کردم دیدم. شهره خانم داره میشاشه. یک لحظه فقط حواسم به شاشیدنش از کوس بزرگ و سیاهش بود. که با صدای شهره خانم به خودم اومدم که گفت: کجایی به چی نگاه میکنی؟ که سریع سرم رو انداختم پایین گفتم: ببخشید متوجه شما نشدم. که شهره خانم خودش رو شست و بلند شد. گفت: اشکالی نداره من حواسم نبود درب رو قفل کنم. بعد یه دستی به کیرم زد و گفت: برو جیشت رو بکن. منم نشستم رو سنگ توالت جیش بکنم که نگاهم به کون بزرگ شهره خانم افتاد که داشت دستهاش رو میشست. منم سریع خودم رو شستم و شلوارم رو کشیدم بالا و از پشت خودم رو چسبوندم به کون شهره خانم. شهره خانم هم تا سرش رو برگردوند و گفت: داری چکار میکنی. من سریع درب توالت رو باز کردم و فرار کردم. اومدم از خونه دایی بیرون.
رفتم مغازه آقا سهراب. کمی نشستم و آقا سهراب هم کارشون رو برام توضیح میداد. بعد گفت: دیگه بریم خونه عزیزجون. آقا سهراب درب مغازه رو بست و رفتیم به سمت خونه. وقتی رسیدیم درب رو باز کردم رفتیم داخل. درب خونه رو هم که باز کردم یه یالله گفتیم. عزیز و طوبی از تو آشپزخانه اومدن و یه سلامی کردن. دیدم هر دوتاشون چادرشون سرشونه. عزیز تعارف کرد نشستیم. بعد من رو کردم به عزیزجون گفتم: عزیزجون از فردا قرار برم سرکار. عزیزجون با تعجب گفت: کجا بری سرکار. گفتم: شرطبندی رو از آقا سهراب بردم قرار شد عصرها برم پیشش سرکار. طوبی گفت: حالا شرط سرچی بوده؟ گفتم: با آقا سهراب شرط بسته بودم که اگه زنش رو کردم منو استخدام کنه. طوبی که حرف تو گلوش گیر کرده بود نمیدونست چی بگه. که عزیزجون گفت: خوب به سلامتی. حالا از کی باید بری سرکار؟ گفتم: از فردا میرم. عزیزجون گفت: حالا کی با هم شرط بستید؟ گفتم: روزی که آقا سهراب رو میکردم وقتی کیرم تو کونش بود بهش گفتم زنت رو هم میکنم. اونم گفت اگه کردی هر کاری خواستی برات میکنم. طوبی که گیج گیج شده بود گفت: چی گفتی؟ مگه تو سهراب رو هم کردی؟ گفتم: آره. نمیدونی چه آدم اهل حالیه. طوبی گفت: این اگه عرضه داشت زنش رو میکرد. که همیشه تو کف نباشه. سهراب هم گفت: نه اینکه تو شعور برخورد با شوهرت رو داری که ازش توقع هم داری. که من یکی زدم پس کله سهراب گفتم: خفه شو کونی. لخت شو ببینم. بعد خودم نشستم شلوارش رو کشیدم پایین و کیرش رو گرفت کردم تو دهنم. مشغول ساک زدن شدم که عزیزجون همینطور که نگاه میکرد گفت: چکار میکنی؟ گفتم: دارم کیرش رو میخورم. این کونی مال خودمه. عزیزجون گفت: بده منم بخورم. منم یکی محکم زدم رو کیر سهراب گفتم: کونی. هوای مادربزرگم رو داشته باش. سهراب هم گفت: چشم عشقم. بعد کیرش رو کردم تو دهن عزیزجون. طوبی هم اومد گفت: منم مال تو رو میخورم. گفتم: اول لخت شو. طوبی هم سریع لخت شد. منم لخت شدم. بعد کیرم رو کردم تو دهن طوبی. خیلی حال میداد. عزیزجون کیر سهراب رو از دهنش درآورد و یکی محکم زد روی کیر سهراب و گفت: سهراب کونی. کیرت رو بکن تو کوسم. سهراب هم گفت: چشم عزیزخانم. بعد عزیزجون لخت شد و سهراب هم کیرش رو کرد تو کوس عزیزجون. کمی که تلمبه زد. من کیرم رو از دهن طوبی کشیدم بیرون و رفتم پشت سهراب و کیرم رو کردم تو کونش. سه نفری حال میکردیم که عزیزجون با دیدن این صحنه زود ارضاع شد. بعد من سهراب رو خواباندم به کمر و طوبی رو خواباندم روش کیرش رو کردم تو کون طوبی و خودم هم کیرم رو کردم تو کوس طوبی دو نفری میکردیمش. طوبی خیلی حال کرده بود. به عزیزجون گفتم تو هم کوست رو بیار بزار تو دهن طوبی بخوره چهارتایی حال کنیم اونم همینکار رو کرد. طوبی که حشریی شده بود مثل وحشی کوس عزیزجون رو میخورد. سهراب آبش اومد ریخت و کون طوبی. ولی من و طوبی ادامه دادیم که با جیغ عزیز که یه آه . . . بلندی کرد. من و طوبی هم ارضاع شدیم. بعد من طوبی رو بغل کردم مشغول لب گرفتن شدم. عزیز هم سهراب رو.
بعد عزیز و طوبی پاشدن رفتن شام رو آوردن که بخوریم
     
#1,125 | Posted: 22 Jun 2018 14:52
خانواده من قسمت دهم
شب عزیز دست سهراب رو گرفت رفتن تو اتاق و منم دست طوبی رو گرفتم رفتیم تو تخت من. اول تو بغل هم دراز کشیدیم و کلی با هم حرف زدیم. طوبی خیلی منو نوازش میکرد و قربون صدقه ام میرفت منم سینه های طوبی رو نوازش میکردم و با سرسینه هاش بازی بازی میکردم. به طوبی گفتم: تو خیلی خوشکلی و نازی. خیلی هم حشریی هستی. چرا تا حالا جلو خودت رو گرفتی؟ طوبی گفت: پسرم اشتباه کردم همیشه که سن بالا دلیل عقل زیاد نیست. حالا خوبه از تو فسقلی یاد گرفتم که چکار کنم و از زندگیم لذت ببرم. بعد تو بغل هم خوابمون برد.
صبح که بیدار شدیم صبحانه خوردیم من گفتم: برم مدرسه. طوبی هم گفت: منم برم خونه. سهراب هم گفت: من میرم مغازه زنگ بزنم بیان برای نصب ماهواره. عزیز رو کرد به طوبی و گفت: تو کجا امروز آقا حشمت میاد. بمون میخواهم یه کیر جدید بدم بخوری. سهراب هم گفت: عزیزخانم راست میگه. بمون ببین آقا حشمت چطور آدمیه. طوبی هم با عشوه گفت: حالا که تو دوست داری باشه. منم رفتم مدرسه.
ظهر که برگشتم سریع نهارم رو خوردم و درسم رو خواندم و رفتم مغازه آقا سهراب. طوبی خانم هم تو مغازه بود. پرسید امروز چطور بود؟ طوبی گفت: خوب بود. آقا حشمت آدم خوبی بود. سهراب گفت: خوب میکرد ولی حیف زود تمام شد. گفتم: مگه تو هم اونجا بودی؟ سهراب گفت: تو اتاق بودم از تو اتاق میدیدم. اگه روم میشد میرفتم کیرش رو میخوردم که یه دست دیگه هم طوبی رو بکنه. فکر کنم مرد خوبی باشه. گفتم: خوب چرا باش دوست نمیشی؟ سهراب گفت: فکر خوبیه هم سن و سال هم هستیم. هم دیگه رو هم درک میکنیم. همزبونیم. طوبی هم گفت: حالا که نشد. منم گفتم: خوب سری بعدی. سهراب گفت: آره. درست میگی. سری بعد. طوبی هم کمی کلاس گذاشت و گفت: توکل به خدا ببینم چی میشه. بعد هر سه تامون خندیدیم. همون موقع یک زن و شوهر اومدن تو مغازه. مرد گفت: ببخشد خونه برای کرایه دارید؟ سهراب هم گفت: پسر اون دفتر خونه اجاره ای ها رو بیار. تا من رفتم دفتر رو بیارم. آقا سهراب گفت: بفرمایید بشینید. بعد پرسید:چقدر بودجه دارید؟ یا چقدر میخواهید هزینه کنید؟ مرد گفت: میخواهیم تو این منطقه باشه. آقا سهراب دفتر رو از من گرفت داد دست مرد و گفت: این منطقه گرونترین منطقه شهرکرد هست. میخواهی یک زن و شوهر جوان هستید یه منطقه ارزونتر براتون پیدا کنم. که مرد گفت: ما مشکل مالی نداریم. آقا سهراب هم خونه ها رو دونه دونه معرفی میکرد. که مرد گفت: ببخشید من یک مشکلی دارم که کویت کار میکنم و سالی سه چهار ماه بیشتر نیستم. میخواهم یه خونه مطمئن باشن که زنم تنهاست براش مشکلی پیش نیاد. آقا سهراب گفت: اینجا بیشتر مردم تو کویت کار میکنن. و این محله هم محله خیلی خوبیه همه همدیگر رو میشناسن. طوبی خانم گفت: چرا خونه نمیگرید که صاحب خونه هم تو همون خونه باشه. که نگران خانمتون هم نباشید. مرد گفت: متوجه نشدم یعنی چطوری؟ طوبی خانم: گفت: منظورم این خونه دوطبقه ها که صاحب خونه یا طبقه بالاست یا طبقه پایین و اون یکی رو کرایه میده. زنه گفت: آره اینطور عالیه چون من از تاریکی و تنهایی میترسم. خانواده ام هم تیران زندگی میکنن. آقا سهراب گفت: یک خونه این شکلی سراغ دارم. ولی تو محله ما نیست. و آدرس رو گفت. مرد گفت: اون منطقه که خیلی شلوغه بدرد ما نمیخوره. تو این منطقه ندارید؟ آقا سهراب گفت: اینجا اصلان دوطبقه نیست. طوبی خانم گفت: من یکی سراغ دارم که مال دوستمه. زنه گفت: عالیه میشه همین رو به ما نشون بدید. طوبی گفت: یک مشکلی که هست تا حالا کرایه نداده باید باش صحبت کنم. یک زیرزمین مسکونی خیلی تر و تمیز داره. خودش هم یک پیرزن است با نوه اش. مرد گفت: این عالیه. رو کرد به آقا سهراب گفت: اینی که خانم میگه برای ما ردیف کن. خیلی هم ممنونتون میشیم. آقا سهراب گفت: چشم ردیفش میکنم. مرد گفت: کی بیام برای جواب. طوبی خانم گفت: شنبه دیگه چون داره میره مسافرت نیست. زنه هم گفت: عالیه. پس ما شنبه مزاحمتون میشیم. مرد رو کرد به زنش و گفت: شنبه خیلی دیره من دوشنبه بلیط دارم باید برگردم کویت. زنه گفت: خانم قول داده ردیفش کنه. خیالت راحت. طوبی خانم هم گفت: خیالت راحت آقا. شنبه اسباب کشی میکنی. مرد هم خیلی خوشحال شد و شماره املاکی رو گرفت و رفتن.
آقا سهراب رو کرد به طوبی گفت: این دوستت کیه که من نمیشناسم؟ من آمار همه خونه های شهرکرد رو دارم چه برسه به این محله که توش بزرگ شدم. طوبی گفت: خونه عزیز رو میگم دیگه. زیر زمینش مسکونی و آماده است. منم گفتم: فکر نکنم کرایه بده. میگه میخواهم به همین شکل باشه. طوبی گفت: پسرم این مال زمانی بود که آقا حشمت می اومد پایین حالا که میاد بالا دیگه پایین بلااستفاده است. سهراب گفت: راست میگه. چه فکر خوبی یه پولی هم در میاره. تو هم راحت میتوانی هر وقت خواست بری خونه بابا و مامانت سر بزنی دیگه عزیز تنها نیست. همون موقع عزیزجون اومد تو مغازه. سهراب هم گفت: واقعان حلازاده ای داشتیم حرفت رو میزدیم. عزیز گفت: چی میگفتید؟ طوبی گفت: میخواهم زیرزمین خونه ات رو کرایه بدیم. عزیز هم گفت: فکرش رو هم نکنید. اونجا یادگار شوهر خدابیامورزمه. نمیشه. بعد رو به من کرد گفت: من میرم خونه حمید کارت تمام شد بیا خونه داییت. بعد رفت بیرون. سهراب هم گفت: بدو برو دنبال عزیز. اگه راضیش کنی یه شیرینی خوبی بهت میدم. گفت: دوچرخه میخری برام. سهراب گفت: قبول. طوبی گفت: راضیش کن آبرو من نره. منم از مستاجره برات شیرینی میگیرم.
منم بدو خودم رو به عزیزجون رسوندم. عزیزجون گفت: الکی اصرار نکن که من راضی نمیشم. منم گفتم: چکارت دارم. مرخصی گرفتم. بیام بریم خونه دایی باز شیطونی کنیم. عزیزجون هم منو بغل کرد به خودش چسبوند و گفت: فدات بشم که مثل خودم شیطونی. وقتی رسیدم خونه دایی. عزیزجون درب رو باز کرد رفتیم داخل. دایی که صدای درب و شنید اومد دم درب ورودی. سلام کرد و تعرف کرد رفتیم. داخل پذیرای. وای چه خاکی تو سرم شد. شهره خانم اونجا بود. عزیز جون رفت به زندایی و شهره دست داد. منم که میخواست فرار کنم. به دایی گفتم: بچه ها کجا هستن. شهره گفت: هر سه تاشون رفتن سینما. بعد منم رفتم به زندایی دست دادم و بعد که به شهره دست دادم دم گوشم گفت: خوب بچه شیطونی فرار میکنی. منم یواش گفتم: ببخشید. و نشستم. زندایی رفت تو آشپزخانه چایی درست کنه. عزیزجون هم داشت با دایی در مورد. عروسی ساناز و زمین های توی روستا صحبت میکردن که شهره پاشد و گفت: ببخشید من برم دست به آب. بعد دیدم هی به من اشاره میکنه که پاشو بیا. منم بعد رفتن شهره خانم رفتم تو حیاط. دیدم درب توالت بازه رفتم داخل دیدم شهره نشسته و گفت: بیا مگه دوست نداشتی جیش کردنم رو ببینی. منم رفتم جلو نشستم. شهره شروع کرد به شاشیدن منم دستم رو بردم جلو با شاشش و کوس سیاهش بازی میکردم. شاشش که تمام شد گفت: بشورش. منم آفتابه رو برداشتم کوسش رو شستم. بعد بلند شد دستش رو بشوره گفت: دوست داری از پشت بهم بچسب ولی دیگه نبینم فرار کنی. منم چسبیدم بهش. وای چه کون نرمی داشت همه بدنش نرم بود از بس چاق بود. بعد درب رو باز کرد رفت. منم پشت سرش رفتم. وقتی رفتیم تو پذیرایی عزیزجون یه نگاهی به من کرد و یه چشمک به من زد. بعد رو به دایی گفت: حمید اگه سمت بندر رفتی برای منم از اون شرطها که برای رعنا خریدی برای منم بگیر. اینهای که اینجا خریدم بدرد نمیخوره. بعد دامنش رو زد بالا و لاپاشو باز کرد و گفت: ببین پاره میشه. کوسم میزنه بیرون. من که کنار دایی بودم دیدم عزیز یه شورت پاره پوشیده که کامل کوسش پیداست. متوجه شدم که دایی آب دهنش رو قورت داد. شهره که کنار عزیز بود بلند شد و گفت: ببینم. بعد کمی با کوس عزیزجون بازی کرد و گفت: خوب مثل من باش. بعد نشست دامنش رو زد بالا و لاپاشو باز کرد. دایی هم داشت چهارچشمی کوس شهره رو نگاه میکرد. شهره گفت: ببین من اصلان شورت نمی پوشم. تازه کوس تو کوچولو است شورتت پاره میشه من بپوشم که هیچی. عزیزجون هم گفت: کوس من کوچولو؟ مال من که از مال تو بزرگتره. شهره خندید و گفت: مال تو؟ عزیز رو کرد به من گفت: شاهین بیا کوسمون رو اندازه بزن ببین مال کدوم بزرگتره. منم سریع رفتم شورت عزیز رو از پاش دراوردم. و با دست کوسش رو وجب کردم بعد رفتم کوس شهره رو وجب کنم که دایی صدایی زندایی کرد و گفت: رعنا بیا. زندایی گفت: بزار کارم تمام بشه میام. دایی گفت: نه حالا بیا. زندایی هم سریع اومد. دید دامن عزیز بالاست و لاپاهاش هم بازه. کوسش هم بیرون افتاده . منم دارم کوس شهره رو وجب میکنم. دایی گفت: رعنا تو هم شورتت رو دربیار ببینیم مال کدومتون بزرگتره. زندایی هم سریع شورتش رو درآورد و پاهاشو باز کرد منم بعد از شهره رفتم کوس زندایی رو وجب کردم. دایی گفت: چی شد. گفتم: تا حالا کوس شهره چون چاق تره کشیده تر است ولی مال عزیزجون توپل تره. بهر هر دوتاشون امتیاز مساوی بده. دایی گفت: مگه مراحل دیگه هم داره؟ گفتم: آره. دایی هم خودکار و کاغذ برداشت گفتم: حالا خوشمزه ترین کوس. انگشتم رو کردم تو کوس شهره بعد کردم تو دهنم. گفتم: کوسش خوشمزه و شاشی است. بعد کردم تو کوس عزیزجون و کردم تو دهنم. بعد کردم تو کوس زندایی و کردم تو دهنم گفتم: خوشمزه ترین کوس مال زندایی است. شهره گفت: حالا سینه هامون. بعد لباسش رو زد بالا سینه های بزرگ و سبزه اش افتاد بیرون. سرش قهوه ای بود ولی برجستگی خیلی زیاد نداشت ولی حاله سرسینه اشت بزرگ بود ولی چون قهوه ای بود و سینه هاش هم سبزه بودن خیلی معلوم نبود ولی سایزش 90 بود. بعد عزیزجون لباسش رو زد بالا سینه هاش رو نشون داد. بعد هم زندایی رعنا. منم گفتم: سینه های شهره از همه بزرگتره. بعد شهره گفت: منم داور ببینم کیرت شما کدوم بهتره. من و دایی رفتیم جلوش. من شلوار ورزشی و دایی شلوار کردیش رو کشیدیم پایین. شهره هم کیرهامون رو گرفت تو دستش. تقریبان یک سایز بود. ولی یک دفعه آب دایی پاشید تو صورت شهره. عزیز و زندایی زدن زیر خنده و شهره تا اومد صورتش رو تمیز کنه. صدای درب حیاط اومد. سریع همه خودمون رو جمع و جور کردیم. عزیزجون رفت تو حیاط و با بچه ها احوالپرسی کرد و گفت: بریم خونه ما میخواهم براتون سوسیس بندری درست کنم. اونها هم از تو حیاط رفتن خونه عزیزجون. منم دامن زن دایی رو زدم بالا و شروع کردم به خوردن کوسش. دایی که با کیرش بازی میکرد. از دیدن این صحنه حسابی حشریی شده بود. بعد من رفتم سراغ کوس شهره. و کوس سیاه شهره رو میخوردم که دیدم دایی من رو زد کنار و کیرش رو کرد تو کوس شهره. و به من گفت: دایی کیرت رو بکن تو کوس رعنا. منم زندایی رو خواباندم کنار شهره و کیرم رو کردم تو کوسش با هم 20 دقیقه ای کردیم که من آبم اومد ریختم تو کوس رعنا و یه آه بلند کردم. دایی هم با دیدن خالی شدن من خودش رو تو کوس شهره خالی کرد. دایی که تو آسمونها بود رفت رو مبل لم داد منم زندایی رو مدل سگی کردم و مشغول خوردن سوراخ کونش شدم. دایی با این صحنه هم کیرش شق شد. من رفتم سراغ کون شهره که دایی هم اومد کیرش رو کرد تو کون زن دایی. منم لا کون گنده شهره رو باز کردم. چون چاق بود حسابی عرق کرده بود. سوراخش رو بو کردم وای چه بوی داشتم دیوانه میشدم افتادم به جونش حسابی میخوردم. با کوسش هم بازی میکردم دو دقیقه نشد که شهره ارضاع شد. منم کیرم رو کردم تو کوس شهره از عقب میکردم. دایی آبش اومد ریخت تو کون زن دایی بعد اومد به من گفت: دایی برو سراغ زن داییت. بعد خودش کیرش رو کرد تو کون شهره. منم کیرم رو از عقب کردم تو کوس زندایی. با هم میکردیم. 20 دقیقه ای کردیم تا آب دوتامون اومد. من که بیحال افتادم. روی مبل. دایی هم افتاد روی یکی دیگه از مبلها. زن دایی گفت: برم براتون شربت بیارم خسته شدید. منم رو کردم به دایی گفتم: ایول عجب کمری داری؟ دایی گفت: تا حالا اینطوری حال نکرده بودم بخاطر کارهای تو بود. باید همیشه هر وقت میخواهم کاری بکنم کنارم باشی. منم خندیدم.
بعد خوردن شربت. من و شهره رفتیم سمت خونه ما.
     
#1,126 | Posted: 25 Jun 2018 14:39
ادامه داستان چی شد پس ندا خانوم
     
#1,127 | Posted: 25 Jun 2018 18:04
خانواده من قسمت یازدهم
وقتی رسیدیم. من درب رو باز کردم رفتیم داخل. وقتی رفتم تو خونه شیما رو صدا زدم گفت: مامانت میگه بیا. عزیزجون هم اومد کلی تعارف کرد که شهره بیاد بالا ولی اون گفت: دیروقته باید بریم خونه. نادرگفت: منم میرم خونه بعد رو کرد به ندا گفت: تو نمیای؟ ندا گفت: نه من شب اینجا میمانم. نادر با شیما و شهره رفتن. من و عزیز و ندا کمی ماهواره نگاه کردیم. بعد عزیز رو کرد به ندا گفت: تو کجا میخوابی. پیش من یا تو اتاق شاهین یا اون اتاق مهمان. ندا گفت: من رو تخت شاهین میخوابم. شاهین هم رو زمین. منم گفت: غلط کردی تو روی زمین میخوابی من رو تختم. ندا سری پرید رفت تو تختم خوابید. منم رفتم از پشت چسبیدم بهش و بغلش کردم. ندا هیچی نگفت. منم کمی پرو شدم دست کردم سینه هاشو گرفتم. ندا هم گفت: اگه دستت رو برنداری دیگه بات حرف نمیزنم. بعد چرخید. به سمت من. منم محکم بغلش کردم. و سرم رو گذاشتم رو سینه های کوچولوش. و هر دوتامون تو بغل هم خوابمون برد.
صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و رفتیم مدرسه. تو مدرسه من و فرشاد و فربود حسابی شیطونی میکردیم. پوست همه رو کنده بودیم ولی مثل خر هم درس میخوانیدم. بعد از مدرسه که رفتم خونه. درب حیاط رو باز کردم رفتم تو. دیدم از تویی خونه صدای صحبت میاد. رفتم داخل دیدم یه خانم مانتویی نشسته پیش عزیزجون داره گریه میکنه. سلام کردم اون خانمه و عزیزجون هم سلام کردن. منم رفتم سریع لباسم رو عوض کردم. و مشغول درس خواندن شدم ولی درب رو باز گذاشتم تا ببینم چه خبره. خانمه داشت به عزیزجون میگفت: شما بهش بگید بره دکتر.
عزیزجون تا منو دید گفت: شاهین جان پسرم بیا بنشین تو سوادت بیشتره ببین چه کاری میشه برای آقا حشمت کرد. پرسیدم: آقا حشمت مگه مریض شده ؟ که عزیزجون گفت: پروانه جون. زن آقا حشمت فکر میکنه. شوهرش مریض شده. پرسیدم: مگه چه مشکلی داره؟ پروانه خانم گفت: تو هم جای پسرمی . فکر کنم حشمت مشکل جنسی پیدا کرده. ما یکسال با هم نبودیم. گفتم: یعنی هیچی؟ گفت: هیچی. هر چی هم بهش میگم بیا برو دکتر. میگه نه من مشکلی ندارم. هرچی بهش میگم تو 60 سالت بیشتر نیست و منم که 53 سالمه نباید اینطوری بشی. کلان تمایل جنسی نداره. گفتم: من تو کتابها خواندم این خیلی عادیه بعضی وقتها یک وقفه کوچیک یکسال یا دوساله برای مردها پیش میاد. پروانه خانم گفت: یعنی باید چکار کنم تا خوب بشه. گفتم: تو کتاب نوشته بود که باید ولشون کنید به حال خودشون بعد یواش یواش با تصاویر جنسی جدید و رابطه های جنسی جدید با آدمهای جدید. یواش یواش قدرتش برمیگرده و قدرتش هم بیشتر از قبل هم میشه. گفت: یعنی حالا کاری نباید بکنم؟ گفتم: برای آقا حشمت نه. ولی برای خودتون خیلی کارها. تو کتاب نوشته بود. خانمها باید تو این مدت یا باید خودشون رو ارضاع کنن یا با وسایل خاص خودشون رو ارضاع کنن یا از یکنفر کمک بگیرن. وگرنه افسرده میشن. پروانه خانم گفت: یعنی باید چکار کنم پسرم؟ منم یه چشمک به عزیز زدم و رفتم سمت عزیزجون دامنش رو زدم بالا. خدا رو شکر شرط پاش نبود. منم به پروانه خانم گفتم: بیا جلوتر. اونم اومد جلو. منم طبق فیلمهای که تو ماهواره دیده بودم چوچولی عزیزجون رو نشونش دادم گفتم: باید اینجا رو بمالی تا ارضاع بشی. و جلوش مال عزیزجون رو میمالیدم تا آه و اوه ه عزیزجون دراومد. عزیزجون هم رو کرد به پروانه و گفت: تو هم امتحان کن. پروانه سری مانتوش رو درآورد. دامنش رو هم زد بالا یه شورت قرمز هم پاش بود. ولی دیگه ادامه نداد. عزیزگفت: پروانه جون چرا معطلی؟ پروانه هم گفت: سختمه خجالت میکشم. عزیز هم رو کرد به من و گفت: برو به پروانه جون کمک کن. منم رفتم شورت قرمزش رو گرفتم درآوردم. کوسش کوچولو ولی از این پوف کرده ها بود. سریع نشستم جلو پاش و پاهاش رو باز کردم. پروانه که حسابی قرمز شده بود. فقط نگاه من میکرد. منم دستم رو گذاشتم روی کوسش و بازش کردم. لامصب کوسش صاف صاف بود تمیز تمیز مثل اینکه تازه واجبی گذاشته بود. بعد ها فهمیدم که پروانه وسواس داره برای همین انقدر تر و تمیزه. من دیگه چیزی نفهمیدم سرم رو بردم جلو و مشغول خوردن کوسش شدم. هنوز دوتا لیس نزده بودم دیدم سرم رو گرفته و کوسش رو تو دهنم تکون تکون میده. معلوم بود حسابی حشریه. ده دقیقه نشد ارضاع شد. منم کیرم رو گذاشتم دم کوسش و فشار دادم تو راحت تو نمیرفت. معلوم بود خیلی وقته سکس نداشته. کیرم رو تا ته کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن. با تمام قدرت میکردمش. ده دقیقه ای تو کوسش تلمبه زدم که ارضاع شد و کوسش شروع کرد به نبض زدن. آب منم اومد ریختم تو کوسش. بعد گفتم: پروانه جون بازم میخواهی یا کافیه؟ پروانه گفت: بازم میخواهم. منم مدل سگیش کردم و شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. دیدم تنگ تنگه مثل اینکه تا حالا کیر نرفته بود توش. پرسیدم: تا حالا کون ندادی؟ گفت: نه. من هر کاری نمیکنم. من خیلی وسواسی هستم و هر کار کثیفی رو نمیکنم. منم همینطور که سوراخش رو میخوردم با کوسش هم بازی میکردم. بعد پاشدم کیرم رو از پشت کردم تو کوسش. شروع کردم به تلمبه زدن. اول فکر کردم خودم دارم محکم میکنمش. ولی بعد متوجه شدم اون داره با تمام قدرت جلو و عقب میکنه و رو کیرم تلمبه میزنه. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. و خوابیدم کف زمین و پروانه رو برعکس رو خودم خواباندم. و دوباره مشغول خوردن کوس آبدارش شدم. همینطور آب از کوسش جاری بود منم میخوردم. معلوم بود حسابی حشریه. گفت: پروانه جون کیرم رو بکن دهنت مثل آبنبانت بخورش. اول گرفتش تو دستش بعد یواش یواش یکی دوتا لیس زدش. بعد انقدر محکم ساک میزد که حسابی حشریی شده بودم. منم سریعتر کوسش رو میخوردم. تا ارضاع شد تو دهنم. مال منم داشت می اومد. بهش گفت: محکم مک بزن همه اش رو هم باید بخوری برات مفیده. اونم با تمام قدرت مک میزد و تمام آبم رو خورد. بعد بلند شدیم هم دیگه رو بغل کردیم. منم دست کردم بند کورستش رو باز کردم و دوتا سینه کوچولو و نازش رو گرفتم. سینه هاش 75 بود با سرسینه قهوه ای کم رنگ بدون برجستگی سرش. خیلی با مزه بود کمی باش بازی کردم تا سرش زد بیرون. بعد من نشستم اونم با جسته کوچکش اومد نشست تو بغلم.
عزیزسفره رو پهن کرد سه نفری نهار خوردیم بعد پروانه کلی از عزیزجون تشکر کرد و گفت: من دیگه برم خونه. عزیز هم گفت: فردا صبح بگو حشمت بیاد ببینم. میتوانم مشکلش رو حل کنم. پروانه هم گفت: چشم عزیزجون هر چی شما بگید. بعد رفت
منم رفتم تکالیفم رو تمام کردم. رفتم پیش عزیزجون گفتم: میخواهم برم حمام میای کمرم رو کیسه بکشی. عزیز هم گفت: برو منم حوله ام رو بردارم بیام. رفتیم حمام. دونفری دوش گرفتیم بعد من عزیز رو میشستم و با سینه هاش بازی میکردم بعد اون منو میشست و با کیرم بازی میکرد. بعد عزیز رو کف حمام خواباندم و شروع کردم به خوردن کوسش. وسط خوردن گفتم: راستی عزیزجون من وقتی میرم مغازه جواب سهراب رو چی بدم. عزیز که حسابی حشریی شده بود گفت: حالا بخور بعد یه فکری میکنیم. منم کمی دیگه خوردم و دوباره وایستادم و گفتم: خیلی فکرم مشغوله. عزیز گفت: چرا؟ گفتم: آخه اگه این معامله رو جور کنم سهراب برام یه دوچرخه میخره. طوبی هم گفت: یه انعام خوب از مشتری میگیره. عزیزگفت: مگه میشه ندیده و نشناخته به کسی خونه اجاره داد. گفتم: یک زن و شوهر جوان هستن. که مرد کویت کار میکنه و زنه همیشه تنهاست. گناه داره. عزیز هم گفت: حالا بخور اگه خوب خوردی بهش فکر میکنم. منم دیگه کوس عزیز رو میخوردم تا جیغ عزیزجون به آسمون رفت و آبش اومد. بعد دوش گرفتیم اومدیم بیرون. من سریع لباس پوشیدم. که برم مغازه. رفتم تو اتاق عزیز. گفتم: پس برم جواب بله رو بدم به سهراب؟ عزیزجون گفت: من تازه گفتم بهش فکر میکنم. منم گفتم: پس میگم شنبه بیان هم زیرزمین رو ببینن هم شما اونها رو ببینید. قبوله؟ عزیز هم گفت: باشه. از دست تو.
منم سریع رفتم مغازه. طوبی تو مغازه بود. تا منو دید گفت: خوب که اومدی من باید برم خرید. سهراب هم رفته یه خونه معامله کنه. طوبی پرسید: عزیز رو راضی کردی؟ گفتم: تقریبا . طوبی گفت: تقریبا چیه دیگه؟ گفتم: یعنی شنبه بیان خونه رو ببینن عزیز هم اونها رو ببینه بعد معامله جوش بخوره. طوبی هم پرید بغلم کرد و بوسید گفت: آفرین پسر گلم. بعد رفت که بره بازار خرید کنه. منم رفتم برای خودم چایی بزارم. بعد کمی مغازه رو تمیز کردم و دستمال کشیدم. بعد شروع کردم دفاتر کرایه و رهن و فروش املاک رو تو دفترهای جدید با خط خوش پاک نویسی کردن. چون سهراب خیلی بد خط بود. داشتم مینوشتم که یه خانم خوشکل با یه دختر بچه 2 ساله. درب مغازه رو باز کرد اومد داخل. گفت: کسی نیست؟ گفتم: پس من شلغم هستم؟ اون خانم خوشکله هم خندید گفت: ببخشید. منظوری نداشتم. گفتم: چه کاری از دستم برمیاد؟ خانم خوشکله هم گفت: میشه چمدانهای من رو بیاری داخل؟ یه نگاهی بهش کردم گفتم: فکر کنم اینجا املاکی است نه اینکه هتل. بخواهی جای رو اجاره هم بکنی حداقل دو سه روز طول میکشه. لازم نبود با کل وسایلت بیای. خانم باز خندید. گفتم: فکر نکنی چون خیلی خوشکلی برات میارم دلم برات سوخت. رفتم چمدانهاش رو آوردم. گفتم: فکر کنم مبلمانت رو هم داخلش گذاشتی آوردی؟ باز خانمه یه لبخندی زد. نامرد خوشکل بود وقتی هم لبخند میزد خوشکلتر میشد. صورتش سفید و خوشکل بود. خانمه گفت: من میرم بالا. که پریدم جلوش رو گرفتم. گفتم: کجا؟ اینجا که خونه خاله نیست. هرجا خواستی بری. اون هم خندید و گفت: خونه خاله نیست خونه بابا و مامانم که هست. با شرمندگی نگاهش کردم و گفتم: شما دختر سهراب هستی؟ باز خانمه خندید و گفت: بله من رودابه دختر آقا سهراب هستم. نه سهراب. گفتم: ببخشید نشناختم. بعد پشت سرش که رفت بالا وسایلش رو بردم. بعد ربع ساعت سهراب اومد. گفت: چه خبرا؟ گفتم: اولیش که فکر دوچرخه باش که خونه عزیز رو جورش کردم. سهراب گفت: ایول شاگرد خودمی. بعد گفتم: دوم دخترت اومده. سهراب هم گفت: قرار نبود بیاد. برم ببینمش. منم یکی زدم درکونش و گفت: دیوث چرا نگفتی دخترت انقدر خوشکله. سهراب هم یکی زد تو سرم گفت: فکر بیجا نکن شوهر داره. بعد رفت بالا. پنج دقیقه بعد اومد پایین گفت: چکار میکنی گفتم: دارم دفاتر رو پاک نویس میکنم. تو هم یه چایی بریز بیار بخوریم. سهراب هم گفت: چشم اوستا. بعد که چایی خوردیم. طوبی اومد. سهراب بهش گفت: رودابه و ملیکا اومدن. طوبی نیشش باز شد و گفت: بسلامتی. بعد اومد خریدهاش رو ببره که من گفتم: خودم میارم. سهراب گفت: لازم نکرده. طوبی گفت: چکارش داری میخواهد کمک من بکنه.
رفتیم بالا. رودابه لباسش رو عوض کرده بود با یه تاپ و دامن بلند بود. مامانش رو بغل کرد. منم وسایل رو بردم تو آشپزخانه بعد طوبی اومد گفت: بزار سبزیها رو بشورم میخوام پاکشون کنم. گفتم: بزار کمکت کنم. طوب گفت: مگه تو مغازه کار نداری؟ گفت: نه سهراب هستش. رودابه بلند گفت: سهراب چیه بگو آقا سهراب. گفتم: به تو چه؟ فکر نکن چون خیلی خوشکلی هر چی تو بگی گوش میکنم. بعد با سینی سبزی اومدیم تو حال پیش رودابه که داشت ملیکا رو شیرمیداد. منم با دیدن پوست سفید و سینه های سفید رودابه کف کرده بودم. رودابه گفت: حالا کی گفته من خوشکلم؟ که تو انقدر میگی. گفتم: من میگم. رودابه گفت: حالا چرا به من اینطوری نگاه میکنی؟ گفتم: دست خودم نیست از بس خوشکلی. رودابه یه لبخندی زد و گفت: حالا بشین سبزیت رو پاک کن. منم نشستم کنار طوبی و شروع کردم به سبزی پاک کردن. رودابه گفت: اگه خوشکل بودم که شوهرم دنبال زنهای مردم نبود. گفت: گوه خورده. رودابه که میخواست بهم اخم بکنه ولی خنده اش گرفته بود. گفت: تو کلا شعور حرف زدن رو نداری؟ گفتم: هر کسی تو رو ببینه دیوانه میشه نمیدونه چی میگه. رودابه باز با خنده گفت: خوشم میاد مثل خودم حاضرجوابی. طوبی گفت: مگه احسان چکار کرده. گفت: میخواستی چکار کنه. دوتا منشی دختر داره یک حسابداره خانم داره تازه میخواهد یک آبدارچی زن هم استخدام کنه. بهش گفتم: یا اخراجشون میکنی یا طلاق میگیرم. منم گفتم: تو گوه میخوری. رودابه که عصبانی شده بود گفت: شانس آوردی دارم بچه شیرمیدم وگرنه یکی میزدم تو گوشت که نفهمی از کجا خوردی. گفتم: بزنی هم چیزی عوض نمیشه کار اشتباه اشتباه است. گفت: من اشتباه میکنم یا اون بی همه چیز که با دخترها و زنهای مردم لاس میزنه. گفتم: خوب حتمان تو براش کم میزاری. گفت: اون بیشرف خیانت میکنه بعد من مقصرم؟ همون موقع ملیکا سینه رودابه رو ول کرد و بلند شد. منم یکی زدم به طوبی بلند گفتم: وای اینجا رو ببین. رودابه از ترس سه متر پرید بالا. دید به سینه اش نگاه میکنم. سریع سینه اش رو بالا و پایین میکرد. منم باز گفت: وای اینو. که رودابه با ترس گفت: سوسکه . یا چیه؟ گفتم: خاک تو سرت سوسک چیه. سینه ات رو میگم که انقدر خوشکله. سینه اش 80 و سفید با سربرجسته قوه ای رنگ با حاله خیلی بزرگ. رودابه یه نفس راحت کشید. و گفت: خاک تو سرت. دلم ریخت پایین بعد سینه اشت رو کرد تو کورستش و تاپش رو کشید پایین. گفتم: چکار میکنی؟ گفت: کاری میکنم که تو چشم چرونی نکنی. منم یواش گفتم: خوشکله بیشعور. طوبی هم خنده اش گرفت. رودابه هم جوش آورد گفت: آره من بیشعورم که شوهرم کیرش رو میکنه تو کوس او زنهای خراب بعد شما به من میگید بیشعور. و زد زیر گریه. منم سریع بلند شدم رفتم بغلش کردم. دیدم خودش رو محکم بهم فشار داد و گفت: شما هم مثل خواهر شوهر جنده ام میگید من اشتباه کردم و من مقصرم. تا این رو گفت: از بغلم جداش کردم یکی زدم تو سرش و گفتم: خاک تو سرت. رودابه با تعجب گفت: برای چی؟ میزنی؟ گفتم: مگه تو با خواهر شوهرت در این مورد حرف زدی؟ رودابه گفت: آره. فکر میکردم دوستم است. گفتم: تو یه خوشکله بیشعوری. کی با خواهر شوهرش در این مورد مشورت میکنه. ولی مهم نیست باید یه فکری به حالش بکنیم. گفت: چه فکری؟ من میخواهم از احسان جدا بشم. خواهرش هم همین رو میگفت. گفتم: هم تو گوه میخوری هم اون جنده که فتنه میکنه. پرسیدم: کی این جریان منشی و حسابدار و آبدارچی. شرکت رو بهت گفته؟ رودابه هم گفت: خوب حنا. خواهر شوهرم که تو شرکت نقشه کش است. کمی فکر کردم. گفتم: بهت گفته با کدوم منشی رابطه داره. گفت: آره. با اونی که 10 ساله منشی شرکت است. گفتم: اون یکی چند وقته داره کار میکنه؟ رودابه گفت: اون دوست حنا است با هم رفتن تو شرکت. یکسالی میشه. گفتم: دلم میخواهد یکی بزنم تو سرت. رودابه گفت: برای چی؟ گفتم: آخه خنگه شوهر تو کاری با اون منشی اولیه نکرده اگه هم کرده باشه که فکر نمیکنم با دوست خواهر شوهرت است به تشویق اون. چون میخواهد تو رو بندازه کنار دوستش با برادرش ازدواج کنه. طوبی هم گفت: شاهین راست میگه. رودابه هم کمی فکر کرد گفت: درست میگین. طوبی گفت: یه زنگی به احسان بزن بگو آخر هفته بیاد دنبالت. بگو تولد بابا سهرابه اومدی کارهای تولدش رو بکنیم. رودابه گفت: تو چی میگی؟ گفتم: هر چی طوبی میگه گوش کن. همون موقع سهراب صدا زد شاهین بیا کارت دارم. منم رفتم سمت طوبی اونم بغلم کرد و بوسیدم. منم گفتم: فردا میبنیمت طوبی جون. بعد رفتم سمت. رودابه بغلم کرد و گفت: طوبی جون نه و طوبی خانم. منم محکم تو بغلم فشارش دادم گفتم: دوست دخترم است به تو چه ربطی داره من چی بهش میگم. بعد رودابه محکم به سینه هاش فشارم داد گفت: مادرمه غلط میکنی. گفتم: یه کم دیگه به سینه های نازت فشارم بدی. آبم میاد. اونم ولم کرد یکی زد تو سرم و گفت: بی تربیت. منم گفتم: فردا میام یه فکری میکنیم اون مشکلت رو هم حل میکنیم. رودابه گفت: واقعا حل میشه؟ گفتم: آره سه نفری فکر میکنیم مشکل رو حل میکنیم. بعد دوباره بغلم کرد و محکم به سینه هاش فشارم میداد. منم دستم رو بردم پشتش و کونش رو محکم گرفتم و فشار دادم. اونم گفت: خیلی بی تربیتی ولی ازت خیلی خوشم میاد. بچه فسقلی. بعد دوباره صدای سهراب اومد گفت: زود باش بیا دیگه. منم سریع پریدم پایین. دیدم دوتا دختر چادری اونجا نشستن.
سهراب گفت: صاحب خونه این خانمها یک خانم قادری است که خیلی بداخلاقه و حالا داره اینها رو اذیت میکنه. باید بریم مشکلشون رو حل کنیم. گفتم: یعنی من برم یا من مواظب اینجا باشم شما میخواهی بری؟ سهراب گفت: تو که نمیتوانی کاری کنی. راستش منم فکر نکنم بتوانم کاری کنم چون از من خوشش نمیاد. گفتم: اگه توانستم حلش کنم. یک شیرینی از شما میگیرم یه شیرینی از مشتری. سهراب گفت: باشه. ولی اون دوتا دختره تا به هیکل ریزه و میزه من نگاه کردن. گفتن: آقا سهراب این بچه است نمیتوانه کاری بکنه. خانم قادری بدتر لج میکنه. حالا بهمون یک هفته وقت داده خونه رو خالی کنیم. اون وقت همین حالا بیرونمون میکنه. منم که بهم برخورده بود رو کردم به سهراب گفتم: شما برید من نمیرم. سهراب هم رو کرد به دخترها گفت: این شاگردم مهره مار داره هر کسی رو بخواهد خام میکنه. دختره که خیلی خودش رو پوشانده بود فقط یک چشمش معلوم بود گفت: اشکال نداره بیاد ببینیم چکار میکنه. منم گفتم: من دیگه نمیام. اون یکی دختر چادریه که معلوم بود از اون زبر و زرنگ هاست گفت: خودت رو دیگه لوس نکن. منم گفتم: درست کردم دوبرابر شیرینی میگیرم. دختره هم گفت: هر چی دلت خواست بهت میدیدم. ولی اگه نتوانستی من هم یکی میزنم تو سرت که انقدر پرمدعا نباشی. منم گفتم: قبول.
راه افتادیم رفتیم دو کوچه بالاتر. دوتا خونه سه طبقه بود بهم چسبیده. دخترچادری پروه گفت: همین واحد 1 مال خود خانم قادری است. رفتی اونجا بدون اسم من فهمیه و اسم این دوستم زینب است. منم درب واحد رو زدم یک خانم قد بلند و توپل اومد دم درب. گفت: بله؟ چی میخواهی بچه؟ گفتم: اول بچه خودتی. دوم از املاکی اومدم. خانم قادری زد زیر خنده گفت: اون سهراب چلغوز ترسید خودش بیاد تویه بچه رو فرستاده؟ گفتم: اول درست گفتی ترسید خودش بیاد. دوم گفت خوشکلی خودم اومدم. خانم قادری هم یه لبخندی زد و گفت: خیلی پرو هستی ولی ازت خوشم اومد. ولی به اون سهراب بگو. این پتی یاره ها باید از خونه من برن. حاضر به کوتاه اومدن هم نیستم. منم گفتم: درسته که خوشکلی ازت خوشم میاد ولی شعور داشته باش دعوتم کن تو یه چایی بده بخوریم با هم صحبت کنیم. خانم قادری هم خندید. گفت: درسته بچه ای ولی ازت خوشم میاد. بیا داخل. رفتیم داخل خونه. خانم قادر تعارف کرد نشستم رو مبل. خانم قادری تا اومد بشینه. گفت: عروس خانم اول چای بیار. خانم قادری هم یه لبخندی زد. و چادرش رو از سرش باز کرد دور کمرش بست و رفت تو آشپزخانه چای ریخت و اومد گفت: گوفت کن ببینم چی میگی. گفتم: میخواهم بگم مگه کرم داری به دختر مردم گیر دادی. گفت: نمیخواهم دوتا دختر جنده تو خونه ام باشن. گیر دادنه؟ گفتم: خانم قادری اسم کوچیکت چیه؟ گفت: اسم کوچیکم رو میخواهی چکار؟ گفتم: بگو تو. گفت: فتانه. گفتم: فتانه جون عزیزم خودت هم میدونی که الکی میگی. فتانه گفت: جون یکی پسرم راست میگم. گفتم: راست هم بگی. مشکل تو این نیست. گفت: راستش خیلی پرو هستن و پسرم رو مسخره کردن دیگه ازشون بدم میاد. گفتم: گوه خوردن. خودم کونشون رو پاره میکنم. حالا پسرت چند سالشه؟ گفت: 30 ساله . گفتم: فتانه جون مسخره ام کردی؟ گفت: نه. چون پسرم اعتیاد داره اینها مسخره اش میکنن. گفتم: خوب بفرستش ترکش بدن. گفت: دلم نمیاد. گفتم: میخواهی یکی پیدا کنم ترکش بده. گفت: مگه کسی میشناسی. گفتم: قول نمیدم ولی باید با مادربزرگم صحبت کنم اون بزرگ محله است همه رو میشناسه. گفت: اگه بتوانی اینکار رو بکنی تو رو میکنم مسئول ساختمانم. ماهیانه هم حقوقت میدم. منم گفتم: خیالت راحت حلش میکنم. و پاشدم گفتم: برم بالا. با اونها صحبت کنم.
رفتم طبقه بالا درب زدم. فهمیه درب رو باز کرد. تا من دید گفت: چکار کردی بگو؟ گفتم: بزار بیام تو تا بهت بگم. همینطور سرم رو انداختم پایین رفتم داخل. زینب تا منو دید چون روسری و چادر سرش نبود یه جیغ زد. سریع رفت چادرش رو سرش کرد. منم رفتم داخل رو فرش نشستم. دوتاشون اومدم گفتن: چی شد؟ گفتم: هیچی شاکی شده میگه شما اینجا رو کردین جنده خونه دوست پسرهاتون رو میارید بکنتتون. فهمیه گفت: گوه خورده زنکه پتیاره. گفتم: میگه خودش دیدتون و قراره بیاد دانشگاه شکایتتون بکنه و از طریق اونها به خانوادتون بگه. که زینب زد زیر گریه. رو کرد به فهمیه و گفت: چقدر گفتم نکن نکن. بدبختمون میکنی. حالا من جواب پدر و مادرم رو چی بدم. با بدبختی راضیشون کردم که اجازه بدن درس بخوانم. حالا همین ترم اول اخراجم بکنن. گفتم: مگه چکار کردید؟ فهمیه گفت: هیچی. زینب گفت: هیچی؟ هیچی؟ هر سری دوست پسرت اومد بهش کون میدادی. حالا بدبختیش مال منم هست. فهیمه گفت: مگه من بدبخت نشدم. بابام بفهمه. سرم رو میبره. زینب دوباره زد زیرگریه. منم رفتم طرفش از رو چادر نوازشش کردم گفتم: اشکال نداره حالا که شده. خوبه بابا تو مثل فهمیمه نمیکشتت. زینب گریه اش زیادتر شد و خودش رو انداخت تو بغل من. منم محکم بغلش کردم و چادرش رو انداختم و تو بغلم نوازشش میکردم. که فهمیه گفت: تو نمیتوانی درستش کنی؟ گفتم: من که میتوانم ولی شیرینیت میره بالا. فهمیه گفت: هر چی بخواهی بهت میدم فقط درستش کن. زینب هم سرش رو از تو بغلم بلند کرد و با گریه گفت: هرچی بخواهی بهت میدیم. منم گفتم: اگه درستش کنم چی بهم میدید؟ فهمیه گفت: هر چی بخواهی. زینب هم گفت: آره هرچی بخواهی. گفتم: من میخواهم شما رو از کون بکنم. فهمیه گفت: خیلی بیشرفی. زینب هم خودش رو از من جدا کرد و گفت: خیلی آشغالی. منم پاشدم و گفتم: پس من دیگه برم. شما هم خودتون مشکلتون رو حل کنید. تا رفتم سمت درب زینب گفت: باشه هر چی بخواهی قبوله. فهمیه گفت: چی میگی هر چی بخواهد قبوله. زینب گفت: تو با اون کارهات هم من هم خودت رو بدبخت کردی حالا میگی نه. فهمیه گفت: ما از کجا بفهمیم راست میگه. زینب هم گفت: راست میگه. اول تو درستش کن. بعد هرچی خواستی قبوله. منم گفتم: 5 دقیقه دیگه هر دوتاتون بیاین خونه خانم قادری. بعد رفتم دم خونه فتانه درب زدم. درب رو باز کرد رفتم تو گفت: همه چیز درست شد. حالا که میان ازت معذرت خواهی میکنن. تو هم میگی یک هفته موقت هستید تا من تاییدشون کنم اگه تایید کردن 10% هم از کرایشون کم میکنی. و باید هر وقت دوست پسرشون میاد بکنتشون بهت بگن که خودت حواست به همه چیز باشه.
چند دقیقه بعد زینب و فهمیه اومدن. بهشون گفتم: باید اول از خانم قادری معذرت خواهی کنید. بعد هم یک هفته موقتی اینجا هستید اگه من تاییدتون کنم 10% از کرایه هم کم میشه. تازه هر وقت دوست پسرتون میاد بکنتتون باید به خانم قادری بگید که حواسش باشه مشکلی پیش نیاد. اونها هم معذرت خواهی کردن و گفتن: چشم. بعد بهشون گفتم: بریم بالا باتو کار دارم. رفتیم بالا. رو کردم به دوتاشون گفتم: تمامش کردم حالا نوبت شماست. زینب با خواهش گفت: نمیشه بیخیال بشی. گفتم:نه. فقط زود باشید. رفتیم داخل درب خونه رو هم قفل کردن. گفتم: لخت بشید. فهمیه چادرش رو بداشت. یه تیشرت و یه شلوار پاش بود. روسریش رو برداشت موهاش بلوند بود. بعد تیشرتش رو درآورد. پوستش سفید سفید بود. ولی به سفیده رودابه نبود. یه کورست زد هم بسته بود. بازش کرد وای چه سینه کوچولوی داشت با سرسینه دکمه ای و کوچولو. بعد شلوارش رو درآورد. لاغر بود. شورت زردش رو هم درآورد. منم سریع رفتم پاهاشو باز کردم. کوسش کوچولو بود کمی هم مو داشت ولی بور بود. منم سریع پاهاشو باز کردم و مشغول خوردن کوسش شدم. ربع ساعتی خوردم تا آبش اومد. بعد چرخوندمش مدل سگیش کردم که بکنمش. که فهمیه گفت: صبر کن برم کرم مرطوب کننده بیارم. تا اون رفت من لخت شدم. زینب فقط نگاهش به کیر من بود. فهمیه تا کیرم رو دید یه لبخندی زد و با کرم چربش کرد و مدل سگی شد. منم کیرم رو فرستادم تو کونش. ده دقیقه ای کردمش تا آبم اومد. ریختم توش. بعد چرخوندمش سینه های کوچولوش رو میخوردم و کوسش رو میمالیدم تا دوباره ارضاع شد. بعد رو کردم به زینب گفتم: حالا نوبت تو است. زینب هم چادرش رو برداشت بعد روسریش رو برداشت موهای مشکی و خوشکلی داشت. بعد تیشرتش رو درآورد. پوستش گندمی بود. یه کورست سفید بسته بود. دیدم دستهاش داره میلرزه. من رفتم طرفش و خودم بند کورستش رو باز کردم. فکر کنم سایز سینه هاش 70 بود ولی سینه هاش مدل موشکی بود وای چه سرنازی داشت. بعد دامنش رو کشیدم پایین. بعد شورت سفید رنگش. کوسش خیس خیس بود. کوسش کوچولو ولی همبرگری بود. دیدم تمام بدنش میلرزه برای همین محکم بغلش کردم دیدم اونم با تمام قدرت منو بغل کرده محکم فشار میده.
فهمیه گفت: من دارم میرم بیرون. برم به دوست پسرم بگم دیگه نیاد اینجا خطریه. منم گفتم: یادت رفت به خانم قادری گفتی: بهش خبر مید کی میاد میکنتت. میخواهی دروغگو بشی. بهش بگو فردا بیاد پیشت. فهمیه هم گفت: باشه. فهیمه رفت منم لاپای زینب رو باز کردم سرم رو کردم لاپاش. پاهاش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن کوسش. پنج دقیقه نشد که آبش اومد. بعد چرخودندمش مدل سگیش کردم. دیدم سوراخش بسته بسته است. منم شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. کوسش رو هم میمالیدم. زینب که حشریی شده بود گفت: لطفان فقط زودتر بکن و تمامش کن. منم کیرم رو کردم لاپاش و لاپایی میکردم. تا دوباره ارضاع شد. گفت: کیرت رو کردی تو کونم؟ گفتم: این فقط لاپایی بود. بعد خوابیدم به کمر و گفتم: زینب روم بخوابه من کوسش رو میخوردم اونم با کیرم بازی میکرد. فکر کنم اولین کیرزندگیش بود. دست میزد نوازشش میکرد. بعضی مواقع زبون میزد. منم کوسش رو میخوردم تا آبش اومد. بعد گفت: آخ آا خ. و جیشش ریخت تو دهنم. منم همه شاش رو خوردم و کوسش رو مک میزدم. بعد با هم رفتیم دستشویی من صورتم رو شستم اونم کوسش رو شست. بعد رفتیم تو اتاقش. تو تختش با هم دراز کشیدیم و هم دیگه رو محکم بغل کردیم. زینب گفت: با اینکه بهم خیلی خوش گذشت که کونم رو کردی ولی این برای آخرین بار بود دیگه باید توبه کنم. منم همینطور که با سینه های ناز و موشکیش بازی میکردم گفتم: من هنوز نکردم. و تا نکردم باید سرقولمون باشیم. زینب گفت: پس لطفان فردا بیا تمامش کن. گفتم: هر وقت تو آماده بودی تمامش میکنم خیالت راحت. بعد شروع کردم به خوردن سینه های خوشکلش. اونم سرم رو به سینه هاش فشار میداد و می بوسید. کمی تو بغل هم بودیم. من گفتم: دیگه باید برم مغازه. زینب هم گفت: باشه لباس پوشیدم اومد برم پرید بغلم کرد و محکم به خودش فشارم میداد. گفتم: خوب دیگه برم دیر شد. گفت: باشه خداحافظی کرد. بعد دوباره پرید بغلم کرد و گفت: نمیتوانم بزارم بری میخواهم پیشم باشی. منم بوسیدمش و گفتم: منم دوست دارم بمانم ولی باید برم. دیگه زورکی خداحافظی کردم اومدم بیرون
     
#1,128 | Posted: 1 Jul 2018 22:43
Mil1356mil
چرا ادامه نمیدی یا به صورت یه داستان جدا درخواست نمیدی .منتظریم

Emigrant
     
#1,129 | Posted: 2 Jul 2018 10:13
mil1356mil
سلام دوست عزیز
داستانت قشنگه و تحریک کنندست !برای اینکه این زیبایی کم رنگ نشه خوبه که زود به زود آپ کنی تا داستان از ذهن خواننده ها پاک نشه . ممنون منتظریم .
     
#1,130 | Posted: 7 Jul 2018 21:41
کیره ۳۰ سانتی کسی میخواد
     
صفحه  صفحه 113 از 114:  « پیشین  1  ...  111  112  113  114  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites