تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 115 از 115:  « پیشین  1  2  3  ...  113  114  115  
#1,141 | Posted: 4 Apr 2018 21:59
سلام،خاطره ای که میخوام براتون بگم رو برمیگرده به چند ماه پیش، قصه ازونجا شروع شد که من بچه بودم و هر وقت میرفتم پیش خالم چند روزی میموندم اونجا اخه یه شهر دیگه بودن، دختر خالم از من دو سال کوچیکتر، من الان بیستو یک سالمه، اون موقع شاید هفت هشت سالم بود،از داستان دور نشیم منو دختر خالم خاله بازی میکردیم و برا خودمون خونه بالشتی درست میکردیم و میرفتیم مهمونی هم و این کسشرا که تا جایی که یادمه بعدش زنو شوهر بازی میکردیم و دودولمو در میاوردم اونم شلوارشو یکم میکشید پایین از جلو میزدم به کسش، اون موقع که چیزی حالیم نبود، یبار مادرش مارو دید و دیگه نزاشت با هم خاله بازی کنیم، گذشت و گذشت تا امسال که دختر خالم مریض شده بود و با خالم اومده بودن شهر ما دکتر برن چون شهر خودشون کوچیک بود و دکتر خوب نداشت، من همش دنبال موقعیت بودم که باهاش تنها بشم و ببینم بازم میتونم مث قدیما انگولکش کنم یا نه، الان دیگه همه چیز رو درباره سکس میدونستم و طعم سکس رو چشیده بودم و راستش چند وقتی بود سکس نداشتم و بد کف کرده بودم،از شانس بد من روز اول موقعیتش پیش نیومد و ضد حال خوردم،روز بعدش صبح مامانم و خالم رفتن خرید و من موندم و دختر خاله ی جیگرم که بخاطر حالش نرفته بود خرید با خالم، منم گفتم اگه الان تونستم بکنمش نوش جونم وگرنه بعدش بد حسرت میخورم، خلاصه این دختر خاله ی ما روی مبل نشسته بود و داشت تلوزیون میدید،مبلامون طوری بود که یه تک نفره و کنارش کاناپه بود، اون روی تک نفره نشسته بود، من با خودم گفتم چطوری سر حرف زدن رو باهاش باز کنم یه فکری زد به سرم، گفتم برم رو کاناپه بشینم فاصلمون یه دسته مبله، بهش گفتم که چندتا عکس جالب دارم تو گوشیم میخوای ببینیشون، گفت بیار ببینم، منم داشتم به هدفم نزدیک تر میشدم، رفتم روی کاناپه نشستمو گوشیمو دادم دستش منم به بهانه ی اینکه نگاه کنم خودمو به طرفش مایل کرده بود، نمدونستم چجوری شروع کنم، قلبم روی هزار میزد، با خودم گفتم بزار با انگشتام بازوشو لمس کنم اگه ببینم راه میاد که دستشو پس نمیکشه و اگرم راه نیومد قطعا دستشو میکشه کنار، منم شروع کردم به زدن انگشتام به بازوش دیدم هیچی نمیگه کم کم با دو انگشت بازوشو میگرفتم دیدم بازم چیزی نمیگه، جرأتم بیشتر شد و بازوشو کاملا دوستم گرفتم و میمالوندم دیدم بازم چیزی نمیگه، با خودم گفتم جوووون سکسو افتادم، خلاصه بعد از پنج دقه مالوندن بازوش دیگه کاملا مطمئن بودم خودشم میخواد و دستمو اروم بردم سمت سینش و سینشو اروم توی مشتم گرفتم،چند ثانیه مکس کردم کاملا جفتمون سکوت کرده بودیم و فقط صدای تلوزیون بود،کم کم شروع کردم به مالوندن سینش و اون فقط سکوت کرده بود، من میخواستم سریع برم سر اصل مطلب چون امکانش بود خالم و مامانم برگردن و من ضد حال بخورم، دستمو از بالای لباسش کردم داخل و سینشو اینبار لخت گرفتم توی دستم که دیدم اینبار عکس العمل نشون داد و با دستش دستمو بیرون کشید،نمیدونم این کارش از روی ترس بود یا اینکه پشیمون شده بود، اما فایده ای نداشت و کار از کار گذشته بود،منم با پررویی تمام دوباره دستمو بردم داخل و هرکاری کرد دستمو بیرون نیاوردم و دید چاره ای نداره دوباره سکوت کرد، من شروع کردم به مالیدن سینه هاش یکی دو دقه اینکارو کردم بعدش بهش گفتم بیا کنار من بشین روی کاناپه، زبونش باز شد و گفت چیکارم داری،گفتم بیا بشین میفهمی،گفت نه همینجا خوبه، دیدم راه نمیاد بزور دستاشو گرفتم بلندش کردم اوردم روی کاناپه گفت بگو کارتو گفتم هیس، میفهمی، بعد دستمو دوباره کردم تو لباسش و اینار راضی به مالوندن نبودم و سینه هاشو انداختم بیرون،سینه هاش با اینکه نوزده سالش بود خوب بود فک کنم هفتاد یا هفتادو پنج بود،شروع کردم به خوردن و دیدی خوشش اومده و چیزی نمیگه،بعد از چند دقه خوردن گفتم بلند شو بریم تو اتاقم،گفت چیکارم داری،طوری برخورد میکرد ک انگار تمایلی به اینکار نداره، منم گفتم بیا بریم کارت دارم،دیدم گوشیشو در آورد و گفت بزار زنگ بزنم دوستم میام الان،گفتم باشه فقط زود، زنگ زد وشروع کرد به زنگ زدن و بحساب میخواست وقت کشی کنه که مامامش بیاد،اونروز شانس با من بود و خرید اینا طول کشیده بود و خبری ازشون نبود، خلاصه حرف زدنش ده دقه طول کشید و دیدم قطع نمیکنه منم رفتم دوباره موقع حرف زدنش ور رفتن با سینه هاش،دید چاره ای نداره و ول کن نیستم گوشیرو قطع کرد و گفتم بلند شو بریم گفت نه خوبه و دوباره به زور بردمش تو اتاقم،من اهل دروغ و بلوف نیستم راستش اتاق من تخت و این کسشرا رو نداره روی زمین میخوابم،اومد نشست توی اتاقم گفت چیکار داری،گفتم دراز بکش،گفت نمیخوام همینطوری خوبه،دیدم این زبون خوش حالیش نیست و دوباره به زور والبته کمک خودش، طوری وانمود میکرد که اره من نمیخوام خوابوندمش، شلوار خودمو کشیدم پایین، بد حشری شده بود،شلوار اونم تا بالای زانوهاش دادم پایین و یه تف انداختم لای پاش و شروع کردم تلنبه زدن،بعد از چنددقه ابم اومد و پاشیدم روی باسناش و با دستمال پاک کردم و بلند شد رفت توی هال و تلوزیون دیدن، منم توی اتاقم دراز کشیده بودم و سربلند ازینکه به هدفم رسیدم، بعد از بیست دقه مامانم و خالم اومدن و انگار طوری وانمود کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده،من توی اتاقم داشتم فیلم میدیدم که با خودم گفتم ای داد بیداد، چرا من نکردم توی کونش و لاپایی زدم،به خودم گفتم خاک تو سرت و دوباره فکر کردنش به سرم زد، ایندفه دیگه مقدمه ای در کار نبود و اگه موقعیتش پیش میومد یه راست میرفتم سر اصل مطلب.... راستش این اولین باره خاطرمو مینویسم،اگه خوب یا بد بود ببخشید، توی بعضی داستانا میبینم نظر میدن ک چرته و دروغه و فلانه، راستش برا من مهم نیست که کی چی فکر کنه، من چیزایی که اتفاق افتاد رو نوشتم. البته با کم و کاستی چون خیلی طولانی میشد، سکسم ادامه داره هنوز و چون حوصلم سر رفت باقیشو بیخیال شدم،بخونید اگه خوشتون اومد بگین تا ادامشو بنویسم تو همین تایپک بزارم، امیدوارم شمام هرکسیو دوست دارین بکنین......

آیدی تلگرامم
@khaterewq
     
#1,142 | Posted: 5 Apr 2018 21:12
دختر دایی من ۱۸ سالش بود من ۲۹ سالم بود قرار بود بهش درس یاد بدم برای کنکور و دانشگاه آماده بشه.
دختر دایی من چشماش آبیه و خیلی استایل بدنی تو پر و جذابی داره
همیشه کیرم شق میشد براش وقتی کنارش می نشستم و باهاش ریاضی کار می کردم...
کم کم با هم دوس شدیم و با هم تو تلللللگرام صحبت میکردیم بعد از یه مدت صحبت تو تلللللگرام کم کم شروع کرد به بوس کردن من، منم کم کم شروع کردم باهاش صحبت های جنسی کردن تا اینکه یک روز ازش خواستم اجازه بده چندتا سوال خصوصی بپرسیدم راجع به سایز سینه اش ازش پرسیدم، راجع به قد و وزن پرسیدم کم کم با هم اصطلاحا ندار شدیم یعنی دیگه خجالت نمی کشیدیم راجع به همه چیز صحبت میکردیم...
جلسه بعد که قرار شد بهش ریاضی یاد بدم کنارش نشسته بودم و بوسش میکردم، چند بار بوسش کردم همش می خندید، بعد سینه هاشو گرفتم گردنشو بوس کردم، دختر داییم شهوتی شد و اونم شروع کرد به حال کردن و بوس کردن، خوابوندمش روی تخت و لب می گرفتیم، پاهاشو باز کردم و شروع کردم به لیسیدن کس دختر داییم انقدر سریع اتفاق افتاد که متاسفانه از بس کیرم شق شده بود همون تو شلوارم آبم امد حتی فرصت نکردم کیرمو بیارم بیرون!
و بعد از کلی کس لیسی او روز بلاخره تمام شد ولی دفعه های بعد تمام موهای بدنمو زده بودم حاضر و آماده و دختر داییم برام ساک می زد
اما دفعه اول خیلی بیشتر حال داد چون خیلی سریع اتفاق افتاد

آیدی تلگرامم
@khaterewq
     
#1,143 | Posted: 15 Apr 2018 10:45
سلام دوستان
اوقات همگی بخوشی و شادی


میخواستم بدونم داستان تهران ادامه داره یا نه؟


با تشکر
     
#1,144 | Posted: 17 Apr 2018 00:34
سلام بچه ها من دوباره اومدم که بنویسم.از آشغالی که به بدترین شکل بهم بشت با زد.اون موقع 16 17 دسال بیشتر نداشتم زود به همه اعتماد می کردم.یادمه تو راه مدرسه که میرفتمو میومدم یه نفر که بچه ها میگفتن به هیچکی محل سگ نمیزاره هر روز میوفتاد دنبالم .اصلا جوابشو نمی دادم چون یه جورایی خجالت می کشیدم حتی تو چشم بسر جماعت نگاه کنم.هر روز قضیه رو واسه دوستم نرگس تعریف می کردمو بهش می گفتم که طرف چی می گفت و وقتی میوفتاد دنبالم چه زمزمه هایی می کرد.یه روز نرگس گفت دیوونه اون به هیچکدوم از دخترا کاری نداره فقط از تو خوشش اومده باهاش رفیق شو ستاره.اون روز تو راه برگشت بازم افتاد دنبالم و بازم تحویلش نگرفتم.ظهر رسیدم خونه مامانم گفت ستاره تو خودتی اتفاقی افتاده ؟گفتم نه مامان یکم سرم درد میکنه.طفلی مامانم نگران شده بود.بعدش بدون اینکه چیزی بگم رفتم طبقه بالا و تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم.اون روز تا شب به حرف نرگس فکر کردمو تصمیم گرفتم ایندفعه که یارو افتا دنبالم بهش با بدمو باش رفیق شم.وقتی زنگ خورد از نرگس جدا شدمو به سمت خونه راه افتادم.تو راه هر طرفو نگاه می کردم نمیدیدمش .انگار آب شده بود رفته بود زمین .بیخیال شدمو راهمو ادامه دادم.محله ی ما یک کوچه داره که همیشه از اون کوچه میام تا زودتر برسم خونه.رفتم تو کوچه که یه دفعه دیدمش.انگار میدونست که تصمیم گرفتم دست دوستیشو رد نکنم .گفت صبر کن.با حالن غرور خاصی گفتم چیکار داری اینجا همه منو میشناسن لطفا برو تا آبرومو نبردی.گفت بخدا اگه امروز باهام رفیق نشی نمیرم.گفتم اوکی شمارتو بده بعدشم برو تا کسی مارو باهم ندیده.شماره خونشو روی یک برگه از قبل نوشته بود از جیبش در اوردو داد به من.گفت فردا نری حاجی حاجی مکه.گفتم برو دیگه.داشت میرفت گفتم راستی اسمت چیه؟پفت رضا.گفتم نمی خوای اسممو بدونی؟گفت ستاره خانوم آمارتو خیلی وقته که دارم.بعدشم یه لبخند زدو رفت.فوری شمارشو حفظ کردمو کاغذو باره کردمو انداختم تا کسی نبینه.یه روز مامانم لباساشو بوشید گفت ستاره جون دارم میرم بیش اقدس نمیای؟(اقدس خالمه)گفتم نه درسم مونده باید بخونمم گفت باشه عزیزم من بعد از ظهر برمی گردم.مامان که رفت شروع کردم به درس خوندن یه دفعه یادم اومد به رضا زنگ بزنم.رفتم سمت تلفنو شمارشو گرفتم.یه نفر گفت الو .خودش بود صداشو شناختم.گفتم سلام شناختی ؟گفت چطوری خانومی؟سرتونو درد نیارم بعد از کلی فک زدن گفت تنهایی گفتم آره گفت بیام خونتون گفتم نه آشنا داریم.گفت بس آماده شو با موتور بیام دنبالت بیا اینجا خونمون طبقه بالاش خالیه مال مادر بزرگمه.گفتم قول میدی بهم کاری نداشنه باشی؟گفت من دوستت دارم مگه میشه اذیتت کنم؟گفتم الان آماده میشم وقتی اومدی برو نزدیک مدرسم نیا تو محله گفت باشه من میرم اونجا منتظرت می مونم آماده شدی بیا گفتم باشه.تلفونو قطع کردمو آماده شدم دیدم یه دفعه تلفن زنگ خورد برداشتم مامان بود از اوضاع خونه برسیدو با خونسردی کامل جواب دادمو خدافظی کردم.خیالم راحت شد که دیگه مامان زنگ نمیزنه.با اشتیاق بیشتری آماده شدم تا زودتر برم بیش رضا.حاضر شدم در خونه رو بستمو راه افتادم سمت مدرسه رسیدمو رضارو دیدم که منتظره.سوار موتور شدمو گازو گرفت رفت سمت خونشون.کلیدزدو درو باز کرد گفتم تنهایی گفت نه مامانم طبقه بایینه.دستمو گرفتو گفت نترس گلم رفتیم بالا با یه صحنه ای مواجه شدم که به خریت خودم بی بردم.چند نفر از دوستاشم اونجا بودن.به رضا گفتم اینا کین؟با یه لبخند موزیانه گفت دوستامن دیگه.ما که غریبه توخونه راه نمیدیم.همونجا دستمو ازرضا ول کردمو به سرعت رفتم بایین که برم بیرون دیدم در قفله دیدم رضا داره میاد بایین رفتم در طبقه بایینو زدمو گفتم خانوم نجاتم بده.رضا خندیدو گفت بیخود خودتو خسته نکن کسی اینجا نیست گفتم مادرت که اومد بیرون نشونت میدم گفت کدوم ننه بابا من ننه ندارم اون خونه هم هیچکی نیست گفتم بس چرا گفتی مامانم اونجاست گفت اگه اینو نمی گفتم که اعتماد نمیکردی بیای.با صدای بلند گفتم خیلی آشغالی.رضا که فقط می خندیدو من با صورت رنگ بریده فقط بهش بدو بیراه می گفتم اخرین فحشو که دادم اومد جلو یه سیلی به صورتم زد که چشام تار شد.بعدش بغلم کردو همینطور که از بله ها میرفت بالا گفت مثل بچه آدم به هرکدوممون 2 دست کون میدی و بعدم میری وگرنه تا شب همینجایی.تقلا می کردم که دستاشو از دور کمرم باز کنم اما فایده نداشت.منو برد بالا و جلو دوستای عوضیش انداخت رو مبل کمرم درد گرفت.اومد جلو شالمو که رو گردنم افتاده بود باز کرد دوستاش داشتن نگاه میکردن.یکی از دوستاش گفت رضا از کون میکنی یا کوس؟رضا بهش گفت خفه شو فقط نگاه کن.دکمه ی مانتومو با شهوت خیلی زیاد به سرعت باز کرد گریم گرفته بود گفتم توروخدا ولم کن.گفت دهنتو ببند یه جماعت تو صفن منم ولت کنم اونا میکننت. مانتومو انداخت یه کنارو لباشو گذاشت رو لبام دستشو هردو دستشو گذاشته بود بشت سرم نمی تونستم سرمو تکون بدمو لبامو از رو لباش بردارم یه دفعه دستشو بست.موهام رفته بود لای دستش.نمی دونستم چیکار بایید بکنم فقط گریه می کردم .قربانی اون نامرد شده بودمو تو دلم نفرینش می کردم.دیدم دستشو از زیر سرم برداشتو گفت ستاره اگه ادم نشی مثل سگ میزنمت .شلوارتو دربیار.بعدم به دوستش گفت کامران برو یه چاقو از آشبزخونه بیار.گفتم چاقو بره چی باشه هر چی تو بگی و اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.سوتیانمو در اوردو دستشو گذاشت رو شلوارم زیبشو کشید بایینو گفت شلوارتو در بیار کامرانو دیدم که با یه چاقو تو دستش اومد .شلوارشو در اورد وکیرشوتا ته گذاشت دهنم.داشتم خفه میشدم.بعد کیرشم تو دهنم بالا بایین کرد نفسم در نمی اومد.از یه طرف حواسم به رضا بود که شلوارو شورتمو باهم کشید بایینو طوری سینه هامو مالید که جیغم رفت هوا.تو دلم گفتم وای به حال اینکه منو بکنه.دیدم داره شلوارشو درمیاره به کامران گفت کیرتو دربیار برش گردونم.برم گردوندو دیدم یه دفعه بلند شد رفت تعجب کردم.بعد از 2دقیقه دیدم تو دستش روغن جامده. قشنگ کونمو رو به خودش کردو زد به سوراخ کونم.انگار کار بلد بود با یه مالش یه دفعه انگشت شصتشو فرو کرد تو بعد در اورد.کامران رفت کنار بیش بچه ها نشست جفتشون شلواراشونو در اورده بودنو داشتن کیرشونو می مالیدن.تا به خودم اومدم دیدم رضا سه تا از انگشتاشو کرده تو کونم خیلی درد می کشیدم بعد دستاشو در اوردو کیرشو گذاشت تو کونم.اینقدر تند تند تلمبه زد که داشتم جر می خوردم.جیغم رفته بود هوا.رضا به کامران گفت بیا کیرتو بزار دهنش اعصاب برام نزاشت با اون جیغاش آه آه نمیکنه حال کنیم در گوشم جیغ میزنه کیری.یه دفعه دیدم ارضا شدو ریخت تو کونم.سوزش شدیدی احساس کردم بعدم گفت بیاین بچه ها حسابی براتون بازش کردم جرش بدین.چه کون قمبلی هم داره فقط واسه کردن خوبه.همین کونو دیدم افتادم دنبالت.حیف سینه هات کوچیکه.بعد بلند شدو رفت.دوستاشم هر کدوم یه تیکه از بدنمو گرفتن.اون روز نه تنها کونمو باره کردن کثافت کامران بردمو زد.کار همشون که تموم شد دیگه از درد نمی تونستم از جام بلند شم.بعدها فهمیدم که رضا همیشه دختر میزده میاورده خونه با دوستاش حسابشو میرسیدن.رضا اومدو گفت لباساتو باشو ببوش برو تا یه دفعه دیگه هوس کونتو نکردم.اینو که گفت با چشای گریونو صورت زردو کون سوخته مثل چی از جام بریدم لباسامو بوشیدمو رفتم خونه و به حال خودم زار میزدم .احساس بدی داشتم.از خودم بدم می اومد.وقتی رسیدم خونه خدارو شکر هنوز مامانم نیومده بود .تا یک هفته نرفتم مدرسه و الکی سرفه می کردم که مامانم فکر کنه حالم بده و نمیتونم برم.اما یک هفته نمی تونستم ار درد کونم از جام تکون بخورم.لاشی زیاده دخترا اگه از شهوت هم مردین به هیچکس زود اعنماد نکنین.چون واسه اینکه اعتماد آدمو جلب کنن ممکنه خیلی حرفا بزنن

آیدی تلگرامم
khateresd@
     
#1,145 | Posted: 18 Apr 2018 21:22
دوستان یک کم طولانیه ببخشید مطمعن باشید که تو داستان های سکسی انقلاب میشه :دی بریم سراغ داستان

مقدمه

من مریم هستم. زنی حدوداً چهل ساله، که برای بیش از پانزده سال در یکی از مؤسسات بزرگ تأمین گوشت کار می‌کنم. کار من در آن‌جا، ذبح برده‌هایی است که مناسب کشتار تشخیص داده می‌شوند. همان‌طور که انتظار می‌رود، دوستان و آشناهای من برای ذبح‌های خانگی خود، به من مراجعه می‌کنند اگر بخواهند کسی را برای این‌جور کارها معرفی کنند، نام مرا می‌برند. کار در خانه‌های مردم، از چند جهت با کار در مؤسسه تفاوت دارد. اوّل آن که در مؤسسه، با موجوداتی سروکار داریم که برای گوشت بودن به دنیا آمده‌اند. اگرچه ظاهری شبیه دخترهای معمولی دارند، امّا از بدو تولدشان هرگز به عنوان یک انسان با آن‌ها رفتار نشده و برای همین هم وقتی برای کشتار به صف می‌شوند، هیچ ترس و اضطرابی در آن‌ها به چشم نمی‌خورد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، اغلب از دخترها و زن‌های معمولی استفاده می‌شود که تا چند وقتی پیش از داوطلب شدن، برای خودشان کسی بوده‌اند و کار با آن‌ها، تکنیک‌های خاص خودش را دارد. دومین اختلاف، به سن آن‌ها برمی‌گردد. در حالی که قانون اجازه‌ی ذبح‌های زیر پانزده سال را برای دخترهای آزاد نمی‌دهد، برده‌های پرورشی حداکثر هشت یا نه سال سن دارند و اغلب بیش‌تر از شش ساله نیستند و با پرورش‌های خاص ژنتیکی، بدن‌هایی نسبتاً رسیده و البته بسیار ریزه پیدا می‌کنند. طبیعتاً کیفیت گوشت آن‌ها هم به خوبی دخترهای طبیعی نیست. امّا مهم‌ترین اختلاف این‌جاست که برای کار در مؤسسه، باید قوانین مؤسسه را رعایت کرد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، قوانین چندانی حاکم نیست و دست من برای اعمال ایده‌های شخصی خودم، بازتر است. قوانینی که در ذبح‌های خانگی باید رعایت شوند، اکثراً به سن و سال دخترها، لزوم ثبت رسمی و قانونی پیش از ذبح، و پرهیز از ایجاد درد بی‌مورد برمی‌گردند و در سایر جزئیات دخالتی نمی‌کنند. این تفاوت‌هایی که عرض کردم، در کنار این واقعیت که بالأخره شغل نیمه‌وقت با شغل رسمی زمین تا آسمان فرق می‌کند، باعث شده‌اند که دید دیگری نسبت به این شغل دوم خودم داشته باشم و دوست داشته باشم بعضی از خاطرات خودم را ثبت کنم.

ماجرای عاطفه و نیت خیرش

عاطفه هرگز نگفت که شماره‌ی تلفن من را از کجا آورده بود و بعداً هم هیچ‌کدام از آشناهایم، نشانی از او نداد و از سرگذشتش چیزی نپرسید. ماجرا از آن‌جا شروع شد که یک روز صبح تلفنم زنگ زد و دختری که خودش را عاطفه معرفی می‌کرد، از من آدرس محل کار یا خانه‌ام را خواست تا مرا ببیند و فقط این‌طور توضیح داد که می‌خواهد خودش را وقف کند. عصر همان روز، او را به خانه‌ام دعوت کردم. تنهایی آمد و گفت که نیت کرده است قبل از بیست سالگی، خودش را به چاقوی ذبح بسپرد و میل دارد که از او، در راه امور خیریه استفاده شود. ازش خواستم که اگر می‌خواهد مثل بعضی‌های دیگر از این کار لذت جنسی ببرد، بهتر است در یک مهمانی یا مثلاً در جمع خانوادگی ترتیب این مراسم را بدهد. امّا نه‌تنها قبول نکرد، بلکه اصرار داشت که هیچ‌یک از اعضای خانواده و آشناهایش هم نباید از محل ذبح او اطلاعی داشته باشند. برایش توضیح دادم که رضایت خانواده‌اش هم به هر حال، لازم است. امّا او کاغذی جلوی من گذاشت که نشان می‌داد تمام مراحل قانونی را انجام داده است و مجوزهای لازم را گرفته است و کاری جز این که خودش را به من بسپارد نمانده است. هفده ساله بود و نسبت به هم‌سن‌وسال‌های خودش، دختر ریزه‌ای به حساب می‌آمد. مطمئن بودم که برای دختری به آن سن، حتّی با آن که چهره‌ی دل‌نشینی نداشت، حاضر بودند پول خوبی پرداخت کنند. پیشنهاد کردم او را در یک مهمانی اعیانی بفروشیم و پولش را صرف هر امر خیری که مایل بود کنیم. امّا قبول نکرد و اصرار داشت که حتماً در همان محل خیریه ذبح شود. دختر عصبی‌مزاج و گوشت‌تلخی بود که هرگز خنده‌اش را ندیدم و هر حرفی هم که می‌زد، حرف آخر بود و گوشش به نظر دیگران بدهکار نبود. غیر از یافتن محل خیریه، که این کار را به من سپرده بود، برنامه‌ی همه‌چیز را چیده بود. وقتی خواستم بدنش را ببینم، به‌شدت مخالفت کرد و ناراحت شد و گفت که تا قبل از لحظه‌ی کشتار، لباسش را در نمی‌آورد و حتّی در آن لحظه هم نباید هیچ مردی حضور داشته باشد. از تدارکات و آماده شدن گوشتش پیش از ذبح متنفر بود و حاضر نبود یک کلمه درباره‌ی سرنوشتش بعد از ذبح چیزی بداند و بشنود و تصور کند. وقتی گفتم بهترین وقت ذبح یک دختر، زمان تخمک‌گذاری اوست، آن‌چنان عصبانی شد که نزدیک بود بلند شود و برود. بنا شد هرچه سریع‌تر جایی را پیدا کنم و بعد با موبایلش تماس بگیرم. امّا پیدا کردن جا هم به این سادگی نبود. اوّلاً که چنین جایی پیدا نمی‌شد که مایل باشند ظرف مدت یکی دو هفته چنان مراسمی برگزار کنند و آن‌ها هم که پیدا می‌شدند، مورد قبول حضرت بانو قرار نمی‌گرفت. قربانی شدن پیش پای عروس و داماد فقیری که هیچ مراسم خاصی نداشتند، قربانی شدن در هیأت‌های مذهبی روستاهای کوچک، دو تا خیریه و یک یتیم‌خانه، همه را رد کرد و دست‌آخر، وقتی من هم حسابی کلافه بودم، با یک مدرسه‌ی کوچک شبانه‌روزی دخترانه در جنوب شهر موافقت کرد و قرار نهایی را برای پنج‌شنبه شب همان هفته گذاشتیم. بهش توصیه کردم که اگر از مقدمات کار خوشش نمی‌آید، بهتر است در این سه چهار روز باقی‌مانده غذاهای جامد نخورد و موی سر و بدنش را تا جایی که می‌تواند کوتاه کند و قبل از عزیمت، یک دستشویی حسابی برود. عصر پنج‌شنبه، قبل از این که من به خانه برسم، جلوی در خانه‌ی من آمده بود. باز هم تنهای تنها. وقتی رسیدم، داشت در کوچه قدم می‌زد و بالا و پایین می‌رفت. آن‌قدر بی‌قرار بود که اجازه نمی‌داد وسایلم را از خانه بردارم. سر تا پا سیاه پوشیده بود و چادری عربی به سر داشت. بر خلاف دیدار قبلی‌مان، سعی کرده بود لباسی مرتب و شیک بپوشد و بر خلاف عادتش که قوزقوز راه می‌رفت، راست بایستد و قدم بزند. وقتی به مدرسه رسیدیم، شاگردان و کارکنان مدرسه، منتظر بودند و بساط باربیکیوی مفصلی را در حیاط حاضر می‌کردند. جمعاً حدود شصت نفر بودند و واضح بود که بیش از حد روی گوشت آن دختر ریزه و لاغر حساب کرده بودند. چوبه‌ی داری که قرار بود لاشه‌ی عاطفه را برای شقه شدن از آن آویزان کنیم، علم کرده بودند و حالا داشتند در مورد محل ذبح صحبت می‌کردند. وقتی وارد حیاط شدیم، همه به استقبالمان آمدند و دورمان جمع شدند. عاطفه، بسیار مؤدبانه و با خوش‌رویی (و در عین حال جدی و باز هم بدون اثری از خنده) با هر کس که به سمتش می‌آمد، دست می‌داد و روبوسی می‌کرد. ما را به وسط حیاط، جایی که برای کارها حاضر کرده بودند، بردند. عاطفه در حالی که همچنان داشت به ابراز احساسات دانش‌آموزها پاسخ می‌داد و به دوربین‌هایی که ازش عکس می‌گرفتند نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد از زیر سؤالات کنج‌کاوانه‌ی آن شیطان‌ها فرار کند، در گوشی به من رساند که حاضر نیست آن‌جا ذبح بشود و یک محل خلوت و ساکت و جدی از من خواست. با کلافگی، دستش را گرفتم و به سمت دفتر مدیر بردم. جای به‌دردبخوری نداشتند و ما را به یک گاراژ که جای پارک یک ماشین داشت و با تکه‌های بزرگ برزنت از حیاط اصلی جدا شده بود، راهنمایی کردند. عاطفه به این دلیل که هم از پشت‌بام همسایه‌ها دید داشت و هم سروصدای حیاط می‌آمد، آن‌جا را هم قبول نکرد. دست‌آخر، وقتی حسابی خسته و درمانده شده بودم، یکی از ناظم‌ها حمام بخش خوابگاهی مجموعه‌شان را پیشنهاد کرد که خوش‌بختانه مورد قبول واقع شد. به اتفاق مدیر و ناظم مدرسه، عاطفه را به آن‌جا بردیم. در طبقه‌ی سوم عمارت، اتاقی بود که یک طرف آن نورگیری با شیشه‌های مات قرار داشت و در دو ضلع دیگر آن فضای حدوداً هشت ـ نه متری، اتاقک‌های یک متری کنار هم قرار داشتند. یکی از اتاقک‌‌ها توالت بود و در آهنی داشت و بقیه، حمام‌ها بودند که یک دوش آب و یک سطل فلزی زنگ‌زده در هر کدام بود و با یک پرده‌ی گل‌گلی پوشیده می‌شد که در آن موقع، همه‌ی پرده‌ها باز بودند. پاشویه‌ی بزرگی زیر پنجره قرار داشت که من اوّل خیال داشتم سر عاطفه را آن‌جا ببرم، امّا به خاطر لبه‌ی بلندش، پشیمان شدم و تصمیم گرفتم این کار را روی چاهک نسبتاً بزرگ کف رختکن انجام بدهم. کوله‌بارم را لبه‌ی پاشویه گذاشتم و در حالی که مشغول درآوردن روسری و مانتوم می‌شدم تا روپوش و پیشبندم را بپوشم، به عاطفه گفتم: «خب عاطفه عزیزم... دیگه وقتشه... لباساتو در بیار. هیچ مردی هم این‌جاها نیست. بجنب که دیره.» امّا عاطفه هیچ تکانی نخورد و چیزی نگفت. همان‌طور بی‌حرکت کنار در ورودی ایستاده و سرش پایین بود و فقط زحمت کشید دستش را به علامت صبر، بالا برد. ترسیدم که باز هم بخواهد اشکال بگیرد. امّا وقتی به صورتش نگاه کردم، دیدم که چشم‌هایش بسته است و زیر لب دارد دعا می‌خواند. کاردم را درآوردم و در حالی که تیزش می‌کردم، نگاهی به حاضرین انداختم. از کادر مدرسه، مدیر و یکی از معلم‌ها ایستاده بود و سه تا از بچه‌ها هم با هیجان و دهان‌های باز، نگاه می‌کردند. مناجات عاطفه پنج دقیقه‌ای طول کشید تا بالأخره سرش را بالا آورد و نگاهی به من انداخت. صورت و چشمانش خیس خیس بود. دولا شد و بند کفش‌هایش را باز کرد و با احتیاط بیرون کشید و جوراب‌هایش را داخل آن گذاشت و زیر یکی از جارختی‌ها گذاشت. در حالی که معلوم بود هیجان‌زده است و مدام لب‌هایش را می‌لیسید و گاز می‌گرفت، به اطرافش نگاه کرد. انگار که می‌خواست مطمئن بشود مردی آن اطراف نیست. اوّل چادر، و بعد مقنعه‌اش را درآورد و سر جارختی زد. سرش را با ماشین اصلاح کرده بود و مثل سربازها شده بود. برای من، کافی بود که موهایش زیر دست و پا نباشند، امّا خودش سنگ تمام گذاشته بود. بعد از آن، نوبت مانتویش شد. تمام مدت زیر لب ذکر می‌گفت و می‌لرزید. تیز کردن چاقو را کنار گذاشتم و کنارش ایستادم و در حالی که دکمه‌های پیرهنش را باز می‌کرد، در گوشی دلداری‌اش دادم. شورت و شلوار جینش را با هم از پایش بیرون کشید و برای سوتینش هم خودم کمک کردم. من هم مثل بقیه، اوّلین بار بود که بدنش را می‌دیدم. لاغر و ظریف بود و یک ذره گوشت اضافی در تمام تن سفیدش نبود و می‌شد استخوان‌های پشتش را شمرد. پستان‌های نورسته‌اش را وقتی دولا می‌شد می‌توانستیم تشخیص بدهیم و بقیه‌ی وقت‌ها، فقط یک جفت خال درشت قهوه‌ای در میان هاله‌ای کاملاً دایره‌ای شکل و منظم، بر سینه‌ی صافش جلب توجه می‌کرد. موهای بدنش را تراشیده بود و هیچ اثری از هیچ مویی در تمام تنش دیده نمی‌شد. در کل، هیکلش نه زنانه بود و نه حتّی دخترانه، و به بچه‌های تازه‌بالغ می‌مانست. طناب کنفی را از کوله‌بارم بیرون کشیدم و مشغول بستن دست‌هایش شدم. بی صدا و بدون کم‌ترین مقاومتی، در جای خود ایستاده بود و دعا می‌خواند. حالا که لخت بود، می‌شد اضطرابش را بهتر تشخیص داد. نفسش به‌تندی می‌زد و عرق سردی بر تمام تنش نشسته بود. وقتی کارم تمام شد، به زانو درآمد. نمی‌دانم این هم جزو آداب نیایشش بود، یا فقط از ضعف بود که روی زمین نشسته بود. دستم را روی کتفش گذاشتم و کمی منتظر شدم، تا وقتی که سرش را بالا آورد و با چشمان خیسش، هق‌هق‌کنان سری تکان داد. حالا که دست‌هایش را محکم از پشت بسته بودم، سینه‌اش کمی جلوتر از معمول آمده بود و پستان‌های ناچیزش، به چشم می‌آمد. با همان شناخت اندکی که ازش پیدا کرده بودم، خوب می‌فهمیدم که ترجیح می‌داد در حیاط‌خلوتی جایی ذبح بشود، تا کف یک حمام. آن‌قدر از خودش حساسیت نشان داده بود که نتوانسته بودم جزئیات مراحل کار را باهاش مرور کنم و حالا به دنبال فرصتی می‌گشتم. دهانم را در گوشش فرو بردم و گفتم: «می‌خای یه دستشویی بری؟» فقط نگاهم کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد. دوباره گفتم: «وقتی سرتو ببرم، خودبه‌خود خالی می‌شی. اگه اون‌جوری دوست نداری، الآن برو دستشویی.» و بعد، کتفش را گرفتم و به سمت توالت بردم و وقتی داخل شد، در را بستم و خودم بیرون آمدم. کمی مهلت دادم و در آن مدت، به سؤالات پرت‌وپلای تماشاچی‌هام جواب می‌دادم. یکی می‌خواست بداند که اگر خودش داوطلب شده، چرا دستش را می‌بندم و یکی دیگر می‌خواست بداند که چرا دارد گریه می‌کند و الخ. و بعد، در را باز کردم و داخل توالت رفتم و در را پشت سرم بستم. هنوز سر کاسه‌ی توالت نشسته بود. مهلت ندادم اعتراض کند، فوراً نشستم و کتف‌هایش را گرفتم و گفتم: «از این در که بریم بیرون، جونتو می‌گیرم. حرفی چیزی برای گفتن نداری؟ پیغامی نمی‌خای به مامان بابات برسونی؟» بغضش را جمع کرد و جواب داد: «نه خانوم... فقط می‌شه بهم مهلت بدین دعاهامو بخونم؟ زیاد طول نمی‌کشه.» لبخندی زدم و گفتم: «تا چقدر طول بکشه.» گفت: «کوتاهه. یه کوچولو قبل از آب خوردن، یه کوچولو هم بعدش.» «خیله‌خب. پاشو بریم پس.» خواستم بلندش کنم که گفت: «یه لحظه دستمو باز می‌کنین خودمو بشورم؟» با بی‌حوصلگی گفتم: «نمی‌خواد. بعداً می‌شورمت. بیا زود باش.» امّا همان‌طور نشسته ماند و گفت: «تو رو خدا... تو رو خدا...» دوباره نشستم و شیر آب را باز کردم و لای پایش گرفتم و دستی هم به کس نرمش کشیدم. فرصت اعتراض، یا حتّی تشکر ندادم و پشت گردنش را گرفتم و در حالی که آب از لای پایش می‌چکید، بیرون کشیدمش. دو تا از دخترهای محصل، با دوربین مشغول فیلم‌برداری شدند که اوّلین صحنه‌ی آن، با بیرون کشیدن عاطفه از توالت شروع شد. یک نفر هم مدام عکس می‌گرفت و این ندید بدید بازی، حتّی من را هم عصبی کرده بود، چه برسد به عاطفه. به سمتم برگشت و در گوشم گفت: «بریم توی یکی از این حموما سرمو ببری؟ فقط خودم و خودت؟» نه وقتی برای این کارها داشتم و نه جایش بود. بهش گفتم: «نه عزیزم، زشته. یه کم صبر داشته باش. الآن تموم می‌شه راحت می‌شی.» اخمی کرد و گفت: «زشته؟ من دارم جونمو می‌دم برای این کار اون وقت تو به فکر آبروتی؟» من هم اخم کردم و گفتم: «حوصلمو داری سر می‌بریا. راه برو ببینم.» وقتی به بالای چاهک رسیدیم، بی‌هوا به پشت زانوهایش زدم و پایش خم شد و روی زمین افتاد و در یک حرکت سریع، به پهلو خواباندمش. هق‌هق می‌کرد و تندتند ورد می‌خواند. خیلی سریع، سمت کوله‌بارم رفتم و دستکش بلند پلاستیکی را دستم رد و کارد و ساتورم را آوردم و در راه، سطل یکی از حمام‌ها را که کمی هم آب داخلش بود، قاپیدم و بالای سر عاطفه آمدم. روی زمین زانو زدم و یک پایش را خم کردم و زیر پای خودم قفل کردم و وزنم را روی بدنش انداختم، طوری که به پهلو خوابیده بود و تکانی نمی‌توانست بخورد. مجبور شدم کمی روی زمین جابه‌جا شوم تا حنجره‌اش، درست روی چاهک قرار بگیرد. دستم روی پستان نرمش بود و به صورتش خیره شدم که چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا می‌خواند. بالأخره چشمش را باز کرد. سطل را آوردم و جلوی دهانش گذاشتم. به قدری که لب‌هایش تر شوند، نوشید و سرش را کنار کشید. سرش را به عقب خم کردم و گردن صافش را به دست گرفتم و کارد را روی حنجره‌اش گذاشتم و منتظر شدم. تا لبخندی به دوربین‌ها بزنم، دعای او هم تمام شد و چشمانش را یک لحظه باز کرد و نگاهم کرد و من این را به عنوان علامتی که قرار بود بدهد، تلقی کردم. بوسه‌ی نرمی بر گونه‌اش زدم و وقتی دیدم مقاومتی نکرد، بوسه‌ای هم از لبانش گرفتم که آن‌قدر گاز گرفته بود که سرخ‌تر از حد معمول شده بود. وقتی کارد را فشار دادم، صدای گریه‌اش که کم‌کم داشت بلند می‌شد، ناگهان به خرخری نامفهوم تبدیل شد. همین‌طور که کارد را عقب و جلو می‌کردم و فرو می‌بردم، گردنش را بیش‌تر و بیش‌تر به سمت خودم می‌کشیدم. خونش کاشی‌های اطراف را رنگی کرده بود و اگر محکم نگرفته بودمش، بر اثر تقلای زیاد، همه‌جا را کثیف می‌کرد. امّا آن‌چنان بدنش مهار شده بود که فقط با یک پای آزادش می‌توانست لگد بزند. گلویش را آن‌قدر بریدم که به استخوان پشت سرش رسیدم. وقتی آن استخوان را با ساتور شکستم و سرش جدا شد، هنوز کمی جان داشت. کله‌ی جداشده را توی سطل انداختم. چشمانش همچنان به جلو خیره مانده بود و دهانش باز و زبانش بیرون بود، که برای حفظ ظاهر، بستمش. بدنش را به شکم قل دادم و دست‌هایش را باز کردم و بعد از کتف جدا کردم و بدنش را که هنوز تکان‌هایی می‌خورد، به پشت چرخاندم. بلند شدم و پایم را روی شکمش گذاشتم و فشار دادم که باقی‌مانده‌ی خون سریع‌تر خارج شود و رو به مدیر مدرسه گفتم: «همین‌جا شقه کنم یا توی حیاط؟» خانم مدیر که خودش هم کمی شوکه شده بود، جواب داد: «نه.. لطفاً توی حیاط آویزونش کنین و ترتیبشو بدین. ما خودمون آشپز داریم. فقط یه کم اولشو راهنماییش کنین.» «بسیار خوب. پس لطفاً ببریدش پایین تا من هم بیام.» یکی از بچه‌ها بیرون رفت و با چند نفر کمک آمدند و لاشه‌ی عاطفه را گرفتند و با دو تا از ناظم‌ها روانه‌ی حیاط شدند. از آن به بعد، زیاد طول نکشید. دنبال بچه‌ها بیرون رفتم و کمک کردم تا قلاب‌ها را از قوزک پای لاشه رد کنند و از پا آویزانش کنند. شکمش را آهسته از بالا تا پایین جر دادم و غیر از روده‌هایش که روانه‌ی سطل آشغال شد، بقیه‌ی اندام‌هایش را سالم بیرون کشیدم. اگرچه پستان‌های کوچکی داشت و به جدا کردن نمی‌ارزید، امّا کیفیت و ظاهر بقیه‌ی گوشتش خوب بود و تخمدانش را درسته، در پلاستیک گذاشتم که ببرم. قاعدتاً طبق رسوم، مثانه و رحمش هم مال من می‌شد، که من معمولاً برنمی‌داشتم. خودم و شوهرم هرگز به گوشت آدم لب نمی‌زدیم و فقط رحمش را برای سپیده بردم. (درباره‌ی سپیده، جداگانه می‌نویسم که که بود و چه شد.) کمی پیش بچه‌ها ماندیم و با لاشه و سر بریده عکس گرفتیم و بقیه‌ی کار را به آشپز خودشان سپردم که ذره‌ذره از گوشت می‌کند و روی منقل می‌انداخت. بعد از عوض کردن لباس‌هایم، کمی هم در دفتر مدیر مدرسه استراحت کردم و دست آخر، بدون این که نگاه کنم که لاشه در چه حال است و چه چیزی ازش باقی مانده، راهم را کشیدم و بی‌سروصدا، بیرون آمدم و روانه‌ی خانه شدم.

نظر یادتون نره شک داره آره میدونم

آیدی تلگرامم
khateresd@
     
صفحه  صفحه 115 از 115:  « پیشین  1  2  3  ...  113  114  115 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites