تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 117 از 120:  « پیشین  1  ...  116  117  118  119  120  پسین »  
#1,161 | Posted: 10 Jun 2018 22:29 | Edited By: Dante2020
Neda_Etamad94
داستان جالبی بود تا الان موفق باشی...
     
#1,162 | Posted: 11 Jun 2018 00:30
ندا جون داستانت عالیه
     
#1,163 | Posted: 13 Jun 2018 20:20 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت سوم >

اقدس داخل يه فنجون کمي روغن زيتون آورد و داد دستم و من هم مشغول روغن زدن پاهام شدم و از رو و کف پاهام تا باسنم رو مالش ميدادم
- خانم موبايلتون زنگ ميزنه ، بيارم براتون ؟
گوشيم رو ميز صبحونه جا مونده بود
- ببين کيه اقدس
- من که سر در نميارم بيا ذبيح ببين تو ميفهمي
ذبيح حوله منو به رخت آويز رو ديوار آويزون کرو و دويد که گوشيمو بياره
- خانم از خارجه
بابام بود ، گوشي رو گرفتم دستم و مشغول صحبت شدم و همزمان فنجون روغن رو دادم به ذبيح و پشتم رو کردم بهش و اشاره کردم که روغن بزنه
- سلام دخترم ، رسيدي؟ گذاشتم الان بهت زنگ بزنم ، گفتم شايد خواب باشي ، راحت رفتي ؟ به سلامت رسيدي ؟
- آره بابا جون نيم ساعته بيدار شدم ، آره همه چي خوب بود
با بابا مشغول صحبتهاي معمولي بودم و ذبيح مشغول مالش پشت من ، پهلو ها و کمرم رو ميکشيد و سعي ميکرد دستش بيشتر با باسن بزرگ و خوشفرمم تماس پيدا کنه منم به سمت چپ يه وري شدم تا بتونه سمت راست باسنم و پشت رونم رو مالش بده
- آقاي احمدپور رو ميشناسي؟ وکيلمون ، الان بهت زنگ ميزنه ،در مورد کارخونه ها و املاکمون باهات صحبت داره ، آدم مطمئنيه ، حالا گوشي رو بده قاسم
- اکي بابا
قاسم که نزديک به ما مشغول باغبوني بود رو صدا کردم
- مش قاسم بيا گوشي رو بگير ، بابامه
اونم دستاشو ماليد به شلوارش و تميز کرد و اومد گوشي رو گرفت
- خانم صداش رو زياد کنين خوب نميشنوم
صداي بابامو ميشنيدم که سفارش منو به قاسم ميکرد و حالا من اون وري شده بودم تا ذبيح سمت چپ رون و باسنم رو روغن بزنه
- قاسم ! جون تو و جون ندا ، نذار آب تو دلش تکون بخوره هر چي ميگه گوش کنين ، حرف اون حرف منه ، يادت نره اون روي پاهاي تو و تو بغل تو بزرگ شده
- چشم آقا حتما ، خيالتون راحت باشه
و گوشي رو قطع کرد و داد به من و به ذبيح گفتم
- کافيه ذبيح دستت درد نکنه
يه دقيقه بعد گوشيم دوباره زنگ زد و برداشتم
- سلام ، خانم ندا اعتماد الدوله ؟
- سلام ،بله خود هستم ، جناب احمدپور؟
- بنده تا 5 دقيقه ديگه خدمتتون ميرسم بابت پاره اي توضيحات ، فعلا خدانگهدار
من هم سريع پاشدم و رفتم بالا تا لباس مناسب بپوشم ، و آقاي احمد پور درست 5 دقيقه ديگه زنگ رو زد و ذبيح راهنماييش کرد که تو حياط و پشت ميزي که صبحانه خورده بودم بشينه و منتظر باشه و من هم سريع يه دامن بالا زانو چاکدار سرمه اي و يه بلوز يقه دار سفيد آستين کوتاه پوشيدم و پاپند و گردنبندم رو هم پوشيدم و با همون صندلهاي طلايي اومدم پايين
آقاي احمد پور يه مرد حدود 60 ساله با هيکل معمولي و موهاي تقريبا سفيد بود و خيلي منضبط و مقرراتي و خشک بود و به من اطلاعاتي در مورد کارخانه ها و زمينه فعاليتهاشون و مغازه ها و املاک و آدرسها و مديرهاشون داد و ادامه داد
- برنامه اي تنظيم کنين تا بتونين ظرف يک ماه آينده به همه اين موارد سرکشي کنين و اگه به بنده هم احتياجي بود بفرماييد خدمت برسم
- ممنون آقاي احمدپور ، حتما اينکار رو ميکنم
يه سيمکارت از جيبش درآورد و داد بهم
- اين سيم کارت رو با کارت استراليا عوض کنين ، امر ديگه اي ندارين ؟
- فقط يه ماشين خوب برام تهيه کنين بدون وسيله نباشم
- بله حتما ترتيبشو تا فردا ظهر ميدم
قاسم که ايستاده بود و نگاه ميکرد گفت
- خانم خيابونهاي تهران خيلي شلوغن و شما به رانندگي تو اينجور خيابونا عادت ندارين ، اذيت ميشين ، بهتره از آژانس استفاده کنين
بوقتی آقای احمد پور حرف قاسم رو تاييد کرد ، من هم گفتم
- باشه بيشتر از آژانس استفاده ميکنم ولي بدون وسيله هم که نميشه
بعد از رفتن آقای احمد پور ، داشتم تو عمارت قدم میزدم و به اتاقها سرک میکشیدم ، اقدس و ذبیح مشغول تمیزکاری داخل ساختمون بودن و قاسم تو حیاط مشغول بود ، من هم رفتم یه پیراهن ابریشمی گل بهی تقریبا آزاد که بالا تنه اش بندی و یقه بازبود و دامنش تقریبا تا زیر باسنم بود و یه چاک سی سانتی یه سمتش بود ، پوشیدم
و سعی میکردم در معرض دید ذبیح باشم
- ذبیح ازدواج نکردی ؟ آخه افغانیها زود ازدواج میکنن !
- نه خانوم فعلا بهش فکر نمیکنم
- تنهایی سختت نیست ؟ با کسی هم هستی ؟ دوست دختر داری؟
لپاش گل انداخت و گفت :
- دوست دختر که نه ولی . . .
- ولی چی ذبیح ؟ داری یا نه؟
- راستش خانوم یه خانومی هست ،توی کوچه خودمون ، دوتا ساختمون پایین تر ، از شوهرش جدا شده بعضی وقتا میرم خونه اونا رو تمیز میکنم و . . .
و با اشاره ای که به وسط پاهام کردم بهش فهموندم که ، بعدش هم میکنیش ؟
- بله خانوم
- همین هم خوبه ، تنها زندگی میکنه ؟
- نه ! یه پسر جوون داره
- اسمش چیه ذبیح ؟
- اسم خودش شایسته است و اسم پسرش مهدی
- حالا خوشگل موشگل هست یا نه؟
- بد نیست خانوم ، مثل شما که نمیشه ، یه کم چاقه ، با پسرش تقریبا هم سنیم و یه مدت دوست بودیم ، اون ازم خواست که برم خونشون رو نظافت کنم
نشسته بودم روی مبل و پامو انداخته بودم روی پام و بند شورت صورتیم از چاک کنار دامنم معلوم بود ، یه دستم رو هم گذاشته بودم لای پاهام و ادامه دادم :
- وقتی میری خونشون تنهاست ؟
- نه خانم ، مهدی هم همیشه هست ، دوست داره تماشا کنه
- تو یا مامانش معذب نمیشین ، جلوی پسرش ؟
- نه خانوم عادت کردیم
- اون چیکار میکنه ، اونم . . .
و در حالی که با یه دستم داشتم با بند شورتم بازی میکردم ، پاهامو از هم باز کردم و با دست دیگه ام به وسط پاهام اشاره کردم ، کیر ذبیح معلوم بود داره کم کم بیدار میشه
- نه خانوم ، فقط تماشا میکنه و ... ببخشید ، جق میزنه
- ببخشید چرا ؟! اونم اونجوری حال میکنه خوب ، هر کی یه جوره دیگه ، نه ؟ فقط یادم باشه باهاشون آشنا بشم ، باید آدم جالبی باشن ، اگه قدیمیه این محل باشه ، حتما مامانم رو میشناسه
- آره اتفاقا ، میگفت که با مامان شما دوست بوده
- پس حتما باید ملاقاتش کنم
- فقط با اون میخوابی ؟ یا بهتر بگم میکنیش ؟
- بله خانوم فقط اونه
- حالا اگه کس دیگه ای هم بخاد بکنیش ، چی ؟
- کی خانوم ؟
در حالی که دوان دوان به سمت حیاط حرکت میکردم ، به خودم اشاره کردم و گفتم : مثلا من . . .
     
#1,164 | Posted: 13 Jun 2018 21:57
ندا جون عالی مرسی ادمه بده لطفا
     
#1,165 | Posted: 14 Jun 2018 17:10 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت چهارم >

ديگه تقريبا غروب شده بود و من هم با همون لباسها تو آلاچيق نشسته بودم ، آلاچيق کنار اتاق قاسم بود ، نشسته بودم و تو خودم بودم که صداي قاسم من رو به خودم آورد
- خانم چيزي شده ؟ کاري دارين ؟
- نه مش قاسم بيا بشين ، ياد مامان و بابام افتادم و دلم به همين زودي براشون تنگ شده
و يه کم از چشمام اشک جاري شد ، با پشت انگشت سبابه اش اشکهام رو پاک کرد و گفت
- حق دارين من هم بودم دلم تنگ ميشد
- ميتونم مثل اون موقعها بشينم روي پاتون ؟
- آره دخترم بيا بشين
پاهاشو يه کم از هم باز کرد و من نشستم روي پاي چپش و دست راستمو انداختم دور گردنش و با دست چپم شروع کردم با دامنم بازي کردن ، اونم دست چپش رو دور کمرم حلقه کرد و از اون ور گذاشت رو باسنم و دست راستش رو گذاشت روي زانوي راستم و آروم آروم نوازش ميکرد
- پات اذيت نشه مش قاسم
- نه دخترم راحت باش ، تو مثل برگ گلي ، وزني نداري
يقه پيراهنم خيلي باز بود و سينه هاي درشت و بلورينم در اون خودنمايي ميکرد و نوک سينه ام معلوم بود ، قاسم بالاي چاک سينه هام رو بوسيد و گفت
- چي شد از شوهرت جدا شدي؟
- جنبه نداشت ، تو که ما رو ميشناسي ، خيلي راحتيم با همه و خونوادگي اينجوري بوديم ، مثلا همين که الان من نشستم روي پاي تو ، به مذاق آقا خوش نميومد يا مثلا ميگفت سينه هاتو کسي نبينه يا بالاتر از زانو هات رو کسي نبينه ، ميشه مش قاسم؟
- مگه شما رو نميشناخت ؟
- چرا مش قاسم ، باهاش يه سال دوست بودم همه جا باهاش ميرفتم ، استخر ، ديسکو و پارتي ولي بعد از ازدواج عوض شد و من نميتونستم تحمل کنم ؛ ميگفت با هيشکي رابطه نداشته باش و لباس لختي نپوش در صورتي که قبل از ازدواج ميدونست که من با خيليها رابطه دارم
- نميشه که با همه قطع رابطه کرد
- اون رابطه رو نميگفت مش قاسم ، منظورش رابطه جنسي بود
- مگه شما از اين رابطه ها داشتين با ديگرون ؟
- تو که ما رو ميشناسي مش قاسم و ميدوني چجوري هستيم ، يه عده مذهبي خشک هستن که حتي زن داداششون رو نميشناسن ، يه عده احترام رو در اين ميدونن که با هم دست بدن يا عده اي رو بوسي هم ميکنن يا باهم ميرقصن ؛ خونواده ما هم اينجورين که محدوديتي براي روابط تعريف نکردن
- بله خانوم ميدونم ، مامانتون و فاميلهاتون هم اينجوري بودند
- چجوري مش قاسم؟ با همه رابطه داشتن ؟
- آره ديگه با هر کي که دوست داشتن ، شوهراشون هم همينطور بودن و به همديگه ايرادي نميگرفتن
قاسم داشت هنوز زانوي منو مالش ميداد و من هم دستم وسط پاهاش بود و بزرگ شدن تدريجي کيرشو احساس ميکردم
- چيزي ديده بودي مش قاسم ازشون ؟ مثلا از مامانم ؟
- آره زياد ديده بودم ، مخصوصا وقتي شما ها هنوز خيلي کوچيک بودين ، بعد از هر مهموني و خوردن مشروب ، هر کي با هر کي ميخواست ميخوابيد
- جلوي روي شما ؟
- آره ، من و اقدس بايد مرتب ميرفتيم و ميومديم و سرويس ميداديم بهشون
- شما يا اقدس هم هيچ وقت قاطي شون شدين ؟
- چند باري آره ؛ هم من جوون بودم و هم اقدس
- يعني مهمونا با اقدس ميخوابيدن ؟ و شما با مهمونا ؟
- آره بابا جون ، آره ، حتي دو نفره با اقدس ميخوابيدن
- يعني دو نفره ميکردنش
- آره دخترم
- همجنسبازي هم ميکردن؟
- آره هر کاري بگين ميکردن ، زنها و دخترها هم باهم ، حتي يکي دوبار هم پيش اومد که مردا باهم يا با پسرها
- من هم همينطوري بزرگ شدم مش قاسم و شوهرم نميپسنديد اينو ، بابام هميشه ميگفت که هر چي لذت تو دنياست رو بدون محدوديت تجربه کنين ، فقط سمت هيچ مواد مخدر نرين
کير قاسم کاملا راست شده بود و من از رو شلواربه صورت نامحسوس ميماليدم براش ولي اون همچنان داشت روي رونم و زانوم رو ميماليد
- مشکلي بين تو و اقدس پيش نيومد بابت اين روابط؟
- اوايل يه کم مقاومت ميکرد ولي بعدا ديگه براش عادي شد
- ولي امروز صبح جلوي ذبيح يه کم خجالت کشيد ، الان رابطه تون چطوره ؟
- خيلي کم رابطه داريم ، شايد بشه گفت اصلا رابطه اي نداريم ، ديگه از اون شور و حال جووني خبري نيست
- شما چطور دخترم؟
- من خيلي سکس ميکنم ، هفته اي 5 يا 6 بار ، اونجا خيلي آزادي داشتم و با هر کي ميخاستم سکس ميکردم ، نميدونم خوبه يا بد ، ولي تنوع رو خيلي دوست دارم
ديگه هوا تاريک شده بود و يه لامپ کوچيک فضاي آلاچيق رو کمي روشن کرده بود ، هواي تهران تو اون موقع سال گرم بود ، خيلي گرم و من با اينکه لباس خيلي نازک و ابريشمي پوشيده بودم ، حسابي عرق کرده بودم ، قاسم دستي به بالا سينه هام کشيد و گفت :
- بفرماييد برين تو ساختمون خانوم ، اينجا خيلي گرمه ، خيلي عرق کردين
- از ذبيح پرسيدم ، کولرها کار نميکنن ، اونجا گرمتره، صبح يکي رو پيدا کنين بياد کولرها رو سرويس کنه ، اگه يه باد بزن هم باشه همينجا هواش بهتره
- ميرم الان باد بزن ميارم خانوم
چند دقيقه اي که قاسم رفت باد بزن بياره منم شورتم رو در آوردم و گذاشتم رو نيمکت ، قاسم وقتي برگشت ، نشست پيشم و شروع کرد آروم آروم باد زدن من و من دوباره نشستم روي پاش
- اينجوري اذيت ميشم مش قاسم ، اگه اشکالي نداره تو هم شلوارتو در بيار
قاسم يه نيگاه به پنجره اتاقش کرد و ديد چراغ روشنه و با ترديد شلوارشو درآورد ، پاهاي سيه چرده و پرمو و تنومندي داشت
- شورتتم در بيار مش قاسم و راحت باش ، اينجا که غريبه نيست
و پس از در آوردن شورتش دوباره نشستم روي پاش ، کيرش نيمه راست بود و بزرگ ، خيلي از روي شهوت بهم نگاه نميکرد و منم سعي ميکردم اينجوري وانمود کنم که همه چيز عاديه
بدن سفيد و لطيف و بلورين و بي موي من وقتي در کنار بدن اون قرار ميگرفت زيباييش دو چندان ميشد ؛ مثل دفعه پيش فقط با دست راستش آروم آروم زانو و روي رونم رو نوازش ميکرد و اصلا بالاتر نميومد
- از اون روزا که من کوچيک بودم بگو مش قاسم ، مثل اينکه من شير اقدس رو هم خوردم نه ؟
- بله خانوم ، ماشالله از همون روز اول اشتهاتون خوب بود و شير مادرتون کم ميومد ، واسه همينم الان اينقدر زيبا و خوش اندام هستين
من روي رون چپ قاسم نشسته بودم و دو تا پام وسط پاهاي اون بود و کير نيمه راست قاسم بين پاهاي من و پاي خودش اسير بود
- از مهمونيها بگو ، بابام هم زنهاي ديگه رو ميکرد؟
- خيلي نه خانوم ، ولي چند باري شد که خالتون رو کرد
- تو چي مش قاسم ، تو چيکار ميکردي؟
- من نوکر خونه زاد شما هستم خانوم ، هر کاري بهم ميگفتن ميکردم
با لحن خاص و شيطنت پرسيدم
- مامانم هم؟
با يه تاخير کوتاه جواب داد
- بله خانم
- جلوي همه ؟
- بله خانوم ، تو مهمونيها همه کاري ميکردن
- مامانم خيلي ميداد ؟
- بله خانم تو هر مهموني به چند نفر
کير مش قاسم يواش يواش راست ميشد و من سعي ميکردم از حصار بين پاهام خارج نشه و اين مار خوش خط و خال رو هدايتش ميکردم به سمت خودم و حالا سر کير قاسم درست در مقابل کس من قرار داشت و من با تکون تکونايي که به خودم ميدادم سعي ميکردم از مسيرش منحرف نشه
- همه لخت ميشدن تو مهمونيا
- هر کي ميخواست لخت ميشد ، ولي اکثرا اواخر مهمونيها همه لخت بودند
- شما هم لخت بوديد؟
- من با يه شورت و يه پاپيون قرمز هميشه در مهمونيها حاضر بودم و اقدس هم با يه پيش بند کوتاه
- چرا با شورت ؟
- هر کي ميخواست در مياورد
- و هر کي ميخواست اقدس رو هم ميکرد ؟
- بله خانم
- تو هر بار سکس ميکردي؟
- بله تقريبا خانوم
کير قاسم يواش يواش سر بالا شده بود و تقريبا سرش تو کس من بود و من با يه تکون و عقب و جلو شدن کيرش رو کامل فرستادم داخل و با آرامش نشستم روش
- گفتي همجنس بازي هم ميکردن ، حتي آقايون با پسرها؟
- بله خانوم يکي از مهمونا يه پسر جوون رو بعضي وقتا مي آورد که نميدونم کيش بود و يکي از پسرخاله هاتون علاقه به دادن هم داشت
- مهمونا هميشه ثابت بودن يا تغيير هم ميکردن ؟
- بيشتر اوقات ثابت بودن ولي گه گداري نفرات جديدي ميومدن
صحبتهامون بيست دقيقه اي طول کشيد و کير قاسم تو کس من بود و من هر از گاهي تکونهاي ريزي به خودم ميدادم و لذت ميبردم
- مش قاسم اگه زانوت اذيت نميشه منو بغل کن و تا اتاق خوابم ببر
- نه خانم اذيت نميشم
من دستامو دور گرنش حلقه کردم و دو تا پاهام دو طرف کمرش انداختم و سعي ميکردم کيرش از تو کسم درنياد و اونم از زير باسنم گرفت و منو بلند کرد به مقصد اتاق خوابم ؛
مسير طولاني از آلاچيق تا پله ها و رفتن بالا از پله ها تا اتاق خواب باعث ميشد کيرش تا نصفه در بياد و دوباره بره تو و من هم با بالا و پايين کردن خودم باعث ميشدم اينکار بهتر انجام بشه
به اتاق خواب که رسيديم من رو رو تخت خوابوند و منم هم چون دست و پاهامو ول نکرده بودم اونم افتاد روم و گفتم
- مش قاسم ! همينجوري باش تا خوابم ببره
و پاهام و دستام رو شل کرددم و خوابيدم زيرش و اونم با آرامش خوابيد روم و سعي ميکرد خيلي وزنش روي من نيفته و هيچ عقب و جلويي نميکرد و من آروم آروم خوابم برد . . .
     
#1,166 | Posted: 14 Jun 2018 18:44 | Edited By: marchobe
واییییییییییییییی چقدر عالی نداد خانوم دستت درد نکنه ندا خانوم سیک داستان نویسیتون خیلی عالیه عالی لطفا ادامه بدین
     
#1,167 | Posted: 16 Jun 2018 08:26
ممنون که دنبال میکنید و نظر میدین
     
#1,168 | Posted: 16 Jun 2018 12:10
خانواده من
سلام اسم من شاهین 14 سالمه است تو یک خانواده چهارنفره زندگی میکنم . بابام حسن که 50 سالشه و مادرم سارا که 48 سالشه و خواهرم شیرین که 17 سالشه. ما در شهرکرد زندگی میکنیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که بابابزرگم یعنی بابای مامانم که بزرگ خاندان بود. عمرش رو داد به شما.
برای مراسم پدربزرگم همه خانواده جمع بودن. بعد مراسم هفتم هر کسی میخواست بره سر زندگی خودش . برای این همه جمع شدن که ببینن کارهای مادربزرگ یا همون عزیزجان رو مشخص کنن. دایی بزرگم که دایی حبیب بود 50 سالش بود که با زنش زندایی شهین که 45 سالش بود با پسرشون سعید که 20 سالش بود و سرباز شده بود و دختراش سارا که 25 سال و سیما که 21 سالش بود. تویی روستا زندگی میکرد. دایی حبیب گفت: ما که تو روستا هستیم نمیتوانم هر دقیقه بیام به عزیزجون سر بزنم ولی اگه بیاد روستا قدمش رو چشمم.
دایی دومم دایی حمید بود که 49 سالش بود و با همسرش زندایی رعنا که 43 سالش بود و پسرشون نادر که 15 سالش بود و دخترشون ندا که 18 سالش بود در شهرکرد زندگی میکردن. دایی حمید گفت: من که راننده اتوبوس هستم همیشه تو جاده ام کمتر خونه هستم ولی خانواده ام هستن خونمون هم نزدیک خونه عزیزجون هست هر کاری بتوانیم ما میکنیم. میتوانم حمید رو بگم بیشتر بره خونه عزیزجون تنها نباشه.
بعد مامان من بود که گفت: خونه ما هم از عزیزجون دور نیست. تازه منم میتوانم شاهین رو بفرستم خونه عزیزجون که تنها نباشه
بعدی خاله سمیه بود که46 سالشه که با شوهرش آقا اسفندیار که 47 سالش بود و دخترشون شراره که 23 سالش بود تو شهرکرد زندگی میکردن. و خیلی هم پولدار بودن آقا اسفندیار تاجر فرش بود. ولی خاله گفت: من که خیلی سرم شلوغ وقت نمیکنم ولی هر وقت کارگر لازم شد بگیرید به حساب من.
بعدی خاله معصومه بود که 45 سالش بود و با شوهرش آقا جعفر که 52 سالش بود با پسرهاشون عباس که 28 سالش بود و داود که 27 سالش بود و دخترشون شایسته که 28 سالش بود تو روستا زندگی میکردن. خاله معصومه گفت: ما هم که تو روستا هستیم بچه ها هم ازدواج کردن سر زندگی خودشون هستن ولی هر وقت عزیزجان بیاد روستا قدمش رو چشم ما.
بعد دایی حامد بود که 38 سالش بود و همسرش . زندایی سهیلا بود که 40 سالش بود. و بچه نداشتن. اونها هم تو روستا زندگی میکردن. دایی هم گفت: من پیشنهاد میدم عزیزجون بیاد روستا پیش ما.
بعدی خاله زیبا بود که36 سالش بود و شوهرش آقا جواد که 34 سالش بود با دختراشون سپیده که 4 سالش بود و سوگند که 2 سالش بود. توی روستا زندگی میکردن. خاله زیبا گفت: ما هم هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیم
عزیزجون که یک زن 65 ساله بود گفت: من همین جا تو خونه خودم راحت ترم . فقط نوه هام شاهین و نادر بیان پیشم کافیه برام.
از اون رو به بعد من بیشتر تو خونه مادربزرگ بودم تا خونه خودمون. اولین روزی که رفتم پیش عزیزجون. یکی از اتاقها رو بهم داد و باهم چیدیمش. بعد رفتیم تو حیاط گل و گیاه هاشو نشونم داد. بعد عزیزجون گفت: بریم تو زیر زمین رو هم تمیز کنیم رفتیم پایین دیدم مثل یه خونه است. بعد دیدم منقل و بافور هم هست. پرسیدم: عزیزجون اینها مال کیه؟ گفت: مال آقاجون بوده. گفتم: بریزمشون دور؟ گفت: نه میخواهم خودش نیست بوی آقاجون باشه و دوستاش اگه اومدن همه چیزشون جور باشه. فقط باید تمیز کنیم اینجا رو. وقتی تمیز تمیز کردیم. عزیزجون گفت: اینجا جای خوبی برای بچه ها نیست هیچ وقت بدون اجازه من حق نداری بیای پایین چه تو چه نادر. فهمیدی؟ گفتم: بله عزیزجون.
بعد عزیزجون گفت: بریم یه دوش بگیریم که خیلی کثیف شدیم. تا بعد بریم تو محله همه رو بهت معرفی کنم. رفتیم عزیزجون گفت: لباست رو در بیار و برو دوش بگیر. منم همه لباسهام رو درآوردم با شورت شدم. رفتم حمام یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون. عزیزجون گفت: تو لباست رو بپوش منم یه دوش بگیرم بیام. بعد عزیزجون لباس یکسره بلندش رو درآورد وای چی میدیدم کورست نداشت و سینه های بزرگش افتاد بیرون. بعد هم زیرشلواریش رو هم درآورد و با یه شورت رفت تو حمام. داشتم دیوانه میشدم اولین بار یک زن رو با شورت دیده بودم سریع رفتم تو توالت یه جق حسابی زدم. بعد رفتم لباس پوشیدم. عزیزجون هم با یه حوله دورش و سینه های آویزون اومد رفت تو اتاق خودش. اینباری که بیشتر دقت کردم دیدم پوست بدنش سفیده و سینه هاش بزرگ و افتاده با سر صورتی رنگ و حاله سرسینه هاش بزرگ و برجستگی سرسینه هاش بزرگ و برجسته.
عزیزجون هم لباس پوشید چادرش رو سرش کرد رفتیم تو محله اول رفتیم خونه روبروی که توش یه بقالی بود رفتیم داخل یه خانم توپل و سبزره ای توش بود. که عزیزجان معرفی کردن ناهید خانم همسایمونه. هر خریدی داشتیم میای اینجا و رو کرد به ناهید خانم گفتم: این نوه ام شاهین خان است فکر کنم با فرشاد شما هم سن باشه. ناهید خانم هم پسرش رو صدا کرد. فرشاد هم اومد پایین. ناهید خانم معرفی کرد این آقا شاهین نوه عزیزخانم است هم سن شماست. فرشاد هم اومد جلو دست داد یه پسر توپل و خوشکل و سبزه بود. بعد اومدیم بیرون. یکی دوتا خونه جلو تر رفتیم یه مغازه املاکی بود که یک آقا سیبیلو داخلش بود که سیبیلش رو میدیدی وحشت میکرد. عزیزجون احوال پرسی کرد و گفت: چطوری آقا سهراب؟ طوبی خانم کجاست؟ آقا سهراب هم احوالپرسی کرد و بعد طوبی خانم رو صدا کرد. طوبی خانم یک زن هم سن و سال عزیزجون بود که از حجابش معلوم بود مذهبی است. که وقتی اومد پایین فقط یه چشمش پیدا بود ولی وقتی عزیزجون رو دید چادر رو باز کرد صورتش پیدا شد یه خانم قد بلند و تقریبان لاغر بود. عزیزجون گفت: این نوه ام شاهین است. طوبی خانم هم سرم رو گرفت و پیشونیم رو بوس کرد. فهمیدم که با عزیزجون خیلی جور است که منو بوسید.
بعد رفتیم جلوتر همون سمت خونه عزیزجون پنج تا خونه جلوتر خونه دایی حمید بود. عزیزجون کلید داشت درب رو باز کرد. رفتیم تو حیاط. دایی تا صدای درب رو شنید اومد تو حیاط تا منو و عزیزجون رو دید سلام کرد و من و بغل کرد بوسید. گفت: خیلی خوش آمدید. برید داخل من برم نان بگیرم بیام. ما رفتیم داخل زن دایی رعنا تا مادر بزرگ رو دید بغلش کرد. من تعجب کردم پیش خودم گفتم اینها که هر روز همدیگر رو میبینن. گفتم شاید خیلی صمیمی هستن. زن دایی رعنا اتاق نادر رو نشون من داد گفت: نادر تو اتاقشه. منم رفتم سمت اتاق نادر ولی یک لحظه سرم رو برگردوندم دیدم همینطور عزیزجون و زن دایی همینطور که تو بغل هم بودن. دستشون لای کون هم بود. خیلی تعجب کردم. بعد دوتاشون رفتن سمت آشپزخانه ولی هنوز دستشون تو کون هم بود. من که نفهمیدم جریان چیه. پیش خودم گفتم شاید با هم شوخی دارن و رفتم تو اتاق نادر. نادر تا من رو دید. بلند شد اومد طرفم دست داد. نادر گفت: جوجه کارتهای فوتبالیت رو آوردی امروز میخواهم روت رو کم کنم. گفتم: من همیشه کارتهام همرام هست میخواهی دوباره سوسکت کنم. و مشغول کارت بازی شدیم. تا صدایی دایی حمید اومد که میگفت: بچه ها بیاین شام آماده است.
رفتیم شام خوردیم. بعد عزیزجون گفت: شاهین پاشو بریم خونه. دایی گفت: عزیز جون منم سرویس دارم میخواهم برم بندر چیزی لازم نداری. عزیزجون هم گفت: نه دستت درد نکنه فقط رعنا صبح بیا شاهین رو ببر مدرسه ثبت نامش کن. پرونده اش رو سارا بهم داده. زن دایی هم گفت: چشم عزیزجون
     
#1,169 | Posted: 16 Jun 2018 12:12
خانواده من قسمت دوم
وقتی رسیدیم خونه. من رفتم تو اتاقم و لباس خواب پوشیدم . که عزیز جون اومد تو اتاق گفت: شاهین جان پسرم چیزی لازم نداری. گفتم: نه مرسی. عزیزجون هم شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش.
صبح که بیدار شدم زن دایی رعنا و نادر اونجا بودن. سریع دست و صورت شوستم و لباس پوشیدم و یه لقمه صبحانه خوردم و با زن دایی و نادر رفتیم مدرسه. دبیرستان نادر روبروی مدرسه راهنمایی جدید من بود. زن دایی من رو برد ثبت نامم کرد. ناظم مدرسه من رو برد سرکلاس سوم و درب رو زد. معلم گفت: بفرمایید. آقای ناظم من رو به معلم معرفی کرد و گفت این شاگرد جدید کلاس است و وقتی معلم یه نگاهی به پرونده من کرد گفت: آفرین پسرم. خیلی خوبه. چون من بچه درسخوان بودم همه نمره هام غیر از انظباط بیست بود. معلم تنهایی نیمکتی که جا داشت رو نشونم داد یعنی آخر کلاس. دیدم کنار فرشاد همسایمون است. من چون ریزه میزه بودم. اومد سر میز بشینم که فرشاد گفت: برو داخل. اینجا جای منه. منم گفتم: من قدم کوتاه اونجا تخته سیاه رو نمیبینم. فرشاد هم گفت: به من ربطی نداره. منم بلند گفتم: اجازه آقا معلم این فرشاد نمیزاره من لب میز بشینم که تخته رو ببینم. آقا معلم هم گفت: فرشاد بزار شاهین سر میز بشینه که راحت ببینه تا بعد جاش رو عوض کنم. نگاه کردم دیدم اون بچه ای هم که ته نیمکت نشسته یه بچه خوشکله مثل من ریزه میزه است. گفتم: اجازه آقا بهتر نیست فرشاد بره ته بشینه که این بنده خدا هم راحت ببینه؟ معلم هم مثل اینکه از من خوشش اومده بود که دارم میزنم تو راه گوز فرشاد. اومد سر میزمون گفت: درست میگه. فرشاد برو ته نیمکت که قدت بلندتره. فربود هم بیاد وسط که تخته رو راحت تر ببینه. فرشاد گفت: آقا ما اون ته تخته رو نمی بینیم. معلم گفت: اولا تو میبنی اگه هم ندیدی مهم نیست تو که نه درس میخوانی نه سرکلاس گوش میدی. برو گمشو ته نیمکت. دیگه هم حرف نباشه.
فرشاد که زورش گرفته بود گفت: بدبخت میکشمت زنده نمیزارمت. از وسط جرت میدم. منم بهش خندیدم. بعد دستم رو گذاشتم رو پای فربود. فربود هم یه لبخندی بهم زد. منم مشغول مالیدن فربود شدم که دیدم فرشاد زد رو دستم گفت: این مال خودمه اگه بهش دست بزنی بیچارت میکنم. منم بهش یه پوزخند زدم و زیپ شلوار فربود رو باز کردم دستم رو کردم تو شورتش و دودول کوچولوش رو گرفتم. همینطور که باش بازی میکردم به درس دادن معلم هم گوش میدادم. فرشاد خیلی زورش گرفته بود
تا زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس رفت بیرون. فرشاد پرید یغه ام رو گرفت. گفت: کجا بچه کونی. برای من قلدوری میکنی. گفتم: خوب حالا میخواهی چکار کنی؟ گفت: میزنمت. جرت میدم. منم یه شیشکی کشیدم براش. اونم یکی خواباند زیر گوشم. اومدم حمله کنم بهش که بچه ها پریدن وسط گفتن ناظم داره میاد. گفتم: زنگ آخر وایستا بهت میگم. فرشاد که قیافه فاتحانه بخودش گرفته بود گفت: بدبخت جلو هم خشک خشک میکنمت. گفتم: حالا میبینیم. یکی از بچه ها رو کرد به فرشاد گفت: شما که امروز مسابقه بسکتبال دارید جام بین مدارس. منم گفت: چی شد ترسیدی. فرشاد هم که گول هیکل درشتش رو خورده بود گفت: فردا زنگ آخر پشت مدرسه همه بچه ها هم شاهد. گفتم: قبول. فرشاد بخاطر کشیده ای که به من زده بود فکر میکرد دیگه خیلی قویه ولی خبر نداشت که بابام منو از هفت سالگی گذاشته کلاسهای رزمی. زنگ بعد هیچکس هیچی نگفت تا کلاس تمام شد.
وقت خونه رفتن دیدم زنگ دبیرستان نادر نیم ساعت دیرتر میخوره. برای همین تنهای اومدم خونه. دیدم زن دایی رعنا هم خونه ماست. بعد که من رسیدم زن دایی گفت: منم برم خونه که یواش یواش نادر هم میرسه. عزیزجون هم گفت: باشه برو. زن دایی که دولا شد کفشش رو بپوشه. عزیزجون با دست گذاشت لاکونش یه فشار داد. تا متوجه من شد که نگاهش میکنم یه چشمکی زد بعد یه لبخند. منم با یه لبخند جوابش دادم. عزیزجون باز انگشتش رو کرد لا کون زندایی و دوباره به من لبخند زد. بعد دستش رو کشید زن دایی هم بلند شد و راه افتاد رفت.
عزیز جون سفره پهن کرد. با هم نهار بخوریم. سر سفره عزیزجون با خنده گفت: ای شیطون حالا به اذیت کردن زن داییت میخندی؟ گفتم: نه من شیطونی شما رو دوست داشتم. عزیزجون هم خندید و گفت: من فدای نوه شیطونم بشم. بعد نهار سفره رو جمع کردیم. عزیزجون منو بغل کرد. و پرسید مدرسه چطور بود؟ همینطور که تو بغل عزیزجون بودم گفتم: عالی. بعد گفتم: عزیزجون میشه بازم هر وقت خواستی شیطونی کنی به منم بگی نگاه کنم؟ عزیزجون هم یه بوسم کرد و گفت: چشم نوه گلم. تو عشق مامان بزرگی.
رفتم تو اتاق مشقم رو نوشتم که صدای زنگ اومد. عزیزجون صدا زد : شاهین جان نادر اومده. منم رفتم دم درب. دیدم نادر و زن دایی رعنا هستن. من و نادر رفتیم تو اتاق برای خودمون بازی کنیم. اول کمی کارت بازی کردیم بعد نادر پرسید :مدرسه چطور بود؟ گفتم: بد نبود ولی فردا با یکی باید دعوا کنم. نادر پرسید: با کی؟ گفتم: با همین بچه سوپریه. نادرگفت: فرشاد رو میگی؟ گفتم: آره گفت: بدبخت شدی. بعد یه دستی به کونم زد و گفت کونت پاره است. پرسیدم: برای چی؟ نادر گفت: این فرشاد خیلی وحشیه و نه فقط میزنتت کونت رو هم میزاره. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: شانس من به تور من نخورده ولی تو مدرسه ترتیب خیلیها رو داده تازه میگن مادر خودش رو هم میگاد. گفتم: یعنی زورش به باباش هم میرسه. گفت: بابا و مامانش که جدا شدن. میگن باباش به مادرش خیانت میکرده. گفتم: زن باز بوده. گفت: نه مثل اینکه با خواهرش یعنی عمه فرشاد رابطه داشتن. کیرم یواش یواش از حرفهای نادر شق میشد. گفتم: امکان نداره. مثل اینکه تو با ندا رابطه داشته باشی نمیشه. نادر گفت: من ولی ندا رو دید میزنم. دیگه کیرم در حالت انفجار بود. بعد نادر یه دست دیگه به کونم زد و گفت: بدبخت اونها رو ول کن فکر این باش که بربادش دادی. نادر گفت: میشه کونت رو ببینم گفتم: به شرطی که منم ببینم. نادر گفت: پس بیا اول دودولمون رو نشون بدیم. بعد خندید و گفت: وحشت نکنی به من میگن کیر طلا. گفتم: برای چی؟ گفت: آخه از مال همه دوستام بزرگتره. دیگه خیلی مشتاق شده بودم ببینمش. گفتم: زودباش بکش پایین ببینم. وقتی شلوارش ورزشیش رو کشید پایین دیدم یه کیر معمولی افتاد جلوم گفتم: شقش کن ببینم چقدر میشه. نادر گفت: شق دیگه. بدبخت خطکش رو بیار اندازه بزنیم. من که با تعجب نگاه میکردم. نادرگفت: ترسیدی؟ بزار خطکش بیارم اندازه بزنیم. سریع رفت خطکش رو برداشت اندازه زدیم. طولش 14 بود و قطرش 3 . نادر گفت: کف کردی مال من دیگه دودول نیست کیر. بعد شلوار منو کشید پایین تا کیرم رو دید گفت: این چیه این که مال آدم نیست. مال خره. یه کمی ترسیدم. نادر سریع خطکش برداشت اندازه زد گفت: طولش 19 و قطرش 4. مگه میشه تو از من خیلی ریزه میزه تری یکسال هم از من کوچکتری. گفتم: گوه نخور دوماه از من بزرگتری حالا چون نیمه اولی هستی من نیمه دومی کلاس نزار. گفت: باشه همسن بازم خیلی بزرگه. بزرگتر بشی چی میشه. کمی ترسیدم گفتم: یعنی باید برم دکتر؟ نادر یکی زد تو سرم گفت: نه احمق یعنی که کیرت به یکی رفته که انقدر کلفته. نادر گفت: اگه بابات باشه چه جری میخوره عمه سارا. یا اگه به مامانت رفته باشه چه حالی میکنه بابا. ولی فکر کنم تو به بابات رفتی چون مامانت مثل ما درشته . بابات ریزه میزه مثل تو است.
با حرفهای نادر که در مورد بابا و مامانم زد حسابی حشری شده بودم. نادر گفت: بیا با هم بازی کنیم. اون با کیر من بازی میکرد من با کیر نادر. کمی که بازی کردیم نادر گفت: بیا برعکس هم بخوابیم برا هم ساک بزنیم. نادر خوابید رو زمین منم رفتم روش کیرم رو کردم دهن و شروع کردم به خوردن کیر نادر. حسابی حال داد. نادر گفت: چقدر محکم میخوری داره آبم میاد. بعد خودش رو تو دهنم خالی کرد. منم کمی مزه مزه کردم خوشمزه نبود ولی یه حالت خاصی بود. قورتش دادم. کیر نادر کوچولو کوچولو شد. عاشق این حالتش بودم وای چه بحال شده بود هسته خرمای نادر. با تخماش با هم میخوردم. نادر که دیگه خسته شده بود گفت: پس چرا مال تو نمیاد؟ گفتم: خوب بیشتر بخور میاد. نادر گفت: خسته شدم بیا یه کار دیگه بکنیم. گفتم: چکار؟ گفت: بیا کون هم رو بخوریم. بعد من رو مدل سگی کرد. اومد لاکونم رو باز بکنه گفت: کونت چه سفته؟ گفتم: مال ورزشکار بودن. نادر هم گفت: گوه نخور یه کونگفو میری بدنت قوی شده. کوس خل از بس استخونی هستی. بعد کیرم رو گرفت تو دستش باش بازی میکرد و کمی کونم رو لیس زد. گفت: شاهین کونت مثل سنگه حال نمیده. بیا تو مال منو بخور شاید آبت بیاد. بعد نادر مدل سگی شد. با دستم کیرش رو گرفتم و شروع کردم به خوردن کونش. سوراخش رو میخوردم خیلی حال میداد. کمی که خوردم دیدم کیر نادر شق شده. نادر گفت: زبونت رو بکن توش منم به حرفش گوش دارم وای چه حال میداد ده دقیقه ای خوردم. نادر گفت: مال من داره میاد. سری سرم رو از لاکونش کشیدم بیرون کیرش رو از لاپاش کشیدم عقب کردم تو دهنم. شروع کردم به مک زدن که آبش اومد همه رو خوردم. نادر گفت: چرا کردی تو دهنت؟ منم یکی زدم در کونش گفتم: میخواستی بریزی رو تختم. نادر پرسید مال تو نیومد؟ گفتم: نه گفت: بزار من بخوابم تو بیا کیرت رو بزار لای پام لاپایی بزن. منم رفتم روش و لاپایی میکردم بعد پنج دقیقه آبم اومد ریختم رو کمرش. بعد با دستمال تمیزش کردم. رو کردم به نادر گفتم: تو چقدر تو سکس واردی از کجا یادگرفتی؟ گفت: خوب یکسال بزرگترم. منم زدم تو سرش گفتم: گوه نخور دوماه بزرگتری.
همون موقع عزیز جون صدا زد بچه ها بیاین چایی شیرینی. ما هم سریع لباس پوشیدیم رفتیم. تو حال چای و شیرینی برداشتیم. عزیزجون هم که کنار زندایی رعنا بود پاشد و یه نگاهی به من کرد و چشمک زد. بعد قندی که دستش بود رو انداخت داخل یقه زندایی. زندایی یک لحظه پرید بالا که چی بود. که عزیزجون دستش رو کرد تو یقه زندایی گفت: چیزی نیست قند من بود از دستم افتاد بزار ورش دارم. هی نگاه من میکردم و سینه های زندایی رو میمالید. زندایی گفت: چکار میکنی؟ خوب ورش دار. عزیزجون هم با خنده گفت: از بس سینه هات بزرگه قندم نمیدونم کجاش رفته. نادر هم با خنده گفت: عزیزجون مال شما که ازمال مامان بزرگتره. عزیزجون هم گفت: خوب من سنم بیشتره و بچه های بیشتری دارم باید بزرگتر باشه. بعد یه دفعه عزیزجون گفت: پیداش کردم. که زندایی یه جیغی زد گفت: سر سینه ام رو کندی که من و نادر زدیم زیر خنده. زندایی هم یه چپ چپی نگاه ما کرد گفت: مگه خنده داره بعد دست عزیزجون رو درآورد و خودش قند رو داد بهش. عزیزجون هم گذاشت دهنش و چایش رو خورد. بعد از اون نادر و زندایی رفتن خونشون.
     
#1,170 | Posted: 16 Jun 2018 12:14
خانواده من قسمت سوم
فردا صبح که رفتم مدرسه همه یه جوری بهم نگاه میکردن. رفتم سرکلاس دیدم فربود از ترسش رفته ته نیمکت نشسته. فرشاد هم سر نیمکت منم بهش گفتم: فرشاد برو سرجات. گفت: نرم میخواهی چکار کنی جوجه؟ منم یکی زدم زیر تخماش که همون لحظه معلم اومد داخل کلاس هم بلند شدن. برجا داد همه نشستن دید من ایستادم پرسید: چرا نمیشینی ؟ گفتم: این فرشاد نمیره آخر ما هم اگه بریم تخته رو نمیبینیم. معلم هم یه چپ چپی نگاه فرشاد کرد که رفت وسط من هم نشستم سرنیمکت. فرشاد گفت: زنگ آخر جرت میدم. معلم گفت: کتاب ریاضیهاتون رو جمع کنیم میخواهم ازتون امتحان بگیرم که تو ثلث اول هم تاثیر داره. معلم امتحان گرفت. بعد همون موقع نمره داد من 20 گرفتم. همه کف کردن فربود 9 گرفت و فرشاد 5 گرفت. زنگ تفریح خورد. رفتم سمت توالت که دیدم فربود هم پشت سرم است. فربود گفت: تو چقدر درس خوان هستی. همیشه معدلت 20 میشه؟ گفتم: نه همیشه روی 18 است. گفت: چرا؟ گفتم: همیشه بهم نمره انظباط 10 میدن معدل میاد پایین. رسیدیم به توالت. کارمون رو که کردیم موقع دست شستن. فربود گفت: میدونی این زنگ هم معلم علوم قرار امتحان بگیره. گفتم: منتظر بودن ما ثبت نام کنیم. امتحان گرفتنشون رو شروع کنن. فربود گفت: مدرسه قبلی تا فصل چند خواندید؟ گفتم: فصل اول. فربود گفت: بدبخت شدی. گفتم: چرا گفت: ما تا نصف فصل دوم رو هم خواندیم. گفتم: مهم نیست من خودم همیشه جلوتر از کلاسم. زنگ خورد رفتیم سرکلاس . معلم علوم هم اومد 5 سوال داد حل کنیم. بعد همینطور که تحویل میدادیم. نمره میداد. باز نمره من 20 شد و فربود 12 و فرشاد 10 . زنگ بعد ورزش داشتیم که یه توپ بهمون دادن خودمون بازی کنیم. فرشاد درجا دستم رو گرفت که فرار نکنم.
رفتیم تو خاکی کنار مدرسه. کلی از بچه ها جمع شده بودن. فرشاد دستم رو ول کرد و یکی محکم زد تو سینم که کمی عقب عقب رفتم. یه نگاهی به هیکل فرشاد کردم دیدم خیلی از من درشت تره. فهمیدم اگه نزدیکش بشم کتک رو خوردم. برای همین از دور یک جفت پا زدم تو شکمش که پرت شد روی زمین. تا بلند شد با یک حرکت پا زدم تو صورتش. تا اومد به خودش بیاد با مشت زدم زیر چشمش. دیگه گیج گیج بود منم با مشت و لگد افتادم به جونش. که متوجه شدم یکی داره از درب مدرسه میاد حدس زدم ناظم باشه. منم سریع نشستم زمین صورتم رو تو زانوهام گرفتم. فرشاد که لبش خون اومده بود و داغون بود اومد طرفم با لگد یکی بهم زد که ناظم گوشش رو گرفت و گفت: زورت به بچه مردم رسیده. نمیبینی چقدر از تو کوچکتر است. بعد روکرد به من گفت: چیزیت نشده؟ گفتم : نه آقا ناظم. بعد ناظم دست فرشاد رو گرفت برد سمت دفتر مدرسه و به من هم گفت: تو هم برو خونه لباست رو عوض کن.
من اومد سمت خونه. نمیدونستم چی به عزیزجون بگم. دم خونه یه ماشین کادیکلاک خوشکل و بزرگ پارک کرده بود. کلید انداختم رفتم تو. خواستم برم داخل خونه دیدیم صدا از تو زیرزمین میاد. یادم افتاد که عزیزجون گفت: پایین نرم. رفتم از پشت پنجره نگاه کردم. وای چی میدیدم. عزیزجون لنگش هوا بود و یک آقای داشت تو کوسش تلمبه میزد. وای چه کوس بزرگ و خوشکلی داشت. یک دفعه متوجه شدم زن دایی اومد اونم لخت لخت بود. چه هیکلی سینه های درشت پوستش به سفیده عزیزجون نبود ولی سینه هاش کوچکتر بود و شق و رق تر. کوسش کمی مو داشت معلوم نبود. شنیدم که گفت: آقا حشمت دیگه نوبت منه. اون آقا کیرش رو از تو کوس عزیزجون درآورد. زندایی که خوابید پاهاشو باز کرد کوسش رو دیدم. از مال عزیزجون کوچکتر بود ولی سرحال تر. آقا حشمت مشغول کردن زندایی شد. که من همینطور که نگاه میکردم با کیرم هم ورمیرفتم. یک لحظه پام خورد به گلدون تو حیاط. عزیزجون گفت: من برم ببینم تو حیاط چه خبره. من که از ترس جام کرده بودم نمیتوانستم تکون بخورم. عزیزجون با یه چادر مشکی اومد بیرون. تا من رو دید. گفت: صدای درب بود. فکر کنم شاهین اومده. سرش رو کرد تو زیر زمین گفت: من میبرمش بالا کارتون تمام شد برید خونه هاتون که آبروریزی نشه.
بعد عزیز جون رو کرد به من گفت: سلام نوه گلم. بیا بریم بالا . یعنی منو تازه دیده. رفتیم داخل خونه. عزیزجون گفت: چی دیدی؟ من که اول ترسیدم گفتم: هیچی. عزیزجون که فهمیدم. ترسیدم . بغلم کرد و نوازشم میکرد گفت: داشتی تو زیر زمین رو نگاه میکردی. چی دیدی؟ من که سرم روی سینه های نرم عزیزجون بود. همینطور که خودم رو بیشتر به عزیزجون فشار میدادم گفتم: دیدم اون آقا حشمت کیرش رو کرده بود تو کوس شما داشت شما رو میکرد. عزیزجون گفت: دیگه چی دیدی؟ گفتم: بعد زندایی شما رو بلند کرد خودش زیر کیر آقا حشمت خوابید. حالا هم آقا حشمت داره هنوز میکنتش. مامان بزرگ که مانده بود چکار کنه. نشست روی مبل و دست مر رو گرفت که جلوش بشینم. چادرش دیگه باز بود کوس عزیزجون جلوم بود. گفت: نوه گلم گوش کن. تو دیگه بزرگ شدی میدونی پدربزرگت فوت کرده و منم احتیاجاتی دارم. آقا حشمت هم داره بهم لطف میکنه. شاهین جا متوجه میشی چی میگم؟ گفتم: بله عزیزجون ولی چرا زن دایی هم داشت میداد. گفت: نوه گلم اینطوری نیست که تو فکر میکنی. منم همینطور که به حرفهای عزیزجون گوش میدادم چهارچشمی به کوسش نگاه میکردم. عزیزجون هم دستم رو گذاشت رو کوسش گفت: زندایت زن با تقوا و فداکاری است اینم که با من میاد از بزرگیش است که میخواهد مواظب من باشه. من که فهمیدم داره کوس شعر میگه. برای خودم با کوس عزیزجون بازی میکردم و گفتم: زندایی رعنا خیلی زن خوبیه همیشه حواسش به شما هست. عزیزجون گفت: فدای نوه باشعورم بشم. پس این جریان رو به هیچکس نمیگی؟ گفتم: یه شرط داره. گفت: چه شرطی؟ گفتم: همیشه برام مثل دیروز شیطونی بکنی. مخصوصان با زندایی رعنا. عزیزجون سرم رو بوس کرد گفت: من فدای شرط گذاشتنت. حالا اجازه هست پاشم یا میخواهی بازی کنی هنوز. گفتم: میخواهم بازی کنم ولی باید برم حمام خودم رو بشورم خیلی خاکی شدم.
عزیزجون یه نگاهی بهم کرد و گفت: راست میگی خیلی خاکی شدی. مگه چکار کردی؟ گفتم: با این فرشاد پسر ناهید خانم دعوام شد زدمش. عزیزجون هم گفت: خوب کاری کردی خیلی پرو بود این بچه. برو حمام . من که لباس ورداشتم رفتم تو حمام. متوجه صدای درب شدم. شیر رو کم باز کردم رفتم پشت درب حمام فال گوش ایستادم. زن دایی رعنا بود. عزیزجون گفت: مگه نگفتم برو خونه. زندایی هم گفت: نگران بودم. چیزی فهمید شاهین؟ عزیزجون گفت: نه بنده خدا دعوا کرده بودی داغون بود رفت حمام. زن دایی گفت: پس شانس آوردیم. عزیزجون گفت: شاهین خیلی بچه با شعور و با ادبی است که اگه هم می فهمید براش مهم نبود. مخصوصان که تو باشی. رعنا گفت: از چه نظر؟ عزیزجون گفت: دیروز بعد از اون شوخی که با تو کردم اومده به من میگه عزیزجون میشه همیشه با زندایی از این شوخیها کنی یا کمی سکسی تر. میگه من عاشق زندایی رعنا هستم اون بهترین زن دنیاست. زندایی گفت: جدا اینطوری گفت؟ عزیزجون گفت: بخدا ازم خواست. زندایی هم گفت: منم خیلی دوستش دارم از این به بعد بخاطر شاهین هم شده بیشتر باید با هم تو جمع شوخی کنیم. حالا برم که نادر میاد خونه یه چیزی بدم بخوره.
وقتی از حمام اومدم بیرون سفره غذا حاضر بود. با عزیزجون نهار رو خوردیم من رفتم سردرسهام عصر صدای زنگ درب اومد. بعد ده دقیقه عزیزجون منو صدا زد. رفتم تو حیاط . دیدم ناهید خانم و فرشاد کنار عزیزجون هستن. عزیزجون گفت: شاهین جان این ناهید خانم چی میگه؟ گفتم: من نبود نمیدونم چی میگه. عزیزجون گفت: ناهید خانم میگه تو فرشاد رو زدی. ناهید خانم گفت: بگیرم بزنمت تا بفهمی دنیا دست کیه؟ گفتم: فرشاد اول زد منم تلافی کردم. بزنه بازم میزنمش. ناهید خانم گفت: گوه میخوره بزنه ولی حالا تو بچه پرو. شنیدم همه نمره هات بیسته؟ گفتم: بله. گفت: از فردا میای با فرشاد درس میخوانی بهش یاد میدی. گفتم: این درس نمیخونه گفت: اگه نخواند میزنیش که صدای سگ بده. گفتم: قبوله . عزیزجون هم گفت: آفرین پسرم به دوستت کمک کن. بعد اونها خداحافظی کردن رفتن.
فردا سرکلاس تو مدرسه همه ازم حساب میبردن. بعد کلاس اومدم خونه نهار خوردم رفتم سردرسهام وقتی تمام شد به عزیزجون گفتم: من میرم خونه فرشاد فردا امتحان عربی داریم. رفتم درمغازه ناهید خانم. سلام و احوالپرسی کردم و پرسید: فرشاد کجاست؟ گفت: بالاست برو بالا. منم رفتم بالا تو خونه فرشاد داشت اتاری بازی میکرد. گفتم: کون کش درس خواندی؟ گفت: نه خانم معلم. گفتم: خودت رو لوس نکن بیا تا با هم بخوانیم. گفت: مثل اینکه دیروز رو یادت رفته. گفتم: ببخشید خودت مقصر بودی حالا بیا باهم دوست باشیم. فرشاد گفت: باشه و یه دستی زد به کونم گفت ولی کونت رو پاره میکنم. منم خندیدم گفتم: شنیدم کون بچه های مدرسه رو میزاری ولی اول درس بخوانیم بعد برام تعریف کن. فرشاد آتاری رو خاموش کرد و کتاب عربی و دفترش رو آورد شروع کردیم از اول کارکردن. یک فصل که تمام شد. فرشاد گفت: دیگه بسه بیا کمی استراحت کنیم. منم قبول کردم. فرشاد هم رفت پایین از تو مغازه دوتا نوشابه آورد خوردیم خیلی حال داد. به فرشاد گفتم: جدی جدی تو خیلی از بچه ها مدرسه رو کردی؟ گفت: آره بخدا به جون مادرم. گفتم: کیرت رو ببینم. فکر میکردم این دیگه باید خر کیر باشه. فرشاد با افتخار شلوارش رو کشید پایین. دیدم یه هسته خرماست. گفتم: پاشو بخورمش. کمی خوردم شق شد. با خطکش اندازه زدم 12 سانت بود ولی خیلی باریک. چرخوندمش کون بزرگ و توپلیش رو باز کردم دیدم سوراخش بازه. افتادم به جونش و میخوردمش . به صورت چهاردست و پاش کردم و همینطور که سوراخش رو میخوردم با کیرش بازی میکردم سریع آبش اومدم منم کیرش رو کردم تو دهنم بقیه آبش رو خوردم اونهای هم که روی دستم بود لیس زدم. بعد یکی زدم دم کونش گفتم: کونی حالا تعریف کن کی میکنتت؟ گفت: یکی دیگه بزن دوست دارم. منم دوباره زدم دم کون نرمش و گفتم: مادرجنده تعریف کن دیگه. بعد کیرش و تخمش رو گرفتم و محکم فشار دادم. گفت: باشه میگم. دوست بابام. دوباره کیرش و تخمش رو فشار دادم گفتم: کامل تعریف کن. گفت: بابام یه دوست داره املاکیه آقا سهراب. وقتی بابا و مامانم با هم دعوا داشتن. من و میزاشتن خونه اونها. آقا سهراب هم کونم میزاشت هم مجبورم میکرد بکنمش. از اون کردن رو یادگرفتم. پرسیدم: کیرش خیلی بزرگه؟ گفت: نه از مال من کوچولو تره ولی کلفت تره. تازه بعدها یادم داد چطور بچه های مدرسه رو بکنم. بعضیها رو میبردم با هم میکردیم. یک دوستی هم داره شش ماه پیش از خارج اومده بود. دوتامون رو میکرد لباس زنونه تنمون میکرد و میزدمون و فحش میداد خیلی حال میکردیم. حالا تو زدی درکونم یاد آقا یوسف دوست آقا سهراب افتادم. گفتم: همین آقا سهراب که تو کوچه خودمون املاکی داره اسم زنش طوبی است؟ فرشاد با ترس گفت: مگه میشناسیشون؟ جون مادرت این چیزها که گفتم به کسی نگی. گفتم: بچه کونی من و تو رفیقیم این یک راز بین من و تو. فرشاد که حال کرد بود گفت: حالا مادرجنده دودول تو رو ببینم. منم شلوار رو کشیدم پایین. کیرم با حرفهای فرشاد شق شده بود. فرشاد تا دیدش گفت: مادرجنده این دیگه چیه؟ بعد گرفتش تو دستاش و گفت: اندازه کیر آقا یوسف است. بعد مشغول ساک زدن شد. گفتم: مادرجنده پاشو ادامه درسمون رو بخونیم. فرشاد گفت: کیرم تو کوس مادرت این فصل تمام شد باید بکنیش تو کونم. بعد شروع کردیم به درس خواندن تاجایی که معلم درس داده بود خوانیدم. فرشاد سریع بلند شد رفت کرم آورد و به سوراخش میزد. گفتم: هنوز تمرین نکردیم. گفت: بکن مادرجنده بعد تمرین هم میکنیم. خودش سری مدل سگی شد. منم رفتم پشتش کیرم رو گذاشتم دم سوراخش با یه فشار رفت تو. وای اولین کون زندگیم رو میکردم. با تمام قدرت تلمبه میزدم. انقدر حشری شده بودم دست میکردم سینه های نرم فرشاد رو میگرفتم و فشار میدادم. اونم آخ و اوخ میکرد. منم میگفتم: بچه کونی از این به بعد مال خودمی. مادرجنده . اونم فقط با لذت آه و اوه میکرد. منم همینطور که میکردم با دست میزدم کونش. انقدر محکم که کونش قرمز شده بود. دست کردم کیرش رو گرفت. یه کم که فشار دادم دیدم آبش اومد. منم شدت تلمبه زدم رو بیشتر کردم تا آبم اومد ریختم تو کونش. فرشاد گفت: بیا بریم یه دوش بگیریم. با هم رفتیم تو حمام. دوتای رفتیم زیر دوش همدیگه رو محکم بغل کرده بدیم و فشار میدادیم. با دست محکم زدم در کونش وای خیس بود چه چسبید. گفتم: فرشاد خیلی خوشحالم که دیروز زدمت. فرشاد با تعجب پرسید: برای چی؟ گفتم: اینطوری بهترین دوستم رو پیدا کردم. فرشاد هم خندید صورتش آورد جلو و گفت: بیا لب بگیریم. گفتم: بلد نیستم. لب گرفتن و لب خوردن رو یادم داد. گفتم: این رو از خودت ساختی؟ گفت: نه آقا یوسف یادمون داد میگفت تو خارج هر کسی عاشق هم میشه اینطوری ابراز عشق و علاقه میکنن. گفتم: شاید دروغ میگه. گفت: نه خودم هم تو تلویزیون آقا سهراب دیدم. آخه اونها ماهواره دارن. ماهم دوباره مشغول لب بازی شدیم. بعد فرشاد رو چرخوندم و کشیده میزدم در کون خیسش وای چه صدای میداد. همینطور هم فحشش میدادم هر دوتامون عشق کرده بودیم. بعد شروع کردم کشیده زدن روی کیرش . بعد کیرم رو گرفتم تو صورتش و شاشیدم تو صورتش فرشاد هم دهنش رو باز کرد. خیلی حال کرده بودم. به فرشاد گفتم: بدت نمیاد؟ گفت: نه آقا یوسف هم با من و سهراب اینکارها رو میکرد ولی دستش از تو خیلی قویتر بود هر دوتامون رو میزد و میکرد. خیلی حال میداد. تازه سهراب رو می خواباند کیرم من رو میکرد تو کونش و خودش هم کیرش رو میکرد تو کون من. سه نفری حال میکردیم. دوست دارم کوس کردن رو هم اینطوری امتحان کنم. گفتم: مگه تا حالا کوس کردی؟ گفت: آره گفتم: کی رو کردی؟ فرشاد که دید سوتی داده گفت: غریبه بود نمیشناسی. یک لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا راست میکن مادرش رو میکنه.
بعد حمام برگشتیم سر درسمون. کلی تمرین کردیم . که دیدم ناهید خانم اومد با یک سینی ساندویچ تو دستش گفت: بخوردید و دیگه درس بسه شب شده. شاهین باید بره خونشون. پرسیدم این ساندویچ چی هست؟ ناهید خانم گفت: مال جنوب است اسمش فلافل است مال سمت خودمون خوزستان. تازه فهمیدم چرا فرشاد و مامانش انقدر خوشکله و سبزه هستن . شام رو خوردیم من رفتم خونه. از خستگی سریع خوابم برد.
     
صفحه  صفحه 117 از 120:  « پیشین  1  ...  116  117  118  119  120  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites