تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 5 از 92:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  92  پسین »  
#41 | Posted: 13 Jul 2010 17:28
سكس با خواهر زنم


میخوام داستان سكس با خواهر زنم رو كه خیلی جالبه براتون تعریف كنم . امیدوارم اعضای محترم لطف كرده و نظرشون رو در مورد قلم من و این رابطه بنویسند.خوشحال میشم
یه روز سرد زمستانی بود.میدونید كه هوای تهران تو این فصل روزهاتقریبانیمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توی این فصل رونق زیادی داره واتفاقات زیادی هم زیرا اون رخ میده .من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم یه فیلم نیمه سكس نگاه میكردم .ساعت 7 عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خرید. ما تقریبا یك سالی میشه كه در تهران زندگی می كنیم .قبلا تو تبریز بودیم ولی بخاطر بالا بودن قیمت مسكن و مشكل كاری من اومدیم تهران تا هم بتونیم آب وهوایی عوض كنیم وهم از دست مشكلات كاری ام در تبریز یه نفس راحت بكشیم . خلاصه تو این یك سال هم هیچكدوم از فامیل خونمون نیومده بودند. همسر من خیلی به خانواده اش وابسته است .دوتاخواهر ویك برادر دیگه هم داره كه خیلی با هم رفت وآمد میكنند اما تو این مدت به خاطر باز شدن مدرسه و سردی هوا نتونسته بودند به تهران بیایند.در بین خواهر زنهام ؛ اون بزرگه زیا د میونش با من خوب نیست وخیلی همدیگرو تحویل نمی گیریم و زیاد هم با هم رفت وامد نداریم چون خشك مقدسه و به اصطلاح مومن .اما اون آخری كه اسمش مستانه است با من خیلی رابطه اش خوبه .منو دوست داره وخیلی به من احترام میذاره . در ضمن زیباست وخوش اندام و اكثر مواقع هم با لباسهای تنگ وكوتاه جلوی من میگرده وخیلی جلوی من راحته .البته اون 2 ساله كه ازدواج كرده با پسر داییش سعید. ولی هنوز بچه نداره ولی اونطور كه من فهمیدم اونقدرها با شوهرش عاشق معشوق نبودن وبیشتر به خاط موقعیت پولی وشغل اون باهاش ازدواج كرده.البته سعید شوهرش هم بچه بدی نیست و زیاد از اون تعصبات خشك مقدسی نداره وبه پوشش زنش گیر نمیده . اینم بگم كه من ومستانه خیلی با هم راحتیم و راحت از سكس حرف میزنیم .البته بعنوان مشاوره وراهنمایی چون اون خیلی به سكس علاقه داره ومن هم راحت وباز دراین موردبراش حرف میزنم و ازاین نظر خیلی با هم صمیمی هستیم . از شما چه پنهون چندین بار هم خودمونو به هم مالیدیم مثلا موقعی كه در آشپزخانه بود و یه شلوار استرج تنگ ویه مینی تاپ كوتاه پوشیده بودطوری كه سینه های خوش تراش وبرجسته اش كاملا مشخص بودوبراحتی میشد نوك سینه هاشو دید بدون اینكه به روی هم بیاریم من از پشتش رد شدم وموقع رد شدن اینطور وانمود كردم كه جا تنگه وپایین تنه ام رو نرم و آروم به با سنش مالیدم و دستانم رو به زیر بغلش بردم وبه نوك سینه هاش رسوندم واین صحنه شاید 5 ثانیه طول نكشید مستانه هم كاملا باسنش را به عقب آورد تا تماس از پایین كامل شود.این3 ثانیه یه دنیا برایم لذت داشت ودیوانه ام كرد ولی اصلا به روی هم نیاوردیم.یه بار هم كه تو خونمون خوابیده بود وهمسرم هم در آشپزخانه بود .آروم لبم رو روی لباش گذاشتم وفوری یه بوسه ازلبهای داغش گرفتم.بهرحال اون روز نشسته بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد وگوشی روبرداشتم دیدم مستانه ست. خیلی خوشحال شدم و احوالپرسی گرمی با هم كردیم .مستانه گفت كه میخواد با شوهرش روز چهارشنبه عصر بیان تهران حدود 12 شب میرسن خونمون وتا شنبه عصر هم میمونند. اونقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم كه میخواستم بال در بیاورم.بالاخره مستانه رو میدیدم و میتونستم چند روزی رو 4 نفری باهم باشیم . اینو هم بگم كه من با زنم اصلا مشكل ندارم و رابطه مون هم خوبه و من وخواهرزنم بیشتر بعنوان دوست با هم رابطه داریم تا اینكه رابطمون داماد خواهر زنی باشه واصلا بحث عاشق ومعشوقی دربین نیست .البته همسر من هم اصلا به این گونه مسایل حساس نیست ومعتقده كه حساسیت در اینگونه موارد مرد رو بیشتر وسوسه میكنه و به انحراف میكشونه .من از این نظر واقعا از همسرم تشكر میكنم كه به اینگونه مسایل اهمیت میده و هوامو داره
امروز دوشنبه بود و من تا روز چهارشنبه لحظه شماری میكردم . امیدوار بودم تو این چند روزی كه اونها میان اینجا موقعیتی پیش بیاد كه بتونم با مستانه تنها باشم و با هم حرفهای سكسی بزنیم .البته همانطور كه گفتم نه بطور مستقیم بلكه به صورت تبادل نظر- داستان واینكه شوهرش چه مدلی با اون حال میكنه واز این دست حرفها.در ضمن میتونستم عكسهای سكسی هم كه در كامپیوتر دارم رو بهش نشون بدم.خلاصه چهارشنبه شد و ساعت 30/11 شب بود كه زنگ خانه به صدا درآمد و من در حالیكه سعی میكردم هیجان ام رو پنهان كنم در را برویشان باز كردم . مستانه خیلی اندامش درشت تر و زیباتر شده بود وآرایش نسبتا غلیظی هم كرده بود.ویك مانتوی تنگ و كوتاه هم پوشیده بود . شوهرش سعید هم كلی تیپ زده بود. خلاصه احوالپرسی گرمی كردیم ومن آنها را به سمت اتاق راهنمایی كردم . دو تا خواهر وقتی هم دیگرو دیدند كلی با هم احوالپرسی كردند و خوشحال شدند.من هم با خوشحالی آنها را به هال وپذیرایی راهنمایی كردم وكنار هم روی مبل نشستیم . مستانه رفت تو اتاق دیگه كه لباس عوض كنه وهمسر من سمیرا نیز از قبل یه لباس راحت وتقریبا نیمه باز پوشیده بود بطوری كه قسمت زیادی از سینه هاش براحتی از كنا ر زیربغلش معلوم بود و شلوار تنگی كه تمام اعضای پایین تنه اش را مشخص میكرد.من منتظر بودم ببینم كه مستانه با چه پوششی جلوی من میاد و كنار سعید مشغول چاق سلامتی بودم .وقتی مستانه وارد اتاق پذیرایی شد من از شدت هیجان قلبم شروع به تپیدن كرد . اون یه تاپ دو بنده كه فقط روی قسمت باریكی از سینه هاشو پوشونده بود به تن داشت ویه شلوار استرج كوتاه از اون مدلهایی كه فاق كوتاه دارند وكمی از خط باسن بیرون از شلوار میماند و جنس مخمل نرم دارند ؛ پوشیده بود.موهاشو هم یه رنگ شرابی قشنگ زده بود وروی لبهاشم قشنگترین رنگ قرمز رژی كه تا اون روز ندیده بودم زده بود. بنظر من اون تی شرت دوبنده به یه مینی سوتین بیشتر شباهت داشت تا به یك تاپ و اونقدر هم باریك رویپستونهای مستانه رو پوشونده بود كه هر چند باری كه مستانه رو كاناپه تكون میخورد حین صحبت كردن؛ لیز می خورد وپایین می امد وتا سر نوك پستونش ولو میشد . سعید شوهرش هم بی خیال نشسته بود وداشت ماهواره نگاه میكرد واصلا حواسش به مستانه نبود.اینم بگم كه سعید علاقه زیادی به ماهواره وفیلم داره واگه بشینه پاش به این راحتی ها ول كن نیست .من لحظه ای از دید زدن به سر وسینه وخط باسن مستانه كه از شلوارش بیرون زده بود غافل نبودم و مستانه هم كاملا متوجه شده بود ودر حین اینكه خواهرش به آشپزخانه برای انجام كار میرفت خیلی راحتتر خودشو ولو میكرد ومینی سوتینش رو كه پایین آمده بود به حال خودش گذاشته بود.وگاهی مخصوصا آروم با دستاش روی سینه هاشو نوازش میكردو با دست به رانهایش میكشید وبا اینكار بیشتر مرا به وسوسه می انداخت . بعد از صرف شام در ساعت 30/12 شب دور هم روی فرش جمع شدیم ومشغول صحبت وخوردن چای وتنقلات شدیم همسرم سمیرا نیز حالا راحتتر بود بخصوص كه میدید خواهرش مستانه خیلی سكسی جلوی من میگرده اون هم سعی میكرد كه با سعید راحتتر باشه واز نشون دادن اعضای بدنش هیچ ابایی نداشت .بخصوص وقتی كه دست سعید رو گرفت وشروع كرد با انگشتاش ور رفتن بعنوان شوخی وخیلی با سعید ورمیرفت . ساعت حالا 2 نیمه شب بود و چشمهای همگی خمار خواب . سعید جلوی ماهواره خوابش برد .مستانه وسمیرا هم مشغول صحبت بودند.سمیرا هم از چشماش معلوم بود كه خمار خوابه
كمی بعد اونم همونجایی كه دراز كشیده بود كنار سعید خوابش برد . حالا من مونده بودم ومستانه كه حالا صورتهامون كاملا به نزدیك بود وصدای بهم خوردن لبهای هم رو موقع صحبت كردن میشنیدیم .البته حالا ما آروم تر با هم حرف میزدیم تا مزاحم خواب سعید وسمیرا نشیم .من هم مثل سعید یه شلوارك تنگ وكوتاه پام بودكه برجستگی كیرم رو كاملا نشون میداد بنابراین طوری روبروی مستانه دراز كشیدم كه اون بتونه برجستگی كیرم رو از رو شلوارك ببینه و اونم درست همانطوری كه من میخواستم روبروی من دراز كشیدبا فاصله خیلی كم وفكر میكنم كه متوجه قضیه هم شده بود.البته من هم گاهی اوقات دستم رو روی شلواركم میمالیدم تا مثلا برجستگی كیرم رو بخوابونم ولی مخصوصا طوری اونو تنظیم میكردم تا برجستگی بیشتر معلوم بشه .خلاصه از مسایل مختلف با هم صحبت كردیم وبعد دیدم كه چشمهای مستانه داره خمار خواب میشه بنابریناونوبه اتاق خواب راهنمایی كردم ودستش رو گرفتم واونم دستمو خیلی با احساس فشار داد وبا هم بسوی تخت رفتیم .به مستانه گفتم كه لباس راحت برای خواب داره گفت آره ومن از اتاق بیرون رفتم تا مستانه لباسشو عوض كنه.مستانه هم در اتاق رو نبست ومن ازكناردرب براحتی او را میدیدم.ازدیدن این صحنه داشت قلبم از شدت ضربان از جا كنده میشد.مستانه آروم مینی سوتینش! رو در آورد و بعد هم شلوارشو در آورد وبا یك شورت سكسی ایستاد وحدس زدم میدونست كه من دارم یواشكی دیدش میزنم. از دیدن سینه های خوش تراش وبرجسته مستانه و اون رانهای خوش تراش و ناف شكم وكون زیبا و سبزه اش داشتم دیوانه میشدم . من سرم را بیشتر بداخل اتاق بردم طوری كه مستانه اگر سرش را می چرخاند؛راحت مرا میدید ومندر آن لحظه طوری دیوانه شده بودم كه اصلا متوجه حركاتم نبودم و كیرم شق شق شده بود .مستانه كمی جلوی آینه با سینه و بدنش ور رفت و خوب آنها را مالش داد.بعد خیلی سكسی وآرام شورتش را درآورد وبا انگشت شروع كرد به نوازش چوچوله كوسش وخیسی انگشتش نشان میداد كه كوسش حسابی خیس وتره و بدجوری حشری شده .حالا دیگه میدونستم كه مستانه متوجه شده كه من دارم از پشت نگاهش میكنم ولی خودشو به اون راه زده تا منو حشری كنه با این حركاتش .من دیگه طاقت نیاوردم .شلوارك و پیرهنم را درآوردم ولخت لخت كنار در اتاق ایستادم وشروع كردم به مالیدن كیر شق شده ام .كیرم قرمز قرمز شده بود وصدای نفسهام از شدت هیجان بلند شده بود . در همین احوال مستانه كه لخت لخت تو اتاق ایستاده بود و داشت اندام خوش تركیب وشهوانی ومتناسب خودشو می مالید به عقب نگاه كرد و چشمش به بدن لخت من كه كنار در داشتم كیرم رو با دست می مالیدم افتاد.در جا خشكش زد ومبهوت ماند .حسابی جا خورده بود و لبهای سرخش بی حركت ونیمه باز مانده بود .فقط اینو بهتون بگم كه در لحظه آروم به طرف هم حركت كردیم وچشم تو چشم شدیم ودر یك لحظه لبهای گرم وداغ و شهوتی مستانه رو رو لبهام احساس كردم
دنیا داشت دور سرم می چرخید وتو اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم الا اینكه لب وزبان مستانه از دهان من بیرون نیاد. طوری همدیگرو بغل كرده بودیم كه فكر میكنم هیچ احدی نمی تونست اون لحظه بدنهای لخت وگرم ما رو ازهم جداكنه وكاملا درهم گره خورده بودیم.من همزمان سینه های مستانه رو كاملا به بدن خودم چسبانده بودم وگرمی وشقی نوك سینه هاشو كاملا رو سینه ام حس میكردم.دستامو هم بدور كون مستانه حلقه كرده بودم و محكم لمبرهایش را می مالیدم .وگاهی از همونجا با نوك انگشتم سوراخ داغ وتنگ كونش را نوازش میكردم.حدودایكربع فقط همینطوری بدنهامون به هم قفل شده بود وداشتیم زبون ولب هم رومی خوردیم .بعضی مواقع احساس كردم مستانه داره زبونمو از جا می كنه وطوری آب دهان لزج خود را وارد دهانم میكرد كه نمی تونستم نفس بكشم .من هم آب دهانش را بهمراه زبون داغ وشیرینش می مكیدم وشهد شیرین لبانش حرارت لبانم را دو چندان می كرد.فكر میكنم حدود 10 دقیقه دیگر به همین منوال سپری شد كه كمی بدنهایمان را از هم سوا كردیم ودر نگاه هم خیره شدیم.مستانه عاشقانه وبا حرارت نگاهم میكردومن هم در چشمان مستش خیره شدم وشروع به نوازش موهایش كردم ونوك انگشتانم را بروی گردنشكشیدم و آرام آرام به سمت سینه اش حركت دادم و به روی سینه اش رساندم وبعد ازروی سینه های زیبا وشهوتی اش با نوازشی آرام به سمت نافش بردم . انگشتم را با آب دهانم خیس كردم وبعد شروع به نوازش نافش كردم وشكم نرم وصافش را با خیسی انگشتم نوازش كردم .مستانه؛ مست مست از شهوت ناله نازی كرد ومجددا پشت سرم را با دستش گرفت وبا شهوت بیشتری مجدد زبان ولبش را توی دهانم فرستاد ومحكم شروع به مكیدن كرد. من هم همزمان شروع به نوازش رانهای گرم و ترد مستانه كردم اما مثل اینكه لبهای تشنه ما سیر بشو نبود و هر دوی ما دیوانه عشقبازی هم شده بودیم .ذره ذره بدن همدیگرو می لیسیدیم و دور دهانمان خیس خیس بود.موهای سیاهش عطر دلنشینی داشت و من مرتب بینی ام را بداخل موهایش میبردم وزبانم را داخل گوشش میكردم ولاله گوشش را با نوك زبانم نوازش میكردم .مستانه هم دستاش بیكار نبود وپشتم را با نوك انگشتانش نوازش میكرد وگاهی هم محكم می فشرد وكیرم را كه حالا كلفت كلفت شده بود توی دستش میگرفت ومی مالید.بعد آرام در حالی كه نوك زبانم روی نوك پستانهای مستانه می لغزید وآنها را خیس میكرد مستانه را در بغلم گرفتم و به سمت تخت بردم ودرازكش خواباندم .و كمی خیره به بدن لخت قشنگش نگاه كردم .باورم نمی شد من ومستانه لخت روی هم دیگه هستیم وتمامی لختی بدن وپستانهایش به بدن من چسبیده .حتی یه لحظه فكر به این مسئله هم مرا از خود بیخود میكردو به همین خاطر در همون حالتی كه من روی بدن مستانه درازكش بودم به چشمان سیاه وقشنگش خیره شدم لبم را به صورتش نزدیك كردم و با احساس هر چه تمامتر گفتم مستانه جان دوستت دارم؛ دوست دارم بهت بگم كه عاشقتم؛ عزیز قشنگم و مستانه هم با صدای ناز وعاشقانه اش كه با شهوت همراه بود جواب داد منم عاشقتم دوستت دارم می خوام امشب عاشقت باشم .منم جواب دادم : خواهر زن زیبای من؛ من برای لبات میمیرم . دوستت دارم ؛ واسه لیسیدن ذره ذره بدنت میمیرم مستانه جانم ..شاید حدود یكربعی مرتب بهم حرفهای عاشقانه میزدیم واز گفتن این حرفها درلذت غرق میشدیم ولی انگار آتش این عشقبازی خاموش شدنی نبود.بعد از حرفهای عاشقانه ازروی مستانه بلند شدم ونیم خیز كنارش نشستم .می خواستم این بدن لخت و اندام زیبا را بیشتر نگاه كنم ومستانه هم تو همون حالت با انگشتش داشت چوچوله كوسش رو می مالید .نگاهی به لبهای قرمز وزیبای مستانه كردم هنوز كمی از روژهای روی لبش مانده بود پس دست بكارشدم ودوباره روی صورت مستانه خم شدم اما قبل از اینكه لبانم به لبانش برسد خود مستانه پیش دستی كرد و با ولع تمام تمام لب وزبان را وارد دهانش كرد وشروع كرد به مكیدن آنچنان كه كاملا دهانم در دهانش قفل شده بود وداشتم خفه میشدم .بعد از اینكه تمام قسمتهای لب مستانه رو مكیدم آروم زبانم را روی بدنش به حركت درآوردم .از زیر گردن مستانه شروع كردم وبه طرف پستانهایش رفتم وخیلی نرم شروع كردم به خوردن آنها.سینه های مستانه سفت ونوك آنها برجسته شده بود وبا هر مكیدن من از سرسینه هایش ناله شهوت آمیزی از گلوی او خارج میشد وتمام بدنش به حركت آمده بود واز لذت به خود می پیچید.هرچقدر بیشترسینه هایش را می خوردم كمتر سیر میشدم خود مستانه هم گاهی با دست سینه اش را جمع می كرد وبزور می چپوند توی دهانم تا بمكم.وچنان با شهوت اینكارو میكرد كه من فكم خسته شد و برای خوردن سینه های مستانه كم آوردم . بعد از اینكار همونطور آروم زبانم را به طرف ناف وشكمش رساندم وكمی هم موهای ظریف بالای كوسش رو با آب دهانم خیس كردم وبا لبهام آروم كشیدمشون .خدایا این دیگه چه لذتی بود . بعدش نوك خیس زبانم را توی سوراخ نافش فرو كردم وكمی توی آن چرخاندم تا مستانه ناله اش بلندتر و حركات شهوانی بدنش بیشتر بشه .می خواستم طعم ذره ذره بدن لخت مستانه رو با زبونم بچشم و مستی ام را دو چندان كنم .مشغول لیسیدن شكم وناف مستانه بودم كه دیدم مستانه داره نیم تنه منو به طرف صورتش نزدیك میكنه راحت میشد حدس زد كه مستانه چی میخواد برای همین به حالت 69 روی هم خوابیدیم و فقط احساس كردم كه كیرم گرم و لزج شد.مستانه آنچنان با ولع كیرم را ساك میزد كه كیرم قرمز قرمز شده بود وكلفتی اش دوچندان .احساس میكردم كه كیرم تا ته حلقش تو میره وبیرون میاد. آنچنان با ولع كیرم را میخورد كه انگار دارد یك بستنی خامه ای را می بلعد.من هم مشغول خوردن ومكیدن انگشتان پای مستانه شدم .از اینكار واقعا لذت میبردم و دوست داشتم تمام انگشتان پای مستانه رو یكجا با زبانم بمكم. مستانه هم بشدت از اینكار من خوشش آمده بودو میگفت بخور بیشتر بخور انگشتامو و من هم محكمتر انگشتای پاشو مك میزدم .كمی بعد شهد شیرین كوس مستانه را داشتم می چشیدم وآنچنان با اشتها چوچوله های قرمز و ورم كرده مستانه را مك میزدم ومیخوردم كه مستانه هم كه مشغول مكیدن كیرم بود بشدت ناله می كرد ونمی تونست به ساك زدن ادامه بده .نوك بینی ام را هم گاهی وارد كوسش میكردم تا كمی زبانم استراحت كنه وبعد دوباره تمامی كوس وچوچوله مستانه را با تمام وجود وارد دهانم میكردم وآنچنان ساك می زدم كه مستانه ناله میكرد كه دیوونم كردی عزیزم تموم كردی كوسمو. از طرفی این كار باعث میشد كه مستانه با شدت بیشتری ساك بزند وحتی یكبار هم احساس كردم كیرم وارد حلقش شد و ناله ای از شدت لذت سردادم .حدود نیم ساعتی به همین وضعیت 69 گذشت ومن همزمان كه كوس مستانه را می خوردم و گلویم رابا آب شیرین وداغ كوسش تازه وتر می كردم؛ دستانم هم بیكار نبود وهمزمان پستونهای مستانه رو می چلوند وخود مستانه هم گاهی كیرم را لای سینه هایش میگذاشت و عقب جلو میكرد و ناله میزد.حالا دیگه نوبت اون لحظه رویایی و فراموش نشدنی رسیده بود .هر دو دیوانه ومست از بدن هم آماده بودیم تا خودمان را در هم گره بزنیم و به اوج ونهایت این لذت وصف نشدنی برسیم.مستانه روی تخت دراز كشید و من هم یك عدد كاندوم روی كیرم سوار كردم و بعد خیلی آروم كیرم را وارد كوس داغ وخیس وتنگ مستانه كردم و مستانه یك آه ناز كشید وگفت جون عزیزم بكن كوس تنگمو جرش بده ومن هم با شدت بیشتری كیرم را داخل كوسش عقب وجلو میكردم ودر همون حال خودمو روی بدن مستانه انداختم و لبم را روی لب هم گذاشتیم و مشغول شدیم .اگر بگویم كه تو این لحظات ما توی یه دنیای دیگه بودیم وانگار رویا میدیدم دروغ نگفته ام؛ كوس تنگ ووقرمز مستانه بدجوری داشت به كیرم حال میداد. پستونای مستانه دیگه سفت ومحكم شده بود وتو دستام جا نمی شد.بعد از مدتی مستانه روی دو دست ودو پا خم شد ومن كیرم رو كردم تو كوسش وهمزمان انگشتمو خیس كردم وشروع كردم به نوازش سوراخ تنگ وواقعا زیبای كون مستانه وبا اینكار شدت شهوت او را دوبرابر میكردم . خیلی هوس كرده بودم كه كیرم سوراخ تنگ وداغ كون مستانه رو هم مزه كنه ولی روم نمی شد كه اینكارو بكنم .دوست داشتم كه خود مستانه پیشنهاد بده . كمی كه یه انگشتی با كون مستانه ور رفتم اینكارو دو انگشتی شروع كردم وكمی داخل سوراخ كونش فرو بردم ومستانه هم معلوم بود كه خوشش آمده وكونش را بیشتر حركت میداد تا انگشتم بیشتر توی كونش حركت كنه وبیشتر لذت ببره وكوسش هم دیگه حالا با كیر من فیت شده بود وطوری كیرمو عقب جلو میكردم تو كوسش كه با هر بار تكان كوسش بیشتر خیس میشد ومعلوم بود كه فوق العاده از این حركت نرم و متناسب كیرم لذت میبره .من هم آبهایی را كه از كناره های كوسش بیرون میریخت با انگشت جمع میكردم و باز زبانم آنها را می لیسیدم و می خوردم . وای كه چه لذتی داشت اینكار.بعد از این كار تصمیم گرفتیم مدل حال كردن را عوض كنیم .من روكمر روی تخت خوابیدم ومستانه هم اون بدن نرم وزیباو گرمش را و بخصوص اون لمبرهای ترد ولطیف كونش را روی بدنم گذاشت وكیر كلفت و قرمزم رابا دستش گرفت وكمی با اون دهان خوشگل ولبهای نازش تف مالید و كیرمو با ولع داخل كوسش چپاند وشروع كرد با ناله وشهوت روی كیرم بالا وپایین رفتن و هر بار كه لمبرهای كونش به كیر وخایه هام میخورد انگار كه یه نازبالش مخمل به تنم مالیده .بعد از این روش مستانه از رو كیرم پیاده شد ودوباره لب وزبانش را به كیرم نزدیك كرد وایندفعه افتاد به جون خایه هام وتخمامو درسته وارد دهانش كرد وآنها را با آب گرم و لزج دهانش نوازش میداد و راستش یه كم هم قلقلكم گرفته بود ولی مستانه كاملا با مهارت اینكارو میكرد وحسابی تخمام وخایه هامو حال آورد. بعد صورتش را نزدیك من كرد و خیسی دهانش را با زبانش وارد دهانم كرد و لبهایم را كاملا چلاند ومن هم همزمان مشغول مالش پستوناش شدم .بعد گفت عزیزم سوراخ تنگ كونمو با كیرت باز میكنی ؟كونم داره ازحرارت آتیش میگیره .كونمو می كنی؟ خواهش میكنم . من هم مثل ندید بدیدها سریع گفتم چرا كه نه عزیزم بدجوری هم میخوام اصلا اجازه میدی سوراخ كونتو كامل لیس بزنم و زبونمو توش بكنم ؟ مستانه هم با ناله گفت آره خواهش میكنم تور رو خدا اینكارو بكن دارم میمیرم .من بسرعت مستانه رو دمر كردم واول نوك بینی ام را به سوراخ كونش مالیدم ونوازش كردم وبعد زبانم را با فشار وارد سوراخ كونش كردم .اینم بگم كه سوراخ كون مستانه فوق العاده تمیز بود و واقعا تحریك كننده والبته داغ داغ .وبرای همین من خیلی راحت شروع به لیسیدن كونش كردم .وقتی كاملا از لیسیدن سیر شدم كاندوم را آماده كردم تا به كیرم بزنم اما مستانه كاندوم را ازم گرفت وگفت اینوبذار برای حال كردن از كوس. می خوام سوراخ كونم تمام عضله های كیرتو لمس كنه. بعد با زبانش تمام كیرمو لیسید وچهار دست وپا شد وگفت زود باش بده كیرتو ومن هم كیر خیسم رو خیلی آروم وارد كونش كردم .اول نوك كیرمو فرستادم تو ولی چون سوراخش تنگ بود براحتی تو نمی رفت ولی من با آرامش واینكه میدونستم برای كون كردن باید نوك كیر را ابتدا خیلی نرم تو فرستاد تا طرف دردی احساس نكنه ؛ با حوصله نوك كیرمو به دور سوراخ مستانه می مالیدم تا هم لذت ببره وهم عضله های كونش بازتر بشه .كمی كه اینكارو كردم دوباره سر كیرمو گذاشتم رو سوراخ كون مستانه وآروم فشار دادم تو مستانه ناله آرومی كرد وگفت خوبه خیلی خوبه همینطور آروم بیاتو ومن هم با احتیاط بیشتر كیرم را فرو میكردم وكمی صبر میكردم تا جا بازتر بشه وهمزمان بادست دیگرم چوچوله های مستانه رو نوازش میكردم تا این دردآروم رو زیاد حس نكنه . كیرم را كامل بیرون آوردم وبعد دوباره با تف خیسش كردم ودوباره آروم فرستادم تو واینبار براحتی داخل سوراخ كونش فرو رفت ومستانه با حرارت گفت مرسی عزیزم .خیلی داره حال میده فدای اون كیر كلفتت ؛ تا ته كیرتو بكن تو؛ كونمو پاره كن؛ به كونم حال بده و..من هم ابتدا یواش كیر

     
#42 | Posted: 17 Jul 2010 09:44
دختر خاله 42 ساله (1)

من اسمم آرمانه و 23 سالمه لیسانس کشاورزی هستم . این ماجرا مال حدوداً 1 ساله پیشه .من یه دختر خاله دارم به نام مژگان که 42 سالشه که به دلیل اختلاف سنی 19 سالی که با هم داریم بهش میگم خاله، دو تا دختر داره (یکی دانشجو و دیگری راهنمایی ) شوهر دخترخاله من اسمش بهنامه و یه مرد ریز نقش لاغر اندامه که بین فامیلا معروف به نی قلیونه (البته وقتی خودش نیست میگیم) کارش آزاده و از نظر مالی در رفاه هستن و بخاطر کارش زیاد خارج از کشور سفر میره .خونه اونا نزدیک خونه ما هست . و من چون با شوهر دختر خالم رابطه خوبی دارم زیاد بهشون سر می زنم و معمولاً با هم لبی تر می کنیم و کله داغ می کنیم . دختر خالم هم منو مثل برادر خودش می دونه و با من خیلی راحته (اینا به گفته خودشه)

اونا تازه دومین خونشون رو خریده بودن و برای کارهای محضر و شهرداریش من خیلی کمکشون کردم .تو همین زمان بود که شوهر دختر خالم برای یه کاری مجبور شد بره خارج از کشور تا بتونه قطعات دستگاهاشو بخره و به من گفت که اگه می تونم پیگیر کارها باشم و چون خونمونم نزدیک اونا بود اگر خانوادش چیزی خواستن در اختیارشون بذارم منم با کمال میل قبول کردم چون می تونستم بیشتر کنار دختر خالم باشم .دختر خاله من یه زن نسبتاً خوشگله با قد بلند در حدود 170 و وزن 75 کیلوهست با این که دو تا بچه داره اما شکمش خیلی بزرگ نیست . سایز سینه هاش در حدود 75 هستش (اینو بعداً از روی شماره سوتینش دیدم )اما چیزی که منو خیلی دیونه می کنه اون باسنشه که خیلی فریبنده و زیباست .هر وقت بعدازظهرها خونشون می رفتم معمولاً یا شوهرش بود یا دختر کوچیکه (دختر بزرگه یه شهر دیگه دانشجو بود) بخاطر همین تا حالا خیلی نتونسته بودم خوب دیدش بزنم .اما به خاطر کارهای شهرداری مجبور بودم چند بار صبح برم دره خونشون .روز اول ساعت 8 صبح رفتم وقتی رسیدم دختر کوچیکش شیلا رو دیدم که سوار سرویس مدرس شد و رفت و همسایشون داشت از آپارتمان خارج می شد و چون منو می شناخت خیلی راحت بدون زدن زنگ رفتم تو ساختمان .وقتی زنگ دره خونشون رو زدم دیدم یه صدای خواب آلودی گفت الان باز میکنم . داشتم کنار در کفشامو در میاوردم که یکدفعه در باز شد ، اما کسی جلوی در نیومد منم کفشمو درآوردم و رفتم توی خونه که چشمتون روز بد نبینه یکدفه دیدم دخترخالم مژگان با یه لباس خواب زرد که تا یک وجب پائین تر از باسنش بود داره چشماشو می مالونه و تلو تلو می خوره بره توی اتاق خوابش . یک لحظه دهنم قفل شد و فقط همین طوری داشتم به باسنش و رون پاهاش نگاه می کردم که یکمرتبه وقتی دید صدایی از پشت سرش نمیاد برگشت و منو نگاه کرد اونم شکه شده بود و اصلا انتظار منو نداشت گفت آرمان تویی ؟.من تازه به خودم اومدم و گفتم پس فکر کردی کیه؟،که اینطوری بدون سوال درو براش باز کردی .گفت :فکر کردم شیلاس آخه معمولا هر روز یه چیزی جا میزاره دوباره میاد بالا.

یک لحظه دوباره چشمم افتاد به جلوی سینش که سوتین نداشت و نوک قهوای سینه هاش از پشت لباس خواب توریش معلوم بود همین طور جلوی کسش که پشت اون حریر نازک خودنمایی می کرد و رون پاهاش که اونم متوجه شد و تازه فهمید که چه جوری جلوی من اومده یک مرتبه با یک صدای خشن به هم گفت هی آرمان هوای چشماتو داشته باش .منم سریع سرمو انداختم پائین و رفتم سمت آشپزخونه یا یک لیوان آب بخورم چون گلوم خیلی خشک شده بود .اونم رفت سمت اتاق تا لباساشو عوض کنه .من همیشه مژگان با شلوار لی و تاپ دیده بودم و تا حالا انقدر بدنشو لخت ندیده بودم .وقتی شلوار لی می پوشه چون معمولا خانوما عادت دارن شلوارشون تنگ و جذب باشه و فاق کوتاه قشنگ می شد قوس کونشو با زاویه هاش احساس کرد بعضی وقتها با شلوار پارچه ای برمودا جلوی من می چرخه .زمانی که به صورت نیم رخ جلومه قشنگ می تونم قوس کونشو ببینم .توی همین فکرا بودم و داشتم هیکلشو برای خودم تجسم می کردم یه دفعه یکی تکونم دادو گفت : هی آرمان کجایی معلومه چته ؟ دیدم مژگان کنارمه با همون تاپ و شلوار لی .منم دیدم خیلی ضایع شدم سریع گفتم شرمنده فکرم پیشه اون کارمند شهرداری بود که گفته برای کارت باید پول بدی .اونم فهمید که من دارم خالی می بندم ولی به روی خودش نیاورد و گفت خوب چقدر می خواد.منم گفتم در حدود 300 هزار تومان خواسته . خنده ای کرد و گفت فقط همین خوب بیا تا بهت بدم .یکدفعه منم از دهنم درفت و گفتم الان می دی .سرشو برگردوند عقب ابروشو انداخت بالا و گفت وایسا تا پول و برات بیارم .بعد دوباره رفت سمت اتاق خوابش همین که داشت می رفت دوباره به پشتش داشتم نگاه میکردم هرچی ادامه می دادم سیر نمیشدم باور نمیشد که الان من این کون خوشگل تو شلوار لی و دیده باشم .پول و آورد و منم رفتم دنبال کارها .بعد از ظهر ها با مامانم و خواهرم بهشون سر می زدیم اما من دیگه به یه چشم دیگه بهش نگاه می کردم و بعضی وقتها به باسنش خیره می شدم یکی دوبار مچم رو گرفت اما به روی خودش نیاورد فقط یه ابرویی بالا مینداخت. دوباره چند روز بعد باید صبح می رفتم دره خونشون اما برنامه تنظیم کردم با رفتن دخترش . تا رفت منم رفتم دره خونه زنگ زدم اما از کنار چشمی رفتم کنار وایسادم . دوباره اومد پشت در ولی ایندفعه گفت کیه منم خودمو معرفی کردم .گفت یه لحظه وایسا الان میام کلی ضد حال خوردم گفتم دوباره رفت لباس بپوشه و منو از دیدن اون کون خوشگلش محروم کنه .چند دقیقه بعد دوباره برگشت و در و باز کرد داشتم تو می رفتم و گفتم یه لباس پوشیدن این همه طول کشیدن داشت.گفت برای درامان بودن از دست چشمای تو دیگه .منم یکدفه بهم برخورد و گفتم مگه چشمای من چشه ؟ اونم نامردی نکرد و گفت چیزیش نیست فقط یک کم زیادی هرز می چرخن. منم دیگه چیزی نگفتم و مدارک و گرفتم و رفتم .خیلی خورده بود توی ذوقم بد جوری حالمو گرفته بود.

بالاخره کار شهرداری تموم شد و سند و مدارک و به نام زدیم اونم به نام مژگان.وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه من کنار نشسته بودم و مژگان داشت رانندگی می کرد .یکدفعه دیدم مسیر و عوض کرد گفتم کجا میری ؟.گفتم می خوام خونمو دوباره ببینم .منم گفتم بابا انقدر ندید بدید بازی در نیار ولی اون گوش نکرد و رفت خونه جدید.حالا از شانس ما آسانسور خراب شده بود تا طبقه پنجم و پیاده رفتیم بالا .منم هی توی راه پله ها غور می زدم و اون هی سر به سرم میذاشت که تنبل خان بیا .طبقه سوم گفتم من دیگه خسته شدم و می خوام برگردم که یک مرتبه دست منو گرفت و گفت مگه من می ذارم تو دربری تازه پیدات کردم اگه تا بالا بیای اونجا یه چیز خوشمزه میدم بخوری تا حال بیای من همینطور داشتم مبهوت نگاهش می کردم گفتم برو بابا خرم نکن تا بالا بکشی آخرش هیچی.گفت نه توبیا پشیمون نمیشی.یه چیزی میدم بخوری که تا عمر داری فراموش نکنی اینجا چی خوردی ، این جملات و با عشوه خاصی می گفت و منم داغ کرده بودم و مبهوت از این طرز حرف زدنه مژگان و دنبالش بالا رفتم .دره آپارتمان و باز کرد و رفتیم تو تازه یه مقدار وسایل نو برای آپارتمانشون خریده بودن و مبله کرده بودنش خودش شروع کرد توی آپارتمان چرخیدن و مانتو روسریشو باز کردن منم روی یکی از مبل ها نشستم و نفس نفس می زدم . دیدم رفت سمت آشپزخونه سراغ یخچال دوتا رانی ورداشت آورد گفت بفرما.گفتم این اون چیزه خوشمزه تو بود . اینوکه کبری بقال سر کوچه ما هم داره . خنده ای کرد و گفت تو اینو بگیر هنوز اصل کاری رو ندادم بخوری می خوام گلوت باز بشه تا اونو با لذت بخوری. همینطور که اون این جملات و می گفت منم داغ می شدم و کیرم داشت بزرگ و بزرگتر می شد .بعد نشست روبروی من وپاهاشو انداخت روی همدیگه با اون شلوار لی که پوشیده بود نمیدونید چه رونی بیرون انداخته بود.بعد از خوردن رانی منتظر بودم تا ببینم چی کار می خواد بکنه ،اونم هنگام خوردن هراز چندگاهی بهم نگاه می کرد و با زبونش دور لبش و پاک می کرد.بهش گفتم کارت تموم شد پاشو بریم.گفت نه هنوز یه خورده دیگه کار دارم می خوام وسایل اضافه رو طبقه بالای کمد دیواری بذارم بیا کمکم کن.منم وسایل و ورداشتم و دنبالش رفتم توی اتاق خواب که فقط موکت شده بود، بعد همونطوری که وسایل دستم بود بهش گفتم اینو کجا می خوای بذاری،یه نگاهی بهم کرد و گفت حالا توی یه جای می ذاریم دیگه صبر کن،بعد رفت یه صندلی آورد و رفت روش اما قدش بهش اجازه نمیداد به کمد مسلط باشه برای همین پای چپش و گذاشت روی پشتی صندلی و بهم گفت وسایل و بذار زمین و منو نگه دار تا ببینم وضع بالا چه جوریه ، منم مثل منگلا صندلی رو نگه داشتم برگشت و گفت تو چقدر خنگی باید منو نگه داری که به پشت بر نگردم بخورم زمین، منم یه پامو گذاشتم روی لبه صندلی و یه دستم رو گذاشتم زیر رون پای سمت چپش و دست دیگه ام رو گذاشتم پشت کمرش ، نمیدونید چه حالی داشتم کم مونده بود سکته کنم چشم می خورد به اون انگشتای پای لاک زده قرمزش و قوس کونش که حالا جلوی روی من بود فقط چند سانت فاصله داشتم بوی کونش بهم می خورد حالی به حالی می شدم نمیدونید چقدر حال میده یه کون مشتی رو از روی شلوار لی با اون قوس و چاکش نگاه کنید کیرم داشت بزرگ می شد اصلا فکرشو نمی کردم که یه وقت دستم زیر رون پای مژگان رو لمس کنه چه برسه به اینکه کونش و چند سانتی صورت من بیاره،

برای اینکه بتونه بالا بره هی بالا و پائین می پرید و تکون میخورد منم زیر رونشو نگه داشته بودم و داشتم کم کم میمالیدم تا بالاخره یه جایی پیدا کرد،بهم گفت وسایلو بده منم برای اینکه وسایله و از رو زمین ور دارم مجبور شدم دستمو از زیر رونش وردارم و کمی خم شم که دست راستم اومد پایینتر و به جای کمرش روی کونش قرار گرفت،یک لحظه قفل کردم موندم که چی کار کنم سریع سرمو بالا آوردم تا ببینم مژگان داره چی کار می کنه که دیدم یه نگاهی بهم کردو سرشو برگردوند،منم تا دیدم اینطوری شدسریع گفتم حواست هست ولت کنم تا وسایلو وردارم،یه دفعه داد زد ول نکنی بیفتم همونطوری یواش یواش بهم بده بکنمش اینتو،دیگه داشتم هنگ می کردم این دیگه چه طرزه حرف زدن بود،داشتم از شق درد می مردم ،نه می تونستم جم بخورم نه کیرم و از توی شلوار جابجا کنم،منم با دست چپم اولین وسیله رو ورداشتم تا بهش بدم اونم گرفت و یه لبخند زدو سعی کرد که بره بالا همین که می خواست بره بالا منم دستم روی کونش بود همراه اون تکون می خورد وسیله رو گذاشت همین که اومد بیاد پائین دستم قشنگ رفت وسط پاش خیلی ترسیدم سریع گفتم خاله مژگان چقدر تکون می خوری نمی تونم نگه دارم میفتیا اونم سریع گفت اره جون خودت منو یا خودتو،دستم رو سریع ورداشتم و وسیله دوم بهش دادم و گفتم بفرما با یه خنده ای ازم گرفت و گفت نگه دار تا برم بالا من خیلی ناراحت شدم چون دستم رو از روی کونش ورداشته بودم و روم نمی شد دوباره بذارم اونجا،دوباره کمرش رو گرفتم گفت می خوام این وسیله رو پرت کنم عقب تر از زیر بلندم کن منم کلی حال کردم و دوتا دستامو گذاشتم زیر دوتا لمبه کونش و با فشار بلندش کردم یه زوری زد و یه هووووومی گفت و خودشو کشید بالا گفت نگه دار تا اینجا رو یه خورده باز کنم منم داشتم زیر اون فشار هم له می شدم هم داشتم حال می کردم هی تکون می خورد و جابجا می شد منم دستمو از روی کونش جدا نمیکردم،وقتی داشت میومد پائین منم دستمو از روی کونش سر دادم و کشیدم تا روی کمرش یه دفعه دستم رفت زیر لباسش و بدنش و لمش کردم بدنم داغ شده بود داشتم آتیش میگرفتم ،اومد پائین و گفت مرسی خوب شد ولی برگشت و گفت دیگه این جلو جا نداره باید بفرستم عقب تر منم گفتم باشه و هر وقت وسیله خواستی بهم بگو تا سریع بهت بدم ،دوباره از همون نگاهها کرد و لبخند زد و برگشت روبه کمد ،دیگه حالیم نبود دارم چیکار می کنم یه چند دقیقه گشت و دست منم روی کمر و پهلوش بود بخاطر اینکه خودشو کشیده بود بالا لباسشم رفته بود بالا و دست من قشنگ لختی پهلوهاشو حس می کرد،یه دفعه گفت آرمان این خیلی سنگینه و نمیتونم تنهایی جابجاش کنم تو هم بیا بالا کمکم کن،منم الکی سریع گفتم یعنی انقدر سنگینه اون وقت کی تو رو نگه داره.گفت : تنبل بیا بالا انقدر نق نزن منم سریع کیرمو از توی شلوار راست کردم و رفتم بالای صندلی به محض بالا رفتم به خاطر فضای کم صندلی از پشت نزدیکش شدم اما خیلی میترسیدم به خاطر همین بهش نچسبیدم و مشغول جابجا کردم شدیم وقتی می خواستم با زو بارو به سمت عقب کمد بفرستم بهش چسبیدم و خودمم به سمت جلو هل دادم کیرم قشنگ چسبید به کونش و افتاد وقت دوتا لمبه هاش سینه ام چسبید به پشت کمرش و کتفش،یه دفعه یه آخی گفت که درجا خشک شدم،برگشت گفت بابا یه خرده آرومتر بنداز له شد،گفتم چرا ؟خنده ای کرد و گفت خوب شکستنیه داغون میشه،اما هم من منظور اونو خوب فهمیده بودم هم خودش خوب میدونشت چی داره میگه،یه وسیله دیگرو برداشت وگفت از زیرش اون یکی رو بکش بیرون،مجبور شدم یه کمی خم شم که و وقتی دوباره بلند شدم کیرم قشنگ از پایین چاک کونش کشیده شد با بالا و دوبار لاش قرار گرفت و وقتی خواست از بالا پرتش کنم آخر کمد رفتم بالاتر و کیرم و گذاشتم روی کمرش و اومدم پائین دیگه عملاً داشتم پشتش تکون میدادم ،داشتم نفس نفس میزدم گفت چیه هیچی نشده خسته شدی تازه اول کاره کلی باید کار کنی و اینارو جا کنی،منم مثل یه پسر خوب فقط گوش میکردم و از پشت بهش چسبیده بودم (نمیدونید چه حالی میده از پشت به یه زن 42 ساله بچسبی و به صورت غیر علنی پشتش تکون بدی و اونم خودشو بزنه به اون راه و با صحبتاش تو رو بیشتر حشری کنه)

تقریباً یه 15 دقیقه ای پشت خاله مژگان بودم بودم و از پشت بهش چسبیده بودم و کمکش میکردم دیگه انقدر تکون دادم که فکر کنم آبم داشت میومد،میدونم که حال اونم بهتر از من نبود هر چی باشه یک ماهی بود که شوهرش نبود و الان هم یه پسر 23 ساله با یه کیر قبراق و جوان حدود 15 دقیقه داره پشتش تکون میده و به کونش فشار میاره دیگه عملاً با فشار کیرم به سمت جلو هلش میدادم و چند بار خورد به در کمد و یه آخی گفت،عرق هر دوتامون حسابی دراومده بود و لباسامون خیس آب شده بود،اون دیگه راه افتاده بود و کونش رو روی کیر من تکون میداد و بالا و پائین میبرد یه دفعه دیدم سفت شد و دستاشو گذاشت روی در کمد و منقبض شد و هیچ حرفی نزد،فکر کردم دیگه تمومه الان شلوارشو میتونم بکشم پائین و حسابی بکنمش ولی دیدم اینطوری نشد و یه دفعه گفت:خوب آرمان دستت درد نکنه دیگه تموم شد بریم،همونطوری موندم یه ضد حالی خورده بودم که نگو اصلاً فکرشو نمیکردم که به این راحتی تمومش کنه حالا من مونده بودم و یه کیر شق شده تا زیر گلوم و این زن حشری بی احساس،حس کردم داره اذیتم میکنه چون وقتی اومدیم پائین یه نگاه سریع به خودم و یه نگاه با مکث و خنده به کیرم انداخت و رفت به سمت بیرون،اعصابم بهم ریخته بود،به خودم مسلط شدم و رفتم بیرون دیدم توی آشپزخونس و داره الکی به ظرفا ور میره منم رفتم نشستم روی مبل و سرمو گذاشتم روی مبل و چشامو بستم و سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم،چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه چیز خنک چسبید به صورتم چشامو باز کردم و دیدم با پشت دستشو گذاشته روی صورتم و داره با یه خنده ملیح نگام میکنه گفت: آرمان جان خیلی خسته شدی نه ،تا حالا نکرده بودی (منظورش کمک کردن و کار خونه انجام دادن بود)اما از قصد اینطوری صحبت می کرد (اینو بعداً که خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم خودش بهم گفت)منم نامردی نکردم و گفتم:والا راستش اینطوری نکرده بودیم که اینم کردیم که این همه عرقمون رو در بیاره،گفت :بمیرم واست خیلی خسته شدی اما شرمنده تنهایی خیلی حال نمیداد و سخت بود زحمت ما افتاد گردن شما،گفتم :اختیار دارید تا باشه از این جور زحمتا کار شما راه بیفته ما هم به درک یه غلطی میکنیم.خندید و گفت :برای شما هم یه فکری کردم ناراحت نباش،حالا یه خرده استراحت کن باید بریم خونه ،منم خیلی ضد حال خورده بودم هیچی نگفتم و چشمامو بستم و یک ساعت بعد هم رفتیم خونه واتفاق خاصی نیفتاد.اما خسابی حالم گرفته شد .(البته این مقدمه رابطه من با خاله مژگان بود بعد از اون من و اون بهم بیشتر نزدیک شدیم که باعث شد غیر از خاله مژگان با کسای دیگه هم سکس داشته باشم از جمله خواهر بزرگم و زن همسایه بغلیشون که یه زن 45 ساله نیمه خوشگل و نیمه هیکل و خوش سینه بود)





     
#43 | Posted: 17 Jul 2010 09:45
دختر خاله 42 ساله (2)

بعد از اون اتفاقی که توی خونه دوم دختر خاله مژگان افتادکه همونطور که گفتم به دلیل اختلاف سنیمون بهش میگم خاله، رابطه منو اون خیلی بهم نزدیک شده بود و خیلی با هم راحت بودیم. دیگه خیلی سعی نمیکرد خودشو جلوی من بپوشونه یا مخفی کنه البته نه جلوی شوهر و بچه هاش، مثلاً وسطهای هفته بود که به شوهر دختر خالم زنگ زدن و گفتن که بابات سکته کرده و بیمارستانه و اون باید سریع میرفت مشهد، چون وسط سال تحصیلی هم بود مجبور بود تنهایی بره و مثل همیشه خونه و خانوادشو به من سپرد (منم که آرمان امین)

یه روز صبح مژگان زنگ زدو گفت آرمان بیا اینجا شیر دستشویی و توالت نشتیه شدید داره یه لوله کش وردار بیار،منم پرو پرو و با اغراق گفتم خودم بلدم الان وسایلو ور میدارم میارم (قبلا چند بار به شیر لوله های خونمون ور رفته بودم و هر دفعه گند زده بودم) وسایلو ورداشتم و رفتم دم خونشون ساعت حدود 10:45 صبح بود در زدم و منتظر موندم دیدم دوباره یه صدای خواب آلود اومد رفتم بالا و وارد خونه شدم دیدم تازه از خواب بیدار شده با یه ست ورزشی صورتی اومد درو واسم باز کرد اصلا حواسم بهش نبود وقتی جلو راه افتاد تازه دیدم چی پوشیده یه تیشرت ورزشی نایک آستین حلقه ای با یه شلوار بغل خط دار سفید تنگ که قشنگ میشد خط شورتشو از پشت دید. وقتی قدم ور میداشت زیر کونش قارچ میخورد و یه قول دوقول مینداخت. رفتم توی پذیرایی و نشستم اونم رفت آشپزخونه برام چای بریزه گفت :آرمان شرمنده دیشب شیر خراب شد دیگه نخواستم از خواب بیدارت کنم. گفتم صبح بهت زنگ بزنم ،منم سریع با خنده گفتم حالا تو چرا انقدر دیر خوابیدی مگه الان وقت بیدار شدنه؟،خندید و گفت بالا دیشب تنها بودم حوصلم سر رفته بود شیلا هم چون صبحیه زود خوابید داشتم ماهواره میدم، پرسیدم چه ساعتی خوابیدی؟ گفت ساعت 5 ،منم سریع گفتم:ندید میگم حتماً Telel 5 هم میدیدی ،خندید وگفت برو به کارت!

موقع رفتم سمت دستشویی گفتم :انقدر از این شبکه ها نگاه نکن برات خوب نیست فقط خودتو اذیت میکنی هیچیم گیرت نمیاد. ابرویی بالا انداخت تو به این کارا کاری نداشته باش برو شیرت و درست کن البته اگر بلدی،منم گفتم :شیر من که درسته اما مثل اینکه شیر شما دچار مشکلات زیادی شده،یه دفعه حمله کرد طرف و گفت چی گفتی بچه پرو منم سریع دویدم سمت دستشویی و درو بستم و گفتم :حرف حساب جواب نداره ، حقیقت رو باید گفت جور دیگر باید اندیشید،گفت :شاعر شدی آره میدونم چه بلایی سرت بیارم،منم گفتم اینطوری که پیش میره میترم یه بلایی سر خودت بیاری،دوباره با صدای شاکیتری گفت:پدر سوخته دیگه داری روت و زیاد میکنی به کارت برس،دیگه جوابی بهش ندادم و مشغول کار خودم شدم که دیدم بعد از20 دقیقه اومد ودر دستشویی رو باز کرد منم سخت مشغول کار خودم بودم گفت :خسته نباشی بچه پرو ،منم یه نگاهی بهش انداختم دیدم یه لیوان شیر دستش گرفته و تکیه داده به درگاه دستشویی منم یه خنده کردم و همین که سرم رو به سمت پائین میاوردم چشمم خورد به جلوش که به خاطر تنگیه شلوارش قشنگ قلمبه افتاده بود بیرون و چاک وسطش معلوم بود دوباره داشتم داغ میشدم دوباره رفت سراغ کاره خودش و فکرم مشغول دفعه قبلی شد نمیدونستم چه جوری باید سر صحبت رو باهاش باز کنم و بفهمم اونم میخواد با من باشه آخه از حرفاش و لباساش و رفتاراش یا از جدیتش ،اصلا نمیدونستم چیکار کنم، همینطور مشغول کار خودم بودم که یکدفعه زیادی با آچار فرانسه شیرو سفت کردم و بردید و به خاطر اینکه فقط می خواستم شیر و سفت کنم فلکه آب رو نبسته بودمو آب با شتاب پرتاب شد به سمت بیرون و از برخورد سر شیر با دیوار صدای ترسناکی داد که خودم که داخل بودم هل کردم ،مژگان سراسیمه وارد دستشویی شد با صدای لرزونی گفت چی شد آرمان جون،منم هول شده بودم و دستم رو روی شیر گرفته بودم که آب نپاشه بیرون(مثل منگولا خوب آخه پسر خوب مگه میتونی با دست جلوی فشار آب شیرو بگیری)گفتم بیا این سر شیرو که افتاده بده به من. اونم سریع اومد تو و داشت سر شیرو از زیر من پیدا میکرد. آب با فشار بیرون میریخت منکه خیس خالی شده بودم اونم که اومد آب حسابی روی اونم ریخت و تمام لباساش خیس شد.

سری شیرو با هزار زحمت بستم ولی اثر نکرد فقط یه کمی جلوی پرتاب آب و گرفت بهش گفتم برو شیر فلکه آب و ببند ،بلند شد که بره بیرون یکدفعه پاش لیز خورد و باپهلو افتاد توی دستشویی چندان صدایی داد که من گفتم لگنش شکست خیس آب که شده بود حالا هم اینطوری سریع کمک کردم بلندش کردم تا جلوی در بردمش نشست روی زمین و گفتم فلکه کجاست گفت:توی آشپزخونه سریع رفتم بستم و برگشتم دیدم به روی شکم روی زمین خوابیده و داره ناله میکنه گفتم خاله چیزیت شده جائیت درد میکنه فقط صدای ناله ازش میومد،یه نگاه به پشتش کردم و دیدم وای وای وای لباسه که خودش به اندازه کافی تنگ بود حالا خیسم شده بودو حسابی چسبیده بود بهتنش و یه مقدار هم تیشرتش بالا رفته بود و شلوارش پائین اومده بود نمیدونید چه صحنه ای بود سریع بغلش و گرفتم و گفتم بلند شو بریم توی اتاق ،دیدم نمیتونه منم رفتم از پشت بغلش کردم و دوتا دستمرو از پشت قلاب کردم و بلندش کردم خودمم پشتش قرار گرفتم میخواستم ببرمش توی اتاق خواب،کشون کشون داشتم میبردمش توی این فاصله هم اون خودشو لخت انداخته بود و من با زور میبردمش دستم زیر سینه هاش بود،توی این فاصله کیرم منم راست شده بود و میمالید به کون مژگان منم که دیدم اینطوریه سریع کیرم و انداختم درست لای کونش و کشون کشون بردمش توی اتاق خواب.

زمانیکه داشتم میکشیدمش روی تخت زمانی که دولا شد که بره روی تخت کیرمو با فشار چپونم لای کونش و فشار دادم اونم یه آخ بلند گفت،گفتم :چی شد خاله ، اونم گفت درد دارم،اما میدونم که به خاطر فشار کیر من توی کونش اون آخ و گفت،یواش یواش بردمش روی تخت و کیرمم از لای کونش جدا نکردم تا قشنگ وسط تخت بردمش گفتم حالت چطوره بهتری؟ گفت :نه جون ندارم تکون بخورم لباسامم خیسه الان تخت و خیس میکنه و کثیف میشه،گفتم:می خوای کمکت کنم لباساتو دربیاری ؟یه مکثی کرد و گفت: برای خودم سخته اصلاً نمیتونم تکنون بخورم اما تو؟منم سریع گفتم بابا منو تو که این حرفها رو نداریم تو خاله خوب من هستی من هر کاری بتونم برای کمک به تو انجام میدم؟گفت آخه میخوای منو لخت کنی و تن منو میبینی ؟تو دلم گفتم من الان نیم ساعته کیرمو گذاشتم لای کونت و دارم تکون میدم اون چیزی نیست تنت و ببینم چیزیه ؟،منم سریع گفتم کسی که غیر از من اینجا نیست منم قول میدم این موضوع بین خودمون باقی بمونه و هیچکس خبردار نشه (البته به غیر از بچه های باحال سات شهوانی )اونم دوباره مکثی کرد و گفت باشه از زحمت ممنونم ،منم که کلی ذوق کرده بودم شروع کردم آروم آروم تیشرتشو از تنش کشیدن بیرون که با کلی زحمت تونستم از زیر شکمش بیارم بیرون وقتی از سرش رد کردم دیدم وای عجب سوتین خوشگلی بسته رنگ سفید با گلهای ریز رنگی با خودم شرط بستم که صد در صد با شورتش سته بعد آروم دو تا دستم رو گذاشتم دو طرف شلوارش بعد آروم کشیدم پائین همین که میکشیدم پائین دیدم حدسم درست بود و شرتش سته، گفتم خاله یه کمی کمرت و بیار بالا که بتونم دردش بیارم آروم کمرش و داد بالا و من تونستم شلوارشو بکشم پائین و از پاش درش بیارم ،تازه تونستم تن خاله مژگان و خوب ببینم یه تن سفید با رونای تپل و یه کون مشتی که دل هر بیننده ای رو میبره ،توی این فاصله حتی بهم نگاه هم نکردیم و اون سرشو به طرف مخالف من چرخونده بود،محو تماشاش بودم که گفت:آرمان چیکار میکنی سردم شد یه چیزی بنداز روم منم آروم رفتم تا چیزی بندازم روش که دیدم آروم ناله میکنه گفتم هنوز درد داری گفت آره، گفتم میخوای برات بمالم خوب بشی گفت آره،منم مهلتش ندادم سریع رفتم و دستم وگذاشتم سمت کمرشو پهلوش که لباسم خورد بهش گفت:تو هم که لباست از من خیستره تخت و کثیف نکن(منظورش این بود که تو هم لباستو دربیار ولی نخواست مستقیم بگه) منم سریع تیشرت و شلوارم رو درآوردم و با یه شرت نشستم گفتم :یه موقع برنگردی من لختم،خندش گرفت و گفت خیلی پرو هستی منو یک ساعته لخت کردی داری دید میزنی من چیزی نگفتم اون وقت میگی من نبینمت خیلی شارلاتانی،منم همین طور که داشتم پهلوش و میمالوندم گفتم خوب بابا من مردم تو زنی،نمیبینی زنها چقدر راحت توی ماهواره میان و میرن چه با لباس چی بی لباس اما مردا رو نشون نمیده حتماً مردا یه چیزی دارن که بایت از دید محفوظ بمونن ،خنده ای کرد و گفت: مردا مردا همچین میگه مردا هر کس ندونه فکر میکنه هرکوله یه گرز رستم دستشه ،منم گفتم:گرز رستم دستم نیست بستمش به تن،گفت خیلی پرویی و دریده ای خجالت هم نمیکشی گفتم:اگر چیز بدی بود و خجالت داشت که خدا نمیداد به مردا که زنا حیرونش بشن،گفت :واه واه واه چقدر هم حاضر جواب شدی برای من.منم خندیدم و مشغول مالوندن کمرش شدم.

همینطور که کمرش و میمالوندم وسعت مالش و بیشتر کردم و یه مقدار از بغل رون کنار باسنشو شروع کردم به مالش دیدم چیزی نمیگنه کم کم دستمو آوردم بالاتر و رون پاشو لمس کردم دیدم اینطوری فایده نداره،گفتم خاله جون،گفت جونم، گفتم کرم ماساژ نداری؟،گفت چرا بهنام تازه یه کرم از دبی برام آورده توی کشو سمت راسته،بلند شدم که برم مجبور بودم جلوش قرار بگیرم تا کرمو ور دارم دیدم داره به هیکلم نگاه میکنه،با کمال پرویی گفتم خوش هیکلم؟،خندید و گفت خود شیفته ای،گفتم آره راست میگی عمو با اون هیکل نی قلیونیشو دیدی حقم داری(میدونست به شوهرش میگیم نی قلیون)هیکل مانکنی که تا حالا از نزدیک ندیدی بهت حق میدم،گفت:عوضش بهنام کارایی بلده با اون لاغر بودنش انجام بده که 10 تا مثل تو هرکول هم نمیتونن از پسش بر بیان اون یه کارایی میکنه که تو عمراً بتونی بکنی (بکنی رو با یه حالت خاصی گفت)،منم خیلی بهم برخورد بهش گفتم:مثلا اون چیکار میکونه که من نیمتونم بکنم ،اونم یه خنده کرد و گفت حالا ناراحت نشو بیا به کارت برس بهت میگم،منم رفتم دوباره پشتش و کرم ریختم روی کمر و پهلوش و شروع کردم به ماساژ دادن دیگه خیلی راحت داشتم دست میکشیدم به بدنش دستم رو هر از چند گاهی می بردم تا دم کرستش و بر میگردوندم بعد یواش دستمو بردم زیر کرستش و شروع کردم مالیدن بهش گفتم خیلی سفت میبندی اذیت نمیشی ،پشت کمرت رو جاانداخته میخوای یه کمی شلش کنم؟ راحتتر باشی. اونم گفت :والا من راحتم اما مثل اینکه تو ناراحتی خوب یه درجه شلش کن (من فکر کردم الان میگه بازش کن زهی خیال باطل)منم مثل پسرهای خوب یه درجه شلش کردم دوباره مشغول کار خودم شدم دستم را تا در حال مالش تا زیر بغلاش میبردم و می آوردم ازش پرسیدم خوبه ؟گفت :آره ولی خیلی سفت دستتو میکشی روی تنم بالا یه کم ملایمت داشته باش این از همون کاراس که میگم بهنام بهتر انجام میده.گفتم :الان همچین بمالمت که خودت حال کنی و بگی دمت گرم ای ولا داره،گفت :اونی که ای ولا داره یه چیز دیگس،منم شروع کردم به مالش کتف و بغلاش و کم کم اومدم سمت پائین تابالای شروتش اما هنوز جرات نداشتم دست به کونش بزنم گفتم بزار یه خورده دیگه تحمل کنم ببینم چی میشه دستمو از کمرش ورداشتم و یه خورده کرم زدم به رون پاش و شروع کردم به مالش رون و ساق پاش یواش رفتم پائین تا رسیدم به کف پاش چون کف پاش تقریباً آخر تخت بود دیدم الان بهترین فرصته که بشینم روش و رفتم نشستم روی رون پاش و آروم آروم شروع کردم به ماساژ خودشم خیلی خوشش اومده بود چون هر از چند گاهی صداش درمیومد دوباره اومد سمت بالا ساق پاش و رونش و بلند ندشم و روفتم بالاتر تا رونش و ماساژ بدم همونطوری برعکس نشستم روی کونش و رفتم دوباره بالاتر تا نشستم روی کمرش و شروع کردم زیر کونش رو تا دم شورتش ماساژ دادن،دیدم تا اینجا هیچی نگفت شروع کردم آروم آروم دستم رو زیر شورتش کردم و کرم ریختن هنوز پائین باسنش بودم یه دفعه گفت آرمان داری چی کار میکنی گفتم :ماساژ ،گفت این همه جا رو ول کردی چسبیدی به باسن من،گفتم خوب من از بالا شروع کردم و دارم همه جا رو ماساژ میدم اصلا ً تو به کار من چیکار داری بزار کارم رو بکنم دیگه گفت :خیلی ببخشید مثل اینکه الان دستتو روی باسن منه ،منم همینطور که داشتم با اون چونه میزدم دستم رو قشنگ بردم زیر شورتتش و شروع کردم به مالیدن کونش ؛گفتم انقدر غر نزدن بزار درست کارمو درست انجام بدم اونم دیگه هیچی نگفت منم مشغول مالوندن کونش به طرز وحشتناک بودم دیگه خیلی راحت دستو میبردم لای کونش میمالوندم کونی که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم حالا داشتم با دوتا دستم میمالوندمش اما هنوز نتونسته بودم شورتشو از پاش دربیاروم بخاطر همین که سعی کردم خیلی تابلو بازی در نیارم و دستمو از زیر شورتش در آوردم و به سمت اون برگشتم اما از روش بلند نشدم بلکه برگشتم و رو به اون روی کونش نشستم حالا قشنگ بهش مسلط شده بودم دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش اما اندفعه کیرمو از روی شرت درست وسط کونش تنظیم کردم و همینکه برای ماساژش به سمت بالا میرفتم کیرمو بهش میمالیدم،چند دفعه انقدر محکم کیرم و مالیدم که شورتش به سمت بالا کشیده شد و یه مقدار از کونش بیرون افتاد اختیارم دست خودم نبود و هر کاری میکردم از شهوتم بود و اینکه بتونم بیشتر خودمو به خاله مژگانم بچسبونم،خودشم متوجه حرکات غیر عادی من شده بود و هر از چندگاهی که زیاده روی میکردم بهم میگفت آرمان حواست کجاست کجا رو داری ماساژ میدی ،منم اصلا به حرفاش توجه نیمکردم و نمیخواستم بذارم خماری دفعه قبل و ایندفعه هم سرم دربیاره پس هر کاری میکردم که بتونم کیرم و لای کونش جا بدم نمیخواستم بذارم اندفعه به راحتی دفعه قبل از دستم در بره هرچی باشه دیگه استاد شده بودم.

یه مقدار رفتم پائینتر از کونش و نشستم روی رون پاش دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش و سریع رفتم سمت کونش اندفعه بهش گفتم این لباست نیمذاره من درست کارم رو انجام بدم و منتظر جوابش نموندم سریع از بغلهای شرتش گرفتم و کشیدم سمت پائین یک دفعه گفت داری چیکار میکنی و تا اومد از جاش بپره دوباره دستمو سریع انداختم روی شونه هاش و گفتم از پات درش نیاوردم فقط مزاحم ماساژم بود یه کمی کشیدم پائین تا راحتتر ماساژ بدم دستمو گذاشتم روی گردنش و گفتم تو راحت باش نگران هیچی هم نباش،گفت اگه یکی بیاد ببینه ما توی این وضعیت هستیم خیلی بده،گفتم:نگران نباش خودتم خوب میدونی کسی قرار نیست تا ساعت 2 بیاد؛دیگه هیچی نگفت و دوباره سرشو روی تخت خواب گذاشت،منم تا دیدم اینطوری شد شرتش رو تا بالای زانوش کشیدم پائین و گفتم :قول میدم درش نیارم ،اونم دیگه جواب منو نداد منم سریع خودمو دوباره کشوندم روی کونش.حالا بین من و کون اون فقط شرت من مزاحم بود که اونم نمیتونستم خیلی سریع در بیارم چون خیلی ضایع بود کمی کیرم رو روی کونش بالا و پائین بردم،بعد وقتی دیدم اوضاع یه خورده آروم شد و اونم حسابی حشری شده بود و دیگه به کارای من گیر نمیداد توی یه حرکت سریع یه پامو از توی شرتم خارج کردم و دوباره نشستم روی کونش که اندفعه کیرم قشنگ لای کونش قرار گرفت،اونم تا کیرم چسبید به کونش یه آخی کرد و گفت چقدر تنت داغه مثل کوره میمونه(منظورش کیرم بود که الان دیگه قشنگ لای کونش قرار گرفته بود)وضعیت خیلی باحالی بود اون روی تخت خوابیده بود با یه سوتین که بازش نکرده بودم و یه شرت که تا بالای زانوش پائین کشیده بودم و منم لخت روی اون با یه شورت که فقط یه طرف پام قرار گرفته بود و کیرم که دقیقاً وسط کونش بود و منم بالا و پائینش میکردم،پیش آب من خارج شده بود و لای کونش ریخته بود و با کرم ماساژ قاطی شده بود کیرم خیلی راحت داشت لای کونش تکون میخورد.بهش گفتم میشه برای اینکه یه کمی راحتتر ماساژت بدم کمرت رو یه کمی بدی به سمت بالا،در واقع میخواستم کیرم به کوسش نزدیک تر بشه ،یه کمی کمرش رو داد بالا و من مجبور شدم کمی به سمت پائین تر برم و راحت تونستم کوسش و از لای پاش ببینم.

خیلی قشنگ بود یه کوش تپل و ترو تمیز که یه مو هم روش نبود و یه کمی رنگش تیره بود اما خیلی قشنگ بود.دیدم یه پیش آبی هم از کوسش اومده و قشنگ معلوم بود که اونم حسابی تحریک شده بود.توی این فاصله حتی یه کلمه در مورد مسائل سکسی با هم صحبت نکرده بودیم با اینکه کیرم لای کونش بود و من داشتم پشتش تکون میدادم اما اصلاً به روی هم نیاورده بودیم و هر کدوممون داشتیم برای خودمون حال میکردیم و فضا رو خراب نکردیم،خیلی آروم دستم رو بردم سمت دوتا کپلش و اونا رو از هم باز کردم و یه انگشتمو به سمت کوسش رسوندم تا قبل از اینکه واکنشی نشون بده شروع کردم یه کمی کوشش رو مالیدن (مثلاً دارم همون ماساژ رو میدم)دوباره داشت کمرشو صاف میکرد که بخوابه منم سریع از پشت پریدم و بدون هیچ مقدمه ای کیرم رو روی کوسش کشیدم و همین که داشت می خوابید منم آروم کیرم و هل دادم توی کوسش و با هم خوابیدیم به خاطر کرمی هایی که زده بودم و پیش آبی که از کوسش خارج شده بود رفتن کیرم توی کسش خیلی راحت انجام شد؛اون خوابید و منم روش هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد و حدود یک دقیقه هیچی به هم نگفتیم،نمیدونید چه حالی میداد کیرم توی یه کوره رفته بود که داشت میپخت، یه زن 42 ساله 2 تا بچه داشت و همیشه آرزوی دیدن اندامشو داشتم حالا وقتی کیرم توی کوسش بود زیرم خوابیده بود و هیچی نمیگفت،بعد از اینکه کیرم تا دسته توی کسش رفت و مدت زمانی که گذشت یه دفعه به حرف اومد و گفت:نمیخواستم به اینجا کشیده بشه خیلی زیاده روی کردیم فکر نیمکردم تو انقدر ... اما حالا نمیدون چیکار کنیم هرکاری خودت میخوای انجام بده فقط زود تصمیم بگیر، بدون اینکه جوابی بدم خیلی آروم شروع کردم روش به تلمبه زدن حتی حالتی هم عوض نکردیم اون به شکم خوابیده بود و من روش بودم و داشتم تلمبه میزدم این بهترین پوزیشنی هست که من دوست دارم.طرفم به شکم زیرم باشه و من روش و کیرم رو از لای پاش به داخل کسش برسونم .حدود پنج یا شیش دقیقه داشتم تلمبه میزدم وقتی کیرم تا آخر توی کسش داخل میشد و کونش به بالای کیرم می خورد داشتم توی فضا میرفتم،حتی به سینه هاش هم دست نزدم و یه لب هم ازش نگرفتم فقط دو تا دستم رو کنارش گذاشتم و از پشت تلمبه میزدم .صدای آخ و اوفش دراومده بود و داشت آروم ناله میکرد که یهو دیدم سفت و جمع شد و صداش دیگه در نیومد فهمیدم ارضاء شده به روی خودم نیاوردم و به کارم ادامه دادم برای بار دوم هم ارضا شد و حالا نوبت من بود.میدونستم که نیابد توی کسش خالی کنم اما حاضر نبودم حتی یک لحظه هم کیرم رو از توی کسش خارج کنم .وقتی میخواست آبم بیاد سریع کیرمو از توی کسش کشیدم بیرون و لای کونش کشیدم اونم کونش و هی جمع میکرد تا برای کیر من تنگ بشه .آبمو روی کمرش خالی کردم و روش خوابیدم و هیچی نگفتم .چند دقیقه که گذشت خودمو کنار کشیدم و کنارش خوابیدم .اونم کم کم بلند شد و بدون اینکه به من نگاه بکنه به سمت دستشویی رفت.مثل اینکه فکر نمیکرد من باهاش اینکارو بکنم و یه مقدار عذاب وجدان گرفته بود اما خودش خواسته بود به اینجا برسه .منم بعد از چند دقیقه لباسامو پوشیدم و رفتم توی پذیرایی روی مبل نشستم سرمو تکه دادم به مبل .این شروع سکس کامل من با دخترخاله 42 سالم مژگان بود . تازه از این به بعد رابطه های سکسی من شروع شد و همانطور که گفتم با خیلی ها سکس کردم اونم چه کسایی.

امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظر داستانهای دیگه من باشید Black_Love_000






     
#44 | Posted: 20 Aug 2010 06:47
سکس با دخترعمه هام

همه چیز از یه اس ام اس شروع شد. آنا و سمیرا دختر عمه های من بودند. آنا دو سال و سمیرا یک ماه از من بزرگتر بودن و همه می دونستن که من چقدر سمیرا رو دوستش دارم. دیگه تو کل فامیل همه ما دو تا رو واسه هم میدونستند. خانواده عمه ام هر چی خواستگار که برای سمیرا رفته بودن رو با این حرف که سمیرا قراره با پسر دائیش ازدواج کنه رد کرده بودن و خانواده من هم کاملا با این ازدواج راضی بودن اما همه چیز یهو بهم خورد.

سمیرا خواستگاری من رو قبول نکرد و گفت کیانوش مث برادر من میمونه و من هم فعلا قصد ازدواج ندارم. این ماجرا تا یک سال ادامه داشت و من هر روز داغون تر میشدم.تا اینکه یه روز سمیرا حرفی رو که نباید میزد و زد و با گفتن این حرف که من نمیخوام با یه بچه ازدواج کنم و بعد از ازدواج بچه داری کنم بزرگترین توهین رو به من کرد و من هم همه چی رو تموم کردم ولی این پایان شروع ماجراهای دیگه توی زندگی من شد. بعد از اون ماجرا دیگه سمیرا با بقیه دخترا برای من فرقی نداشت و بعد از یه مدت دوباره روابط عادی شد، البته این در ظاهر بود و من از سمیرا کینه ای به دل گرفته بودم که نمیتونستم فراموشش کنم و میخواستم ازش انتقام بگیرم ولی نه میدونستم چه جوری و نه اینکه دلم میومد.28 سالم شده بود و خانواده روم فشار می آوردن که زودتر ازدواج کنم من هم برای فراموش کردن قضیه سمیرا بی میل به ازدواج نبودم .مث بقیه دوستام با سمیرا هم اس ام اس بازی میکردم ولی مودبانه. تا اینکه یک روز یه اس ام اس نیمه سکسی برام فرستاد بعد از اینکه بهش جواب دادم که این چیه فرستادی سریع ازم عذر خواهی کرد که اشتباهی فرستاده هر چند بعدا فهمیدم که عمدا برام فرستاده بود. ولی این شد دلیل یه رابطه جدیدتر که با فرستادن اس ام اس های سکسی برای همدیگه شروع شد.تا اینکه یه روز یه اس ام اس برام فرستاد که کون عضو پرکاریه و چند تا دلیل هم آورده بود و آخرین دلیل هم گفته بود که وقتی از عقب میدی کون گنده میشه. من هم تو جواب براش نوشتم: پس واسه همینه که مال تو هم گنده شده. سریع بهم جواب داد که: نه عزیزم هنوز این افتخار نصیب کسی نشده که بخواد بهش دست بزنه. من هم تو جوابش نوشتم: پس من میتونم این افتخار رو نصیب خودم کنم. که جواب داد : تو این غلطا ، بچه دهنت هنوز بوی شیر میده، برو هر وقت بزرگ شدی بیا. باز هم برجکم رو زد و من دیگه نتونستم ادامه بدم.

این قضیه گذشت تا چند شب بعد توی خونه عموم اینا دیدمش. از دور یه نیشخندی به من زد و رفت. منم دلم رو به دریا زدم و رفتم یواشی بهش گفتم: من هنوز سر حرفم هستم و آروم طوری که کسی نفهمه یه دستی روی کونش کشیدم دوباره گفتم: که خودت باید امتحان کنی که دهنم بوی شیر میده یا نه. یهو مث برق گرفته ها صاف شد و گفت: گمشو خجالت بکش. اما این بار من بودم که بهش خندیدم و رفتم تا آخر شب چند بار دیگه هم این حرفا رو بهش گفتم و حسابی اعصابش رو بهم ریختم. بعد از اون شب تا یه هفته هر روز بهش اس ام اس میزدم که کی و کجا قرار بزاریم تا من کونت رو گنده کنم و از این حرفا. تا اینکه یه روز بهم زنگ زد که: تو از جون من چی میخوای؟ و من هم بدون رودربایستی گفتم : اون باسن خوشگلت رو. بعدش گفت: بعدش میخوای چکارش کنی ؟ منم دیدم فرصت خوبی بدست اومده و اگه بخوام این فرصت رو هم از دست بدم شاید دیگه هیچوقت نتونم کاری کنم گفتم: کار خاصی انجام نمیدم و شاید یه کم نوازشش کنم و دستی به روش بکشم و یه کم باهاش بازی کنم. برگشت گفت: خیلی پررو شدی قدیما اینطور بی حیا نبودی. گفتم قدیما رو ول کن، کی میتونی بیای پیشم و خندیدم و اونم گوشی رو قطع کرد.کم کم داشتم به منظورم نزدیک میشدم.

اواسط تابستون بود چند روز بعد از اون ماجرا خانواده ام رفتن مسافرت و من هم به بهانه اینکه نتونستم مرخصی بگیرم موندم تهران. میدونستم پنج شنبه ها سر کار نمیره واسه همین پنج شنبه روبیرون نرفتم و موندم خونه. حدود ساعت ده زنگ زدم خونه عمه ام. عمه ام گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی گفت کجایی؟ گفتم اضافه کار سرکار هستم و با سمیرا کار دارم خونه هست؟ عمه گفت:سمیرا تازه از حموم در اومده داره لباساش رو میپوشه و میخواد با دوستاش برن بیرون چند لحظه صبر کن و گوشی رو گذاشت و به سمیرا گفت: سمیرابیا کیانوش پشت خطه؟ چند دقیقه بعد گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی گفتم : الوعده وفا من امرزو رو بیرون نرفتم و خونه موندم که تو بیای پیش من و تو هم که مثل اینکه از قبل میدونستی و رفتی حموم خلاصه صفایی دادی به خودت و زدم زیر خنده. کفرش در اومده بود و آروم گفت: زهر مار و من با دوستم قرار داریم و داریم میریم بیرون، اصلا تو از جون من چی میخوای؟ گفتم: هیچی ولی منتظرم بیای و بهم بگی چرا اون حرفا رو بهم زدی؟ خواست خداحافظی کنه که عمه گوشی رو گرفت و گفت کیا نوش جان عمه شام بیا خونه ما؟ منم گفتم: باشه عمه من تا عصری سر کار هستم بعدشم زنگ میزنم اگه سمیرابیرون بود با هم میایم. عمه هم گفت : باشه رو به سمیراکرد و گفت: سمیراعصری کیانوش از محل کارش بهت زنگ میزنه اگه بیرون بودید با هم بیاین و اگه هم که زودتر اومدی که هیچ و بعدش با من خداحافظی کرد. همه چیز روبراه بود ولی مطمئن نبودم که سمیرابیاد ولی همین که حرصش رو در آورده بودم برام کافی بود و اصلا قصدم از زنگ زدن این بود که روزش رو خراب کنم.

بلند شدم رفتم حموم و یه کم خودم رو تر و تمیز کردم و بعدش لباس پوشیم رفتم بیرون و یه کم برای ناهار خرید کردم و برگشتم. نشسته بودم داشتم آهنگ گوش میدادم و ساعت نزدیک 1 بود و کم کم میخواستم یه چیز درست کنم تا برای ناهار بخورم که صدای زنگ اومد.بی خیال رفتم سراغ آیفون و با شنیدن صدای سمیرا که از پشت آیفون گفت: منم سمیرادر رو باز کن، سر جام خشکم زد. در رو باز کردم و چند لحظه بعد سمیرااومد توخونه. یه شلوار لی و یه مانتو که تا زانوش بود و یه شال که دور سرش پیچیده بود. مثل همیشه یه آرایش کم که خوشگلش کرده بود. سمیراحدود 165 سانت قدش بود و حدود 57 کیلو هم وزنش، نه زیاد چاق و نه زیاد لاغر. ولی خیلی سفید بود و گرمای تابستون باعث شده بود حسابی صورتش قرمز بشه.یه سلام داد و رفت سمت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره. بعد از چند دقیه دیدم برگشت تو اتاق، در حالیکه مانتوو شالش رو در آورده بود و فقظ شلوار لی و یه دونه تاپ بندی که تا بالای نافش بود تنش بود. اومد نشست روی مبل و در حالیکه هی سعی میکرد با پایین تاپش روی نافش رو بپوشونه بی مقدمه گفت: تو از جون من چی میخوای هان؟ چرا دست از سر من بر نمیداری؟ اگه بگم غلط کردم راحت میشی؟ تو این چند ساله اخلاقش دستم اومده بودو میدونستم زود جوش میاره وبعدش آروم میشه و گفتم: صبر کن بابا بذار به چیز بیارم بخوری بعد دعوا کن و بعدش در حالیکه سینی شربت دستم بود اومدم تو اتاق. ولی یه حسی میگفت که سمیرابیخودی نیومده اینجا. براش شربت ریختم و رفتم کولر رو زدم رو دور تند و اومدم لیوانم رو برداشتم و رفتم کنارش نشستم. تا من برم و برگردم لیوانش رو خورده بوده تکیه داده بود به مبل و سرش رو داده بود عقب تا باد بهش بخوره.خط سینه اش از زیر تاپش زده بود بیرون و همین باعث شد کیرم توی شورتم جابجا بشه. دستم رو از پشت انداختم و شروع کردم با موهاش بازی کردن و یه کم خودم رو بهش نزدیک کردم. زیر چشی یه نگاهی کرد و گفت کیا خودت رو بهم نچسبون گرممه و بعد همونطوری آروم ادامه داد آخه پسر تو چی میخوای از من؟ گفتم: تو داغونم کردی یادت رفته؟گفت: کیا شروع نکن اون یه قضیه بود و تموم شد و رفت پی کارش. کله ام داغ شده بود، سمیراپیشم بود و من کاری نمیتونستم بکنم. یه کم از شربت رو خوردم که سمیراگقت برای من هم بریز من تشنمه هنوز. لیوان خودم رو بردم سمت لبش و تا اومد بخوره یه کم بیشتر کج کردم و یه کم از شربت ریخت روی لپش و گردنش و تا وسط سینه هاش رفت. یه دفعه تو جاش نشست و گفت: چیکار میکنی دیونه و خواست بلند شه که نذاشتم و صورتم رو بردم سمتش و گفتم: دیوونتم دیونه. انگار که شهوت رو توی چشمام دیده باشه گفت: نکن کیا هوا گرمه تازه از بیرون اومدم گرممه ، اذیتم نکن و خواست دوباره بلند شه که لیوان رو گذاشتم رو میز و دو دستی گرفتمش خوابوندمش رو مبل.

اصلا توقع این کار رو حداقل به این زودی نداشت ( این رو بعدا خودش بهم گفت) و صورتم رو نزدیک صورتش کردم. یه کم اخم کرد و گفت کیا تو رو خدا اذیتم نکن و روش رو برگردوند. با دستام سرش رو برگردوندم و گفتم سمیراکاری باهات ندارم و لبم رو روی لبش گذاشتم، فشارشون دادم.اولش یه کم سر سختی میکرد ولی بعد از یکی دو دقیقه اون هم یواش یواش شروع کرد به لب گرفتن. لبامون رو هم گره خورده بود و داشتیم لب میگرفتیم ولی جامون مناسب نبود. لبم رو جدا کردم و دستش رو گرفتم تا بلندش کنم. گفت: چیه؟ گفتم: هیچ بریم تو اتاق رو تخت من. گفت : نه همینجا خوبه. ولی چشاش چیز دیگه ای میگفتن و وقتی دستش رو کشیدم با بی میلی بلند شد و باهام اومد. رو تخت نشوندمش و گفتم : تاپت رو در نمیاری؟ گفت قرارمون این نبودا. گفتم :نترس کاریت ندارم و گفت: من حوصله ندارم و رو تخت دراز کشید. روش دراز کشیدم و لبام رو دوباره گذاشتم روی لباش و انگار که منتظر باشه سریع زبونش رو کرد توی دهنم.آروم لبم رو از لباش جدا کردم و اومدم سمت گردنش و زیر گلوش که از شربتی که ریخته بودم شیرین شده بود و شروع کردم به لیس زدنش و با دستام هم شروع کردم به بازی کردن با سینه هاش. کم کم صدای آه و ناله اش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه حس کردم که سینه هاش دارن سفت میشن. برش گردوندم رو خودم و تاپش رو از تنش در آوردم و از پشت گره سوتین آبیش رو در آوردم و سینه هاش رو آزاد کردم. خیلی شهوت انگیز شده بودن وشروع کردم به خوردن و لیسیدن سینه هاش. یک دفعه بهم گفت تو نمیخوای لباست رو در بیاری. نگاه کردم دیدم هنوز لباسام تنمه. از زیرش خودم رو کشیدم بیرون و سریع پیرهن و شلوارم رو در آوردم و با یه شورت دوباره روش دراز کشیدم.تنم که یه تنش خورد انگار که به یه تنور چسبیده باشم بدنم داغ شد. مچ دستاش رو گرفتم و بردم به سمت بالا و شروع کردم به لیسدن سینه هاش و زیر بغلش و زیر گلوش.سینه هاش کاملا سفت شده بودن و نوک سینه هاش که بیرون زده بود رو با لبام گاز گرفتم که صداش رفت به آسمون. دیگه کاملا حشری شده بود، دستم رو بردم روی کسش و آروم شروع کردم به فشار دادن از روی شلوار. دیگه کاملا در اختیار من بود. یه کم دیگه با سینه هاش بازی کردم وکم کم رفتم سمت شلوارش و با کمک خودش شلوارش رو از تنش در آوردم که یک دفعه چشمم برای اولین بار افتاد به بدنش. یه بدن سفید و بدون مو که فقط یه شورت سفید تنش بود که اونم جلوش خیس شده بود. واقعا کنترلم رو از دست داده بودم. سرم رو بردم لای پاهاش و شروع کردم به لیسیدن رون هاش و آروم رفتم سمت کسش. از بس که حشری بودم همونطوری کسش رو با شورتش کردم توی دهنم. صدای سمیرااتاق رو برداشته بود و اگه صدای موزیک نبود همه میفهمیدن چه خبره. شورتش رو هم از پاش کشیدم بیرون و اون کس بی موش که از شدت حشر هم قرمز شده بود و هم کمی هم باد کرده بود از لای پاش زد بیرون. سرم رو بردم سمت کسش که گفت کیا فقط مواظب باش و دیگه چیزی نتونست بگه. وقتی که داشتم کسش رو لیس میزدم دستاش رو روی سرم احساس کردم که داشت سرم رو روی کسش فشارش میداد و داد میزد و میگفت: کیا بخور، بخورش، همش مال خودته بخورش، که یه دفعه دیدم ماهیچه های شکمش دارن تکون میخورن و با چند تا تکون شدید آروم شد. تازه یادم افتاد که بابا یه کیری هم توی شورت ما هست که بادکرده که تا حالا اونقدر بزرگ ندیده بودمش. برش گردوندم که با ناله گفت کیا چکار میکنی؟ گفتم: مگه قرار نبود کونت رو گنده کنم که یه دفعه خواست بلند شه که نذاشتم هر چند هودش هم جونی نداشت. گفت کیا جون من نکن من تا حالا سکس نداشتم. گفتم میدونم و به زور برش گردوندم. گفتم سمیرااگه درد داشت نمی کنم و کامل برش گردوندم. از توی کمد کنار تختم یه کرم در آوردم و مالیدم روی سوراخ کونش. راست میگفت: سوراخش تنگ تنگ بود و همین منو حریص تر میکرد. خودش رو سفت کرده بود که یه دستم رو بردم سمت کسش و آروم شروع کردم به مالوندن که دوباره صداش در اومد و شل شد و منم یه انگشتم رو تا بند اول کردم توی سوراخ کونش.

داشت حال میکرد و من هم یواش یواش دومین انگشتم رو کردم تو سوراخ کونش که آهش بلند شد. بازم حشرش زده بود بالا و منم داشتم انگشتام رو توی کونش میچرخوندم. دوباره کاملا حشری شده بود و منم انگشتام رو در آوردم و دوباره سوراخ کونش رو چرب کردم و یه کم هم به کیرم مالیدم و رفتم پشتش. نوک کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و بعد از یه کم بازی کردن یه دفعه سر کیرم رو تا ختنه گاه کردم تو کونش. مث برق گرفته ها پرید جلو که شونه هاش رو گرفتم و دو باره یه کم کیرم رو فشار دادم که دیگه صداش در اومد. شهوت از سرش پریده بود و داشت درد میکشید و هی میگفت: کیا تو رو خدا بکش بیرون، جون من بکش بیرون، سوختم کیا، آی مامان سوختم. ولی من دیگه گوشم به این حرفا بدهکار نبود تموم اون چند سال گذشته داشت از جلوی چشام رد میشد و یه حس بدی رو تو وجود من بیدار میکرد و این دیگه برای من فقط یه سکس نبود، بلکه بیشتر شبیه انتقام بود. میخواست از زیرم در بیاد که سنگینی تنم رو انداختم رو تنش و این دفعه کیرم رو تا آخر کردم توی کونش. دیگه ناله نمیکرد و صداش بیشتر شبیه گریه شده بود. یه کم به خودم اومدم و دلم براش سوخت ولی میخواستم که ارضا بشم. دو سه دقیقه کیرم رو توی کونش نگه داشتم و بعدش شروع کردم به عقب و جلو کردن. سمیراهم از دردش کم شده بود و کم کم داشت حال میکرد ولی همچنان ناله هم میکرد.دوباره حشرم زده بود بالا و شروع کردم به محکم کردن و دوباره صدای سمیرابلند شده بودکه: کیا یه کم یواش تر دارم پاره میشم ولی من توجهی بهش نمیکردم و همونجور عقب جلو میکردم و با دستام هم سینه هاش رو فشار میدادم که احساس کردم تمام ستون فقراتم داره تیر میکشه و ابم میخواد بیاد. کیرم رو کشیدم بیرون و همه آبم رو روی کمرش خالی کردم و افتادم کنار سمیراروی تخت. سمیراهم مث اونایی که زخم خورده باشن روی تخت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن. سوراخ کونش گشاد شده بود و یه مقدار از آبم هم تو سوراخش بود.صورتم رو بردم نزدیک صورتش که دیدم از بس اشک ریخته متکای زیر سرش خیس خیس شده و بعدش روش رو برگردوند یه طرف دیگه. با لباسم بدنش رو تمیز کردم و ملافه رو کشیدم روش تا یه کم دراز بکشه و خودم رفتم حموم و وقتی برگشتم دیدم همونجور لخت نشسته و ملافه رو دور خودش پیچونده. یه نگاه بهم کردو بهم گفت خیلی نامردی، تو که داشتی حال میکردی پس چرا اینجوری؟ بی توجه به من ملافه رو انداخت زمین وهمونجور لخت آروم آروم رفت سمت حموم.

میدیدم که داره به سختی راه میره ولی منظره اون بدن و اون کونش از پشت که داشت تکون میخورد دوباره کیرم رو بلند کرد ولی من انتقامم رو گرفته بودم.تقریبا از ماجرای اون روز من و سمیرا دو هفته میگذشت، و هنوز برای خودم غیر قابل باور بود که تونسته بودم با سمیرا سکس داشته باشم. بعد از اون روز چند بار با اس ام اس بهش تیکه انداخته بودم ولی از قرار معلوم اون هم بدش نیومده بود هر چند بابت اون جور وحشیانه کردنش همش بهم بدو بیراه میگفت. عصری که از سر کار برگشتم خونه دیدم موبایلم زنگ خورد. شماره شهرام پسر عمه ام بود.بعد از احوالپرسی بهم گفت که اون کتاب و سی دی رو که ازش خواسته بودم برام گرفته و قرار شد فردا بعد از ظهر برم خونشون و ازش بگیرم.. روز بعد تقریبا بعد از ظهر رو بیکار بودم و واسه همین دو ساعتی زودتر از محل کارم اومدم بیرون و رفتم سمت خونه عمه ام تا کتاب و سی دی رو از شهرام بگیرم. حدود ساعت سه بود که رسیدم دم در خونشون و زنگ زدم و آنا در رو برام باز کرد. رفتم بالا و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: شهرام کجاست؟ گفت مگه خبر نداری؟ گفتم چی رو؟ گفت یکی از اقوام بابا دیروز فوت کردن و شهرام با مامان و بابا رفتن ختم و بعد از شام و میان. گفتم آخه قرار بود ازش کتاب و سی دی بگیرم. آنا گفت اتفاقا شهرام به ما گفت که اگه تو اومدی کتاب و سی دی رو بهت بدیم. گفتم به ما؟ مگه شما چند نفرید؟ آنا گفت : من و سمیرا دیگه. گفتم مگه سمیراخونه اس؟ گفت: آره رفته حموم، بشین تا من کتاب و سی دی رو برات بیارم. با گفتن این حرف انگار که بهم شوک وارد شده باشه یه لحظه موندم و یک دفعه یاد چند رو قبل و سکسی که با سمیراداشتم افتادم و همین باعث شد که کیرم بلند شه. زیاد ضایع نکردم و سریع نشستم رو مبل. ولی فکر سمیراو اون بدن سفیدش از ذهنم بیرون نمیرفت. تو فکر سمیرابودم که آنا با یه کتاب و یه سی دی اومد و بهم داد و گفت بیا اینا رو بگیر تا من یه چیز بیارم بخوری. کتاب و سی دی رو گرفتم و رو صندلی جابجا شدم و شروع کردم با صفحات کتاب بازی کردن ولی فکر و ذهنم پیش سمیرابود که یه دفعه آنا با یه لیوان شربت اومد جلوم. ازش تشکر کردم و لیوان رو ازش گرفتم و آنا رفت سمت اتاق خودشون. یه لحظه سرم رو بالا کردم و توی اتاق رو نگاه کردم و یه دفعه موندم. آنا داشت لباس عوض میکرد و دامنش رو در آورده بود و میخواست شلوار بپوشه و بدون اطلاع از اینکه من دارم از تو شیشه کتاب خونه اونو دید میزنم، شلوارش رو پوشید و بعدش هم پیرهنش رو در آورد یه دونه تاپ تنش کرد و مانتوش رو از روش پوشید. حسابی داغ کرده بودم، از یه طرف سمیراکه تو حموم بود و از اینطرف هم آنا که موقع عوض کردن لباساش اون تن و بدنش رو دید زده بود.دهنم خشک شده بود و لیوان رو برداشتم و یه کم از شربت خوردم. یه دفعه آنا اومد تو بهم گفت: کیا تو هستی اینجا؟ گفتم چطور مگه؟ گفت من دارم میرم بیرون یه کم خرید کنم و برگردم. اگه هستی من برم و نیم ساعته برگردم. مثل اینکه دنیا رو بهم داده باشن گفتم: آره آره ، هوا بیرون خیلی گرمه و منم عجله ای واسه رفتن ندارم، یه کم میمونم تا هوا کمی خنک بشه و بعد میرم. با گفتن این حرف آنا هم حرف من رو تائید کرد و گفت پس من برم و زود بیام و رفت سمت در کفشاش رو پوشیدو رفت بیرون. باورم نمیشد که من دوباره با سمیراتو خونه تنها هستم، اونم سمیرای که میخواست از حموم در بیاد و همین فکر کاملا دیونه ام کرده بود. از رفتن آنا چند دقیقه میگذشت و من همش داشتم به سمیرافکر میکردم و با کیرم بازی میکردم و همین باعث شده بود دیگه کاملا راست بشه و از زیر شلوار بزنه بیرون.

تو همین فکرا بودم که یه دفعه با صدای سمیرابه خودم اومدم که داشت میومد سمت پذیرایی و میگفت: آنا اون حوله بزرگه کجاست؟ تا از جام بلند شدم اون هم رسید به دم در پذیرایی و یه دفعه چشمامون تو هم گره خورد و چند لحظه وایستادیم ، نمیتونستم باور کنم. سمیرایه حوله کوچیک دور سرش بود و یه حوله هم دور سینه هاش که تا یه کم زیر کسش رو پوشونده بود و وقتی قدم بر میداشت کس سفیدش از زیر حوله معلوم میشد. تا منو دید گفت: تو، تو اینجا چکار میکنی؟ یه نگاه به شلوار من که کیرم از زیرش باد کرده بود انداخت ویه دفعه حواسش رفت به لباس خودش و سریع رفت سمت اتاق خودشون. منم مث دیونه ها معطل نکردم و دنبالش دویدم و تو لحظه آخر که میخواست در رو ببنده، بهش رسیدم، کاملا غیر قابل باور بود. سمیرایه دستش روی حوله بود و یه دستش روی در تا در رو ببنده ولی خوب من زورم بیشتر بود و با یه فشار در رو باز کردم. سمیرامث اینکه ترسیده باشه گفت : کیا چکار میکنی؟ برو بیرون میخوام لباس عوض کنم و بعدش داد زد: آنا آنا کجایی؟. گفتم آنا نیست رفته بیرون و نیم ساعت دیگه بر میگرده و من و تو الان تنها هستیم. مث اینکه آب روی آتیش ریخته باشی یه دفعه گفت: کیا جون من برو بیرون بزار لباسم رو بپوشم ، حالم خوب نیست. بعد میام پیشت. گفتم به همین راحتی، برو بیرون من حالم خوب نیست؟ هولش دادم تو رفتم سمتش که گفت: کیا اینکار رو نکن و رفت روی تختش. رفتم سمتش و چسبوندمش به دیوار. کنترلم رو از دست داده بودم، سمیرالخت لخت و فقط با یه حوله جلوی من وایستاده بود و هی تقلا میکرد که از دستم در بره. دستاش رو گرفتم به دیوار چسبوندم و لبم رو گذاشتم روی لبش. باز داشت مث دفعه قبل سر سختی میکرد که جفت دستاش رو از بالای سرش با یه دستم گرفتم و با اون یکی دستم حوله رو شل کردم که یکدفعه حوله افتاد. خواست جیغ بکشه که لبم رو روی لبش فشار دادم و با دستم شروع کردم به مالوندن کسش. از دستش کاری بر نمیومد و کم کم داشت ناله میکرد. کیا تو رو خدا بسه. کیا الان نه بزار یه فرصت دیگه ، کیا الان آنا میاد. ولی من گوشم با این حرفا بدهکار نبود.سمیرابا اون بدن مث بلورش لخت و خیس جلوی من وایستاده بود هیچ کاری هم از دستش بر نمیومد. کسش رو ول کردم و حوله رو یه دستی رو تخت پهن کردم وخواست در بره که دوباره دستش رو گرفتم و سمیرارو خوابوندم روی تخت. خودم هم رو پاش نشستم تا نتونه تکون بخوره. سریع لباسم رو در آوردم و کمربند شلوار و رو هم شل کردم و همون جور که دستای سمیرارو با یه دستم نگه داشته بودو شلوار و شورتم رو از پام در آوردم. سمیراانگار که میدونست دیگه راهی نیست خودش کم کم آروم شد و وقتی روش خوابیدم و بدنامون با هم تماس پیدا کرد، یه آه بلند کشید واین بار خودش لباش رو گذاشت روی لبم و شروع کردیم به لب گرفتن. یه کم که گذشت سمیراهم کم کم داغ شد و شروع کرد به آه و ناله کردن. تمام بدن سمیرابوی صابون و شامپو میداد و همین منو دیونه تر میکرد و با شدت هر چه تمام تر شروع کردم به خوردن سینه هاش و لیسیدن بدنش. چند دقیقه ای تو همین حال بودیم و سمیراهم دیگه صداش بلند شده بود که یه دفعه دست سمیرارو روی کیرم احساس کردم که داشت باهاش بازی میکرد و فشارش میداد. خودم رو جابجا کردم تا تو حالت 69 بتونیم قرار بگیریم واون با کیرم بازی کنه و دوباره شروع کردم به لیسیدن کسش که یکدفعه داغی یه چیز رو روی کیرم احساس کردم. برگشتم نگاه کردم دیدم سمیراکیرم رو کرده توی دهنش میخواد برام ساک بزنه.

لذتی بهم دست داده بود که تا به حال تجربه نکرده بودم و همین باعث میشد من هم با شدت بیشتری کسش رو بلیسم. یه چند دقیقه ای که گذشت احساس کردم که آبم میخواد بیاد و کیرم رو از دهن سمیرادر آوردم و خواستم سمیرارو برگردونم که گفت چیکار میخوای بکنی کیا؟ گفتم:هیچی میخوام برم سر اصل ماجرا. سمیراگفت : نه کیا این دفعه رو نه، دفعه قبل که کردی تا یه هفته نمیتونستم بشینم، نه دیگه نمیزارم از کون منو بکنی. گفتم: بچه نشو سمیرااون بار، بار اول بود و منم کمی کنترلم رو از دست دادم ولی الان با اون دفعه خیلی فرق میکنه و خلاصه با حرفام راضیش کردم که برگرده. با حالتی که نمیدونم از سر نارضایتی بود یا ترس سمیراروی تختش به حالت سجده خوابید و منم رفتم سمت پشتش. دست انداختم و از روی میز توالت اتاقشون یه دونه کرم برداشتم و شروع کردم به مالیدن دور سوراخ کون پری. کرم کمی سرد بود و س

من برگشتم!!!!
بعد از 5-6 ماه!!!
     
#45 | Posted: 23 Sep 2010 06:45




زندایی زینب
زینب زن دایی بزرگمه چاق نیست ولی هیکل بزرگ وکنده ای داره نرم ترین کونی که بهش دست زده کون زینب بود اون روز که مادر بزرگمو با حاج قربان گرفتیم اخرش زینب از کیر گنده من خوشش اومده بود و قرار شد به من زنگ بزنه.

یه روز جمعه زنم رفته بود خونه مامانش وخونه تنها بودم که موبایلم زنگ زد اول نشناختم گفت ناهار دعوتی خونه حاج قربان دو زاریم افتاد گفتم خفه نشی زن دایی باهم حال احوال کردیم و احوال زنمو پرسید گفتم رفته خونه مامانش گفت چه خوب پس حسابی تو کفی بلندشو بیا اینجا منم تنهام گفتم پس تو هم کفی گفت اخ که چه جورم اتیش گرفتم. گوشی رو قطع کردم دونستم که کوس مهمونم یه قرصی خوردم واسپری کاری کردم و راه افتادم از کوچه ما رفته بودن ولی تو یه محله بودیم زنگ زدم پشت ایفون گفت فرما عزیزکم تکیه کلامش بود رفتم بالا وروبوسی کردیم( از اول با اون خیلی راحت بودیم ازهمه چیز حرف میزدیم حتی از پریود یه روز خیلی ناراحت بود حالشو پرسیدم گفت خیلی خونریزی دارم گفتم یه دانه قرص ضد حاملگی بخور اونم خورد خیلی راحت شد به من گفت نکنه تو دکتر زنانی حامله شدم خودت بیا بچمو بگیر من شوخی کردم گفتم من بچه دارت کنم ؟ گفت نه بابا گوشات سنگینه به درد دکتری نمی خوری )تعارف کرد رفتم رو مبل نشتم ماهواره شان روشن بود. بو برم که داشته فیلم سکسی نگا می کرده از تو اشپزخونه برا من شربت می اورد کنترل روبرداشتم تلویزیون روشن کردم زدم رو کانل AVفیلم سکسی تو جاهای با حالش بود مرده داشت زنه رو ازکون می کرد وقتی در میاورد سوراخ کونش باز می موند ومرده همین طور تکرار می کرد غرق صحنه بودم که زن دایی گفت با حاله نه؟ یه کم هول شدم نگا کردم با سرتایید کردم اومد نشست پیشم سینی شربتو گذاشت جلو گفتم از کیه نگا می کنی؟ گفت از وقتی دایت رفته گفتم فیلمه اتیشت زده نه؟ گفت اره ولی هیزمش رو خودت گذاشتی گفتم من کی اینجا بودم گفت دیشب تو خواب .خواب دیدم که داری کوسمو می خوری تو خواب ابمو می خواستم بریزم دایت بیدارم کرد نصفه کاره موند الان باید تمامش کنی.

شربتو خوردیم گفتم همون مثل خواب گفت اره گفتم تعریف کن تا منم اجرا کنم گفت رفته بودم حموم داشتم موهای کو سمو می زدم در حموم باز بود تو داشتی نگا می کردی گفتم پس بلند شو برو حموم رفت حموم درو نبست مثل خوابش شروع کرد به زدن موهای کوسش من هم جلو در نگاش می کردم وفتی تیغ رو رو کوسش می کشید وکف صابون وموهای اضافی رو جمع می کرد کوس صافش عین طلا برق می زد من کیرمو از رو شلوار می مالیدم بهش گفتم بقیه اش گفت کوسم رو قشنگ صاف کردم وابو گرفتم روش واب به چوچولم می خورد ومن حال می کردم که تورو جلو در دیدم با انگشت وسط اشاره ای به تو کردم وتو امدی جلو (در حالی که تعریف می کرد هم اون وهم من انجامش میدادیم)ودست انداختی لا پای من وبا کف دست کوسمو فشار می دادی و می مالیدی وازمن لب می گرفتی من دست بردم دو طرف پیرنت رو گرفتم وکشیدم دکمه هاش برید سینه هات افتاد بیرون دست بردم سینه هاتو گرفتم واونارو فشار می دادم و بازی می کردم(همین کارو با من کرد ومنم خیلی حال می کردم)ادامه داد تو هم از زیر تاب من دستاتو بردی وسینه هامو گرفتنی واونارو می چلوندی وفشار می دادی ومنم جیغ می زدم تو با دستات تابمو بردی بالاو رسیدی به سوتیینم باهم دراوردی ومن لخت شدم (منم این کارو براش کردم) توشلوار تنت بود کمربندتو باز کردم و زیپتو کشیدم پایین چیزتو گرفتم (تا گفت چیزتوگفتم چیز چیه؟گفت اونتو گفتم چیمو اونم خیلی راحت گفت اون کیر کلفتتوکه با نازش کیرم عین موشک پرید بالا و زینب از زیر تخمامم گرفت وبا کف دستش همشو انداخت بیرون) ویه ساک درست و حسابی برات زدم تو منو بغل گرفتی رفتیم رو تخت افتادی به جون کسم تو می خوردی من پا هامو باز و بسته می کردم اونقدر خوردی که می خواستم ارضا بشم (ولی وقتی می خوردم ارضا شد ویه کم استراحت کردیم تا حالش جا بیاد) که دایت بیدارم کرد باخودم گفتم نکنه اسمتو برده باشم وداییت بفهمه منم که طبق تعریف اون کسوشو می خوردم گفتم خوب میفهمید باید می خوابید خواب می دید منو کشته اونم خندید وگفت مجتهد م که شدی .دوباره گفت عزیزکم می دونی من از چیه تو خوشم می اد؟ گفتم از کیرم با دست زد سینم گفت منظور مرامته گفتم هیچ کدوم گفت اینکه اچار فرانسه ای کردن باشه تفریح باشه کارباشه هرکار ی که ازت بخوام انجام می دی گفتم نگو دیگه کیرم با خودم اب شد دست انداختم گردنش یه بوسی ازش کردم گفتم زن دایی گفت دیگه زن دایی نگو گفتم برا چی ؟ گفت ما دیگه محرم شدیم تو به من دست زدی حالمو جا اوردی گفتم فدای یه تار موت کار زیادی نکردم الان اگه حالشو نداری با نمی خوای اجباری نیست لباساتو بیارم بپوش من همون سنگ صبورتم ازین به بعد هر کاری داشتی در خدمتتم گفت اینت منوکشته الان هرکی بود کوس وکونمو یکی کرده تو هنوز خودت کامی نگرفتی حسابی بمن حال دادی گفتم دیگه چوب کاری نکن خواستم بلند شم لباسامونو بیارم گرفت از دستم گفت الهی قربونت برم ناراحت شدی گفتم واسه چی باید نارحت بشم شما اتیش گرفته بودی اتیشتو خاموش کردم یه جیغی کشید وگفت نمیخوام خاموش کنی بیا اتیشم بزن صورتشو نگا کردم وخندیدم لبامو گذاشتم رو لباش وگردنش و سینه هاشو و دروازه بهشتیش رو خوردم تنها چیزی که می فهمیدم ومی شنیدم صدای حشری کننده اخ واوف اون بود دستشوبرد کیرمو گرفت گفت زود باش که مردم دیگه خیس کردن نمی خواست.

گذاشتم دم کسش با یه فشار تا ته کردم توگفتم جیگر حالت خوبه درد نداری گفت فدات بشم تو بهترین حالم منم شروع کردم به تلمبه زدن طوری که اونو برده بودم رو ابرا گفت داودی گفتم جان یه بار میشه منو مثل زنت بکنی اخه اون وقتی کردنتو تعریف می کرد من حالم خراب میشد ومی اومدم خونه خودمو ارضا می کردم گفتم ای بروی چشم از کوسش کشیدم بیرون گفتم جیگرم قمبل کن اونم قمبل کرد گذاشتم رو کوسش تا ته گذاشتم تو ش یه اویی کرد گفتم جون دردت اومد گفت نه عزیزکم کیف تموم دنیا رو کردم چندتا تلمبه حسابی بهش زدم ارضا شد اونم چه ارضایی با مشت رو بالش می زد کونشو تکان میداد یه کم ایستادم گفت تکون بده لا مذهبو هی ضربه زدم تا ارگاسمش تموم شد من همونطور می کوبیدم دوباره راه گفت واخ واوفش شروع شد دست کشیدم سوراخ کونش گفت دوست داری ؟ گفتم ای اگه شما بخوای گفت نترس اوپنه من یه کم خوشحال شدم با خودم گفتم پس راحت میره تو گفت منتها شرط داره قبول کردم گفت یه دفعه بزارتو گفتم اخه گفت خودم میگم کیر خیسمو از کوسش در اوردم ازاب دهنش رو سوراخ کونش زد وداد عقب منم سر کیرمو گذاشتم روش به شرطش عمل کردم تا ته رفت تو کونش صداشو در نیاورد وفقط فهمیدم بالشو گاز گرفته اشکش می ریزه بیرون کیرمو کشیدم بیرون برش گردوندم گفتم دیوونه این چه کاری بود کردی نمی تونستی چرا نگفتی؟ گفت چرا می تونم ادامه بدم من چیزم نیست گفتم اره از رنگ روت پیداس خیلی ناراحت شدم صورتشو ناز کردم از چشماش بوس کردم گفتم خیلی شرمندم گفت لوس نشو پا شوسرد شدی گفتم نه دیگه فقط کوست اونم با اصرار من قبول کرد گذاشتم تو کوسش باز داشت داغ می شد گفت داداودی داودی بکوب بکوب دارم حال می کنم منم محکم ضربه می زدم خواستم بکشم بیرون ابمو خالی کنم نذاشت کمرمو سفت گرفت توچشمام زول زد توتایی باهم با حال تموم خالی شدیم وبی حال افتادم روش منو ناز می کرد حالم جا اومد یادم افتاد چی کردم کیر خوابیده مو کشیدم بیرون بوسی ازش کرد م گفت مرسی عزیزکم دست تو موهاش کشیدم گفتم توهم مرسی دست به کوس کونش کشیدم که یه دفعه کونشو جمع کرد فهمیدم هنوز درد داره دستمو کشیدم دیدم دستم خونی شدخیلی ناراحت شدم گفت جیگر خودتو نارحت نکن خوب میشه گفتم این خوب شد اب کوستو چی می کنی ؟(می دانستم می خواد حامله بشه و جلو گیری نمی کرد اخه زنم گفته بو بچه می خواد)گفت همش فدای یه تار موت تو ازهمون اول زندگیم همه جوره به من حال دادی خواستم یه طوری جبران کنم کونم خوب میشه بچه رم کی از تو بهترعمدا خواستم ازت حامله بشم تا ازت یادگاری داشته باشم با اشکم ازش تشکر کردم اونم همین طور تو حموم حسابی شستمش کونشو چرب کردم گفت اقای دکتر دیگه درد نداره دوتایی خندیدیم بعداز حموم ناهار خوردیم گشتی بیرون زدیم دوتایی رفتیم دنبال زنم. زنم تعجب نکرد اخه اونم می دونست با زن داییم چقدر دوستم توراه به زنم گفت قدر شوهرتو بدون لنگه نداره شب هم شام اومد خونه مون موقع بردن به خونشون ازم بوسی کرد به خاطر همه چی تشکر کرد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#46 | Posted: 24 Sep 2010 05:25




چت با زن عمو
یه روز که خونه عمو اینا رفته بودم دختر عموم بهم گفت رضا بیا کامپیوترمو درست کن. وقتی میخواستم کامپیوترشو درست کنم یه آی دی یاهو تو یه فایل متنی دیدم و سریع اونو یادداشت کردم کامپیوترشو درست کردم و بعد از چند ساعت رفتم خونمون.

کامپیوترو روشن کردم اون آی دی رو اد کردم و منتطر پاسخش شدم نیم ساعت بعد دیدم آی دی آنلاین شد پرسید شما؟من جواب دادم رضا 24 ساله از تهران.گفتم شما؟ گفت ساغر 39 ساله از کرج.اینو که گفت فهمیدم زن عمومه.ولی با اطلاعات غلطی که بهش دادم نگذاشتم اون پی ببره که من کی هستم.حدود دو ساعت باهاش چت میکردم از همه چیزو همه جا حرف میزدیم.تا اینکه بهش گفتم مگه شوهر نداری چرا چت میکنی؟جواب داد ای بابا شوهر کیلو چنده مگه مرد جماعت به یه زن قانع میشه که ما زنها قانع بشیم میخوام با یکی دیگه دوست بشم.گفتم مگه شوهرت قانع نیست.گفت نمیدونم ولی شک دارم بهش.گفتم فقط به خاطر یه شک داری چت میکنی تا یه دوست غریبه پیدا کنی؟گفت تو چیکار این کارا داری برو بچه جون.من دنباله یه مرد هم سن و سال خودمم.گفتم مگه یه مرد هم سن و ساله خودت چی داره که من ندارم.گفت حالا.گفتم کاری نداره اول بیا ببین نپسندیدی بعد برو دنباله هم سن خودت.تازه مگه میخوای با من ازدواج کنی که سن مهم برات.گفت ببینم چی میشه.خداحافظی کرد.بعد از اون چند بار دیگه باهاش چت کردم تا بالاخره قرار شد بریم سر قرار.با خودم گفتم حالا که چیزی که همیشه تو کفش بودم بهم یه آتو داده با همین آتو دهنشو سرویس میکنم.قرارمون تو کرج دور میدونه امام زیره سه راه گوهردشت بود.با خونشون زیاد فاصله نداشت.

رسیدم سر قرار از تو ماشین دور تر از محل اصلی قرارو میپاییدم دیدم بله خانوم یه لباس تنگ و ناجور پوشیده اومد وایستاد درست همونجا که قرار بود ببینمش.چون تلفنی ردو بدل نکرده بودیم موقع چت قرار بود تا یک ربع هر کی زودتر رسید صبر کنه بعد بره.10 دقیقه گذشت با ماشین رفتم جلوش ترمز کردم منو دید یکم جا خورد.گفت ا رضا سلام چطوری؟گفتم سلام زن عمو منتطر کسی بودی؟گفت نه منتطر تاکسی هستم.گفتم پس بیا بالا گفت آخه کار دارم.گفتم خوب من میرسونمت جایی که کار داری.با کلی ناراحتی سوار شد.گفتم ولی فکر کنم منتطر کسی بودی زن عمو.گفت نه بابا.گفتم چرا فکر کنم اسم اون هم رضا بود ولی یه رضا دیگه پیداش شد.چشماش گرد شد ولی گیج بود گفت یعنی چی؟گفتم پس کسی که من باهاش چت کردم شما بودی زن عمو مگه نه.گفت چت چیه رضا من اصلا بلد نیستم.گفتم برو بابا من از کامپیوتر خودت آی دی رو پیدا کردم.چند تا از چیزایی که تو چت در موردش حرف زده بودیم بهش گفتم تا بالاخره با ترس و لرز قبول کرد که اون بوده.گفتم چرا میترسی حالا.فکر کن من یه رضا دیگه هستم قرار بود بیای ببینی بپسندی.گفت شوخی کردم رضا همش سر کاری بود خودت میدونی که آدم تو چت حرف راست نمیزنه.گفتم پس به خاطر همونه که الان سر قراری دیگه.دیگه همه چیز معلومه انکار نکن.گفت خوب تو چی میگی.گفتم میخوام باهات دوست بشم.گفت این چه حرفیه رضا. برو سمت خونمون .دیگه چیزی نگفتم تا رسیدیم دم خونشون رفتیم بالا دخترش خونه نبود.درو باز کرد رفتیم داخل گفتم بیا صحبت هامونو ادامه بدیم.گفت چه صحبتی گفتم دیگه قرار نشد بزنی زیرش.گفت زیر چی ؟گفتم از اینکه دنبال دوست میگشتی به چه چیزی میخواستی برسی؟گفت هیچی به جان خودم.گفتم مگه خودت تو چت نگفتی بدت نمیاد با یکی دیگه سکس کنی؟گفت رضا فراموشش کن اون فقط یه چت بود.گفتم اگه چتو فراموش کنم ولی این یادم نمیره که منو تو الان تنها هستیم.گفت یعنی چی؟گفتم یعنی الان باید با من سکس کنی ؟بین من با یه مرد دیگه چه فرقی هست؟جواب نداد.رفتم سمتش روسریشو کشیدم کنار.چه آرایشی هم کرده بود.لبمو گذاشتم رو لبش اولش همراهی نکرد بعد اونم به لب گرفتن من کمک کرد تا دیدم بله داره دکمه هاشو باز میکنه.مانتو و شلوارشو در اورد و با یه شورت جلو وایستاد.کیرم راست شده بود داشت منفجر میشد.لباسامو در آوردم.کیرمو دید گفتم پسندیدی؟گفت اوه اوه چه جورم.نشوندمش کیرمو گذاشتم رو دهنش گفتم بخور.گفت نه بدم میاد گفتم بخور یواش یواش خوشت میاد.قبول کرد برام ساک زد چه حال میداد .ولی خودم گفتم بسه دیگه.کیرمو گرفت تو دستش باهاش بازی کرد.گفت جون رضا زود باش بیا.خوابید رو زمین گفت بیا دیگه.منم روش خوابیدم کیرمو گذاشتم تو کسش یه فشار دادم تا ته رفت تو.شروع کردم عقب جلو کردن که همش جون میگفت دستشو انداخت دور کمرم و منو با خودش قفل کرد.منم دیگه با تمام قدرت تلمبه میزدم تو کسش چون از قبل از اینکه بیام سر قرار مجهز اومده بودم کاندوم داشتم کشیده بودم سر کیرم.حس کردم آبم داره میاد کیرمو در آوردم تا قبل از اینکه بیاد گفتم آبم داره میاد گفت بریز رو بدنم.آبمو ریختم رو بدنش.با دستاش باهاش بازی میکرد دراز کشیدم کنارش گفتم چطور بود؟ گفت ارزش خیانتو نداشت.گفتم گمشو بابا پس چرا این همه زیر من سکسی حرف میزدی گفت شوخی کردم بابا چرا ناراحت میشی.دستت درد نکنه.یه بوسش کردم با هم رفتیم حموم تو از پشت یه بار دیگه کردمش خودمونو شستیم اومدیم بیرون.وقتی دختر عموم از مدرسه اومد من رفتم خونمون.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#47 | Posted: 25 Sep 2010 06:53




عروسی

نزدیک امتحان های اخر سال بود و من داشتم کم کم خودم رو برای امتحانات اماده می کردم ، هر چند که اکثراً من برای امتحانات مشکلات خاصی نداشتم و تو درس هام زیاد مشکل نداشتم اما خوب بالاخره امتحان بود و اونم امتحان نهایی.
علاوه بر امتحانات عروسی علیرضا پسر دایی ام هم بود که یک جورایی برنامه های ما کمی تغیر کند و کم کم ما خودمون را برای عروسی اماده می کردیم ، من و علیرضا حدود سه سال با هم اختلاف سن داشتیم و توی بچه های فامیل من نسبتاً با اون بیشتر از بقیه راحت بودم و تا حدودی دوران بچگی ما با هم گذشته بود.خیلی ها فکر می کردند که من و علیرضا بالاخره با هم ازدواج می کنیم. این موضوع را حتی بچه های فامیل هم می دانستند.
اتفاقاً یکی از اخرین خاستگار های من هم علیرضا بود که پدرم مخالفت کرد وسن من را برای ازدواج زود می دانست و گفت که سارا فعلاً می خواهد درس بخواند و ...
که همین موضوع باعث شد که بین پدر و داییم کدورت پیش بیاد. کلاً من از علیرضا بدم نمی امد و علیرضا هم همینطور اما مشکل علیرضا این بود که خیلی به پدر و مادرش وابسته بود و به قول معروف بچه ننه بود و من اصلاً از این خوشم نمی امد . بالاخره هر چی که بود علیرضا خیلی زود عروسی کرد و در حالی که هنوز 22 سال هم نداشت ازدواج کرد .
همه داشتن برای عروسی اماده می شدند و شاید من به خاطر اینکه علیرضا خواستگار قبل من بود انگیزه بیشتری داشتم ؛ اما حقیقت این بود که من علیرضا را مثل برادرم می دونستم و از این که داشت ازدواج می کرد خیلی خوشحال بودم . بالاخره روز عروسی رسیده بود ، البته پدرم که از دو روز قبل به بهانه کار رفته بود مسافرت اما من و مادرم خوب می دونستیم که این کار اون برای چی بوده.
خلاصه عروسی روز جمعه بود و من و مادرم بعد از اینکه کارهامون را کردیم و از ارایشگاه بر گشتیم منتظر عموم و خاله زری بودیم که با هم بریم عروسی ؛ وقتی داشتیم توی اتاق اخرین کارهام رو می کردم نگاهم به اینه قدی داخل اتاقم کردم و دیدم که حرف های که ارایشگرمون زده بود راست بوده و کلی خودم رو تحویل گرفتم .
حدود ساعت چهار بود که عموم اینها اماده شدن و رفتیم برای مراسم عقد و ....
خلاصه عروسی گذشت و همه چیز خوب بود به البته به نظرم علیرضا بهتر از شیما (عروس ) بود ولی خوب هرچی که بود امیدوار بودم که خوشبخت بشن.
شب بعد از اینکه عروس رو تا خونه بدرقه کردیم کم کم داشتیم اماده می شدیم که بریم خونه که مادرم گفت که یک جوری به عموت بگو که بره چون امشب چون زن داییت تنهاست و.. ما و خاله زری پیشش می مونیم !
مامانم اصلآ حواسش نبود که من فردا امتحان دارم و باید بریم که تا این رو گفتم یکم فکر کرد و گفت که پس تو با عموت برو خونه و فردا برو سر جلسه و ....
من هم بعد از خداحافظی با عموم به سمت خونه حرکت کردیم و حدوداً ساعت سه شب بود که رسیدم خونه و در حالی که از ماشین پیاده شدم منتظر ماندم که عمو هم ماشین رو پارک کند و تا با هم بریم بالا ، عموم ماشین رو پارک کرد و امد و سوار اسانسور شدیم که عموم بدون هیچ مقدمه گفت : من بیام خونه شما یا تو میای ؟؟؟؟
واقعاً اصلاً به این موضوع فکر نمی کردم اما مثل اینکه عموم حاضر نبود که از هیچ فرصتی به این راحتی ها بگذرد من داشتم هنوز به عموم نگاه می کردم و اینکه عموم کاملآ من رو شریک جنسیش به حساب می اورد و اصلآ فکر هیچ مخالفتی رو از من ندارد که با برخورد دست عموم که داشت از پشت به کونم دست می کشید به خودم امدم.
به صورتش نگاه کردم و از نگاهش فهمیدم که چقدر حشری است عموم گفت: بالاخره چیکار می کنی ؟
من هم دیدم که صبح حوصله جمع کردن تخت مامان اینها رو ندارم گفتم که می ریم خونه شما
چیزی که شاید براتون جالب باشه این بود که من این بار سکس با عموم رو قبول کردم اما نه به خاطر اجبار اون بود نه چیزه دیگه و تنها به خاطر این بود که من هم تو اون زمان به سکس نیاز داشتم
اول می خواستم که برم و لباس هام رو عوض کنم و ارایش هام رو پاک کنم که عموم که معلوم بود حسابی حشری هست من رو برد تو خونه تا در پشت سرمون بسته شد عموم سریع بغلم کرد و لباش رو گذاشت رو لبام چیزی که بازم برام جالب بود که کم کم سکس های عموم هم داشت با اولین سکس ها فرق می کرد و فکر خیلی تو سکس بیشتر به من توجه می کرد .
روسری من که رو شونه هام بود رو باز کرد و همونجور که داشت من رو به خودش فشار می داد گردنم رو هم می بوسید و کلی قربون صدقم می رفت .
من رو ول کرد و شروع کرد به باز کردن کروات و در اوردن کتش که من هم مانتوم رو در اوردم و عموم یه نگاه به سینه های من کرد و سریع طوری که من خودم تعجب کردم من رو بغل کرد و روی کاناپه انداخت و دوباره لباش رو گذاشت روی لبام و با دستش از پشت کمرم رو می مالید منم با دستام داشتم پهلو های عموم رو می مالیدم که دیدم بلند شد و گفت : سارا سریع در بیار که دارم دیوونه میشم من هم بلند شدم و پشتم رو به اون کردم که خودش سریع زیپ لباسم رو باز کرد و لباسم رو در اورد و من لخت شدم و فقط شرت و سوتین تنم بود که دوباره بهم نزدیک شد و دو تا دستش رو از پشت لای پاهام کرد و از هم باز می کرد و شروع کرد به سینه هام رو خوردن و لیسیدن که واقعاً عالی بود چند دقیقه این کار رو کرد و من هم هرچی بیشتر ادامه می داد بیشتر لذت می بردم و مثل مار به خودم می پیچیدم
که عموم امد پایین و شرتم رو در اورد وشروع کرد به بازی کردن با کسم این دیگه داشت دیوونم می کرد که نگاهم به کیرش افتاد که از روی شلوارش معلوم بود که چقدر تحریک شده
حرکت زبون عموم روی کسم بیشتر از هرچیزی من رو تحریک می کرد .
عموم از بین پاهای من بلند شد و در کنار من روی کاناپه نشست و با این کار من متوجه شدم که حالا که من باید کارم را شروع کنم ، روی زانوم و بین پاهای عموم نشستم و با دست از روی شلوار روی کیرش که کاملآ سفت شده بود دست کشیدم که عموم یک آه بلند کشید و من هم اروم زیپ شلوار عموم رو پایین کشیدم و با کمک خودش شلوارش رو کشیدم پایین و از روی شرت به کیر بزرگ عموم خیره شدم و اروم کیرش رو از تو شرت در اوردم و شروع به ساک زدن کردم . مثل همیشه مزه خاص کیرش بعد از چند لحظه از بین رفت و کار من رو ساده تر می کرد . عموم کاملا چشماش رو بسته بود و سعی می کرد که با صداش به من نشون بده که دارد لذت می برد
با فشار دست عموم برای جدا کردن من از خودش متوجه شدم که دیگه نباید به ساک زدنم ادامه بدهم و همین کار رو هم کردم
حالا من روی کاناپه نشستم و یکم سر خوردم به سمت پایین وپاهام که حالا عموم بینش بود باز کردم و عموم که بین در حالی که با کیرش بازی می کرد پاهای من رو بالا داد و یکم با دست سوراخ کونم رو خیس کرد و با کلاهک کیرش با سوراخ کونم بازی می کرد و با یک فشار کیرش رو توی کونم کرد بازم اون سوزش و درد خاص رو داشت اما خیلی کمتر
داشتم به این فکر می کردم که کاشکی به عموم می تونستم بگم که منم می خواهم سکس کامل داشته باشم و شاید همین امشب عروس بشم
دردش کمتر شد و حالا از حرکت کیر اون تو کونم لذت می بردم و عموم هم با سرعت داشت کیرش رو تو کونم تکون می داد و گاهی که سرعتش رو کمتر می کرد کیرش رو در جهت های دیکه کونم هم حرکت می داد و این برام روش جالی بود
هنوز داشت کیرش رو توی کونم جلو و عقب می کرد که احساس کردم که شل شد و توی کونم ابش رو حس کردم
خیلی ناراحت بود که ابش زود امده بود منم زیاد خوشحال نبودم ولی خوب حالا هردومون خسته بودیم و به سکس دوباره فکر نمی کردم پس رفتم توی تخت و کنار هم خوابیدم در حالی که هنوز لباس هامون توی حال رو زمین بود.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#48 | Posted: 26 Sep 2010 01:50




دختر عمو بهاره
من حامد هستم.از بچگي به دختر عموم علاقه داشتم.وقتي بزرگ شدم يعني 15 سالگي ام حس من بهش به يه حس سكسي تبديل شد.ولي اونا تهران بودن و ما شهر خودمون. هميشه به ياد اون با خودم ور ميرفتم.فكر مي كردم كه قراره تهران درس بخونم و اونوقت فرصت سكسي با اون برام پيش مياد.
تو كنكور كه قبول شدم فهميدم اين تنها يه رويا نبوده.من تو رشته دكتري پيوسته رياضي قبول شدم
ديگه راحت تر خونه عموم مي رفتم و با دختر عموم وقت ميگذروندم.ولي هميشه هيكل و سينه هاي كوچيكش منو حشري مي كرد و حرفامون سر آخر به سكس ختم ميشد.من از اون وقت به حس سكسي دختر عموم پي برده بودم.هميشه لبتابمو ميگرفت و ميشست فيلم سكسي ميديد.
يه شب حدود 12 شب بود و من به دليل تعطيلات خونه بودم كه مبايلم به صدا در اومد ديدم يه اس ازش اومده.شب مشغول اس باهاش شدم.يه دفعه تو اس هاش ازم خواست تا سكس هات رم براش شرح بدم.بعد گفت كه مي تونم باهاش سكس كنم منم از خدا خواسته باهاش موافقت كردم.قرار شد يه روز كه خونشون كسي نيست برم پيشش.
روز قرار من با ترس رفتم خونشون.در خونشونو كه زدم درو وا كرد.وقتي وارد خونشون شدم ديدم كه يه شلوارك ناز قهوهاي با يه تيشرت سبز تنشه.پاهاي به رنگ برنزش كيرمو راست ميكرد.منو برد تو اتاقش.منم تا درو بست بغلش كردم و بوسيدمش.وقتي لبام رو لباش بود لرزش تنشو حس ميكردم.اول گردنشو ليسيسدم از همون اول مثل سگ زوزه ميكشيد.دستمو گذاشتم رو سينه هاش.ازم خواست لباساشو در آرم.وقتي سينه هاي نازشو ديدم بي اختيار افتادم روش و شروع به مكيدن كردم
دستاي اون روي سرم بود و نوازشم ميكرد.تا نافشو ليسيدم.سر سينه هاش كاملا سياه شده بود.بهم گفت كه خودشو خيس كرده.شورتشو كه در آوردم ديدم آبش جاريه.شروع كردم به ليسيدن كسش.
كس بي مو و تپلي داشت.آروم چوچولشو پيدا كردم و به دهن گرفتم.ديگه از حس رفته بود.آروم به كونش زدم و خواستم كيرمو بخوره.حيووني تشنه كير بود.من به قشنگيه كير خوردنش موندم.
بهم گفت كه ميخوام چطور بكنمش.منم گفتم از كون.و ديدم كه با لحن عجيبي گفت فقط كون.
منم گفتم مگه تصميم ديگه اي داري.كسشو نشون داد.بهش گفتم پردت چي.گفت كه چون قصد داره بره خارج واسش مهم نيست.منم كير گندمو لاي لباش گذاشتم و فشار دادم.ولي انگار خيلي سخت بود.تا اينكه مجبور شدم محكم بغلش كنم و زور بزنم كه يدفعه جيق و بي داد زد و شروع كرد به گريه .وقتي حس كردم كيرم آزاد داره ميغلته پايين رو نگاه كردم پره خون بود.اول كاملا پاكش كردم و بعد آروم كسشو باز كردم تا كيرمو بزارم توش.اوايل با سختي ميزفت تو ولي بعد بطور وحشيانه اي داد ميزد و فحشم ميداد.من كه چندتايي قرص خورده بودم مجال براي كونشم داشتم.ولي گوشيش زنگ زد.مامانش بود بهش گفت كه تا نيم ساعت ديگه خونست.
كلي ناراحت شد و گفت كه ميخواست بيشتر جر بخوره.ازم خواست تا اومدن مادرش برام ساك بزنه تا منم ارضا شم.هر دو كلي تلاش كرديم تا آبم بياد وقتي حس كردم ميخوام ارضا شم گفتم كجا بريزم گفت توي كسم.منم كه عقل از سرم پريده بود اين كارو كردم.بعدشم تا ميتونستيم لب گرفتيم و اون آروم تو بغلم موند.
وفتي لباسامو پوشيدم بيدارش كردم كه بره حموم.شبم بهش زنگ زدم و ازش تشكر كردم كه اين فرصت رو بمن داده و با ترس ازش پرسيدم كه نكنه حامله شه.اونم گفت كه توي رحمش كيست يزرگي داره و امكان نداره حامله شه.
2 روز بعد پيش پدرش خارج از ايران رفت و من ديگه نديدمش.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#49 | Posted: 27 Sep 2010 03:44




زن عموی نیازمند
سلام اسم من احسان امروز که شانزدهم شهریور 89 هستش 24 سالمه. این ماجرا مربوط میشه به سکس من و زن عموم که در اردیبهشت ماه اتفاق افتاد.عمو و زن عموی من هر دو 40 سالشونه و به دلیل رابطه خوبی که با من دارن متوجه شده بودم که با هم اختلاف پیدا کردن و چند بار تا پای طلاق رفتن و هر بار با وساطتت قاضی و در نظر گرفتن اینکه یه دختر 14 ساله دارن از طلاق منصرف شدند. اما علت واقعی اختالافشونو هیچ کس در فامیل نمیدونست به جز من که با توجه به یه سری مسایل مختلف به اون پی برده بودم که اینجا برای مطرح کردنش حوصله نیست. علت اختلاف این بود که عموم به خاطر وضع مالی خوب و تیپ و ظاهر مناسبش خیلی با زنها و دخترها ارتباط نزدیک و صمیمی پیدا میکرد و سکس هم با انواع و اقسام زنه رو انجام میداد.و اینم باعث شده بود که اولا به زن عموم بی توجهی کنه ثانیا اصلا زن عموم دلش نمیخواست عمو با کسی ارتباط داشته باشه ولی حریفش نمیشد دیگه جزییاتو بیشتر از این نمیدونم.از زن عموم بگم که یه زنی هستش که توی خونش خیلی راحت لباس میپوشه براش مهم هم نیست کی باشه البته جلوی بابام و بعضی بزرگترها مثلا رعایت میکرد.مخصوصا وقتی من خونشون میرفتم با یه شلوار تنگ و تاپ که همه چیش معلوم بود میومد جلوم.منم که جوون و تا حالا نه دوست دختر داشتم و نه سکس تا چند وقت از ذهنم پاک نمیشد خیلی دوست داشتم بکنمش ولی چجوریشو بلد نبودم. زن عموم قد کوتاه و کون تپلی داره که فکر کنم همه جوونا عاشق کون تپل یه زن جا افتاده باشند.

خلاصه صبح روز واقعه حدود ساعت 8 صبح رفتم خونشون تا از اونجا ساعت 10 برم جایی که کار داشتم.ولی چون خونمون زیاد با خونه عموم فاصله داشت صبح زود راه افتادم و 8 رسیدم دم خونشون. توی یه آپارتمان کم واحد زندگی میکنند.در حیاط باز بود فکر کنم دختر عموم که رفته بود مدرسه درو باز گذاشته بود.رفتم بالا تا دم واحدشون در زدم با یه تاخیر زیاد زن عموم درو باز کرد بدون اینکه به من نگاه کنه با حالت خیلی خواب الوده برگشت بره تو اتاق خواب دیدم یه پیراهن توری نازک داره و شلوار هم پاش نبود فقط یه شرت پادار تا بالای زانوهاش داشت در حال رفتن به اتاق خواب بود که گفت مرده شورتو ببرن نازنین همش یه چیزی جا بذار دوباره برگرد بالا به این سن رسیده هنوز آدم نشده گمشو زود هر چی میخوای بردار ده زود باش.

من یه قدم گذاشتم داخل آپارتمانشون دیدم با یه حالت عصبانی برگشته بود که بیاد دخترشو بزنه یهو منو دید جا خورد.اومد جلو دست داد اصلا حواسش به لباسش نبود قبلا جلوم راحت لباس میپوشید ولی نه دیگه اینجور.گفت فکر کردم نازنینه .کار همیشگیشه عین بچه کلاس اول میمونه. بیا تو چرا دم در وایستادی سحرخیز شدی احسان.گفتم زن عمو تو هم خوش تیپ شدی یه نگاه به خودش کرد گفت ای وای من برم لباسمو عوض کنم.تو هم بشین الان میام.رفت تو اتاق درو باز گذاشت و از تو اتاق شروع کرد صحبت کردن از اینور و اونور من هم توی یه زاویه ای نشسته بودم که از اتاق دور بود و بهش دید هم نداشتم. زورکی صداشو میشنیدم هی میگفتم چی گفتید زن عمو؟ اونم دوباره تکرار میکرد یه 10 دقیقه گذشت دیدم بیرون نیومد با خودم گفتم حتما تا الان لباس پوشیده داره اتاقو مرتب میکنه برم تو اتاق ببینم چی میگه.رفتم اتاق یهو پاهام سست شد کیرم راست.کمدشون روبروی در اتاق بود زن عمو پشت به من داشت تو کمد دنبال چیزی میگشت شورتشم در آورده بود اون کون مرمری زده بود بیرون در عرض یک صدم ثانیه کیرم داشت تو شلوار میترکید. یه چیزی گفت منتظر شد تا من جوا ب بدم من جواب ندادم گفت شنیدی چی گفتم احسان.هیچ چیز نگفتم اومدم از اتاق برم بیرون یهو برگشت منو دید منم سریع از اتاق اومدم بیرون.گفتم چی زن عمو از اتاق با یه چادر سرش اومد بیرون چادرو قشنگ دور خودش گرفته بود ولی از پاهاش و سینه هاش معلوم بود چیزی هنوز نپوشیده.اومد جلوم وایستاد گفت چیو زهر مار از کی اونجا وایستادی؟ من به تته پته افتادم زبونم بند اومد گفتم کجا ؟ گفت خودتو به اون راه نزن اومدی منو دید میزنی تو هم لنگه عموتی به زن مردم نظر داری؟گفتم چه نظری زن عمو اتفاقی شد. یهو نگاش به کیرم افتاد گفت چه خوشش هم اومده واسه من.گفت نکاه به این نکن که حجابو رعایت نمیکنم ولی اصلا از اون زنهایی نیستم که به جز شوهرم به کس دیگه فکر کنم.گفتم چقدر هم شوهرت بهت اهمیت میده.گفت این فضولیها به تو نیومده.گفتم راست میگی ولی برای من ادای آدمهای پاکو در نیار.گفت منظورت چیه گفتم تو وقتی اونجوری لباس میپوشی شاید خودت میخاری؟گفت زر نزن عوضی اومدی تو اتاق منو دید میزنی تازه رو من ایراد میذاری.گمشید که از همهتون حالم بهم میخوره.همه شما مردا یه گه هستید.گفتم شما زنها هم فقط به یه درد میخورید.درست صحبت کن.گفت به چه دردی؟گفتم به درد اینکه وقتی میخوارید یه مرد شما رو اساسی بخارونه.گفت پاشو از خونه من برو بیرون.پاشدم احساس کردم خارو خفیف شدم تصمیم گرفتم حالشو بگیرم.گفتم میرم ولی با خودم یه یادگاری هم میبرم تا خیلی چیزارو ثابت کنم.گفت چیو مثلا میخوای ثابت کنی؟گفتم ازت اتاق یه عکس گرفتم اینو به عمو نشون میدم تا بفهمه که با زنهای دیگه میپره کار خوبی میکنه.(اصلا عکسی نگرفته بودم چون کم آورده بودم میخواستم اینجوری اذیتش کنم) گفت تو گه خوردی عکس گرفتی یالا بدش من گوشیتو.اومد حمله کرد بهم گوشیمو بگیره چادرش افتاد .منم که گوشیم دستم بود سریع ازش در حالی که داشت مینشست چادرو برداره از روبرو ازش عکس گرفتم که هم چهرش هم کسش معلوم بود تو عکس.گفتم عکسی در کار نبود ولی حالا هست.زد زیر گریه گفت بده من عکسو تورو خدا آخه مگه من چه هیزم تری به تو فروختم که با من این کارو میکنی؟چطور وجدانت قبول میکنه؟گفتم همونطوری که تو هر جور دوست داری جلوی من میگردی بعد طوری وانمود میکنی که تو نمیخواستی و من میخواستم. بعد میای به من میگی چرا اومدی تو اتاقو از این حرفا تا دست پیش بگیری که پس نیوفتی.میخواستی بعدا بشینی همه بگی احسان این کارو کرد و ابرومو ببری.گفت بابا من نمیخواستم بگم به خدا فقط اومدم بهت تذکر بدم.گفتم قبل از اینکه به من تذکر بدی خودتو درست کن.گفت آره تو راست میگی من بدم نمیاد ولی چیکار کنم برم جندگی کنم.اصلا میدونی عموت چند وقته کنارم ننشسته.من که میبینم اون میره بیرون کار خودشو میکنه اینجوری میگردم کفر اونو در بیارم .اونم اصلا عین خیالش نیست.دیگه نمیتونم برم خودمو دست مرد غریبه بسپارم که.یکم دلم براش سوخت نشستم زمین روبروش گفتم درکت میکنم ولی تو هم منو درک کن.گفت یعنی چی؟گفتم جلوی من اونجوری نگرد زن عمو،دل دارم جوونم نمیگی من ازت خوششم میاد.گفت خوشت میاد که چی؟گفتم که اینکه نوازشت کنم کنارت بخوابم.ببوسمت.گفت احسان بس کن.دست انداختم دور گردنش گفتم سحر جون میدونم تو هم دلت میخواد اینقدر خودتو گول نزن تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟هیچی نگفت بلندش کردم بردمش تو اتاق رو تخت خوابوندمش.تا اون موقع چادرشو ول نمیکرد.خیلی محکم چادرو ازش کشیدم کنار.دیدم ترسید.گفت نه تو رو خدا.نگاهم به هیکل لختش افتاد دوباره کیرم راست شد از زیر شلوار معلوم شد.کیرمو که دید تو صداش لرزشی ایجاد شد که میگفت نه احسان من من نه ....به حرفاش توجهی نمیکردم داشتم لباسامو یکی یکی در میاوردم اون فقط حرف میزد عکس العمل نشون نمیداد.شلوارمو با شرتم یک جا در آوردم کیرمو که دید دیگه چیزی نگفت .افتادم رو تخت کنارش گفتم دیگه منم مثل تو لخت شدم حالا اگه تو میتونی طاقت بیاری منم طاقت میارمو میرم اگه نه روراست بگو تا منم به آرزوم برسم.5 دقیقه کیر منو معطل گذاشتو هیچی نگفت.گفتم سکوت یعنی چی خجالت نکش.با صدای لرزون گفت احسان دوست دارم ولی بین خودمون بمونه.گفتم چشم یه ماچش کردم ازش لب گرفتم با دستام سینه هاشو بازی میدادم چشماش پر شهوت و شورو حال شده بود.از گردنش شروع کردم لیسیدن تا رسیدم به پستوناش یه چند دقیقه میک زدمشون رفتم سراغ کس پشمالوش که نتونستم بخورمش حالم بد میشود با اون پشماش.با زبونم از شکمش تا گرنش چند بار لیسش زدم حرف نمیزد چشماش میگفت صبرش برای اینکه بکنمش تموم شده.منم رفتم سزاغ کسش کیرمو تنظیم کردم با شدت فرو کردم تو کسش شروع کردم خیلی آروم تلمبه زدن.اینفدر آروم و رمانتیک اینکارو میکردم تا حال کنه اونم واقعا حال میکرد لذت تو نگاهش موج میزد بوسم میکرد با حالت سکسی نازم میکرد منه بی تجربه در عرض سه سوت یه زن جا افتادرو به اون حالت رسونده بودم اینو مدیون فیلمهای زیادی بود که دیده بودم.تلمبه زدنم ادامه داشت تا حس کردم آبم داره میاد کیرمو در آوردم ریختم رو شکمش.یه لب طولانی ازش گرفتم بهش گفتم ارضا شدی گفت نه ولی خیلی حال کردم چقدر زود آبت اومد.گفتم اولین بارم بود.گفت راست میگی چقدر حرفه ای هستی خوش به حال زنت.گفتم پس خوش به حالت.خندید بوسم کرد.از کنار تخت دستمال کاغذی برداشتم شکمشو پاک کردم بوسش کردم گفتم مرسی.ولی حالا راستشو بگو بد شد برات اینهمه ناز میکردیو منو چند سال تو کف گذاشته بودی؟گفت راست میگی واقعا چند سال بود دوست داشتی با من سکس کنی؟گفت دستت درد نکنه حرف نداری ولی یکه طاقتتو بیشتر کنه برای بعد.گفتم بعد؟گفت آره دیگه مگه همین یه بار بود.گفتم آره.ناراحت شد.گفتم شوخی کردم بغلش کردم گفتم تو عزیز منی یه بار چیه هر وقت زنگ بزنی در خدمتیم.لباسامو پوشیدم اونم لباساشو پوشید گفتم یه کار واجب دارم باید برم گفتم پس خبر از تو.یه ماچش کردم.از خونشون رفتم.بعد از اون یه چند بار زنگ زد با هم کلی لاس زدیم ولی میگفت ایام امتحانات بچشه همیشه خونس.بعدشم تابستون شد تا الان که در خدمت شمام دیگه هنوز وقت نشده برم پیشش.من که تو این چند ماه صحنه سکس با اون از جلوی چشمام پاک نمیشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#50 | Posted: 28 Sep 2010 03:59




روستا
درمقدمه بگم كه من مرتضي الان پسري 21 ساله ودانشجوي رشته عمران دانشگاه آزاداصفهان هستم.ماچندسالي هست كه ساكن اصفهان شديم ولي اصليت مابرميگرده به روستايي درنزديكي شهرنياسر-كاشان.روستايي كه درحدود15 خانوارداره دركناررشته كوههاي كركس.چون پدرومادرم هميشه سرگرم كارشون هستن وحتي يك روز آزاد ندارن،من هميشه تعطيلات تابستان روبه روستايمان مي رفتم وسه ماهه تمام پيش مادربزرگ وپدربزرگ تنهايم زندگي مي كردم.آخه آنهادوتابچه داشتن كه يكيش پدره من كه به اصفهان اومده بود و ديگري عمه ام كه باشوهرش درمشهد مقدس زندگي ميكنن.

راستش داستان سكس من برميگرده به سه سال پيش يعني روزي كه كنكورم رو دادم.اونسال ازفرط خستگي همون عصركنكورتصميم گرفتم باروبنديلمو ببندم وبرم روستامون.عصري يه آژانس گرفتم ساكها وكامپيوترم(آخه من نمي تونستم سه ماه يدون كامپيوترم زندگي كنم) توماشين گذاشته وحركت كردم. شب دم دماي 8شب رسيدم.بعداز احوالپرسي با پدرومادربزرگم وسايلم رو به اتاق بالا بردم.(اينم بگم خونه مادربزرگم به صورت دوطبقه بود كه درپايين حمام واشپزخانه ويه اتاق كه پدرومادربزرگم اونجازندگي مي كنند ويه اتاق بزرگ يه دست درطبقه بالا،كه شده بود اتاق من).درحال وصل كردن كامپيوترم بودم كه تلفن زنگ زد.فكر كردم مامانمه.واسه همين سريع رفتم پايين كه ديدم مادربزرگم باعمه ام كه پشت خطه صحبت ميكنه.بعداز تموم شدن صحبتش بهم گفت كه عمه ام وخانواده اش قراره واسه دوهفته بييايند اونجا.ازشنيدن اون صحبت ناراحت شدم چون ازيه طرف آرامش تنهايي ام روبهم ميزد و ازيه طرف عمه ام يه دختره لوس وننر يكي يه دونه داشت كه حالم ازش بهم ميخورد(البته سه چهارسالي ميشد كه ديگه اونو نديده بودم)ولي چاره اي نبود.عصر روزبعدعمه ام دوباره زنگ زد.تلفن و برداشتم و بدترين خبرو شنيدم.عمه ام گفت:چون به شوهرم مرخصي نميدند من وشوهرم نميتونيم بياييم ولي سميرا(دخترشون)مي خواست حتمن بياد،اونو با اوتوبوس فرستاديم.

فرداصبح زودازخواب بيدارشدم وباهزارنفرين عازم شهر شدم تاشاهزاده خانوم رواز ترمينال بيارم.تو راه انواع نقشه هاروتو ذهنم گذروندم تا همون روزاي اول سميرا(دخترعمه ام)رو پشيمون كنم تااو زودتر بره پيش مامان جونش.وقتي به ترمينال رسيدم،ديدم كه اتوبوس مشهد رسيده وتموم مسافراش دارن پياده ميشن.رفتم پاي اتوبوس كه ناگهان يه دخترخيلي زيباوناز از اتوبوس پياده شد.خيلي دوست داشتم همون جا مخش رو بزنم ولي حيف كه واسه يكاره ديگه رفته بودم كه ناگهان همون دختر يه نگاهي بهم كردو بلند گفت:تويي مرتضي.واااي باورم نميشد اون سميرا باشه.با اون سميراي قبلي خيلي فرق كرده بود.يه دوسه دقيقه اي به صورت خوشگلش خيره شدم كه باصحبتش كه احوالپرسي مي كرد به خودم اومدم.بعد از سراغ واحوال گيري به سمت روستامون به راه افتاديم.تو ميني بوس كنارهم نشستيم.واي چه دختري شده بود،هنوزباورم نميشد.همينطور كه باهام صحبت مي كرد من نگام به رانها وسينه هاش بود.همونطور كه توفكر بودم كه چه جوري شب نشده كارشو بسازم،به روستامون رسيديم.

وقتي به خونه رفتيم سريع وسايلش رو به اتاق بالا برد وبا يه تي شرت تنگ و يه شلوارجين برگشت.من كه كيرم از اون صحنه جق كرده بود،يه لحظه به سرم زد همونجا حتي اگه ازروي شلوارش هم كه شده يكمي بكنمش.ولي دوهفته اي وقت داشتم.اون روز همش به صحبت هايي گذشت كه يا من ازخودم وخانواده ام تعريف مي كردم يا سميرا ازخودش و خانواده اش وياحتي صحبتهاي جالب مامان بزرگم.گذشت گذشت تا شب شدو زمان موعود (خوابيدن)رسيد.خيلي سعي كردم سميرا رو راضي كنم تا اونم بياد اتاق بالا بخوابه ولي نشد كه نشد.دو روزي گذشت ولي من حتي هنوز موفق به يك انگشت انداختن ساده نشده بودم.با اينكه خيلي بامن شوخي مي كرد ولي من جرات نزديك شدن به اورانداشتم.صبح روزه سوم واسه دوش گرفتن به حمام رفتم.وقتي ازحمام بيرون اومدم فقط بايه حوله كه روي خودانداخته بودم؛داشتم ازپله ها بالا مي رفتم كه صداي ترانه اي به گوشم خورد.فهميدم سميرا اومده بالا وپشت كامپيوترم نشسته.يه فكري به ذهنم رسيد.حوله رو روسرم كشيدم وخودموبه كوچه علي چپ زدم وباخوندن آواز و بدن كاملا عريان وكيرشق كرده خودم روبه بالا رسوندم.دريك لحظه صداي جيغ سميراروشنيدم بعد حوله رو ازروسرم برداشتم وسريع مثله آدماي ازهمه جابي خبر،حوله روجلو كيرم گرفتم.بي شعور،كلمه اي بودكه سميرا گفت وسريع رفت پايين.من ازكارم پشيمون شدم ولي عصري باعذرخواهي سميرا كه مي گفت نبايد بدون اجازه من مي رفت بالا؛قضيه ختم به خيرشد.

شب بودكه پسري از اهالي روستا به درخونه اومد ومن وزنمو (چون آدماي روستاي ما،زود ازدواج مي كنند،فكر مي كردند منو سميرا زن وشوهريم)به كوهگشت خونوادگي دعوت كرد.ماهم دعوتش روقبول كرديم وفرداصبح ساعت 5:30 بودكه عازم شديم وحدودساعت نه ونيم برگشتيم.وقتي به خونه رسيديم حال پدربزرگم خوش نبود واسه همين اونوبه بهداري بردم وتا يازده اونجابوديم.وقتي به خونه رسيدم سريع رفتم بالا ومثله جنازه تو رخت وخوابم افتادم.حدودساعت يك بودكه باصداي سميرا واسه خوردن ناهاربيدارشدم.بعداز خوردن نهاردوباره رفتم بالا وكامپوترم روروشن كردم وبعدازگذاشتن موسيقي ملايمي دوباره به رخت وخواب كه جلوي كامپيوتربود،رفتم.داشت خوابم مي برد كه سميرا اومد بالا.سميرا كه هوس شوخي به سرش زده بود ترانه اي گذاشت وناخودآگاه شروع به رقصيدن كرد.منم كه خواب ازسرم پريده بود همينطور نگاش مي كردم.بعدرفت گوشه اي نشست ومشغول گوش كردن موسيقي شد.بعدازگذشت يه ربع سميرابهم گفت فيلم ميلم چيزي نداري؟منم بهش گفتم فقط فيلم سوپر روي هارددارم.سميرابعدازكمي مكث گفت:اگه جنبه شو داري بذارببينيم.منم ازخدا خواسته پريدم وفيلم روگذاشتم.سميرا اومد جلوي كامپيوتر ودريه متري من نشست.اوفيلم ميديد ولي من نگام به خطه سينه هاي اوبود.دوباره كيرم راست شد دوباره خرشدم.واسه اينكه سميرابزرگي كيرموببينه پاهامودراز كردم وخودمو به خواب زدم.بعددوسه دقيقه چشماموبازكردم وديدم سميراحواسش بيشتر به كيره منه،تافيلم.داشتم ازشهوت ميميردم.واسه همين رفتم كنارسميرا وبعدازكمي مقدمه چيني گفتم:سميرا من دختري به خوشگلي تونديدم.واقعا تواين مدت عاشق توشدم.سميرا كه منظورمو فهميد بهم گفت:منظور؟ديگه طاقت نياوردم وبهش گفتم جون هركسي كه دوست منواذيت نكن،بذار يه ذره باهات حال كنم.يه خنده اي كرد ومنم مثله برق توبغلش گرفتم.واي چه لحظه اي بود.اول يه ماچ گنده ازلباش گرفتم.بعدازدوسه تالب وليسيدن صورت ديگه وقتش بود.بلندش كردم اول تي شرتش وبعدكرستشو درآوردم وشروع به خوردن سينه هاي آبدارش كردم.يه ده دقيقه اي سينه هاشو خوردم.بعدسميرا گفت بلندشو،حالانوبته منه.هنوزباورم نميشه.سميراشلوارموكشيدپايين وشروع به ساك زدن كرد.بعدازچنددقيقه گفت بسه ديگه،بهترتمومش كنيم.امامن ميخواستم بكنمش،حداقل ازراه كون. بهش گفتم ولي قبول نكرد. بنابراين به زور شلوارشوپايين كشيدم. رو لحافها به پشت خوابوندمش ويه بالشت زيرشكمش گذاشتم.يه تف گنده روكونش اندختم وكيرم رو روسوراخ كونش گذاشتم.چندبارعقب وجلوكردم تاسوراخ قشنگ بازبشه.بعد ازچندبارتلمبه زدن كوچولو ديگه وقتش بود.بااينكه ميدونستم سميرابخاطربزرگي كيرم احساس دردزيادي داره ولي ناگهان باتمام قوا كيرم رو تاتخمها تو كونش فرو كردم.بااينكه پدربزرگ ومادربزرگم درست نمي شنوند(تاحد كري)اماسميرامي ترسيد داد بزنه.بعد ازگذشت حدود ده دقيقه تلمبه زدن توكونه تنگ وخوشگله سميرادست ازكاركشيدم.سميرا بهم گفت چراقطع كردي.ادامه بده،تازه خوشم اومده.من كه هوس كس كرده بودم بهش گفتم حالاديگه وقتشه كه تو كست كنم.سميراوقتي اينوشنيد به شدت مخالفت كرد وگفت كه من يه دخترم.خجالت نمي كشي ميخواي پرده بكارتم روپاره كني.ولي ازشدت شهوت اين حرفا توگوش من نرفت كه نرفت.چون ميدونستم احتمال داره بعدازپاره شدن پرده اش ازكسش خون بياد؛ازجابلندشدم ويه تكه بزرگ مشما(نايلون)كه به ديوارچسبيده بود كندم.اونوگوشه اتاق پهن كردم وملافه سفيدي رو روش كشيدم.سميراهمينطوركه بابهت بهم نگاه ميكرد،بهم گفت ميخواي چيكاركني.دستشو گرفتم ورو ملافه به پشت خوابوندمش.پاهاشو ازهم باز كردم وكيرمو سر سوراخ كسش گذاشتم.خواستم فشاربدم كه ناگهان سميراخودشوعقب كشيدو شروع به التماس كردن كرد.ولي من طاقت نياوردم وبالاخره كاره خودموكردم..كيرموگذاشتم لبه سوراخ كسش ويكمي فشاردادم.بعدفشاروبيشتر كردم وهمينطوربيشتر...بيشتر..بيشتر..تا اينكه جاش كمي بازشد.بعد شروع به تلمبه زدن كردم.يه پنج دقيقه اي تندتندتلمبه زدم تااينكه آبم داشت ميومد.واسه همين سميرا را رو روشكم خوابوندم وباكونش ادامه دادم بعد تمام ابمو توش خالي كردم.وقتي تموم ابم بيرون ريخت ديگه هيچي حاليم نبود ازيه طرف كوهنوردي صبح وازيه طرف سكس واقعاخسته ام كرده بود.واسه همين خودمو يه گوشه اي پرت كردم وبه دودقيقه نكشيده خوابم برد. بعدازگذشت چنددقيقه باصداي گريه سميرا ازخواب بيدارشدم.خواستم علت گريه اش رو بپرسم كه ناگهان نگاهم به ملافه سفيدي خورد كه الان ديگه باخون قرمزشده بود.تازه ازكثافت كاري خودم باخبرشدم.بعدازنيم ساعت سميراهنوز گريه ميكرد.خواستم دلداريش بدم.رفتم جلو با اولين كلمه اي كه گفتم سميرانگاهي بهم كردوبعدبا تمام قدرت يه شاكي محكم توصورتم خواباند.يه لحظه سرم گيج رفت.اصلن منگه منگ شده بودم.رفتم گوشه اي ديگر اتاق نشستم وسرم روگذاشتم رو زانوهاموناخودآگاه زدم زيره گريه.همينطور كه گريه مي كردم ديدم سميرا اومد كنارم.سرشو گذاشت رو شونه هام وهق هق كنان بهم گفت:اين چه كاري بودبامن كردي؟من ديگه خجالت مي كشم توروي خونواده ام نگاه كنم و...فكركنم منظورشوفهميدم.اوبيشتر بخاطرآينده اش ازلحاظ ازدواج مي ترسيد.براي اينكه بهش دلداري بدم گفتم كه من تورو دوست دارم اگه راضي هستي بهت پيشنهاد ازدواج ميدم.نگاهي بهم كردوچيزي نگفت.ازجا بلند شدم ملافه هاي كثيف وبرداشته واتاق را مرتب كردم.چون حمام طبقه پايين بود به سميراگفتم اول تو برو بعد من.وقتي ازحمام بيرون اومدم ديدم سميرا كنارايينه داره هق هق گريه مي كنه.شونه رابرداشتم موهاشو شانه زدم.كمي اروم گرفت.دراين حال بودكه مامان بزرگم صدام زد تابرم نون بگيرم.چون تا نانوايي فاصله زيادي داشتيم به سميراگفتم واسه اينكه آب وهوايي عوض كني لباساتو بپوش تاباهم بريم(همونطوركه گفتم اهالي روستافكرمي كردند مازن وشوهريم واسه همين بهمون مشكوك نميشدند)اونم قبول كرد.بعدازاينكه نون گرفتيم واسه قدم زدن به باغ رفتيم.اونجابود كه سميرا بهم گفت كه مرتضي پيشنهاد ازدواجت جدي بودياواسه اينكه دل منوخوش كني گفتي.منم بهش گفتم كه جدي جدي بود!!اون بدون نازو عشوه پيشنهادمو قبول كرد.باورم نميشد روزي باچنين دختر زيبايي ازدواج كنم.دلم ميخواست همون موقع بريم باهم عقد كنيم.ولي بالاخره رسم ورسومي وجودداشت.از اون روز ديگه منو سميرا باهم يكي شده بوديم.اصلاهيچ تعارفي باهم نداشتيم.انگاري واقعازن وشوهريم.سميرا بايه دامن بلند ويه تي شرت توخونه مي گشت وديگه ازشورت وكرست وشلوارخبري نبود.اونم واسه اينكه مامان بزرگ وپدربزرگم بهمون شك نكنند كه البته بنده خداها اونقدر به مااطمينان داشتند كه وقتي ازبيست وچهارساعت همش منو سميرابا هم بوديم ياحتي وقتي منوسميراباهم بالاميخوابيديم،چيزي نمي گفتند.اصلاچون ميدونستيم اونا نمي تونند پاشونو بالا بذارن اتاق رو منطقه آزاد كرده بوديم.راست راست لخت ميگشتيم.ويه سره منوسميرا باهم حال مي كرديم.

تو چهار روز پنج باربا سميرا سكس داشتم.انواع حالتها راباهاش كاركردم. يه روزصبح كه ازخواب بيدارشدم به سميراكه كنارم خوابيده بودنگاهي كردم رفتم برم روش كه بخاطراحساس كمردرد شديدي نتونستم ازجايم تكون بخورم.ازكمردرديه قدم يه قدم راه ميرفتم.بيچاره سميرا خيلي ترسيده بود.بالاخره دمدماي غروب خودموبه حموم رسوندم وبا ماساژه آب گرم حالم كمي بهترشد.ازاون روز تصميم گرفتم يه روز درميان باسميرا سكس داشته باشم.كمربيچاره خشك خشك شده بود.روز يازدهمي بودكه باسميراباهم بوديم كه مامانش(عمه ام)زنگ زدوبهش گفت موندن بسه بهتره برگرده.
اماسميرا بهش گفت نميخواد روستاروترك كنه.بهش مي گفت تازگيها چندتارفيق پيداكردم كه خيلي مهربونند.بعد عمه ساده ام قبول كردودخترشو به من سپرد وگفت كه مواظبش باش.(منم خيلي خوب ازش مواظبت كردم)چون سميرا قرارشد تا هروقت دلش ميخواد اوجا بمونه پس مانياز به تقويت جسماني داشتيم(آخه باشكم خالي كه نميشه سكس داشت)واسه همين روزه بعدعازم شهرشديم وتموم پولي روكه واسه سه ماه گرفته بودم صرف موادمقوي وويتامينهاي مختلف وخريدكاندوم كردم.دوماه وخرده اي باهم بوديم.بيش از سي بارباهم سكس داشتيم.اونقدر جرات پيداكرده بوديم كه چهارپنج بارتو باغ سكس كرديم.جالبتر اينكه چندبارتوسط اهالي روستاواسه مهموني دعوت شديم وچندبارم واسه شب نشيني به خونه دوستامون رفتيم.به غيراز سه روزي كه خواهرم وشوهرش اونجابودند بقيه روزا منو سميرا اتاق بالا تنهابوديم.سميرااونقدركيرمو دوست داشت كه اصلا حاضرنميشد اونوتنهابذاره.همش ياكيرم تودستش بو ياتوكون وكسش.اونروزا گذشت تابالاخره روز اعلام نتايج كنكوررسيد.يه خبرخوب.تونسته بودم رتبه قبولي روبيارم.واسه همين بايد به اصفهان برمي گشتم تافرم انتخاب رشته رو ارسال كنم.جداشدن ازسميراخيلي سخت بودولي چاره اي نبود.دوتايي بارمونو بستيم وباپولي كه قرض گرفتيم با اژانس به شهراومديم وسميرا روبه ترمينال رسوندم وقتي سميراميخواست سواره اتوبوس بشه دستشوگرفتم همينطوركه نگاه بهم ميكرديم هردوچشممان پرازاشك شد،اما اتوبوس ميخواست حركت كنه وسميرا روازمن جداكرد.اونروزمن به خونه اومدموفرداش دفترچه انتخاب رشته ام روپست كردم و...يه چندروزي غمگين كنج خونه نشستم.تابالاخره يه روزعمه ام زنگ زد.اون به مامانم گفت كه به مرتضي بگو،تونميدوني چراسميرا ازوقتي كه ازمسافرت برگشته،ناراحت وعصبانيه.وقتي مامانم بهش گفت كه مرتضي هم چنين حالتي داره،صداي خندههاي عمه ام ازپشت گوشي شنيده ميشد.اون فهميده بودمادوتاعاشق يكديگه شديم.جريان وبه مامانم گفت ومامانم به پدرم.پدرم وقتي قضيه روفهميدهمه چيزروبه عهده خودم گذاشت واينطوربود كه...مامانم روزبعدبه صورت تلفني ازسميراخواستگاري كردو اون وخونواده اش قبول كردند.بعدقرارشدتاتابستان صبركنيم تاسميراپيش دانشگاهي اش تموم بشه وبعد عقد.همه چيزبه راحتي تموم شد.توي اون يه سال منوسميرا به دفعات باتلفن بايكديگه صحبت ميكرديم وازخاطرات گذشته وبرنامه هاي آينده مون يادمي كرديم(يادم رفت بگم همون تابستون من دردانشگاه ازاد اصفهان رشته عمران قبول شده بودم) تااينكه تابستون سال بعدرسيد.يه روزبه خونه عمه ام زنگ زدم وبهش گفتم كه حالاديگه وقتشه.اونايه هفته بعد به اصفهان اومدند ودريك مراسم ساده باحضورتمام اقوام منوسميرابه عقديكديگه دراومديم.دوروزبعدازعقدزمان رفتن خونواده عمه ام رسيد.راستش خيلي مي ترسيدم سميرا روباخودشون ببرند.آخه قرارشد عروسي روبعدازگرفتن ليسانس بگيريم(چون بابايم تاموقع سربازي بالاي شصت سال ميشد معاف بودم)ولي اونروزخونواده عمه ام دخترش روبه منوخونواده ام سپرد وعازم شهرشون شدند.بعدازرفتن اونا مامانم يكي ازاتاقهاي خونه روخالي كرد وبه سميراداد.من ازاين بابت غمي نداشتم.چون پدرومادرم از 6صبح تا6بعدازظهرسركاربودند وماتو اين مدت ميتونستيم باهم سكس داشته باشيم كه مانم اين كاروكرديم.الان كه دوسالي از عقدمون ميگذره چندصدبارباخيال راحت وتوي خونه خودمون باهم سكس داشت وهيچ كسي هم ازقضيه رابطه ماخبردار نشد(فقط يه روزوقتي خواهرم به خونه اومدمنو روكارديدكه بعدش بهم گفت كه چون عقدكرده ايد اشكالي نداره وبهم قول داده كه به مامان وباباچيزي نگه.تازه ازاونروزبه بعدهروقت ميخواد بيادخونه،اول زنگ ميزنه اجازه ميگيره وبعدش مياد)يادم رفت بگم سميراهم سال بعدازعقدمون دررشته كامپيوتردانشگاه اصفهان قبول شد.الان منوسميرا خيلي همديگه رودوست داريم وخيلي دلمون ميخوادهرچه زودترعروسي كنيم!!!آخه سميرا ميگه شب عروسي دستمال خوني ازكجا بياريم تا نشون بديم..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 5 از 92:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  92  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites