تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد

صفحه  صفحه 73 از 76:  « پیشین  1  ...  72  73  74  75  76  پسین »  
#721 | Posted: 29 Mar 2018 13:53 | Edited By: sinalikeoldman
سلام – الان من 28 سالم شده و قدی حدود 180 و وزنی حدود 78 دارم ، چهره گندمی و بدن کم مو که وقتی میزنم خیلی میکشه بیاد و وقتی هم میاد خیلی پررنگ و پر نیست و پوستم هم سفید که وقتی شیو میکنم دیگه کاملا سفید .
بریم سراغ خاطره من ،اینم بگم من از حدود 17 سالگی خیلی دوست داشتم لخت باشم، تنها که میشدم و کسی خونه نبود زود لخت میشدم و خودمو دید میزدم ، دراز می کشیدم لختی و ... خیلی لخت بودنو دوست داشتم،از دیدن بدن سفید و سکسیم لذت میبردم، دوست داشتم ساپورت بپوشم و با هزار دردسر از مغازه زنونه یدونه هم قدمو خریده بودم ، اینم بگم پاهامم سکسیه یعنی اینکه چاق نیست و لاغرم نیست، اما با همه این علاقه ها اینکه بفکر این باشم که بدنمو واقعی به کسی نشونش بدم ، نه ، کلا کم رو بودم و اینکه تو بیرون اصلا جرات اینکه بخام شیطنت کنم و نداشتم .این گذشت تا اینکه دانشجو شدم و با یاهو مسنجر آشنا شدم، وب سکسی میدادم و کلی لذت میبردم این ادامه داشت تا اینکه یروز با یمرد حدود 40 ساله آشنا شدم که از من خوشش اومده بود و میخاست منو ببینه، واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم چون تا اون زمان قرار واقعی رو تجربه نکرده بودم ولی از طرفی دل تو دلم نبود و واقعی میخاستم برا کسی لخت شم، با خودم هزار مرتبه اتقاقاتی که میخاست بیفته رو مرور میکردم صورتم قرمز شده بود و یحس جذابی واسم داشت، خلاصه اینکه شمارشو گرفتم ، حاضر شدم و کسی خونه نبود با تلفنهای کارتی اون روزا با اون تماس گرفتم هر چقد شمارشو گرفتم جواب نداد ،صبر کردم و همونجا منتظر شدم دوباره تماس گرفتم تا اینکه جواب داد، صدای مردونه که حدود 40 سالی فکر میکنم داشت، خودمو معرفی کردم با شک جوابمو داد گفتم میخام همو ببینیم گفت چه شکلی هستی و چی پوشیدی خلاصه اینکه گفت امروز نمیتونم و روز دیگه منم واقعا اصلا نمیتونستم تحمل کنم، احساس کردم شک کرده بود که من اون باشم و بعید میدونست من بیام سر قرار خلاصه با سرد برخورد کردن اون منم دیگه پشیمون شدم و کلا شمارشو پاره کردم و تا مدتها بیخیال قرار واقعی شدم – اگه دوست داشتین ادامه خاطراتمو واستون مینویسم ، هرچند زیاد داستان نویسیم خوب نیست.
     
#722 | Posted: 30 Mar 2018 01:59
sinalikeoldman

الان کسی ازت خواسته که داستان بنویسی؟؟؟؟
جان هرکی دوست داری دیگه ننویس
     
#723 | Posted: 17 Apr 2018 12:21
[b][hl]
[aligncenter]سلام من اسمم نیما
حدود ۸ سالم بود که برای تعطیلات تابستون با پسر عمو هام میرفتیم روستا خونه یکی از عمو هام پسر عمو هام از من سن شون بیشتر بود و همیشه به خاطر سوسول بودنم باهام شوخی می کردن تا اینکه یه بار رفته بودیم سر زمینای کشاورزیشون اونا یه باغ بود و حالتی شبیه استخر اب توش بود ۳ تا از پسر عمو هام گفتن هوا گرمه بریم تو اب خیلی زود لباساشونو دراوردن و رفتن تو اب منم از اب و شنا خوشم نمی اومد ولی با زور لباسامو دراوردن و بردن تو اب اونجا بود که دست مالیم میکردن و با خودشون حرف میزدن و می خندیدن ااون روز تموم شد فرداش زن عموم گفت برین حموم حموم کنین دیدم پسر عموم تو حمومه منم فرستادن تو حموم پسر عموم بدون هیچ مقدمه ای شروع کردن مالیدن کیرش به کونم راستش میترسیدم و حس خوبی نداشتم ولی از ترس هیچی نمی گفتم خلاصه دوش گرفتیم و ظهر دوباره رفتیم سر زمیناشون این بار اون یکی پسر عموم اومد گفت امروز تو حموم چیکار کردین منم گفتم هیچی گفت نه بهم گفته منم می خام و تهدیدم کرد منو برد پشت یه درخت و شرع کرد مالیدن کیرش به کونم و از کونم تعریف می کرد چه سفیده چه خوشکله و عالیه دیدم داداش پسر عموم داره نگامون می کنه گفتتتت پس من چی پسر عموم گفت بیا خیلی خوشکله کونش خلاصه یه حدود ۴ ۵ روز همش کارشون این بود هر سشون میمالوندن بهم تا اینکه یه نفر دیگه که واسشون کار می کرد یه پسره بود سنش از اونا بیشتر اینم اوردن و با کون من حال می کرد گذشت این ماجرا حدود ۲ سال تا اینکه یه روز ظهر با مادرم رفتیم خونه عموم که پایین خونه مغازه بزرگی داشتن پسر عموم اومد دنبالم منو برد تو مغازه گفت بیا اینجا با هم باشیم خلاصه خیلی طول نکشید منو برد پشت مغازه کیرشو دراورد و گفت واسم بمال منم میترسیدم اصلا حسی نداشتم و خوشمم نمیومد ولی ازشون می ترسیدم به زوور شلوارمو کشد پایین و تف زد به کیرش و به سوراخم فشار می اورد درد داشتم ولی زورم بهش نمیرسد تا اینکه دهنمو گرفت کیرشو کرد تو کونم ینی موردم از شدت درد پریدم و از دستش خلاص شدم خیلی درد بود خیلی اونم گفت باشه باشه چیزی نیست الان تموم میشه یه کم گذشت دستمو با تهدید های که میکرد گذاشت رو کیرش و گفت بمال یه کم مالیدم دیدم یه چیز سفید رنگ از کیرش اومد بیرون ازش پرسیدم این چیه گفت هیچی برو منم رفتم پیش مامانم همش می گفتم بهشون بگم اینا دارن اینجور می کنن ولی هیچ نگفتم و ترسیدم بعد این ماجراها یه جورایی از شون دور شدم و خوشم نمیومد ازشون و فهمیده بودم چی به سرم اومده . خیلی سال گذشت تا اینکه رفتم دانشگاه و اینا اصلا تو فاز این کارا نبودم تو این مدت ولی بعضی وقتا که حشری میشدم سوراخ کونمو با اینه نگا می کردم و جق میزدم خلاصه تو دانشگاه خیلی وقتا تنها بودم یاهو مسنجر میرفتم و سایت های سکسی و اینا تا اینکه دیدم سایت هست واسه چت و اینا منم یه شب حشری بودم چت می کردم وب سکسی از کونم میدادم تا اینکه تصمیم گرفتم با یکی باشم که سکس کنیم یه پسره پیدا شد تو چت که گی بود ادرس دادم بهش شب اومد خونه دانشجویی و سریع رفت تو اتاق و کیرشو دراورد گفت ساک بزنیم واسه هم راستش داشتم از لذت می مردم کیرشو خوردم و کیرمو خورد تا اینکه گفت بیا بکن منو منم هرچی می خاستم بکنم تو کونش کیرم شق نمیشد برگشت گفت بخاب کیرشو میخاست بکنه تو کونم نمیشد درد داشتم و نزاستم بکنه تو کونم خلاصه هرجور بود ابمون اومد و رفت از اون شب به بعد دیگه واسم لذت شده بود خیلی هارو پیدا کردم ولی یه تعدا به حضوری رسید ولی همشون لاپایی و ساک تا اینکه یکی پیدا شد رفتم پیشش و با ژل و مالیدن کونم گفت کاریت نباشه درستش می کنم کیرشو گزاشت تو کونم درد داشتم اما بعد چن لحظه درد نموند و اونم تلنبه می زد خیلی حال داد یه جوری که واسش قنبل می کردم و قشنگ می گایید منو خلاصه من کونی شدم و الان کونم گشاد شده و از کیر خیلی خوشم میاد امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا نظر بدین خصوصی یا هرجا
سوالی بود در خدمتم
بووووووس کیر خوشکلا

     
#724 | Posted: 18 Apr 2018 07:12
عباس بعد از چند وقت احساس ارامش میکرد و مادرش هم دیگر به احساس او اهمیت میداد در اتاقی که داشتند عباس برای مادرش میرقصید و مادرش میخندید و گاهی خودش را برای مادرش لوس میکرد و میگفت منو ارایش کن و مادرش اخر شب که به اتاقشان میامد برایش ارایش میکرد اوایل برایش روژ لب میمالید ولی بعد چشم هایش را هم ارایش میکرد و یک شب مادرش گفت بیا ببینم اگر واقعا میخواهی ارایش کنم باید ابرو هایت را درست کنم و ملیحه که خودش در بند انداختن وارد بود برای اولین بار ابرو های عباس را بند انداخت و گفت فردا هرکی تو را ببیند میفهمد که چی دلت میخواد پتیاره با این سرو وضع که بری بیرون فقط کافیه که لباس دخترونه تنت کنی عباس گفت اوخ جون هنوز خودشو تو اینه ندیده بود و مادرش گفت صبر کن چند تا موئی که روی پاهات هستم بگیرم و عباس که سوزش ابرو ها را تحمل کرده بود دیگر برایش مهم نبود وشورتی که مادرش برایش گذاشته بود را به پا داشت و مادرش هم حسابی ران هایش را هم بند انداخت و عباس سفیدی پوست خود را بیشتر احساس کرد به مادرش گفت اشکالی نداره من برم اتاق اکبر مادرش گفت نه عباس گفت میخوام اولین نفر اکبر باشه که منو اینطوری میبینه مادرش گفت نه عباس گفت ترا بخدا زود میام مادرش گفت تو بری صبح بزور از اتاق میای بیرون مگه میزاره بیای عباس خیلی اصرار کرد مادرش گفت خب برو عباس که خودش را در اینه دیده بود گفت پس ارایشم کن و مادرش گفت تو که نمیدونی اکبر تنهاست یا نه عباس گفت چکار کنم من که اینطوری نمیتونم برم بیرون مادرش که میخواست اذیتش کنه گفت به من مربوط نیست و عباس باز التماس کرد و مادرش گفت بیا پتیاره بیا تا درست کنم و تا لباس بپوشی من میرم و میام بعد از اینکه چشم هایش را هم ارایش کرد و خط چشم و ریمل هم برایش کشید یک دامن ژرسه کمر کش دار مشکی بلند داشت که یکبار عباس پوشیده بود و برایش رقصیده بود را به عباس داد و گفت این را بپوش با بلوز یقه باز زرشکی که از قدیم داشت را به او داد و گفت این را هم تنت کن تا من برگردم و از اتاق بیرون رفت انها در طبقه بالای ساختمانی که داخل سیلو ساخته شده بود زندگی میکردن اتاق های پائین هم در اختیار اکبر و اصغر بود مادرش وقتی کارشان تمام شده بود اصغر را دید ه بود که با موتور از سیلو خارج شده بود ولی عباس از ان خبر نداشت مادرش ار پله ها که پائین امد همان را بهانه کرد و یکراست بطرف اتاق اکبر رفت و ضربه ای به در زد و اکبر بعد از دو سه دقیقه در را باز کرد و معلوم بود که تازه لباس به تن کرده چون داشت دگمه های پیراهنش را میبست که ملیحه گفت ببخشید از خواب بیدارت کردم اکب رگفت نه بیدار بودم کاری داشتید ملیحه گفت میخواستم بپرسم اصغر اقا کجا رفت و امشب برمیگرده اکبر گفت رفت خونه سیمین خانم و گفت صبح یخورده دیر میاد و ملیحه گفت باشه مرسی اکبر گفت ببخشید عباس خونه است ملیحه لبخندی زد و گفت بله فرمایشی بود اکبر سرش و پائین انداحت و گفت دفعه قبل که اذیتش نکردم ملیحه خندید و گفت هیچوقت نباید اذیتش کنی اکبر گفت میشه خواهش کنم امشب اجازه بدید بیاد پائین ملیحه با لبخندی گفت اون پتیاره هم میخواست بیاد پائین من گفتم نه اکبر گفت اخه چرا ملیحه گفت چرا و زهر مار اکبر گفت باشه چشم هرچی شما بگید ملیجه گفت تنهائی اکبرگفت بله من همیشه تنها هستم ملیحه خندید و گفت شب بخیر و بطرف پله برگشت و اکبر گفت شب شما هم بخیر ولی کنار در ایستاد و ملیحه لبخند زنان وارد اتاق شد و به عباس گفت بیخود خودتو درست کردی و اکبر دوستش اومده بود و شام میخوردند عباس گفت مامان اذیت نکن اکبر دوستی که بیاد اینجا نداره مادرش گفت پتیاره از همه چی خبر داره بیا برو خوشگلم تنهاست و میتونی تا صبح هم بمونی ولی زیاد ناله نکنی عباس که خوشحال شده بود مادرش را بوسید و مادرش گفت نکن منو ماتیکی کردی محکم در کونش زد و گفت به به شورتم نپوشیدی عباس گفت خب دامنه بلنده ملیحه گفت اره زمان میبره درش بیاری کارش و راحت کردی و برو عباس گفت دوست دارم و از اتاق بیرون رفت و مادرش در اتاق را بست و بطرف رخت خوابش که عباس برایش انداخته بود رفت و دراز کشید تا خوابش برد
عباس وقتی به در اتاق اکبر رسید لباس هایش را مرتب کرد بلوزش را تا جایئکه میتوانست پائین کشیده بود تاچاک سینه های سفیدش که به اندازه دخترهای چهارده ساله شده بود معلوم شود ضربه ای به در زد و منتظر ایستاد و اکبر که فکر نمیکرد عباس باشد باز دو سه دقیقه بعد در را باز کرد و بادیدن عباس گفت وای چی شدی تو چکار کردی بیا تو ببینم و او را بغل کرد و عباس گفت یواش دیونه اصغر اقا صدات و میشنوه اکبر گفت هیچکس نیست بجز مامانت که اونم بالاست و عباس را بوسید و گفت عزیزم چی شدی چقدر خوشگل شدی عباس گفت مامانم دو ساعته داره ابرو هامو درست میکنه اکبر گفت دستش درد نکنه چی ساخته عباس که حسابی لذت میبرد همانطور که در بغل اکبر بود گفت خوشگل شدم اکبر گفت اره عزیز دلم و کیرش را که بلند شدده بود شورت و پیزامه ای که به پا داشت را داشت پاره میکردبه او نشان داد و گفت ببین چی شده و عباس گفت جون قربونش برم خیلی دلم میخواد بخورمش ولی صبر کن میخوام برات برقصم و اکبر گفت ای قربونت برم و رادیو را روشن کرد و رادیو تهران انوقت شب اهنگ های خواننده ها را پخش میکرد و عباس برای اکبر شروع بع رقصیدن کرد و هر بار که میچرخید و یا قر میداد دامن را هم بالا میکشید و اکبر کون سفیدش را میدید و دستش را دراز میکرد که کونش را لمس کند عباس عقب تر میرفت و اکبر حشری تر میشد اکبر دیگر طاقت نیاورد و لباس هایش را در اورد و لخت نشست و کیر بلند شده اش را به عباس نشان داد و گفت بیا خوشگلم بخورش عباس خودش را روی زمین انداخت و بطرف کیر اکبر چهار دست و پا رفت و کیرش را با دست گرفت و سرش را بوسید و زبانش را به سوراخ کیرش کشید و اه اکبر بلند شد و عباس وقتی خوب سر کیر اکبر را با زبون لیس زد حالا نوبت بقیه کیر اکبر بود که حسابی راست شده بود را لیس بزند وقتی خوب کیرش لیس زد و خیس شد از سرش در دهانش کرد و اکبر هم سرش را فشار داد و نگه داشت و ابش را که دیگر طاقت نداشت نگه دارد در دهان او خالی کرد و عباس به حرکت خودش ادامه داد و کیر او را که با امدن ابش لیز شده بود در حلقش فرو کرد و تمام ابش را خورد وقتی دو سه بار برایش ساک زد گفت دیونه چقدر زود ابت اومد اکبر گفت بقول مادرت پتیاره خودتو تو اینه دیدی یا میدونی وقتی با اون کون سفیدت قر میدی چه بروز ادم میاری عباس گفت اره جون خودت صبح تا غروب دارم جلوت راه میرم یکبار دست نمیزنی معلومه خب زود ابت میاد اکبر گفت خره اگر کاری کنم هم مامانت میبینه هم اصغر عباس گفت مامانم مشکل نداره اصغر نبینه اکبرگفت تو به مامانت بگو من خودم میدونم چکارت کنم و عباس گفت من برم چای درست کنم تا تو یخورده سرحال بیای اکبر گفت ناراحت نمیشی من سیگار بکشم عباس گفت نه اکبر گفت اگه قاطی داشته باشه چی عباس خندید گفت نه خودم یگی دو پک میزنم اکبر گفت پس صبر میکنم برگردی و عباس با همون لباس از اتاق بیرون امد و بطرف اشپزخانه رفت و بعد از اینکه چای را اماده کرد گذاشت دم بکشد و به اتاق برگشت و اکبر سیگاری را روشن کرد و گفت جنسش خوبه عبداله با اخرین باری که فرستاد برای من هم یک تخته حشیش فرستاد فقط زیاد نکشی و سیگاری را بطرف عباس دراز کرد و عباس هم یک پک زد و به سرفه افتاد اکبر خندید و گفت یواش پک بزن گفتم جنسش خوبه و سیگاری را از دست عباس گرفت و خودش راحت پک میزد و بعد از دوسه پک عباس دستش را دراز کرد و اهسته دو سه پک زد و اینبار سرفه نکرد بعد از تمام شده سیگاری عباس گفت برم چای بیاورم و اکبر گفت من هم رخت خواب را میاندازم و عباس که حشیش داشت اثر میکرد گفت اره بنداز و کیر اکبر را نشان داد و گفت داره سرحال میاد ولی پدرش و در میارم اگر زود ابش بیاد اکبر گفت همچین میکنمت که زمین و گاز بگیری عباس گفت اوخ جون و از اتاق بیرون رفت و با یک سینی که در ان دو لیوان چای و قند بود برگشت و اکبر را دراز کشیده در رخت خواب دید که کیرش حسابی بلند شده بود عباس گفت جون عجب چیزی شده ادم دلش میخواد بشینه روش و سینی چای را کناری گذاشت و دامنش را بالا زد خودش دستش را با اب دهانش خیس کرد و به اکبر گفت کیرت را خیس کن و اکبر هم تفی به سر کیرش زد و عباس دو طرف کونش را با دست گرفت وپاهایش را دو طرف اکبر گذاشت و سرکیر او را با سوراخ کونش میزان کرد اهسته روی کیرش نشستو هر چه کیر اکبر بیشتر فرو میرفت او بیشتر لذت میبرد و و کونش را بالا میکشید و صبر میکرد تا جا باز کند اینکار را تا وقتی که تمام کیر اکبر تو کونش رفته بود ادامه داد حالا تمام کیر اکبر تو کونش بود احساس خوبی داشت و رو اسمان ها بود سیگاری هم اثر خودش را کرده بود بعد از چند دقیقه بلند شد و رو به اکبر شد اکبر که تا انموقع همانطور که عباس بالا و پائین میکرد با کون عباس بازی میکرد و ضربه به کونش میزد میگفت جنده خانم امشب جرت میدم و عباس میگفت اره قربونت برم حالا با سینه های او بازی میکرد عباس که کیرش بلند نمیشد فقط خودش را خیس میکرد و یک پیش ابی از او ترشح میشد که اکبر با لمس کرد کیرش به او گفت پتیاره خیس کردی عباس گفت از سر شب تا حالا خیس کردم نمیدونم مادرم داشت ابرو هامو درست میکرد هم خیس کرده بودم اکبر همانطور که کیرش تو کون او بود عباس را بطرف خودش کشید و لب هایش را به لب او چسباند سینه هایش را گرفت و فشار داد و عباس اهش بلند شد و گفت اره جون یواش دیونه کبود میشه و اکبرگفت هنوز مونده و او را بطرف بالا کشید و نوک سینه های سفیدش راکه صورتی بود را به دهان برد و عباس گفت اره قربونت برم بخورش وای که چه حالی داره اکبر که میدانست عباس خیلی با اینکار حال میکنه عباس را از روی خودش پائین اورد و او را خواباند و بلوزش را در اورد و دامنش را هم پائین کشید و دست های عباس را بالای سرش برد و گفت اگر دستت را تکان بدهی سیاه و کبودت میکنم و عباس گفت وای نه مامان ببینه میکشه منو و اکبر گفت خب پس دستت تکون نده و سینه عباس را بوسید و نوکش را لیس میزد و هر از گاهی گاز کوچکی میگیرفت و عباس هم اه و ناله اش بالا رفته بود و دیگر خودش را در اختیار اکبر گذاشته بود و فقط لذتی بود که احساس میکرد و اکبر هم که سیگاری اثر کرده بود با عباس مثل جندها رفتار میکرد چیزی که عباس خیلی از ان لذت میبرد تا اکبر که حشری شده بود شروع به میک زدن کنار سینه های عباس شد و انچنان میک میزد که عباس سر اورا فشار میداد که او نتواند نفس بکشد و لی اکبر هر طوری بود سینه او را قرمز کرد و عباس گفت بمیری چکار کردی اینکه کبود میشه و اکبر گفت اون یکی مونده و به عباس فرصت نداد و کنار سینه دیگرش را هم قرمز کرد و عباس گفت خاک تو سرت مامان ببینه چی بگم و اکبر گفت بگو من کردم و عباس را برگرداند و همانطور که خوابیده بود کیرش را لای کون عباس میکشد و عباس لذت میبرد و اکبر چند بار که این کار را کرد سرش را به کون عباس نزدیک کرد و کونش را بوسید و عباس گفت وای اره قربونت برم اکبر فهمید که عباس از این کار خوشش میاد ادامه داد و کون عباس و با دست باز کرد و نزدیک سوراخ کونش را بوسید و عباس از حال رفته بود وفقط میگفت جون عزیزم اره همین کارو بکن و اکبرچند بار همانجارا بوسید وبه یکبار زبانش را به سوراخ او کشید و عباس کونش را بالا دا که باز تر شود و اکبر دستش را زیر او انداخت و او را بالا کشید و زبانش را در سوراخ کون عباس فرو کرد و دستش به کیر عباس خورد که در ترشحاتی که داشت غرق شده بود گفت جنده خانم حسابی خیس کردی و عباس گفت فقط منو بکن من کیر میخوام اره عزیزم بکن منو قربونت برم اکبر دستش را که خیس شده بود به کون او کشید و سر کیرش را به بالای سوراخ کونش فشار داد و کون عباس هم تمام کیرش را در خود جا داد دیگر عباس بود که کونش را تکان میداد و اکبرکه حشری شده بود با هر عقب جلوئی که او میکرد ضربه ای به کون او میزد عباس هم با صدای بلند میگفت اره جرم بده پارم کن میخوام تا دو سه روز نتونم راه برم و اکبر هم با تمام قدرت فشار میداد تا عباس احساس کرد که کونش داغ شد و همانطور اب اکبر در کونش سرازیر شد و طوری بود که عباس فکر کرد که اکبر در کونش شاشیده ولی انقدر اب اکبر زیاد بود که این احساس به عباس دست داد اکبر بعد از اینکه ابش امد هم دو سه بار خودش را عقب جلو کرد و کنار عباس بیحال افتاد عباس که یواش یواش سرحال میشد گفت خاک به سرم نمیدونم سماور اب داره یا نه چای هم نخوردیم یخ کرد اکبر گفت تو برو خودت و بشور من میرم چای رو عوض میکنم و عباس دستمال کاغذی را برداشت و تعداد زیادی را لای کونش گذاشت که اب اکبر روی زمین نریزد و دامن را هم بالا کشید و بطرف دستشوئی رفت اکبر هم پیژامه را به پا کرد بطرف اشپزخانه وقتی عباس از دستشوئی برمیگشت مادرش را در راه پله دید که با اشاره او را بطرف خودش صدا میزد و عباس فوری بطرف او رفت و گفت چی شده مادرش گفت خوبی عزیزم غباس گفت اره چطور مگه مادرش گفت اخه خیلی سر صدا میکردی گفتم طوری شده و عباس گفت نه خیالت راحت باشه مادرش لبخندی زد و گفت حالا خیالم را حت شد پتیاره همچین میگفتی جرم بده عباس فرصت نداد که حرف مادرش تمام شود گفت همه را شنیدی ملیحه گفت اره که همه رو شنیدم حالا میخوای پائین بخوابی یا میای بالا عباس گفت اگر اجازه بدی پائین مادرش گفت برو ولی صبح زود بیا بالا تا اصغر نیومده عباس گفت باشه و مادرش خندید و از پله ها بالا رفت

ham1
     
#725 | Posted: 18 Apr 2018 11:06
Sacer112233
جالب بود ولی چرا اینقدر خلاصه نوشتی

ham1
     
#726 | Posted: 24 Apr 2018 18:54 | Edited By: omidk1974
خاطرات سکس های من از بچگی تا حالا - ژانر بایسکچوال

من تو پوشیدن تاپ و دامن به سیمین کمک کردم و محمود کارش رو تموم کرد و رفت و نزدیکای غروب بود و من و سیمین داشتم با هم حرف میزدیم :
- ببخشد امید جان تو این چند روز خیلی زحمت دادم بهت
- نه بابا این حرفا چیه ، کار خاصی نداشتم . از آقا شهرام هم مرخصی گرفتم ، خیالت راحت باشه . در ضمن به من که خیلی خوش میگذره ، شما رو نمیدونم
در حال صحبت بودیم که بهرام در رو باز کرد و اومد تو و یک راست اومد اتاق خواب
- به به ، خوش میگذره به شما دوتا
- خسته نباشی بهرام جون ، من شرمنده امید شدم که این همه بهش زحمت دادم
- گفتم که سیمین خانوم حرفشو نزنین ، کار خاصی نکردم . دوستی واسه همین روزا خوبه دیگه
- امید ! راست میگه سیمین اگه تو نبودی معلوم نبود کار و زندگی ما تو این چند روز چجوری میگذشت
تعارفاتمون که تموم شد بهرام زنگ زد از بیرون غذا بیارن و نشستیم به خوردن و بعد وقت خواب شد و من از سیمین پرسیدم :
- کاری نداری؟
- امید جان ببخشید فقط مسواک و دستشویی دارم
- مسواکشو خمیر زدم و رفتم که لگن رو بیارم و در این حین بهرام دو تا رخت خواب توی هال برامون انداخت
- امید ! قرص سیمین رو دادی؟
- بله دادم ، قبل از مسواک زدن دادم بهش ، شب خیلی خوب و راحت میخوابه
در حقیقت قرص رو نداده بودم و قرار بود که امشب شاهد سکس من و بهرام باشه
سیمین رو تنها گذاشتیم که استراحت کنه و من و بهرام رفتیم هال و لوستر رو خاموش کردیم و یه آبازور ایستاده کنار اتاق روشن بود و نور ملایمی به اتاق داده بود . بهرام لباساشو عوض کرد و یه تیشرت و شلوارک پوشید و من هم از بهرام اجازه گرفتم که از تاپ و شورتهای سیمین بپوشم و یه تاپ زرشکی و یه شورت مشکی که پشتش توی بود رو انتخاب کردم و پوشیدم . همینطوری که میرفتم و میومدم چشم بهرام به تن و بدن بی مو و و هیکل زیبای من دوخته شده و داشت کیرشو از رو شلوار نوازش میکرد
- امید میدونستی از دخترا چیزی کم نداری و هیکلت خیلی سکسی و عالیه ؟
- ممنون آقا بهرام ، قطعا به سیمین نمیرسم
- هر دوتون قشنگیهای خاص خودتون رو دارین ، حالا بیا بشین پیشم
- چشم آقا بهرام الان میام
- تو همیشه اینقدر با ادبی ؟
- آره آقا بهرام ، مخصوصا موقعی که یه مرد میخاد باهام سکس کنه ، تمام حواسمو میدم بهش که حرفهاشو گوش کنم و موقعی که داره ازم استفاده میکنه و لذت میبره ، سعی میکنم باهاش کاملا همکاری کنم
در این اثنا بهرام لباساشو در آورده بود و کیرکلفت و قشنگش که نیمه راست بود رو گرفتم تو دستم و آروم نوازش میکردم . دستش رو گذاشت رو سرم و یه کم فشار داد پایین و من متوجه شدم که میخاد براش ساک بزنم . آروم سر کیرشو بوسیدم و شروع کردم به لیسیدن بدنه کیرش ، کیرش کامل راست نشده بود و راحت میتونستم تا ته بکنمش تو دهنم و براش یه ساک کامل بزنم . مشغول ساک زدن بودم که گفت :
- امید تو چجور سکسی رو بیشتر دوست داری ؟ رومانتیک و آروم ؟ یا خشن و محکم
کیرشو از دهنم درآوردم و گفتم :
- همه جورش رو دوست دارم ، بستگی به طرفم داره که چجوری دوست داشته باشه ازم لذت ببره
ولی از بد دهنی خیلی خوشم نمیاد
- پس امروز میخام یه کم محکم و خشن بکنمت
- هر جور میل شماست آقا بهرام ولی اگه سیمین بیدار بشه چی؟
- نه اون تا صبح بیهوش میشه و توپ هم نمیتونه بیدارش کنه
بهرام مشغول مالیدم پاها و رون ها و سینه های من شده بود و من هم کیرشو حسابی ساک میزدم
کیرش تقریبا کامل راست شده بود و دیگه به سختی میشد کلشو بکنم تو دهنم
دراز کشید و به کیرش اشاره کرد و گفت بشین روش
منم لخت شدم و کیرشو گرفتم دستم و آروم سوراخ کونم رو با کیرش تنظیم کردم و به آهستگی نشستم رو کیرش ، یه کم طول کشید که که کیرش تو کونم آروم بگیره و یواش یواش شروع کردم به بالا و پایین کردن
- کیرم خشک شده ؛ یه کم خیسش کن
منم کیرشو از کونم درآوردم و یه کم براش ساک زدم و دوباره نشستم روش
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که گفتم :
- اگه موافقی بریم اتاق خواب و ادامه بدیم
- نه اونجا سیمین اذیت میشه و ممکنه از خواب بپره
- نه آقا بهرام قرصی که بهش دادیم خیلی سنگینه ، اگه اشکالی نداره دوست دارم پیش زنت منو بکنی
قبول کرد و هردو رفتیم اتاق خواب و چراغ خواب رو روشن کردم و یه نگاهی به سیمین کردم که خودشو ماهرانه زده بود به خواب
کنار سیمین دمر خوابیدم و صورتم به سمت اون بود و لمبرای کونم رو از هم باز کردم و بهرام آرووم کیرشو کرد تو و دراز کشید رو من و ّآهسته و پیوسته مشغول تلمبه زدن شد . رفت و آمد کیر کلفت و گوشتیش تو کونم خیلی برام لذت بخش بود ، مخصوصا موقعی که کامل در می آورد و دوباره میکرد تو . حرکات بهرام کم کم داشت شدیدتر میشد و من رو تخت بالا و پایین میشدم . دستم رو گذاشتم رو بازوی بلورین سیمین و میخواستم ببینم عکس العمل بهرام چیه ؛ وقتی دیدم چیزی نمیگه دستم رو از رو تاپ گذاشتم رو سینه های سیمین و با بالا و پایین رفتنم سینه هاشو میمالیدم .
حرکات کیر بهرام تو کون من شدیدتر و شدیدتر شده بود و من دستم رو برده بودم زیر تاپ سمین و سینه هاشو میمالیدم . صدای شالاپ و شلوپی که از برخورد بدن بهرام به بدن من ایجاد میکرد خیلی زیبا بود ؛ با صدای بریده بریده گفت :
- سینه های زنم خوبه نه ؟
- آره آقا بهرام عالیه ، بزرگ و نرم و لطیف و خوشفرم
بهرام کیرشو درآورد و از اتاق رفت بیرون و گفت برم یه لیوان آب بخورم و بیام
- سیمین بیداری ؟
- آره عالیه کارت امید یواش یواش دستتو بیار پایین تر
تاپشو دادم بالا و پشتم رو کردم به سمت لبه تخت و رفتم رو زانوهام و مشغول لیسیدن نوک سینه هاش شدم ، بهرام اومد و همونجوری کیرشو کرد تو کونم و شروع کرد به تلمبه زدن و هر دو ثانیه یه بار کیرشو محکم میکوبید ته کونم و من و تخت و سیمین رو میلرزوند . من هم یواش یواش دستم و زبونم رو به سمت پایین تنه سیمین میبردم و شکم و زیر شکمش رو میمالیدم و لیس میزدم . فشار ضربات بهرام سر منو از روی شکم سیمین داشت دور میکرد و من هم سرمو خم کرده بودم تا زبونم و صورتم از زیر شکم سیمین جدا نشه . دستم رو برده بودم زیر دامن سیمین و کسش رو میمالیدم ، دامنش رو دادم پایین و با ضربات بهرام صورت و دماغ و دهنم مالیده میشد به کس زنش . گفت :
- لحاف سمین رو بزن کنار و لباساشو در بیار
حالا سیمین هم مثل ما لخت مادرزاد بود و من رفتم زانوهام رو دو طرف پاهای سیمن گذاشتم و قنبل کردم و صورتم رو نزدیک کسش گرفتم و بهرام دوباره اومد مشغول کردن من شد . دیگه صورتم رو کامل گذاشته بودم لای پای سیمین و با هر ضربه بهرام زبونم رو میکردم تو کسش
تقریبا یه ساعتی از شروع سکس من و بهرام میگذشت که بهرام اومد و دوتا پاشو گذاشت دو طرف سیمین و رو به من کرد آب کیرش رو خالی کرد روی صورت من ، تا اونجایی که آب کیرش رفت تو دهنم قورت دادم و بقیه آب کیرش که رو صورت من و کس سیمین ریخته بود رو با دست و زبونم جمع کردم و خوردم و آروم دراز کشیدم روی سیمین و بهرام رفت دستشویی
کیرم راست شده بود و لای پای سیمین بود
بهرام اومد تو اتاق و گفت :
- امید من رفتم بخوابم تو هم کارت تموم شد بیا
من هم در حالی که آروم آروم تکون میخوردم تا کیرم بره تو کس سیمین گفتم باشه تو برو منم الان میام
بعد از دو سه دقیقه آب من اومد تو کس سیمین و همونجا به خواب رفتم ، تا صبح خودم رو لخت مادرزاد کنار سیمین که اون هم لخت مادرزاد بود پیدا کردم و بهرام رفته بود سر کار . . . . .
     
#727 | Posted: 25 Apr 2018 18:53 | Edited By: omidk1974
خاطرات سکس های من از بچگی تا حالا - ژانر بایسکچوال



خودم رو یه کم جمع و جور کردم و رفتم یه دوش بگیرم ، وقتی اومدم دیدم بهرام اومده و کله پاچه گرفته برای صبحونه و یه جفت عصا برای سیمین
صدای سیمین و بهرام از تو اتاق خواب میومد
- این دیگه چیه بهرام ، من نمیتونم با اینا راه برم
- دیگه باید کم کم راه بیفتی و بتونی حرکت کنی سیمین جان
من در حالی که حوله رو شونه هام بود وارد اتاق خواب شدم ، سیمین هنوز لخت مادرزاد دراز کشیده بود ، من گفتم
- آره سیمین خانم اگه بی تحرک باشین هیکلتون و پوستتون خراب میشه حیف هیکل قشنگ و پوست بلورین شما نیست
- حالا یه چیزی بپوشونین بهم اینجوری لخت نباشم تا بعد
رفتم و یه پیراهن نازک و کوتاه و بند دار از کشو براش آوردم و پوشوندم بهش ؛ تقریبا همه جاش بازم دیده میشد و اینجوری زیباتر هم شده بود
-من به حموم احتیاج دارم بهرام چند روزیه حموم نرفتم
- باشه میگم کبری خانم بیاد و کمکت کنه تا حموم کنی
- اون که سنی ازش گذشته و دستاش جون نداره ، میندازتم زمین و بدتر میشم تو هم که حتما بازم کار داری
بهرام یه نیگا به من کرد و من باسر اشاره کردم که مشکلی نیست
- خوب امید هم هست کمکت میکنه
- آره من هستم میتونم کمک کنم
صبحونه رو خوردیم و بهرام رفت
- سیمین خانم ! این اقدس کیه؟
- یه خانم حدود 60 ساله که قبلا با شوهرش میومدن خونمون رو تمیز میکردن ولی الان دیگه خیلی نمیتونه ، سنی ازش گذشته ولی شوهرش سرحاله و یه جا سرایدار شدن و هر وقت کار داشته باشیم میان اینجا
- شمارش تو دفتر تلفن هست بهشون زنگ بزنم ؟
- آره تو صفحه ک نوشتم
رفتم و زنگ زدم بهش و گفت تا یکی دو ساعت دیگه میان
- مگه خودتون نمیایین
- نه پسرم ! اسد میرسونه منو من که نمیتونم این همه راه رو بیام
بعد از یه ساعت زنگ زدن و من رفتم در رو باز کنم دیدم اسد و کبری با یه ماشین پیکان درب و داغون اومدن دم در هستن
اومدن بالا و اول نشستن و یه کم نفس تازه کردن
کبری یه زن نسبتا شکسته و مسن بود که همش از زانوهاش ناله میکرد ولی اسد یه مرد سیه چرده و هیکلی و نسبتا سر حال بود
بعد سه تایی رفتیم اتاق خواب
- سیمین خانم اسد و کبری اومدن
- سلام سیمین جان ، دخترم چی شده ؟ چرا اینجوری شدی
- سلام سیمین خانم حالتون خوبه ؟ خدا بد نده
- ممنون کبری خانم ، ممنون اسد آقا شما لطف دارین ؛ شده دیگه ! چیکار میشه کرد
- ببخشید کبری خانم نمیدونستم لباس مناسب تنتون نیست ؛ مزاحم شدم
- نه اسد آقا اشکالی نداره ، شما هم جای برادر بزرگ من هستین
اسد با سر پایین رفت و تو هال نشست و من و کبری شروع به آماده کردن سیمین شدیم برای استحمام
- آقا امید شما برید یه چارپایه بزارین تو حموم یعد بیایین کمک کنین سیمین رو ببریم حموم
- امید جان یه چارپایه چوبی تو بالکن هست ، اونو بیارش
بعد از قرار دادن چارپایه تو حموم اومدم و دیدم که کبری داره لباس سیمین رو در میاره ، یه دستش رو انداخت دور گردن من و اون دستشم داد به دست کبری و لنگون لنگون رفتیم به سمت حموم
- کبری خانم اینجوری سیمین رو لخت مادرزاد میبریم جلوی اسد آقا اشکالی نداره ؟
- نه پسرم اون نیگا نمیکنه سرش پایینه همیشه
در حالی که سیمین رو با اون بدن زیبا و بلورین به سمت حموم میبردیم ، زیر چشمی اسد رو نیگا میکردم ببینم نگاه میکنه یا نه ؛ که دیدم اصلا سرشم بالا نیاورد
- خوب آقا امید شما مراقب سیمین باشین من الان میام
من هم پای سیمین رو گذلشتم رو یه سکو که کنار حموم بود که خیس نشه و کبری رفت و توی رختکن مشغول درآوردن لباساش شد و با یه شورت و سوتین اومد تو و گفت آب رو یه کم باز کن و مشغول خیسوندن بدن سیمین شد
- امید آقا اون لیف و صابون بزن بده به من
- بله کبری خانوم الان میارم
- عه ! تو اینجوری میخای کمکم کنی ؟ لباسات که خیس شدن ! ، برو در بیارشون بنداز گوشه حموم و بیا
من اول تی شرتم رو در آوردم و بعد بی هوا شلوارمو کشیدم پایین و اصلا یادم نبود شورت پام نیست
- اوخ ! ببخشید کبری خانم شورت پام نیست
- اشکالی نداره بابا ، بیا تو جای پسر کوچیک منی
سرتا پام رو ورانداز کرد و گفت
- ببینم تو پسری یا دختر ؟
- چطور کبری خانم ؟
-- اگه اینی که وسط پاته ، نبود عین دختر میشدی ، اندام و پوستت و باسنت مثل دختراست ، بدنت هم اصلا مو نداره
-کبری ! کیسه هم بکشین بعد لیف بکشین ، روشور هم اونجا تو سبد هست ، امید جان برو بیار
- سیمین خانوم اینجا چیزی نیست تو خونه دیگه ندارین ؟
- چرا تو کشوی پایینی کابینت هست برو بیار امید جان
من اومدم لباسامو بپوشم و برم که کبری گفت
- نمیخواد اون لباسای خیس رو بپوشی ، گفتم که اسد همیشه سرش پایینه
من که حس خوبی بهم دست داده بود ؛ لخت مادرزاد در معرض دید کبری و اسد بودم . همونجوری رفتم و از جلوی اسد رد شدم و رفتم تو آشپزخونه
چمباتمه نشسته بودم جلوی کابینت و داد زدم
- سیمین خانوم کجا رو میگین من پیدا نمیکنم
اسد که دید صدای من به سیمین نمیرسه رفت و از کنار در حموم گفت
- خانوم ! امید آقا میگن کدوم کابینت رو میگین
- همون کابینت سمت چپ اجاق گاز رو میگم
چند ثانیه بعد برگشتم که دوباره سیمین رو صدا کنم که دیدم اسد بالاسرم ایستاده و بلا فاصله گفت
- کابینت سمت چپی رو میگن امید آقا
بازم هرچی گشتیم پیدا نکردیم و گفتم برو بگو نیست اینجا
- آخ بخشید امید جان کابینت بالای یخچال رو نیگا کن ، اونجا حتما هست
-من رفتم رو کابینت که دستم به کابینت بالای یخچال برسه و به اسد گفتم پاهامو بگیر ! بپا نیفتم
اسد از دو طرف رونهای من گرفته بود و تقریبا باسنم به سمت صورتش بود ، مرتب خودم و تکون میدادم و کش و قوس میدادم که مثلا دارم دنبالش میگردم و دستان بزرگ اسد کشیده میشد یه بیرون و داخل رونهای من
- اسد آقا از بالاتر بگیر ، دیدم ! اون گوشه است دستم نمیرسه باید خیلی کش بیام
اسد هم یه دستشو گرفت زیر پهلوم و دست دیگشو گذاشت رو باسنم و کمکم کرد تا دستم به روشور برسه و تو این اثنا لمبرای کونم چند باری خورد به صورت و دماغ اسد
- اسد برو کنار بپرم پایین
اسد منو از پهلوهام گرفت و آروم گذاشت رو زمین ، خیلی قوی و آروم بود
- اسد آقا تو چقدر قوی و خوب هستی ، ممنون
اسد لباس نسبتا گشادی پوشیده بود ولی چون هیکلش خیلی درشت بود ، همونها هم براش تنگ بودن ، یه نیگا به وسط پاهاش انداختم ببینم چه خبره و گفتم
- اسد تو پاهات مشکلی دارن
- نه آقا چطور ؟
- چشمک زدم و گفتم آخه یکیش چاقتر از اون یکیه
اسد یه کم خودشو جمع و جور کرد و گفت نه آقا مشکلی ندارم
بعد رفتم تو حموم و مشغول شستن سیمین شدیم
با این که سیمین بدن و اندام بینظیری داشت ، موقع شستن اصلا حواسم به اون نبود و به اون هیولایی که وسط پاهای اسد بود فکر میکردم و کیرم کم کم داشت راست میشد ، سیمین که حدس زده بود یه خبرایی هست گفت
- کبری تو برو رو سکوی رختکن بشین ، امید کارم رو که تموم کرد صدات میکنم
کبری رفت و نشست رو سکو ، طوری نشسته بود که کاملا ما رو میدید
در حالی که داشتم بدن سیمین رو لیف میزدم و با دستم میمالیدم
- ژیلت اونجاست ، بردار و موهای کسم رو شیو کن
من رو زانوهام نشستم و سیمین پاهاشو از هم باز کرد و من مشغول شیو کردن کس سیمین شدم
- امید چی شده ؟ تو فکری ؟
- نه ! چیز خاصی نیست ، شما تا حالا کیر اسد رو دیدین؟
خنده ریزی کرد و گفت
- آها اونو میگی ؟ نه ندیدم ولی از رو لباسش معلومه که خیلی بزرگه
- یه کم اینجا معطل میکنی کبری رو ؟ تا من برم اکتشاف ؟
- باشه برو
-کبری بیا اینجا ، مثل اینکه گرمازده شده امید جان ، بره بیرون و استراحت کنه
من هم دستمو گرفتم به کمرم و گفتم
- کمرم هم گرفته ، برم یه کم دراز بکشم ببینم خوب میشه !
کبری اومد و مشغول ادامه کار شد و من رفتم برای کشفی بزرگ . . . . .
     
#728 | Posted: 26 Apr 2018 16:41
خاطرات سکس های من از بچگی تا حالا - ژانر بایسکچوال


وقتی داشتم بیرون میرفت ، کبری با صدای بلند گفت
- اسد مرد قوی و حرف گوش کنیه آقا امید ، هر کمکی ازش بر میاد بگین براتون بکنه
- به آقا امید من در خدمتم ، چیزی شده - آره اسد کمرم گرفته ، از بالای باسنم تا زانوهام تیر میکشه
- برای اینکه گرم و سرد شدین و خیلی به کمرتون کش دادین و فشار آوردین ، الانم برین یه حوله دور خودتون بپیچین تا بدتر نشین
من که کیرم نیمه راست شده بود ، دیدم که این بهترین پیشنهاده و رفتم یه حوله از کمد سمین برداشتم و و دور خودم پیچیدم
صدای بلندی از حموم اومد
- اسد ! اگه میخای کمر امید رو بمالی ببرش اون یکی اتاق بعد هم بیا کمک کن سیمین خانوم رو ببر بزار رو تختش
من رفتم اون یکی اتاق و و رو تخت دراز کشیدم و اسد هم بعد از اینکه سیمین رو بغل کرده بود و برده بود اتاقش اومد سراغ من که به پشت دراز کشیده بودم
- امید آقا برگردین رو شکم ببینم چیکار میتونم بکنم
منم برگشتم و یه کم حوله رو آزاد کردم که راحت بتونه کارش رو بکنه
- از بالا نقاط مختلف رو فشار میدم هر جا درد کرد بگین
از بالای ستون فقراتم شروع کرد به آرومی فشار دادن و یواش یواش اومد پایین و گفت :
- هر وقت درد داشتین بگین
وقتی رسید به بالا چاک کونم گفتم
- از همین جا درد شروع میشه و از وسط باسنم میاد پایین و از داخل رونهام میره تا زانوهام
و با دست مسیر درد رو بهش نشون دادم
- بزارین ببینم روغن زیتون دارن سیمین خانوم
و رفت اتاق خواب سیمین
- آخ ببخشید خانوم نمیدونستم لختین
- اشکالی نداره اسد ، امید چطوره؟
- خوب میشه ، روغن زیتون دارین بمالم به کمرش ؟
- بله تو کابینت بغل یخچاله ، برو بردار
من هم حوله رو کشیده بودم روی خودم و پاهامو به هم چسبونده بودم و دمر دراز کشیده بودم ، اسد اومد و حوله رو زد کنار و مشغول روغن مالی کردن کمر و باسنم شد و یه بالش کوچیک داد به من و گفت
- اینو بزارین زیر شکمتون تا باسنتون بیاد بالا و یه کم پاهاتونو از هم باز کنین
در اتاق ما و اتاق خواب سیمین هر دو باز بودن و صداهامون به هم میرسید
- اسد یه کاری کن امید حالش خوب بشه ، اون عصای دست من و بهرامه
- بله خانوم سعیمو میکنم
- وقتی اسد دستشو از بالای چاک کونم به پایین میکشید و از روی سوراخ کونم رد میشد ، مخصوصا باسنم رو میدادم بالا و یه آهی میکشیدم ، کف پاهام که از لبه تخت بیرون بود هر از گاهی میخورد به کیر اسد و حس میکردم کم کم داره سفت میشه ، حسابی که همه جامو روغن مالی کرد ، یه دفعه صدای سیمین اومد و برگشتم دیدم با عصا بالا سرمه
- امید جان چی شد بهتر شدی ، دست اسد خیلی خوبه ها !
- بهترم سیمین خانم فقط یه کم درد وسط باسنم مونده
سیمین چشمک ریزی زد و گفت :
- اسد وسط باسنشو بیشتر و بهتر بمال تا خوب بشه
- بله خانم ختما
کبری یه صندلی آورد برای سیمین که بشینه کنار تخت من و خودش هم ایستاده بود و شوهرش رو که به طور کاملا تخصصی و انحصاری مشغول مالش سوراخ کون من بود رو نگاه میکرد
- امید آقا خوب شدین
- بهترم ولی داخلش درد داره ، نمیدونم این دیگه چه دردیه
- من فکر میکنم به پروستاتشون فشار اومده و درد میکنه ، اگه امید آقا اجازه میدن با انگشتم یه کم پروستاتشون رو مالش بدم
من یاد محمود ، ماساژورم ، افتادم و با بالا دادن کونم و تکون دادن سرم بهش اوکی دادم و اسد یه مقدار روغن ریخت روی سوراخ کونم و انگشتش رو آروم کرد تو و به صورت دورانی مالش داد
- آره اسد ! خوبه همونجا ، یه کم برو داخلتر
من دیگه تقریبا قنبل کرده بودم و اسد انگشت وسط دست راستش رو به حالت تلمبه زدم میکرد تو کون من و در می آورد و من مرتب میگفتم داخلتر ، داخلتر ، که کبری گفت
- اینجوری نمیشه یه چیز بلندتر لازمه ، ما که غریبه نیستیم اسد ، راحت باش و به امید آقا کمک کن
اسد بیصدا و بی حرکت ایستاد و زمین رو نگاه میکرد
- بیا کبری ما بریم بیرون این دو تا راحت باشن
و کبری به سیمین کمک کرد تا بیرون برن ولی در رو نبستند
- خوب آقا امید ناچارم آلتم رو فرو کنم تو ، اشکالی نداره که؟
- نه اسد ، هر کاری میکنی بکن ، فقط من خوب بشم و از این درد راحت بشم و مشغول در آوردن شلوار و شورتش شد و من گفتم لباستم در بیار تا چرب نشه و اون هم درآورد
من صورتم به سمت در بود و میدیدم که سیمین و کبری مشغول نگاه کردن ما هستن و اسد اونور تخت بود و من اونو نمیدیدم . رفت بالای تخت و دو تا زانوهاشو دو طرف رونهای من گذاشت و دیدم داره سعی میکنه که کیرشو بکنه تو کون من
- آقا امید آلتم سفت نشده نمیره تو
- برو پایین تخت ببینم
برگشتم اونور و اسد رو که بی حرکت با یه هیولای آویزون سیاه رنگ کنار تخت ایستاده بود رو دیدم ، کیرش به اندازه ساعد من بود و تقریبا تا نزدیکای زانوش رسیده بود ؛ همچین کیری تو فیلمها هم ندیده بودم
- اقا ببخشید آلتم یه کم بزرگه و ممکنه اذیت بشین ، میخواهین صرف نظر کنین ؟
- نه اسد آقا مشکلی نیست ، کیرتون خیلی هم خوبه فقط باید کمی سفت تر بشه . . . . .
     
#729 | Posted: 29 Apr 2018 16:53 | Edited By: omidk1974
الان من پشتم به در بود و لبه تخت نشسته بودم و اسد روش به سمت در و بود و جلوی من ایستاده بود و هر دو در معرض دید کبری و سیمین ، کیر اسد درست جلوی صورت من بود و فاصله ای کمتر از بیست سانت داشت ، از اون کیرای گوشتی و قشنگی که در حالت خوابیده قطر سرش نسبت به تنه اش کمتر بود و رگهای به هم پیوسته ای که روی بدنه کیرش دیده میشد به ابهت کیرش اضافه میکرد ، بالای کیرش و روی تخمهاش پر بود از موهای به هم پیچیده و بلند و پر پشت ، با احتیاط و آروم دستم رو بردم زیر تخماش و آرووم شروع به مالیدنش کردم ، به محض برخورد دستم ، کیرش یه تکون ریزی خورد ، به آرامی تنه کیرش رو نوازش میکردم و سعی میکردم به تمام جزئیات اون کیر قشنگ دقت کنم و چیزی رو از قلم نندازم ، وقتی دستشو رو سرم گذاشت و یه کم به سمت خودش کشید متوجه شدم که وقت ساک زدنه ؛ از بالا به پایین و بالعکس کیرشو براش لیسیدم و سرش رو به زحمت کردم تو دهنم و با زبونم نوازشش کردم ، خیلی زود کیرش راست کرد و بلندیش خیلی تفاوت نکرد ولی قطرش کمی کلفتتر شد ، به آرومی دمر روی تخت دراز کشیدم و دستام رو گذاشتم زیر پیشونیم و اون اومد روی تخت و پاهاش رو گذاشت دو طرف رونهای من و سر کیرش رو با سوراخ کون من تنظیم کرد و و یه فشار آرومی داد ، وقتی دیدم به راحتی نمیتونه بکنه تو ، دستام رو از زیر پیشونیم در آوردم و لمبرای کون رو از هم باز کردم تا راحتتر بتونه بکنه تو سر کیرش که رفت توی کون من یواش یواش شروع کرد به تلمبه زدن و بعد از چند بار تلمبه زدن ، دیگه به راحتی کیرش تو کونم رفت و آمد میکرد ، کیرش رو تا نصفه کرد تو و پرسید
- همینجا درد میکنه امید آقا
- درد ؟ نه چه دردی
و تازه یادم اومد که من به بهانه درد کمرم زیر اسد خوابیدم
- آها !! آره همونجاست ، درسته
- پس من همینجا نگهش میدارم و مالش میدم
و خوابید رووم و با عقب و جلو کردن های ریز باسنش ، داخل کون من رو مالش میداد ، وزنش زیاد بود و من نفسم تنگ شده بود ولی لذت زیادی که می بردم مانع میشد که اعتراضی کنم
صورتش تقریبا کنار صورت من بود و دستام کاملا زیرش بود ولی پاهای من دو طرف پاهای اون بود
آرووم گفت
- بهتر شدین ؟
- آره خیلی خوبه اسد ، ادامه بده
- خودتون رو زیاد در اختیار مردای دیگه گذاشتین ؟
- آره اسد ، خیلی ! خیلی دوست دارم مورد استفاده مردا قرار بگیرم و اونا ازم لذت ببرن ، حالا چطور مگه ؟
- آخه کیرم خیلی راحتتر از اونی که فکر می کردم رفت تو
- حالا تو هم ازم لذت میبری
- من وظیفه ام رو انجام میدم آقا
- الان آره ، میخام ببینم در کل لذت میبری؟
- بله آقا
- پس اگه بخام بعدا هم میتونی بیایی پیشم ؟
- بله امید آقا حتما
- و این دفعه میخام کاملا در اختیارت باشم و تا میتونی از من استفاده کنی و لذت ببری و اصلا مراعات منو نکنی و فکر کنی که من زنت هستم
چشمام رو بسته بودم و از کیر زیبای اسد لذت میبردم که صدای کبری منو به خودم آورد
- بهتری امید آقا
چشمامو باز کردم و دیدم بالای سرم ایستاده
- آره خیلی بهترم
- الان نیم ساعت میشه که اسد روی شما خوابیده
- جدن نیم ساعته ؟ پس فکر کنم چند دقیقه دیگه کافی باشه
بعد از چند دقیقه اسد کیرش رو از تو کونم در آورد و یه مالش مختصری به باسنم و سوراخ کونم داد و حوله رو کشید رو کمرم و با کبری همه چی رو مرتب کردن و رفتند
چند روز و شب دیگه موندم اونجا تا سیمین یه کم بهتر شد ، تقریبا هر شب بهرام منو میکرد و من تو این مدت یکی دو بار سیمین رو کردم
     
#730 | Posted: 9 Jun 2018 01:31
یه زمانی نمیدونستم به حرف کی گوش بدم.یکی میرسید میگفت دمت گرم خیلی بدن توپی داری.دومی حالا هر کی بود میگفت داری چاق میشی یکم ورزش کن.سومیه میگفت چیه اینهمه کون و کپل درست کردی حتما ورزش کن.اون یکی میگفت چون عشق خودمی میگم که اگه ورزش کنی بهتره ولی همینطوریشم خیلی رو فرمی.
خلاصه فهمیدم باید برم ورزش ولی یه ورزشی که یه اثری داشته باشه. رفتم کشتی. اونجا یکی بود فقط میخاست بماله . از اونجا رفتم. بدمینتون .خوشم نیومد
رفتم ورزش رزمی . خیلی سخت بود . تکواندو برای ادمای لاغر و فرز خوبه . ولش کردم رفتم بدنسازی. اینجا بود که فهمیدم ورزش خودمو پیدا کردم. فرانکو کلمبو . ارنولد شوارزنگر .کریس دیکرسون و خیلیای دیگه بودن که شده بودن الگوی ورزشی من. توی خونه و مدرسه و محله و پیش دوستام و همه جا میگفتم بمن بگید فرانکو . ارنولد شوارزنگر .
روز اول مربیمون گفت تو یه خورده چربی زیر پوستت زیاده باید اول چربی سوزی کنی.
هر چی پول داشتم میدادم پودر و قرص و داروهایی که برای بدنسازی و عضله سازی لازمه.
خیلی عرق میکردم.بهم گفتن اینهمه لباس چیه میپوشی. توی بدنسازی نباید عرق کنی. یه زیرپیراهن نازک کافیه. این شلوار گرمکن چیه میپوشی. سر زانوشم که پاره شده از بالای زانو قیچیش کن میشه لباس ورزشی مناسبی.
اینطوری شد که کم کم لباس ورزشیم کوتاه و کوتاه تر شد ولی دوسه تا مسیله پیش اورد.یکیش این بود که اونطوری عرق نمی کردم و زود خسته نمیشدم . ولی برای اون چند تای که میخاستن دید بزنن خیلی جالب شده بود. کم کم شلوار ورزشی کوتاه و کوتاه تر میشد .اونا هم نگاه میکردن . برای دید زدن رونای که دیدنی بود و خوشگل بود و توی اون سن و سال برای خودمم جالبتر شده بود.
وقتی منو میدیدن روجیه می گرفتن.زورشون زیاد میشد. تار و پود شلواری که قیچی شده بود از توی هم باز میشد و اینطوری کوتاه تر میشد. وقتی به یکیشون میگفتم دستشو بذاره روی زانوهام که حرکت شکم برم دستشو میذاشت روی رونم . منم میفهمیدم ولی هیچی نمی گفتم
یه روز مدیر اونجا بهم گفت این باشگاه گنجایش صد نفر رو داره .ولی هیچوقت بییست نفر بیشتر عضو نبودن. از وقتی تو اومدی چند برابر شدن . دوستای سن بالا پیدا کرده بودم که اندام ورزشی اونا برام یه رویا بود.بجز دوتاشون که فکرای دیگه داشتن بقیه خیلی خوب بودن و روحیه ورزشکاری هم داشتن. تا یه روز توی رختکن راهو بهم بستن . یکیشون وایساد جلوی در رختکن کسی نیاد تا اون یکی کارشو کنه.
هر کاری کرد که دو دقیقه فقط تسلیمش بشم قبول نکردم.اخرش گفت نمیخاد اینو درش بیاری همینطوری هم خوبه. گفتم اینطوری و اونطوری نداره .نمیزارم دست بهم بزنی. و اخرش هم نتونست کاری کنه
داشتم یاد میگرفتم که میشه به کسی جواب منفی هم داد.
اما مشکلی که پیش اومد این بود که چند نفر دیدن من و اونا دوتا از رختکن بیرون اومدیم.گفتن حتما یه خبری شده .
چند بار دیگه وقتی داشتم ورزش میکردم میشنیدم که یکی داره میگه مثلا اوناهاش . ببین چه رونای داره .یا یکبار دیگه شنیدم که یکی میگفت اره منم شنیدم .بردنش توی رختکن دونفری باهاش حال کردن.
یکی از ورزشکارا که دوست شده بودیم یه روز بهم گفت : چرا میذاری اینهمه بکننت؟ اقلا کمتر .هر چی قسم خوردم که اصلا هیچی نبوده فقط یک کلاغ چهل کلاغ شده مگه باور میکرد. میگفت حالا ده بارش دروغ باشه . شش بارش دروغ باشه . چهار بارش دروغ باشه بالاخره یکیش که درسته. حتما یک کاری کردی که اینهمه میگن.
به این راحتی بهم تهمت زدن. منم از اون باشگاه اومدم بیرون و رفتم یه باشگاه دیگه.
با یکی دوست شده بودم سیزده سال از خودم بزرگتر بود.میگفت تو عشق منی . چکار میخای برات کنم؟ گفتم منکه دختر نیستم عاشقم بشی. ولی تو هم بیا باشگاه .هم ورزش میکنی هم مواظب من باش کسی اذیتم نکنه.
حالا تا من بشم ارنولد شوارزنگر خیلی طول میکشه. هر چی هم ورزش میکردم هیچی تغیر نمیکرد. نه لاغر میشدم نه بازوهام بزرگتر میشد .هیچی . توی باشگاه جدید هم سه چهار نفر دیگه از همون روزای اول بهم گیر میدادن.
نگاه میکردن .متلک میگفتن.شوخی میکردن دست میمالیدن .فقط هم بخاطر همون لباس ورزشیم بود.
لبه هاش دوخته شده نبودن هی تار و پودش در میرفتن و کوتاهتر میشد. منم توی اون سن دوست داشتم یکمی جلب توجه کنم .جلوی اینه های بزرگ باشگاه وامیسادم ورزش میکردم و خودمو نگاه میکردم.
بخودم میگفتم نیم تنه پایینت خیلی محشره .کاشکی یه نفر بود با این اندام میشد باهاش یه حالی کنم. ولی فکرشو نمیکردم که دیگرانی هم هستن که این فکرو در باره من داشته باشن.
یه روز که توی خونه لباسامو دادم مادرم بندازه توی ماشین لباسشویی ..یه نگاهی بهش کرد و گفت این همه پول توی جیبت میذارم خب برو یه لباس ورزشی مناسبی بخر. گفتم باشه چشم. میخرم. و رفتم خریدم ولی توی باشگاه همون قبلی رو میپوشیدم. همه لذتش این بود که نگام میکردن و منم میدونستم این بدن و رون و اون لباس کوتاه ورزشی و چهره و اینا برای اون چند نفر خیلی جذابه .
از اونا بیشتر خودم خودمو نگاه میکردم و هم تحریک میشدم هم لذت میبردم.به این دوستمم میگفتم.اونم یاد گرفته بود یا از عشق و عاشقی حرف بزنه که من اصلا نمیفهمیدم یعنی چی . یا میگفت توی این سن و سال جلب توجه کردن طبیعیه . خلاصه اونجا هم یه چیزای شروع شد. بعضیا میومدن نگاه میکردن که شاید بعدا بیاین ورزش کنن ولی از توی اونا چند نفرشون میومدن منو نگاه کنن. میشنیدم میگفتن اوناهاش اون پسر خوشگله . ببین چیه . ببین چه بدنی داره . اون حتما داده. حتما کردنش مگه میشه یه پسری اینقدر خوشگل باشه کسی اونو کرده باشه؟
یا میشنیدم توی باشگاه یکطوری که خودمم بشنوم میگن خودش دلشه. وگرنه اونطوری لبه میر نمینشست که رونش اونطوری پهن بشه .
بیشتریا روحیه ورزشکاری داشتن و میخاستن مواظبم باشن ولی چند نفری میخواستن هر طور شده یه حالی بکنن. اخرش دعوا و کتک کاری شد و از اون باشگاه هم دراومدم و نرفتم ورزش. چند روز بعد چند تاشون منو دیدن و گفتن ما تورو دوستت داریم. میخوایم بیایی باشگاه . تو که کاری نکردی . هیچ کار بدی نکردی. و دوباره رفتم
ولی باز تهمتا شروع شد. به یکیشون گفتم ببین بیرون اینجا شاید کاری کرده باشم ولی توی باشگاه جای این کارا نیست.من نمیخام هیچکاری بکنم شمام ازم نخواید. بهمم نگید.
بهم گفت نه دیگه ببین. اومدی نسازی. منم نمیگم اینجا. میریم خونه ما.هر وقت تو بگی. هرطوری تو بخوای. دوتایی .سه تایی. روی شکم. داگی.با کاندوم. بدون کاندم. تو فقط بگو کی میای . هممممه شرایططو قبول دارم. هر چقدر پول بخوای بهت میدم. اصلا الان این پول رو بگیر. هر وقت دوست داشتی بگو.
گفتم نمیخام . پولتم نمیخام. اقا من نمیخام این کارو کنم. جون هر کی دوست داری دست از سرم بردار.این رفت اون یکی اومد. دوتا نره غول بودن که یه ورزشی دیگه میرفتن ولی بدنسازی هم میومدن. البته بخاطر اینکه من اونجا بودم میومدن. چون بجای هفته ای دو روز .هر روز میومدن. فقط هم دور و بر من میپلکیدن.ورزشم نمیکردن. فقط میخواستن بامن ارتباط دوستی برقرار کنن تا بعدا سر فرصت بتونن حالشونو ببرن.
به یکیشون گفتم ببین من کاری به کسی ندارم. میخوام بیام ورزش کنم .چرا مزاحمم میشی.چرا مزاحم این بچه های کم سن و سال میشید. خیلی زورت زیاده اونهمه نره غول . شهوتت زده بالا خب برو زن بگیر.
یا برو دنبال کسی که قبول میکنه زیر تو بخوابه . من نمیخام. بسه دیگه.
اخرش یه مدتی یه شلوار ورزشی پوشیدم که تا نوک انگشت پاهامم میومد.گفتم حتما از اینه. ولی هیچی عوض نشد. اصلا مشکل سن و ساله. مشکل شکل صورته. شایدم مشکل خود اینا هستن که فکر میکنن هر پسری رو دیدن باید یه کاری بکننو برن. حالا اگه خوب بود و شد تکرارش کنن.یه مشکلاتی درست میکنن که همه عمرمون باید با مشکلاتش زندگی کنیم. وقتی هم هیچی نیست فکرش عذابت بده.
هرطور بود گذشت. من بزرگتر شدم و زورم بیشتر شد و بچه های که سنشون کمتر از من بود میاین باشگاه. پیش خودم فکر کردم حالا نوبت منه که دیگرانو اذیت کنم. ولی اصلا دلم نمیاد با یکی که کوچکتره یا تنهاس یا زورش بهم نمیرسه رفتار بدی داشته باشم.
فکرش هم اذیتم میکنه که بخوام برای کسی ناراحتی درست کنم. وقتی فکرش هم میاد توی سرم از خودم متنفر میشم. یعنی یک نفر مگه میتونه اینقدر بیشرف و حرومزاده و کثافت باشه که برای کسی دیگه ناراحتی درست کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فهمیدم بعضیا عقده ای هستن. توی خانواده خیلی بدی بزرگ شدن که خیلی راحت به هر شکلی میتونن روحیه و زندگی یه نفر دیگه رو خراب کنن. شاید خدا داره به اینطور ادما مهلت میده که ادم بشن اگه نشدن تنبیهشون کنه .
و منم خیلی خدا رو شکر می کنم که نمیتونم مردم ازاری کنم .

چقدر خوبه هرچیزی را بلدیم به دیگران هم یاد بدیم و یاد بگیریم
     
صفحه  صفحه 73 از 76:  « پیشین  1  ...  72  73  74  75  76  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites