تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد

صفحه  صفحه 73 از 73:  « پیشین  1  2  3  ...  71  72  73  
#721 | Posted: 29 Mar 2018 14:53 | Edited By: sinalikeoldman
سلام – الان من 28 سالم شده و قدی حدود 180 و وزنی حدود 78 دارم ، چهره گندمی و بدن کم مو که وقتی میزنم خیلی میکشه بیاد و وقتی هم میاد خیلی پررنگ و پر نیست و پوستم هم سفید که وقتی شیو میکنم دیگه کاملا سفید .
بریم سراغ خاطره من ،اینم بگم من از حدود 17 سالگی خیلی دوست داشتم لخت باشم، تنها که میشدم و کسی خونه نبود زود لخت میشدم و خودمو دید میزدم ، دراز می کشیدم لختی و ... خیلی لخت بودنو دوست داشتم،از دیدن بدن سفید و سکسیم لذت میبردم، دوست داشتم ساپورت بپوشم و با هزار دردسر از مغازه زنونه یدونه هم قدمو خریده بودم ، اینم بگم پاهامم سکسیه یعنی اینکه چاق نیست و لاغرم نیست، اما با همه این علاقه ها اینکه بفکر این باشم که بدنمو واقعی به کسی نشونش بدم ، نه ، کلا کم رو بودم و اینکه تو بیرون اصلا جرات اینکه بخام شیطنت کنم و نداشتم .این گذشت تا اینکه دانشجو شدم و با یاهو مسنجر آشنا شدم، وب سکسی میدادم و کلی لذت میبردم این ادامه داشت تا اینکه یروز با یمرد حدود 40 ساله آشنا شدم که از من خوشش اومده بود و میخاست منو ببینه، واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم چون تا اون زمان قرار واقعی رو تجربه نکرده بودم ولی از طرفی دل تو دلم نبود و واقعی میخاستم برا کسی لخت شم، با خودم هزار مرتبه اتقاقاتی که میخاست بیفته رو مرور میکردم صورتم قرمز شده بود و یحس جذابی واسم داشت، خلاصه اینکه شمارشو گرفتم ، حاضر شدم و کسی خونه نبود با تلفنهای کارتی اون روزا با اون تماس گرفتم هر چقد شمارشو گرفتم جواب نداد ،صبر کردم و همونجا منتظر شدم دوباره تماس گرفتم تا اینکه جواب داد، صدای مردونه که حدود 40 سالی فکر میکنم داشت، خودمو معرفی کردم با شک جوابمو داد گفتم میخام همو ببینیم گفت چه شکلی هستی و چی پوشیدی خلاصه اینکه گفت امروز نمیتونم و روز دیگه منم واقعا اصلا نمیتونستم تحمل کنم، احساس کردم شک کرده بود که من اون باشم و بعید میدونست من بیام سر قرار خلاصه با سرد برخورد کردن اون منم دیگه پشیمون شدم و کلا شمارشو پاره کردم و تا مدتها بیخیال قرار واقعی شدم – اگه دوست داشتین ادامه خاطراتمو واستون مینویسم ، هرچند زیاد داستان نویسیم خوب نیست.
     
#722 | Posted: 30 Mar 2018 02:59
sinalikeoldman

الان کسی ازت خواسته که داستان بنویسی؟؟؟؟
جان هرکی دوست داری دیگه ننویس
     
#723 | Posted: 17 Apr 2018 13:21
[b][hl]
[aligncenter]سلام من اسمم نیما
حدود ۸ سالم بود که برای تعطیلات تابستون با پسر عمو هام میرفتیم روستا خونه یکی از عمو هام پسر عمو هام از من سن شون بیشتر بود و همیشه به خاطر سوسول بودنم باهام شوخی می کردن تا اینکه یه بار رفته بودیم سر زمینای کشاورزیشون اونا یه باغ بود و حالتی شبیه استخر اب توش بود ۳ تا از پسر عمو هام گفتن هوا گرمه بریم تو اب خیلی زود لباساشونو دراوردن و رفتن تو اب منم از اب و شنا خوشم نمی اومد ولی با زور لباسامو دراوردن و بردن تو اب اونجا بود که دست مالیم میکردن و با خودشون حرف میزدن و می خندیدن ااون روز تموم شد فرداش زن عموم گفت برین حموم حموم کنین دیدم پسر عموم تو حمومه منم فرستادن تو حموم پسر عموم بدون هیچ مقدمه ای شروع کردن مالیدن کیرش به کونم راستش میترسیدم و حس خوبی نداشتم ولی از ترس هیچی نمی گفتم خلاصه دوش گرفتیم و ظهر دوباره رفتیم سر زمیناشون این بار اون یکی پسر عموم اومد گفت امروز تو حموم چیکار کردین منم گفتم هیچی گفت نه بهم گفته منم می خام و تهدیدم کرد منو برد پشت یه درخت و شرع کرد مالیدن کیرش به کونم و از کونم تعریف می کرد چه سفیده چه خوشکله و عالیه دیدم داداش پسر عموم داره نگامون می کنه گفتتتت پس من چی پسر عموم گفت بیا خیلی خوشکله کونش خلاصه یه حدود ۴ ۵ روز همش کارشون این بود هر سشون میمالوندن بهم تا اینکه یه نفر دیگه که واسشون کار می کرد یه پسره بود سنش از اونا بیشتر اینم اوردن و با کون من حال می کرد گذشت این ماجرا حدود ۲ سال تا اینکه یه روز ظهر با مادرم رفتیم خونه عموم که پایین خونه مغازه بزرگی داشتن پسر عموم اومد دنبالم منو برد تو مغازه گفت بیا اینجا با هم باشیم خلاصه خیلی طول نکشید منو برد پشت مغازه کیرشو دراورد و گفت واسم بمال منم میترسیدم اصلا حسی نداشتم و خوشمم نمیومد ولی ازشون می ترسیدم به زوور شلوارمو کشد پایین و تف زد به کیرش و به سوراخم فشار می اورد درد داشتم ولی زورم بهش نمیرسد تا اینکه دهنمو گرفت کیرشو کرد تو کونم ینی موردم از شدت درد پریدم و از دستش خلاص شدم خیلی درد بود خیلی اونم گفت باشه باشه چیزی نیست الان تموم میشه یه کم گذشت دستمو با تهدید های که میکرد گذاشت رو کیرش و گفت بمال یه کم مالیدم دیدم یه چیز سفید رنگ از کیرش اومد بیرون ازش پرسیدم این چیه گفت هیچی برو منم رفتم پیش مامانم همش می گفتم بهشون بگم اینا دارن اینجور می کنن ولی هیچ نگفتم و ترسیدم بعد این ماجراها یه جورایی از شون دور شدم و خوشم نمیومد ازشون و فهمیده بودم چی به سرم اومده . خیلی سال گذشت تا اینکه رفتم دانشگاه و اینا اصلا تو فاز این کارا نبودم تو این مدت ولی بعضی وقتا که حشری میشدم سوراخ کونمو با اینه نگا می کردم و جق میزدم خلاصه تو دانشگاه خیلی وقتا تنها بودم یاهو مسنجر میرفتم و سایت های سکسی و اینا تا اینکه دیدم سایت هست واسه چت و اینا منم یه شب حشری بودم چت می کردم وب سکسی از کونم میدادم تا اینکه تصمیم گرفتم با یکی باشم که سکس کنیم یه پسره پیدا شد تو چت که گی بود ادرس دادم بهش شب اومد خونه دانشجویی و سریع رفت تو اتاق و کیرشو دراورد گفت ساک بزنیم واسه هم راستش داشتم از لذت می مردم کیرشو خوردم و کیرمو خورد تا اینکه گفت بیا بکن منو منم هرچی می خاستم بکنم تو کونش کیرم شق نمیشد برگشت گفت بخاب کیرشو میخاست بکنه تو کونم نمیشد درد داشتم و نزاستم بکنه تو کونم خلاصه هرجور بود ابمون اومد و رفت از اون شب به بعد دیگه واسم لذت شده بود خیلی هارو پیدا کردم ولی یه تعدا به حضوری رسید ولی همشون لاپایی و ساک تا اینکه یکی پیدا شد رفتم پیشش و با ژل و مالیدن کونم گفت کاریت نباشه درستش می کنم کیرشو گزاشت تو کونم درد داشتم اما بعد چن لحظه درد نموند و اونم تلنبه می زد خیلی حال داد یه جوری که واسش قنبل می کردم و قشنگ می گایید منو خلاصه من کونی شدم و الان کونم گشاد شده و از کیر خیلی خوشم میاد امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا نظر بدین خصوصی یا هرجا
سوالی بود در خدمتم
بووووووس کیر خوشکلا

     
#724 | Posted: 18 Apr 2018 08:12
عباس بعد از چند وقت احساس ارامش میکرد و مادرش هم دیگر به احساس او اهمیت میداد در اتاقی که داشتند عباس برای مادرش میرقصید و مادرش میخندید و گاهی خودش را برای مادرش لوس میکرد و میگفت منو ارایش کن و مادرش اخر شب که به اتاقشان میامد برایش ارایش میکرد اوایل برایش روژ لب میمالید ولی بعد چشم هایش را هم ارایش میکرد و یک شب مادرش گفت بیا ببینم اگر واقعا میخواهی ارایش کنم باید ابرو هایت را درست کنم و ملیحه که خودش در بند انداختن وارد بود برای اولین بار ابرو های عباس را بند انداخت و گفت فردا هرکی تو را ببیند میفهمد که چی دلت میخواد پتیاره با این سرو وضع که بری بیرون فقط کافیه که لباس دخترونه تنت کنی عباس گفت اوخ جون هنوز خودشو تو اینه ندیده بود و مادرش گفت صبر کن چند تا موئی که روی پاهات هستم بگیرم و عباس که سوزش ابرو ها را تحمل کرده بود دیگر برایش مهم نبود وشورتی که مادرش برایش گذاشته بود را به پا داشت و مادرش هم حسابی ران هایش را هم بند انداخت و عباس سفیدی پوست خود را بیشتر احساس کرد به مادرش گفت اشکالی نداره من برم اتاق اکبر مادرش گفت نه عباس گفت میخوام اولین نفر اکبر باشه که منو اینطوری میبینه مادرش گفت نه عباس گفت ترا بخدا زود میام مادرش گفت تو بری صبح بزور از اتاق میای بیرون مگه میزاره بیای عباس خیلی اصرار کرد مادرش گفت خب برو عباس که خودش را در اینه دیده بود گفت پس ارایشم کن و مادرش گفت تو که نمیدونی اکبر تنهاست یا نه عباس گفت چکار کنم من که اینطوری نمیتونم برم بیرون مادرش که میخواست اذیتش کنه گفت به من مربوط نیست و عباس باز التماس کرد و مادرش گفت بیا پتیاره بیا تا درست کنم و تا لباس بپوشی من میرم و میام بعد از اینکه چشم هایش را هم ارایش کرد و خط چشم و ریمل هم برایش کشید یک دامن ژرسه کمر کش دار مشکی بلند داشت که یکبار عباس پوشیده بود و برایش رقصیده بود را به عباس داد و گفت این را بپوش با بلوز یقه باز زرشکی که از قدیم داشت را به او داد و گفت این را هم تنت کن تا من برگردم و از اتاق بیرون رفت انها در طبقه بالای ساختمانی که داخل سیلو ساخته شده بود زندگی میکردن اتاق های پائین هم در اختیار اکبر و اصغر بود مادرش وقتی کارشان تمام شده بود اصغر را دید ه بود که با موتور از سیلو خارج شده بود ولی عباس از ان خبر نداشت مادرش ار پله ها که پائین امد همان را بهانه کرد و یکراست بطرف اتاق اکبر رفت و ضربه ای به در زد و اکبر بعد از دو سه دقیقه در را باز کرد و معلوم بود که تازه لباس به تن کرده چون داشت دگمه های پیراهنش را میبست که ملیحه گفت ببخشید از خواب بیدارت کردم اکب رگفت نه بیدار بودم کاری داشتید ملیحه گفت میخواستم بپرسم اصغر اقا کجا رفت و امشب برمیگرده اکبر گفت رفت خونه سیمین خانم و گفت صبح یخورده دیر میاد و ملیحه گفت باشه مرسی اکبر گفت ببخشید عباس خونه است ملیحه لبخندی زد و گفت بله فرمایشی بود اکبر سرش و پائین انداحت و گفت دفعه قبل که اذیتش نکردم ملیحه خندید و گفت هیچوقت نباید اذیتش کنی اکبر گفت میشه خواهش کنم امشب اجازه بدید بیاد پائین ملیحه با لبخندی گفت اون پتیاره هم میخواست بیاد پائین من گفتم نه اکبر گفت اخه چرا ملیحه گفت چرا و زهر مار اکبر گفت باشه چشم هرچی شما بگید ملیجه گفت تنهائی اکبرگفت بله من همیشه تنها هستم ملیحه خندید و گفت شب بخیر و بطرف پله برگشت و اکبر گفت شب شما هم بخیر ولی کنار در ایستاد و ملیحه لبخند زنان وارد اتاق شد و به عباس گفت بیخود خودتو درست کردی و اکبر دوستش اومده بود و شام میخوردند عباس گفت مامان اذیت نکن اکبر دوستی که بیاد اینجا نداره مادرش گفت پتیاره از همه چی خبر داره بیا برو خوشگلم تنهاست و میتونی تا صبح هم بمونی ولی زیاد ناله نکنی عباس که خوشحال شده بود مادرش را بوسید و مادرش گفت نکن منو ماتیکی کردی محکم در کونش زد و گفت به به شورتم نپوشیدی عباس گفت خب دامنه بلنده ملیحه گفت اره زمان میبره درش بیاری کارش و راحت کردی و برو عباس گفت دوست دارم و از اتاق بیرون رفت و مادرش در اتاق را بست و بطرف رخت خوابش که عباس برایش انداخته بود رفت و دراز کشید تا خوابش برد
عباس وقتی به در اتاق اکبر رسید لباس هایش را مرتب کرد بلوزش را تا جایئکه میتوانست پائین کشیده بود تاچاک سینه های سفیدش که به اندازه دخترهای چهارده ساله شده بود معلوم شود ضربه ای به در زد و منتظر ایستاد و اکبر که فکر نمیکرد عباس باشد باز دو سه دقیقه بعد در را باز کرد و بادیدن عباس گفت وای چی شدی تو چکار کردی بیا تو ببینم و او را بغل کرد و عباس گفت یواش دیونه اصغر اقا صدات و میشنوه اکبر گفت هیچکس نیست بجز مامانت که اونم بالاست و عباس را بوسید و گفت عزیزم چی شدی چقدر خوشگل شدی عباس گفت مامانم دو ساعته داره ابرو هامو درست میکنه اکبر گفت دستش درد نکنه چی ساخته عباس که حسابی لذت میبرد همانطور که در بغل اکبر بود گفت خوشگل شدم اکبر گفت اره عزیز دلم و کیرش را که بلند شدده بود شورت و پیزامه ای که به پا داشت را داشت پاره میکردبه او نشان داد و گفت ببین چی شده و عباس گفت جون قربونش برم خیلی دلم میخواد بخورمش ولی صبر کن میخوام برات برقصم و اکبر گفت ای قربونت برم و رادیو را روشن کرد و رادیو تهران انوقت شب اهنگ های خواننده ها را پخش میکرد و عباس برای اکبر شروع بع رقصیدن کرد و هر بار که میچرخید و یا قر میداد دامن را هم بالا میکشید و اکبر کون سفیدش را میدید و دستش را دراز میکرد که کونش را لمس کند عباس عقب تر میرفت و اکبر حشری تر میشد اکبر دیگر طاقت نیاورد و لباس هایش را در اورد و لخت نشست و کیر بلند شده اش را به عباس نشان داد و گفت بیا خوشگلم بخورش عباس خودش را روی زمین انداخت و بطرف کیر اکبر چهار دست و پا رفت و کیرش را با دست گرفت و سرش را بوسید و زبانش را به سوراخ کیرش کشید و اه اکبر بلند شد و عباس وقتی خوب سر کیر اکبر را با زبون لیس زد حالا نوبت بقیه کیر اکبر بود که حسابی راست شده بود را لیس بزند وقتی خوب کیرش لیس زد و خیس شد از سرش در دهانش کرد و اکبر هم سرش را فشار داد و نگه داشت و ابش را که دیگر طاقت نداشت نگه دارد در دهان او خالی کرد و عباس به حرکت خودش ادامه داد و کیر او را که با امدن ابش لیز شده بود در حلقش فرو کرد و تمام ابش را خورد وقتی دو سه بار برایش ساک زد گفت دیونه چقدر زود ابت اومد اکبر گفت بقول مادرت پتیاره خودتو تو اینه دیدی یا میدونی وقتی با اون کون سفیدت قر میدی چه بروز ادم میاری عباس گفت اره جون خودت صبح تا غروب دارم جلوت راه میرم یکبار دست نمیزنی معلومه خب زود ابت میاد اکبر گفت خره اگر کاری کنم هم مامانت میبینه هم اصغر عباس گفت مامانم مشکل نداره اصغر نبینه اکبرگفت تو به مامانت بگو من خودم میدونم چکارت کنم و عباس گفت من برم چای درست کنم تا تو یخورده سرحال بیای اکبر گفت ناراحت نمیشی من سیگار بکشم عباس گفت نه اکبر گفت اگه قاطی داشته باشه چی عباس خندید گفت نه خودم یگی دو پک میزنم اکبر گفت پس صبر میکنم برگردی و عباس با همون لباس از اتاق بیرون امد و بطرف اشپزخانه رفت و بعد از اینکه چای را اماده کرد گذاشت دم بکشد و به اتاق برگشت و اکبر سیگاری را روشن کرد و گفت جنسش خوبه عبداله با اخرین باری که فرستاد برای من هم یک تخته حشیش فرستاد فقط زیاد نکشی و سیگاری را بطرف عباس دراز کرد و عباس هم یک پک زد و به سرفه افتاد اکبر خندید و گفت یواش پک بزن گفتم جنسش خوبه و سیگاری را از دست عباس گرفت و خودش راحت پک میزد و بعد از دوسه پک عباس دستش را دراز کرد و اهسته دو سه پک زد و اینبار سرفه نکرد بعد از تمام شده سیگاری عباس گفت برم چای بیاورم و اکبر گفت من هم رخت خواب را میاندازم و عباس که حشیش داشت اثر میکرد گفت اره بنداز و کیر اکبر را نشان داد و گفت داره سرحال میاد ولی پدرش و در میارم اگر زود ابش بیاد اکبر گفت همچین میکنمت که زمین و گاز بگیری عباس گفت اوخ جون و از اتاق بیرون رفت و با یک سینی که در ان دو لیوان چای و قند بود برگشت و اکبر را دراز کشیده در رخت خواب دید که کیرش حسابی بلند شده بود عباس گفت جون عجب چیزی شده ادم دلش میخواد بشینه روش و سینی چای را کناری گذاشت و دامنش را بالا زد خودش دستش را با اب دهانش خیس کرد و به اکبر گفت کیرت را خیس کن و اکبر هم تفی به سر کیرش زد و عباس دو طرف کونش را با دست گرفت وپاهایش را دو طرف اکبر گذاشت و سرکیر او را با سوراخ کونش میزان کرد اهسته روی کیرش نشستو هر چه کیر اکبر بیشتر فرو میرفت او بیشتر لذت میبرد و و کونش را بالا میکشید و صبر میکرد تا جا باز کند اینکار را تا وقتی که تمام کیر اکبر تو کونش رفته بود ادامه داد حالا تمام کیر اکبر تو کونش بود احساس خوبی داشت و رو اسمان ها بود سیگاری هم اثر خودش را کرده بود بعد از چند دقیقه بلند شد و رو به اکبر شد اکبر که تا انموقع همانطور که عباس بالا و پائین میکرد با کون عباس بازی میکرد و ضربه به کونش میزد میگفت جنده خانم امشب جرت میدم و عباس میگفت اره قربونت برم حالا با سینه های او بازی میکرد عباس که کیرش بلند نمیشد فقط خودش را خیس میکرد و یک پیش ابی از او ترشح میشد که اکبر با لمس کرد کیرش به او گفت پتیاره خیس کردی عباس گفت از سر شب تا حالا خیس کردم نمیدونم مادرم داشت ابرو هامو درست میکرد هم خیس کرده بودم اکبر همانطور که کیرش تو کون او بود عباس را بطرف خودش کشید و لب هایش را به لب او چسباند سینه هایش را گرفت و فشار داد و عباس اهش بلند شد و گفت اره جون یواش دیونه کبود میشه و اکبرگفت هنوز مونده و او را بطرف بالا کشید و نوک سینه های سفیدش راکه صورتی بود را به دهان برد و عباس گفت اره قربونت برم بخورش وای که چه حالی داره اکبر که میدانست عباس خیلی با اینکار حال میکنه عباس را از روی خودش پائین اورد و او را خواباند و بلوزش را در اورد و دامنش را هم پائین کشید و دست های عباس را بالای سرش برد و گفت اگر دستت را تکان بدهی سیاه و کبودت میکنم و عباس گفت وای نه مامان ببینه میکشه منو و اکبر گفت خب پس دستت تکون نده و سینه عباس را بوسید و نوکش را لیس میزد و هر از گاهی گاز کوچکی میگیرفت و عباس هم اه و ناله اش بالا رفته بود و دیگر خودش را در اختیار اکبر گذاشته بود و فقط لذتی بود که احساس میکرد و اکبر هم که سیگاری اثر کرده بود با عباس مثل جندها رفتار میکرد چیزی که عباس خیلی از ان لذت میبرد تا اکبر که حشری شده بود شروع به میک زدن کنار سینه های عباس شد و انچنان میک میزد که عباس سر اورا فشار میداد که او نتواند نفس بکشد و لی اکبر هر طوری بود سینه او را قرمز کرد و عباس گفت بمیری چکار کردی اینکه کبود میشه و اکبر گفت اون یکی مونده و به عباس فرصت نداد و کنار سینه دیگرش را هم قرمز کرد و عباس گفت خاک تو سرت مامان ببینه چی بگم و اکبر گفت بگو من کردم و عباس را برگرداند و همانطور که خوابیده بود کیرش را لای کون عباس میکشد و عباس لذت میبرد و اکبر چند بار که این کار را کرد سرش را به کون عباس نزدیک کرد و کونش را بوسید و عباس گفت وای اره قربونت برم اکبر فهمید که عباس از این کار خوشش میاد ادامه داد و کون عباس و با دست باز کرد و نزدیک سوراخ کونش را بوسید و عباس از حال رفته بود وفقط میگفت جون عزیزم اره همین کارو بکن و اکبرچند بار همانجارا بوسید وبه یکبار زبانش را به سوراخ او کشید و عباس کونش را بالا دا که باز تر شود و اکبر دستش را زیر او انداخت و او را بالا کشید و زبانش را در سوراخ کون عباس فرو کرد و دستش به کیر عباس خورد که در ترشحاتی که داشت غرق شده بود گفت جنده خانم حسابی خیس کردی و عباس گفت فقط منو بکن من کیر میخوام اره عزیزم بکن منو قربونت برم اکبر دستش را که خیس شده بود به کون او کشید و سر کیرش را به بالای سوراخ کونش فشار داد و کون عباس هم تمام کیرش را در خود جا داد دیگر عباس بود که کونش را تکان میداد و اکبرکه حشری شده بود با هر عقب جلوئی که او میکرد ضربه ای به کون او میزد عباس هم با صدای بلند میگفت اره جرم بده پارم کن میخوام تا دو سه روز نتونم راه برم و اکبر هم با تمام قدرت فشار میداد تا عباس احساس کرد که کونش داغ شد و همانطور اب اکبر در کونش سرازیر شد و طوری بود که عباس فکر کرد که اکبر در کونش شاشیده ولی انقدر اب اکبر زیاد بود که این احساس به عباس دست داد اکبر بعد از اینکه ابش امد هم دو سه بار خودش را عقب جلو کرد و کنار عباس بیحال افتاد عباس که یواش یواش سرحال میشد گفت خاک به سرم نمیدونم سماور اب داره یا نه چای هم نخوردیم یخ کرد اکبر گفت تو برو خودت و بشور من میرم چای رو عوض میکنم و عباس دستمال کاغذی را برداشت و تعداد زیادی را لای کونش گذاشت که اب اکبر روی زمین نریزد و دامن را هم بالا کشید و بطرف دستشوئی رفت اکبر هم پیژامه را به پا کرد بطرف اشپزخانه وقتی عباس از دستشوئی برمیگشت مادرش را در راه پله دید که با اشاره او را بطرف خودش صدا میزد و عباس فوری بطرف او رفت و گفت چی شده مادرش گفت خوبی عزیزم غباس گفت اره چطور مگه مادرش گفت اخه خیلی سر صدا میکردی گفتم طوری شده و عباس گفت نه خیالت راحت باشه مادرش لبخندی زد و گفت حالا خیالم را حت شد پتیاره همچین میگفتی جرم بده عباس فرصت نداد که حرف مادرش تمام شود گفت همه را شنیدی ملیحه گفت اره که همه رو شنیدم حالا میخوای پائین بخوابی یا میای بالا عباس گفت اگر اجازه بدی پائین مادرش گفت برو ولی صبح زود بیا بالا تا اصغر نیومده عباس گفت باشه و مادرش خندید و از پله ها بالا رفت

ham1
     
#725 | Posted: 18 Apr 2018 12:06
Sacer112233
جالب بود ولی چرا اینقدر خلاصه نوشتی

ham1
     
صفحه  صفحه 73 از 73:  « پیشین  1  2  3  ...  71  72  73 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites