تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Ruin | تباهی

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 20 Jul 2014 11:24
میهمان


قسمت چهلم :
اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.با داغی نور خورشیدی که از پنجره افتاده رو صورتم به زور چشمام و باز میکنم.همه اتفاقات دیروز تو ذهنم پررنگ میشه..امروز چند شنبه است؟
از جام بلند میشم و لباسهایی که از دیروز تنم مونده رو از تنم در میارم..جلوی آینه ام..از چیزی که تو آینه میبینم وحشت میکنم..تمام تنم کبوده..حالت تهوع دارم..یه چیزی میپوشم از اتاق میام بیرون .یه آبی به سر و روم میزنم و سعی میکنم افکار پریشونم و متمرکز کنم تا بتونم از باتلاقی که علی برام درست کرده سلامت بیرون بیام..امروز چهار شنبه است و سعید دو روزه دیگه برمیگرده..وای من دوروز فرصت دارم. یاد بابا و مامان می افتم.
از دستشویی که بیرون میام هردوشون و میبینم که متعجب من و نگاه میکنند.
- حالت خوبه مادر؟
- سلام
- سلام بابا جان...چطوری ؟؟ حالت خوبه؟؟
- خوبم
- چی شده بود مادر؟؟
متوجه منظور مامان نمیشم.
- همچین در اتاق و باز کردی و دویدی سمت دستشویی که ترسیدم..
- راستش بابا،من یاد زمون بچگیت افتادم...
تازه می فهمم منظورشون چیه.. دوباره به سمت اتاقم میرم.
- خوبم..نگران نباشید..
- خدارو شکر مادر...نصف جون شدم اونجوری دیدمت..
- نه مامان ..نگران نباش...در ضمن بهتره وسایلتون و هم جمع کنید.
- چیزی شده دخترم؟؟
- نه بابا جان...ولی این خونه دیگه مال ما نیست... بابت بدهی شما دادمش به علاوه خیلی چیزهای دیگه...
بغضی که همراه این جمله میاد تو گلوم و قورت میدم..
- یعنی چی ؟؟
تلاش میکنم دق و دلی این چند روز و سر مامان بیچاره خالی نکنم اما نمیتونم و صدام بالا میره...
- یعنی همین که میشنوی مادر من... خونه رو دادم رفت..
منتظر جوابشون نمیمونم و میرم اتاقم.
**********
- خوبی؟؟
- آره
- ببین رضا زنگ زده باید برگردیم تهران
- کی زنگ زد؟
- وقتی خواب بودی..
- باشه بریم
بلند میشه که از جلوم رد شه.دستش و میگیرم و میکشمش سمت خودم.اونقدر بی هوا اینکار و میکنم که پرت میشه تو بغلم.خودش و کمی جابه جا میکنه..
- چیکار میکنی سعید!!
- قدیما بهش میگفتن بغل کردن الان و نمیدونم..
- سعید ...الان..
نمیزارم جملش تموم شه و لبام میزارم رو لباش...که چقدر دلم تنگ بود برای طعم لبش.
ویدا اما مسخ شده و هیچ کاری نمیکنه..خودم و ازش جدا میکنم.
- چیزی شده؟
حرفی نمیزنه و فقط نگاهم میکنه...دوباره سوالم و تکرار میکنم...باز هم سکوت..خودش و از بغلم بیرون میاره و کمی ازم فاصله میگیره...بلند میشم و میرم طرفش.پشتش به منه..اون و به سمت خودم بر میگردونم...
- چته ویدا؟؟
- تازه میپرسی چمه؟؟
- آره ... میپرسم چون نمیفهمم که چرا باهام تو این شرایط اینطوری برخورد میکنی؟؟
- پس تو هم متوجه شرایط شدی؟...خوبه!!
لبخند تلخی میزنه و میره سمت لباساش و شروع به پوشیدن مانتوش میکنه...
- کجا؟؟
- مگه نگفتی برگردیم تهران..
رفتارش داره حرصم و در میاره...سعی میکنم درکش کنم..میرم طرفش و مانع از پوشیدن مانتوش میشم.
- ولم کن سعید
- چته تو؟؟
نگاه معنی داری بهم میکنه تو عمق چشماش هزار تا حرفه... من اما ..
- سعید من برگشتم تا فقط چیزهایی رو که تو باید بدونی و بهت بگم..تا بهت بگم ویدا بهت خیانت نکرده..تا بهت بگم او یه آدم مزخرف عوضی نبوده...امدم تا بدونی تو چه شرایطی بودم و مجبور به چه کارهایی شدم..اومدم تا بدونی...
بغضی که تو حرفاش بود میترکه و بارون اشک صورتش و خیس میکنه.میکشمش تو بغلم...
- اینایی که گفتی هیچی و عوض نکرده...
خودش و از بغلم بیرون میاره و یه قدم میره عقب...چشمای خیسش و تنگ میکنه و با نفرت سرم داد میزنه...
- بس کن سعید... چی و عوض نکرده... فکر میکنی اونا میزارن ما باهم باشیم... من حامله ام ... بچه کسی و دارم حمل میکنم که بهم تجاوز کرده...میفهمی ؟؟
جملاتش مثل پتک میخوره تو سرم... به زور خود وا رفتم و جمع میکنم.
- حالا باید چیکار کنم...
- چیکار کنی؟؟ تازه میگی چیکار کنم... خودتو از این داستان بکش بیرون..بکش بیرون لعنتی...
این آخرین جمله رو داد میزنه..
- از چی بکشم بیرون.. هان...
- از این خریت خود ساخته... از این رویا بافیهای مزخرف ...بزرگ شو ..دور و برت و نگاه کن...ویدا تموم شد..حالا به هر دلیلی که بود و هر چی که شد..الان این واقعیت زندگیته..برو دنبال زندگیت...
- همین...
به طرفم میاد..با دو دستش صورتش و پاک میکنه..با دستای خیس شده اش دستام میگیره..
- ببین سعید..عزیزم واقعیت و بپذیر... زندگی من و تو به آخرش رسیده..
- نه... اونا هم همین و میخوان...علی میخواست من و بشکنه که کرد... علی میخواست من و خورد کنه که کرد..اما تو رو نمیفهمم... تو چته..
- من چمه... یه نگاه به من بنداز ... این اون ویدایی که میشناختی؟ دختر مغرور خاطراتت...
حرفی نمیزنم و نگاش میکنم...
- نه بگو... میخوای هر روز علی بهت زنگ بزنه و یادت بندازه که سلمان چطوری من و ... سعید برو ..جون مانی برو.. بزار اون عشق تا ته دنیا یه رویای قشنگ بمونه ..بزار همیشه ...
باز هم گریه ... دیگه نمیتونم تحمل کنم...سیگاری روشن میکنم و لباسم و میپوشم و آماده رفتن میشم.
توی مسیر حرفی بینمون زده نمیشه..انگار هرکدوممون غرق دنیای خودشه...دنیایی که زمانی یکی بود اما حالا هر کدوم یه چیزی واسه خودش داره...سه ساعت بعد تهرانیم... مستقیم میرم خونه،ماشین و میبرم تو حیاط اما انگار هیچکدوم نمیخوایم پیاده شیم.برمیگرده سمتم.دستاش و دراز میکنه و دستام و با دو دستش میگیره.
- سعید... نمیدونم الان داری به چی فکر میکنی و یا در مورد من چه قضاوتی کردی اما .. چه خوب و چه بد...چه دلت بخواد و چه دلت نخواد زندگی نوپای من و تو همینجا تمومه... من سر اینکه برگردم پیشت خیلی فکر کردم..خیلی..اما تهش به این نتیجه رسیدم که تو باید واقعیت و از زبان خودم بشنوی... البته مهدی نظرش جز این بود..
- مهدی؟؟
- (لبخند تلخی میزنه ) مهدی صیادی ... میشناسیش... همون استاد معروف که بهش حسودی میکردی... آره من با اون تو دبی زندگی میکنم... اون اونجا داره دکتری میگیره..
با همون چشمای گیرا و همون نگاه نافذ همیشه اش به عمق مغزم نفوذ میکنه و سوالم و جواب میده...
- میدونم الان چی تو سرته... بازم مثل همیشه بدترین شکل ماجرا رو داری اونجا بازسازی میکنی... اما مهم نیست.فقط بدون تو اون شرایط، تو اون روزهای سخت و نفس گیر که حتی فکر هم نمی شد کرد..اون کمکم کرد و نذاشت بیشتر تو باتلاق تنفر یه روانی غرق بشم... اون بود که نجاتم داد..
- چرا ؟؟؟
- چرا چی ؟؟؟
- چرا صبر نکردی برگردم..چرا بهم زنگ نزدی ... چرا همین داستان و همون موقع واسه خودم تعریف نکردی ..چرا به جای کمک از یه غریبه از مرد خودت کمک نخواستی؟؟
- اون موقع تو باور میکردی؟؟ یه خورده انصاف داشته باش سعید اگه الان نشستی داری به حرفهای من گوش میدی چون تو این چند وقته اونقدر چیزای جور واجور دیدی و برات پیش اومده که میتونی قبولش کنی اما اون روز چی...میومدم بهت میگفتم...عزیزم تو که نبودی من خواستم خونه و زمینت و بدم به علی بعد اونا ترتیبم و دادن... حالا هم چیزی نشده که عزیزم ..ولی من فکر میکنم باردارم...
از لحن تمسخرآمیز حرفاش یه جوری میشم..انگار بهم بر خورده...دستام و از دستاش بیرون میارم ...
- هه.. حال الانت و نگاه کن ..اونوقت توقع داشتی من اون روز میومدم بهت میگفتم..
- حالا چرا با صیادی؟؟
- پس باید تو اون روزا سراغ کی میرفتم... سراغ یه غریبه که اونم هوس کنه از شرایطم سواستفاده کنه... اصلا من به کی میتونستم اعتماد کنم ..ها.. واسه کی میتونستم تعریف کنم که چی به سر عشق و خونه و زندگیم اومده..
- به اون اعتماد داشتی؟؟ واسه اون میتونستی تعریف کنی؟؟
سرش و به نشونه تاسف تکون میده...
- برات متاسفم سعید...
- آره... خودمم واسه خودم متاسفم.. واسه روزهایی که ....
- بسه سعید ... خواهش میکنم دوباره شروع نکن... اینقدر با نگاهت و حرفات مِنَتم نکن.. اگه من اینجام چون حتی یک روز روز هم نتونستم بی فکر کردن به تو بگذرونم...
آه بلندی میکشه و در ماشین و باز میکنه اما قبل پیاده شدن انگار چیزی یادش اومده..
- میدونی الان دیگه سبک شدم... چون میدونم تو همه چیز و میدونی... از اینجا به بعد مختاری هر جور که دوست داری قضاوتم کنی... هر طور هم که آرومت میکنه در موردم حکم صادر کنی اما داستان ویدا و سعید اینجا تمومه..
- همین؟؟
- آره همین...
- یعنی همه حرفها و روزهای خوبمون دروغ بود.. همه دوست دارمها ..همه مال هم بودن ها...
- بس کن سعید... بیا بیرون از این گذشته ای که داری توش زندگی میکنی و به خاطرش آیندت و خراب میکنی... اون یه دوره ای از زندگی جفتمون بود که تموم شد.
- چقدر راحت حرف میزنی ...
- حرف زدن با تو فایده نداره...تو خودت و زدی به خواب و آدمی که خودش و زده به خواب ، هیج جوری نمیشه بیدارش کرد.
از ماشین پیاده میشه و میره سمت خونه.من اما مبهوت تو ماشینم... نمیدونم چقدر طول میکشه که با چمدونش برمیگرده.
- نمیخوای کمکم کنی ... بار سنگین واسم ضرر داره..
با حرفش، من انگار از خواب بیدار میشم...
- کجا میخوای بری ؟؟
- هتل ؟؟
- هه هه.. چیه دیگه با من نامحرم شدی؟؟
- نه ... مهدی هتله ... بهتر منم برم اونجا ..تو هم به کارهات برسی...
- با اون اومدی؟؟
- آره... اشکالی داره...
- پس از خونه که زده بودی بیرون رفته بودی هتل پیش آقاتون...
لبخند رو لباش میماسه از لحن و حرف من...
- بهتره من برم...
پیاده میشم و میام روبرش به ماشین تکیه میدم.
- حالا چرا اصرار داشتی بریم شمال... اونم با من...
دوباره سرش و تکون میده...چمدون و به زحمت از پله ها پایین میزاره ..اهرمش و بالا میکشه و اونو دنبال خودش میکشونه..من انگار خشک شدم ،صدای چرخهای چمدون و میشنوم ...بعد هم صدای باز شدن در..
- خداحافظ
*******
با باز شدن در سلول و تابیدن یه باریکه نور به داخل کمی خودم جمع و جور میکنم..
- بلند شو ... وقت رفتنه..
از جام بلند میشم و قامت له شدم و صاف میکنم و میرم سمتش.دستام و جلو میارم ...دستبند و میزنه به دستم و مثل همیشه عقده ای وار تا جایی که گوشت مچ دستم و گاز بگیره سفتش میکنه..
- میشه یکم شل تر کنی...
- خفه.. راه بیفت..
وارد راهرو میشیم...چشمام کم کمک داره به نور عادت میکنه...
- دوباره داریم میریم بازجویی
مرد با دست چپش ضربه ایی به کتف راستم میزنه و من به جلو هل میده..
- به جای وراجی راه برو...
انتهای راهرو یه در بزرگه که کل عرض راهرو رو گرفته.مرد دستش میزاره رو شونم و من و نگه میداره..
- همین جا بشین
من به عادت همیشه بر میگردم سمت دیوار و رو زانوهام میشینم.صدای باز شدن دریچه کوچک روی در و میشنوم.
- آوردمش
- منتظر باش...
تو فکرم... تا حالا به این راهرو نیومده بودم همیشه موقع خروج از سلول من و به سمت راست میبردند.اینبار اما به سمت چپ ... چه خبره..در باز میشه...
- بلند شو...
از جام بلند میشم...حالا خوب فضای اونور در و میبینم.یه میز سفید با دو تا نمیمکت دو طرفش.پس اینجا اتاق ملاقاته ولی مگه من ملاقات ممنوع نبودم...
- برو تو
مرد من و به داخل اتاق هل میده.کمی میرم جلو تر و بعد در پشت سرم بسته میشه..در اونور اتاق هم باز میشه و من قامت زنی چادر پوش و توش میبینم...
ادامه دارد...
     
#42 | Posted: 20 Jul 2014 11:25
میهمان


قسمت چهل و یکم :
جمله به جمله حرفاش و دارم تو ذهنم مرور میکنم.
- ((بسه سعید ... خواهش میکنم دوباره شروع نکن... اینقدر با نگاهت و حرفات مِنَتم نکن.. اگه من اینجام چون حتی یک روز روز هم نتونستم بی فکر کردن به تو بگذرونم...))
- ((میدونی الان دیگه سبک شدم... چون میدونم تو همه چیز و میدونی... از اینجا به بعد مختاری هر جور که دوست داری قضاوتم کنی... هر طور هم که آرومت میکنه در موردم حکم صادر کنی اما داستان ویدا و سعید اینجا تمومه..))
- ((بس کن سعید... بیا بیرون از این گذشته ای که داری توش زندگی میکنی و به خاطرش آیندت و خراب میکنی... اون یه دوره ای از زندگی جفتمون بود که تموم شد.))
نمیدونم چقدر تو این حالم و چند بار این جملات مرور کردم اما به خودم که میام میبینم یک ساعت از رفتنش گذشته و من همچنان تو ماشینم.برای اولین بار ویدا رفته و من دنبالش نرفتم.شماره رضا رو میگیرم.
- به به ... آقا سعید
- چطوری رضا ؟؟
- علیک سلام... خوبم
- چه خبر ؟؟
- والا این دو..سه.. سالی که نبودی ...خیلی بهمون سخت گذشت..
- (عصبانی میشم) بسه دیگه ... تو کی میخوای بفهمی هر وقتی ...زمان دلقک بازی نیست...
- هی وای من... الان ناراحتی... ببین کی داره از فهمیدن وقت و زمان حرف میزنه... مرد حسابی وسط این هاگیر و واگیر پاشدی با لیلی ت رفتی شمال... بعد الان واسه من تریپ برداشتی؟؟
- رضا من تهرانم...
- ای جان...خبر میدادی کوچه رو براتون چراغونی میکردن؟؟ پس اومدین؟؟
- آره...
- حالا صدات چرا مثه قهرمانهای کشتی شده..
- یعنی چی ؟؟ چرا مزخرف میگی؟؟
- آخه یه جوری خسته و آروم حرف میزنی انگار همین الان از رو تشک اومدی پایین..
- بس کن رضا.. حوصله ندارم... الان باید چیکار کنم؟؟
- معمولا بعد مسابقه میرن سونا و ریکاوری..
- (سرش داد میزنم)الاغ بسه... تموم کن این دلقک بازی رو.... میگم داستان لیلا رو الان چه کنم...
- من چه میدونم... فکر کنم فردا باید بری پیش همون سروانه...
- صبح میای با هم بریم؟؟؟
- چه رویی داری تو... داد و بیداد میکنی بعد انتظار کمک هم داری؟؟ خیلی خوب حالا برو بخواب صبح خودم میام دنبالت!!
تلفنم با رضا رو که تموم میکنم میرم تو خونه.
دوباره سکوت ..دوباره تنهایی..روی مبل جلوی تلویزیون ولو میشم.کنترل و بر میدارم و روشنش میکنم.چند کانالی و بالا و پایین میکنم..نمیدونم چقدر طول میکشه که خواب من و با خودش میبره..
با فریادهای یه مرد چشمام و باز میکنم...
صبح زیبای همه شما بخیر... بلند شید و رخوت و کنار بزارید... بلند شید و ریه هاتون و از این هوای تازه صبحگاهی پر کنید..
خنده ام میگیره...تلویزیون روشنه...یادم میاد دیشب جلوش خوابم برده..صدای مجری خیلی گوش خراش و آزار دهنده است.دستم و دراز میکنم .. کنترل میگیرم و کانال عوض میکنم..
در این حادثه که تو کیلومتر 13 اتوبان تهران-کرج رخ داد چهار خودرو سواری و یک کامیون با هم برخورد کردند که متاسفانه 8 تن از هموطنانمون جانشون و از دست دادند ...
تصاویر دلخراشی در حال نمایشه... یهو چیزی میبینم که باورش برام سخته... بلند میشم و میرم نزدیک تر انگار چیزی که میبینم و باور ندارم...یه 206 اس دی که تا وسط جمع شده و سوخته اما ته ماشین سالمه و پلاکش ...
نه خدایا ..نه... امکان نداره...
میرم سمت تلفن.. 110 رو میگیرم و راجع به تصادف میپرسم... یه شماره دیگه بهم میده... دقایقی بعد صحت چیزی که دیدم تایید میشه... ماشین ویدا ست که تقریبا له شده و دو سرنشینش که یک مرد و یک زن بودند در دم جان سپردند...
***********
از اون فاصله نمیتونم قیافه زن و ببینم اما چند قدم که جلو تر میاد میشناسمش... ساریناست..با دیدنش برای لحظاتی از دنیای اطرافم کنده میشم.به سرعت میرم سمتش..
- عزیزم...
- سلام ..داداش کوچولوی خودم...
بهش میرسم و در آغوش میگیرمش... سکوت اتاق تو گریه های ما گم میشه..
- بسه سارینا...بیا بشین
- چطوری سعید؟؟
- میبینی که.... خوبم..
حالا روبروی همیم..دست در دست...بعد از نزدیک به دوسال خواهرم و دارم تو اوین ملاقات میکنم...چه بازیهایی داره این زمونه..راسته که میگن هیشکی از یه ساعت دیگش خبر نداره..
- (دستم و فشار میده) حواست کجاست سعید..
- هیچی ..همینجام... داشتم به موقعیت دیدارمون فکر میکردم..
- خوبی؟؟
میخنده ..خنده ای ساختگی و زوری ...
- خوبم عزیزم... شما چطورید.. مانی خوبه..وای که چقدر دلم براش تنگ شده...کامران چطوره؟؟
- همه خوبن..
- کی اومدید؟
- ما دیروز اومدیم..
- رضا بهتون گفت ..نه ؟؟
- نباید میگفت؟؟... بیچاره چقدر هم زحمت کشید ..اومد فرودگاه دنبالمون..الان هم خونه اوناییم..نزاشت بریم خونه مامان..
- آخه خواهر من .. عزیز من..از دست شما چه کاری بر میاد که از اون سر دنیا پا شدی اومدی؟؟ من وکیل دارم... دنبال کارام هم هست...
- میدونم ... رضا همه رو گفته؟؟ سعید من اومدم تا هم خودت و ببینم و هم داستان و از زبان خودت بشنوم...
- کدوم داستان سارینا... من اینجام چون نمیدونم چه اتفاقی افتاده... روزی سه بار هم این جمله رو از زبون همه میشنوم...
از جام بلند میشم و پشت نیمکت وامیستم.
***********
جنازه ها به قدری بد سوخته بودند که امکان شناسایی وجود نداشت، از روی چیزایی که تو صندوق سالم مونده ویدا وزیری و مهدی صیادی احراز هویت شدند و جنازه ها به خانوادهاشون تحویل داده شد ...
خانواده ویدا هم جنازه اون و تحویل گرفتند و اون و تو شهرستان خودشون دفن کردند ... حالادوهفته از تصادف ویدا گذشته و من تازه از شهرستان زادگاهش که حالا آرمگاه ابدیش بود برگشتم.
فکر میکنم زندگیم با مرگ ویدا تموم شده... انگیزه هام و از دست دادم،شرکت نمیرم و اوضاع روحی و روانیم به شدت در همه.از روزی که برگشتم فقط یه صدا تو خونه به گوش میرسه...
حالم این روزا حال خوبی نیست
مثل حال عقاب بی پرواز
شکل حال ژُکند بی لبخند
مثل احوال تار بی شهناز
دود میشه کلمبیا هر روز
بین نخهای پاکت کِنتم
سِقط میشه ترانه ای هرشب
توی گیلاس سبز اَپسنتم
زندگی مثل میخ دیواری
توی تاریخ تلخ و تکراری ....
موبایلم مدتهاست که خاموشه..تلفن خونه رو هم کشیدم و تا امروز به زنگ در هم جواب ندادم...
توی خلسه ناشی از قرصهای آرامبخشیم که خوردم...صدای آشنایی و میشنوم..صدای یه زنه ...یعنی ویداست...نه اون که مرده..خودم دیدمش...باز هم صدا تو گوشم میپیچه...یعنی منم رفتم پیش اون!!
- سعید ...سعید ..خوبی؟؟
میرسه بالای سرم چشمام و به زور باز میکنم... بیناییم به شدت تحلیل رفته..حاله ای از یک زن و میبینم...سعی میکنم حرف بزنم...
- ویدا...
- رضا ...زود باش ... داره از حال میره ...فکر میکنم از این قرصهای ...
چشمام بسته میشه و صدا ها قطع...
نمیدونم چقدر تو این حالتم اما با صدای حرف زدن دو نفر تو نزدیکیم به خودم میام...
- ببینید خانم ..نمیتونم دقیق بگم کی این اتفاق می افته.. این یه پروسه کاملا غیر پیش بینیه..اما چیزی که واضحه به دلیل سو مصرف داروهای آرامبخش ایشون به کما رفته.. و اینکه شما نمیدونید از کی و به چه میزانی شروع به مصرف کرده؟؟پس همه چیز و زمان مشخص میکنه..
- یعنی ممکنه خیلی طولانی بشه؟؟ الان ده روزه که تو کماست..
- بله خانوم..ممکنه ماهها و حتی مورد داشتیم سالها طول کشیده..اما چیزی که هست اینه که خیلی وقتها کسانی که از کما بیرون اومدند اظهار داشتند که صحبتهای اطرافیان و میشنیدند و بعضا" میدیدند.
- یعنی میگید باهاش حرف بزنیم؟
- قطعا از ساکت نشستن بالای سرش بهتره...
- مرسی دکتر..
- خواهش میکنم..من باز هم بهش سر میزنم...
صدای پاها و بعد صدای بسته شدن در و میشنوم... انگار کسی تو اتاق نیست.. حالا وقتشه که بیدار شم... اما نمیتونم..دوباره تلاش میکنم... اما باز هم بی فایده است..خسته شدم... یهو حس میکنم دلم میخواد بخوابم و لحظاتی بعد ....
*********
نگاهم به سارینا می افته که آروم و بیصدا داره اشک میریزه،روی میز پر شده از تکه های کوچیک دستمال کاغذی که سارینا اونها رو تیکه تیکه کرده..میشینم روبروش و دستاش و که همچنان مشغوله رو میگیرم.
- بس کن... اومدی اینجا بهم روحیه بدی یا تتمه حالم و هم بگیری؟
دستام و دستاش فشار میده...
- چقدر بهت گفتم بیا پیش ما... یادته... بعد فوت مامان التماست و کردم که بیای..
نگاش میکنم... تو نگاه غمبارش، نگرانی موج میزنه...
- ولش کن...حالا دیگه وقت این حرفها نیست...
- سعید ..ما نگرانتیم.. تو که چیزی و از ما پنهون نمیکنی؟؟نه؟؟
- سارینا..تو هم!!! تو هم بهم شک داری؟؟
- نه داداشی...شک چیه..من میگم یه وقت خدای نکرده..به خاطر ویدا....
- من که همه چی و برات تعریف کردم!
بغضش و نمیتونه دیگه کنترل کنه...
- پس چرا هیچکدوم از چیزایی که تعریف میکنی درست در نمیاد..چرا سه ماهه تو انفرادی هستی؟؟ها..
- نمیدونم..به خدا نمیدونم سارینا... من هرچی میدونستم به اینا و به تو و رضا گفتم...
- سعید..عزیزم ..داداشم.. این شوخی نیستا... میدونی اگه نتونی حرفات و ثابت کنی...
سرش و میندازه پایین و اشکاش و با باقیمانده دستمال تو دستش پاک میکنه..
- میدونم... من بهتر از هر کسی میدونم...
در پشت سرم با صدای بدی باز میشه...
- بلند شو ..تمومه
دستهای سارینا رو میبوسم و تا قبل از سرازیر شدن اشکام بلند میشم و میرم سمت در..پشت سرم و نگاه نمیکنم...
دوباره میرم تو همون دهلیز تا برگردم به سلول...
ادامه دارد...
     
#43 | Posted: 20 Jul 2014 11:26
میهمان


قسمت چهل و دوم :

با تمام وجود غمگینم
مثه وقتی که زن نمیسازه
مثه وقتی که دوست میمیره
مثل وقتی که تیم میبازه
با تمام وجود غمگینم
مثل اوقات تلخ تنهایی
فکر کردن به سکس با رویا
شرم احساس زود ارضایی
با تمام وجود غمگینم....
- انصاری کسی بهت گفته صدات خوبه؟؟
- نه!! دلم گرفته..
- نه بابا ... بیا غذات و بگیر...
بلند میشم .. میرم سمت در سلول و ظرفی که از زیر در اومده تو رو برمیدارم...نگاهی به غذا میکنم..نمیدونم چیه..اما به قدری گشنمه که برام مهم نیست..
********
سی و هشت روزه تو کمام ..این و امروز از صحبتهای سارا که با یکی حرف میزد فهمیدم.تو این مدت چندین بار به هوش اومدم اما به هوشی که فقط خودم میدونم...یعنی فقط صدای اطرافم و میشنیدم..اونم فقط برای دقایقی...
اما امروز فرق میکرد انگار حالم بهتر بود..مدت زیادی بود که صداهای اطرافم و میشنیدم و دیگه خوابم نبرده بود..دلم میخواست هوشیار بودنم و یه جوری به سارا بفهمونم...صدای صحبت کردنش و با یه زن دیگه میشنیدم..
- دوسش داری؟؟
- آره ..خیلی.. نگرانشم..
- شوهرته؟
- نه .... شوهرم همونی بود که صبحی برامون چایی آورده بود..
- آها...پس؟؟؟
- دوست ، همکار و شریک شوهرمه...یعنی مثل برادر نداشتش میمونه...
- وای عزیزم ..اینجور فداکاری تو این دوره و زمونه دیگه نوبره...مگه خودش کس و کار نداره؟؟
- فقط یه خواهر که اونم کاناداست...
- چی شد که اینجوری شده؟؟ تصادف کرده؟؟
- نه بابا ... بیچاره خانومش تو یه تصادف فوت کرد..سو مصرف قرصهای آرامبخش به اینروز درش آورده...
- آخ.. بیچاره..جوون هم هست... ایشاالله که خوب میشه..
- مرسی ..مریض شما هم به امید خدا زودتر سلامتیش و بدست میاره...
با شنیدن کلمه خانومش، یاد ویدا می افتم وگریه ام میگیره.. صدای جیغ سارا فضای اتاق و پر میکنه..
- پرستار...پرستار...
دقایقی بعد بالای سرم شلوغه..این و از صداها میتونم بفهمم...
- کی این اتفاق افتاد...
- تقریبا" ده دقیقه پیش،داشتم با همراه اتاق بغلی حرف میزدم...وقتی برگشتم دیدم از گوشه چشمش داره اشک میاد... مثل گریه گردن..
- میتونه هر چیزی باشه... خانم رافعی دکتر بختیاری و پیج کنید ...
نمیدونم چقدر میگذره که صدای جدیدی رو میشنوم...
- ازش تست گرفتید؟؟
- بله دکتر..همچنان به نور پاسخ نمیده اما ظاهرا صدا های محیطی رو میشنوه..
- آقای انصاری...صدای من میشنوید..من دکتر بختیاری هستم...پزشک شما ...و بهتره بدونید شما یه مدتی تو کما بودید..
میخوام ..ولی نمیتونم حرفی بزنم...سعی میکنم انگشتم و تکون بدم..
- ببینید دکتر ...انگشت دست راستش تکون کوچیکی خورد...
- آقای انصاری ...اگه صدای من و میشنوید یه بار دیگه انگشتتون و تکون بدید..
تمام تلاشم و میکنم و لحظه ای بعد صدای جیغ سارا اتاق و پر میکنه..
- خوبه آقای انصاری ..به خودتون فشار نیارید...
خودم و رها میکنم،خسته شدم..انگار مسافت زیادی و دویدم..
- این داروهای جدیدشه... از همین الان شروع کنید...
- آقای دکتر حالش چطوره؟؟
- خوبه..یعنی خیلی خوبه... برگشته.. منها باید هوشیاریش کامل شه تا بشه راجع بهش نظر قطعی و داد اما از چیزی که انتظار داشتم خیلی بهتره..
سه روز بعد کاملا به هوش اومدم البته هنوز بدنم نیمه کرخته... صبح که دکتر اومده بود برام توضیح داد که این یه پروسه طبیعه...
نزدیک ظهر رضا هم میاد و اتاق رو انرژی همراهش پر میکنه...
**********
دوباره تو راه اتاق بازجویی ام...دیگه خسته شدم از این رفتن و اومدن ها...وارد اتاق که میشم میفهمم بازپرس تغییر کرده،به میز تکیه داده،جوون تر از قبلی و بر خلاف اون با لبخندی بر لب.
- بگیر بشین.
با دست به صندلی روبه روی خودش اشاره میکنه،چشام هنوز تو نگاهشه.میشینم..چهره اش کاریزمای خاصی داره..
- من حسن بزازی هستم... بازپرس ویژه قتل عمد... از امروز مسئول این پرونده منم...
این جملات و با لحن متین اما آمرانه ای بیان میکنه...من اما هنوز خیره ام به اون..
- خوب آقای .... (بر میگرده و از توی پرونده اسمم و پیدا میکنه) آهان..آقای انصاری تعریف کن...
- چی بگم...
- از اول همه چیز و تعریف کن..
- من تا امروز هزار بار تعریف کردم...
- عیبی نداره یه بار دیگه هم بگو...
رو صندلی جابه جا میشم...
چند روزه مزاحم تلفنی دارم اما خیلی اهمیت نمیدم.شام خونه رضا دعوتم...دارم آماده میشم که گوشیم زنگ میخوره.گوشی و برمیدارم..
- بله!!
- آقای انصاری؟؟
- بله .... شما؟؟
- من از دوستای ویدام!!
(با شنیدن اسم ویدا دوباره حالم خراب میشه،یاد قولی که به رضا دادم می افتم)
- اشتباه گرفتید خانوم
- اشتباه؟؟مگه شما آقا سعید نیستید؟؟
- نه خیر خانوم... من برادرشون هستم ایشون خارج از کشور هستند...
- اوه ...بخشید که مزاحم شدم.. میشه یه زحمتی برام بکشید...
- بفرمایید؟؟
- میخواستم یه پیغامی و به برادرتون برسونید...
- بله بفرمایید!!
- بی زحمت بهشون بگید که تو اون تصادف ویدا تو ماشین نبوده... بهشون بگید...
تلفن و قطع میکنم...ترسیدم...خدایا این چه بازی ایه..بسمه دیگه...گوشیم دوباره زنگ میخوره..بر نمیدارم.سایلنت میکنم و میزارمش تو جیب شلوارم ..سعی میکنم به کارام برسم و تلفن و فراموش کنم اما مگه میشه...صدای اون زن تو گوشمه...
- ((بی زحمت بهشون بگید که تو اون تصادف ویدا تو ماشین نبوده))...
- (( بی زحمت بهشون بگید که تو اون تصادف ویدا تو ماشین نبوده))
صدا همینجور تو سرمه...کلافم.گوشیم و در میدارم و اون شماره رو میگیرم..بعد چند تا زنگ بر میداره..
- سلام ..آقای انصاری ببخشید .... قطع شد..
( سعی میکنم جلوی لرزش صدام و بگیرم)
- بله... داشتید میگفتید؟؟
- بله عرض کردم که ویدا تو اون تصادف نبوده...
- پس کی بوده؟؟
- نمیدونم والله ...فقط میدونم هرچی هست زیر سر یه نفر به نام علی
- شما کی هستید خانوم...
- من یکی از دوستای ویدا م ..دیروز در حالی که صداش میلرزید و خیلی تند حرف میزد بهم زنگ زد و این شماره رو داد و همین چیزها رو گفت ...تاکید کرد به آقا سعید بگم... اما خوب ایشون نیستند و منم خیلی نگران ویدا م...
- شما دوباره با اون شماره تماس گرفتید؟
- همون که ویدا باهاش بهم زنگ زد..
- آره!!
- بله... اما کسی گوشی و بر نداشت..
- شما خودتون این داستان و باور دارید...
- بله؟؟
- میگم خانوم شما توقع دارید من این داستان و باور کنم...
- شما که نه اما برادرتون حتما باور میکنه...
- خانوم عزیز من در جریان زندگی برادرم هستم... ویدا اگه بنا به گفته شما زنده است و میتونسته زنگ بزنه چرا خودش به این شماره زنگ نزده... تازه من تمام دوستای ویدا رو میشناسم ولی جالبه شما رو نمیشناسم.حالا چطور ممکنه ویدا یهو زنده شه و خواسته با یه دوست بی نام و نشان تماس بگیره ؟؟
معلومه از حرفم جا خورده و ناراحت شده...
- ببینید آقای عزیز...اینکه شک دارید یا ندارید به من ربطی نداره...اینکه ویدا چیکار میتونسته بکنه و نکرده هم به من ربطی نداره..من یه وظیفه ای داشتم که انجامش دادم..حالا دیگه خودتون میدونید...خداحافظ...
تا میام حرفی بزنم ..صدای بوق بهم میفهمونه تماس قطع شده..باز من موندم و یه داستان جدید تو ذهنم...وای ویدا...وای از دست تو..
از خونه میزنم بیرون.. نگاهی به ساعت ماشین میکنم..یه ربع به هشته.تصمیم میگیرم قبل از رفتن به خونه رضا یه سری به اون خونه ای که آخرین بار علی و توش دیدم بزنم...
هشت و بیست دقیقه میرسم به اون آدرس...ماشین و کمی دور تر از خونه پارک میکنم و دقایقی بعد جلوی درب آپارتمانم..کمی فکر میکنم تا یادم بیاد اون شب اون مرد که خودش و به نام برادر لیلا معرفی کرده بود کدوم زنگ زده بود اما چیزی یادم نمیاد.یکی از زنگها رو میزنم...
- بله؟؟
- ببخشید..من دنبال منزل آقای آراسته هستم...
- آراسته...نمیدونم ولی بعید میدونم تو این مجتمع ما آراسته داشته باشیم...شما واحد 12 رو بزن مدیر مجتمعه...
- مرسی آقا..
با خودم فکر میکنم که شاید واحد به نام نادری باشه...شماره 12 رو فشار میدم.
- بله ؟؟
- ببخشید میخواستم بدونم واحد آقای آراسته یا نادری تو این مجتمعه؟؟
- آراسته که نداریم ولی نادری واحد 14
- مرسی ..مرسی خیلی ممنون..
- خواهش میکنم..
کمی دو دلم..اما بالاخره تصمیم میگیرم حالا که تا اینجا اومدم تا تهش برم..واحد 14 رو فشار میدم..کمی منتظر میشم اما جوابی نمیگیرم..دوباره زنگ و میزنم..اما باز هم جوابی نمیگیرم..همون لحظه در باز میشه و زن و مردی از در خارج میشن...منم با اعتماد به نفس از کنارشون وارد مجتمع میشم..نمیدونم چرا اینکار و کردم اما یه حسی درونم میگه یکی خونست .. من و دیده و در و باز نکرده....میرسم جلوی درب واحد 14..دستم و میبرم که زنگ بزنم..یهو صدای فریادی از داخل میاد و من تا به خودم بیام در باز میشه و یک من و چنان هل میده که یه متری به عقب پرت میشم اونم سریع از پله ها میره پایین.هاج واج وسط راهرو رو زمینم.از جام بلند میشم و آروم میرم سمت درب باز مونده واحد.چند ضربه به در میزنم.صدایی نمیاد وارد میشم.وسط هال یکی کف خونه داز کشیده..
- ببخشید...آقا...آقا...
کمی جلو تر میرم...وحشت همه وجودم میگیره..دستم شروع به لرزش میکنه..علی کف اتاق دراز کشیده و دور سرش پر شده از خونی که داره از شکاف پیشونیش بیرون میزنه...میرم جلوتر..
- علی..علی...
کنارش زانو میزنم و دستم میزارم رو نبض گردنش... نمیزنه...
- آقا چیکار میکنی؟؟
با وحشت بر میگردم پشت سرم..سه مرد تو چهار چوب در ایستادن...اونها هم ترسیدند.از چهره هاشون معلومه..
- من ...
- همون جا واسا... جلو نیا..
- آقا بزارید براتون توضیح بدم...
- همونجا واسا... زنگ زدم پلیس الان میاد همه چی و واسه اونا توضیح بده...
ادامه دارد....
     
#44 | Posted: 2 Aug 2014 07:41
میهمان


قسمت چهل و سوم :
چند روزیه از بیمارستان مرخص شدم،رضا و سارا با اصرار من بردن خونه خودشون و نمیزارن که تنها باشم.حالم داره بهتر میشه،امروز بعد از نزدیک دو ماه تنها از خونه زدم بیرون و رفتم پارک نزدیک خونه رضا..چند ساعتی و اونجا گذروندم.دارم سعی میکنم به زندگی برگردم به زندگی بدون ویدا .
زنگ خونه رو که میزنم بی و سوال و جواب در باز میشه.از آسانسور که میام بیرون میبینم در خونه هم بازه.
- سلام..من برگشتم...
خونه ساکته...
- سارا...سارا... کجایی تو؟؟
- سلام
صدا از پشت سرمه..از سمت اتاق خوابها.برمیگردم سمت صدا.یه دختر جوون تو چهار چوب در ایستاده..
- سلام..
- خوبی سعید خان..
- ببخشید ...ولی من به جا نیاوردم...شما...
دارم به خودم فشار میارم قیافش خیلی خیلی آشناست..وای خدای من چرا اینقدر من کم حافظه شده ام..
- سانازم... خواهر سارا...
- وای خدای من...ببخشید..خوبی ساناز جان...چقدر تغییر کردی نشناختمت...
- مرسی خوبم ...شما هم خیلی تغییرکردید... ای وای ببخشید من شما رو سر پا نگه داشتم...بفرمایید تو رو خدا...
میرم سمت کاناپه روبه روی تلویزیون و میشینم...
- سارا کجاست ؟؟
- والله من که رسیدم رفت خرید..گفت شما رفتید بیرون... چیزی میخورید براتون بیارم؟؟
- میشه یه لیوان آب به من بدید؟؟
- حتما
لحظاتی بعد با یه لیوان آب برمیگرده.نزدیک میشه و لیوان و بهم تعارف میکنه.تازه فرصت میکنم خوب براندازش کنم.دوسالی میشه ندیدمش..به نظر میرسه تو این مدت دماغش و هم عمل کرده.لیوان میگیرم و اون هم روبروی من میشینه..یه جین جذب ساده با یه پیراهن استین کوتاه تنشه..موهاش و از پشت بسته و یه آرایش ملایمی رو صورتشه..مثل سارا صورت جذاب و گیرایی داره.متوجه نگاه من میشه.لبخندی میزنه...آب و میخورم.
- خوب چه خبر ساناز جان..چه میکنی الان؟؟
- والله تازه درسم تموم شده و مثل بیشتر آدمهای این دوره لیسانسه بیکارم..(آهی میکشه و پاهاش و رو هم میندازه و به مبل تکیه میده)
- چی خوندی؟؟
- صنایع..تکنولوژی صنعتی
- رشته خوبیه
- آره ولی بازار کارش خیلی خیلی کم شده...
- میدونم...دوره ما جزو بهترین رشته های مهندسی بود..
- شانس ماست دیگه...
لبخندی میزنم...همین لحظه در باز میشه و سارا با چند نایلون تو دستش وارد میشه..من وساناز همزمان بلند میشیم و میریم تا کمکش کنیم..
- سلام سارا جون... چه کردی با خودت ..خو چرا نگفتی باهم بریم تا من هم بیام کمکت...
- سلام سعید جون... راستش بعد رفتنت تصمیم گرفتم..ساناز که اومد خیالم راحت شد که یکی هست در و واست باز کنه اینه که منم رفتم..بیا ساناز اینا رو بزار تو یخچال..
ساناز و سارا میرن تو آشپزخونه و من هم لحظاتی بعد تنهاشون میزام و میرم به اتاق خواب خودم... اتاق کار رضا یه تخت یه نفره داره که من توش مستقر شدم...نمیدونم چند وقته که رو تخت دراز شدم و خیره به سقفم که صدای ضربه زدن به در من و به خودم میاره...
- میتونم بیام تو؟؟
نیم خیز میشم...
- اوه...خواهش میکنم...بفرمایید...
- تنهایتون و به هم زدم..
- نه بابا... بهتره زیاد تنها نباشم...
- سعید خان ..من میخوام برم بیرون..راستش خیلی وقته تهران نیومدم..بعدشم..
معلومه که سارا این حرفها رو یادش داده و این بیچاره داره زور میزنه...
- باشه آماده شید من میبرمتون..
- مرسی..
به سرعت میره و من هم از جام بلند میشم و لباس عوض میکنم و از اتاق میزنم بیرون...سارا هنوز تو آشپزخونه است و مشغول شستن..پشتش به منه..متوجه ورودم نمیشه..
- حالا از خواهرت هم کمک میگیری؟؟
- وای سعید..ترسوندی منو..چی میگی تو؟؟
- چی تو سرته؟؟
- به خدا هیچی؟؟ ساناز میخواست بره یه چرخی بزنه گفتم از سعید خواهش کن هم میبرتت هم اینکه گم نمیشی و من و نگران نمیکنی..
- همین؟؟
- آره دیگه...
- باشه...پس فعلا..
- خوش بگذره عزیزم..
- من میرم پایین ...ساناز آماده شد بگو بیاد پایین..
- باشه..برو
از خونه خارج میشم و سوار آسانسور میشم و میرم پارکینگ.اونجا میفهمم سوییچ و جا گذاشتم..بر میگردم..پشت در قبل از زنگ زدن صدای حرف زدن سارا و ساناز پشت در توجهم و جلب میکنه..
- ساناز دیگه سفارش نمیکنم ها.. حواست بهش باشه..بگیرش به حرف نزار تنها باشه و بره تو خودش..خوب؟؟
- باشه ...ولی ...
- دیگه ولی و اما نداره..تو یه زنی و باید بلد باشی چطوری یه مرد و جذب کنی دیگه نه؟؟
- سارا ولی من نمیخوام فکر کنه من دارم خودم و بهش تحمیل میکنم..
- نه عزیزم اون الان اصلا نمیتونه درست فکر کنه..بهت گفتم دکترش چی گفته دیگه..تنها نباشه و یه زن تو زندگیش قرار بگیره...
حرفاشون داشت حالم و بد میکرد...وای که من چقدر درمانده شده بودم...
زنگ میزنم.سارا در و باز میکنه..سعی میکنه تعجبش و از دیدن من پشت لبخندش پنهان کنه...
- تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نرفتی پارکینگ؟
- سوییچ و جا گذاشتم؟؟
- الان برات میارم..
ساناز از پشت در میاد بیرون...
- ببخشید واقعا... من مزاحم شدم..
- نه بفرمایید..
سارا سوییچ و میاره و من وساناز باهم سوار آسانسور میشیم.ازخیلی نزدیک دارم بهش نگاه میکنم.بوی عطرش کابین آسانسور و پر کرده...دوباره داره ویدا میاد تو ذهنم که صدای ساناز جلوی ورودش و میگیره...
- مزاحم شدم واقعا ببخشید...
- نه ...فکر میکنم واسه خودمم هم لازمه..
اون روز بعد از مدتها کنار ساناز گفتم و خندیدم..بعد از مدتها برای ساعاتی یادم رفت کیم و چه اتفاقاتی برام افتاده...
از اومدن ساناز دو هفته ای گذشته.من هم چند روزیه که برگشتم شرکت اما همچنان تو خونه رضا و سارا زندگی میکنم.اونها نمیزارن که من برگردم خونه و خودم هم دلم نمیخواد تو اون خونه با اون همه خاطره تنها باشم...رابطه من و ساناز خیلی صمیمی تر شده تقریبا هر شب با یه بهونه ای تنهایی میریم بیرون... یه جورایی جذبش شدم... اما نمیدونم که این جذب از روی احساسه یا از سر نیاز و ناچاری.
سرمای بدی خوردم...از صبح که بلند شدم احساس کردم که امروز میزون نیستم.تا عصر خودم و به هر بدبختی که هست میکشونم.رضا واسه سرکشی از یه پروژه رفته شهرستان و من کمی زودتر برمیگردم خونه...ساناز مطابق عصرها که سارا میره باشگاه خونه تنهاست..با دیدنم تو اون حال و روز کمی جا میخوره...
- سلام...خوبی؟؟
- سلام...نه خوب نیستم...فکر میکنم سرما خوردم...
- آهان...برو کمی استراحت کن..
با یه لبخند زورکی میرم سمت اتاقم...حالم اصلا خوب نیست ..حوصله لباس عوض کردن ندارم ،ولو میشم رو تخت.نمیدونم چقدر تو همون حالتم که دست کسی و رو پیشونیم حس میکنم.به زور چشام و باز میکنم.سانازه...
- وای چقدر داغی...
- ولی من سردمه..میشه یه چیزی بندازی روم...
- آره حتما..ولی بهتر نیست بریم درمونگاهی ..جایی؟؟
- نمیدونم ..فقط میدونم حالم خوب نیست..
- باشه من الان آماده میشم بریم دکتر...
دقایقی بعد ساناز لباس پوشیده بالای سرمه...
- سعید جان بلند شو بریم...
به زور از جام بلند میشم.ساناز هم کمکم میکنه و با هم از ساختمون خارج و سوار آسانسور میشیم.
تو درمونگاه بعد معاینه، دکترهمراه کلی قرص و آمپول یه سرم هم برام مینویسه و تاکیید میکنه که همون موقع بزنم..تو اتاق تزریقات ساناز بالای سرمه..نیم ساعت بعد کمی بهترم...نگاهی بهش میکنم که رو صندلی کناریم نشسته و سرش تو موبایلشه.
- با کی اس بازی میکنی؟
سرش میاره بالا و نگاهی میندازه بهم میندازه...
- مثل اینکه حالت بهتره شده؟؟ نه؟؟
- آره بهترم
- خوبه..
- نگفتی به کی اس میدادی؟؟
- وا..سعید..خو معلومه به سارا..الان میاد خونه نگران نشه..
از چیزی که پرسیدم پشیمون شدم...نگام رو صورتشه...دستم و دراز میکنم و دستش و میگیرم.با برخورد دستم بهش انگار برق بهش وصل کردن...خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم.با عجله از جاش بلند میشه و از اتاق خارج میشه.تا تموم شدن سرمم هم برنمیگرده..
از اتاق که میام بیرون میبینمش.رو صندلی های انتظار درمونگاه نشسته و خیره شده به صفحه تلویزیون...نگاهی به صفحه تلویزیون میندازم تا دلیل اینجور مبهوت موندنش و بفهمم.شبکه چهار داره راز بقا میده...مطمئنم که حواسش اینجا نیست.از پشت میرم سمتش و دستم و میزارم رو شونش.
- بریم..
انگار از یه عالم دیگه میاد بیرون...نگاهی بهم میکنه و از جاش بلند میشه.بی حرف میریم سمت ماشین.نمیره سمت در راننده...
- حداقل سوییچ و بده که من بشینم...
سوییچ و میده بهم.سوار میشیم ... تا خونه فقط سکوت بینمونه...جلوی ساختمون که میرسم می خواد سریع پیاده شه..بازوشو میگیرم....
- چی شده ساناز... از دستم دلخوری؟؟
- نه...
- پس چرا اینجوری برخورد میکنی...
- نه چیزی نیست...
بازوشو کمی میکشم تا کاملا برگرده سمتم و رخ تو رخ بشیم...
- میخواستم ازت تشکر کنم..همین... منظوری نداشتم میفهمی؟؟
- باشه من چیزی نگفتم..
- جدی!!! ولی برخوردت این و نمیگه؟؟
- حال من ربطی به تو ...و کارت نداره سعید...بفهم لطفا
پیاده میشه و در و میبنده..کمی که میره برمیگرده و نگام میکنه..
- چرا پس پیاده نمیشی؟؟
- فکر میکنم من دیگه اینجا کاری نداشته باشم...مرسی بابت همه زحمتهایی که تو این مدت برام کشیدی...ولی من احتیاج به ترحم کسی ندارم...
نمیزارم چیزی بگه..پام و تا ته رو پدال گاز فشار میدم و ماشین با غرشی از جاکنه میشه...پخش ماشین و روشن میکنم...
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست...
**********
خم میشم و پارچ آبی که رو میز هست و بر میدارم و لیوان و پر میکنم...به نشانه تعارف میگیرم سمتش ولی سرش و تکون میده...
بازپرس که تمام مدت که من حرف میزدم جلوی من به میز تکیه داده میره و پشت میزش میشینه...
- به نظر تو ..کی بیشتر از همه از مرگ علی سود میبرده؟؟؟
- نمیدونم...علی کسی نبود که بود و نبودش واسه کسی سود یا ضرری داشته باشه...
- ولی حضورش تو زندگی شما پررنگ بوده؟؟
- آره چون من بعد از جداییش با همسرش ازدواج کردم...
- ازدواج...
شروع میکنه تو کاغذهای لای پوشه روبروش دنبال چیزی گشتن...منظورش و میفهمم...
- منظورم صیغه بود...
- آهان...
دیگه حرفی نمیزنه و من هم چیزی نمیگم..خسته شدم نزدیک دوساعته که دارم یک نفس حرف میزنم..حرفهایی که تو این مدت تکرارش فقط روحم آزرده...
پوشه رو میبنده و دو دستش و میزاره روش...
- یه خبر خوب دارم واست... بالاخره این شخصیت خیالی شما دستگیر شد...
- سلمان؟؟؟
- آره...
پاهام از زانو کرخت شده سرم و میندازم پایین تا اشک شوقم و نبینه...
- خدایا شکرت...
ادامه دارد....
     
#45 | Posted: 2 Aug 2014 07:42
میهمان


قسمت چهل و چهارم :

درد بعضی چیزها رو دل آدم میمونه..تا ابد تا روزی که بمیری..هیچ وقت هم خوب نمیشه...هیچ وقت...
تو شوقی وصف نشدنی غرقم.خدایا شکرت.در اتاق باز میشه..صدای کوبیدن پاها رو میشنوم...
- بیارش تو..
- بله قربان..
دلم میخواد ببینمش.آدمی که با کارهاش زندگیم و به لجن کشیده..آدمی که به عشق و ناموسم تجاوز کرده.آدمی که روزهای خوب زندگیم و سیاه کرده...مرد از کنارم رد میشه.بازوش و نگهبان گرفته..چند قدم جلو تر از من می ایسته.سرباز دوباره احترامی میزاره و بازپرس با تکون دادن سرش اجازه میده که بره...حالا دیگه از پشت میبینمش...چقدر آشناست!!!
- بشین...
مرد حرفی نمیزنه و همچنان ایستاده...
- با توام...بگیر بشین...
میشینه و من حالا کامل میبینمش... انگار عزرائیل و دیدم..مطمئنم قلبم چند ثانیه از حرکت ایستاده...نفس عمیقی میکشم تا دوباره برگردم...دستم مشهود میلرزه..بازپرس انگار میدونه تو چه حالیم...
- همدیگر و که میشناسید...
میخوام حرف بزنم..میخوام داد بزنم..میخوام گریه کنم... خدایا اینجا چه خبره... به زور دهنم و باز میکنم...
- تو اینجا چیکار میکنی؟؟
سرش و میندازه پایین و خیره میشه به کفشهاش..نگاهم به دستبند دستشه...
- جواب آقا رو بده...بگو چرا اینجایی؟؟ خیلی دلش میخواد دلیل روزها و شبهایی که تو انفرادی بوده رو بدونه...
باز هم بدون حرف..با سری که خم شده...صدای ضربه دست بازپرس به روی میز سکوت اتاق و میشکونه...
- نیاوردم اینجا تا با سکوتت وقت من و بگیری... تعریف کن..تعریف کن تا رفیقت هم بدونه باهاش چه کردی...
ازلرزش شونه هاش میشه فهمید تو چه حالیه... من اما هنوز تو خلسه این شوک بزرگم... صداش و میشنوم...
از دانشگاه که فارغ التحصیل شدم کلی رویای بزرگ تو سرم بود...رویای رفتن اون بالاها ..در آوردن سری بین سرا..دیگه خسته شده بودم از این زندگی نکبت..پدرم کارمند بازنشسته دخانیات بود...مادرم هم یه خونه دار...چهار تا بچه بودیم..من وسه تا خواهر...از همون کوچیکی حسرت داشتن یه برادر بزرگتر تو دلم بود..همون موقعا که تو کوچه دعوام میشد و کسی نبود که ازم حمایت کنه... یکی که بتونم بهش تکیه بدم و زیر سایش پزش بدم به همه بچه های کوچه...مثل سلمان...همسایه دیوار به دیوارمون که همه رو کشته بود با تعریف و تمجید از برادرش....
تو دانشگاه با سعید آشنا شدم... اونموقع داشت کارای فارق التحصیلیش و میکرد..شنیده بودم وضعش خوبه و با یکی دوتا از بچه ها یه شرکت ساختمانی راه انداخته.. از طریق یه دوست مشترک بهش معرفی شدم...پسر دوست داشتی بود .. پر از انرژی و امید... بهم خیلی پر و بال داد و منم از جون مایه گذاشتم... روز به روز شرکت بهتر میشد و پیشرفت میکرد... تا اینکه داستان جدایی علی از زنش پیش اومد... اونجا بود که فهمیدم سعید عاشق ویداست... نه یه عشق معمولی...یه عشق عجیب و غریبی که من تا حالا فقط تو فیلما دیده بودم....بعد طلاق ویدا از علی ،سعید بی خیال کار و شرکت شده بود و چسبیده بود به ویدا...شرکتی که چندین سال براش زحمت کشیده بودیم داشت نابود میشد...منم هر کاری از دستم بر میومد میکردم اما نبود سعید کاملا محسوس بود... ضمن اینکه همه شرکت و با اون میشناختن...
اما بعضی لحظه ها آدم پاش میلرزه همه چی یادش میره...همون اتفاقی که واسه من افتاد...
سعید رفته بود اوکراین... تو اتاقم بودم که منشی در زد و اومد تو...
- بله
- ببخشید مهندس... مهندس آراسته اینجان...چیکار کنم...
این اینجا چیکار میکرد...
- بفرستش داخل...
هنوز منشی بیرون نرفته که علی شاد و سرخوش میاد تو...
- به آقای مهندس
- واسه چی اومدی اینجا...باز اومدی دعوا راه بندازی...
- نه بابا... دعوا واسه چی؟؟ اومدم خودت و ببینم..
- جدی...
میاد و رو یکی از صندلی ها میشینه...
- اومدم باهات معامله کنم...
از حرفش خنده ام میگیره...پوز خندم و میبینه..
- به چی میخندی..من که هنوز پیشنهادم و نگفتم...
- زودتر بگو من خیلی کار دارم...
- من کاری میکنم که ویدا از زندگی سعید بره بیرون... اونموقع شرکت هم برمیگرده سر جاش... فقط تو باید کمکم کنی تا من از پس سعید بربیام... با این چتر حمایتی که سعید کشیده رو ویدانه دست من به ویدا میرسه و نه شرکت تو شرکت میشه ...پس کمکم کن...حالا فهمیدی؟؟
- چی؟؟
- نشنیدی؟؟
از جام بلند میشم و میرم سمت در..در باز میکنم..
- پاشو...پاشو برو بیرون تا ندادم بندازنت بیرون..
از جاش بلند میشه..میاد سمتم و با انگشتش میزنه به سینه ام..
- میدونم که همه خر حمالیهای اینجا با توئه و سود و رسمش مال اونه..میدونم تو هم از این اوضاع ناراضی هستی..پس رو پیشنهادم فکر کن..مسبب تمام این اوضاع ویداست..کمکم کن تا انتقامم و ازش بگیرم.اینجوری هم تو شرکتت و نجات دادی و هم لطف بزرگی به دوستت سعید کردی که بعدا میفهمه......به حرفام فکر کن..
- برو بیرون...
لبخندی میزنه و میره بیرون.اون روز تا آخر وقت من داشتم به حرفهای علی فکر میکردم.یه چیزی ته وجودم و قلقلک میداد..علی راست میگفت از بعد از اومدن ویدا همه چی بهم خورده بود..ویدا شده بود همه چیز سعید... شرکت نمیومد.تازگیها هم که ویدا ارشد قبول شده بود و سعید یکی دو روز تو هفته میرفت شمال تا کنارش باشه... کلی چیز به نامش کرده بود و عملا به حرف کسی گوش نمیکرد.
حرفهای علی مثل خوره داشت من و میخورد...
دلم نمیخواست شرکت نابود بشه ولی با وضعی که سعید پیش گرفته بود دیر یا زود زمین میخوردیم.سعید میدونست که من از ویدا و ادا اصولاش خوشم نمیاد واسه همین جدیدا کاراش و ازم قایم میکرد و این بیشتر آزارم میداد.
ساعت یازده بالاخره تو نبرد شیطان وجودم با وجدانم..شیطان برنده میشه و من به علی زنگ میزنم...
رضا ساکت میشه و من با صورتی که حالا از گریه خیسه دارم بهش نگاه میکنم...به مردی که برادرم بود...
- خوب ادامه بده...
رضا سرش میاره بالا و نگاهی بهم میندازه..
همون شب علی بهم گفت که چی تو سرشه ... میخواست ویدا رو از سعید بگیره...من اما میخواستم هم ویدا رو از زندگی سعید بندازم بیرون و هم یه درس خوبی واسه تمام رفتارهای مسخره و توهین آمیزش بهش بدم..چون تو این چند وقت به پشتیبانی سعید با من خیلی بد برخورد میکرد و سعید هم همیشه طرف اون و میگرفت...هرچند سعید همیشه بعدش میومد و از دلم در میاورد اما من کینه بدی از این آدم به دل داشتم...
جرقه پولهای نزولی پدر ویدا رو علی به ذهنم انداخت و بقیه نقشه رو من کشیدم...
- لیلا کی بود؟؟
اونم یه آدم بدبختی بود که علی آرودش تو این قصه که به سعید نزدیکش کنه...اما آخرا جذب سعید شده بود و میخواست همه چیز و به سعید بگه...من اول با وعده و وعید خواستم راضیش کنم اما خوب اون بدجوری دلش برای سعید سوخته بود و دچار عذاب وجدان بدی شده بود...
- بعد تو هم ساکتش کردی؟؟
سرش و میندازه پایین و گریه میکنه...
وای خدایا ..وای ......فقط خودت کمکم کن... حالم بده..احساس میکنم چشام داره سیاه میشه ..حالت تهوع دارم...بازپرس متوجه حالم شده...
- حالت خوبه...
از روی صندلی می افتم... بدنم داره میلرزه...
- رمضانی...رمضانی...
سربازه و میبینم که وارد میشه و کمکم میکنه که رو صندلی بشینم...بعد میره و لحظاتی بعد با یه لیوان آب که تا نصفه توش قنده برمیگرده..کمی همش میزنه و بعدش میده به من..دوسه باری کمکم میکنه تا بخورم...کمی حالم بهتر شده...
- بهتری؟؟
با تکون دادن سرم تایید میکنم...سرش برمیگردونه سمت رضا...
- نگفتی ..دختره رو کی کشت...
- من با ماشین زدمش...
حرفش تموم نشده که یادلحظات بیمارستان می افتم ...یاد لحظاتی که لیلا با مرگ دست و پنجه نرم میکرد و رضا هم شاهدش بود..
- به خانوم وزیری هم تجاوز کردی؟؟
- همیشه تو حسرت داشتنش بودم... اونروز که بیهوشش کردیم دق و دلیم و سرش خالی کردم...
- چیکار کردی که نشناختت؟؟
- کلاه گیس گذاشتم و کمی هم صورتم و گریم کردم...کار سختی نبود... دوتا صفحه هم زیر زبونم بود که باعث میشد تن صدام تغییر کنه..ضمن اینکه زیاد حرف نمیزدم...تنها وقتی که زیاد باهاش حرف زدم همون روزی بود که تو ساختمون به هوش اومد..اونجا هم اونقدر منگ بود که این چیزا حالیش نبود...
بازپرس مشغول نوشتن بود و من هم به رضا نگاه میکردم به مردی که برام غریبه بود...
- خوب شما که ویدا رو از زندگی سعید حذف کردید دیگه چرا بازی و ادامه دادید...
- ما نمیخواستیم ادامه بدیم... حتی شرایط و جور کردیم تا ویدا تنها نباشه..اما سعید دست بردار نبود...چیزی که من و علی فکرش رو هم نمیکردیم سعید تا این حد پا پی ویدا باشه... بعد اون داستان دستگیری و براش علم کردیم تا شاید بترسه و بی خیال شه..اما یهو سر و کله ویدا پیدا شد و همه چی و خراب کرد...
- شما هم تصمیم گرفتید برای همیشه محوش کنید...
ادامه دارد....
     
#46 | Posted: 2 Aug 2014 07:43
میهمان


قسمت چهل و پنج(پایانی) :
درد بدی تو قفسه سینه ام پیچیده اما با شنیدن صدای رضا به سرعت فراموشش میکنم.
- تصادف اونا ربطی به من نداشت...کارعلی بود..اون بود که ترمز ماشین ویدا رو دستکاری کرده بود.
- چرا؟؟
- نمیدونم..همون عقده ای که ازش داشت...
- آقای انصاری مدعیه که علی آراسته تو آخرین تماسش با ایشون عنوان کرده که آقای سلمان نادری - یعنی شما - خواستار بچه اش شده... داستان بچه چی بود؟؟
- نمیدونم... بعد از برگشتن ویدا پیش سعید ..علی خیلی حول کرده بوده..ترسیده بود..کاراحمقانه هم زیاد میکرد..حتما اینم از همون کارها بود...
بازپرس من و مورد خطاب قرار میده..
- آقای انصاری شما تو اظهاراتتون گفتید که خانوم وزیر تو روز قبل از تصادفشون که با شما اومده بودند شمال مدعی شده بودند باردارند؟؟
- بله...
- میبینید آقای تبریزی... چرا یه زن باید به دروغ بگه از مردی که بهش تجاوز کرده بارداره؟؟
- نمیدونم..
- آیا به این خاطر نبوده که شما تهدیدش کرده بودید؟؟آقای انصاری شما گفتید روز بعد از اینکه ویدا بر میگرده خونه صبح ناگهان غیبش میزنه و دوباره پیدا میشه...درسته؟؟
- درسته
- اون موقع آیا شما به آقای تبریزی گفته بودید که ویدا برگشته؟؟
- بله گفته بودم...
- خوب ... آقای تبریزی بهتر نیست خودتون تعریف کنید..
- به سعید زنگ زده بودم تا ببینم حال لیلا چطوره که فهمیدم ویدا برگشته..بهم ریختم ...کنترلم و از دست داده بودم از حرف زدن سعید فهمیدم که هنوز چیزی نمیدونه..خوشحالی تو صداش موج میزد..زنگ زدم به ویدا و با تهدید و تطمیع کشیدمش بیرون..علی و فرستادم سراغش و بهش گفتم موبایلش و باز بزاره تا من بشنوم که چی میگن..ویدا زده بود به سیم آخر و اومده بود که همه چیز و به سعید بگه و جلوی علی و سلمان و باج خواهیشون واسه..اعصابم به هم ریخت بود..تلفن قطع کردم و دوباره زنگ زدم به علی و گفتم گوشی و بده به ویدا.سرش داد زدم و گفتم اگه نره پیش سعید و تا غروب اونروز کاری نکنه که سعید بی خیالش بشه تا فردا ظهر جنازه سعید و باید تحویل بگیره..
دیگه نمیتونستم جلوی خودم بگیرم...
- پس بگو کثافت که چرا دختریه بدبخت مثل بید از ترس میلرزید و اون همه حرف زد تا من و قانع کنه که دنبالش نرم... ای خدا ..ای خدا..
- کافیه آقای انصاری ...به خودتون مسلط باشید...
- چطوری ... چطوری حاج آقا..وقتی به خاطر کارای این کثافتا من کسی که بهم پناه آورده بود و تنهاش گذاشتم..
- خونه ای که علی توش به قتل رسید و شما اجاره کرده بودید؟؟
- بله..
- جریان قتل علی و توضیح بده...
- بعد از مرگ ویدا..سعید بهم ریخت... کارش به خوردن قرص اعصاب و کما کشید... منم حالم بهتر از اون نبود...من نمیخواستم بلایی سر سعید بیاد... اما علی میخواست از سعید هم انتقام بگیره..حتی یه شب تو همون زمانی که سعید تو بیمارستان بود اومده بود که کار سعید و تموم کنه که من به موقع رسیده بودم..بعد از بهبودی سعید، دکترش بهمون گفته بود که باید از محیطی که اون و به گذشته اش پیوند میده دور کنیم..من و زنم هم اون و بردیمش خونه خودمون... اما علی دست بردار نبود... قاطی کرده بود..یاغی شده بود دیگه نمیشد کنترلش کرد..این اواخر دیگه کارش به جایی رسیده بود که من و هم تهدید میکرد..اون شب رفته بودم تا هم باهاش صحبت کنم و هم یه مقدار بهش پول بدم... اونجا بود که فهمیدم به یه زنه پول داده تا به سعید زنگ بزنه و بهش بگه ویدا زنده است... اعصابم به هم ریخت و باهاش درگیر شدم...خورد زمین و از سرش خون اومد.هنوز هنگ بودم که دیدم زنگ میزنن.رفتم سمت آیفون که دیدم سعید اومد داخل..هول شده بودم... منتظر شدم تا برسه پشت در بعد تو یه لحظه در و باز کردم و هلش دادم و فرار کردم..
***********
در بزرگ زندان با صدای بدی باز میشه.وارد خیابون که میشم سارینا و کامران منتظرم هستند..کمی بالاتر از اونها سارا رو کنار ماشینش میبینم.میرم طرف سارینا و در آغوش میگیرمش..بی صدا فقط گریه میکنه..من اما انگار گریه ای ندارم..یعنی نمیدونم باید برای چی گریه کنم..برای بهترین روزهای زندگیم که رفته ، عشقم و یا بهترین رفیقم..کامران چند ضربه ای به پشتم میزنه..
- چطوری خوش تیپ..
از آغوش سارینا خارج میشم و کامران رو در بغل میگیرم...
- خیلی خوشحالم سعید جون که صحیح و سالم میبینمت..
- مرسی داداش...مرسی بابت همه چی..
از کامران که جدا میشم یادسارا می افتم..
- سارا چرا اینجاست؟
- نمیدونم...فکر میکنم اومده باهات حرف بزنه..
- چه حرفی؟؟
- بهتره باهاش حرف بزنی سعید...این دختر بی تقصیره... در ضمن تو هم بهش مدیونی!!!
از حرف سارینا خنده ام میگیره..اما نمیخوام رو حرفش حرف بزنم..
- باشه...شما با چی اومدید؟؟
- با اجازت من صبحی رفتم خونه مامان ماشینت و برداشتم..همین پایینه...
- خیلی خوب..شما برید تو ماشین منم ببینم این چی میگه؟؟
- سعید...(سارینا خیره شده تو چشام)
- جانم...
- شرایطش و درک کن..باشه..
دلم میخواد بهش بگم کی شرایط من و درک کرد..کی دلش برای من و جوونی و زندگیم سوخت.. اما حرفم و میخورم و با تکون دادن سرم به علامت مثبت به سمت سارا راه می افتم.نزدیک که میشم زنی که میبینم شباهتی به سارایی که من میشناختم نداره..زیر چشماش هم پف کرده و هم سیاه شده..انگار سالهاست که ندیدمش..پیر شده..
- سلام ...
- سلام...
- میدونم الان چه حسی به من داری..میدونم که ازم بدت میاد اما من اینجام تا بهت بگم برام خیلی با ارزشی..همیشه دوست داشتم.
بغضش میترکه و آروم آروم شروع به گریه میکنه..
- به خدا من نمیدونستم..وقتی هم که فهمیدم بدون لحظه ای درنگ به پلیس خبر دادم..
- تو لوش دادی؟؟
- آره....چند وقتی بود تو خواب حرف میزد..همش با ترس از خواب میپرید..همش میگفت کابوس میبینم..گذشت تا اون روزی که سارینا اومد ملاقات تو.. وقتی برگشت همه چیزهایی که تو براش گفته بودی رو برام گفت..از اینکه تورو بالا سر جنازه علی گرفتند در حالی که قاتل لحظاتی قبل فرار کرده بوده...از اینکه همه شواهد بر علیه توئه..
- خوب..
- میشه بشینیم تو ماشین..
- آره..
میریم سمت ماشینش و سوار میشیم...
- دلم میخواست کمکت کنم میدونستم و باور داشتم که بیگناهی ...فردا اون شب وقتی مثل هر روز برمیگشتم خونه دیدم یه برگه جریمه داخل خونه است..از اینهایی که دوربین ثبت میکنه.. ماشین رضا بود..مال همون شبی که علی کشته شد.. منم برگه جریمه رو نشون سارینا دادم اونم به پلیس و بعدش هم که خودت میدونی...
- که اینطور نمیدونستم ...
- به خدا من بی تقصیرم...سعید جان منم مثل خودت زندگیم و جوونیم تباه شد... الان هم اومدم تا هم حلالم کنی و هم ازت خداحافظی کنم..
- خداحافظی؟؟؟
- آره...درخواست طلاق دادم... با شرایط رضا فکر نمیکنم زیاد طول بکشه...بعدش هم میخوام با ساناز بریم یه جای دیگه زندگی کنیم...
نگاهم و میندازم تو چشای قرمزش.دستم و دراز میکنم و دستش و میگیرم...
- کاری که تو کردی برام خیلی با ارزشه..ممنونم و بدون آزادیم و مدیون توام..دلم میخواد بدونم کجایی و چه میکنی... پس هر جا که میری و هر کاری که میکنی من و هم از احوالت مطلع کن..
- حتما...
- یه چیزی رو که تو روزهای حبس یاد گرفتم میخوام به تو هم بگم...
- چی هست؟؟
- زندگی من و تو به خاطر حسادت و عقده چند نفر تباه شد..اما هنوز زنده ایم ...ولی آدمهایی بودند که همین حسادت و عقده اجازه زندگی رو ازشون گرفت..
- می فهمم..
- می خوام بگم وضع و حال من یا تو با همه بدیش میتونست خیلی بدتر باشه و الان من و شاید هم تو میتونستیم پیش ویدا و لیلا و علی و مهدی صیادی باشیم...
- درسته..
- پس زندگی جاریه و بهتره از روزهای باقیمانده زندگیمون بهتر استفاده کنیم...
- کاملا با حرفات موافقم..
- خوب دیگه من باید برم..سارینا و کامران تو ماشین منتظرم هستند..
- مرسی سعید جان ..امیدوارم روزهای بد زندگیت دیگه تموم شده باشه..
- منم امیدوارم..خداحافظ
- خداحافظ
از ماشین پیاده میشم و میرم سمت ماشین خودم.در حالی که دارم فکر میکنم چطوری زندگیم و دوباره بسازم..
زندگی که تا لحظه نفس کشیدنت محکوم به جنگیدن هستی..
"پایان بخش تباهی"
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Ruin | تباهی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites