تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خانوما ساکت

صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  
#91 | Posted: 26 Mar 2014 22:04
خــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــومــــــــــــــــــــا ســــــــــــــــــــاکت 91

-واسه چی داری خودت رو عذاب میدی هوتن . درش بیار لباساتو درش بیار .. بیا بغلت کنم . بیا ببوسمت . بازم بهت بگم دوستت دارم . من همونم . چه با لباس و چه بی لباس . -تو همونی ولی من یه آدم ریا کارم . -این طور با هام حرف نزن . شاید من یه ساعت پیش می تونستم خودمو قانع کنم که میشه ترکت کرد . ولی حالا رو نه . حالا دیگه نمی تونم . حالا یه حسی رو در چشات می بینم . در حالت نگات در صورتت . از صدات می شنوم . انگار می خوای یه چیزی رو به من ثابت کنی نشون بدی تو می خوای خودت رو به من ثابت کنی و نشون بدی . -من خودمو نشون دادم سیما . آدمی بی مصرف که به درد هیچی نمی خوره . من اصلا ارزش اینو ندارم که تو بهش دل ببندی چند بار بگم .. -تو هر چی لجبازی کنی من بیشتر صبر می کنم . چون من برای اون چیزی که دوستش دارم می جنگم ولی تو داری با اون چیزی که دوست داری می جنگی . ببینم دوست داری کدوممون پیروز شیم .. راستش ته دلم می خواست بگم تو , من دوست دارم که تو پیروز شی . منم خجالت نکشم ولی روم نمی شد که اینو بر زبون بیارم . وقتی که دگمه های پیر هنمو باز می کرد و دوباره داشت منو مثل خودش بر هنه می کردعین مسخ شده ها کاری به کارش نداشتم . -رسیدیم به جای اولمون با این تفاوت که این بار من تسلیم خواسته آقام هستم . خب چی میگی ؟/؟ چه جوری دوست داری ؟/؟ دلت نمی خواد من تسلیم باشم ؟/؟ دوست نداری من با هات راه بیام ؟/؟ بگو از کدوم کار من خوشت نمیاد همون کارو برات انجام ندم . کدو م کارو دوست داری برات انجام بدم . بگو لبامو ببندم می بندم . ولی بذار برای بوسیدن تو غنچه لبامو باز کنم و غنچه لبای تو رو ببندم .و لبام با لبای تو بسته شه . صورتشو به صورتم نزدیک کرد . نگاه مظلومانه اش طوری بود که این بار نتونستم و نخواستم که خودمو کنار بکشم . سینه های من و سیما به هم چسبیده بود . یه دستمو گذاشته بودم دور کمر برهنه اش . دلم نمی خواست حالا حالا ها لبامو از رو لباش بر دارم . چون من با بوسه ام داشتم واسش حرف می زدم . راز دلمو می گفتم و می دونستم که اونم داره همینو میگه . دو راز آشکار .. دو راز یکسان . هر دو یک حرف .. حس کردم که اونو از خودمم بیشتر دوست دارم . وقتی لبام از رو لباش به طرفی حرکت می کرد فوری می بوسیدمش . می بوسیدم تا بازم به رویای خوشم که در آغوشم بود فکر کنم . لحظاتی که واقعا باورش برام سخت بود . اون بدون این که غرورمو بشکنه خودشو پیش من کوچیک کرده بود تا من احساس بزرگی کنم . اینو روان شناسی من می گفت . اشتباهات گذشته منو به رخم نکشیده بود .. -هوتن -جون دل .. -دیگه هوس منو نداری ؟ مگه میشه وقتی که عشق باشه و بر هنگی هوس نباشه ؟/؟-پس چرا این قدر ساکتی .. دلتو زدم ؟/؟ -نه .. من دوست دارم همون جوری باشم که تو می خوای .. -تو هستی همون جوری که دوست دارم . -نهههههه نههههههه .. حالا من ازت می خوام هر کاری که دوست داری با هام انجام بدی . مثل همونی که قبلا می خواستم ولی این بار به خاطر خودمم میگم . شونه هاشو گرفتم و اونو با یه فشار به طرف خودم نزدیکش کردم . چشاشو به چشام دو خته بود .. -چرا این جوری نگام می کنی هوتن-می خوام از دیدن صداقت و بی ریایی لذت ببرم . نمی خوام به اون هدفی که امروز به خاطرش اومدم این جا برسم . درسته رسیدن به هدف اهمیت داره ولی مهم اینه که آدم چه جوری به این هدف برسه . -حالا نمی خوای مسیر این هدف رو گرم و داغ نگه داشته باشی؟/؟ -خوشم میاد از این که شیطونی هات رو واسه من داشته باشی -شما مردا .. بازم یه حرکت مردونه از خودت اومدی ؟/؟ فکر کردی وقتی این جوری با هات گرم و صمیمی و خودمونی هستم با همه هم همینم ؟/؟ -ناراحت شدی ؟/؟ -اگه بگم نه دروغ گفتم -حالا چیکار کنم از دلت در بیارم . یه نگاهی به نوک تیز سینه هاش انداخت و یه نگاهی هم به صورت و لبام . زبونشودیگه خوب می فهمیدم . وقتی که اون منو به خوبی می شناخت چرا من اونو نشناسم؟ . این بار به دنیایی از عشق و لذت لبامو گذاشتم رو سینه اش . بالاتر از هوس .. با لاتر از هر احساس گرمی .. یک نیاز یک عشق .. شاید هم یک امید .. بیهوده فکر می کردم که می تونم ازش دل بکنم . مگه می تونستم اونو بدم به دست یکی دیگه ؟/؟ در همون حالی که داشتم نوک سینه شو میک می زدم خنده ام گرفت .. -چرا می خندی ؟/؟ -داشتم به این فکر می کردم که این همون دختریه که یه روزی فکر می کردم یک زنه و قبل از این که سایه منو با تیر بزنه من با تیر بزنمش ؟/؟ -هنوزم دیر نشده ؟/؟ ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#92 | Posted: 2 Apr 2014 22:36
خــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــومــــــــــــــــــــا ســــــــــــــــــــاکت 92

لبامو رو نوک سینه های داغ سیما قرار دادم و حس کردم که واسه اولین باره که باهاش تماس دارم .. -اگه بهت بگم هوتن منم دلم حالا خیلی چیزا می خواد باورت میشه ؟/؟ می دونی چرا ؟/؟ چون حس می کنم که دوستم داری . عشقو با تمام وجودم حس می کنم . تولبات می بینم .. سینه هام عشقو احساس می کنه . این فقط یک هوس نیست .. لبامو از رو سینه اش بر داشته و گفتم حالا من می خوام طور دیگه ای عشقو احساس کنم .. در سکوت و آرامش -از حرف زدن من خسته شدی ؟/؟ -کی گفته .. لباشو بستم .. همین طور سر پا .. دستامو نو تا اونجایی که جا داشت به طرف پایین بدن هم رسونده و با باسن طرف ور می رفتیم .. -سیما .. -چیه .. یه چیزی ازت می خوام .. -بگوهوتن -فقط نه نگو -جونمو می خوای ؟/؟ -نمی دونم .. اونو که من مال خودمو بهت میدم .. فقط تا پشیمون نشدم ازت می خوام . تقا ضا دارم .. -بگو تو که ما رو جون به لب کردی ؟// -با من از دواج می کنی ؟/؟ ... یه جور خاصی نگام کرد که اون انتظاری رو که ازش داشتم خیلی ذوق زده باشه و بال بال بزنه نبود و نداشت .. -چیه سیما . حرف بدی زدم ؟/؟ باشه اصلا نشنیده بگیر . می دونم یه خورده عجله کردم . -چییییییییییییییی یک بار دیگه بگو .. من داشتم به اون حرفت که گفتی تا پشیمون نشدم ازت می خوام فکر می کردم . گوشمو کشید و گفت مگه قراره پشیمون هم بشی ؟/؟ -تو که خودت گفتی هر چی من بخوام سیما .. -آره گفتم ولی حالا که تا این جا منو رسوندی و خوش به حالم کردی .. -ببینم سیما تو می دونی شوخی چیه .. -شوخی اینه که من با مرد یک گوش ازدواج کنم .. دیوونه . تو که از در نرفته بیرون من داشتم وا می رفتم . اون وقت تحمل دوری از تو رو دارم ؟/؟ -میگما چه جوری به این بر و بچه های مدرسه بگیم . شاخ در میارن .. -ای بابا اونا که همه شون ماده ان .. هوتن تو هم دیگه زیادی با خانوما شوخی می کنی . یه چیزی گفتی و منوهم وادار کردی که یه حرف بد بزنم .-شوخی بود حرف بدی که نزدیم . .. صبح روز بعد در مدرسه ولوله ای بر پا بود . البته این ولوله قبل از اونی بود که بقیه متوجه شن من و سیما قول و قرار ها رو گذاشتیم . از این که منو یک بار دیگه می دیدن که در نهایت آرامش اومدم سر کار خوشحال بودن . فرزانه .. جمیله .. درسا.. انوشه .. .. اکی و... دیگه همه و همه کلی خوشحال بودن . اکی با اشاره دست منو به طرف خودش کشوند .. رفتم آبدار خونه .. -چیکارم داری -ببینم جور شد ؟/؟ دیگه نمیری ؟/؟ یعنی می تونی تحمل کنی که روری هفت هشت ساعت این خانوم مدیر ما رو ببینی -آره تا دو برابرشو هم می تونم ببینم . شایدم بیشتر -منظورت چیه مگه قراره مدرسه دو شیفته شه ؟/؟ من که نیستم . برای بعد از ظهر ها باید یه خدمتگزار دیگه استخدام کنن . من کار و زندگی دارم شوهر دارم . -چیه واسه خودت حرف دار آوردی . ادامه ندادم . جاش نبود . بهتر این می بود که در میون جمع عنوان می کردم .. انوشه ساکت تر از بقیه نشون می داد . تقریبا همه رو فقط یک بار گاییده بودم . فرصت نمی شد به همه برسم . این اکی فقط یکی دوبار زیر سبیلی به من راه داده بود .انوشه ازم دلخور بود .. اگه به تک تکشون می گفتم که قراره با سیما از دواج کنم دو نه دونه موهامو از بیخ می کندن یا سرم داد می کشیدن یا این که جیغ می زدند و تعجب می کردند و یا این که فکر می کردند دیوونه شدم و یه جورایی دارم مسخره بازی در میارم . من و سیما با هم قول و قرار ها مو گذاشته بودیم که من این مسئله رو عنوان کنم . اونم حضور نداشته باشه . ولی بعدا می تونه بیاد و در این مورد تبریک بچه ها رو بشنوه . البته می دونستم به جای تبریک حسادت خاصی در بین زنا به وجود میاد . آخه همه شون شوهر داشتند . من که نمی تونستم با ها شون از دواج بکنم . من موندم و خانوم معلما .. -همکارای عزیز می خوام یه مسئله ای رو عنوان کنم . طوری جدی حرف می زدم که نگرانی رو در چهره تک تک اونا می خوندم . درسا : می خوای منتقل شی ؟/؟ جمیله : نکنه اخراج شده باشی ؟ فرزانه : نکنه بازم با این خانوم مدیر باد تو کله , کل کل کردی و اونم برات گزارش نوشته ؟/... سرمو همش رو به بالا حرکت می دادم .. شمرده شمرده شروع کردم به سخنرانی .. -همان گونه که می دانید از دواج از سنتهای پسندیده اسلام است .. یک زن یک مرد تا ابد نمی تونه مجرد بمونه .. یه نگاهی به زنا انداختم رنگ و روشون زرد و سفید شده بود . همه شون با این که شوهر داشتند از این که دوزاریشون افتاده بود من می خوام زن بگیرم پریشان احوال شده بودند . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#93 | Posted: 9 Apr 2014 22:55
خــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــومــــــــــــــــــــا ســــــــــــــــــــاکت ۹۳

شما همکاران محترم من بهترین دوستان و به جای خواهران من هستید ..اینو که گفتم دیگه اصلا سعی نکردم به صورتشون نگاه کنم . نمی خواستم این حساسیتو درشون به وجود بیارم که اون کارایی که با هاشون کردم باد هوا بوده . نمی دونستم شاید جنس خرده شیشه دار ما مردا من یکی رو طوری بار آورده باشه که بعد ها بازم بخوام برم طرف یکی از اونا . اینو دیگه باید آینده نشون بده . آینده ای که باید دید روابط زنا شویی من و سیما به چه صورت در میاد . ظاهرا سکوت من زیاد طول کشیده بود و من رفته بودم به عالم خودم و فضا رو از یادم رفته بود . فرا موش کرده بودم که در میان چه جمعی قرار دارم . اما خانوما یکی پس از دیگری به یادم آوردند . -آقای هوشیار ما کلاس داریم باید بریم . -امرتونو بفر مایید .. بر خورد ها بیش از حد رسمی شده بود . با خشم و عصبانیت .. -من با اجازه شما می خوام از دواج کنم . -مبارکه .. و درسا گفت ببخشید می تونیم بپرسیم این خانومی که می خواد خودشو گرفتار کنه کیه . -من تا حالا نشنیدم و ندیدم که زنی با از دواج کردن خودشو گرفتار کنه . تازه شما که خانوم متعهد و دین داری هستید نباید مروج این عقیده با طل باشید . انتظار بر خورد این چنینی رو از من نداشت . ولی من چون حالت حرف زدنشو خیلی سخت دیده بودم با اون این بر خورد رو داشتم . نمی خواستم از همین حالارو شونو باز کنم . انگاری که برای از دواج کردن باید ازاون اجازه می گرفتم . یکی یکی اونا یه چیزی گفتن و رفتن و من دیگه چه انتظاری می تونسنم از اونا داشته باشم . اونا برام بیگانه بودند و من فقط داشتم با اونا حال می کردم . فرزانه عصبی بود .. جملیه به زحمت سرشو بالا می گرفت . تازه هنوز نمی دونست که عروس خانوم کیه . اکی هم دیگه قاطی کرده بود این خانوما باید می رفتن سر کلاس ولی تازه سینی چای به دست بر گشته بود . اون از اون زرنگ ها بود . می دونست که چه بقیه خوشحال باشن چه نباشن من یکی کارمو می کنم . تازه اون که خبر نداشت من دو نه دو نه اونا رو گاییده دارم .. ولی ازم دفاع کرد . -اتفاقا آقای هوشیار من با این کار شما موافقم . شما در زندگی یه نیاز هایی دارید که باید توسط همسرتون بر آورده شه .. .. اکی هم زده بود به سیم آخر . میون جمع معلوم نبود چرا این طور حرف می زنه .. بقیه زنا یکی یکی عکس العمل خاص خودشونو از این حرف اکرم نشون می دادند . یکی با پنجه هاش زد به صورتش .. یکی لباشو گاز گرفت . یکی زد پشت دستش .. اکی که دید جریان خیلی بو دار شده گفت منظورم اینه که زن مکمل مرد و مرد مکمل زنه .. نیاز های روحی دارن ... -خانوما اجازه بفر مایید تا عروس خانوم مهربون که شما همه اونو می شناسید وارد نشده من اونو معرفی کنم .. سر و صدا و همهمه دوباره پیچید .. فرزانه : ببینم آخرش کار خودت رو کردی و داری با یکی از دخترای اینجا از دواج می کنی ؟/؟ خوب دیگه آدم که با یکی هفت هشت سال کوچیک تر از خودش از دواج می کنه باید این طور بلبل زبون باشه ..-چی بگم . من چی بگم به شما . الان مردای شصت ساله زن سی ساله می گیرن . شما خانوما حواستون به زندگی خودتون باشه .. اینو که گفتم دیگه برای لحظاتی ساکت شدند . چند بار رفتن لب باز کنن یه چیزی بگن چون می دونستن من اونا رو خیط می کنم حرفی نزدند . اکی هم مات و مبهوت مونده بود و نمی دونست سینی چای رو کجا بذاره . -من می خوام با خانوم مدیر سیما سروش از دواج کنم . نزدیک بود سینی از دست اکی بیفته . یه لحظه استکانها سر خورد و به زور اونو نگه داشت . جمیله : آقای هوشیار مزاح می فر مایید . شما الان دارید با دم شیر بازی می فر مایید . اون اگه متوجه شه شما با ما و اون شوخی داشتید دیگه باید غزل خدا حافظی رو از اینجا بخونید . -اولا من با شما شوخی ندارم و قضیه از دواج جدیه و ثانیا من و سیما می خواهیم از دواج کنیم . من میشم شوهر سیما جان ..سرشون داشت سوت می کشید . هنوز در شوک شنیدن خبر از دواج من بودن که شوک دیگه ای بر اونا وارد کرده بودم .نمی تونستن باور کنن . واسشون سخت بود . حتما انتظار داشتند که تا ابد مجرد بمونم با اونا رابطه داشته باشم . دیگه نمی دونستن که همه اونا معشوقه های منند . ولی دیگه باید دور همه شون قلم می کشیدم . چون این سیمایی که من دیده بودم به این نون و ماستها نمی ذاشت دست از پا خطا کنم . ولی اون با عشق خودش می تونست از من یه آدم دیگه ای بسازه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#94 | Posted: 16 Apr 2014 10:27
خــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــومــــــــــــــــــــا ســـــــــــــــــــاکت ۹۴

وای که باید از دست اونا فرار می کردم . حریف پنج شش تا زن شدن کار من نبود . بازم خوبیش در این بود که هر کی فکر می کرد خودش تنها کسیه که با من سکس داشته و خیلی هم مراقب بود که در این محیط لو نره ولی من یکی نمی دونستم با این شرایط چه طور کنار بیام . به نگاهی به دور و برم انداختم و فرار را بر قرار تر جیح دادم که عروس خانوم تشریف آوردند . نمی دونم اون نزدیکا بود حرفامونو شنید یا این که به ناگهان اومد . ولی تیپش نشون می داد که باید دم در وایساده باشه و حر فامونوشنیده باشه .. همه اون زنا پچ پچ می کردند . فکر کنم داشتن به هم می گفتن که به روی سیما نیارن که من چی گفتم ؟/؟ -چه خبره شما ها انگار از دختر محصلا شلوغ تر شدین . یک ناظم مستقیم باید رو سر شما گذاشت .. موضوع چیه سر چی داشتین بحث می کردین .. بگین تا ما هم یشنویم . ببینم به درد من می خوره یا نه . چون من از حرفایی که بیارزه خیلی خوشم میاد . ولی حرف که از دهن خارج میشه باید با دلیل و مدرک باشه . می خوام حقیقتشو بهم بگین . حرف راستو بزنین .. هیشکدوم از این خانوما راستشو نمی گفت همه شون دوستم داشتن و مثلا می خواستن ازم حمایت کنن . -ببینم به نظر شما یک آدمی رو که اخلاقش بیسته و مهربونه و خیلی هم مردم داره و همه هم دوستش دارن باید با هاش چیکار کرد .. بقیه سر در نمی آوردند که جریان چیه . خب خانوما وقت کلاس کمی گرفته شده . فقط می خوام یه خبری بدم به شما که شاید تعجب کنین . من می خوام از دواج کنم .. خلاصه می کنم . با آقای هوتن هوشیار .. این بار بقیه به جای پچ پچ کردن میخ شده بودن و فقط دهنشون وا مونده بود . فقط خیره به سیما نگاه می کردند . دو سه نفرشون لباشونو گاز می گرفتند . انوشه : ببخشید الان ما داریم اینجا فیلم بازی می کنیم . ؟/؟ اون وقت نقش ما چیه ؟/؟ یه لحظه سیما خنده اش گرفت متوجه شد که چرا انوشه دچار همچه حالتی شده . چون من هم با همین لحن این خبر رو اعلام کرده بودم .سیما یه چشمکی به من زد و گفت هوتن خان من و تو چه می شویم ؟ -ما -پس بیا ما با هم این خبر رو اعلام کنیم .. دو تایی مون با هم گفتیم ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم .. این بار دیگه بقیه که سگر مه هاشون تو هم رفته بود یکی یکی بهمون تبریک گفتند .. دو سه نفری که متوجه نشدم کی بودند زیر لب بهم گفتند جاسوس .. اکی یه جوری نگام می کرد . فرزانه که داشت از کنارم رد می شد با آرنج زد به پهلوم و گفت بالاخره کار خودت رو کردی .. وقتی خانوما غیر سیما و اکی از اتاق دفتر خارج شدند به سیما گفتم خانوم با اجازه یه کاری دارم الان بر می گردم . سیما یه اخمی کرد و چیزی نگفت . هنوز خانوم معلما پخش و پلا نشده بودند . ببخشیدا اگه از از دواج من ناراحت شدید از شما معذرت می خوام .. شما یه دختر خوب سراغ داشتید که نشونم بدید ؟/؟ فوری یه چرخشی زده و برگشتم به دفتر .. اکی یه جوری شده بود . کمی سنگین تر با هام بر خورد می کرد .. یه جا منو تنها گیر آورد و گفت دیگه تموم شد ؟/؟ -چی بگم خانومی .. تا اطلاع ثانوی بله .. -این تا اطلاع ثانوی تا کی می تونه باشه ؟/؟ -من خودم مرد هستم نمی دونم جنس مردا رو چه جوری باید شناخت .. یهو دیدی تا اطلاع ثانوی شد تا بی نهایت .. اکی یه جوری نگام کرد که انگار یکی از اون درسای سخت آخوندی رو دارم براش توضیح میدم . خلاصه من یکی که از دست این زنا کلافه شده بودم . این اکی مزاحم هم همش دور و بر من بود و موس موس می کرد و نمی ذاشت که یه ماچ از گونه های سیما بر دارم . خیلی ناز و خوشگل شده بود . دلم می خواست اونو بغلش کنم . چقدر چادر سیاه بهش میومد و اون صورت گردشو ناز تر می کرد . یعنی این همونه که کاملا لخت توی بغلم بوده و من می خواستم شکارش کنم و اون نمی خواسته حالا که تسلیم شده منم گفتم بذار یم برای بعد از از دواج . البته تسلیم اون به معنای نوعی عشق بود و ایثار .. قدر تو رو می دونم سیما . هر کاری که تا حالا کردم تو رو نداشتم . حالا تو رو دارم . و سعی می کنم این شیاطینی که دورم هستند منو از راه به در نکنن . هر چند خیلی ها این حر فا رو بر زبون آوردند و آخرش هم از راه به در شدند و نمیشه در مورد آینده قضاوت صحیحی داشت . . با همه اینها من تا می تونستم سعی می کردم خودمو عشقمو حفظش کنم . دوستت دارم سیما .. عاشقتم ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی
     
#95 | Posted: 16 Apr 2014 10:29
خــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــومــــــــــــــــــــا ســــــــــــــــــــاکت ۹۵

و اما بشنویم و بشنوید از مراسم عروسی باشکوه در تالار باشکوه .. عجب مجلسی یود . دیگه از این حزب الشیطان بازیها نداشتیم . این خانوم معلما یکی از یکی خوشگل تر شده بودند . ولی من سیما جونمو خوشگل تر از بقیه می دیدم . -عزیزم لباس عروس چه بهت میاد . اصلا همه چی بهت میاد .. -ببینم هوتن خوب دور گرفتی ها داری با همکارام می رقصی . -اینا جزو خواهرای منن . یعنی به جای خواهرای منن . عجب رقصی بلدن . از دم همه شون لباسایی تقریبا سکسی تنشون کرده بودن . وایییییییی همون اول یکی اومد جلو از اون لباسای نصف و نیمه مشکی براق با حاشیه هایی طلایی تنش کرده بود و اومد سمت من .. نگاش کردم اصلا متوجه نشدم کیه .. یه نگاهی به دور و برش انداخت تا دید عروس خانوم متوجه نیست صورتمو بوسید و گفت تبریک میگم فقط یادت باشه یه مدت که گذشت و خوب دلی از عزا در آوردی باید هوای منو هم داشته باشی .. البته تا شروع کرد به حرف زدن از صداش فهمیدم که اکی جون خودمونه .. این درسا دین زاده رو بگو درسته بی دین شده رفته بود . من با همه شون می رقصیدم . انوشه خیلی قشنگ می رقصید .. سیما اومد جلو و منو کشید به یه گوشه ای و گفت مثلا تو دامادی . ببینم انگاری سالهاست که با اینا دوستی -عزیزم چرا باید توی ذوق اینا بزنیم همه شون حبیب خدان و تو هم طبیب بنده خدایی . -کاری نکن که امشب در مانت نکنم . دیگه مجبور شدم دور و بر زنم باشم . ولی عجب کار درستی شده بودند . این چند تا همکار به یک کنار وقتی این همه خوشگل و تر گل ور گل و فانتزی و مدل به مدل رو می دیدم با خودم فکر می کردم آیا ازدواج می تونه کار درستی باشه یا این که منو اسیر قید و بند های اجتماعی می کنه و این که برای هر بار خارج شدن از منزل باید از عیال اجازه بگیرم .. فرزانه فراست یه شعر قشنگی در وصف من و سیما خوند . ولی چهره اش نشون می داد بی صبرانه منتظر روزیه که من و اون یک بار دیگه خلوت کنیم و تر تیب اونو بدم . ولی خودم به این چیزا فکر نمی کردم .. حداقل در اون لحظات که چنین افکار منحرفانه ای به سراغم نیومده بود . حس کردم حرکات و رفتار سیما خیلی خالصانه و عاشقانه تره . هرچند جنس من هم در اون لحظات فراموش نشدنی, خرده شیشه نداشت . جمیله جهانی منو کشید کنار و گفت یادت باشه قبل از سیما من زنت بودم . .. توی دلم گفتم خبر نداری قبل از تو هم زن داشتم . آزاده هم اونجا بود و چند تن از مادرانی که اونا رو ردیفشون کرده بودم . عجب مجلسی شده بود . زنا ولم نمی کردند . اکی که پدر منو در آورده بود . خلاصه هرکدومشون اون شب یه ناخنکی بهم زدند .. فقط دلم هول بود نکنه مثل فیلمهای سینمایی اثری از روژ و این حرفا گذاشته باشن .. و اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است . من و سیما رسیدیم به شب زفاف .. شبی داغ .. بالاخره می خواستم سکس داغ عبور از خط قرمز رو داشته باشم . -عزیزم چقدر منو دوست داری -به این اندازه که وقتی تو رو دوست دارم دیگه به هیچ زن دیگه ای به چشم خاص نگاه نمی کنم -هنر کردی . از این که نمی خوای جز من به هیچ زنی فکر کنی ..... راحت ما مردا .. یه دستی به سر و گوش خودمون می کشیم و دیگه خودمونو واسه سر و صورتمون این قدر هلاک نمی کنیم . تازه زنا هم این همه خوشگل می کنند واسه اینه که تمام راهها به رم ختم میشه . تمام این خوشگلی ها آخرش به سکس می رسه . یعنی آدم دک و پزشو درست می کنه که با هیجان بره توی رختخواب و من و سیما هم بالاخره رفتیم .. خیلی خسته بودم . این زنا پدر منو در آورده بودن . ولی حس عاطفانه , شاعرانه , احساسانه , عاشقانه سیما خانوم گل کرده بود .. -عزیزم ..سیما جون !الان سرم داره می گرده دراز کشیده در حال رقصیدنم .. بقیه کارا رو بذاریم صبح -چی ؟ گوشمو کشید و گفت الان به یه جای دیگه ات باید بگرده .. لوس نشو نخواب .. گیر بد حریفی افتاده بودم . تا بفهمم چی شده و قبل از این که شورتشو در آره منو لخت لختم کرده بود و کیرمو گذاشت تو دهنش .. طوری ساک می زد که دلم می خواست تا چند ساعت یکسره بگیرم بخوابم -بابا تو که این جوری بیشتر خوابم می کنی ...دهنشو باز کرد و کیرمو ول کرد . -صبر کن چیزای دیگه ببینی حسابی خوابت می پره . وسط بدنشو گذاشت رو دهنم ..- چه عطر و بویی !..مستم می کنی ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#96 | Posted: 16 Apr 2014 10:31
خـــــــــــــانـــــــــــــومـــــــــــــا ســـــــــــــاکت ۹۶ (قســـــمت آخـــــر )

بدون این که شورت شرابی براق و فانتزیشو پایین بکشم اونو گذاشتم دهنم و از کناره ها شروع کردم به لیس زدن کسش .. -سیما امشب بالاخره منو به آرزوم می رسونی . -مگه به آرزوت نرسیدی .. -گاهی آدم به آرزوهای بزرگش می رسه ولی اون کوچولو موچولو ها یه جوری قلقلکش میده . آرزوی بزرگ من تو بودی و هستی -آخ برم اون زبونتو . الحق و الانصاف که استاد روانشناسی هستی . با دندونام شورتشو دادم کنار . لبامو گذاشتم روی کس براقش .. خیس خیس بود . زبونمو گذاشتم لای کسش و شورتشو خیلی آروم در آوردم . لبای سرخ و تشنه سیما و تن گرم و پوست سفید و لطیف و نرمش و آغوش بازش می رفت تا بازم منو بیهوش کنه . اما این بار بغلش کردم و لباشو بوسیدم . نذاشت که دیگه خوابم ببره . خودشو به من مالوند . وسط پاشو به کیرم چسبوند -وقتشه هوتن . هم من دارم می سوزم هم خودت . می خوام تا صبح جبران کنم واست . -ببینم شبای دیگه نمی خوای جبران کنی ؟ -خانوم مدیر میگه حرف زیادی نباشه . بیا این قدر ناز نکن .. هنوز کیرمو به تپلی نازش نچسبونده حس کردم که آبم داره میاد .. ولی دیگه سعی کردم خیلی خود نگه دار باشم . -حالا خانوم مدیر تسلیم توست . -به شرطی که پیش خانوما و توی مدرسه هم تسلیم من باشی . -یک زن اگه پادشاه هم بشه . رهبر مملکت هم بشه بازم مرد خودشو تکیه گاه خودش می دونه . به اون نیاز داره . اونو قدرت خودش می دونه .تو همه چیر منی ... -می دونم سیما داشتم شوخی می کردم . کار دنیا رو ببین . سایه خانوم مدیرو با تیر می زدم ولی حالا گلبارونش می کنم .. من و اون غرق صحبتای عاشقونه بودیم و اون پایین معلوم نشد این کیر سوءاستفاده گر ما کی از فرصت استفاده کرد وبا کس ناز سیما روبوسی ها رو انجام داد و اجازه ورود گرفت -اوووووووههههههه یه داغی و لذت و سبکی و سنگینی خاصی رو توی کسم حس می کنم . وووووووووییییییی بگو کی فرستادیش نا قلا . سور پرایزم کردی . بذار همون جا باشه . آروم آروم حرکتش بده . خوشم میاد . ولم نکن ... وووووووووووییییییی .. بکن .. بکن .. ولم نکن .. اوووووووففففففف لذت می برم . جااااااااااان .. ولی کیرمو بیرون کشیدم . خونین شده بود . سیما با لبخند نگاش می کرد . دقایقی بعد من بودم و عشق و هوس و سیمایی که جسم و روحشو تقدیم من کرده بود و نور ملایم اتاق خواب به رنگ بنفش روشن که گاه به صورتی می زد . ولی هرچه بود بدن هوس انگیز سیمای منو خواستنی تر و زیبا تر نشون می داد . اون شب عزیزمن آن چنان لذتی بهم داد که دیگه فراموش کردم چند تا زن دیگه هم هستند که به دلشون صابون زدن که تا چند وقت دیگه که شیرینی عسل کم شد من میام یه مزه ای هم از اونا می گیرم . جز سیما نمی خواستم به زن دیگه ای فکر کنم . -آخخخخخخخخ خیلی تنگه .. -و مال تو هم خیلی کلفته ..-هوتن یه حال عجیبی دارم . فکر می کنم رو آسمونا دارم دور می زنم . دستمو گذاشتم زیر بیضه هام و یه فشار رو به جلویی به کیرم داده گفتم به خاطر اینه که پروانه این قویه -دیوونه ..دیوونه تند تر منو بکن .. بکن .. دلم می خواد ولم نکنی .. متوجه شدم که دیگه به آخرای راه رسیده .. وقتی دیگه تکونی نخورد من با چند تکون دیگه هوسمو ریختم توی ناز تنگ و داغش .. لبامو گذاشتم رو لباش .. اون خیلی ناز و آروم مثل فرشته ها خوابیده بود . از جام پا شدم . رفتم برم دستشویی دیدم موبایلم یه گوشه ای افتاده داره چشمک می زنه ... همه این خانوما ی مدرسه پیام داه بودند ... یکی نوشته بود هر گلی یه بویی داره ..یکی گفته بود ما رو فراموش نکن .. یکی دیگه گفته بود تمومش نکنی واسه ما هم بذار . اینا دست بر دارم نبودند . قبلا می گفتند این مردا هستند که همش میرن دنبال زنای مردم و با دوست دختر گرفتن و عشق و تفریح به زندگیشون تنوع میدن البته به خیال خودشون .. حالا بیا و ببین که این زنا چه پیامهایی می دادند . خیلی آدمای بی احتیاطی بودند .اصلا به این فکر نکردند که ممکنه این پیامها رو سیما بخونه . من چه جوری فردا با همه شون حرف می زدم . اگه بدونن که من با همه شون رابطه داشتم دیگه باید قاچاقی از مرز رد شم . بر گشتم طرف سیما به چهره قشنگش نگاه می کردم .. -عزیزم اومدی ؟ بیا بغلم بزن . تو نیستی کنارم خوب خوابم نمی بره . چه معصومانه و مظلومانه نگام می کرد . چه جوری دلم میاد بهش خیانت کنم ؟ نه ... نه ...هر گز این کارو نمی کنم . با این حال بازم به این فکر می کردم که خیلی ها بودن که این حرفو زدن و قدر روز های پرشکوه و به یاد موندنی زندگیشونو ندونستن . من باید سعی کنم که یکی از اونا نباشم . -چیه ماتت برده .. به چی فکر می کردی . -به این که چه طور می تونم قدر نعمتی رو که خدا بهم داده بدونم و شکر گزار باشم . قدر همسر پاک و قشنگ و بی ریا و مهربون خودمو .. یه نگام کرد و گفت بگم چه جوری ؟ -بگو عزیزم .. آغوششو واسم باز کرد و گفت بیا بغلم تا برات بگم .. غرق در بوسه و هوس و التهاب یک بار دیگه حس کردیم که جسم و جانمون برای همیشه در کنار همه و دلهامون برای هم می تپه . جوابمو نداد که چه جوری قدرشو بدونم ولی با سکوت داغمون در میان دنیایی از واژگان, بر فراز آسمان عشق با دو بال و یک جان پرواز می کردیم . ... پایان ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خانوما ساکت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites