تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های زندگی من

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 28 Jan 2015 02:22
قسمت 21

... صحبتی میکنیم . منم گفتم خواهش میکنم نظر لطف شماست ! حتما مزاحم میشم که لبخندی زد و رفت سمت پذیرایی ! داشتم با افشین ادامه بازی رو میرفتیم و در این حال بهش ماجرا رو گفتم برگشت و بهم گفت : پسر نمیخواهم ضدحال باشم ولی این قضیه زیادی بو میده مواظب باش ! بهش گفتم چطور مگه ؟! اتفاقی افتاده که گقت نه ولی یک لحظه فکرش رو بکن برادر دوست دختر سابقت قرار بشه دوماد این خانواده در ضمن خیلی خیلی کم پیش میاد که خونواده ای انقدر با دوست پسر خونواده اش مهربون باشه خلاصه از من گفتن که مراقب باش چیکار میکنی. اولش بهم برخورد چون واقعا نمیتونستم قبول کنم که این همه خوشی اخیر عجیب و غریب نیست ! و برای یک لحظه انگاری اب سردی ریخته باشند روی من همه چیز در مقابل چشمام رد میشدند ! همه اتفاقاتی که افتاده بود : جدایی من از نسرین و ملاقاتم با مهسا و نیما و بهار و افشین و پدارم ! نشسته بودم رو صندلی و عمیق به فکر فرو رفتم ! یهویی بهار اومد و گفت ولش بابا منم سعی کردم با تمرکز کردن اشیا اطرافم رو جاب جا کنم جواب نمیده تلاش نکن ! بعدش هم پوزخندی زد و اومد نشست کنارم و گفت چی شده بد رفتی تو فکر گفتم هیچی یکم فکرم مشغول گفت نگران نباش بابای من ادم زیاد خشنی نیست احتمالا میخواد در مورد اینده بات صحبت کنه این رو که گفتم بهش گفتم تو میدونستی بابات قراره من رو به دفترش احظار کنه ؟ یکم دست و پاش رو گم کرد و گفت اره اره دوست دارم بیشتر باهات اشنا بشه و بفهمه چقدر ادم خوبی هستی ! من هم که کم کم حرفهای افشین داشت برام رنگ بیشتری میگرفت تعجب کردم و گفتم فردا حتما باید برم ببینم این بابا چی میگه.
خلاصه اون شب گذشت و من فرداش قرار بود هم برم تولد پدارم و هم بایستی میرفتم پیش پدر بهار ! وقتی رسیدم دفترش منشیش بهم گفت با ایشون قرار ملاقات قبلی دارید گفتم اره بهشون بگید مجید اومده ایشون به خاطر میارند و رفتم خیلی ریلکس نشستم رو صندلی بعد چند لحظه منشی گفت میتونید برید داخل !
وقتی داخل اتاق شدم تازه فهمیدم بابای بهار مدیر عامل کارخونه مواد غذایی ... هستش و با پدر مهسا شریکی صاحب این کارخونه هستند !
کم کم داشت ماجرا برام روشن میشد که چرا بهار رو به اجبار دارن به نیما میدن و... اما تنها چیزی که برام عجیب بود علاقه بهار به شخصی بود که تو ویلای بابای مهسا بهم گفته بود و من تا اون موقع روش فکر نکرده بودم.
خلاصه نشستیم با اقا احسان صحبت کردیم اولش از تعارف های الکی و مسخره شروع شد و بحث کشید به جاهای بد خیلی رک برگشت بهم گفت که ادم باید اندازه دهنش لقمه برداره و من خیلی ناراحت شدم از حرفش یک جورایی اعتماد به نفس من رو کامل خرد کرد بهم گفت ازدواج نیما وبهار نباید اتفاق بیفته چون بردارش این نقشه رو کشیده که بتونه اموال اقا احسان رو بالا بکشه و چون پسری نداشت تمامی اموالش مال زن و دخترش بودند.
بهم گفت من جز دخترم به هیچکسی اعتماد ندارم همینجا حرفش رو قطع کردم و گفتم ببخشید اما همه اینها به کنار من رو برای چی دعوت کردید اینجا ؟ ؟ از یه طرف کاملا میگید که من در حد و اندازه شما نیستم از طرفی میگید بهار و نیما نباید ازدواج کنند ؟؟ این به من چه ربطی داره ؟ گفت خوب باهوش هم هستی ! ببین من میدونم که تو اهل معامله هستی پس میتونی بهم کمک کنی که نقشه ام رو عملی کنم من هم در قبالش بهت پول میدم تا حدی که بتونی خیلی راحت زندگیت رو بکنی !
اولش بهم برخورد ولی پاسخ محکم و قاطعی بهش ندادم چون ممکن بود همه اینها تستی باشه برای امتحان کردن وفاداری من به بهار و اینکه میخواستم واقعا رو پیشنهادش فکر کنم.
بهش گفتم نمیتونم چیزی بگم باید روی همه اینها فکر کنم البته یک سوال هم دارم ! گفتم بهار قرار با کی ازدواج کنه ؟گفت فکر نمیکنم الان موضوع مهمی باشه جواب دادم برای من مهمه که گفت قراره با یکی پسر یکی از دوستان قدیمی من ازدواج کنه !
چیزی نگفتم و بیرون رفتم از دفترش زنگ زدم به بهار و گفتم باید ببینمت و بعدش همه چیز رو براش توضیح دادم اولش کمی انکار کرد ولی بعدش حقیقت رو بهم گفت و فهمیدم این وسط بازیچه ای بیش نبودم خیلی عصبی بودم به حدی که کارت میزدی خونم در نمی اومد بدون خداحافظی ازش پا شدم و شروع کردم به راه رفتن دنبالم راه افتاد و صدام کرد ! مدام میگفت خواهش میکنم کمکم کن تو ادم خوبی هستی ! کمکم کن
همه اینها برام گیح کننده بود اخه چرا هر رابطه ای که تا یه حدی جدی میشه باید اینطوری رو سرم خراب بشه . با همه این افکار شب شد و رفتیم مهمونی تولد پدارم وقتی رسیدم خونشون واقعا عقل از سرم پرید جمع خونواده بهار و مهسا نصف خانواده پدرام نمیشد !!
با یه بدبختی رفتیم و پدرام رو پیدا کردیم اومد و باهامون سلام و احوال پرسی خیلی گرمی کرد و ما رو به چند نفر معرفی کرد و بعدش گفت که باید بره با چند نفر دیگه ملاقات کنه ما هم رفتیم نشستیم یک گوشه بعدش فهمیدم که مهمونی بسیار بزرگی ترتیب دادند و همه رو دعوت کردند
حتی بهترین عروسی های فک و فامیل من پیش جشن تولد پدرام شبیه مراسم شام معمولی بود. خلاصه بعد چند لحظه دیدم یک زن و شوهر تقریبا مسن اومدند پیش من و به شدت ازما تشکر کردند من که کاملا شکه شده بودم دور و برم رو نگاه کردم دیدم افشین هم مثل بز داره من رو نگاه میکنه خلاصه یک پیر مردی رو کنارم دیدم گفتم ببخشید فکر کنم ایشون با شما کار دارند که دیدم زن و شوهر زدند زیر خنده گفتند نه عزیزم با خودتون داریم صحبت میکنیم گفتم خیلی شرمنده ام من شمارو نمیشناسم افشین شما این خانوم و اقا رو میشناسید که افشین هم گفت نه افتخار ملاقات باهاشون رو نداشتم گفتم خب پس فکر کنم اشتباه گرفتید که مرد گفت نه پدرام در مورد شما خیلی برامون تعریف کرده واقعا اگر شما نبودید اون روز شاید بلایی سر پدرام میومد که بعدش فهمیدیم پدر و مادر پدرام هستند خلاصه خیلی ازمون تشکر کردند و... بعد چند لحظه شام سرو شد و بعد از خوردن شام همه مشغول صحبت بودند من هم داشتم ماجرای پیش اومده رو برای افشین و مبینا تعریف میکردم که هردوشون شاخ دراورده بودند ! در همین حال دیدم پدرام با چندنفر اومدند سمت ما ....

--------------------------
ببخشید دوستان چون قراره قسمت های بسیاری داشته باشیم برای همین در یکسری از اونها ممکنه قسمت سکسی کم باشه و در قسمتی بیشتر.

در مورد غلط املایی هم ببخشید چون اصلا وقت خوندن دوباره و اصلاح کردنشون رو ندارم خیلی شرمنده
     
#22 | Posted: 27 Jun 2015 16:19
ادامه بده داستانت واقعا عالی و فوق العاده است
     
#23 | Posted: 28 Jun 2015 18:57
عالی بود ادامشو سریعتر بذار لطفا" زیاد فکر غلط املایی نباش
     
#24 | Posted: 12 Sep 2015 10:54
ادامه ای در کار نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
     
#25 | Posted: 27 Sep 2015 15:09
بدنبود ادامه بده

     
#26 | Posted: 17 Nov 2015 23:27
خوب بوود ادامه بده دوست من

vd
     
#27 | Posted: 21 Nov 2015 02:43
داستان قشنگیه
خسته نباشی
ادامه بده

ما سرنوشت مان خون توی جوب بود

برما که بد گذشت واسه تو خوب بود

باتوم صدا نداشت خوردیم نوش جان

تو بر جنازه ها با تیتر خود بران

ما را رها بکن با درد و رنج خویش

ای گرگ مهربان در پوستین میش

فریاد و بغض مان از خون و خستگیست

ما را چه به صدای دولت
     
#28 | Posted: 21 Nov 2015 13:50
همین 3 صفحه
     
#29 | Posted: 27 Dec 2015 18:32
عالی منتظریم
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های زندگی من بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites