تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

فراموشی

صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  
#51 | Posted: 30 Aug 2013 20:11
10روز بعد...
علی مامان بیا دور سفره بشین الان سال تحویل میشه.
-اومدم مامان
کاش سارا اینجا بود؛دیروز رفت شهر خودشون تا سال تحویل رو اونجا باشه و پس فردا هم برمیگرده،دلم براش یه ذره شده بود.
کمتر از یه دقیقه به شروع سال جدید..همه ی خونواده دور سفره ی هفت سین نشسته بودیم و مشغول دعا.
ماهی قرمز توی تنگ هم انگار فهمیده بود جشنه و حسابی به جنب و جوش درومده بود.
اولین دعام سلامتی بود،سلامتی همه ی بیمارا،سلامتی خونوادم و همه ی خونواده ها,آرزو و دعای بعدیم رسیدن به سارا بود.حتما اونم الان داره به من فکر میکنه...
-آغاز سال 1390 هجری شمسی بر تمام هم وطنان عزیز مبارک
صدای تلویزیون بود که شروع سال جدید رو اعلام کرد صدای بوق و کرنا همه جا پیچیده بود،صدای ترقه ها و نارنجک هایی که توی کوچه مینداختن به اوجش رسیده بود.من و مامان و بابا و محمد با هم روبوسی کردیم و عید رو تبریک گفتیم و مامان و بابا هم طبق رسم رسوم به منو محمد عیدی دادن.
سال جدید اومد،سالی که از اولش سارا کنارمه؛یه سال متفاوت از سال های قبل.
اول از همه پاشدم به سارا زنگ زدم و بعد کلی قربون صدقه ی هم رفتن عید رو بهم تبریک گفتیم.
اون روز قرار بود خونه ی دو سه تا از آشنا ها هم طبق عادت بریم...
************
-سلام شیما عیدت مبارک عزیزم
-سلام پارمیدای خودم سال نو توأم مبارک
-فدات شم گوشیو بده به پدر مادرت هم تبریک بگم
-باشه پس گوشی دستت باشه
...
-پارمیدا با از فردا باید بریم دانشگاه یعنی!؟
-هوف،آره انگار،چه زود گذشت این یه ماه
-آره واقعا،با اینکه همین امروز از خونه برگشتم تهران بازم دلم برا خونه تنگ شده
-قربونت برم؛خودم پیشتم،امشبم همینجا میخوابیا
-چشم عزیزم
-حالا پاشو بریم پایین یکم کمک مامان کنیم برا شام.
ساعت 9 بود که بابا اومد و بساط شام رو آماده کردیم.
بعد شام من و شیما میز رو جمع کردیم و ظرفارو شستیم؛نذاشتیم مامان دست به سیاه و سفید بزنه.
منو شیما نزدیکتر از دوتا خواهر شده بودیم،از نظر عاطفی بش وابسته بودم حتی صداش آرومم میکرد؛بعضی وقتا پیش خودم میگفتم نکنه عاشقش شدم.
-هوف خسته شدم؛شیما توأم بیا کنارم دراز بکش.
خودمو جابجا کردم تا برای شیما جا باز شه.
تا شیما کنارم خوابید منم روی کتف خوابیدمو دستم انداختم رو شکمش و بغلش کردم.
تاپش تا روی نافش بالا اومده بود دستمو توی نافش کردمو باش بازی میکردم که صدای خندش بلند شد.
-قلقلکم میاد پارمیدا
-فدا شکم قلقلکیت بشم من
خم شدمو یه بوس از شکمش کردم
-پارمیدا من از تو شیطون ترما
-کو؟من که چیزی نمیبینم!
تا این گفتم لبشو چسبوند رو لبم،منو خوابوند و خودش آروم اومد روی من.لبامو توی دهنش گرفته بود و با زبونش روشون میکشید،زبونشو گرفتمو حسابی میک زدم.سرشو از لبم برداشتو رفت سمت گردنم.یه لیس از گردنم زد که یه آه بلند کشیدم تاحالا هیچوقت همچین لذتی رو تجربه نکرده بودم بو خودم فشارش دادمو کمرشو میمالیدم دستمو تا پایین قوس کمرش بردم و اونجا رو حسابی دست کشیدم جوری که ناله های شیما درومده بود.
پاهاشو بین پاهام گرفته بودم.شیما هم آروم سرش رو سینم بود و به در و دیوار اتاق زل زده بود.
-پارمیدا؟
-جونه دلم؟
-امشب همینجا بغلت بخوابم؟
-آره عزیزم همینجا بخواب
سرشو به سینم فشار دادم و کشیدمش بالاتر که سرش روی کتفم بود.آروم دم گوشش گفتم دوست دارم.
شیما هم صورتشو به صورتم کشید.
-چقد آرومم
-منم همین عشقم
بعد ده دقیقه که کمرشو دست کشیدم دیدم چه ناز خوابش برده و منم دستمو دور کمرش حلقه کردمو خوابیدم.
*********
-جدی میگی شیما؟
-آره پارمیدا؛سینا گفت غروب میاد دنبالمون تا ببرتمون شعبه تهران کارشونو به تو نشون بده اگه خوشت اومد میتونی کار کنی.
-عالیه؛دیگه از بیکاری در میام
یه بوس از لبای شیما به خاطره خبر خوبش کردم و رفتیم سر صبحانه...


پایان قسمت 47
     
#52 | Posted: 7 Sep 2013 10:07
-پارميدا حاضر شدي؟
-الان ميام عزيزم
سينا اومده بود تا منو ببره محل کارشون تو تهرانو نشونم بده.
يه مانتو کوتاه سفيد با شال آبي رنگ پوشيدم.
-خب بزن بريم.
سينا دم در منتظرمون بود و بعد سلام و احوال پرسي سوار ماشين شديم.
-سينا دقيقا کجاست شرکت؟
-سمت نياورانه،يه آپارتمان تجاريه که ما يکي از واحداي طبقه سومشو اجاره کرديم.
-عاليه،زيادم دور نيست برام.راستي کيا اينجا کار ميکنن؟چند نفرن؟
-من که نميتونم هميشه اينجا بيام برا همين به يکي از بچه هاي قديمي و با تجربه سپردم اينجارو خودمم گهگداري يه سر ميزنم،اسمش پيمانه پسر گليه.جز اون بقيه مثه تو تاز کارن.يه خانوم ديگه با يه پسر ديگه هم هستن؛يعني رو هم چهار نفرين.
-خوبه؛اگه تنها دختر ميبودم سختم ميشد.
شيما-خب پارميدا شيرينيشو کي ميدي به ما؟
-چشم امشب شام سه تايي ميريم بيرون.
-اين شد يه حرف حساب.
ديگه تا اونجا حرف خاصي رد و بدل نشد.
-خب همينجاست بفرمايين تو
اول شيما رفت داخل و بعد من کسي اونجا نبود يه واحد 90متري بود که دوتا اتاق داشت که تو هرکدوم دو تا سيستم با تمام بند و بساطش وصل بود يه آشپزخونه اپن داشت که حسابي تميز بود؛خوشم اومد معلومه آدماي تميزي اينجا کار ميکنن؛همينجور که اونجارو وارسي ميکردم يه پسري بلند سلام کرد و وقتي برگشتم يه پسر خوشتيپ و خوش هيکل که معلوم بود بدن سازي ميره رو ديدم.پيراهن آستين کوتاي سفيد با شلوار لي آبي حسابي خوشتيپش کرده بود.
منو شيما با هم بش سلام کرديم.
سينا-خب دخترا اينم آقا پيمان که تعريفشو کرده بودم.خب پيمان ايشون پارميدا خانوم دوست خواهرمه و ميخواد اينجا کار کنه ديگه خودت بايد زحمت ياد دادن رو بکشي ديگه.
-فدات داش سينا؛چشم به رو چشم؛خوشبختم پارميدا خانوم.
دستشو به سمتم أورد و بام دست داد.
-منم خوشبختم از آشناييتون.
اون روز قرار نبود کاري کنيم پيمان هم گفت فردا 4بعد از ظهر بايد بيام سر کار تا هم با بقيه آشنا شم هم کارمو شروع کنم.
***********
-سلام مامان
-سلام دختر گلم چه خبر؟از اونجا خوشت اومد؟
-قربونت برم آره از فردا هم قراره برم سر کار.
-خدا رو شکر؛خوشحال شدم عزيزم،برو لباستو عوض کن بيا يه چي بخور.
-چشم مامانم.
پله ها رو از خوشحالي دو تا دوتا ميپريدم تا دم اتاقم.
آخ؛من به شيما و سينا قول داده بودم شام بريم بيرون،اي بابا سينا که برگشت کرج.ايراد نداره خودم فردا به شيما ميگم يه روز با سينا هماهنگ کنه تا بريم.
لباسمو عوض کردمو يه تاپ قرمز با يه شلوارک سفيد چسبون پوشيدم موهامم باز کردمو ريختم روي شونم.رفتم جلو آييه و مشغول ديد زدن خودم شدم.
خودم که هيکلمو ميديدم هوسي ميشدم واي بحال اين پسرا..از بس سخت گرفتن به پسرا و دخترا چاره اي جز رابطه هاي مخفي ندارن.
رفتم پيش مامان و اونم برام نون و کره و عسل آماده کرده بود منم مثه قحطي زده ها تا تهشو خوردم..

پایان قسمت ۴۸
     
#53 | Posted: 9 Oct 2013 17:55
صداي زنگ موبايل بود که از خواب بيدارم کرد.با چشماي بسته همينجور رو تخت دنبال گوشيم ميگشتم تا ببينم کدوم خري اين موقع زنگ ميزنه.

-علو؟
-سلااام به عليرضا جونم
-تخمه سگ تويي؟
-نه بابا پدرامم انگار اشتباه گرفتيا
-آخه من به تو چي بگم تو خواب نداري که 6 صبح زنگ زدي؟
-نه والا ديشب تاحالا اين قوم فاميل کل و هم ريختن خونمون نذاشتن بخوابيم که.
-عجب؛چون تو نخوابيدي من بدبختم نبايد بخوابم!
-علي چقد زر ميزني،زنگ زدم بگم با چندتا از بچه ها ساعت 9 قرار گذاشتيم سال جديد هم ديگرو ببينم همشونم تأکيد کردن تو باشي،مخصوصا پيمان.
-باشه پس حالا بذار بتمرگم ساعت هشت و نيم بيا دنبالم
-نوکره بابات غلام سيا ،ديگه چي؟
-ببين پس من نميام؛اصن حسشم نيست
-لعنت به شيطون؛باشه سگ خور ميام.
-خب انگار حسم داره برميگرده پس فعلا
-باي توله سگ
گوشيو پرت کردم رو ميز و ولو شدم رو تخت تا يه چرتکي بزنم.
*********
-عليرضا بيا حداقل اين يه لقمه رو بخور بعد برو.
-چشم مادر گل؛بده بياد
لقمه ي نون و پنير رو از مامان گرفتم و زدم بيرون.
-سلام پدرام چطوري داداش؟سال جديدت مبارک
-سلام جيگره پدرام عيد توأم مبارک.
-خب حالا بزن بريم؛راستي کجا قرار گذاشتين؟
-همين پارک وسط ميدون خودمون.
-آها
***********
وقتي رسيديم همه بودن با تک تک احوال پرسي کردم و عيد رو تبريک گفتم و با پيمان رو يه نيمکت نشستم خيلي وقت بود نديده بودمش.
-خب بگو ببينم چيکارا ميکني؟
-هيچي پيمان؛درس و دانشگاهو از همين کسشعرا،تو چه خبر؟کارت چيه؟
-کار که به اون صورت ندارم اما پاره وقت تو يه شرکتي کار ميکنم.
-چه شرکتي هست حالا؟
-شرکت کامپيوتري،غروبم قراره برم به افراد جديد آموزش بدم اگه بيکاري بگو بيام دنبالت ببرمت اونجارو نشونت بدم.
-آره بابا بيکارم حتما ميام.
-پس دور و ور ساعت 4 ميام دنبالت
-حله..
يکي دو ساعته ديگه هم اونجا بوديم و با بچه ها از قديما گفتيمو خنديديم دمه ظهر هم پدرام منو رسوند خونه و خودش رفت.
بعد ناهار يه چرتي زدم و بعدش پا شدم رفتم حموم،حسابي شارژ بودم چون سارا قرار بود شب برگرده اينجا.دلم براش يه ذره شده بود.دلم طاقت نداد بالاخره گوشيو برداشتم و بهش زنگ زدم.
-سلااام علي
-سلام سارا گاو دلم برات تنگ شد پس کي مياي؟
-گاو خودتي دل منم برات يه ذره شده امشب ديگه پيشتم.خب بگو ببينم من نيستم شيطوني که نميکني؟
-آخه اصن به تيپ من اين حرفا مياد؟
-نخير به تيپ عممون مياد.
-اون که آره؛عمه شيطوني داريم.
-چقد رو داري تو
-فدا بشم؛من برم حموم قراره پيمان بياد دنبالم با هم بريم محل کارشو نشونم بده.
-باشه؛پس مراقب خودت باش شب ميبينمت.
-خداحافظ عزيزم.
پريدم تو حموم تا سريع يه دوش بگيرم...


پايان قسمت۴۹
     
#54 | Posted: 9 Oct 2013 17:56 | Edited By: az4ever
اينجا ديگه کجاس،چرا همه جا تاريکه..من..من کيم؟
پشت هم اين حرفارو فرياد ميزدم يه اتاق کاملا تاريک روي يه صندلي چوبي نشسته بودم.هيچ چيزي يادم نميومد؛اينجا کجاست من چرا اينجام،اصلا اسمم چيه.
داشتم رواني ميشدم از جام پا شدم و سمت در رفتم و با مشت به در ميکوبيدم:آهاااي اينجا کجاست يکي بياد کمکم کنه.
از بس داد زدم صدام گرفته بود نا اميد برگشتم و روي زمين نشستم و به ديوار تکيه دادم.هرچي بيشتر فکر ميکردم بيشتر گيج ميشدم سرمو بين پاهام گذاشتم و چشمام رو بستم که يکدفعه صداي باز شدن در رو شنيدم و نور منعکس شده از بيرون در چشممو اذيت ميکرد براي همين سرمو پايين انداختم.
صداي قدم هاي اون آدم داشت نزديک و نزديکتر ميشد.
-عليرضا خان بالاخره به هوش اومدن پس.
سرمو بالا اوردم تا چهرشو ببينم ي مرد حدودا پنجاه ساله با ته ريش و کاملا جدي.
-من کجام؟اينجا کجاست؟عليرضا اسممه؟
-مرديکه پفيوز براي من داري فيلم بازي ميکني؟
با کفشش محکم به پهلوي راستم زد که از درد ي فرياد بلند زدم.
-آخخ،چرا ميزني به خدا قسم هيچي يادم نمياد.
-پس حتما ميخواي بگي شخصي به اسم پيمان نميشناسي؟
-به پير به پيغمبر هيچي حتي خودمو يادم نمياد.
بغض داشت خفم ميکرد که اون مرد بدون اينکه حرف ديگه اي بزنه از اتاق رفت بيرون و باز من موندم و يه اتاق تاريک با کلي سؤال..
اشکم آروم ريخت روي گونه هام و زدم زير گريه..اينقدر گريه کردم تا دوباره بيحال افتادم ي گوشه.
-پاشو زود باش
بازم يه مرد بالا سرم بود به زور سر پا وايسادم احساس ضعف ميکردم.دستامو دستبند زد و بم گفت برگرد.
وقتي برگشتم چشمامو با دستمال سياهي بست.نميدونستم اينکارا براي چيه.
-ببخشيد اما ميتونم بپرسم اينجا کجاست؟چرا منو دستگير کردين؟
-حرف اضافي نزن
حتي يکي حاضر نبود بم جواب بده.اون مرد دستمو گرفت و منم همراش حرکت کردم ازاتاق بيرون اومده بوديم معلوم نبود منو کجا ميخوان ببرن.از اون ساختمون يا خونه يا هرچي که بود خارج شده بوديم که صداي ايستادن ماشينو جلو پام شنيدم.
با هل دادن کمرم بم فهموند که سوار شم منم سوار شدم و يکي هم بغل دستم نشست.
نگراني و استرسم هر لحظه داشت بيشتر ميشد.منو کجا ميخوان ببرن چرا من همه چيو فراموش کردم چه جرمي انجام داده بودم که يادم نمياد.
عصبي شده بودم و پاهام به لرزش افتاده بودن.
بعد چند دقيقه اي ماشين از حرکت ايستاد و پياده شديم باز هم وارد يه ساختموني شديم و منو به يکي از اتاقا بردن.صداي بسته شدن در رو پشت سرم شنيدم و يکي از پشت بم نزديک شد و دستمو باز کرد و اون دستمال رو هم از چشم برداشت.يکم چشممو ماليدم و بعد با دقت به دور و اطرافم خيره شدم يه آزمايشگاه بود انگارقرار بود از من آزمايش بگيرن.همون لحظه يه مرد با يه روپوش سفيد وارد اتاق شد که معلوم بود پزشکه.
اون مردي که همرام بود دم گوشه آقاي دکتر يه چيزايي گفت و دکتر هم با سر تأييد کرد و اون مرد از اتاق رفت بيرون.
-آقاي دکتر تورو خدا جواب بدين!من کيم؟اينجا چيکار ميکنم؟
-پسرم آروم باش منم نميدونم تو کي هستي و به چه جرمي گير اين آدماي خطرناک افتادي من فقط دستور دارم چندتا آزمايش انجام بدم تا وضعيت حافظت که انگار پاک شده رو بررسي کنم.
-گفتين آدماي خطرناک؟
-آره؛چون اينا فقط با مجرماي سياسي سر و کار دارن.
-سياست؟!!يعني من جرم سياسي مرتکب شدم؟اي خدا چرا هيچي يادم نمياد.
-آروم باش همه چي مشخص ميشه بالاخره.
يک ساعتي رو اونجا بودم و اون آقاي دکتر چندتا آزمايش روم انجام داد و منو همونجور که به اونجا برده بودن دوباره برگردوندن به همون اتاق تاريک..

پایان قسمت۵۰
     
#55 | Posted: 9 Oct 2013 17:58
-علي خوبي؟!
-تو؛تو کي هستي؟
-منم سارا،عشقت،حالت بهتره؟
-عشق؟سارا!اما من هيچي يادم نمياد،هيچي.
-به خدا توکل کن؛همه چيز درست ميشه
-اما من ميترسم
-نترس علي،من پيشتم.
سراسيمه از خواب پريدم،عرق سرد رو پيشونيم بود؛چندتا نفس عميق کشيدم سعي کردم خوابي که ديدمو تداعي کنم.
سارا!سارا کيه ؟اون کيه که اومد تو خوابم و نگرانم بود.
هوف!خدايا خودت کمکم کن.
احساس ضعف شديدي ميکردم؛صداي شکمم هم بم ميگفت که گشنشه.از جام بلند شدم و رفتم سمت در چندتا ضربه به درکوبيدم که يکي از اون پشت گفت چه خبرته؟
-گشنمه
-چند لحظه صبر کن تا ناهارتو بيارم،يه ساعت پيش اورده بودم خواب بودي.
-ممنون
صداي دور شدن پاهاي مرد از اتاق به گوشم ميرسيد.
بعد يه ربع در اتاق باز شد و يه آقاي جوون که از صداش فهميدم همون مرد پشت در هست با يه سيني که توش يه بشقاب غذا بود و يه ليوان آب بود اومد کنارم؛سيني رو جلو روم گذاشت و بلند شد که بره.
-آقا
-بله؟
-من تا کي بايد اينجا بمونم؟
-همين امروز فردا تکليفت مشخص ميشه.
-ميتونم بپرسم به چه جرمي اينجام؟
-پس تو هموني که ميگفتن فراموشي گرفته!خب منم اطلاعات دقيق ندارم اما يه بار شنيدم رئيس ميگفت به جرم جاسوسي گرفتنت حالا براي کي و چرا ديگه نميدونم.
-جاسوسي؟!پس چطور شد حافظم رو از دست دادم؟
-نميدونم.هر وقت رئيس اومد ميتوني اين سؤالارو از اون بپرسي
-کي مياد؟
-معلوم نيست.
ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد و اونم رفت.
باز گرسنگيم يادم اومد،قيمه اورده بود برام.با اشتها تا تهشو خوردمو سيني رو گوشه ي در گذاشتم.يکم حالم بهتر شده بود روي زمين دراز کشيدمو دستمو گذاشتم زير سرم و سعي کردم تمرکز کنم تا شايد چيزي يادم بياد.اسم سارا مدام توي ذهنم ميچرخيد اما دريغ از يه جرقه.
***********
با صداي بسته شدن در از خواب پريدم يه خميازه کشيدم و خودمو جمع و جور کردم که يهو ديدم يه مرد هيکلي اما سن دار پشت ميز نشسته.
-نترس بيا بشين.
-شما کي هستين؟
-من رئيس اينجام
-آها
از سر جام پا شدم و رفتم روي صندلي نشستم؛چهره ي جدي و خشني داشت.
از جيب کتش يه عکس دراورد و گذاشت رو ميز.
-اين مردو يادت مياد؟
-نه؛حتما بهتون گفتن که من حافظم دچار ايراد شده.
-آره ميدونم.
-ميشه يه توضيح بدين من کيم و چرا اينجام؟
-باشه؛پس گوش کن،اين عکس پيمان بابايي،رئييس باند جاسوسي براي اسرائيل و آمريکاست؛اون مکان هايي رو به عنوان انتشار اخبار در فضاي مجازي ايجاد ميکرد و مجوز ميگرفت در حاليکه در اين شرکت ها او و هم دستانش به طور پنهاني به جاسوسي ميپرداختند و طي تحقيقات انجام شده يکي از دوستان نزديک شما بود.
-پيمان!عجيبه هيچي يادم نمياد يعني من با اون همدست بودم.
-نميدونم هنگامي که به اونجا رفتيم شما هم اونجا بودين و دستگيرشدين.اما جرم شما خيلي کمتر از پيمانه.
-زنداني ميشم؟
-فردا صبح درباره ي مجازات اعضاي اين گروه از جمله خودت نتيجه گيري ميشه.
-ممنون از اينکه به سؤالاتم جواب دادين.
چيزي نگفت و ازونجا رفت.
**********
- 18 ماه؟اما من حتما خونواده دارم اونا نگرانم ميشن.
-آره خونواده داري؛غصه نخور به اونا خبر داده ميشه.
18 ماه برام زنداني بريده بودن نميدونستم ناراحت باشم عصباني باشم يا نگران.
-فردا صبح پروازمونه
-پرواز؟مگه کجا ميبرينم؟
-جزيره ي ابوموسي،اونجا يه پادگان قرار داره که مجرماني که جرم سياسي اونا قطعي و معلوم نشده براي حفظ امنيت مدتي زنداني ميشن؛البته اونجا يه پادگان و اينطور نيست تو يه سلول و پشت ميله ها باشي.آزادي عمل بيشتري داري،نميدونم چرا اما ازت خوشم اومده برا همين تا جايي که تونستم کمکت کردم که حکم خوبي برات ببرن.
-دستتون درد نکنه؛ميشه اسمتونو بدونم؟
-حميد صدام کن ازين به بعد،منم مأموريت 18 ماهه تو همون پادگان دارم،جالبه مگه نه؟
-آره؛با بودن شما خيالم راحت تره...

پایان قسمت ۵۱
     
#56 | Posted: 15 Oct 2013 17:57
-اينم از پادگان
-چه در بزرگي داره،آدم خوف ميکنه.
-بهرحال پادگان بزرگيه؛مطمئن باش اونقدا هم بد نيست اينجا.
اون در بزرگ باز شد و ما رفتيم تو يه محيط بزرگ که دور تا دورش درخت کاشته شده بود.
دويست متري پياده رفتيم تا رسيديم به جايي که شبيه شهرک بود 2تا نگهبان دم در بودن که بعد از هماهنگي اجازه ي ورود به ما دادن؛بالاي ده تا سوله اونجا بود که بينشون وسايل ورزشي و نيمکت هم بود،وحيد راست ميگفت اينجا خيلي بهتر از زندانايي که ديدم بود.
همينجور به دور و اطراف زل زده بودم که با ديدن يه چيزي تعجب کردم.
-وحيد
-جانم!
-اون زنا اينجا چيکار ميکنن؟
-خب اونا هم مثه تو اينجا زنداني شدن ديگه.
-يعني مردا و زنا مختلطن اينجا؟مگه ميشه؟
-آره اينجا همه با همديگه هستين؛اما تو سوله ها جداست،5تا سوله براي زنا و 5تا براي مرداست،اما تو حياط و جاهاي ديگه قاطي پاطيه.
-چه جالب.
-خوشت اومدا.
-نه بابا؛من که چيزي يادم نمياد شايد زن داشته باشم اصن؛که اميدوارم اينطور نباشه چون تو اين مدت که اينجام دق ميکنه؛البته اگه داشته باشم.
-راستي؛من ميتونم کمکت کنم و يه جور آمار خودتو برات در بيارم.
-جدي ميگي وحيد!؟
-آره،قصه نخور.
وحيد بم سوله اي که بايد اونجا باشم رو نشون داد و خودش رفت تو پايگاه اصلي.
آدم ياد شلمچه و اهواز ميوفتاد،دور و ور اون پادگان که با ديوار جدا شده بود فقط بيابون بود،عملا راه فرار رو با اينکار بسته بودن.در سوله رو وا کردم و رفتم داخل.
چقد کثيف بود پنج نفر ديگه جز من اونجا بودن،داشتن پاسور بازي ميکردن.با پام بطري هاي آبو شوت ميکردم به يه طرف ديگه.وسايلمو گذاشتم گوشه ي اتاق و رفتم طرف بقيه تا باشون آشنا شم.
-سلام
-سلام پسر جون،اسمت چيه؟
يه مرد حدودا پنجاه ساله بود که اين سوالو از من پرسيد.
-اسمم عليرضاست راستش من حافظمو از دست دادم هيچي يادم نمياد حتي نميدونم به چه جرمي اينجام.
-جدي ميگي؟چه بد؛منم اسمم اصغره،از همه ي اينايي که تو اين پادگان ميبيني قديمي ترم،ايشالا با هم رفيقاي خوبي بشيم.
بقيه بچه ها هم بام خوش و بش کردن و از خودشون گفتن.
همشونم به جرماي سياسي اونجا بودن،يکي شب نامه پخش ميکرد،يکي بر عليه نظام صحبت کرده بود،يکي با نماينده درگير شده بود،از همه جور آدم اونجا بودن.
بعد ناهار از خستگي يه گوشه اي افتادم و خوابيدم.
-آخيش خوب خوابيدما
تا از سوله درومدم تعجب کردم،چقد شلوغ بود انگار مدرست،مرد و زن کنار هم بودن،انگار اومدي لس آنجلس،خودم خندم گرفته بود.
ميون اين همه آدم به نظر جزو جوون ترينا بودم.
بدون توجه به بقيه واسه خودم قدم ميزدم،يه نيمکت خالي پيدا کردم و روش نشستم،دستامو دو طرف نيمکت انداختمو خودم به نيمکت تکيه دادم.
همينجور تو حال و هواي خودم بودم که يه نگاهي ذهنمو سر جاش ميخکوب کرد،چقدر نگاه اين دختر برام آشنا بود همينجور بم زل زده بود که يه قطره اشک از گوشه چشمش اومد پايين

پایان قسمت ۵۲
     
#57 | Posted: 26 Oct 2013 09:53 | Edited By: az4ever
-یعنی چی آخه؟این امکان نداره،علی منو نگاه کن پارمیدام،یادت نمیاد؟
-ببخشید اما من خودمم یادم نمیاد چه برسه به دیگران
وحید-خانوم دیدین بهتون دروغ نگفتم؟علی تو اون اتفاق حافظشو از دست داده شاید شما بتونین کمکش کنین تا کمی حافظش برگرده.منم دیگه باید به کارم برسم تنهاتون میذارم.
وحید آروم آروم از اون محوطه بیرون رفت،پارمیدا بم زل زده بود نمیدونستم حتی از کجا میشناسه منو
-پارمیدا خانوم ببخشید از کجا میشناسین منو؟شما به چه جرمی اینجایین؟
اونم شروع کرد به تعریف کردن از اولین باری که همو تو یه مهمونی دیدیم تا آخرین بار که توی محل کارش منو دیده و همون موقع بود که دستگیرمون کردن.
-پس یعنی من اتفاقی اونجا بودم و دستگیر شدم؟
-آره؛تو همراه پیمان اومده بودی،انگار دوست همدیگه بودین.بخدا منم تازه اولین روزم بود اونجا،نمیدونستم که اونا جاسوسن.
-پس توأم مثه خودمی.
-علی؟
-بله؟
-خیلی خوشحالم که توأم اینجایی؛راستش الان دیگه ناراحت نیستم.
-میشه از خودم برام بگی؟از خونوادم،از همه چی
-راستش منم زیاد نمیشناسمت گفتم که فقط تو دانشگاه همو میدیدیم،رشته معماری میخوندی.یه برادر فقط داری که ازت کوچیکتره،یه دوست خیلی صمیمی هم داری که همه جا با هم بودین اسمش پدرام بود اونم مثه تو معماری میخوند.
-پدرام؟این اسم برام آشناس،پدرام!!دیگه چی؟
-دیگه اینکه یه دختر...
-یه دختر چی؟چرا نمیگی؟
-سارا،دختر عموت،کسی که دوسش داشتی و اونم هم دانشگاهی ما بود و با شما زندگی میکرد.
-سارا؟سارا..اون تو خوابم اومده بود.ای خدا این چه عذابیه،خدا میدونه سارا و خونوادم الان چی میکشن.
-میدونی من چی کشیدم؟وقتی سرت خورد به میز و بعدش بردنمون؟
-اما..این همه نگرانی برای من واسه ی چی بود؟
-چون من ...من..
اما هیچی نگفت و رفت،دنبالش رفتم اما رفت تو قسمت زنان.یعنی پارمیدا هم منو میخواد؟عجب.دلبری بودم واسه خودم.
یه نیشخند زدم و رفتم سمت سوله ی خودمون.
-علی پاشو بابا چقد میخوابی پاشو
-بذار بخوابم وحید
-پاشو کارت دارم
-چیه؟باز آشنا پیدا شده؟
-باید ببرمت پیش خانوم محمدی
-خانوم محمدی؟این دیگه کیه؟
-روانپزشک
-دستت درد نکنه دیگه حافظمو از دست دادم دیوانه که نشدم.
-چرت نگو دیگه،اونم میخواد کمکت کنه حافظت برگرده.
-باشه بابا الان آماده میشم.
*********
با وحید رفتیم قسمت پشت پادگان که یه جای سرسبز بود و یه واحد ساختمون هم تهش بود که انگار مطب دکترای اونجا بود.
پشت در اتاق وایساده بودم و آروم در زدم.
-بفرمایین تو
آروم درو وا کردم اما تا دکتر رو دیدم کپ کردم همینجور دستگیره در تو دستم بود،یه زن زیبا با روپوش سفید که حتی سرشو نپوشونده بود و بدون حجاب بود.
-علیرضا خان چیزی شده؟
-نه نه اصلا
-لطفا بشین
من همینجور مبهت زیباییش بودم،موهای پر کلاغیش که انداخته بودشون روی شونه ی راستش و روی روپوش سفیدش خودنمایی میکرد.
-بهتره تا منو نخوردی کارمونو شروع کنیم.
وای..چه سوتی دادم از خجالت سرخ شدم و سرمو انداختم پایین.
-باشه
که یهو زد زیر خنده یه لحظه دوباره نگاش کردم چقد خوشگلتر میشد وقتی میخندید اما اینبار سریع چشامو ازش برداشتم.
-حالا چرا سرخ و سفید شدی؟نترس،شوخی کردم.راحت باش.
از حرف زدنش واقعا خوشم اومده بود به آدم دلگرمی میداد.
-ببخشید خانوم محمدی اما شما چجوری میخواین کمکم کنین؟
-اول اینکه اسمم رویاست؛ازین به بعد رویا صدام کن.دوما قرار نیست کار خاصی کنم میدونم اوضاع روحی خوبی نداری میخوام فقط با هم حرف بزنیم.ببین من اینجا به هرکسی این لطفو نمیکنم مگر اینکه طرف اوضاعش وخیم باشه؛اما وقتی پرونده تو و پارمیدا رو خوندم فهمیدم با آدمای دیگه ی اینجا فرق دارین،توأم که حافظتو از دست دادی میدونم شرایط سختی داری اما جز خودت هیچکس نمیتونه به خودت کمک کنه،باید ازین فرصت 1سال و نیمی که اینجایی استفاده کنی و حافظتو ترمیم کنی.
-واقعا ممنونم رویا خانوم،ازین به بعد سعی خودمو میکنم تا خاطراتم یادم بیاد البته با کمک شما.
-به روی چشم خوشتیپ
باز دوباره از خجالت سرخ شدم که باعث خنده ی رویا شد...

پایان قسمت ۵۳
     
#58 | Posted: 2 Nov 2013 17:46 | Edited By: az4ever
6ماه بعد
-خب داشتی میگفتی،که حافظت تقریبا برگشته چی شد یهو ساکت شدی.
-رویا یعنی میخوای بگی نمیدونی؟
-خودت بگی بهتره
-الان که فکر میکنم میبینم خدا دوسم داشته که اون موقع حافظمو از دست دادم وگرنه چه جوری دوری خانوادمو مخصوصا سارا رو تحمل میکردم!الان با اینکه 6ماه گذشته چون حافظم برگشته خیلی ناراحت و دلتنگم برا همه چی،رویا منو سارا مثل بقیه ی دوست پسر و دوست دخترا نبودیم،ما با هم زندگی میکردیم،تو یه خونه،میفهمی؟!
-علی درکت میکنم با این اوصاف که میگی حتما خاطرات زیادی دارین که الان اذیتت میکنه،تو باید خودتو مشغول کنی اینجا،ورزش کن،با بچه های دیگه حرف بزن،با پارمیدا صحبت کن،علی پارمیدا بی اندازه دوست داره اما خودش میدونه که تو دلت جای دیگس برای همین به روی خودش نمیاره؛یکم بیشتر بهش محل بذار،نذار دردش بیشتر و بیشتر بشه،حداقل برای این مدت که اینجا هستی.
-یعنی میگی با احساساتش بازی کنم؟کاری کنم که فکر کنه عاشقشم اما بعد آزاد شدنم بذارمش و برم؟
-معلومه که نه،منظورمو نفهمیدی،نگفتم بش ابراز علاقه کن،فقط بیشتر بهش توجه کن،اون دختر عاقلیه میدونه تو سارا رو میخوای،اینجوری هم برای پارمیدا خوبه هم خودت.
-باشه،ببینم چیکار میشه کرد،فعلا با اجازه
-به سلامت خوشتیپ
یه لبخند زدم و از اتاق رویا رفتم بیرون،تو فضای سبز اون محوطه قدم میزدم و به حرفای رویا فکر میکردم،پارمیدا تو این مدت همیشه کنارم بود اما من ندید میگرفتمش،نه اینکه ازش خوشم نیاد،پارمیدا برام خیلی مهمه اما اون حس عشقی که اون بم داره من ندارم،شاید فکر میکنم با محل دادن بهش به سارا خیانت میکنم اما به پارمیدا فکر نکرده بودم که چقد اذیت شده این مدت.
به زمین والیبال خیره شده بودم که پسرا یه طرف و دخترا یه طرف دیگه داشتن باهم بازی میکردن،یه نگاه به تیم دخترا کردم که پارمیدا رو توشون دیدم،آروم آروم رفتم سمتشون و کنار زمین وایساده بودم.
-علی تویی؟کی اومدی تو؟
-تازه اومدم حواست به بازی باشه.
یه مدتی نگاه کردم که یکی از پسرا از بازی اومد بیرون و من رفتم جاش.تا قبل اینکه برم تو بازی مساوی بودیم اما وقتی من رفتم بازی برعکس شد و ما ده امتیاز جلو افتادیم بهرحال اون کلاس والیبالی که رفتم یه جا بدردم خورد.ست چهارم بازی بودیم که پاسور یه پاس برام فرستاد و منم پریدم تا یه آبشار بزنم اما نمیدونم چی شد که با سر خوردم زمین و دیگه چیزی یادم نیومد.
***********
-علی بالاخره بهوش اومدی!خدایا شکرت.خوبی؟منو یادت میاد؟
-آ..آره پارمیدا،چی شد یهو.
-هیچی عزیزم فقط تعادلت بهم خورد افتادی زمین یکم استراحت کنی خوب میشی.
چقدر سرم درد میکرد،یه سرم بم زده بودن،یکم بعد یکی از دکترای اونجا اومد و ویزیتم کرد.
-خب بعد ازینکه سرمت تموم شد مرخصی
پارمیدا-واقعا؟ممنون آقای دکتر
-فقط یکم بیشتر مراقب خودت باش
-چشم
دکتر از اتاق رفت بیرون از اتاق و منو پارمیدا تنها شدیم.
هرکدوم ساکت بودیم و داشتیم فکر میکردیم که احساس گرمایی تو دستم کردم که دیدم پارمیدا دستمو با دستش گرفته و به پنجره زل زده،منم ترجیح دادم ساکت باشم تا تو این حال و هواش بمونه...


پایان قسمت۵۴
     
#59 | Posted: 11 Nov 2013 16:06
-پارمیدا چی داری مینویسی؟
-هیچی ساناز
-تو چرا اینقد دمغی؟بابا فردا قراره آزاد شی باید خوشحال باشی.
-اما من دوست داشتم تا آخر عمرم همینجا کنارش میموندم.
-علیرضا هم فردا آزاد میشه دیگه،ناراحتیت برای چیه؟
-اون دخترعموشو دوست داره.
-ای بابا،میخوای چیکار کنی حالا؟
-هیچی،چیکار دارم که کنم!
-خیلی دوسش داری؟
-از خودم بیشتر دوسش دارم از فردا تازه حبس من شروع میشه.
-باید فراموشش کنی پارمیدا،سعی کن بری سر یه کار تا مشغول باشی
-سعی خودمو میکنم دلم برای توأم تنگ میشه ساناز
-الهی فدات شم منم تا 6ماه دیگه آزاد میشم همو میبینیم.
توی باغ قدم میزدم جایی که کلی خاطره با علی توش دارم تمامشون تک تک میومد جلوی چشم دست خودم نبود اما اشکام پشت هم میومد،کاش من جای دخترعموش بودم کاش به منم میگفت دوست دارم،کاش...
**********
-میبینم حسابی شنگولیا
-آره وحید دارم ثانیه شماری میکنم برای فردا راستی توأم با من میای دیگه؟
-آره منم دیگه کارم اینجا تموم شده.حافظت چطوره؟
-خیلی چیزا رو یادم اومده،خونوادم،دوستام،دانشگام اکثرا یادم اومدن.
-خیلی خوبه.حتما خیلی استرس داری که خونوادتو ببینی!
-راستش آره
-حالا برو استراحت کن صبح با اولین پرواز حرکت میکنیم.
-راستی پارمیدا هم با ما میاد؟
-نه اون با پرواز ظهر میاد.
-راستش اون برا من مثله خواهر نداشتمه،اما اون عاشقمه شاید بیشتر از سارا نمیدونم از فردا ارتباطمو باش نگه دارم یا قطع کنم،چون میدونم اون با دیدن من فقط عذاب میکشه
-سعی کن کم کم رابطتو کم کنی درسته تو به چشم خواهر نگاش میکنی اما اون بت وابستس ،دیدن تو کنار یکی دیگه براش از زندان بدتره.
-درسته.
-من دیگه برم صبح میبینم جیگر
-فدات قلوه،فعلا
************
-دوشیزه مکرمه خانوم سارا عبدی آیا بنده وکیلم شما را به عقد علیرضا عبدی فرزند احمد با مهریه معلوم در آورم؟
-با اجازه پدر و مادرم و بقیه بزرگترا بله.
بالاخره سارا ماله من شد 1ماه از روزی که برگشته بودم خونه گذشته بود تو این مدت همه مثه پروانه دورم میچرخیدن،پدر و مادر سارا هم وقتی فهمیدن ما همدیگه رو دوس داریم سریع یه مراسم عقد گرفتن تا منو سارا رسما زن و شوهر شیم،یه مهمونی کوچیک هم توی باغمون شب قراره بگیریم.
-سارا!
-جون دلم
-امشب بهترین شب زندگیمه
-منم همین،بعد اون یه سال و نیم وحشتناک فکر نمیکردم دوباره همچین شب قشنگی داشته باشم قول بده دیگه تنهام نذاری.
-باشه عشقم قول میدم.
همینجور به مهمونای داخل باغ زل زده بودم که یه جوون با یه پاکت دستش اومد سمتم.
-ببخشید آقای علیرضا عبدی؟
-بله خودم هستم بفرماید
-این پاکت برای شماست لطفا اینجارو امضا کنید.
-چشم اما از طرف کیه؟
-یه خانومی اینو فرستادن
-عجب!ممنون
سارا-علی باز کن ببین چیه توش
پاکت نامه رو باز کردم که یه عکس و یه نامه افتاد بیرون تا عکس رو دیدم خشکم زد،عکس من و پارمیدا تو پادگان بود.نامه رو باز کردم که بخونم:
سلام امید زندگیه من،میدونم الان چقد تعجب کردی اما باید بات خداحافظی میکردم الان که تو این نامه رو میخونی من تو فرودگاهم و دارم برای همیشه از ایران میرم،شنیدم امشب عقدکنانته،امیدوارم خوشبخت بشی همیشه هرجا که باشم برات آرزوی سلامتی میکنم،سارا خانوم مراقب علیرضا باش مطمئن باش اون بهترین همسر تو دنیاست.راستش دلم میخواست امشب به جای تو کنار علی میبودم اما تقدیر این بود که تو کنارش باشی.
ایشالا توی همه ی سختی های زندگی موفق باشین.
چه سخت است در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن/به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن


پایان
     
#60 | Posted: 11 Nov 2013 16:14 | Edited By: az4ever
خب سلام و خسته نباشید ویژه به دوستان گلم که همیشه همراهم بودن با تمام بد قولی ها..
این داستان به پایان رسید بالاخره اما خودم از ۲۰ به این داستانم ۱۰ میدم..
این آخرین داستان من نخواهد بود و باز هم با داستان دیگه ای مزاحمتون میشم اما این بار سعی میکنم داستان رو به طور کامل بنویسم و بعد درخواست تاپیک کنم..
پس تا دیدار دوباره شما عزیزان رو به خدا میسپارم
     
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / فراموشی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites