تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Mistake | اشتباه

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 12 Aug 2011 14:18
اشتباه : قسمت یازدهم



غذامون که تموم شد با کمک رضا و مامان و شاهین میز و جمع کردیم و رفتیم نشستیم...با دلداریهایی که به خودم می دادم یه کمی بهتر بودم اما بازم نمی تونستم جواب قانع کننده ای واسه نگاههای رضا بیارم تنها کسی که متوجه شد یه کمی پکرم مامان بود که هی با چشم و ابرو می پرسید چیه ؟ منم سرمو تکون میدادم یعنی هیچی بعد از تموم شدن مهمونی و رفتن مهمونها دیگه فقط خودمون بودیم و رضا که اونم داشت آماده می شد کم کم بره رفتم بالا تو اتاقم که لباسامو عوض کنم اینبار بر خلاف دفعه های قبل اصلا به رضا نگفتم بیا بریم بالا نشسته بود کنار بابا و شاهین که منم بلند شدم و راه افتادم طرف اتاقم احساس کردم با تعجب نگام کرد اما چیزی نگفت رفتم جلوی آینه ایستادم و یه نگاه کلی به خودم انداختم من که خوشگل بودم پس چرا رضا همش داشت به عاطفه نگاه می کرد ؟ موهامو باز کردم از بس سفت بسته بودمشون سرم درد گرفته بود یه کمی سرمو ماساژ دادم و یه شونه به موهام زدم داشتم لباسم رو در می آوردم که رضا اومد تو اتاق ...پشتمو کردم بهش و پیرهنمو در آوردم اومد نزدیکم و گفت می خوای من درش بیارم واست ؟ گفتم نه خودم درمیارم...صدای تکون خوردن صندلی اومد انگار نشست روی صندلی ..می دونستم الان داره با چشماش منو دید می زنه همون چشمایی که تا چند دقیقه پیش داشت عاطفه رو دید می زد ..نمی دونم شایدم اشتباه می کردم ...دلم نمی خواست بهش فکر کنم ...پیرهنمو از تنم درآوردم و گذاشتمش تو کمدم تازه یادم اومد لباسای خودم رو تختمه حالا باید اینجوری با شورت و سوتین از جلوی رضا رد بشم دلم نمی خواست الان با این حاله خرابم بیاد سراغم ولی چاره ای نبود باید می رفتم لباسم رو برمی داشتم برگشتم و رفتم طرف تختم که پشت رضا بود..از کنارش که رد شدم دستمو گرفت و کشید طرف خودش افتادم تو بغلش گفتم بذار لباسامو بپوشم خسته ام ..گفت بشین بغلم خستگیت درمیره منو نشوند رو پاهاش و خودش داشت نگام می کرد سرم پایین بود و موهام ریخته بود تو صورتم ...می ترسیدم نگاش کنم گریه ام بگیره ..از دوست داشتنه زیاد دیگه دیوونه شده بودم چون به یکی نگاه کرده بود ازش ناراحت بودم...عشقه زیادم دردسره انگار بازومو بوسید و گفت برگرد ببینمت صورتمو برگردوندم طرفش و تو چشمام نگاه کرد ..آهسته لبام رو بوسید و زبونشو می کشید روی گردنم خودمو کشیدم عقب و گفتم رضا الان خسته ام باشه بعد با تعجب نگام کرد و گفت من که کاری نکردم ! گفتم می دونم می خوای چی کار کنی محکم بغلم کرد و گفت خب شیطون بگو ببینم می خواستم چی کار کنم ؟! دستشو کشید روی رونام و می مالیدشون داشتم سست می شدم انگار فهمید گفت می خوای ماساژت بدم ؟ گفتم اوهووممم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت گفت دمر بخواب..منم برگشتم و دمر خوابیدم از کتفم شروع کرد و تا پایین کمرم ماساژ داد حس کردم داره خوابم می گیره دستاشو گذاشته بود روی باسنمو داشت اونا رو می مالید وسطای کارش دستشو می کشید لای باسنم..صدای نفساشو می شنیدم ولی دوست داشتم کارشو ادامه بده...تمام خستگی و بی حالیم انگار داشت از تنم می رفت بیرون اینقدر تنم رو مالید که خسته شدم و گفتم خوبه...بیا دراز بکش پیشم اومد کنارمو به پهلو خوابید کنارم با دستش می کشید روی کمرم داشت قلقلکم میومد اما لذت داشت..زل زده بودم بهش نمی دونم چی شد که یه دفعه پرسیدم : رضا منو دوست داری ؟ جا خورد ...با اخم نگام کرد و گفت معلومه خب ...خیلی زیاد ..این چه سواله بچگانه ای بود پرسیدی ؟ سرمو بردم جلوتر فهمید میخوام برم بغلش طاقباز خوابید و منو کشید رو خودش سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم همین جوری خواستم جوابتو بشنوم... داشت با موهام بازی می کرد گفت جوابش خیلی روشنه... این سوال رو آدم موقعی می پرسه که یا جوابش رو نمی دونه یا به دوست داشتنه طرف مقابل شک داره تو که اینجوری نیستی نه ؟ سینه اش رو بوس کردم و گفتم نه ..منو برگردوند و خودش افتاد روم داشت لبامو می خورد خودشو می مالید روم...می دونستم چی می خواد اما واقعا نمی تونستم .. خودشم فهمیده بود بی حالم چند دقیقه لب گرفت و گردنم رو بوسید و دوباره دراز کشید کنارم گفت شیرین چرا بی حالی ؟ امشب باید خیلی خوشحال باشی و سرحال ...چی شد یهو آخر شبی اینجوری شدی ؟ گفتم نمی دونم ...خوابم میاد با دستش می کشید روی صورتمو بازی می کرد دستشو گرفتم تو دستمو بوسش کردم اونم دستمو گرفت و می بوسیدشون انگشتام رو آروم گاز می گرفت با این کاراش بیشتر بی حال میشدم دلم میخواست همونجوری تو بغلش بخوابم ...یهو به ساعتش نگاه کرد و گفت اوه اوه..صبح شد که من پاشم برم که فردا خواب می مونم ..دلم واسش سوخت انگار اونم بی حال کرده بودم ..چقدر من احمقم آخه چرا یهو اینجوری میشم ..رفت جلوی آینه و موهاش رو مرتب کرد منم بلند شدمو لباسامو که لبه تخت بود برداشتم و پوشیدم.. با هم رفتیم پایین و بدرقه اش کردم رفت ...
وقتی برگشتم تو اتاقم نشستم رو تختم و آروم گریه می کردم ...می ترسیدم از دست بدمش..می ترسیدم عاشقه یکی دیگه بشه دیگه منو دوست نداشته باشه..دیگه اینجوری من واسش مهم نباشم ، دیگه دلش واسم تنگ نشه... اینقدر گریه کردم تا چشمام دیگه خسته شد و خوابم برد...
صبح که بیدار شدم یه کمی سرم درد می کرد ولی بعد از صبحونه دیگه خیلی بهتر شده بودم و اثری از ناراحتی و بی حالی دیشبم نبود دلم می خواست برم بیرون انگار تو خونه بند نمی شدم زنگ زدم به سمیه و گفتم ناهار با هم دیگه بریم بیرون اونم مثل من یه جا بند نمی شد قبول کرد و گفت تا یک ساعت دیگه اونجام ..... ساعت حدودا 11 بود که سمیه اومد نیم ساعتی نشست و یه کمی با مامان گپ زد تا من آماده شدم و رفتیم ..اول با هم رفتیم همون پارکی که با رضا و فرشید می رفتیم مثل نی نی کوچولوها دو تا بستنی خرید ه بودیم و چون قیفی بود نیم متر زبونمون رو می دادیم بیرون و لیسش می زدیم ...خودمون هم به قیافمون می خندیدم ..روی یه نیمکته دنج که دور تا دورش درخت بود و خلوت بود نشستیم ، رفتیم تو اون قبلترا.. از هر دری حرف می زدیم سمیه تنها کسی بود که همه حرفام رو می تونستم بهش بزنم یه سری از حرفها هست که آدم حتی به مادرش هم نمی تونه بگه اما به یه دوست خوب میشه گفت ...مثل همون اپن شدنم که بهش گفته بودم حالا هم می خواستم قضیه دیشب رو بهش بگم...به دقت گوش می داد سمیه هم عاطفه رو می شناخت می دونست چه جوریه کل ماجرا رو که واسش تعریف کردنم زد زیره خنده و گفت بابا تو دیوونه ای...چه ربطی داره ؟ فقط واسه اینکه نگاش کرده ؟ من خودم یه پسر خوشگل که می بینم هیپنوتیزم می شم چشم ازش برنمی دارم ...حالا اون بنده خدا هم به عاطفه زیادی نگاه کرده باشه به نظر من که هیچ ایرادی نداره... تازه اونجوری که عاطفه می گرده هر مردی نگاه نکنه باید تعجب کرد نگاه به بابات و شاهین نکن اونا عادت کردن و دیگه واسشون عادیه ...رضا طبیعیه که از روی کنجکاوی هم نگاه کرده باشه ...بیخودی داری از این فکرا می کنی.. ول کن دختر یه ذره روشنفکر باش رضا هم آدمه دیگه ...حرفهای سمیه خیلی آرومم کرد به نظرم منطقی میامد...ناهارو یه جای سنتی خوردیم و دیگه اثری از این فکرای مالیخولیایی تو ذهنم نبود همون شیرین قبلی شده بودم...



ادامه دارد ....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#12 | Posted: 13 Aug 2011 06:09
اشتباه : قسمت دوازدهم



شب رضا اومد دنبالم و منو برد خونشون هر چی گفتم تو بمون اینجا قبول نکرد گفت باید تو بیاد بمونی منم شال و کلاه کردم و راه افتادم رفتیم با هم موقعی که رسیدیم دیگه وقت شام بود و مامانه رضا میز و چیده بود و منتظر ما بودن ما هم سریع لباس عوض کردیم و رفتیم سراغه شام ... روحیه ام خیلی خوب بود گردش صبح تا عصر با سمیه خیلی بهم چسبیده بود و کلی انرژی گرفته بودم همه اتفاقات و فکرای شب گذشته از ذهنم پاک شده بود فکم راه افتاده بود و هی حرف می زدم و تعریف می کردم شادابی تو صورتم کاملا دیده می شد .
بعد از شام منو رضا رفتیم تو اتاق رضا یه آهنگ ملایم گذاشت و دراز کشید رو تختش منم رفتم کنارش و ولو شدیم ..گفت شیرین امروز خوش گذشته بهت نه ؟ گفتم آره جات خالی ...با سمیه کلی گشتیم و تفریح کردیم خیلی روز خوبی بود ...بغلم کرد و گفت خدا کنه همیشه اینجوری سرحال باشی دیگه نبینم مثل دیشب بی حال و حوصله بشی ها..نمی دونم چرا یه دفعه اون جمله اومد رو زبونم گفتم : دیشب که بی حوصله نبودم پکر بودم زل زد تو چشمام و گفت پکر ؟ چرا پکر بودی ؟ موندم چی بگم ..این چه حرفی بود من زدم آخه ..گفتم هیچی من کلا روز تولدم که میشه پکرم یه کمی ..لبخندی زد و گفت آآآآها حتما واسه اینکه سنت میره بالا آره ؟ گفتم آره...واسه اینم هست دلم می خواست بحثو عوض کنم نمی خواستم دوباره این فکرا بیاد تو ذهنم گفتم کاش تو فردا نمی رفتی سرکار تا شب پیش من بودی ...از خدا خواسته گفت میخوای مرخصی بگیرم فردا رو ؟........اوووه نه بابا مرخصی واسه چی بگیری ؟ حالا من یه چیزی گفتم ..منو شب ببر خونه رضا حوصله ام سر میره اینجوری تو هم که نیستی اخم کرد وگفت حالا یه شب نمی شه بمونی اینجا ؟ گفتم باور کن از خدامه بمونم ولی فردا چی حوصله ام سرمیره تا شب چی کار کنم ؟ یه کمی فکر کرد و همونجوری که دستشو می کشید روی موهام گفت باشه امشب رو تا صبح باید بغل من بخوابی ولی فردا زودتر میام خونه و می برمت خوبه ؟ از لبخندم فهمید که موافقم لباشو گذاشت رو لبهام و مکیدنش شروع شد همیشه با لب گرفتن داغ می کرد و حتی اگه یه ذره دیگه ادامه پیدا می کرد ارضا هم میشد واسم جالب بود رضا اینجوری با لب گرفتن اینقدر لذت می برد لباشو برد طرف گوشم داشت لاله گوشم رو با نوک زبونش لیس می زد نفسش که می خورد تو گوشم لرزم می گرفت از شدت قلقلکی که میومد ..می دونست خیلی قلقلکیم عمدا نفسشو بیشتر می داد داخله گوشم خنده های ریزه من نشون میداد دارم میمیرم از قلقلک و صدای آروم و زمزمه وار رضا : جووووونم...بخند عزیزم...جوووون.. خوابید رومو سرشو آورد سمت سینه هام یکیشو گرفت تو دستشو یه کمی که مالیدش گفت شیرین میگم سایز 75 یه کمی کوچیک نیست ؟ چشمامو باز کردمو گفتم کوچیک ؟ نمی دونم ...چه سایزی خوبه ؟ یه گاز آروم از روی لباسم ازشون گرفت و گفت نمی دونم من که از سایزای ممه شما سر در نمیارم ولی یه کمی بزرگتر بود وااااااای چه حالی میداد ..شیرین یه کم چاق شو خیلی لاغری ..داشتم شاخ درمیاوردم تا حالا از این حرفها نشنیده بودم از رضا گفتم چاق شم ؟ حالت خوبه ؟ من که الانش لاغر نیستم متوسطم ...اینجوری خوبه دیگه ...چاق دوست داری ؟ یه بوس از گونه ام کرد وگفت نه بابا ...چاق نه...یه کمی تپلتر ...مثل عاطفه ..انگار برق بهم وصل شده باشه اخمام رفت تو هم و گفتم عاطفه ؟ چیه نکنه خیلی از هیکل و قیافه عاطفه خوشت اومده نه ؟ شرمنده من نه چاق میشم نه سینه هام درشتر میشه نه مثل اون بلدم ادا اطوار دربیارم ..بلند شو از روم خفم کردی ...برو کنار دیگه ..به زور رضا رو از روم زدم کنارو خودم با عصبانیت بلند شدم و نشستم ..رضا که خشکش زده بود از این عکس العمل من اصلا ا نتظار چنین برخوردی رو نداشت با قیافه متعجبی گفت شیرین چی شده یهو ؟ من که چیزی نگفتم ..حرف بدی زدم ؟ می دونم نباید کسی رو با کسی مقایسه کرد...ولی من فقط مثال زدم که تو بهتر متوجه بشی منظورم چیه ...شیرینم ..قهر کردی باهام ؟ پشتم بهش بود و نشسته بودم رو لبه تخت رضا اومد کنارمو دستشو انداخت دور گردنم و گفت شیرین ببخشید...من معذرت می خوام...بابا من که منظوری نداشتم ...خودمو کشیدم کنار و گفتم دیدم چه جوری به عاطفه نگاه می کردی دیشب پس واسه همین بود ...خوشت اومده بوده ازش...اختیار زبونم رو نداشتم اینقدر عصبی بودم که نمی فهمیدم چی میگم فقط دلم می خواست حرفایی که تو دلم مونده خالی شه ..حالا رضا بهترین بهانه رو دستم داده بود..همین جور که داشتم این جمله ها رو می گفتم همون لحظه هم از زدن این حرفها پشیمون می شدم اما کنترلی رو زبونم نداشتم انگار داشت کار خودش رو می کرد و همه چی رو بازگو می کرد دستام می لرزید حالم داشت بد می شد ...رضا نمی دونست چی بگه فقط داشت منو نگاه میکرد انگار زبونش بند اومده بود ...از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد گفت شیرین ! این چرت و پرتا چیه میگی یعنی چی ؟ چون من به عاطفه نگاه کردم یعنی ازش خوشم اومده ؟ بابا خب همه به هم نگاه می کنن ...تو خیابونم که دارم راه می رم هزار تا زن و دختر از کنارم رد میشه که من ناخواسته بهشون چشمم می خوره همه اینجورین خوده تو مگه میری بیرون چشمت به هیچکس نمیفته ؟!!! یعنی تو هم از اونا همه خوشت اومده ؟ این مزخرفات از تو بعیده ...ما رو باش فکر می کردیم تو اونقدر بهمون اعتماد داری که حد نداره نمی دونستم با چند بار نگاه کردن اینجوری میشی دستت درد نکنه ...خوب حرفایی بهم زدی شیرین رفت جلوی پنجره ...پشتم به پنجره بود و نمی دیدم از بوی دود سیگارش فهمیدم داره سیگار میکشه...می دونستم کار خوبی نکردم اون حرفا رو به رضا زدم ته قلبم پشیمون بودم...رضای من ...امکان نداره منظوری از نگاهای قشنگش داشته باشه من اشتباه کردم این حرفهای احمقانه چی بود گفتم ...بغضم گرفته بود آروم و بی صدا اشک می ریختم اینقدر زور زدم تا تونستم با صدایی که از ته چاه در میاد بگم : معذرت می خوام ! حتی نتونستم سرمو برگردونم ببینم داره چی کار می کنه همونجوری دستام زیر چونه ام بود و اشک می ریختم ...یه دست رو روی شونه ام احساس کردم دستای مهربونه رضا...سرمو گذاشتم رو دستش با انگشتاش کشید روی صورتم و نوازش کنان گفت من فقط شیرین رو دوست دارم . صدای گریه ام بلند تر شد نمی دونم شاید به خاطر اینکه احساس امنیت می کردم احساس اینکه رضا فقط با منه ..تا همیشه با منه.. از خوشحالی زیاد ..اومد جلومو اشکامو با دستش پاک کرد و گفت گفتم فقط تو رو دوست دارم گریه میکنی ؟ نگاش کردم داشت می خندید ...منم خنده ام گرفت ..گفت پاشو برو صورتت رو بشور آرایشتم خراب شده گریه کردی ...فراموش کن ..دیگه به این چیزا فکر نکن ...
با اون چرت و پرتایی که من گفتم و حرفایی که زدم فضای سکسی که داشت به وجود میامد بهم ریخت و انگار هر دو خود به خود بی خیال سکس شدیم خیلی آروم تو بغل هم خوابیدیم ...اصلا انگار نه انگار چند دقیقه پیش قرار بود یه اتفاقاتی بیفته ..درسته که از حرفایی که زدم پشیمون بودم درسته که حرف رضا از یه لحاظ منطقی بود درسته که هیچ منظوری نداشته اما یه چیزی منو آزار میداد یه چیزی هی میامد توی فکرم و هیچ جوری نمی تونستم واسش جواب پیدا کنم و خودمو قانع کنم ...چون منطقی تر بود . اونم این بود که اگه رضا از نگاهاش منظوری نداشته ، اگه حرفاش درسته ، چرا بدنه منو با بدنه عاطفه مقایسه کرد ؟ چرا درست از همون وقتی که عاطفه رو دیده بود می خواست من بیشتر شبیه اون باشم ؟ چرا تا قبل از اون راجع به هیکل من این نظر رو نداشت ؟ این چراها نمی ذاشت به خودم بقبولونم که رضا منظوری نداشته ..پس رضا به عاطفه جور دیگه ای نگاه کرده که می خواد منم یه کمی تغییر پیدا کنم... عاطفه واسه رضا خوشایند بوده ..نمی دونم چرا حس بدی به عاطفه داشتم ازش بدم میومد .. احساس حسادت و کینه بهش پیدا کرده بودم ..
صبح که از خواب بیدار شدم رضا کنارم نبود یه نگاه به ساعت انداختم : 9:42 حسابی خوابیده بودم...بلند شدمو یه کش و قوس به خودم دادمو رفتم جلوی آینه و خودمو مرتب کردم و رفتم بیرون...رضا و باباش که سرکار بودن از توی آشپزخونه صدای سرو صدا میومد انگار یکی داشت ظرف می شست ...یه آبی به دست و صورتم زدم و با یه سلامه بلند رفتم تو آشپزخونه مادر رضا تنها بود حدسم درست بود داشت ظرف می شست ...برگشت نگام کرد و گفت سلام خانومه خواب آلود..خوب خوابیدی دیشب ؟ دیشب ! از یادآوردی دیشب دوباره دمغ شدم ...خدایا منو از شر این افکار مسخره خلاص کن ظاهرمو حفظ کردمو گفتم آره ...عالی
تا ظهر خودمو سرگرم کردم نزدیکای ساعت 1 بود که زنگ زدم به رضا چون می دونستم اون موقع وقته ناهارشونه و می تونه خوب صحبت کنه سعی می کرد جوری حرف بزنه که هیچ موردی بینمون نبوده...منم می خواستم همین جوری باشم..تازه داشتم همه چی رو فراموش می کردم که رضا با اون مثال همه چی رو خراب کرد با شناختی که از خودم داشتم می دونستم تا مطمئن نشم این فکرا از سرم بیرون نمیره بهم گفت ساعت 4 میام خونه
تا ساعت 4 چی کار می کردم حالا ؟! تا همین الانشم به زور خودمو سرگرم کرده بودم رفتم سراغ مادر شوهرم که به اونم می گفتم مامان داشت سالاد درست می کرد بهش گفتم بدید به من درست کنم حوصله ام سر میره بیکارم ..لبخند زد و گفت بفرما سالاد با شما باشه منم برم ببینم غذا در چه حاله همین جور که داشتم کاهوها رو خورد می کردم هدفم این بود که بحثو بکشم به شب تولدم گفتم مامان مهمونی تولدم خوش گذشت ؟ خندید وگفت عالی بود..جات خالی خندیدم و گفتم عاطفه جون از شما خیلی تعریف می کرد می گفت مادرشوهر خوبی داری لبخند زد و در قابلمه رو گذاشت و اومد نشست صندلی روبه رویی من و گفت لطف داره.. عاطفه خانوم چند سالشه ؟ 38 سال چطور مگه ؟ خوب مونده ؟ دوباره خندید و گفت هر کی اونجوری بگرده خوب می مونه ...مثل تازه عروسا می گرده دیدم بهترین فرصته واسه زیر زبون کشیدن گفتم آره همیشه اون تیپیه فرقی هم نداره کجا باشه و کی باشه کلا اون مدلی می گرده یه کمی مکث کرد و گفت خوب نیست ...آدم همه جا نباید اونجوری بگرده من که دوست ندارم ...چه معنی داره جلوی همه آدم اون شکلی بگرده ..به شوخی گفتم ای بابا مامان الان دیگه همه اینجورین تازه تو ایران این چیزا بده تو اروپا چی که اون شکلی میرن بیرون ؟! گفت وا ! اینجا ایرانه و مرداش فرق می کنن با مردای اونجا زود از راه بدر میشن باید چهار چنگولی بهشون چسبید خنده ام گرفت گفتم نکنه می ترسید بابا ( پدرشوهرم ) از راه بدرشه یه نگاه به ظرف سالاد کرد وگفت آره والا ..ترسم داره ، خوبه دیگه شیرین جان کافیه دیگه خورد نکن ...ظرف رو برداشت که ببره بذاره تو یخچال منم پا شدم برم بشقابها رو بشورم طاقت نیوردم تازه داشت جالب می شد گفتم خب چی کار میشه کرد دیگه...نمی شه بهش گفت اونجوری نگرد که ممکنه ناراحت بشه ..ما که به این اخلاق عاطفه جون عادت کردیم خیلی زنه خوبیه...دستمال برداشت بکشه رو میز و گفت آره خوبیش که خوبه ...اما خب ...چی میدونم والا ..حرفشو ادامه نداد چی می خواست بگه ؟!! ای بابا اینم که نصفه نیمه حرف می زنه بدتر آدم میره تو خماری شیر آب رو بستم و خواستم چیزی بگم که گفت دستت درد نکنه بریم بشینیم تا غذای من دم بکشه .. اینقدر راجع به چیزای مختلف حرف زد و حرف اومد تو حرف که دیگه دیدم صحبتا رو ادامه ندم بهتره ممکن بود شک کنه...




ادامه دارد ....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#13 | Posted: 13 Aug 2011 06:12
اشتباه : قسمت سیزدهم



ساعت از 4 گذشته بود که رضا اومد خونه اینقدر حوصله ام سر رفته بود که رفته بودم تو اتاقش و ولو شده بودم یه گوشه و منتظر بودم بیاد صداشو که شنیدم بلند شدم برم بیرون تا دستگیره در رو چرخوندم خودش جلوم ظاهر شد گفتم سلام ..خسته نباشی سلاااااام مرسی خانومی...حوصله ات که سر نرفت ؟ خودمو انداختم تو بغلشو با لحنه لوسی گفتم چرا خیلی حوصله ام سر رفت صورتمو بوسید و گفت خدا مرگم بده .. دوتایی خندیدیمو رفتیم تو اتاق پیرهنشو درآورد و با رکابی که زیرش پوشیده بود نشست رو صندلی کنار تخت و گفت بیا بشین بغلم ببینم چه خبر از صبح تا حالا ؟ رفتم نشستم رو پاهاشو یه دستمم انداختم دور گردنشو گفتم هیچ خبر ..من که همه خبرا رو ظهر تلفنی بهت دادم لبخند زد و گفت آره راست میگی می خوای بریم بیرون یه دور بزنیم دلت باز شه بعد ببرمت خونتون ؟ مثل بچه ها ذوق زده شدم و گفتم آره آره بریم اول یه کمی استراحت کن بعد بریم
نیم ساعت بعد هر دو از خونه زدیم بیرون همش یه روز تو خونه مونده بودم داشتم می مردم احساس می کردم یک ساله تو خونه ام اصلا عادت نداشتم یه جا بند شم ...رفتیم پارک و یکی دو ساعتی گشتیم خیلی حالم بهتر شد دیگه شل و ول نبودم و سرحال شده بودم با موبایل رضا زنگ زدم به مامان و گفتم ما تا نیم ساعت دیگه میاییم خونه خیلی خوشحال شد فکر کرده بود من امشبم می مونم اونجا گفت باشه بیایید عاطفه جون هم اینجاست ...ما دو تا هم اینقدر حوصله مون سر رفته بود نمی دونستیم چی کار کنیم از اون ور خط صدای عاطفه شنیده می شد می خندید و سلام می داد..اااه خیلی حالم گرفته شد باز اسمه این عاطفه اومد اصلا چرا اینقدر میامد خونه ما حتما باز دوباره اون شکلی ولو شده تو خونمون کاش رضا من و می رسوند و خودش می رفت اصلا کاش اینقدرلفتش می دادم تا عاطفه بره ولی نمی شد رضا شک می کرد نمی خواستم دوباره این بحث لعنتی پیش بیاد دلم می خواست تمامه سوالهایی که تو ذهنمه پاک شه با مامان که خدافظی کردم همش تو فکر بودم که چی میشه...رسیدیم جلوی خونه من زودتر پیاده شدم تا رضا ماشین و پارک کنه و بیاد من دویدم بالا..مامان که در رو باز کرد پریدم بلغشو گفتم سلاااام ...انگار چند ساله همدیگرو ندیدیم اونم از من بدتر با خوشحالی گفت سلاااام دختر خانومه خودم.. بیا تو عزیزم بیا که خونه بدون دخترم به درد نمی خوره رضا کو پس ؟ صدای عاطفه از توی اتاق میامد : پس وقتی عروسی کرد می خوای چی کار کنی ؟ دیگه از شنیدن صداش خوشحال نمی شدم ..دلم واسش تنگ نمی شد اصلا دیگه دوسش نداشتم انگار داشت همه چی رو خراب می کرد با مامان رفتیم تو عاطفه تا منو دید بلند شد و اومد طرفم یه لباس آستین حلقه ای سفید تنش بود با شلوار جین تنگ و خوشرنگش رونای درشتش بدجوری تو دید بود موهاشو باز گذاشته بود و چند تا سنجاقه کوچیک و خوشگل کنار موهاش بود کاش میشد بهش بگم تو حتما باید جلوی همه این شکلی باشی ؟ دستشو دراز کرد طرفمو گفت سلام عروس خانوم خوش گذشت ؟ با لبخند مصنوعی جواب دادم مانتو و روسریمو در آوردم و نشستم کنار مامان و عاطفه ، مامان پرسید نگفتی رضا کو پس ؟ تا اومدم جواب بدم صدای زنگ اومد بلند شدم و گفتم رضاست داشت دنبال جا پارک می گشت من زودتر اومدم بالا بعد دکمه رو زدم و در رو باز کردم ...چند دقیقه بعد رضا اومد تو عاطفه رو که دید یه کمی جا خورد شاید کار واسش سخت شده بود آخه من هی حواسم به اون دو تا بود ببینم چه جوری با هم برخورد می کنن عاطفه بلند شد و سلام داد به رضا ...رضا هم یه کمی که رفت جلوتر هر دو همزمان دستشونو دراز کردن به طرف هم و دست دادن داشتم از عصبانیت می ترکیدم ...مامان به رضا خوش اومد گفت و رفت تو آشپزخونه میوه بیاره.. اینقدر عصبانی بودم که نتونستم برم بشینم یه راست رفتم تو اتاقم ...دوباره سر درد گرفته بودم این رضا منو مسخره کرده با اینکه مید ونه من رو عاطفه حساس شدم که باعثش هم خودشه اما بازم نمی خواد مواظب رفتارش باشه اعصابم خورد بود رفتم جلوی پنجره و به بیرون خیره شدم هوا تاریک شده بود و شهر با اون نور ملایم خونه ها و خیابونها دیدنی شده بود دوست نداشتم برم پایین کاش عاطفه زودتر بره کاش دیگه هیچ وقت نبینیمش صدای مامان میامد از پایین : شیریییییین کجا رفتی ؟ بیا میوه آوردم انتظار داشتم رضا ازم بخواد برم پایین یا صدام بزنه اما خبری نشد به اجبار رفتم پایین از پله ها که می رفتم پایین عاطفه و مامان کنار هم نشسته بودن رضا هم روبه روشون بود عاطفه لنگاش رو انداخته بود رو هم و نیمی از موهای بلندش ریخته بود روی سینه اش برای اولین باراحساس کردم ازش متنفرم باید بهش یه چیزایی رو حالی می کردم ..اما چه جوری ؟! رفتم رو مبل یه نفره ای که کنار مامان بود نشستم که بهتر بتونم رضا رو ببینم ..رضا که اصلا انگار نه انگار ما دیشب یه بحثی داشتیم سر این موضوع انتظار داشتم یه کمی بهتر برخورد کنه اما کاملا راحت بود و مشغول صحبت و خنده بود ..خیره شدم بهش حواسش به من نبود و داشت حرف میزد مامان سیبی رو که پوست کنده بود رو گذاشت تو بشقابم و گفت خب خوش گذشت شیرین ؟ سرمو بردم بالا عاطفه و رضا ساکت شده بودن و منتظر جواب من بودن نگاهها به من بود ...عمدا خودمو زدم به بیحالی و گفتم اااای ...بد نبود..دلم خیلی واسه خونمون تنگ شده بود.. نگاهم چرخید به طرف رضا داشت بهم نگاه می کرد لبخند زد من جواب لبخندش رو ندادم رو به مامان گفتم شاهین و بابا نیومدن هنوز ؟ مامان گفت نه الان دیگه پیداشون میشه...با لحنه خاصی گفتم عاطفه جونم که شام پیشه ما هستن !!! عاطفه خنده کوتاهی کرد و گفت نه عزیزم باید برم...به آرش ( پسر کوچیکش ) گفتم بیاد دنبالم نمی دونم چرا دیر کرده الانا دیگه پیداش میشه...اومده بودم اینجا آخره هفته دعوتتون کنم شام تشریف بیارید منزله ما ...گفتم ممنون..باشه یه وقته دیگه میاییم خونتون من آخر هفته یه کمی کار دارم مامان به جای عاطفه گفت ای بابا ...چی کار داری ؟ من به جای تو به عاطفه جون قول دادم که جمعه شام خونشونیم ..بعد از اونم عاطفه گفت بله خانوم خانوما...هیچ بهانه ای قبول نیست باید بیایید شما و آقا رضا حتما باید باشید ..به افتخار شما مهمونی گرفتم بعدم صدای خنده ملیحش... دیگه حالم از خنده ها ش بهم می خورد دلم نمی خواست برم..اما ظاهرا مامان قبل از من برنامه رو ردیف کرده بود چیزی نمی تونستم بگم یه تیکه از سیبی که توی بشقابم بود رو برداشتم و گذاشتم تو دهنم رضا داشت پرتقال پوست می کند ...صدای زنگ موبایل عاطفه اومد رفت طرف کیفشو موبایلشو درآورد و شروع به صحبت کرد : سلام مامانی ... آره عزیزم..نیومدی هنوز ؟...خب ؟ خب ؟ یعنی چی ؟ آرش من یه ساعته نشستم تو بیای دنبالماااا.... خب ؟ من که بهت گفته بودم باید بیای دنبالم حالا من چی کار کنم ؟ خب عزیزم نمی رفتی ...خیلی خب ..باشه..خودم میام خدافظ مامان پرسید چی شده عاطفه جون ؟ عاطفه اومد نشست کنار مامانو گفت آرشه..میگه من کرجم رفتم خونه یکی از دوستام بهش سر بزنم تا بخوام بیام دنبالت خیلی دیر میشه خودت برو خونه ..پسره سر به هوا حالا خوبه بهش سپرده بودم ساعت 8 بیاد دنبالم... مامان با خوشحالی گفت خب بهتر ...شام بمون بعد از شام شاهین می رسوندت... عاطفه بلند شد و رفت سمت آینه همونجوری که داشت موهاشو میبست گفت نه دیگه قربونت فریده جون...برم دو تا پسره دیگم خونه تنهان...برم یه چیزی واسه شام درست کنم تا مسعود بیاد..یه وقت دیگه میام ..فقط اگه میشه یه زنگ بزنید آژانس یه ماشین بیاد من برم... مامان کلید کرده بود عاطفه بعد از شام بره..پریدم وسط حرفه مامانو گفتم خوشحال شدم عاطفه جون...زحمت کشیدی خیلی ممنون..مامان با تعجب نگام کرد و چیزی نگفت . عاطفه داشت مانتوش رو می پوشید رضا گفت اگه بخواید من می تونم برسونمتونا ماشین که هست منم که بیکارم ...عاطفه داشت دکمه های مانتوشو می بست گفت نه مرسی آقا رضا مزاحم نمیشم ..با آژانس میرم ..با عصبانیت به رضا نگاه کردم متوجه نگاه معنی داره من شد و دیگه چیزی نگفت سرشو انداخت پایین ولی مامان همه چی رو خراب کرد گفت آره آره راست میگه ...با رضا برو ما که با هم تعارف نداریم عاطفه جون...تا وقتی وسیله هست که نباید با آژانس بری ...عاطفه لبخندی زد و گفت آخه...مامان دوباره گفت آخه نداره...رضا هم مثله شاهینه..رضا لبخند زد و از جاش بلند شد و گفت پس من میرم شما هم تشریف بیارید بعد رو به من کردو گفت شیرین جان من زود بر میگردم با اخم رومو برگردوندم و چیزی نگفتم ...مامان و عاطفه چپ چپ نگام کردن ..عاطفه گفت پس من جمعه منتظرماااا اومد به مامان دست داد و خدافظی کرد منم گرفت تو بغلشو بوسید رفت .



ادامه دارد ....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#14 | Posted: 13 Aug 2011 06:16
اشتباه : قسمت چهاردهم



مامان تا جلوی در باهاشون رفت منم رفتم کنار پنجره ای که رو به کوچه بود از اونجا ببینمشون عاطفه ایستاد جلوی در و داشت با مامان صحبت کرد رضا ماشین رو یه کمی پایین تر پارک کرده بود ماشینو آورد و عاطفه در جلو رو باز کرد و سوار شد واسه مامان دست تکون داد و رفتن ..سرم داشت گیج می رفت دیگه مطمئن شدم رضا از عاطفه خوشش میاد حس زنونه ای که داشتم بهم می گفت بیشتر مواظب باشم ...چرا یهو همه چی بهم ریخت رضا که منو دوست داشت ...یعنی دیگه از من خوشش نمیاد ..چشمام سیاهی می رفت احساس خوبی نداشتم رفتم رو مبل نشستم چشمام رو بستم و سرمو تکیه دادم به مبل در باز شد و مامان خنده کنان اومد تو و گفت رفتن ...کاش عاطفه هم شام می موند طفلی همش تنهاست.. شیرین ! چیه مامان ؟! حالت خوب نیست ؟ حوصله جواب دادن نداشتم اومد طرفم و از صداش معلوم بود نگران شده ...دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت تب داری یه کم شیرین جان چته ؟ بغضم ترکید و با صدای بلند هق هق گریه ام راه افتاد ..واسه اولین بار بود که اونجوری پر صدا جلوی مامان گریه می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم دلم نمی خواست مامانو ناراحت کنم اما حال روحیم خوب نبود داشتم از بغض خفه می شدم مامان نگرانیش بیشتر شد کنارم زانو زد و دستاشو گذاشت رو پاهامو گفت شیرین مردم دختر چت شده ؟ چیه عزیزم ؟ دستاتو بردار از روی صورتت ببینم چی شده ؟ داد کشیدم این عاطفه چی می خواد از زندگیه ما ؟ چرا همش اینجاست ؟ چرا می خواد همه چی رو خراب کنه ؟ مامان بهت زده گفت چی میگی تو ؟ شیرین چی شده ؟ مگه عاطفه چی کار کرده ؟ گریه ام نمی ذاشت حرف بزنم بلند شدم و به سرعت رفتم طرف اتاقم مامان دنبالم می دوید و می پرسید چی شده آخه ؟ شیرین چرا اینجوری شدی یهو ؟ رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم و قفلش کردم ..مامان می زد به در رو التماس می کرد در رو باز کنم اما من متوجه هیچی نبودم صدای گریه ام تو اتاق تاریک و ساکتم می پیچید ..احساس می کردم دارم رضا رو از دست میدم رضایی که اون همه واسه بدست آوردنش زحمت کشیدم...اون همه قهر و دعوا و اعتصاب ...باور نمیشه اون چشمای جذاب که همیشه به صورت من خیره می شد و می گفت دوستت دارم حالا به یکی دیگه خیره بشه و برق شهوت توش بدرخشه...صدای التماس مامان با بغض قاطی شده بود می دونستم اینجوری پس می افته با صدایه گرفته ای گفتم برو مامان می خوام تنها باشم ..حالم خوبه نترس.. فایده نداشت بازم داشت التماس می کرد در رو باز کنم ..رفتم قفل در رو باز کردم تا اومد تو منو دید گفت دق کردم شیرین چی شده ؟ عاطفه چی کار کرده ؟ خودمو انداختم تو بغلشو داد کشیدم از عاطفه بدم میاد مامان ترو خدا دیگه نذار بیاد اینجا...مامان موهامو نوازش می کرد و منو برد طرف صندلی و گفت بشین اینجا من الان میام..خودش سریع رفت پایین و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب اومد بالا به زور یه کمی رو بهم خوروند و گفت من که نمی فهمم چی میگی شیرین ...یه کمی آروم باش بگو ببینم مشکلت با عاطفه چیه ؟ صورتم از اشکام خیس شده بود با دستام صورتمو پاک کردم نمی دوستم چی بگم به مامان ...بگم رضا از عاطفه خوشش اومده ؟ بگم کسی که من اونقدر به خاطرش سر سختی کردم بعد از دوماه عاشقه یکی دیگه شده ؟ آخه چی بگم ؟!! سکوت کردم دستشو کشید روی موهامو و نوازش کنان گفت شیرین اگه به من نگی به کی می خوای بگی ؟ وسط گریه هام که حالا یه ذره آرومتر شده بود گفتم چیزی نیست مامان نپرس...نگران شده بود می دونستم تا نفهمه جریان چیه ولم نمی کنه روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم احساس خجالت داشتم مامان دوباره پرسید شیرین جون به لب شدم خب بگو دیگه چرا یهو اینجوری شدی ؟ این گریه ها واسه چیه ؟ چشمام باز نمی شد حس می کردم باید خیلی قرمز شده باشه من من کنان گفتم مامان ...رضا انگار از عاطفه خوشش اومده ...دوباره گریه ام بلند شد ...فکر کردم الان مامان خیلی ناراحت میشه ...عصبانی میشه آماده بودم صدای اعتراض و ناراحتیش رو بشنوم که بر خلاف فکر من صدای خنده اش اومد..نگاش کردم واقعا داشت می خندید با اخم بهش گفتم خنده دار بود ؟!!!! در حالیکه می خندید گفت دختر تو دیوونه ای مگه ؟ منو بگو فکر کردم چی شده دیگه این حرفو نزنی ها اگه رضا بفهمه دیگه باهات حرفم نمی زنه عاطفه رو بگو..اگه بفهمه چه فکری کردی دیگه پاشم اینجا نمی ذاره تو عقلت کجا رفته شیرین ؟ مگه بچه ای ؟ حالا رضا رو دوست داری درست ..شوهرته درست...مواظبشی درست..دیگه قرار نیست دیوونه بازی دربیاری که ...طفلک اومده لطف کنه عاطفه رو برسونه اون وقت تو میگی از عاطفه خوشش اومده ..میدونه عاطفه جای مادرشه ؟ تو عاطفه رو نمی شناسی ؟ رضا چی ؟ مگه رضا رو نمی شناسی ؟ واقعا که شیرین...زهره ترک شدم ..پاشو دست و صورتتو بشور دیگه هم از این حرفا نشنومااا تهمت خیلی بده...از جاش بلند شد که بره خواستم بهش بگم اونجوریا که تو فکر می کنی نیست اما ترسیدم ..نمی دونم چرا ..شاید به خاطره اینکه مامان نمی تونست حس منو بفهمه من با تموم وجودم حس می کردم که رضا از مصاحبت با عاطفه لذت می بره اونقدر که نمی تونه این موضوع رو قایم کنه..دست خودش نیست نمی تونه رفتارش رو با عاطفه تغییر بده نمی خواستم مامان اذیت شه اما آخرش چی ؟ بالاخره که می فهمید زبونم نمی چرخید حرفی بزنم داشتم داغون میشدم ..نمی دونستم به کی بگم و چی کار کنم...نمی تونستم دست رو دست بذارم و چیزی نگم ..ولی راهی هم به ذهنم نمی رسید دست و صورتم رو شستم و خواستم برم تو اتاقم که در باز شد و بابا اومد تا منو دید دستاشو باز کرد و گفت بابایی سلام ..رفتم طرفشو یه بغل و ماچه حسابی با هم کردیم تو صورتم نگاه کرد و گفت گریه کردی ؟ نمی دونم چرا یهو گفتم نه خوابیده بودم ..باور نکرد یه کمی نگام کرد و رفت لباساشو عوض کنه ..چند دقیقه بعدم شاهین اومد دلم واسه اذیت کردنش تنگ شده بود تا اومد دوباره شروع کردیم به سر به سر گذاشتن با هم ..نمی تونستم جلوی پکری و در به داغونیم رو بگیرم کاملا واضح بود که یه مشکلی دارم ...با اینکه خیلی از رضا ناراحت بودم اما هنوزم دوسش داشتم مثل اونوقتا عاشقش بودم ..با همه ناراحتی که ازش داشتم بازم دلم واسش پر می زد..دل تو دلم نبود تا برگرده مامان تو آشپزخونه داشت شامو آماده میکرد منم پیش بابا و شاهین بودم بالاخره صدای زنگ اومد و شاهین رفت آیفونو جواب داد..رضا بود ..می خواستم حسابی حالشو بگیرم در باز شد و رضا اومد تو داشت با شاهین و بابا سلام و احوالپرسی می کرد من عمدا بلند شدمو از کنارش رد شدم رفتم تو آشپزخونه پیشه مامان ...اونم رفت پیشه بابا و شاهین نشست یه ربعی تو آشپزخونه بودم تا میزو چیدیدیم ومامان صدا زد بچه ها بیاید شام ..نشستم رو صندلی کنار مامان ..مامان یه چشم غره بهم رفت و گفت شیرین دیگه از اون فکرا نیاد تو سرتا ...اومدم جواب بدم که بابا اینا اومدن حتی یه کلمه هم حرف نزدم رضا داشت صحبت می کرد با مامان ...مامان گفت دستت درد نکنه رضا جون...خیلی خب شد رسوندیش ..رضا گفت خواهش می کنم کاری نکردم ..اینقدر عاطفه خانوم خوش صحبته که نفهمیدم کی رسیدیم ...شاهین گفت آره خیلی حرف می زنه..حتما تا اونجا مختو کار گرفته نه ؟ رضا خندید و گفت نه بابا ..اتفاقا با پسراش هم آشنا شدم ..وقتی رسوندمش خواستم برگردم که به زور اصرار کرد برم تو یه چایی بخورم منم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم ...پسراشم مثل خودش زود با آدم قاطی می شن خیلی خونگرمن. ..مامان اینا داشتن حرف رضا رو تایید می کردن من داشتم از حسادت می ترکیدم ..می خواستم بهش بگم شبم میموندی پیش عاطفه جون ...ازش می پرسیدی من چه جوری مثل اون یه کمی تپلتر بشم..هیچ حرفی نمی تونستم بزنم ..لقمه های غذا رو به سختی قورت می دادم..حالم شده بود مثله شبه تولدم ...سر شام اینقدر عصبی بودم که نمی تونستم نفس بکشم..کاش شب تولدم عاطفه اینا رو دعوت نکرده بودیم ...کاش رضا هیچ وقت عاطفه رو نمی دید ..اصلا کاش همه اینا یه خواب بود بغضم گرفته بود...با صدای مامان به خودم اومدم شیرین کجاییییی ؟ سرمو بردم بالا همه با تعجب بهم نگاه می کردن گفتم چیه ؟ حواسم نبود چی شده ؟ بابا گفت شیرین جان چته ؟ همش تو فکری ...غذامو با بدبختی تموم کردم و گفتم هیچی ...خیلی خسته ام ..میرم بالا یه کمی استراحت کنم شما غذاتونو بخورید ..بدون اینکه منتظر جوابشون باشم راه افتادم طرفه اتاقم ..سکوت افتاد تو جمعشون فقط صدای قاشق چنگالوش میومد...از پله ها که می رفتم بالا دوباره بغضم گرفته بود اما نمی خواستم گریه کنم ..جلوی خودمو گرفتم ..رفتم تو اتاقم یه سی دی گذاشتم ..خودم رفتم جلوی پنجره و بازش کردم هوای پاییز بود..آسمون ابری و گرفته بود مثل دل من..صدای آهنگ چقدر آشنا بود...داشتم تحریک میشدم ...بغض تا توی حلقم اومده بود می خواستم داد بزنم باد سردی توی صورتم می خورد ...این همون آهنگ بود خدایا..همون آهنگی که آخرین بار تو بغله رضا گوش داده بودم ..اون موقع چقدر دوستم داشت اما الان چی...اما من هنوزم زمزمه می کردم : با تو هر نفس غنیمت...با آهنگ می خوندم اشکام پایین می ریخت دیگه نمیتونستم کنترلش کنم...داشتم خورد می شدم می خواستم داد بزنم من رضای خودمو می خوام..همونی که فقط شیرین رو دوست داره.. صدای باز شدنه در اتاقم اومد دوست نداشتم برگردم ببینم کیه سریع اشکامو پاک کردم از پشت سرم گفت : پنجره رو ببند سرما می خوری صدای رضا بود چراغو روشن کرد فورا داد زدم خاموشش کن ! اونم فوری چراغو خاموش کرد ...گفت شیرین چی شده ؟ یه چیزیت هست به من بگو ..از لرزیدنه شونه هام فهمید دارم گریه می کنم ..بازومو گرفت و منو برگردوند روبه روی هم ایستادیم ...پرسید واسه چی گریه می کنی ؟ فریاد زدم تو نمی دونی ؟ متعجب نگام می کرد..بهش گفتم خونه عاطفه جون خوش گذشت ؟ اخماش رفت تو هم قیافش عصبی شد رفت کنار تخت ایستا د وگفت منظورت چیه ؟ مگه من واسه خوشگذرونی رفته بودم اونجا ؟ مزه شور اشکام اومده بود تو دهنم ...رفتم جلوشو گفتم پس واسه چی رفته بودی ؟ واسه اینکه عاطفه جون واست چیزای قشنگ تعریف کنه ؟ یا شایدم رفتی با پسراش آشنا شی نه ؟ فریاد زد بسه دیگه شیرین ...تو دیوونه ای ..دیگه داری با این حرفات خستم می کنی ...تو چشماش خیره شدم و گفتم رضا اون همه عشق و علاقه ات همین بود ؟ به همین زودی دلتو زدم ؟ چرا ؟ ما همش دو ماه با هم عقد کردیم رضا...چرا داری همه چیو خراب می کنی ؟ منو زد کنار و رفت طرف پنجره همونجوری که داشت پنجره رو می بست گفت کلافه ام کردی شیرین...خب عاطفه زنه خوبیه من چی بگم ؟ بگم بده ؟ اینو بگم راضی میشی ؟ نمی فهمم از چی ناراحتی ؟ از اینکه من گفتم یه کمی مثله عاطفه بشی ؟ یا از اینکه عاطفه رو رسوندم خونه اش ؟ به نظرت علت ناراحتیت مسخره نیست شیرین ؟! بس کن دیگه این مسخره بازیا رو اااااااه جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم خودت می دونی من از چی ناراحتم ..تو از این کارات منظور داری رضا خودتم بهتر از هر کسی می دونی ..چرا فکر می کنی من خرم و معنی نگاههای پر از کنجکاوی و شهوت تو رو نمی فهمم ..تو از همون شبه تولدم یه حس دیگه ای به عاطفه پیدا کردی ...صدامو بردم بالاتر و گفتم حتی نمی تونی واسه حفظ ظاهر رفتارتو با عاطفه رسمی تر کنی ...رضا من خر نیستم ..عصبانی شد عربده زد آآآآآآآآاره اصلا ازش خوشم میاد...تو راست میگی حالا می خوای چی کار کنی ؟ اگه میتونی جلومو بگیر...منم فریاد کشیدم خفه شووووو...خیلی پستی رضا ..گم شو بیرون ..تا اینو گفتم در اتاقم باز شد و مامان اومد تو ...صورتش نگران بود یه نگاه به من کرد و یه نگاه به رضا ..گفت چی شده ؟ صداتون تا سر کوچه میره...من و رضا هر دو ساکت شدیم جوابی نداشتیم به مامان بدیم رضا به سرعت از اتاقم رفت بیرون مامان یه نگاه به من کرد و گفت چی گفتی بهش ؟ جوابشو ندادم سریع رفت پایین صداشو می شنیدم هی می گفت رضا جان چی شده ؟ نفهمیدم پایین چه اتفاقاتی افتاده دلمم نمی خواست بدونم چی شده دراز کشیدم رو تختم که مامان اومد بالا و در رو بست با اخم بهم گفت اینجا چه خبره شیرین ؟ چی گفتی به رضا که یهو گذاشت رفت ؟ پشتمو کردم و به پهلو خوابیدم گفتم هیچی ...حقیقتو گفتم ...حقیقت همیشه تلخه...مامان کنار تختم نشست و گفت پاشو ببینم مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی نکنه این چرت و پرتایی که به من گفتی رو به اون تحویل دادی ؟ پوزخندی زدم و گفتم آره ..حقیقته اینا مامان...می خوای چه جوری بهت ثابت کنم ؟ من زنشم بهتر می فهمم...مامان عصبانی شد و گفت آخه این حرفاتو رو چه حسابی داری می زنی ؟ حوصله کل کل با مامان نداشتم پتو رو کشیدم رو سرمو گفتم مامان خودت می فهمی...فقط کافیه بیشتر رو رضا دقت کنی مامان داشت یه ریز حرف می زد اما من نمی شنیدم تو عالم خودم غرق بودم اصلا نفهمیدم کی مامان رفت بیرون ..



ادامه دارد ....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#15 | Posted: 13 Aug 2011 06:20
اشتباه : قسمت پانزدهم و پایانی .



صبح که از خواب بیدار شدم مثل آدمای گیج بودم احساس می کردم از یه جای دیگه اومدم انگار تازه اولین بار بود خونمونو میدیدم ..اثرات بیحالی دیشب هنوز تو تنم بود از جام بلند شدمو در اتاقمو باز کردمو رفتم پایین ...یه آبی به دست و صورتم زدم و یه نگاه تو اتاقا انداختم کسی خونه نبود..پس مامان کجاست؟ حتما رفته خرید..میلی به صبحونه نداشتم..ساعت 10 و خورده ای بود دلم واسه سمیه تنگ شده بود..چقدر بهش احتیاج داشتم الان یه زنگ باید بهش می زدم ..گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم مامانش جواب داد یه ربعی داشت احوالپرسی می کرد تا بالاخره سمیه اومد پای تلفن ..نمی تونستم تلفنی باهاش حرف بزنم بهش گفتم پاشه بیاد پیشم می خوام باهاش حرف بزنم..نگران شده بود از طرز حرف زدنم هی می پرسید چی شده مگه ؟ گفتم تو بیا همه چی رو میگم
نیم ساعت بعد سمیه اومد..احتیاجی نبود چیزی بگم قیافم داد میزد چه حال و روزی دارم ..تا منو دید گفت وااااااای چی شده ؟ تو چرا این شکلی شده ؟ کلی هم تو بغله سمیه گریه کردم اصلا آروم نمی شدم ...احساس می کردم دنیا واسه من به آخر رسیده دیگه چیزی ندارم که بهش دلخوش باشم...کسی که قرار بود تا چند ماهه دیگه زندگی مشترکم رو باهاش شروع کنم بدجوری بهم نارو زده بود..واسه یه زن هیچی بدتر از این نیست که ببینه شوهرش از یه زنه دیگه خوشش میاد ذره ذره وجودم می سوخت همه چی رو واسه سمیه گفتم از اول شب تولدم تا آخرش..به نظر اونم رضا بعضی از کاراش خوب نبود..مخصوصا نگاهاش..طرز جواب دادن دیشبش...خیلی چیزا بود که من دیده بودم و می فهمیدم اما سمیه چون تو موقعیت من قرار نداشت نمی تونست درک کنه ...گفت سعی کن توجه رضا رو بیشتر به خودت جلب کنی حالا که اتفاقی نیفتاده..تو الان می تونی جلوشو بگیری بهش گفتم آخه چه جوری وقتی هیچ کس باور نمی کنه حرفامو حتی مامانم فکر می کنه من دارم اشتباه می کنم
سمیه ناهار پیش ما موند تا عصر صحبت می کردیم مامان طاقت نیورد و بعد از ناهار اومد تو اتاقم و سر صحبت رو باز کرد و هی به سمیه می گفت شیرین دیوونه شده ببین چه حرفایی میزنه..وقتی شیرین حرفای منو تایید کرد مامان یه کمی نرم شد اما هنوزم معتقد بود من اشتباه می کنم و ماجرا به اون صورت که من فکر می کنم نیست و از این حرفا تصمیم گرفتم هر جوری شده به مامان ثابت کنم که من بچه نیستم و متوجه رفتارهای رضا میشم...

جمعه ...امروز روزیه که باید شام بریم خونه عاطفه اینا از صبح که بیدار شدم حس بدی دارم و همش فکر می کنم قراره اتفاقاته بدی بیفته فکرای مختلف استرس و سرگیجه ولم نمی کنه تو کل هفته از بس به مامان اصرار کرده بودم مهمونی رو کنسل کنه دیگه خسته شده بودم جواب مامان منطقی تر بود می گفت حتی اگه حق با تو باشه بازم نباید عقب بکشی باید واقعیت رو با چشمت ببینی ..رضا فردای روزی که دعوامون شده بود اومد خونمون و با یه دسته گل همه چی رو می خواست از دل من دربیاره هر چند یه کمی بهتر شدم اما بازم مطمئن بودم احساسم دروغ نمیگه ..بهم گفت اونشب عصبیش کردم اونم اونجوری حرف زده می دونستم بهانه است تصمیم داشتم امشب تو مهمونی کار و یه سره کنم ..چه جوریش رو خودمم نمی دونستم فقط می دونستم باید همه چیز معلوم شه...همون کارایی که سمیه بهم گفته بود رو کرده بودم خیلی بیشتر به خودم می رسیدم اما رضا مثل قبل به ظاهر و تیپم توجه نداشت..قبلا راجع به رنگ آرایشم نظر میداد اما حالا هیچ نظری نداشت و فقط میگفت خیلی خوبه ! حتی سکسمون خیلی کم شده بود و همیشه اونی که شروع می کرد و نشون میداد که نیاز داره من بودم رضا مثل شبهای قبل که منو گیر میاورد و اونقدر با حوصله کارشو شروع می کرد نبود خیلی سریع بدون اینکه از سرو سینه ام شروع کنه یه راست شلوارمو درمیاورد و دیگه درد کشیدنه من مهم نبود واسش ...قبلا اگه یه کمی دردم می گرفت فورا سرعتش رو کم می کرد و مرتب می پرسید خوبه ؟ اینجوری راحتی ؟ اما حالا دیگه هر چی داد و هوار می کردم رضا فقط به فکر لذته خودش بود.. انگار تا قبل از این ماجرای عاطفه من کور بودم و چیزی نمی دیدم حالا تازه چشمام باز شده بود ..حالا دیگه می دیدم وقتی میریم بیرون رضا به هر زنه خوشگلی که از کنارمون رد میشه چه جوری نگاه می کنه...اونقدر که من به جای رضا خجالت می کشیدم...یاد روز عقدمون افتادم توی تالار همه داشتن میرقصیدن ..خاله ام یه شلوار لی تنگ پوشیده بود با یه تاپ پشت گردنیه باز موقع رقصیدن پشتش به من و رضا بود .. رضا ازم پرسید این خانومه کیه ؟ گفتم خالمه...اون موقع فکر می کردم چون خالمو بار اوله می بینه واسه همین اینجوری بهش خیره شده اما حالا با شناختی که ازش پیدا کرده بودم فهمیدم دلیلش یه چیزه دیگه بود...دلیلش باسنه بزرگ خالم بود که اونجوری با اون شلواره تنگ تابلو شده بود...دلیلش لباس بازی بود که خالم پوشیده بود و می رقصید.. از سادگیم خندم گرفته بود...شایدم گریه ام گرفته بود..
بعد از ناهار یه دوش گرفتمو آرایش ملایم و قشنگی کردم می خواستم با یه تاپ آستین دار و یه دامن نسبتا کوتاه باشم ..ممکن بود شاهین یه کمی گیر بده جلوی پسرای عاطفه واسه همین نخواستم کسی بفهمه چه لباسی می خوام با خودم ببرم..عصر رضا اومد سعی می کرد با من مهربون باشه اما من دیگه احمق نبودم اگرچه مثل قبل دوسش داشتم و بازم از عشقی که بهش داشتم کم نشده بود من چون عاشقش بودم فقط خوبیاشو می دیدم حتی کارای بدش باعث نمی شد از عشقم کاسته بشه..این علامته عشق واقعیه من بود کاش قدرش رو بدونه همگی با هم راه افتادیم ..اینقدر پکر بودم که توی ماشین هر چی شاهین و رضا سر به سرم می ذاشتن خنده ام نمی گرفت و یه لبخند مصنوعی الکی میزدم مامان با اشاره بهم می گفت این قیافه رو به خودم نگیرم..اما نمی تونستم از عاطفه متنفر بودم ..یه ساعت بعد خونه عاطفه اینا بودیم..رفتم تو یکی از اتاقاشونو لباسمو عوض کردم یه تاپ یقه باز که دکمه هاش تا وسط سینه ام بود با یه دامن که تقریبا تا بالای زانوم بود..عاطفه و مسعود با پسراش یه طرف نشسته بودن و رضا و شاهین و بابا یه طرف دیگه نشسته بودن...کنار مامان جا بود واسه یه نفر دیگه..وقتی وارد اتاق شدم تنها کسی که یه چشم غره بهم رفت شاهین بود مامان یه کمی تعجب کرد ...یه روسری خیلی نازک و کوچیک رو سرم انداخته بودم که اگه برمیداشتمش سنگینتر بودم...نمی دونم چرا اونجوری لباس پوشیدم شاید واسه جلب توجه ...شاید فکر کردم رضا ناراحت میشه شاید می خواستم یه کمی روی من غیرتی بشه...اما نشد..فقط یه نگاه بهم انداخت و لبخند زد ...عاطفه گفت واااای چه لباسه خوشگلی پوشیدی عروس خانوم...خودش که مثله همیشه یه پیرهنی پوشیده بود که انگار اومده عروسی ...دو تا بند نازک رو سر شونه هاش بود و لباسش تا زیر زانو بود یه چاک کوتاه هم بغلش بود ..انگار می خواستم جلوش کم نیارم..سعی کردم حواسمو بدم به تلویزیون اما نمی تونستم دلم می خواست رضا و عاطفه رو نگاه کنم...چشمام نمی رفت به طرف تلویزیون مسعود داشت راجع به بازار صحبت می کرد با بابا ...عاطفه جاشو با آریا پسر بزرگش عوض کرد تا بتونه به مامان نزدیکتر بشه...به شاهین نگاه کردم صورتشو آورد سمت گوشم و آروم گفت همه جات معلومه روسری انداختی رو سرت ؟!!! جوابشو ندادم یه لبخند بهش زدم ..به خودم گفتم رضا چیزی نمی گه این غیرتی شده واسه من ! مامان و عاطفه داشتن با هم صحبت می کردن حواسم رفته به سرسینه های عاطفه که از بالای لباسش زده بود بیرون درشت و سفید همه مشغول صحبت بودن ...شاهین اشاره کرد بهم برم کنار رضا بشینم تا اومدم حالیش کنم نمی خواد بلند شد واومد کنارم دیگه ضایع بود اگه نرم..بلند شدم و نشستم کنار رضا آهسته گفت به به چه لباسه خوشگلی پوشیدی لبخنده مسخره ای زدم و جواب ندادم همون موقع چشمم خورد به عاطفه که داشت ساق پاشو می خاروند مثل احمقا یهو برگشتم و به رضا نگاه کردم دیدم داره نگاش می کنه خواستم چیزی بگم بهش که دسته پیش گرفت پس نیفته فورا گفت چیه ؟ رد نگاه منو می گیری ؟ بهش حق دادم عصبی بشه اما دسته خودم نبود کوچیکترین حرکته رضا منو عصبانی می کرد بیش از حد حساس بودم به خصوص که علته نگاهش رو می دونستم می دونستم یه نگاه معمولی و بی غرض نیست و منظور داره واسه همین طاقت نمی آوردم..یه ربعی وضعیت همونجوری بود تا عاطفه رفت توی آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه ظرف میوه اومد آرش داشت بشقاب و چاقو می ذاشت رو میز عاطفه اومد و اول از طرف بابا شروع کرد به تعارف کردن از جلوی همه ما که رد شد رفت طرف مامان...موقع دولا شدن باسنه بزرگش اومده بود بیرون لباسش یه کمی رفته بود بالا و روناش معلوم بود...نگاه من و شاهین خورد بهم با خنده به من اشاره کرد : رضا رو ببین ..برگشتم رضا رو نگاه کردم حریصانه زل زده بود به رون و باسن عاطفه ..شاهین به شوخی به من اشاره کرد و می خواست سر به سر من و رضا بذاره اما نمی دونست چه کاری می کنه با این شاره به ظاهر شوخی آهسته ولی عصبی به رضا گفتم خیلی بی جنبه ای رضا ...شاهین حتی یه بار مثل تو خیره نشد به پرو پاچه این و اون تو حتی خجالت هم نمی کشی اینجوری زل زدی به لنگای عاطفه ...اخم کرد و گفت آره من بی جنبه ام ..ولی بدون تو از من بی جنبه تری..اصلا می دونی چیه ؟ تو حسودی.. نمی تونی یکی از خودت خوشگلتر و ببینی ...فشارم رفت بالا و حسابی عصبانی شدم...بلند تر از قبل گفتم تو فکر می کنی من به این زنی که همسنه مامانمه حسودی می کنم ؟!!!! رضا با حرص گفت فکر می کنی نمی دونم چرا اینجوری اومدی تو مهمونی ؟ خواستی ادای عاطفه رو دربیاری ؟ چون من چهار دفعه بهش نگاه کردم یعنی خبریه ؟ داشتم از عصبانیت می ترکیدم که نمیدونم حرف به کجا رسیده بود که مسعود گفت آقا رضا بابته اون روز عاطفه رو رسوندین ممنونم ...واقعا زحمت کشیدین ایشالا تو عروسیتون جبران کنیم...رضا با خوشحالی گفت خواهش می کنم..عاطفه خانوم به گردنه ما حق دارن..عاطفه لبخندی زد و نشسته بود کنار مامان گفت ممنونم رضا جان...به مامان نگاه کردم که داشت با چهره ای که یه لبخند ساختگی داشت به عاطفه نگاه می کرد..چقدر مامانم ساده بود که تا حالا متوجه چیزی نشده بود از طرز صحبت کردنه من با رضا شاهین فهمیده بود من بهم برخورده بهم اشاره می کرد شوخی کرده و سخت نگیرم ...اونم نمی دونست من مشکلم چیه...رضا از لج من مرتب با عاطفه صحبت می کرد و هی یه حرفی می انداخت وسط تا با عاطفه بیشتر لاس بزنه..هیچ کس نمی تونه بفهمه من اون موقع چه حالی داشتم اما واسه حفظ ظاهر که کمتر حرص بخوردم با شاهین و بابا شروع کردم به حرف زدن اصلا نمی فهمیدم چی می گم فقط می خواستم وانمود کنم که واسم مهم نیست رضا چی کار می کنه ..می خواستم خودش بفهمه که کاراش واسم اهمیتی نداره اما انگار موفق نبودم اون خوب منو می شناخت...بابا از حرفهای بی ربط من تعجب کرده بود...تا موقع شام تقریبا اوضاع همین طور بود خیلی عصبی بودم حالت صورتم نشون میداد عصبانی هستم هر کاری می کردم نمی تونستم اخمامو باز کنم عاطفه و دو تا پسراش رفتن سراغه چیدن میز شام...سر شام جوری نشسته بودیم که عاطفه اصلا تو دید رضا نبود...یعنی چون توی یه ردیف نشسته بودن رضا نمی تونست دید بزنه..میلی به شام نداشتم واسه حفظ ظاهر چند تا قاشق خوردم..مامان می دونست علت ناراحتیم چیه...تو نگاهش دلسوزی رو می دیدم...چه مهمونی مسخره ای بود.. من و رضا به عنوان عروس و داماد مجلس بودیم اما رضا همش می خواست از فرصت استفاده کنه و عاطفه رو دید بزنه...مهمونی به هر ترتیبی بود تموم شد..من و رضا چند بار دیگه هم با هم مشاجره کردیم ...از حرفای رضا دلم می شکست ..کسی که من عاشقش بودم چه راحت تو چشمام نگاه می کرد و می گفت تو به عاطفه حسودی می کنی ..
وقتی برگشتیم خونه رضا باهامون اومد خونه فکر می کردم حتما میره چون صبحش باید می رفت سرکار اما اومد تو رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم بقیه پایین بودن صدای صحبت کردنشون رو می شنیدم.. فکر کردم شاید رضا می خواد شب بمونه خونمون..صورتمو شستم و آرایشمو کامل پاک کردم خیلی احساس خستگی می کردم ...ولو شدم رو تخت مامان از پایین صدام می زد برم پیششون چون نرفتم خودش اومد بالا سراغم ..گفت شیرین خوابیدی ؟ نمیای پایین پیشه ما ؟ گفتم نه...خوابم میاد..اومد کنار تختم ایستاد و گفت بازم ناراحتی ؟ بغض داشتم صدام میلرزید گفتم آره..رفتاره رضا رو ندیدی مامان ؟ نشست کنارمو گفت حواسم بهش بود ...این دفعه بیشتر دقت کردم رضا بیرون چه جوریه ؟ کلا وقتایی که دختر یا زن می بینه همین جوریه یا فقط واسه عاطفه اینجوریه ؟ بغضم ترکید و با گریه گفتم همیشه اینجوریه..مامان من تازه فهمیدم رضا چشم چرونه...تازه بهش دقت کردم و فهمیدم یه خانومه خوشگل ببینه همه هوش و حواسش می پره...مامان با قیافه گرفته ای نگام می کرد و گفت گریه نکن..شیرین رضا انتخابه خودته..چقدر بابا بهت گفت بچه است هنوز نمی تونه از پس زندگی بربیاد...فریاد کشیدم ولی من هنوزم دوسش دارم مامان...رومو برگردوندم و پرصدا گریه کردم...مامان گفت می خوام با بابات صحبت کنم شیرین..دیگه هر چی رو به حرف تو گوش دادیم کافیه باید معلوم شه این وسط چه خبره تو که نمی خوای یه عمر با مردی زندگی کنی که چشم چرون و هیزه و همش حواسش به زن و دختراست ؟! جوابی نداشتم بدم .. چیزی نگفت و رفت بیرون ...باید تکلیفم رو با رضا روشن می کردم دیگه خسته شده بودم تو این بلاتکلیفی ...باید می فهمیدم من اشتباه می کنم یا رضا از پایین صدای خدافظی می شنیدم انگار رضا داشت می رفت چون نرفته بودم پایین بهش برخورده بود دلم می خواست برم پیشش اما روحیه ام داغون بود دلم می خواست تا صبح گریه کنم تا دلم باز شه..
فردا صبح تنها کاری که دلم می خواست بکنم صحبت با سمیه بود...یک ساعتی با هم صحبت کردیم اونم با من موافق بود می گفت رک با رضا حرف بزنم..تصمیمم جدیتر شده بود ..بعد از صحبت با سمیه شماره رضا رو گرفتم سلام علیک سردی با هم کردیم و بهش گفتم می خوام باهاش صحبت کنم انگار حدس زده بود صحبتم راجع به چیه گفت می دونم چی می خوای بگی شیرین اونی که باید اخلاقش رو عوض کنه تویی نه من...بهش گفتم تومی تونی تحمل کنی من همش حواسم به پسرای دیگ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Mistake | اشتباه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites