تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

مامان تقسیم بر سه

صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  
#91 | Posted: 20 Jul 2013 00:51
مـــــــــــامـــــــــــــــــــــــان تقسیــــــــــــــم بر ســـــــــــــــــــــــــــه 90‎


معین کیرشو توی دهن من حرکت می داد و حس می کردم که خیلی داغ شده و لحظه به لحظه هم تحرک بیشتری پیدا می کنه . -سرمو فقط تکون می دادم و ازش می خواستم که حرکتشو طوری تند کنه که به نرمی آبشو خالی کنه توی دهنم . هر چند خود ماهیت آب مزه ای نداشت ولی لذت هوس خوردن منی این بچه ها رو واسم شیرین می کرد .. بالاخره آب معین جونم توی دهنم خالی شد . لحظاتی بعد اون دو تا پسر دیگه گل کاشتند . دو تایی کاری کردند کارستون . حس کردم که داخل آب سرد دیگه داغ داغ کردم . .همون جوری که با لذت آب کیر جمع شده توی دهنمو داشتم قورتش می دادم ارضا شدم و جالب اینجاست که همزمان مبین و میلاد هم آب کیرشونو ریختند توی کس وکون . چه حالی دادن به مامانشون .. -پسرا من دیگه حس ندارم . جالب اینجا بود که سه تایی شون منو مث یه جنازه بلند کرده و بردن اتاق . یکی تنمو خشک می کرد یکی به موهام سشوار می کشید خوب که خشکم کردن . شروع کردن به مالوندن من .. -آخخخخخخخ بچه ها نمی دونین که ماساژبعد از سکس چقدر می چسبه . مادر فداتون شه .. بیایین پیش من که یه استراحت دسته جمعی می چسبه . چشامو گذاشته بودم رو هم و دلم می خواست که بخوابم ولی انگار از کون بر جسته و خوش فرم من نمی تونستن دل بکنن . بیشترش میلاد بود که باهاش ور می رفت -عزیزم تو که همین الان کونمو گاییدی و از داخل آب باهاش ور رفتی -ولی مامان هر مسیری و در هر جایی لطف خودشو داره -چیه بازم دوست داری بفر ما .. ولی میلاد هم روز به روز رشد کیرش بیشتر می شد . سه تا پسر دانشجو با استاد مهسای خودشون حسابی حال می کردند . مادری که برای تربیت اونا و رسوندنشون به این جا از هیچ کوششی دریغ نورزیده بود و اگه هر مادر دیگه ای بود شاید نمی تونست خودشو با این شرایط وفق بده . در هر حال من که خیلی لذت می بردم اونا رو در این وضعیت می دیدم . واقعا حال می کردم . خلاصه . دیگه حسابی خودمونو کوفته کردیم . در مرحله بعدی یعنی بعد از ظهر اون روز دسته جمعی رفتیم به حوضچه یا استخرک بالا تا بتونیم اونجا هم یه حالی بکنیم . چه صفایی داشت . اوایل بعد از ظهر رفتیم که هوا گرم تر باشه و بیشتر بتونیم حال کنیم . خوب متوجه فضای پوشش و استتار شده اطراف خودمون بودیم که زاویه دیدی نسبت به ما نداشته باشن . در هر حال یه شورت توری مشکی پام کردم و پسرا هم به یه شورت فانتزی که بیضه هاشون از دو طرف زده بود بیرون خود مونو به دم استخر کوچولو رسوندیم . این بار هوس بیضه های پسرامو کردم . شورتشونو خودم یکی یکی در آورده با لیس زدن بیضه هاشون شروع کردم . خیلی هیجان زده شده بودند . با لیسیدن بیضه هاشون کیرشونو سفت کرده بودم . خوب که به این قسمت از بدنشون حال دادم زبونمو رو کیرشون پهن کرده بودم . سه تایی شون همین جوری ایستاده بودند تا من به نوبت کیرشونو لیس بزنم . بعد از اون دیگه نوبت پسرای گلم شده بود . که زبونشونو بکشن رو شورت توری من . بازم چهار تایی رفته بودیم توی حال . . بچه ها بکشینش پایین هر جوری می خواین بهم حال بدین و گرمم کنین که باید بریم توی آب . پاهامو عمود کرده به دو طرف باز کردم و دیگه سه تایی شون خودشونو بهم چسبونده و یواش یواش خودمونو انداختیم به آب . احساس سرما می کردیم . انگار این بالا آبش سرد تر بود ولی سه تایی مون این قدر با هم ور رفتیم و همدیگه رو بغل زدیم که دیگه گرم افتاده بودیم . -بچه ها بیایین هر کاری که دوست دارین انجام بدین که دیگه باید پرونده سکس شمال رو ببندیم شما هم از درساتون عقب موندین و ما هم باید یه سر و سامونی به کارای خودم در تهرون بدم . پسرا دسته جمعی بهم قول دادند که همیشه همراه و همدمم باشند و در کار هایی که من دارم کمکم کنن . -پسرای گلم شما همون قدر که در ساتونو به خوبی بخونین برام یه دنیا ارزش داره و من می خوام که شما هم در درساتون بهترین شین و هم برای آینده در کاری که انجام میدین یک یک باشین . شما الان نیاز مالی ندارید ولی شخصیت و هویت آدمی به کار و استقلالشه . .خب دیگه پزشک و مهندس و قاضی .. ولی هر چه بشین بازم فرزندان مامان مهسای خودتون هستین .. مبین : ما که اینو می دونیم . -اره ولی اگه از دواج کنین دیگه خانوماتون سعی می کنند که بین من و شما فاصله بیفته .. معین : مامان چند بار بگم که ما زن نمی خواهیم . --منم چند بار بهتون بگم که این حرفایی که دارین می زنین اعتباری نداره . ..... ادامه دارد ...نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#92 | Posted: 22 Jul 2013 01:25
مـــــــــــامـــــــــــــــــــــــان تقسیــــــــــــــم بر ســـــــــــــــــــــــــــه 91‎

بالاخره پس از اصرار زیاد من و این که بهشون گفتم باید حتما یه چند تا دختر رو کاندید کنین که من بتونم اونا رو خوب بررسی کنم و ببینم شرایطشون برای عروس شدن چطوره . یه روز دیدم که پسرا میگن مامان ما سه تا دختر رو واسه خودمون کاندید کردیم . نفری یکی اگه ناراحت نمیشی اونا رو بیاریم تا شما هم یه دیدی بهش بزنی و نظر خودتو اعلام کنین . ما دوست نداشتیم و نداریم زن بگیریم ولی شما خودت اصرار داری که دوست داری نوه داشته باشی مخصوصا یک نوه ای که پسر باشه و اسمشو بذاری محسن . اسم بابای گلمو . خدا رحمتش کنه . جاش واقعا خالیه . ولی مامان اونا دخترای خیلی شیطونی هستند اما ساده و خوش قلب . هر سه تاشون هم از همکلاسای میلاد هستند دارن حقوق می خونن . ولی حجابشون هم ضعیفه اما اهل خیانت نیستند .-ببینم معین جان مگه شما چند وقته باهاشون دوستین که این جوری در موردشون قضاوت می کنی . -یک ماه نمیشه ولی از حرکاتشون مشخصه . تازه ما هم جوونای خوش تیپ و خونواده داری هستیم و یک مامان خوب و گل هم داریم . -از الان بهتون گفته باشم من خودم یک فایل جدا گونه دارم که هر وقت که اراده کردم شما باید به مادرتون برسین . دیگه چی شد و چی نشد و وقت دارم و ندارم نداریم . مبین : مامان جون ما که اصلا زن نمی خواستیم تو خودت اصرار کردی . الان هم اولش ما که به اونا وعده و وعیدی ندادیم . اگه دوست نداری بگو .. -نه پسرای خوب من . شما نیاز به همدمی دارین و منم اولین نوه پسر خودمو هم اسمشو باید بذارم محسن . حس می کنم که دلم برای باباتون خیلی تنگ شده . گاهی وقتا که یادش میفتم پنهونی گریه می کنم .. پسرا اومدن اول با دلداری عاطفی تسکینم داده بعدش هم شروع کردن به دلداری فیزیکی .. خیلی تسکبنم دادن . .پسرا این آخر هفته ای ناهار بگو بیان پیش من که کارشون دارم . -مامان خیلی با حالن از اونایی هستند که اگه اونا رو ببینی خودت عاشقشون میشی . خیلی هم اهل حالن -ببینم مگه باهاشون حالم کردین . هر لحظه یه چیزای تازه ای می شنوم -مامان چرا از این بر داشتها می کنین . اصلا این طور نیست . اونا خودشون در صحبتای خودشون گفتن . فقط می ترسم یه اشکال کوچیکی داشته باشن که اگه از دواج کنن شاید رفع شه -چیه مبین اونا خود ارضایی می کنن و هل استشها هستند ؟/؟. -نمی دونم یه چیزایی در این مایه ها که ای کاش این جوری بود . اگه این بود که دیگه موضوع رو با شما در میون نمی ذاشتم . در این دوره از سن حتی زنا و دخترای مسن هم خود ار ضایی می کنن چه برسه به این سه تا وروجک -پس مشکل چیه به نظرتون . -مامان شک دارم ولی حدس می زنم که اونا یه گرایشی به لز دارن . نمی دونم -پسرا اینا اگه اخلاقشون ناجور باشه فردا پس فردا خودتون عذاب می کشین . باشه تا روز جمعه صبر می کنیم ببینیم چه جورین .جمعه هم اومد ... ولی عجب دخترای خوشگل و مودبی بودند . -پسرا این خانوما که همه شون شبیه همن ؟/؟ چشم و ابرو و صورت و بینی و رنگ و استیل موها .. فقط یکی دو سانتی پیشونی اونا با هم تفاوت داره . معین مامان جون اینا سه قلون . افسانه و الهه و الهام .. -چه جالب سه تا خواهر سه قلو با سه تا برادر ..با هم دوستن . صورت تک تک دخترا رو بوسیدم . یه لحظه پسرا رو کشیدم کنار و گفتم بچه ها شما اینا رو چه جوری از هم تفکیک می کنین . معین : مامان افسانه مال منه .. -عزیزم هنوز که مال تو نشده همچین میگی که انگاری مال پدرت باشه . خب داشتی می گفتی .-اون یه خال سیاه کوچولو پشت لبش داره . . الهه که دوست مبینه وسط گلوش یه خال گنده داره . الهام هم فعلا بی علامته .. -خدا آخر و عاقبت شما رو به خیر کنه با این خال بازیهاتون . دخترا هم قد و قواره بودند . خیلی هم ناز و خوشگل . سرخ و سفید . با اندامی موزون و کشیده . هر سه تاشون جین آبی پاشون کرده بودند با یه بلوز یا پیراهن صورتی به سبک لباسای مردونه تنشون کرده بودند که خیلی هم بهشون میومد . عاشق لبای غنچه ای و بینی قلمی اونا شده بودم . .هر چی فکر می کردم کجای این دخترا و کدوم یک از حرکاتشون اثری از شیطنت داره چیزی سردر نمی آوردم . چشای درشت و مشکی به رنگ موهای سرشون که بلند بود و تا کمرشون می رسید .. آخ که چقدر از همین الان بهشون علاقه مند شده بودم . انگاری که من می خواستم باهاشون از دواج کنم . خوب اگه نگاهشون می کردی می تونستی پس از چند بار اونا رو از هم تشخیص بدی . هر چند این کار بازم باید با مکث صورت می گرفت . خلاصه ناهار رو خوردیم و طبق نقشه قبلی یکی واسه خونه مون زنگ زد البته خود بچه ها بودند که رفته بودند حیاط و به خونه زنگ زدند . نگران و سراسیمه طوری حرف زدم که داره مشکلی پیش میاد .. به بچه ها سفارش کردم که تا سه چهار ساعت دیگه هم بر نگردند .. این بهونه رو آوردم که مادر بزرگشون یعنی مادر شوهرم حالش بد شده و اونا دارن میرن یه سری بهش بزنن . هرچه این دخترا عذر خواهی کرده خواستند برن من نذاشتم . حتما فکر کردن عروس با مادر شوهرش خوب نیست . -دخترای خوب من تازه با شما آشنا شدم می خوام شامو هم با هم بخوریم . اگه موافق باشین بریم یه شنایی در استخر بکنیم . استخر سر پوشیده کوچولویی داریم که آبش مطبوعه و فضای گرمی رو هم ردیف کردم جون میده برای یک شنای جانانه . البته اگه موافق باشین . افسانه : دوست داریم ولی مایو نیاوردیم . -چند تا می خواین دخترا . -بچه ها ازم خجالت نکشین . هم مایو دو تیکه ای دارم هم یه تیکه ای . حتی اگه بدون مایو و لخت هم میخواین شنا کنین من حرفی ندارم .. -نه حداقل ازیه تیکه ای شورت نما استفاده می کنیم .از نیمتنه لخت باشیم که ایراد نداره -نه دخترای خوشگل من . من حاضرم از تمام تنه هم لخت باشین ... یه چند متری که ازشون فاصله گرفتم به نظرم اومد که الهام داره با افسانه دعوا میفته که چرا قبول نکرده کاملا بر هنه باشیم . ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#93 | Posted: 22 Jul 2013 02:10
مـــــــــــامـــــــــــــــــــــــان تقسیــــــــــــــم بر ســـــــــــــــــــــــــــه 92 (قسمت آخــــــــــــــــر)‎

خب دخترا آماده این ؟/؟ یکی از یکی خوشگل و خوش بدن تر بهم جواب دادن آره مامان ... وووووویییییی چقدر خوب بلد بودن خودشونو تو دل من جا کنن . مخصوصاحالا که می دونستن من دختر ندارم و به طرز عجیبی به دختر علاقه دارم . خیلی خوش اندام بودند . در بهترین شرایط ممکن قرار داشتند . شاید هر کدومشون 60 کیلویی می شدند . سینه های هر کدومشونو یه ور اندازی کردم تا ببینم در چه وضعیتی قرار داره . در این قسمت هم کا ملا شبیه به هم بودند . پیشونی افسانه یک سانتی بزرگتر وپهن تر از پیشونی اون دو تا خواهراش بود و تازه اون دو تا هم با خودشون یه تفاوت مختصری داشتند . الهه پیشونی یکدستی داشت ولی الهام یه مختصر انحرافی در عرضش وجود داشت . سه تایی شون متوجه شده بودند که من محو اندامشون شدم . سه تایی مون خودمونو انداختیم به آب در محیط گرمی که در جه حرارت آبشو هم دلپذیر کرده بودم . مراقب بودم که این دخترا چه جوری دارن با هم ور میرن و دستی به باسن هم می کشن ولی حواسشون به منم هست که آیا اونا رو زیر نظر دارم یا نه . -بچه ها راحت باشین . این قدر سخت نگیرین . گاهی بهم می گفتند ماما ن و گاهی مهسا جون . هر دو تکیه کلامشون برام شیرین بود .افسانه : مهسا جون این محیط یه احساس خوبی رودر آدم به وجود میاره . خونه ما هم بزرگه ولی بابا اصلا دوست نداره ما استخر زمستونی به این سبک داشته باشیم . -راحت باشین دخترای با احساس . . خواهرا رفته بودند توی هم . انگاری می خواستن یه کاری بکنن و سختشون بود . نمی دونستم که باید چیکار کنم .اگه اونا همون جوری باشن که پسرا می گفتند می تونم دوستشون داشته باشم یا نه . پسرای منوخوشبخت می کنن یا نه . ؟/؟ می تونم با هاشون کنار بیام یا نه . در هر حال شروع کردم به این که بخوام کاری کنم که با هاشون احساس نزدیکی بیشتری کنم . این کار می توست هم کلام شدن با اونا باشه و یا نوعی تماس فیزیکی گرفتن با اونا . -دخترا می تونین خودتونو رو آب نگه داشته باشین ؟/؟ الهه : بله مامان . ما سه تایی مون خوب بلدیم شنا کنیم . اومد به طور ثابت خودشو روی آب نگه داشت و منم بدنشو با دستای خودم لمس کردم . به اون مایوی سبز براقش که مثل یک شورت نازک و خیلی فانتزی که بود رسیدم دستامو دو طرف کونش نگه داشته و کاری کردم که بدنش به طور ثابت و به همون صورت بمونه . . الهه هیچ کاری صورت نمی داد جز این که چشاشو ببنده و از این کارم لذت ببره . از اون طرف افسانه و الهام هم واسه این که خودی نشون بدن یه حرکتی شبیه به حرکت ما رو انجام دادن . افسانه شورت قرمز دو تا دستاشو گذاشته بود رو جفت قاچای کون خواهر شورت آبی خودش الهام . دلم می خواست هر سه تا کونو لخت لخت می دیدم و حسشون می کردم .نمی دونستم این علاقه عاطفی چرا یهو تبدیل به یک احساس و علاقه جنسی شده . شایدم از بس زیر کیر پسرا قرار گرفته بودم یه تنوع می خواستم . .. . چهار تایی مون از اون حالت خارج شدیم . مثلا داشتیم شنا می کردیم ولی رفتیم توی بغل هم . چهار تایی مون این کارو انجام دادیم . دستامون دور کمر هم رفته بود . نمی دونستم کدومشونو بغل زدم . همه شون شبیه به هم بودند . مخصوصا حالا که با یه نگاه نگاهمو به دیگری می دوختم تا خجالت نکشم . آخه چهار تایی مون حس کردیم که وجه مشترکی داریم . می خوایم با هم باشیم . می خوایم از بدن هم لذت ببریم و به بدن هم لذت بدیم . اولین نفری که لباشو به لبام چسبوند افسانه بود . همون دختری که می خواست زن معین شه . وقتی اونو می بوسیدم حس می کردم لبامو رو لبای معین خودم گذاشتم . سینه های لختمون رو هم قرار گرفته بود . چه لذتی بهمون می داد . -مامان دوستت دارم . -فدات شم دخترم .. -یه وقتی حس نکنی دختر بدی هستم .. -عزیزم این حرفا چیه .. مگه نمی بینی آتیش مهسا هم چقدر تنده . از اون طرف اون دو تا دختر هم خیلی پر شور و حال تر که حاکی از تمرین و تجربه بالای اونا داشت در حال ور رفتن با هم بودند . -مامان می تونم جاهای دیگه اتم ببوسم -افسان جون تو هر جا رو که دوست داری می تونی ببوسی .. . با این حرفم افسانه لباشو گذاشت رو یکی از سینه هام و شروع کرد به میک زدن اون .. از حال رفته بودم . یه حس خوب نیاز به سکس و این که یکی کس منو بماله در من ایجاد شده بود .. اون اینو به خوبی فهمیده بود . دستشو از لای شورتم به کسم رسوند .. -اوووووفففففف دختر چقدر با حالی .. نزدیک بود بگم عین پسرم معین بهم حال میدی که فوری حرفمو پس گرفتم . انگشتاشو با کسم بازی می داد .. یه جوری قلقلکم می داد که تا مغز سرم از هوس داشت می تر کید . الهام : مامانی رو درسته نخورش واسه ما هم بذار .. . -نترسین دخترا . برای همه تون جا دارم . شما مال منین منم مال شمام . یکی یکی شور تاشونو خودم با دستای خودم از پاشون در آوردم . چه هیکل نازی داشتن . دلم می خواست سر تا پاشونو می لیسیدم و اونا هم همون کارو با هام انجام می دادند . حالا 6 تا دست بود که اومد طرف من و شورتمو از پام در آورد . خیلی فضا حشر آمیز و رمانتیک شده بود . با این که قرار گیری در آب خیلی با شکوه به نظر می رسید ولی تر جیح دادم برم لبه استخر .. اونجا دراز کشیدم و چشامو بستم . حالا این عروسای خوشگلم بودند که باید به مادر شوهر آینده شون حال می دادن . عروسکای خوشگلم اومدن سر وقتم . خیلی بی پروا و شجاعانه کار می کردند . مودب بودند ولی برای خواسته هاشون ارزش قائل بودند . می دونستند دارن چیکار می کنند . عشق و هوسو به خوبی تر کیب کرده می دونستن چه جوری خودشونو تو دل من جا کنند . من که چشامو بسته بودم خودمو سپرده بودم به دست اونا . دیگه نمی دونستم کدومشون با کجام مشغوله . یه دهنو روی کس یکی رو روی سینه ها و یکی رو روی لبام احساس می کردم . خیلی دلم می خواست بدونم اونی که داره منو با عشق می بوسه کیه .. شاید دوست داشتم افسانه باشه . من باید هر سه تاشونو دوست می داشتم . .یه حسی بهم می گفت اونا اون قدر خانوم و با فر هنگن که اگه یه زمانی بفهمن که من با پسرام سکس دارن اعتراضی نداشته باشن و ر احت با این مسئله کنار بیان . چند بار لبامو یه خورده کج کرده و افسانه رو خیلی آروم صداش کردم نمی دونستم کجاست -مامان من اینجام دارم از بوسیدن شما لذت می برم . دستمو گذاشتم دور سرش و اونو بیشتر به خودم چسبوندم . موتور بقیه هم گرم افتاده بود . لذتی که من از لز بردم دست کمی از سکس اولیه ام با پسرا نداشت . دو بار منو ار گاسمم کردند . حس می کردم عین فشفشه داره از کسم آب می چکه . خیلی دلم می خواست که یه حالی هم به اونا می دادم ولی دیگه حالی واسه من نمونده بود . وقتی حس کردند که باید منو به حال خودم بذارن این کارو کرده و من در حالت خواب و بیدار فقط نگاهشون می کردم . دلم می خواست زود تر ورود اونا رو به خونواده ام رسمی می کردم . هنوز دور و بر کسم از لذت لز می لرزید و هیجان داشت . . دیگه نزدیک اومدن پسرا بود . به دستور من لباسا رو پوشیدیم . طوری بغلشون زده بودم که هر سه تا رو در کنار خودم داشته باشم . دخترا به من گفتند که پدر و مادراشون آدمای خوب و با فرهنگی هستند و هر چی اونا بگن حرفی ندارن .. اونا موافق بودند که عروسای من بشن .پسرام نفری یه زن می گرفتند ولی من صاحب سه تا زن می شدم . البته از اون لزبین هایی نمی شدم که بخوام با کیر خدا حافظی کنم چون وجودم وابسته به پسرای گلم بود و باید در هر مسیری اعتدال رو حفظ کرد . وقتی اونا به خونه بر گشتند نگرانی در چهره شون موج می زد . پسرا رو میگم . اونا پسرای صادق من بودند . می تونستن در این مورد حرفی نزنن ولی اونا رو مثل خودم بارشون آورده بودم . دخترا حس کردن که من و پسرا نیاز به تنهایی داریم . راستش من یه جورایی متوجهشون کرده بودم .. ازمون فاصله گرفتند که مثلا ما راحت حرف بزنیم . خودشون می دونستند جریان چیه. مبین : مامان چی شد .-حدست درست بود . اونا گرایش به لز دارن -مامان چه جوری متوجه شدی .-هیچی اونا رو آزاد گذاشتم که برن شنا . خودم یه گوشه ای قایم شده حرکاتشونو زیر نظر داشتم .. -نهههههه مامان . حالا باید چیکار کنیم . معین : من عاشق افسانه ام . میلاد : الهام خیلی ناز داره و با نمکه .باید چیکار کنیم -هیچی تشریف می برین دوش می گیرین لباساتو نو می پوشین از اون لباسای شیک پلو خوری رو . کراوات هم می بندین و دست همسرای آینده تونو می گیرین و به اتفاق مامانتون میرین خونه شون خواستگاری اونا . پسرا از خوشحالی خودشونو به هوا پرت می کردند . -زن ذلیل ها ! شانس آوردین که خانومای خوبی دارین وگرنه قبل از رسیدن به دم حجله سگ می کشتند . این چه وضع ذوق زده شدنه . ولی دخترا هم دست کمی از اونا نداشتند . اومدن خودشونو به ما چسبوندند . یعنی من اون وسط قرار گرفته سه تا خواهر یه سمتم و سه تا برادر سمت دیگه من بودند و دستمو باز کرده گذاشته بودم دور کمرشون .-فقط شما عزیزان من ازتون هیچی نمی خوام جز این که با خودتون خوب باشین و احترام همو داشته باشین و منم بهتون احترام میذارم و شما هم رعایت کنین . سمت راستم به پسرا نگاهی انداخته دیدم نفری یه چشمک بهم زدند . دخترا هم سمت چپ منو از چشمک بی نصیب نذاشتن . ..-آها بچه ها یه چیز دیگه که خیلی برام اهمیت داره ..شش تایی شون دم گرفته و تقریبا با یه محتوا گفتند می دونیم مامان اولین نوه پسر تون که به دنیا اومد اسمشو میذاریم محسن . -فدای هر شش تا تون بشم که درستونو خوب واردین . تک تکشونو بوسیدم و رفتیم که آماده شیم بریم اولین مدل خواستگاری به سبک جدید . همراه عروس خانوما بریم خواستگاریشون . خدا دلهای همه شما رو خوش کنه و دلهای ما رو هم خوش کنه . اینم آخرش خوب تموم شد ولی قصه زندگی همچنان ادامه داره واسه همینه که میگن شاهنامه آخرش خوشه .

پــــــــــایـــــــــــــــــــــان
نویسنـــــــــــــــــــــــده .... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی





Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مامان تقسیم بر سه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites