تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

عشق سازنده

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 23 Jun 2013 00:34 | Edited By: Mahdiyar9698
میهمان


عشق سازنده10
_اگه دوس نداری خب نریم اونجا
_نه برو
_باشه
دیگه تا خونه ما حرفی نزدیم، رسیدیم دم در خونه درو باز کردم وارد حیاط شدیم مطمئن بودم مثل بیشتر وقتا بابام خونه نیست.
وقتی تو چشمای فرشته نگاه میکردم یه چیز خاصی توشون بود که تا حالا تو چشمای وحشیش ندیده بودم انگار ترسیده بود
_عشقم اگه دوس نداری بریم بیرون
یه لبخند مصنوعی زدو گفت
_نه بریم تو اتفاقا دوس دارم ببینم سلیقه مادرشوهرم چجوریه؟!
دستشو گرفتم باهم رفتیم تو خونه
_خب چجوریه؟
_چی چجوریه؟
_سلیقه مامانم چجوریه؟
_آهان خونتون خیلی خوشگله
_مرسی یروزی بهتر از اینشو واست میگیرم
_چه خوب
_چی میخوری؟
_فرقی نداره
رفتم تو آشپزخونه با2تا لیوان آب میوه برگشتم،وقتی برگشتم تو پذیرائی مانتو و شالشو درآورده بود و یه t_shirt آستین کوتاه آبی تنش بود که به پوست سفیدش خیلی میومد،نشستم بغلش و ذل زدم تو چشماش عطر هوس انگیزش داشت دیونم میکرد بی اختیار لبمو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن اونم همراهیم میکرد از پشت t_shirtشو زدم بالا شروع کردم به مالیدن کمرش از لباش دلکندم بغلش کردم بردمش طبقه بالا تو اتاق خودم خوابوندمش رو تخت خودمم دراز کشیدم روش و شروع کردم به خوردن لباش و مالیدن سینه هاش از رو لباس بعداز اینکه از لباش سیر شدم هم زمان گردنشو میخوردم و دستمم راه خودشو پیدا کرد رفت زیر سوتینش و سینه چپشو میمالیدمو با سرش بازی میکردم نفساش نامنظم و تند شده بود وقتی دیدم مقاومت نمیکنه t_shirtشو درآوردم کوچیکی سینه هاش کاملا به چشم میومد فکرکنم سایزش70بود!
سوتینشو زدم کنار یکی از سینه هاشو درآوردم قلبم داشت تو سینه میکوبید مثل کسی بودم که دزدی کرده داشتم میمردم.
خیلی خوشگل و خوش فرم بودن سفت با یه حاله کمرنگ قهوه ای بالاخره سرمو بردم پایین و سر سینشو گذاشتم تو دهنم دیگه کارام دست خودم نبود میخوردمشون،میلیسیدم،میمکیدم،گاز میگرفتم کم کم سوتینشم درآوردم یذره یکی از سینه هاشو میخوردم اون یکی رو با دستم میمالیدم یذره یکی دیگه رو،اون یکی دستمم بیکار نبود داشتم از رو شلوار جینش کس شو میمالیدم از سینه هاش بوسیدم اومدم تا پایین دکمه شلوارشو باز کردمو اونو از پاش در آوردم
...
     
#12 | Posted: 24 Jun 2013 16:09
میهمان


عشق سازنده11
از روی پاش شروع کردم به بوسیدن و ذره ذره رفتم بالاتر واقعا که خدا تو آفریدن این بنده چیزی کم نذاشته بود شایدم چون اولین کسی بود که وارد زندگیم شده بود این حسو نسبت بهش داشتم
دماغمو از رو شرتش گذاشتم رو کسش حسابی بوش کردم دیگه طاقتم تاب شد شرتشو درآوردم یه نگاه به کسش کردم سفید و تپل بدون یه تار مو با لبه های کیپ یذره ام خیس بود سرمو بردم پایین با برخورد نوک زبونم به کسش یه آه بلند کشید که باعث شد من بیشتر تحریک بشمو حرکتمو تندتر کنم دستاش و گذاشته بود پشت سرم هرموقع سرمو میکشیدم عقب حول میداد سمت کسش منم با انگشاتم لای کسشو باز کردم شروع کردم به لیس زدن زبونمو از بالا تا پایین میکشیدم یذرشو میکردم تو سوراخ کسش اونقدر به کارم ادامه دادم تا با یه آ ه ه ه نسبتا بلند ارضا شد و یذره از آبش ریخت رو لبو دهنم ولی من ول کن نبودمو هنوز داشتم به کارم ادامه میدادم تا اینکه سرمو آورد بالا گفت
_بسه عشقم،بعدشم لبمو بوسید
بعداز اینکه یذره حالش جا اومد بهش گفتم
_تاحالا سوار چرخ و فلک شدی؟
_خب آره،یعنی چی؟
_یعنی نوبت من نشد؟
_آهان گرفتم صبرکن ببینم تو چرا هنوز لباساتو در نیاوردی؟
_اونقدر مشغول بودم یادم رفت
بعداز گفتن یه دیونه شروع کرد به خوردن لبام یواش یواش بولیزمو درآورد از لبام اومد پایین تر سینه هامو بوسید آخ که چه حالی میداد
همینجوری ادامه داد تا رسید به شلوارم کمربندمو باز کردو شلوارمو درآورد از رو شرت کیرمو لیس میزد تو یلحظه شرتمم در آورد کیرمو گرفت تو دستش یه نگاه بهش کرد که از شدت شهوت قرمز شده بود بعدشم سرشو گذاشت تو دهنش چقدر دهنش داغ و مرطوب بود اونقدر بهم حال داد که بی اختیار یه جون بلند گفتم
داشتش واسم ساک میزد سرشو میمکید از بالا تا پایین شو لیس میزد از لذت رو ابرا بودم زمان و مکان از دستم در رفته بود نمیدونم چقدر طول کشید که احساس کردم آبم داره میاد ولی زبونم قفل شده بود واسه همین اولش آبم با فشار ریخت تو دهنش بعدشم که از دهنش درآورد بقیش ریخت رو صورتش با بولیز من خودشو پاک کردو با جیغ گفت
_این چه کاری بود چرا نگفتی داری میای؟
منم که حال نداشتم جوابشو بدم فقط بهش خندیدم و گرفتمش تو بغلم
...
     
#13 | Posted: 26 Jun 2013 03:40
میهمان


عشق سازنده12
تو بغل هم1ساعتی خوابیدیم خیلی وقت بود خواب آروم نداشتم احساس سبکی میکردم فرشته تو خواب مثل نوزادی که تازه متولد شده پاک و معصوم بود منم داشتم با موهاش بازی میکردم و تو فکر بودم که تا چند ماه پیش فکر نمیکردم دیگه رنگ آرامشو ببینم ولی این دختر دوباره رنگ آرامشو به من نشون داده بود دلم بدجوری پیشش گیر کرده بود.
آروم چشماشو باز کرد یه لبخند خوشگل زد ولی بعدش انگار یاد چیزی افتاده باشه اخم کردو روشو برگردوند
_نبینم خانمم ازم روبرگردونه
جوابمو نداد
_چیزی شده،چرا جوابمو نمیدی؟
وقتی دیدم جواب نمیده بزور برش گردوندم سمت خودم دیدم چشماش پر اشکه
_چرا اینجوری میکنی نکنه من کاری کردم؟
_نه مهدیار میترسم
_ازچی میترسی عزیزم؟
_از اینکه حالا که حالتو کردی دیگه بیخیالم شی بری سراغ کس دیگه ای
_این چه حرفیه تو اولین و آخرین کس تو زندگیمی
_راس میگی؟
_آره بجون تو دیوونه این گریه داره
_آخه
_آخه چی؟
_هیچی
_بیخیال پاشو2تایی بریم حموم
_پرو نشو من نمیام
_میای وگرنه بزور میبرمت
_عمرا
بغلش کردم انداختمش روکولم رفتم سمت حموم اونم جیغ و داد میکرد
توی حموم اونقدر همدیگرو مالیدیم تا هم اون دوباره ارضا شد هم من!
1ماه از اولین تنهایی منو فرشته میگذشت و ما هروز بهم نزدیک و نزدیکتر میشدیم تا جایی که قرار گذاشته بودیم دفعه بعد باهمsex داشته باشیم چون حالا اون به من اعتماد داشت که واقعا قصدم باهاش ازدواجه و دنبال یه دوستی ساده نیستم جوری که به بابام گفته بودم اونم برعکس انتظارم خوشحال شد از اینکه پسرش یه قدم دیگه به سمت آدم شدن برداشته عکسشو واسه مامانم فرستاده بودم اونم خوشش اومده بود
همه چی عالی بود تا اینکه محمد زنگ زد
_سلام مهدی چطوری جدیدا بی معرفت شدی؟
_علیک سلام نه بابا یذره سرم فقط شلوغه
_اوه چه با کلاس برو کونی
_باتو نمیشه مثل آدم حرف زد سرش بمونی
_با شرت خونی آواز بخونی
_با1قرونی بپا نمونی
_تو لاشی زیر کیر میخوابی ولی زیر حرف نمیخوابی نه؟
_نه
_بس فک زدی یادم رفت واسه چی زنگ زدم
_واسه چی زنگ زدی؟
_هنوز بافرشته رفیقی؟
_آره چطور مگه؟
_هیچی پس حتما اشتباه شده
_چی شده مگه؟
_هیچی فردا تو باشگاه بهت میگم
فعلا خدافظ
_باش خدافظ
...
     
#14 | Posted: 27 Jun 2013 02:00
میهمان


عشق سازنده13
از یه طرف یه دلهره عجیب افتاده بود تو جونم از یه طرف نمیخواستم به فرشته شک کنم
نمیدونم چجوری تافرداش صبرکردم ولی یچیزی مثل خوره داشت همه وجودمو میخورد آخ اگه فرشته...
نه اون همچین کاری نمیکنه
بامحمد همزمان رسیدیم باشگاه از هولم بدون سلام و علیک گفتم
_خب چی شده؟
_علیک سلام دیروز که گفتم هیچی
_مرگ و هیچی جون آبجیت بگو خودت میدونی بدم میاد تو خماری باشم
_باشه خودت خواستی
یه فیلموplayکرد گوشیشو داد بهم
_چیکارش کنم؟
_بکن تو کونت،خب فیلمو نگاه کن دیگه
_میکنم تو کون عمت
فیلمو نگاه کردم بعد از تموم شدنش چشمام داشت سیاهی میرفت دنیا دور سرم میچرخید افتادم رو زمین اشک تو چشمام جمع شده بود ولی نمیخواستم کسی اشکامو ببینه ساکمو برداشتم سوار ماشین شدم بی هدف تو خیابونا میچرخیدم و اشک میریختم
تو فیلم فرشته با یه پسره تو کافی شاپ روبروی هم نشسته بودن و...!
رسیده بودم بام تهران اولین باری که فرشته رو بغل کردم اونجا بود
...
نشستم رو همون صندلی که با فرشته نشسته بودیم همونجا بود واسه اولین بار تو چشمام نگاه کرد گفت
مهدیار عاشقتم
خدایا چقدر سخته
گوشیمو درآوردم28تا تماس از دست رفته از محمد بود6تااز فرشته با چندتا sms
میخواستم زنگ بزنم به فرشته هرچی که از دهنم درمیاد بارش کنم ولی اولش زنگ زدم به محمد که آمار دقیق بگیرم ازش
شمارشو گرفتم به بوق دوم نرسیده جواب داد بدون مقدمه شروع کردم
_الو ممد کدوم کافی شاپ بودن ،چند روز پیش بودش؟
_معلومه کجایی چرا جواب نمیدی، حالت چطوره؟
_خوبم تورو خدا جوابمو بده
_دیروز ساعت4
کافی شاپ...تو خیابون...
_مرسی خدافظ
_الو چی چیو خدافظ
گوشی رو قطع کردم شماره فرشته رو گرفتم دفعه اول جواب نداد چون جوابشو نداده بودم یجورائی قهر کرده بود!دفعه دوم جواب داد
_دیروز ساعت4کجا بودی مگه به من نگفتی کلاسی؟
_چرا چیزی شده مگه
_تف به روت بیاد که انقدر پست و کثافتی پس کی تو کافی شاپ با اون پسره بود؟
مگه من چی کم گذاشتم واست؟
از پشت تلفن با گریه شروع کرد
_مهدیار بخدا اونی که تو فکر میکنی نیست
_خفه شو دیگه نه میخوام صداتو بشنوم نه قیافتو ببینیم دختره ی هرزه
گوشی رو قطع کردم خود به خود اشکام سرازیر شدن
...
     
#15 | Posted: 28 Jun 2013 00:02
میهمان


عشق سازنده14
خدایا دمت گرم خوب حالمو گرفتی توکه میدونستی این جوری میشه چرا گذاشتی عاشق بشم؟!
تاصبح خونه نرفتم بابامم که مثل بیشتر وقتا سفر کاری بود
فقط تو خیابونا میچرخیدم خاطرات رابطه ی کوتاهم بافرشته رو مرور میکردم
چراباهام اینجوری کرد مگه من چیکارکرده بودم مگه یه جوون 18ساله چقدر تحمل داره؟
ساعت7صبح رسیدم خونه انقدر به حال خودم گریه کرده بودم که چشمام میسوخت رفتم تو اتاقم خوابیدم رو تخت سرم به بالشت نرسیده بیهوش شدم!
فکرکنم از گشنگی بیدار شدم آخی به محض چشم باز کردن بدجوری احساس ضعف کردم تقریبا24ساعت بود که هیچی نخورده بودم!
ساعتو نگاه کردم3ظهر بود.
رفتم پایین سر یخچال هرچی که دیدمو برداشتم گذاشتم رو میز شروع کردم به خوردن بعد از پر شدن شکمم تازه فکرم شروع کرد به کار افتادن
دنبال گوشیم گشتم ولی پیدا نشد که نشد یادم افتاد تو ماشین بود رفتم تو حیاط،تو ماشینو نگاه کردم حدسم درست بودم همونجا بود روشنش کردم
2دقیقه بعداز روشن کردنش فرشته زنگ زد دلم نیومد جوابشو ندم من خر هنوزم عاشقش بودم
_الو مهدیار کجایی؟چرا از دیشب خاموشی؟عشقم خوبی؟
نذاشتم حرفشو تموم کنه
_من عشق تو آشغال نیستم افتاد؟
چرا زنگ زدی چی میخوای بگی؟
از اینجا باگریه شروع کرد
_باشه هرچی تو بگی مهدیار فقط تورو خدا گوش کن بجون تو اونی که تو فکر میکنی نیست
_خفه شو جون خودتو قسم بخور حیوون،چی نیست هان؟
_باشه،باشه اصلا هرچی تو بگی قبوله بیا باهم حرف بزنیم بیا خونه ما
انگار با اون حرف آروم گرفتم و یه فکری زد به سرم
"انتقام"
_باشه1ساعت دیگه اونجام خدافظ
_خدافظ
سر1ساعت جلو در خونشون بودم زنگ و زدم رفتم طبقه پنجم خونشون تو یه آپرتمان8طبقه تو وسط شهر بود.
وقتی وارد خونه شدم پرید تو بغلم شروع کرد به گریه کردن از خودم دورش کردم رفتم نشستم رو مبل
_خب میشنوم بگو چرا خیانت کردی چی کم گذاشتم؟
وسط هق هق شروع کرد
_بخدا من خیانت نکردم
_آهان حتما دوست اجتماعیت بود نه؟خفه شو
_گوش کن بعد تصمیم بگیر
3روز پیش دوس پسر قبلیم آرمین زنگ زد میخواست دوباره باهام دوست شه وقتی فهمید قضیم باتو جدیه تحدیدم کرد اگه نیای ببینمت عکساتو به دوس پسرت نشون میدم میگم قبلا باهمsexداشتیم..
     
#16 | Posted: 30 Jun 2013 11:07
میهمان


عشق سازنده قسمت آخر

_نیست خرم سر همون باور کردم(خدایی هرکسی جای من بود باور میکرد ولی میخواستم تلافی کنم یعنی اخلاقم اینجوری بود هیچ کاری رو بدون تلافی نمیذاشتم چه خوب چه بد! یه تلافی بچه گانه که کاش هیچوقت اون کارو نمیکردم)
_مهدیار به جون تو که تو دنیا واسم عزیزترینی بخدا به جوون مامانم فقط همین بود
_توچی گفتی بهش؟
_هیچی گفتم پاشو از زندگیم بکشه بیرون اونقدر گریه کردم که دلش سوخت یجورایی بیخیال شد
_آخه گیریم باور کنم مگه من به تو نگفتم گذشتت واسم مهم نیست حالا جدی جدی باهاش...؟
_نه نه،فقط یمدت گوشیامونو عوض کردیم اونم عکسامو از تو گوشیم برداشته بود
_همین؟
_آره بجون تو فقط همین
_خب چاره ای جزء باور کردن ندارم ولی باید قول بدی دیگه هیچی رو ازم پنهون نکنی باشه؟
خودشو مثل بچه گربه انداخت تو بغلم با اون چشمای خوش رنگش که از خیسی برق میزدن ذل زد تو چشمام
_قول میدم عشقم
_شماره اون پسره أم بده کارش دارم
_بیخیالش
_مثل اینکه نشنیدی چی گفتم؟
_باشه فقط توروخدا از دستم ناراحت نباش
بعد از گفتن باشه
خودشو کشید بالا چشماشو بست لباشو گذاشت رو لبام داشتیم لبای همدیگرو میخوردیم با دستمم سینشو میمالیدم کم کم از لباش اومدم پایین چونه و گردنشو میبوسیدم و میلیسیدم فرشته أم نفسای عمیق میکشید تاپشو از تنش درآوردم،سوتینشو زدم کنار نوک سینشو گذاشتم تو دهنم با زبونم باهاش بازی میکردم،گازای کوچیک میگرفتم سینشو از بالا تا پایین میلیسیدم وای خیلی حال میداد واقعا تو فضا بودم سینه های دست نخورده سفتش زیبا و خواستنی بودن بنازم خلقت خدارو چی ساخته!!!
ذره ذره سوتین مشکیش که با پوست سفیدش یه تضاد رنگی بامزه ای رو بوجود آورده بودنم از تنش در آوردم دوباره افتادم به جون سینه هاش بعد چند دقیقه از خط سینش بوسه های ریز زدم تا رسیدم به شلوارک برموداش اونم بدون معطلی درآوردم دماغمو از رو شرتش گذاشتم رو کسش با تمام وجودم بو کشیدم یه بوی خاصی مثل بوی پرتغال میداد یذره از شرتشو زدم کنار کسش خیس خیس بود چندتا لیس به کس سفیدش زدم بعد شرتشم درآوردم پرت کردم یه گوشه یذره اومدم عقب یه نگاه به کسش کردم که از شدت شهوت یجورایی ورم کرده بود
...
بعداز اینکه خوب وراندازش کردم لبامو گذاشتم رو کسش اول یه بوسش کردم بعد شروع کردم به لیسیدن از بالا تاپایین کسشو میلیسیدم دیگه صدای آه و اوه فرشته کل خونه رو برداشته بود نمیخواستم اینجوری ارضا شه باهاش کار داشتم از کارم دس کشیدم بلند شدمt_shirtمو درآوردم فرشته أم انگار تعجب کرده بود مثل اینکه منتظر بود مثل اون دفعه ارضاش کنم
_چیه نمیخوام مثل اون دفعه ارضات کنم
_خب چجوری میخوای؟
_حالا بیا جلو یذره خیسش کن
باشیطنت گفت
_چی رو؟
_منم که خجالتی سر همون الا روم نمیشه بگم کیرمو
اومد جلو کمربندمو باز کرد شرتو شلوارمو باهم کشید پایین کیرمو گرفت دستش آوردش بالا از سر تا تهشو لیسید بعد سرشو گذاشت تو دهنش یذره میک میزد یذره زبون میزد با دستشم عقب جلو میکرد اونقدر به این کاراش ادامه داد نزدیک بود آبم بیاد که سرشو کشیدم عقب
_بسه دیگه
دوباره خوابوندمش رو کاناپه پاهاشو باز کردم گذاشتم رو شونم سرکیرمو از بالا تا پایین کسش میکشیدم یجورایی باهاش بازی میکردم
_آماده شو که با دنیا دختر بودن بای بای کنی
_چییییی؟
دیگه نذاشتم حرف بزنه انگار خودشم راضی بود سرکیرمو فرو کردم تو کسش نرمو گرم، خیس بودش دردو میشد تو چهرش دید با همه این حال بیشتر فرو کردم تو کسش یه چندسانتی کرده بودم تو که انگار یه مانعی سر راهم قرار گرفت با یذره فشار اون مانعم کنار رفت ولی چنان جیغ بنفشی زد که میخواستم بیخیال شم یه داغی بیشتری رو روکیرم حس کردم یه نگاه کردم دیدم از بغل کسش خون زد بیرون کیرمو کشیدم بیرون تقریبا کلش خونی بود از رو میز عسلی بغلمون دستمال کاغذی رو برداشتم کیر خودمو تمیز کردم کس اونم با شرتش پاک کردم بعد گذاشتم تو جیب شلوارم لباسامو پوشیدم رفتم سمت در که برم
_مهدیار کجا؟؟؟
_توکه به هر پسری میرسی باهاش لاس میزنی بیشتر از این لیاقت نداری که باهات باشم دیگه نمیخوامت
زد زیر گریه گفت
_بخدا اگه بری خودمو میکشم
_هه میکشی جراتشو نداری یچیز بگو که به قیافت بیاد بابا به ما نمیخوری
خدافظی!
_مهدیااااااااااااار تورو خدا نرو
باخنده درو بستم رفتم بیرون به این فکرمیکردم که بعدا چقدر بهش میخندم!!!
سوار ماشین شدم حرکت کردم10 دقیقه بعد یهsmsدادم بهش
(سلام خانمم،خانم شدنت مبارک ببخشید اون‌جوری رفتار کردم ولی باید تنبیه میشدی که دیگه هیچی رو ازم پنهون نکنی یجورایی حقت بود خودتو آماده کن امشب با بابام صحبت میکنم که واسه امر خیر مزاحم شیم دوست دارم مواظب خودت باش فعلا خداحافظ)
چند دقیقه گذشت دیدم خبری ازش نشد باخودم فکرکردم حتما قهرکرده،بهش زنگ زدم که از دلش دربیارم چندباری شمارشو گرفتم بوق میخورد ولی جواب نمیداد بیخیال شدم گفتم خودش آتیشش میخوابه زنگ میزنه.
رفتم خونه گرفتم تخت خوابیدم ساعت9شب بود که باصدای زنگ گوشی از خواب پریدم شمارش آشنا نبود
_الو سلام مهدیار فرشته...
صداش شبیه صدای نگار بود که بعد از گفتن فرشته زد زیر گریه
_الو فرشته چی؟اصلا شما؟
_نگارم فرشته خودکشی کرده بیمارستانه
_چی میگی تو؟کی به تو گفت؟ کدوم بیمارستان؟
_1ساعت پیش زنگ زدم بهش حالشو بپرسم مامانش گفت الا بیمارستانیم حالش خوب نیست
_کدوم بیمارستان؟
_بیمارستان...
بدون خدافظی قطع کردم سریع لباسامو عوض کردم رفتم تو پارکینگ بعد چند وقت سوار موتور شدم مثلا میخواستم زودتر برسم
تو راه فقط داشتم به کار مسخرم فکر میکردم اگه فرشته یه طوریش بشه چی؟تا آخر عمر خودمو نمیبخشم اونقدر بفکر اون بودم که خودمو یادم رفته بود که چجوری و با چه سرعتی دارم رانندگی میکنم که اون چه که نباید میشد شد وسطای اتوبان همت یه پرشیا نمیدونم سرچی زد رو ترمز منم نتونستم جمع کنم رفتم تو پرشیا آخرین چیزی که یادمه خوردم به شیشه عقبش...
دیگه هیچی از اون شب یادم نیست
دفعه بعد که چشمامو باز کردم همه جارو تیره و تار میدیدم چشمام میسوخت و دوباره بی هوش شدم.
نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی که واسه بار دوم چشم باز کردم اولش یه نور شدیدی چشمامو زد کم کم همه چی داشت از حالت تار بودن خارج میشد1دکتر با چندتا پرستار بالا سرم بودن
هیچی یادم نبود حتی اینکه کی هستم ولی بعد30دقیقه که تو شوک بودم و حرفی نمیزدم صدای مامان و بابا منو به خودم آورد
_خدایا شکرت خانم دیدی خدا دوباره پسرمو بهم برگردوند
_آره آره،خدایا شکرت
صدای مامان بود مگه من چندوقته اینجام که مامانم تونسته برگرده؟
اصلا من واسه چی...
یاد تصادف افتادم فرشته چی شده یعنی الا خوبه؟
اونقدر تو فکر فرشته بودم که خودمو یادم رفت بپرسم که چندوقته اینجام
میخواستم حرف بزنم ولی گلوم میسوخت یذره آب که خوردم بهتر شدم
_بابا فرشته کجاست؟حالش خوبه؟چیزیش که نشد؟
_بیا یذره ادب نداره بعد9ماه به هوش اومده بجای سلام علیک چی داره میپرسه!
_بابا تورو خدا نپیچون؟
_چیزه،من ازش خبر ندارم
صبرکن چی گفت این9ماه تو کما بودم
_9ماه؟
_آره مامان جان شانس آوردی خدا نجاتت داد
_توکی برگشتی؟
_8ماه پیش بعدشم که اومدم بعد 4ماه دوباره با بابات عقد کردیم
_چه چیزایی شده تو این9ماه
_توچی از فرشته خبر نداری؟
_تو نه شما!
نه مادر من از کجا خبر داشته باشم
بعد1هفته از بیمارستان مرخص شدم تو این1هفته از هرکی میتونستم سراغ گرفتم ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین فقط تونستم بفهمم که زندس وقتی فهمیدیم زندس از خوشحالی میخواستم بال درارم. تو آیینه که به خودم نگاه میکردم چقدر ضعیف شده بودم کلی افسوس میخوردم اون همه واسه بدنم زحمت کشیده بودم ولی همش خوابیده بود دور بازو41با زور به31میرسید بعداز پیدا کردن فرشته باید یه فکری واسه بدنمم میکردم
فردای روز مرخص شدنم زنگ زدم به نگار که از فرشته خبر بگیرم
سر چهارمین بوق گوشی رو برداشت
_بله بفرمائید؟
_سلام نگار مهدیارم
_سلام مهدیار توکه...
_ببین بیخیال دیروز مرخص شدم از فرشته خبر داری؟
_ببین قبل رفتنش واست یه نامه گذاشت امروز کلاس دارم فردا میدم به رضا ازش بگیر
_کجا رفت؟کی رفت؟
اصلا کلاست کجاست،بگو میام میگیرم ازت
_الا که دستم نیست فردا صبح بیا دم خونمون بگیر
2ماه بعداز اون شب که تو تصادف کردی به اجبار مامان و باباش واسه همیشه از ایران رفت
گوشی از دستم سرخورد افتاد زمین انگار یکی یه سطل آب یخ ریخته بود روم بی اختیار اشکام سرازیر شدن بدنم کرخت شده بود افتادم رو تخت نمیدونم چقدر تو اون وضعیت بودم.
صبح از خواب بلند شدم صورتمو شستم لباس پوشیدم رفتم سمت خونه نگار اینا که10دقیقه با خونه ما بیشتر فاصله نداشت sms دادم بهش اومد جلو در نامه فرشته رو گرفتم بدون هیچ حرفی رفتم تو اولین پارک رو اولین نیمکت نشستم قبل از خوندن نامه آوردمش بالا بو کشیدم هنوز بوی chanel chans میداد...
بعداز سیرشدن از بوش بازش کردم
(مهدیارم،سلام عشقم امیدوارم هرچه زودتر خبر سلامتیتو بشنوم الا که اینو میخونی خداروشکر به هوش اومدی هرشب دعا میکنم که زودتر خوب شی اگه من اون کار احمقانه رو نمیکردم تو الا تو این وضعیت نبودی ولی...
امیدوارم نفر بعدی که اومد تو زندگیت خوشبختت کنه من که نتونستم،شاید الا با خودت بگی چرا رفتی؟
خب صبر میکردی به پام میموندی ولی من جسمم به اجبار میره آخه خانوادم فهمیدن که چی شده میخواستن ازت شکایت کنن ولی تو وضعیتی نیستی که بخوان واست دردسر درست کنن بخاطر همین دارن مارو ازهم جدا میکنن تا موقع رفتنم هرروز میومدم پیشت که شاید خوب شی و نذاری که برم ولی خدا نخواست که بهم برسیم الا که این نامه رو نوشتم 4صبح و من8صبح پرواز دارم باورم نمیشه که دارم واسه همیشه میرم
اینو بدون که قلب و روحم همیشه متعلق به توست
مرگ من خودتو بخاطر من ناراحت نکن
همیشه تو قلبمی دوست دارم فرشته)
بعد از خوندن نامه اشکام نمیومدن مثل اینکه دیشب خشک شده بودن نامه رو بوسیدم گذاشتم تو جیبم.
پیش خودم فکر میکردم بخاطر تلافی عشقمو از دست دادم آخه چرا باید اینجوری میشد با خودم عهد کردم دیگه به هیچ دختری دل نبندم که آخرش اینجوری شه
(ولی مگه دست خودم بود).

خدایا مواظب عشقم باش هرجا که هست خودت کمکش کن من که لیاقت داشتنشو نداشتم ولی کسی رو سر راهش قرار بده که کسی به اسم مهدیارو فراموش کنه و اصلا یادش نیاد که یروزی همچین کسی تو زندگیش بوده...

*پایان
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / عشق سازنده بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites