تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

هوس یا عشق

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 4 Jul 2013 17:06
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 10‎

.کیر ش همچو قایقی در دریای جوشان کوسم لنگر انداخته بود. همچو ماهی آرمیده در دل شب با حرکات آب و گرمای درونم گاه جنبشکهایی داشت . در اختیارش بودم.جسمم با اون پرواز می کرد اما روحم متعلق به کسی بود که در هواپیما بود و به سوی ژاپن می رفت.کسی که حاضر نشده بودم جسمم روبا هاش پرواز داده به ژاپن ببرم.نمی دونم چرا از گاییدن من خسته نمی شد ؟/؟ نمی دونم چرا همش به یک زن شوهر دار یعنی من اظهار عشق می کرد؟؟/؟؟ راستش نفهمیده بودم جدی جدی عاشق منه یا نه ؟/؟.به کیوان حسادت می کرد.خیلی خنده دار بود.کوس مفت می زد و حرف مفت هم بالاش.اصلا دوست نداشتم کسی راجع به کیوان من همچین فکر و عقیده ای داشته باشه.نمی خواست که من مسائل رختخواب خودم با شوهرمو براش بیان کنم و من هم حداقل موقع سکس و به خاطر این که زهر مارم نشه رعایت می کردم.دوست نداشتم که فکر کنه قلبم هم متعلق به اوست.اگه چاره داشت می گفت که از کیوان طلاق بگیرم و فقط با اون باشم اما حتی تصور چنین موضوعی تنمو می لرزوند.هر وجب از خونه اثری از خود و سکس خود بر جای گذاشتیم.دو زانو بر روی کاناپه نشستم در حالی که دو کف دستم هم بر روی مبل قرار داشت.یعنی در حالتی که میگن سگی نشسته بودم.او ن کیرش رواز پایین کوس تا بالای مقعدم می کشید و مرا به اوج هیجان می رسوند.به سینه هام چنگ انداخته و با لبانم میکشون می زدم.آتش هوسم فروکش نمی کرد.تشنه کیرررررر بودم اگر کیوان مهربانم هم برمی گشت مشکلی نداشتم من بودم و این خانه.اما شبها را نمی تونستم با بکن خود باشم مگر آن که این سفرهای تجاری به دادم برسه که حتم داشتم با این مخارج فعلی و خرید خونه و عشق به بچه کیوان را بر آن می داشت که بیشتر به این سفرها بره . البته در نبود او شاگرداش مغازه هاش را اداره می کردند.عزیز دل من آن قدر شوق و ذوق داشت که می گفت اگه بچه دختر باشه یا پسر فرقی نمی کنه باید آنقدر پول دربیارم که جلدی یه آپارتمان نقلی هم که شده به اسمش بکنم.اگه دختر باشه.نه زوده برم دنبال جهیزش ولی برای بچه ها باید به فکر ملک و املاک و سرمایه هم باشم. جهیز و وسایل زندگی ممکنه بعدا از مد بیفته این حرفها رو که می زد هم خوشحال می شدم از اینکه به فکر تامین آتیه بچه هاست هم اینکه بیشتر میره سفر ولی از خوش قلبی و سادگیش هم این وجدان لعنتی من بازهم تکان می خورد.شب اولی بود که کیوان به قصد ژاپن از خانه و کشور دور شده من و امیر خسته شده بودیم و پس از شام در کنار یکدیگر لخت لخت خوابیدیم.پس از چند ساعت چشم باز کرده و آرام بر سینه های امیر دست می کشیدم.هیچ احساسی و در من زنده نمی کرد.شاید به این دلیل بود که عشقی نسبت به اون نداشتم ؟/؟.پس چرا بدنمو در اختیار ش قرار داده بودم ؟؟/؟؟ کمرم سبک شده به اندازه کافی راضی شده آب خالی کرده بودم و حالا نوبت احساساتم بود که تهییج شه .یعنی باید باور کنم که این من تازه عروسم که در بغل مرد اجنبی لخت و لخت خوابیده و شوهرم در حال سگ دو زدنه ؟؟/؟؟ نور کم چراغ خواب بر روی قاب عکس عروسی من و کیوان افتاده بود.یکدیگر را عاشقانه و ملایم بغل زده بودیم حتی به یادم ماوده که اون موقع به چی فکر می کردم .به این فکر کرده که شبش با تمام وجود جسمم رو اسیر کسی خواهم کرد که روحم در دام اوست و این کار را هم با لذت تمام انجام داده بودم اما آن همه عشق و ایمان چه شد ؟؟/؟؟ من که همیشه از زنهای هرزه بد می گفتم . من که همیشه تحت هر شرایطی خیانت را توجیه نمی کردم . چه شد که امروز به این روز افتادم ؟/؟ من که هرزه ها را مسخره می کردم امروز خود هرزه ای بیش نبودم تازه این یک طرف قضیه بود.اگر همه چیز لو میرفت.نمی شد اطمینان داشت که روزگار همیشه بر وفق مراد باشه.به عکس عروس و داماد روی دیوار نگاه می کردم و آرام اشک می ریختم.معلوم نبود کی خوابم برد.روز بعد کیوان از ژاپن برام تلفن زد و همش می گفت جای تو خالی.من هم پس از خوردن صبحانه ای مقوی حالم بهتر شد و وقتی هم که هوسم برگشت وجدانم به استراحت پرداخت و قبل از رفتن به دانشگاه یکی دو بار خود مونو ارضا کردیم تا با روحیه ای شاد به کلاس درس بریم و در کلاس هم برای برگشت به خانه ثانیه شماری می کردیم.سعی می کردیم سیاستمان رو در دانشگاه حفظ کرده تا دیگران به خصوص شیوا و افشین متوجه نشن که مقصد مون یکیست یک هفته گذشت.راستش از تنهایی کمی خسته شده بودیم و باهم قرار گذاشتیم که به شیوا و افشین بگیم که فقط یک شب تنهاییم و صحبت چند روز تنها بودن را نکنیم که این شیوا کنگر خور لنگر انداز است و استقلال سکسشاونو بر هم می زنه د.شب جمعه ای شد و ما چهار تا کنار هم بودیم یکی دیگه از اتاقهای ما هم یک تخت دو نفره معمولی داشت که آنرا به افشین و شیوا اختصاص دادم و من هم چون آرامش می خواستم قصدم بر این بود که هنگام خواب در رواز داخل قفل کنم.دوست نداشتم اونا موقع سکس و حال کردن منوببینند.اما این شیوا آنقدر پوست کلفت بود که عین خیالش نبود.درست مثل یک جنده حرفه ای رفتار می کرد.شاید بیچاره ساده و بی غل و غش بود و من این طور فکر می کردم ؟؟/؟؟.افشین با خودش مشروب آورده بود و بعد از شام او با امیر و شیوا نشستند و باهم پیکی زدند.ساقی و پذیرایی کن مجلس جناب افشین خان بود منکه تا بحال یک قطره هم از این مشروبات و مست کننده ها را نخورده و از طرفی بار دار هم بودم عذرخواهی کرده در محفل آنان ننشستم.آنقدر خوردند که هر 3 تایی بیحال و خمار شده و هر کدوم به هزار جان کندن بر روی تخت افتاده و درجا چشمانشان رو بستند و من در دل تا می تونستم به افشین فحش دادم که عیش شب جمعه منو کور کرده بود.حالا من با کیر خوابیده امیر چکار کنم ؟؟/؟؟ هر چه خودمو به او بچسبونم که راضی نمیشم اگر هم بیدار بمونم که وجدانم هم با من بیدار خواهد بود.ولی خب هوس که بیدار باشه وجدان راحت تر میخوابه - لعنت به تو افشین.لعنت به تو شیوا تو دختره احمق تو که مشروب نمی خوردی نکنه این کاره بودی و فرصتی پیش نیومد تا بمن بگی.در هر صورت خود را با تماشای چند موزیک ویدیو سرگرم کرده و بر روی شکم خوابم برد.البته بر روی شکم خوابیدن برام خوب نبود ولی عادت داشتم غصه ام شده بود که چند ماه دیگه که شکمم بزرگتر شه چیکار کنم بگذریم.نیمه های شب بود که برای یک لحظه بیدار شده احساس کردم دستی داخل شورتمه و با کون قلمبه شده من و کوس وسطش بازی میکنه ؟/؟... .ادامه دارد....نویسنده ...ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#12 | Posted: 6 Jul 2013 12:51
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 11‎

خدا رو شکر امیر من بیدار شده و آتیششم روشن.یک لحظه ترس برم داشت.فکرم کار نمی کرد.امیر سمت راستم دراز کشیده عین مرده های مومیایی افتاده بود.سرم رو برگردوندم.واااااااااااییییییی خدای من نهههههههههه.افشین این وقت شب اینجا چیکار می کرد ؟؟/؟؟ مگه اونم مثل شیوا و امیر لنگ و لاش نشده بود ؟/؟ بشدت عصبانی شدم دوست نداشتم کسی به زور و با نقشه و با پررویی هر چه تمامتر منو بکنه و به ریش من بخنده.قصد داشتم آبرویش را ببرم.او از نگاه من متوجه این مسئله شد و بشدت با دست چپش دهنمو گرفت.- جیغ نزن به حرفم گوش کن این دو نفر تا فردا ظهر بیدار نمیشن.من اصلا مشروب نخوردم تازه توی نوشیدنی اونها داروی خوابی ریختم که با صور اسرافیل هم به زور بیدار میشن پس هر چه داد بزنی فایده ای نداره.جز اینکه در و همسایه ها ر و بکشونی این ور و اول از همه آبروی خودت میره.ببین شراره من خیلی وقته که توی نختم.دوستت دارم.دوست دارم یه بار هم شده ببینم چی زیر شورت و پیرهنت قایم کردی.راستش همه پسرای دانشجو دوست دارن با تو سکس داشته باشن حتی دخترای لزبین هم عاشق توان.آرام آرام دستش رو از روی دهنم برداشت و منو تسلیم حرفهای منطقی خودش کرد.راستش بخاطر حفظ سلامت بچه و اینکه ضربه ای بر او وارد نشه زیاد مقاومت نکردم از طرفی کوووووووسم هم بد جوری میخارید و هوس کیررررررر داشت پس من می بایستی 3 خیانته میشدم 2 تا خیانت به کیوان و یک خیانت به امیر.نمی دونم شاید اینجوری وجدانم راحت تر می خوابید. گذاشتم افشین به کارش ادامه بده .از بد شانسی که نه از خوش شانسی ام بود که کلید را پس از قفل کردن در از تنش در آوردم وگرنه باز کردن در با هر تجهیزاتی برای افشین مشکل یا غیر ممکن بود و من هم از یک کیر جانانه بی نصیب می موندم.گذاشتم افشین به کارش ادامه بده.دوست داشت حسابی به من خوش بگذره. دستشو دوباره داخل شورتم کرد و به ور رفتنهاش ادامه داد.هر کاری کردم نشد که ناله نکنم و می دونستم دقایقی بعد بی اختیار این ناله ها تبدیل به فریاد خواهد شد.شورتم را پایین کشید.دو کف دستش را در انتهای کمرم بهم قلاب کرد.باسنمو تسلیم خودش کرد البته کل بدنم تسلیم او ن بود.لباش را بر روی قاچهای کونم به حرکت درآورده و با دندان خیلی آرام بر روی پوست کونم میک شید.سوتین منو درآورد.سینه های منو به دهنش گرفت زیر بغلمو غرق بوسه کرد. سست سست شده بودم. نمی توانستم حرکت کنم. اندک رمقی پیدا کرده و از جام بلند شدم با آنکه می دونستم حتی اگر ده سری هم با افشین برنامه داشته باشم این دو بیدار بشو نیستند اما دلم طاقت نیاورد و از افشین خواستم که به حمام بریم امنیتش بیشتر بود.همه چیز مهیای یک عشقبازی درست و حسابی بود. اول براش ساک زدم آب کیرش رو بر روی سینه هام خالی کردم که موقع گاییدنم مقاومتش زیاد باشه و زود وا نره.خیلی دوست داشت که آبشو نوش جون کنم ولی دوست نداشتم همان اول پر روش کنم.شاید در مرحله آخر این کار را برایش انجام می دادم.منو کنار دیوار چسبوند. مثل پلیسی که هفت تیر میکشه و دستهای دزد را بالا می بره . پلیس لخت او بود و کیر هم هفت تیرش و من آن دزد بیچاره بودم که لذت می بردم از اینکه دستگیر شده ام.منوبوسید بوسه اش به من لذت و آرامش می بخشید نه به این خاطر که عاشقش بوده یا روح خود را متعلق به او می دونستم بلکه به این دلیل که این مقدمه ای بود برای رسیدن به اوج لذت و خوشی.لحظاتی بعد حرکات زبونشوبر روی کوس خود احساس می کردم وقتی به یاد آن ثانیه ها می افتم بی اختیار اووووووووف بر زبانم جاری میشه . فقط زن باید بود تا این لذت زنانه را درک کرد. پاهاموبراش باز کرده تا سوراخ کوس کوچکم بازتر شده و او با نوک زبانش راحت تر کار کند.چند سانتیمتر از زبانش را به داخل کوووووووسم فرستاد.آخ خ خخخخخ جااااااان فقط زنان میدانند که چه میگویم.زبان میرفت و می آمد و بعد حسابی که آماده ام کرده بود کوس لیسی مکیدن و جویدن را شروع کرد.شانس آوردم که خیلی زود آبم آمد وگرنه چوچوله ها و گوشت نخودی بالای کوسم آب میشد.با نگاهم به او گفتم که کیررررررررر می خوام. او چه زود و مو شکافانه راز نگاهم را می خوند.واااااااااااااییییییییی کیرشوکه سه چهار سانتی کوتاهتر و کمی نازکتر از کیر امیر بود از روبرو وارد کووووووووووسم کرد و شروع کرد به تلمبه زدن.دیگه از رسوایی نمی ترسیدم هر چند می دونستم صدا بیرون نمی ره ولی اگرکسی گوششو به در حموم می چسبوند ناله ها و فریادهای منومی شنید. خیسی کوسم روی کیر او نشسته و با هر رفت و برگشت داغتر می شدم.دوست داشتم سکس طولانی تری داشته باشم و برای بار سوم کمی دیرتر ارضا شم و بیشتر حال کنم.بر روی کف حمام نشستم.از افشین خواستم دو لنگم رو به هوا داده بر روی شونه هاش بذاره و کوسموبکنه و هر وقت هم که دلش خواست خود شو سبک کنه . همین کار را کرد و در اوج شهوت اینبار منی خود شوبه کوسم ریخته سیرابم نمود. هر چند باز هم تشنه کیرررررررر و سکس بودم.از حمام بیرون آمده به اتاقی بدون تخت رفته در را هم از داخل قفل کردیم. این بار کیرشو براش ساک زده و از او خواستم هر وقت که دوست داشت تا اونجایی که جا دارد آبش را به کام این زن هوسباز بفرسته.طوری کیرشونوش جون کردم که کار به سی ثانیه هم نکشید و من جهش ها و پرش های منی رودر دهن خود احساس میک ردم و به خاطر اینکه لذت بیشتری به افشین بدهم در هنگام ریزش آب به داخل دهانم دست از ساک زدن و سبک خاص مکیدن بر نمی داشتم خیلی بیشتر از دفعات انزال شده بود.شاید به این خاطر بود که جلوگیری در کار نبود و با آرامش اعصاب کیر و کمرشو سبک کرده بود.من حداقل یک بار دیگه جا داشتم اما افشین از من کون میخواست.ااااااااای داد و بیدااااااااد من که از کون سخت تر ارضا میشم.- به یک شرط بهت کون میدم که تا آبمو نیاوردی آبتو خالی نکنی اگه اینکارو کنی آبروتو می برم و رسوات میکنم.معلوم نبود چه تهدید بیخودی می کردمش.تازه آبروی خودم میرفت.اونم به احترام من قبول کرد.اول با همه جای بدنم ور رفت حسابی من حشری را حشری تر کرد.آییییییییییییی کوسمو میک زد بعد با کرم کیر خودشو سوراخ کووووووووون منو چرب کرد و یواش یواش فرستاد توششششش با انگشتاش و کف دستش با کوس و داخل و بالاش بازی میکرد.جااااااااااان.چقدر این افشین خبره و وارد بود توی کارش.کیرش که داخل کونم بود و با یه دست دیگه اش جفت سینه های منو گرفته بود و مالش می داد.این سه ناحیه با هم ادغام شده و بطور مشاعی مرا به اوج هوس رسونده و خیلی زود با حرکت و جهشی از زیر سینه هایم کمرمو سبک کردند. آنقدر از افشین راضی بودم که خواستم بهش تشویقی بدم.- هر جوری دوست داری منو بکن فقط به شکمم فشار نیار تا دلت میخواد از کونم لذت ببر.- شراره باور کن چنین کونی رو توی فیلمهای سوپر هم ندیدم.....ادامه دارد ...نویسنده ....ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#13 | Posted: 7 Jul 2013 16:17
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 12‎

جووووووون آبش بده ه ه ه افشیننننننننن تقویتش کننننننننن سینه هام آب خورده دهن و گلو و شکمم اب خورده کووووووووسم آب خورده حالا کوووووووووونم وایییییییییی سوراخ کووووووونم آب میخواد. آب میخوااااااااد.مقعدم آب میخواااااااد.اووووووف روده هام آب میخوااااااااااد.آ خخخخخ همه جام آب میخواااااااااااااد. امان افشین رو بریده بودم.حرکت مایع گرمی را در سوراخ کونم احساس کردم من در حالت سگی به او کون می دادم و بعد از تخلیه افشین من سر خود مو بر روی زمین قرار داده جفت پاهامو ستون کرده به صورت هشت قرار گرفتم طوری که کونم و سوراخش به طرف هوا باشه و آب کیر افشین کمتر برگشت کنه و بیشترش جذب بدنم شه . آن شب به خیر گذشت و امیر و شیوا هم چیزی از جریان نفهمیدند. خیلی هنر کردند تا بتونند یکی دو ساعت خود شونو با جفتشون سرگرم کنند یعنی من با امیر و افشین با شیوا.دو هفته هم در یک چشم بهم زدن گذشت.کیوان از مسافرت برگشت با کلی جنس و سوغاتی برای من و بچه و یه مقداری هم برای دوستان و فک و فامیلاش . دوران حاملگی هم سپری شد. ماههای آخر خیلی سخت سکس می کردم برای این که کوسم از فرم و ریخت نیفته قصد سزارین کردم تازه می خواستم بچه ام رو با شیر خشک بزرگش کنم.هر چند می دونستم خیلی به او علاقمند خواهم شد ولی نمی خواستم دور نوک پستونام زیاد کبود شه.بالاخره میوه سکس من و امیر رسید و با یک عمل سزارین از درخت هوس چیده شد. دختری با چشمانی سبز روشن زیبا و کاملا شبیه پدرش امیر. به غیر از من و امیر کسی نمی دونست که پدر واقعی بچه کیست.کیوان و سایر فامیلها هر چه فکر کردند و خواستند شباهت بچه را به کسی بچسبونن عقلشان بجایی قد نداد و آخر اونو به یکی از اجداد و نیاکان منتسب کردند شوهرم آپارتمان کوچکی را تقدیم نو رسیده اش کرد و از او عذر خواست که فعلا همین در توان او بوده است.شیلا کوچولوهم با لبخند جوابشو داد تا مدتها کیوان به خاطر شیلا یک ساعت زودتر به خونه می آمد و من هم پس از مدتی استراحت و آماده شدن کوسم بار دیگه پای امیر رو به خونه ام باز کردم. به بچه شیر خشک رو دستی میدادم . قرص ضد حاملگی می خوردم. امیر قبلا برای چند لحظه دخترش را دیده بود ولی در اولین روز سکسی بعد از زایمان سیر سیر او نو دید عاشق شیلا شده بود. صورتشو با زبونش خیس کرده بود.براش النگو و گردن بند طلا خریده بود و قبل از آن که کوسمو بلیسه سر و صورت بچه اش رو می لیسید بعد از چند وقت کیوان خوش قول نوزاد رو به مهد کودک سپرد تا من راحت تر درس بخوام و راحت تر به امیر کوس بدم. سه سال گذشت مفت مفت بدون آنکه درس بخونیم لیسانسمون رو گرفتیم اما من به کیوان نگفتم که درسم تمام شده تا بابت شیلا هوامو داشته باشه. روز به روز وضعمون بهتر میشد و کیوان همه اینها را از پا قدم شیلا می دونست.راستش دلم می سوخت. من هنوز عاشقش بودم هنوز با تمام وجودم می خواستمش. دری به تخته خورد و برادر امیر که در مالزی درس می خواند دعوتنامه ای برایشان فرستاد و امیر خان مجبور شد مادر پیرش را در این سفر همراهی کنه. قصد داشتند یکی دو ماه بمونند.نمی دونستم جواب کوووووووسم را چه بدم !!!!.مادر بود و احترامش واجب 45 روز دوری کیرش را باید تحمل می کردم. نمی دوستم کیوان این مردی که با تمام وجود عاشقش بوده هستی و زندگیم از او بود.چگونه می تونه خارش کوسمو بگیره؟/؟.در غیبت امیر بیشتر به خود آمده دلم برای کیوان خیلی سوخت. از اینکه برای بچه ای که مال اون نیست خود شو به زحمت انداخته و از اول صبح تا پاسی از شب را به تلاش برای رفاه من و شیلا کوچولو اختصاص میده . تصمیمو گرفته بودم هر چه می خواد بشه . کیوان شوهرم بوده می خوام از او بچه ای داشته باشم.امیر هم باید با این قضیه کنار بیاید.اصلا به او چه مربوطه .راست است که می گویند دزد پر رو یقه صاحبخانه را می گیرد. دیگره قر ص ضد بارداری نمی خوردم. آری تصمیم گرفته بودم که این بار به جای هوس میوه ای از عشق داشته باشم. سرانجام من از عشق خود بار دار شدم. این خبر خوشحال کننده ای برای کیوان بود.اگر سالی یک بچه برایش می آوردم عین خیالش نبود. اون که زایمان نمی کرد تا از دردسر هاش با خبر باشه و امیر از سفر برگشت.نمی دونستم چگونه این خبر را بهش بدم ؟؟/؟؟ اگه صبر می کردم چند ماه بعد بهش می گفتم بیشتر عصبانی می شد. در اولین سکس پس از بازگشت از مالزی جریان بار دار بودن خود از شوهرمو به او گفتم.عجیب حسادت می کرد. اینو مستقیما به من نگفت ولی در نگاهش می خوندم.رفتار و سکسش کمی سرد شده بود. اما هر طوری بود در اولین عشقبازی بعد از برگشتش خودمو با کیر ش وفق داده و کاری کردم که هر دو راضی شیم.از آن پس بیشتر به او می رسیدم از بچه پیشش صحبت نمی کردم. از طرز صحبتش فهمیدم که اصلا دوست نداره پسر باشه.امیر شده بود شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر و صاحب اختیارم. راستش هم از دستش خسته شده بودم و هم به او وابستگی شدیدی داشتم.دو روز که سراغم نمی آمد بی اختیار دچار ترشح کوس شده و از خود لکه و چربیهای سفید رنگ هوس دفع می کردم.رفتم دکتر زنان گفت که چیزیم نیست و این مشکل با سکس بیشتر رفع میشه.اما امیر مثل سابق توجه چندانی به من نداشت.کیوان هم که زود آبش می اومد و من هم مثل همیشه فیلم بازی می کردم.حتی وقتیکه یکی دو ماه مانده به زایمان سونوگرافی کرده و بچه پسر اعلام شد به دوستام و امیر چیزی نگفتم تا بیشتر باعث ناراحتی معشوقه ای که عاشقش نبودم نشم. مدتها بود که یک کیرررررررر سیر نخورده بودم.آخ خ خخخخخ کیری که تمام وجودمو بلرزونه و منو به عرش ببره. از روی عادت امیر را تحمل می کردم.شهباز من به دنیا آمد.در دوران استراحت پس از زایمان بودم که روزی امیر برام زنگ زد و خیلی خونسرد و معمولی با من خداحافظی کرد.برام آرزوی خوشبختی نمود.از اینکه دوران خوشی با من داشته به خاطرهای شیرین زندگیش مبدل شده بود تعریف کرد. قصد داشت برای ادامه تحصیل به مالزی بره . بعدها شنیدم که پس از یکی دو سال در یکی از دانشگاههای سوئد قبول شده یه بورسیه ای بهش خورده و برای ادامه تحصیل به اونجا رفته. می دونم اگه جریان بچه دار شدن یا پسر دار شدنم نبود هرگز تنهام نمی ذاشت و نمی رفت. راستش بیشتر از این که ناراحت باشم خوشحال بودم.هر چند تا بحال مزه طلاقو نچشیده بودم و آرزو نمی کردم که همچین روزی را ببینم ولی حس زن طلاق گرفته ای را داشتم که از دست شوهر نسناسش خلاص شده باشد. شکر گزار بودم که در عرض 4 سال رابطه جنسی و کوس دادن به امیر آبرویم نرفته و صاف در رفته بودم.شاید همه اینها اثرات خیراتی بود که می کردم و صدقه هایی که از من رفع بلا می نمود . روزی از روزها زنی میانسال که کمی بیشتر از 50 سال بنظر میرسید با یک جعبه شیرینی و یک بسته کادو پیچ شده به مناسبت تولد شهباز جونم که پدرش داشت خودشو واسش میکشت به خونه ما اومد. سلام علیک گرمی با هم کردیم و من هنوز به او نگفتم که شما را بجا نیاوردم. خجالت می کشیدم... ادامه دارد.. نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#14 | Posted: 8 Jul 2013 17:37
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 13‎

چند دقیقه ای گذشت و از چیزهایی صحبت کرد که فهمیدم همسایه بغلیه. خیس عرق شده بودم.از اینکه فکر نکنه چقدر بهش بی توجهم خیلی خونگرم و صمیمی بود.بیشتز از دو برابر من سن داشت ولی همچین خودشو توی دلم جا کرد و دمخور من شد که دوست داشت بیشتر از اینها بهم سر بزنه.معلم دبستان بود و 3 سال دیگه باز نشسته میشد اسمش رقیه بود.سنش 52 شوهرش دو سال پیش سکته کرده و مرده بود.اونم با تک فرزند 30 ساله اش رامبد که مجرد بود و می گفت که افسردگی خفیفی داره و این به خاطر شکست در ازدواج و خیانت زنشه زندگی می کرد.از خودم خجالت می کشیدم.چهار سال همسایه شون بودم و اصلا از حال هم خبر نداشتیم.می گفت چند بار برای ما آش آورده و به عناوین مختلف خواسته با ما طرح دوستی بریزه ولی نتونست.ای دل غافل همین یه همسایه رو داشتیم و معلوم نبود وقتی آقای خونه شون مرد من کجا بودم شاید زیر کیر امیر اصلا هوش نبودم.این رقیه خانم هم از بس هول کرده بود سیر تا پیاز زندگیشو برام تعریف کرد. راستش حالا که دیگه امیری نبود و من هم باید با این کیر کیوان می ساختم یواش یواش داشتم به این فکر می افتادم که فارغ التحصیلی خود را اعلام کرده و بچه ها رو از مهد بیارم خونه پیش خودم نگه دارم.یکی دو روز بعد هم این رقیه خانم بمن سر زد خیلی از دست پسرش شاکی بود میگفت شوهر مرحومش یک کارگاه تولیدی لباس براشون به ارث گذاشته که دست غریبه ها و فامیلاس و این رامبد هم با اینکه فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داره ولی سه ساله که خودشو اسیر خونه کرده.پدرش از دست این یکی یه دونه اش دق کرد و مرد و حالا هم میخواد منو دق بده.- خب چی شده رقیه خانم اگه میتونی بیشتر توضیح بده حاج خانم هم منتظر وقت نطلبیده عین بلبل حرف میزد واااااای اگه چیزی هم ازش طلب میکردم اونوقت مثل قطار و مسلسل ادامه میداد.- رامبد و زنش 6 سال همدیگه رو می خواستند.برای هم نامه می نوشتند.شب و روز بهم زنگ می زدند.با هم بیرون می رفتند.پسرم رامبد از بس پاک و با خدا بود دست به این دختره نزد تا روز عروسی اش هم خواست صبر کنه 3 سال پیش یه عقد کردن و قرار شد یه مجلس مفصلی دو سه ماه بعدش بگیریم و برن سر خونه و زندگیشون.نمی دونم کی بود که یه روز یه دختری که بعدا فهمیدیم عاشق رامبد و دوست زنش بوده به رامبدزنگ می زنه و میگه برو خونه پدر زنت ببین زنت الان توی بغل یکی دیگه هست.حالا چی شد و از کجا می دونست به اونش کاری نداشت.خونش به جوش اومده بود.دوست داشت دروغ باشه.می دونست خانواده زنش به غیر از همسر و یه برادر زن دانشجوش همه رفتن مسافرت.از دیوار پرید توی خونه و لخت لخت توی بغل همدیگه گیرشون انداخت. زنه هر چقدر گریه کرد و گفت توبه می کنم و شیطون گولم زد به کت رامبد نرفت که نرفت.ما هم که می دونستیم زنیکه روش باز شده دیگه باز شده و هیچی جلو دارش نیست از اینکه طلاقش داد خوشحال شدیم اما از اون به بعد خودش رفت توی کما.نه به کارگاه پدرش سر میزد و نه به دوستان قدیمش یکجا نشین شده و زیاد هم اشتها نداره.شب و روز نشسته و ماهواره نگاه میکنه و ترانه گوش میده و توی عالم خودشه.نه پا به عروسیها میذاره نه به عزاییها میاد نه مهمونی میره این سال به اونسال اگه عید دیدنی بتونم خونه پدر بزرگاش ببرم که خیلی شاهکار کردم.دیگر گریه امونش نداده بود.مثل ابر بهار اشک می ریخت.من برایش به مثابه دختری بودم که نداشت ولی اون لحظه مثل یک مادر بغلش کرده دلداریش دادم و گفتم ناراحت نباش رقی جون همه چیز درست میشه او نو بوسیده اشکهاشو پاک کردم از اینکه رقی جون صدایش کرده بودم خیلی کیف کرده بود.احساس جوانی میکرد.یکبار که برای پس دادن یکی از این دیدها جهت باز دید به خانه رقیه خانم رفته بودم چشمم به جمال آقا رامبد روشن شد.بعد دیدن او یک لحظه تمام لرزیدم.خوش قیافه تر از کیوان و امیر و افشین بود. یعنی سه مردی که تا بحال منو کرده بودند که دوتا شون پدرای دو بچه ام بودند.خیلی افسرده و غمگین به نظر می رسید غم چهره زیبایش را معصومانه تر ساخته بود.به نظر می رسید نفوذ به قلب او سخت تر از عبور از دیوار چین باشد.افکاری شیطانی به سراغم آمد.میگویند شیطان رفیق زن است.آن لحظه رفاقتش را نشان داد و به سراغم آمد.در جا به آشپزخانه نزد رقیه خانم رفتم.- رقی جون این به زور یه سلام علیک خشک و خالی با من کرد من به جای خواهرشم نمی خواستم که بخورمش.- تو رو خدا بحساب بی ادبیش نذارین.دست خودش نیست.جیگر گوشه ام هزار امید و آرزو داشت.باز هم شروع کرد به گریه کردن.- ببینم پیش روان پزشک بردینش ؟؟/؟؟- صد تا دکتر بردیمش ساری تهران مشهد.- اینها فایده ای نداره باید اصولی درمان بشه من به جای خواهرش هستم و شما به جای مادرم هستید. من کتابهای روان شناسی زیاد خوندم و اطلاعات دقیقی در این مورد دارم میتونم باهاش صحبت کنم و سعی کنم که این نقطه کور زندگیشو از بین ببرم البته قول نمیدم یه خورده براش چاخان هم کردم.می دونستم آدم ساده ایه و حرفهای منو قبول میکنه چون خودش بی ریا بود همه رو مثل خودش میدید.- رقی جون می خوای آدرس بدم برو تحقیق یکی از دخترای فامیل ما توی عشق شکست خورده بود.دو بار خودکشی کرد و نجاتش دادند.باز پسر تو که خوبه آخرش آوردن پیش من با این که درس داشتم اما بخاطر ثوابش قبول کردم که چند جلسه بشینم و باهاش صحبت کنم.باور کن جلسه دوم یا سوم به زندگی برگشت. نمیدونی پدر و مادرش چقدر دعام میکنن.همچین حس گرفته بودم که خودم باورم شد که اینکارها را کرده ام. رقیه را در آغوش گرفته و هر دو بی اختیار گریه می کردیم.او از غم پسر می نالید و من از غم کیر.به هر حال قرار گذاشتیم که بیشتر به خونه اونا برم تا قلق آقا رامبد رو گرفته درمانش کنم. مادر چقدرعاشق پسرش بود که مجبور شد مرا کارشناس روان شناسی هم معرفی کرده دروغ مستحبی بگه . در حالی که من کوفتی چهار سال کامپیوتر خونده بودم و لیسانسمو گرفته بودم و حتی با صفحه کلید هم آشنایی کامل نداشتم چه برسه به تخصص روان شناسی.مجبور شدم یکی دو کتاب سنگین روانشناسی تهیه کرده و یه سری اصطلاحات بلغوری رو یاد بگیرم که کم نیارم.مدتی گذشت تا با ترفندهای مختلف کمی نرمترش کردم.با او از زندگی سخن گفتم از اینکه دنیا فقط به یک نفر خلاصه نمیشه . لباسهای هوس انگیز می پوشیدم..... ادامه دارد ....نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#15 | Posted: 10 Jul 2013 19:32
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 14‎

وقتیکه رقیه خانم از ما فاصله می گرفت سینه هامو بیرون مینداختم.عاقبت یک روز که احساس صمیمیتش گل کرده بود از آن روز تلخ و شوم برایم صحبت کرد.- در خونه رو باز کردم یواش از پله ها بالا رفتم.رفتم طرف اتاق خواب پدر زنم. دیدم دو تایی زنم و معشوقه اش لخت لخت روی تخت دراز کشیده ان و توی همدیگه هستن.- توی همدیگه یعنی چی؟؟/؟؟ حرف دلتو بزن.- روم نمیشه آدم بعضی کلمات و حرفها رو نمی تونه بزنه حرمتها باید حفظ بشه.- در روان شناسی تحلیلی این موارد مفهومی نداره به قول فروید عشقبازی و سکس کاریه که بین همه اقوام دنیا رایجه چرا ما باید واژه های مربوط به این عملو در لفافه نگه داشته و بگیم که حرمتها باید حفظ بشه ؟/؟ اگه عشقبازی اصولی در هنگام سکس زشت نیست پس بیان نام آلات جنسی مرد و زن هم تحت هیچ شرایطی نباید زشت باشه.حالا اگه پیش بچه ها و اونهایی که میخوان به سن قانونی برسن رعایت بشه مسئله ای دیگه هست. فروید اصلا ازاین چرندیاتی را که من گفته بودم هرگز نگفته بود.اصلا اون به کیر و کوس چکار داشت با جمله بعدی آب پاکی را روی دستش ریخته که چه عرض کنم روغن نباتی روش ریخته حسابی سرخش کردم.- مثلا من میرم دکتر زنانگی به من میگه شلوارتو پایین بکش به هر حال اون دکتره و کوسمو معاینه می کنه.اون داره کوسمو می بینه فشار میده دو طرفشو باز میکنه داخلشو می بینه حالا من پیش خودم بگم اگه اسم کوس بر زبون بیاد بده ؟؟/؟؟ نترس خجالت نکش بگو کیر آن نامرد داخل کوس زنت بود.تنها راه درمان تواینه که تو هم بری سراغ یه زن شوهر دار عقده های روانی خودتو یجوری تسکین بدی.دلتو خنک کنی آرامش خاصی بهت دست میده که انگار هیچوقت زن یا دوست دختر نداشتی.در حالیکه محو سینه هام شده بود و برق هوس در چشماش می درخشید بار دیگه جوش آورد گفت تو هم همش فکر خودتی دوست داری بیمار خودتو درمان کنی تا همه به تو آفرین بگن.اصلا احساسات من برای هیشکی اهمیتی نداره منو با حرکات خودت گول نزن.شما زنها همه مثل همین. ساکت شده بودم راستی راستی منو با روانشناس اشتباه گرفته بود.یک بچه محصل می دونست و می فهمید که من سرا پا چاخانم اما این فوق لیسانس پاک قاطی کرده بود.د یگه خسته شده بودم چیزی نمانده بود قید شیطان را بزنم. اما یکی دو روز دیگه به خود وقت دادم.می دوانستم رقیه خانم فردا خونه نیست و من هم توی خونه تنها بودم و می دونستم که اگه بخوام در خونه همسایه رو بزنم از روی خشم و سر خوردگی جوابم را نخواهد داد و اعتنایم نخواهد کرد.نقشه ای با مادر رامبد کشیدم.فردا صبح حسابی خود را صاف و صوف کرده دامنی کوتاه و سکسی و تاپی بسیار چسبان و نازک به تن کرده آرایش غلیظ کردم از ادکلن هم بی نصیب نمونده از روز عروسی هم خوشگلتر شده بودم.شهباز و شیلا هر دو در مهد کودک بودند و من هم جون خودم رفته بودم دانشگاه. صدای زنگ در را شنیدم از آیفون تصویری چهره رامبد را دیدم.دروباز کردم.دیگه دم در نرفتم تا خودش جونش درآد و بیاد بالا.این رامبد دیگر در مانده ام کرده بود فقط کافی بود کلنگ اول را بزنم بقیه ساختمان خود به خود ساخته م یشد.فاصله زیادی را طی کرد تا به پای پله ها برسه ولی از جام تکون نخوردم دامنم خیلی کوتاه بود پاهام کاملا لخت . به آشپزخانه رفته بودم.روم به طرف ظرفشویی و پشتم به طرف هال و پذیرایی بود.دامن چین دار خیلی کوتاهی پوشیده بودم که نیمی از باسنم را یعنی نیمکره جنوبی ام تا خط استوا را نشان میداد.یک وجب بالاتر از مینی ژوپ.چند لحظه بعد رامبد در چند متری من ایستاده بود.- ببخشید شراره خانم این گوشت و مرغ مال شماست مادر گفته چون یخچال فریزر شما خراب بوده این موقع برسونم به دستتون تا استفاده کنین.در حالیکه صداش میلرزید ادامه داد این درمانها هم دیگه در من اثری نداره.کاسه صبرم لبریز شده بود از دست خنگ بازیهای او ن خسته شده بودم.دامن بیست سانتی خود را بالا زده تا تمام کووووووونم یعنی نیمکره شمالی جنوبی و به حالتی شرقی غربی رو ببینه شورتی رو هم که پوشیده بودم نازک تر از کشهای قدیم بود و اصلا به چشم نمیامد.می دونستم که هوش از سر رامبد پریده.فکر می کنه این جزیی از برنامه درمان اوست. تحمل نداشتم با عصبانیت فریاد زدم این هم جزو درمانه که یک زن شوهر دار بخواد اینجوری خودشو به تو حواله کنه و تو ردش کنی ؟؟؟/؟؟؟ معطل چی هستی ؟/؟ کدوم دکتر عاقلو دیدی که برای معالجه مریض بهش کووووووووس بده کوووووووووون بده معطل نکننننننننن تا پشیمون نشدم بیااااااا از این همه نعمت استفاده کن.شک نکن پشیمون میشی.مثل پلنگی که بر روی طعمه اش بپرد بمن حمله ور شد.کمی ترسیدم.منو روی دستانش قرار داد طوری که کون هوس انگیزم به طرفش باشه . سرانجام به مراد خود رسیده بودم.فکر می کردم باید خیلی لذت بخش تر از سکس با امیر باشه .آدم قدر چیزی را که برایش زحمت می کشه بیشتر می دونه و من نسبت به رامبد چنین احساسی داشتم ضربه آخر من کاری بود.شیطان بار دیگر پیروز شده بود و من باید سپاسگزارش می بودم.نیمساعت تمام کون برجسته ام رو می لیسید.- شراره خانم.- هیسسسسسسسس خانوم مانوم دیگه نداریم من شراره ام.حالا اگه می خوای بگی شراره جون خودت می دونی عزیزم من دکتر یا روانکاو هم نیستم در حقیقت این منم که مریض توام.تو باید امروز به داد من برسی درمانم کنی.بمن دوا بدی شفا بدی من در تو می بینم ازت میخوام.شلوارشو پایین کشیدم.واااااااااااایییییییییییی جوووووووووون عجب کیررررررری بود.چهارمین مرد سکسی زندگیم بود و از همه کیرش کلفت تر و دراز تر بود.بین بیست و چهار تا بیست و پنج سانتی میشد.قسم می خورد که در طول سی سال زندگیش حتی یکبار هم سکس نداشته فقط جلق میزده و صدها فیلم سکسی دیده.- یعنی تو زنتم نکردی ؟؟/؟؟- به چی قسم بخورم هدفم چیه اگه دروغ بگم.چیزی بمن می رسه که از راست گفتن بمن نمی رسه ؟؟/؟؟ زیاد نخواستم به این جملاتش فکر کنم. راستش چه فرقی می کرد می خواست آک باشه یا کار کرده ولی راست می گفت حالت نگاه و لرزیدنش از صداقتش می گفت با خود گفتم یه جوری آب بندیت کنم که تا چند سال هوس زن گرفتن نکنی.هنوز کیرش را تا پنج سانت هم به دهان نبرده هر چه داشت خالی کرد. خیلی عذرخواهی کرد و گفت که دست خودم نبود نتونستم خودمو کنترل کنم. بیچاره حق داشت کوس ندیده بود.آدم چقدر فیلم ببینه ؟؟/؟؟ ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#16 | Posted: 10 Jul 2013 19:34
هــــــــــــــــــــــــــــــوس یا عشـــــــــــــــــــــــــــق 15 (قسمت آخــــــــــــــــــــــــر)‎

فیلم زمانی ارزش داره که یکی ور دل آدم باشه و آدم بتونه بکندش وگرنه بشین تا قیام قیامت فیلم ببین و جلق بزن. مگه دردی دوا میشه؟؟/؟؟ کمکش کردم.- تو که فیلم می بینی حتما واردی چطوری کوس بخوری ؟/؟ - سری تکون داد و مشغول شد.اوووووووف حسابی سر حالم کرد.یعنی اینبار اولشه که داره کوس می لیسه ؟؟/؟؟ حتما از بس فیلم دیده این تکنیک ها رفته توی خونش.- شراره چقدر دلم میخواست بکنمت دلم میخواست مال من باشی از اینکه به چشم یک روانکاو بهت نگاه کنم حرصم می گرفت.نمی دونی چند دفعه به یاد تو جلق زدم تو که اومدی دیگه فیلم برام زیاد ارزشی نداشت.- کاش می دونستی که منم هوی و هوس تو رو دارم.- آره شراره جون اینجوری هر دوتامون زودتر درمون میشدیم.فکر میکنی چند جلسه طول بکشه تا درمان بشم ؟/؟- تو رو نمی دونم ولی برای درمان من هزار جلسه هم کمه.صدای هر دوی ما ضعیف شده بود.برای اولین بار بود که می دیدم ناله های یک مرد بیشتر از ناله و اووووووووف یک زن شده.واقعا بهش حق می دادم.عمری محرومیت کشیده بود.خیانت دیده بود.چاره ای نداشت.با لیسیدن کوسم آبمو آورد و من در لحظه ار گاسم دستم فقط به سینه هایش بند شد و آنچنان با ناخنهای بلندم چنگش انداخته و زخمیش کردم که درد را در نگاهش می خوندم.ولی حتی یک آخ هم نگفت.به درخواست اون بر روی شکم دراز کشیدم تا کون تپل و گنده امو ببینه.بر روم دراز کشید و کیرشو از طرف کونم وارد کوسم کرد.خودش می گفت این حالتودر فیلمهای سکسی زیاد دیده و یکی از رویاهاش بوده که این گونه سکس داشته باشه و من رویاشوا به واقعیت تبدیل کرده بودم.با یک دستش موهای سر و پشت گردنمو جمع کرده به هوا داده بود و در حالیکه کیرررررررش رو پی در پی وارد کووووووووسم می کرد و در می آورد پشت گردنمو می بوسید و با دست راستش با سینه هام بازی می کرد.از ناله هاش فهمیدم که نزدیکه انزال شه . همینطور هم شد. شانس آوردم یا آوردیم که در یک لحظه با هم تخلیه کردیم وگرنه دو دقیقه هم نمی تونستم صبر کنم که رامبد از نو شروع کنه. رامبد هم واقعا استاد بود دست کمی از بقیه نداشت. یک کار لذت بخش دیگه هم انجام داد. مقداری شیره مربا روی کوسم ریخت و شروع کرد به چشیدن و اینکارو چند بار تکرار نمود. من هم برای اینکه از قافله عقب نمونم همین کار رو با کیر او انجام دادم.هر دوی ما در حال درمان بودیم ولی می دونستیم که با این نون و ماستها نمی توان سیر شد و جلسات بسیار و طولانی با پیگیری مداوم مورد نیازه و این تازه تست آن بود.سراسر پوست بدن من و رامبد در لذت خاصی سیر می کرد نرونها و سلولهای عصبی دچار فعل و انفعال شده و هر عصبی به جای خود می رفت تا آرامشو به من و او ن بر گردونه .رامبد منو با عشقش اشتباه گرفته بود و مدام از دوست داشتن و عشق پاک و این چیزها می گفت اما من می دونستم که شیطان عشق پاک سرش نمیشه .وقتیکه رامبد رو کمی خسته دیدم این بار روی او که طاقباز دراز کشیده بود نشسته و بالا پایین می کردم تا حسابی از خجالت کوس بی حیا در بیام.سعی کردم زودتر خود موارضا کنم تا اگه رامبد خواست آبشو بریزه ملاحظه منو نکنه.فکرمو به چیزهای خوب متمرکز کردم به خونه ام که 500 میلیون مشتری داشت و من حاضر نبودم به 5 میلیارد هم بفروشمش.به بچه هام که شبیه باباهاشون بودند.به عشقم کیوان و به کیررررررر جدیدی که داشت به من حال میداد.ووواااااااااییییییی اوووووووخ جوووووووون اووووووووف اوووووووف با این همه خوشی چکار کنم؟؟/؟؟ دوباره خالی کردم رامبد متوجه ریزش آب گرمم شد.دقایقی بود که بی طاقت شده وقتی بهش گفتم آبتو خالی کن توششششششش انگار دنیا رو بهش داده باشن.اییییییییی کوووووسم مثل آسمون بر سر فواره کیررررررش بود و مثل آتشفشان آب مذابشو به استخر جوشانم ریخت.فوری اون و خودمو مجبور کردم که بدون آن که کیر رو از کوس بیرون بکشیم حالت خود مونو عوض کنیم تا قطره ای از این آب زندگی به هدر نره.رامبد به خونه رفت.از زمین تا آسمون تغییر کرده بود.رقیه خانم قربون صدقه ام میرفت.بهش گفتم این درمان باید ادامه داشته باشه.فعلا پیش رامبد از ازدواج صحبت نکن ممکنه بیماریش دوباره برگرده.به رامبدهم سفارش کردم زیاد خودشوسر مست نشون نده که ممکنه خدای نکرده مامان رقیه به دوره درمان پسرش خاتمه بده .هر چند دیگه به این کلک بازیها نیازی نداشته و هر وقت که می خواستیم می توانستیم در آغوش هم باشیم. چند روز بعد رقیه خانم برای تشکر از من منو به زرگری برد و به زور یک گردنبند طلای گرون قیمت برام خرید.من و رامبددر غیاب شوهر و بچه هام به سکس و پنهان کاریهای خود ادامه می دادیم.البته به کیوان هم می رسیدم و او نواز جسم خود بی بهره نمی ذاشتم.من عاشق شوهرم بودم و محبت او نو با هیچ چیز در این دنیای خاکی عوض نمی کردم.یکبار رامبد بمن گفت آیا راضی هستی که کیرموبذارم توی کونت ؟؟/؟؟ بهش گفتم که راضیم به رضای تو . آخه اسمش توی شناسنامه بود رضا . هر دو از این حرف من خندیدیم و با رضایت کامل رامبد کونموچرب کرد و سوراخشو آماده پیکار نمود. جنگ و پیکاری که هر دو طرفش پیروز بودند.هیچ کس تا به حال به مانند اون کونمونکرده بود.نمی داوم چه پیچ و تابی به کیرش می داد که وقتی کیررررررررش را وارد سوراخ کونم می کرد فکر می کردم که در حال گاییدن کوووووووسمه .فقط لذت بود و لذت. دوست داشتم کیررررررررش رو آنچنان تا تههههههههه فشارررررررر بده که نافمو هم پاره کند. وقتی آبشو را به سوراخ کونم می ریخت کیرش باز هم کلفت بود.از او می خواستم به کارش ادامه بده و او بیشتر مواقع در این وضعیت سایر نقاط بدنمو فراموش نمی کرد.رامبد به زندگی برگشته بود. به کارگاه پدرش سر میزد.البته او و مادرش پاس به پاس کار می کردند تا بتونه راحت تر به کوس و کون من سر کشی کنه .من از کار خیری که کرده بودم واقعا خوشحال بودم.جوانی را به زندگانی برگردانده بودم.کاری را انجام داده بودم که دهها روان پزشک از انجام آن عاجز بودند.مگر ثواب به چه می گویند ؟؟؟/؟؟؟ حال که در این اندیشه های دور و دراز بوده با خاطراتم غوطه می خورم.دو ساله که از آشنایی من و رامبدمی گذره. درخت سبز پیوند ما شکوفه داده آری شکوفه نام سومین فرزند منه که آقا رامبدپدرش بوده و رقیه خانم ننه آقاشه .البته رقیه خانم چیزی از این موضوع نمی دونه .منم هم چنان دیوانه وار عاشق شوهرم هستم و نمی دونم تا کی این وضع ادامه داره.کیوان اکنون به کیش رفته تا جنس بیاره .با خود قرار گذاشتم که پدر فرزند بعدی من کیوان باشه تا بدین وسیله شوهرمو را به امتیاز دو برسونم و به خود ثابت کنم که برام مهمتر و با ارزش تر از بقیه مردان است.شیلای 6 ساله و شهباز 3ساله و شکوفه یکساله همه خوابیده اند و من منتظر رامبد هستم تا کووووسمو غبار روبی کنه.در رختخواب دراز کشیده چشمانم را به سقف دوخته ام.من بیدارم اما وجدانم مدتهاست که خفته.هرگز بیدار نخواهد شد.. پایان... نویسنده... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#17 | Posted: 26 Jul 2013 01:52
ایرانی گفت .......علی داس گل و مهربان توضیحاتی رو در مورد سبک و زمان نگارش این داستان در بالا داده ام . این داستان جزو کارهای سه چهار ماه اولم بوده ..پایانش نوشته شده ..چون سبک اون کتابی بوده هر قسمتش به اندازه یک داستان وقتمو می گیره اصلاح کنم تازه اون موقع یعنی اواخر ۸۹ من داستانو در سایت ا میر منتشر نمی کردم نمی دونم چی شد که تمام علامت ماضی استمراری و مضارع اخباری منو به قسمت اصلی فعل چسبوندند که این نگارش غلطه . مثلا می گفتم و می نوشتم رو اگه سرهم بنویسیم میگفتم و مینوشتم درست نیست و من حساسیت عجیبی دارم . علاوه بر تغییر سبک از کتابی به محاوره ای ساده این می ..های چسبون رو هم بازش می کنم مگر در مواردی که کلمه شکل خاصی پیدا کنه یا خلاصه شده باشه که من همون چسبون میارم مثل میره یا میگه . در مورد این که شراره این تذکر رو به دوستش داد خب این یک عقیده شخصی بود . به خود داستان نمیشه ایرادی گرفت . من خودم در ۱۴ سالگی عاشق دختری ۱۳ ساله شدم و وقتی ۲۳ ساله شد باهاش ازدواج کردم ودیگه هنگام ازدواج دختر بود می خواستم اینو بگم اگه این مورد رو نمی داشتم با کسی آشنا می شدم که دخترهم نبود به این مسئله اولویت نمی دادم و اولویت رو به اخلاق و فرهنگ و منش طرف می دادم . البته این که گفت برای مردا دیگه ارزشی نداری برای زمان قبل از ازدواج بود که در فرهنگ مردها ی ایرانی و بیشتر مسلمان ها به این صورته که زن قبل از ازدواج باید بکارتشو حفظ کنه حالا ادیان دیگه رو دقیقا نمی دونم . درضمن من نباید داستانو تعریف کنم ولی همینو بگم که سیستم داستان بر اساس خیانتهای پرملات زن داستان دور می زنه . البته سوژه اش قویه و صحنه پردازی و هیجانش زیاده ولی اساس اون بر خیانت و توجیه اونه . ولی طوری نوشته شده که خواننده بیشتر از دیدگاه فانتزی بودن به این مسئله بپردازه و خیانت اونو آزرده نکنه . با تشکر از علی داس نازنین و گرامی . شب و روز و روزگار خوشی داشته باشی ....ایرانی

lezzatesex37:
ایرانی عزیز
رطب خورده منع رطب کی کند؟؟
ما هممون این کارو انجام میدیم، هرکدوم به شکلی و روشی.....
این روال روال اکثر ماست یک سری واقعی خیانت می کنیم یک سری در خیالمون که باز هم فرقی نمیکنه...
من با این روال مشکلی ندارم بیشتر برام خط سیر داستان مهمه و اتفاقاتش که به کجا می انجامه .
مشکل اینه که تمام داستانهای با این محور به رسوایی منجر شده اما در واقعیت هست ارتباط هایی که ۲۰ سال طول کشیده بدون این که برملا بشه.....

با سلام به لذت سکس عزیز و گل و دوست داشتنی !این داستان هم فکر نکنم رسوایی داشته باشه .در واقع من در این داستان و همچمین در داستان یک عروس و هزار داماد و بسیاری از داستانهای دیگر که حضور ذهن ندارم به نوعی سنت شکنی کرده ام . بعضی از داستانها ساده اند و جای تامل ندارند ولی بعضی از داستانها به نوعی سد ها را شکسته اند .من هم با شما کاملا موافقم . خیانتهایی هست که ماهرانه حتی تا اخر عمر هم لو نمی رود و ممکن است زن یا مرد آن را تنها با یک دوست صمیمی خود در میان بگذارد .ویا اصلا به کسی چیزی نگوید . ولی در هر حال در این داستان بیشتر به جنبه فانتزی آن پرداخته شده است و نکته اخلاقی و آموزشی خاصی در آن نیست و واقعیت این است که برای خیانت و تنوع طلبی انواع و اقسام نقشه های متنوع می چینند . گاه زن همراه شوهرش به مسافرت خارج از کشور نمی رود و بهانه می تراشد تا در داخل با معشوق خود باشد و یا انواع کلک های دیگر .. با همه اینها این هم به سر می رسد ای کاش می شد در برزخ هم زندگی کرد . شاد و سربلند باشید ....ایرانی


azade:
aredadash
ممنون از داستان زیبات

.
.
با سپاس بیکران از همراهی شما دوست عزیز و دیگر عزیزانی که نظرات خودشون را با سایر کاربران لوتی در میان میگذارند .

پایدار باشید .


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / هوس یا عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites