تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 56 از 57:  « پیشین  1  ...  54  55  56  57  پسین »  
#551 | Posted: 29 Oct 2019 12:50
عشق واقعی در سالمندی

اسمم محسنه و الان 55 سالمه. از 3 سال پیش که زنم در اثر تصادف فوت کرد تنها زندگی می کنم. 3 تا کارگاه تولید ظروف تفلون دارم و وضع مالیم خوبه. از مرحوم زنم دو تا دختر دارم که هر دوشون رو برای تحصیل و زندگی فرستادم کانادا. بعد از فوت زنم اطرافیانم مرتب بهم پیشنهاد می دن که دوباره ازدواج کنم و تنها نمونم. اما می دونستم که اکثرشون می خواستن کاری کنن که زنی از اقوامشون رو به من معرفی کنن تا از ثروت من بهره ای ببرن. بعلاوه من عاشق زنم بودم و نمی تونستم به سادگی کسی رو جایگزینش کنم.
در عین حال، اگر چه برای مردی به سن من شهوت جنسی به اندازه دوران جوانی نیست، اما بعد از چند ماه کم کم نیاز به رابطه جنسی پیدا کردم. اوایل مثل هر مردی شروع به خودارضایی کردم. گاهی خودم خنده ام می گرفت که دوباره مثل زمانی که 14-15 سالم بود خودارضایی می کردم، اما بعضی وقتها چنان احساس نیاز می کردم که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. اما کم کم به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز جای سکس واقعی با یک زن رو نمی گیره. گاهی وسوسه می شدم که به پیشنهادهایی که اطرافیانم برای ازدواج می دادن جواب مثبت بدم اما واقعیتش این بود هیچکدام از زنهایی که بهم پیشنهاد می شدن برام جذاب نبودن.
در عین حال هیچوقت اهل خانم بازی و خوابیدن با جنده ها نبودم. اگر چه چندان آدم مذهبی نیستم، اما دلم میخواست اگر هم کاری میکنم حداقل ظاهر قانونی و شرعی داشته باشه.
در هر صورت یکبار چنان بهم فشار اومده بود که وسوسه شدم برم به شهناز پیشنهاد بدم صیغه ام بشه. شهناز خانمی بود که هفته ای سه روز برای نظافت و انجام کارهای دیگه مثل آشپزی میومد خونه ام. یک زن 45 ساله بود که چند سالی بود از شوهر معتادش جدا شده بود و برای تامین مخارج خودش و تک فرزندش تو خونه های مردم کار می کرد. زن خوش هیکل و زیبایی بود و لیاقتش بیشتر از این بود که بره کلفتی کنه. اما ظاهرا تو زندگیش آدم خوش شانسی نبود، نه از طرف پدر و مادر که به زور شوهرش دادن تا از دست یک نون خور راحت بشن، نه از شوهر که معتاد از آب دراومد. شهناز سالها تو خونه ما کار می کرد و خیلی به زنم کمک می کرد. خودش هم آدم سالم و صادقی بود و من هیچوقت خلافی ازش ندیده بودم. بنظرم رسید که مناسب ترین آدم برای من می تونه باشه. فکر می کردم این کار برای خودش هم خوب باشه چون دیگه مجبور نبود بره خونه دیگران کار کنه و حاضر بودم عین زن دائمی تو خونه ام بمونه و خانمی کنه.
تقریبا چند ماهی بود که به این فکر بودم که چطور به شهناز پیشنهاد بدم. اما نمی تونستم این حرف رو بهش بگم. می ترسیدم عکس العملش منفی باشه. بالاخره یک روز عزمم رو جزم کردم. یک روز شنبه بود که اومده بود میخواستم در طول روز فرصتی پیدا کنم و سر این حرف رو باهاش باز کنم. اما از همون اول متوجه شدم که حالتش با روزهای دیگه فرق داشت. شهناز که همیشه سنگین و با متانت رفتار می کرد اون روز خیلی شاد بود و خنده از لبای خوشگلش دور نمیشد. در ضمن حس می کردم که اون هم دلش میخواد یک حرفی بهم بزنه ولی منتظر فرصته. تا اینکه بالاخره به حرف اومد و گفت که براش یک خواستگار خوب اومده و اون هم جواب مثبت داده و از یک ماه بعد دیگه برای کار نمیاد پیش من. انگار آب سرد ریختن روی سرم. تو دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا زودتر و از چند ماه قبل حرفم رو بهش نزدم. اما دیگه نمیشد کاری کرد. بهش تبریک گفتم و براش آرزوی موفقیت کردم. بعد ازش درمورد خواستگارش پرسیدم که ظاهرا پسرخاله اش بود که اونهم از زنش جدا شده بود. می گفت کارمند بانکه و خوب میشناسدش و بهش اطمینان داره. بعد بهش گفتم که با رفتنش من حسابی دست تنها میشم. اما شهناز گفت خودش یک نفر رو برام پیدا می کنه.
اون روز حسابی حالم گرفته بود. شهناز زن خیلی خوشگلی بود. حتی از زن خودم خوشگلتر بود و حسابی دلم رو صابون زده بودم که زنم بشه. پیش خودم حتی برنامه ریزی کرده بود که بعد از یک مدت صیغه اگر ازش راضی بودم (اخه آدمها باید زیر یک سقف زندگی کنن تا خوب همدیگه رو بشناسن) عقد دائمش کنم.
بهر حال، هفته بعد شهناز گفت که یک نفر رو سراغ داره بجای خودش بیاد کارهای خونه رو انجام. منظورش خواهرزاده اش بود که 18 سال داشت و پدرش علیل بود و خانواده پر جمعیتی داشتند. راستش از اومدن یک دختر به این جوونی بدم نمیومد اما می ترسیدم که هم تجربه نداشته باشه هم اینکه سر به هوا باشه. اما گفتم در هر صورت امتحان می کنم ببینم چطور میشه.
تا روز آخری که شهناز میومد خونه من، خواهرزاده اش بهاره رو هم می آورد تا با هم کار کنن و کارها رو بهش یاد بده. بهاره بر عکس خاله اش که خیلی متین و سنگین و کم حرف بود، دختر شاد و خوش سر و زبونی بود. همیشه لبخند به لبش داشت و موقع کار با خودش آهنگ زمزمه می کرد. اولین روزی که تنها اومده بود خونه ام، بهش گفتم اگر میخواد تلویزیون رو روشن کنه یا سی دی موزیک بذاره. اونهم استقبال کرد البته بیشتر ترجیح میداد بزنه کانالهای ماهواره ای مثل پی ام سی. گاهی می دیدم که موقع کار هنگامی که آهنگ شادی پخش میشد خودش رو تکون میداد (البته موقعهایی که من پیشش نبودم و حواسش به من نبود.) من هم بدم نمیومد چشم چرونی کنم. بهاره هم مثل خاله اش دختر خوش هیکل و خوشگلی بود. قدش بنظر میومد 165 باشه. وزنش هم بنظرم حداقل 50 کیلو بود. اصلا شکم نداشت، اما سینه های سفت و نسبتا برجسته (احتمالا 80) داشت و باسن گردش با کمر باریکش بیشتر به چشم میومد. در حالی که شهناز همیشه حجاب داشت و موهاش رو با روسری می پوشوند، بهاره زیاد اهمیتی نمی داد و خیلی وقتها که شالش رو شونه اش می افتاد اعتنایی نمی کرد و میذاشت موهای بلندش رو ببینم. واقعا یک حوری به تمام معنا بود. معمولا تو خونه تی شرت با شلوار تنگ تنش بود و گاهش موقع کار تی شرتش می رفت بالا و باریکه از کمر یا شکمش معلوم میشد. یکبار تی شرت یقه بازی پوشیده بود که کمی از خط سینه اش معلوم میشد. من هم طبیعتا تحریک می شدم و بهاره تبدیل شد به سوژه خودارضایی های من.
یک روز پنجشنبه، بهاره وقتی کارهاش تقریبا تموم شد، قرار بود که حمام و دستشویی رو هم نظافت کنه. اما اجازه گرفت که وقتی برای نظافت حموم میره خودش هم دوش بگیره. فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه قراره بهاره تو حموم من لخت بشه داشت دیوونم میکرد. بهش گفتم اشکال نداره و حتی یک حوله بهش دادم. تو تقریبا 45 دقیقه ای که تو حموم بود چند بار وسوسه شدم بی خبر برم سراغش. اما شیطون رو لعنت کردم و ترجیح دادم همچنان با خودارضایی خودم رو سبک کنم.
از یک جهت از اینکه می دیدم بهاره اینقدر راحته ازش خوشم اومده بود. آپارتمان من سه اتاق خوابه است. بهش گفتم کمدهای یکی از اتاقها رو که خودم ازش استفاده نمی کنم میتونه برداره برای گذاشتن وسایل خودش. در ضمن بهش گفتم هر روزی که اومد خونه ام میتونه قبل از رفتن دوش بگیره تا با بدن تمیز بره خونه اش.
کم کم رابطه من و بهاره صمیمی تر شد. روزهایی که پیش من میومد ناهار رو با هم میخوردیم و کمی گپ می زدیم. دیگه وقتی میومد خونه ام کاملا روسری اش رو بر میداشت. یک روز ازش پرسیدم چرا ادامه تحصیل نداده. آه از نهادش بلند شد که خونواده اش اجازه ندادن و گفتن از عهده هزینه اش برنمیان. بهاره بچه بزرگ خونواده اش بود و 4 تا خواهر و برادر کوچکتر از خودش داشت که پدرش از عهده هزینه ها برنمیومد. برای همین مجبور شده بود بیاد کار کنه. دلم براش سوخت. واقعا حیف بود از این دختر که اینطور عمرش تلف می شد. انگار این سوال من داغ دلش رو تازه کرده بود چون بقیه اون روز دیگه دل و دماغ حرف زدن نداشت.
تقریبا دو هفته بعد از اون روز بود که یک روز شنبه بود که دیدم دوباره خیلی ناراحته. برخلاف همیشه اصلا شاد نبود. موقع ناهار ازش پرسیدم "اتفاقی افتاده؟"
یک دفعه زد زیر گریه. ظاهرا براش خواستگار اومده بود. میگفت طرف یکی از اقوام دورشونه که 20 سال ازش بزرگتره و چون از زن اولش بچه دار نشده اومده از پدر بهاره اون رو خواستگاری کرده. پدره هم بخاطر شیربها و اینکه یک نون خور کم بشه راضی به این وصلت شده. اون روز نذاشتم دیگه کار کنه و دو نفری نشستیم تمام مدت با هم حرف زدیم و درد دل کردیم تا بهش دلداری بدم. اما بهاره آروم و قرار نداشت و گفت که طرف منتظره هفته آینده جواب خواستگاریش رو بشنوه. بهش گفتم فعلا هیچ جوابی نده و قول دادم که تا اون موقع یک راهی پیدا کنم کمکش کنم.
اون شب به شهناز، خاله بهاره، زنگ زدم و راجع به این موضوع صحبت کردم. اون هم خبر داشت و برای بهاره نگران بود. ازش پرسیدم که چه راه حلی بنظرش می رسه، که تنها راه اینه که یک خواستگار بهتر پیدا بشه. باقی شب رو داشتم به این موضوع فکر می کردم. نمی دونستم اگر خودم از بهاره خواستگاری کنم خونواده اش چه عکس العملی می تونستن داشته باشن. البته تا اندازه ای مطمئن بودم که علی الاصول برای پدر بهاره نباید فرقی داشته باشه. اونکه حاضره دخترش رو به یک نفر با 20 سال اختلاف سن شوهر بده، براش نباید یک نفر 6-7 سال پیرتر باشه فرقی بکنه، هر چند فکر کنم سن من از پدر بهاره بیشتر بوده. اما از طرف دیگه، نمی خواستم شهناز و بهاره فکر کنن که من آدم هوس بازی هستم که میخوام از این فرصت سوءاستفاده کنم. بهاره واقعا استحقاق این رو داشت که با آدمی به سن و سال خودش باشه و انرژی جوانی اش رو با یک نفر مثل من حروم نکنه.
اما راهی که به ذهنم رسید این بود که به بهاره پیشنهاد بدم این کار رو برای رهایی از این معضل انجام بده. به شهناز زنگ زدم و موضوع رو گفتم. در واقع راه حلی که گفتم این بود که من و بهاره ظاهرا ازدواج می کنیم و بهاره دیگه میتونه خونه من بمونه. تاکید کردم که اصلا قصد ندارم خودم رو بعنوان شوهر به بهاره تحمیل کنم اما این ازدواج ظاهری به بهاره فرصتی میده تا از دست پدرش راحت بشه. من هیچ توقعی ازش نخواهم داشت و فقط کافیه به کارهای خونه برسه و بقیه وقتش رو صرف درس خوندن بکنه. اضافه کردم که حاضرم شیربهای خوبی به پدرش بدم تا به این کار رضایت بده، هزینه تحصیل و زندگی بهاره رو هم به بهترین نحو تامین می کنم و هر زمان که حس کرد میتونه مستقل زندگی کنه یا اگر از کسی خوشش اومد حاضرم به ازدواج ظاهری مون خاتمه بدم تا بره سر خونه و زندگی خودش. تا اون زمان هم اصلا بهش دست نمی زنم (اضافه کردم که تو سالهایی که شهناز خودش برای من کار کرده حتما متوجه شده که من دنبال اینجور کارها نبودم که بخوام دنبال شهوترانی یا سوءاستفاده از کسی باشم که اونهم تایید کرد). به شهناز گفتم که من بهاره رو الان مثل دختر خودم می دونم و اینکار رو صرفا برای این موضوع انجام میدم.
شهناز از پیشنهاد من خوشحال شد، اما گفت باید با خود بهاره هم صحبت کنه. فردای اون روز قرار بود بهاره طبق روال بیاد خونه من اما خبری ازش نشد. پیش خودم گفتم که حتما از من دلخور شده. حدود ظهر بود که زنگ زد و عذرخواهی کرد که نیومده و گفت که کاری براش پیش اومده. گفتم اشکال نداره اما حرفی از پیشنهادم نزدم. اون هم چیزی نگفت. دو روز بعد دوباره باید میومد خونه ام. مثل همیشه سر وقت اومد. بدون اینکه حرف خاصی بزنه، سلام کرد و رفت سراغ کاراش. حدود ساعت 10 رفتم آشپزخونه پیشش. سرش رو پایین انداخته بود و سعی می کرد با من رو در رو نشه. گفتم "خاله ات باهات صحبت کرد؟" سرش رو به علامت تایید تکون داد.
پرسیدم: "خب. نظرت چیه؟"
بهاره: "راستش نمیدونم چی بگم. پیشنهاد عجیبیه."
براش دوباره همون حرفهایی که به شهناز گفته بودم رو تکرار کردم و تاکید کردم هیچ قصدی جز کمک به اون ندارم. حتی گفتم که حاضرم براش یک آپارتمان جداگانه اجاره کنم تا راحت باشه. گفت: "نه من با اینکه با شما تو این خونه باشم مشکلی ندارم. خاله ام همیشه میگه که آدمی به چشم پاکی شما وجود نداره. اما نمی تونم از شما توقع داشته باشم چنین کاری رو برای من انجام بدید."
من: "بهت گفتم که من این کار رو می کنم تا تو از این مخمصه ای که هستی نجات بدم. البته راه دیگه ای هم هست. اگر پسری هست که بهش علاقمندی و واقعا آدم خوب و اهل زندگیه اما قدرت مالی برای ازدواج باهات نداره، من حاضرم همه هزینه های ازدواجتون رو بدم و تا یک مدت هم بهتون کمک مالی کنم." (این حرف رو به این خاطر زدم شاید با پسری دوست باشه و دلش پیش اون باشه.)
بهاره: "نه. باور کنید من تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم. راستش پسرای این دوره و زمونه هم اصلا قابل اعتماد نیستن."
من: "پس در هر صورت، من حاضرم هر جور که بخوای کمکت کنم. اگر فکر می کنی که کار دیگه ای از دستم بر میاد باز هم مضایقه نمی کنم."
بهاره تشکر کرد و به کارش ادامه داد. موقع ناهار حرف خاصی بین مون رد و بدل نشد و غروب هم رفت خونه شون. روز جمعه شهناز بهم زنگ زد و گفت که بهاره اول نمیخواسته راجع به پیشنهاد من با خانواده اش صحبت کنه اما وقتی که پدرش اصرار کرده که باید جواب خواستگارش رو بده، اون بهشون گفته که قراره یک خواستگار دیگه بیاد که از این یکی بهتره. خلاصه شهناز گفت که فردا با بهاره با هم میان خونه من تا صحبتهامون رو نهایی کنیم و بعد قرار خواستگاری بذاریم.
فردای اون روز صحبتهامون رو کردیم و به هردوشون اطمینان دادم که قصدم همون چیزیه که قبلا گفتم. هر دوشون ممنون بودن. قرار شد هفته بعدش برم خواستگاری. خلاصه خواستگاری و کارهای دیگه به سرعت انجام شد. با شیربهایی که به پدر بهاره دادم خیلی زود با ازدواج ما موافقت کرد و ظرف یک ماه عقد کردیم. بهاره خودش نمیخواست جشن بگیره. فقط یک مهمونی خونوادگی تو یک رستوران گرفتیم که خونواده بهاره، خاله هاش و عمه اش و عموهاش بودن. از خونواده من کسی نبود چون بچه هام که خارج بودن و با بقیه اقوامم هم که کلا ارتباطی نداشتم. بعد هم دست بهاره رو گرفتم بردم خونه ام. از اون ببعد طبق قراری که باهاش گذاشتم یکی از اتاقهای خونه رو برای بهاره تخت و کمد گرفتم و شبها اون تو اتاق خودش میخوابید. میگفت تا حالا تو عمرش اتاق تنهایی نداشته. براش همه چیز تامین کردم. بهاره به کارهای خونه میرسید. عروسی ظاهری ما اردیبهشت بود. برای همین پرس و جو کردم نزدیکی خونه یک مدرسه پیدا کردم که از مهر ماه بره پیش دانشگاهی درس بخونه، چون بعد از کلاس 11 دیگه نتونسته بود بره مدرسه. دلم میخواست کاری کنم که تو درس و تحصیل حتی از دخترهای خودم هم موفق تر باشه. در عین حال کلاسهای تقویتی هم اسمش رو نوشتم. خودش هم علاقه داشت. کلاس زبان هم می رفت. همین کارها باعث می شد که حسابی مشغول باشه و حتی وقتی هر دو تو خونه بودیم فقط بعد از شام فرصت می کردیم یک ساعت با هم بشینیم تلویزیون تماشا کنیم. خوشبختانه رفت و آمد زیادی به خونه مون نمیشد. شهناز تنها فامیل بهاره بود که مرتب به ما سر میزد. بهاره خودش هم علاقه ای نداشت با کسی رفت و آمد داشته باشه. فقط هر دو هفته بهاره تنهایی میرفت به پدر و مادرش سر میزد. من هم همیشه مقداری پول بهش میدادم که به خونواده اش کمک کنه، بخصوص برای خواهر و برادرهاش لباس و چیزهای دیگه ای که لازم دارن بخره.
اوایل بهاره هنوز با من خیلی رسمی برخورد می کرد مثل همون مواقع که خونه من کار می کرد. اما بعد از 2-3 ماه کم کم صمیمی تر شدیم. اما من در هر صورت مراعات حالش رو می کردم و سعی می کردم که حریم خصوصی ش حفظ بشه. براش موبایل هم گرفتم تا اگر خودش خواست با کسی تماس بگیره راحت باشه. از همون اول، تو خونه پیش من بی حجاب بود، اما معمولا لباس پوشیده می پوشید، البته در همون حدی که قبلا موقعی که برام کار میکرد. تی شرت، پیراهن، با شلوار. بتدریج تو لباس پوشیدن راحت تر شده بود. مثلا دامن هم می پوشید، البته نه دامن کوتاه، ولی دامنی که کمی از زانوهاش پایین تر بود و من می تونستم ساقهاش رو ببینم. وقتهایی که تو اتاق خودش بود، تاپ بندی می پوشید، و وقتی میومد بیرون، یک پیراهن روی اون تنش می کرد اما دکمه هاش رو نمی بست، در نتیجه گردن و بالای سینه هاش در معرض دید من قرار می گرفت.
از طرف دیگه بهاره از وقتی که اومد تو خونه من، راهنمایی اش کردم که بره آرایشگاه و به خودش برسه. تا قبل از اون حتی زیرابرو هم برنداشته بود. با کمی رسیدگی و یک آرایش ملایم یک حوری بتمام معنی شده بود.
رفتارش هم کم کم تغییر می کرد، با اینکه از اول بهش گفته بودم که من قصد رابطه باهاش ندارم، اما بتدریج حس می کردم که در رفتارش با من دلش میخواد به من نزدیک بشه و تا حدی لاس می زد. چندین بار پیش اومده بود که صبحها وقتی هنوز از خواب بیدار نشده بودم، میومد بالا سرم تا برای صبحانه بیدارم کنه. با اینکه دفعه اول دیده بود که من معمولا فقط با یک شرت می خوابم، اما باز هم اینکار رو تکرار کرد. اوایل تماس بدنی زیاد نداشتیم، و فقط دست می دادیم. اما بعد تماسهامون بیشتر شد مثلا وقتی تو خونه خسته می شد ازم میخواست گردنش رو بمالم. یک بار تو خونه خورد زمین و ساق پاش کبود شده بود، بعد وقتی رو مبل نشسته بود ازم خواست پاهاش رو بمالم. اون موقع دامن پوشیده بود و موقع مالیدن پاهاش تا بالای رونش رو کامل می دیدم.
یک شب تو شهریور ماه داشتیم یک فیلم می دیدیم که چند تا صحنه رمانتیک داشت که مرد و زنی همدیگر رو می بوسیدن. بهاره یک دفعه پرسید "راستی تو چرا بعد از فوت زنت دیگه ازدواج نکردی؟"
من: "راستش اوایل حتی به این موضوع فکر نمی کردم. بعد اطرافیانم خیلی بهم اصرار می کردن قانع شدم این کار رو بکنم اما هیچوقت کسی نظرم رو جلب نکرد."
بهاره: "یعنی واقعا هیچکس نبود که توجهت رو جلب کنه؟ معلومه خیلی سختگیری. اما من در حدی که باهات آشنا شدم حس نمی کنم انقدر سختگیر باشی."
من: "نه سختگیر نیستم. اما بالاخره من به زنم خیلی علاقه داشتم. زن خیلی خوبی بود. خاله شهنازت حرف من رو تایید می کنه. بهمین خاطر همیشه همه رو با اون مقایسه می کردم." بعد یک مکث کوچکی کردم و ادامه دادم: "البته نه اینکه اصلا هیچکس نباشه. حقیقتش یک نفر بود که خیلی دلم میخواست بهش پیشنهاد بدم اما دیر دست بکار شدم."
بهاره: "یعنی با کس دیگه ای ازدواج کرد؟"
سرم رو بعلامت تایید تکون دادم.
بهاره ادامه داد: "چه حیف. نظر اون چی بود؟"
من: "نمی دونم هیچوقت راجع به این موضوع باهاش صحبت نکردم."
بهاره:"من میشناسمش؟"
من: "میشه راجع به یه موضوع دیگه حرف بزنیم؟"
بهاره مثل اینکه شیطنتش گل کرده بود. گفت: "اذیت نکن دیگه محسن (دیگه من رو به اسم کوچک صدا می کرد). خیلی دلم میخواد بدونم کی بوده."
من: "آخه دیگه الان چه فرقی میکنه. اون که سر خونه زندگی خودشه من هم به این وضعیت عادت کردم."
بهاره: "میتونم حدس بزنم؟"
من: "از کجا حدس بزنی. مگه تو چند نفر از آشناها و اطرافیان من رو می شناسی؟" (خواستم ذهنش رو منحرف کنم تا فکر کنه طرف از اقوام خودمه)
بهاره: "من فکر می کنم اون کسی که میگی (چند لحظه مکث کرد) ... خاله شهنازم باشه."
داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم اما سعی کردم به روی خودم نیارم. با لبخند تمسخر آمیزی گفتم: "چطور به این نتیجه رسیدی؟"
بهاره: "معلومه دیگه. تو همیشه از اون تعریف می کنی. اونهم از تو تعریف می کنه. همیشه وقتی که اون اینجاست متوجه نگاهت هستم چطوری با حسرت بهش نگاه می کنی."
من: "خل شدی؟ این هم شد دلیل؟"
بهاره: "پس چی. تو با این همه تجربه معلومه هنوز زنها رو نمیشناسی. طرز نگاه کردنت به خاله شهناز داد میزنه که بهش علاقه داری."
من: "ول کن دیگه درست نیست راجع به من و خاله ات اینجوری حرف بزنی. اون شوهر داره."
بهاره: "آره. اما از بی عرضگی خودت بود که از دستش دادی، وگرنه اون هم خیلی تو رو دوست داشت اما نمی تونست خودش پا پیش بذاره."
بعد از چند دقیقه سکوت، بهاره دوباره گفت: "واقعا حیف شد. می تونستی شوهر خاله خوبی برام باشی. هر چند الان هم بد نشد، بجای شوهر خاله، شوهر خودم شدی."
من دیگه داشتم اعصابم از این که به این مطلب گیر داده بود بهم می ریخت. با ناراحتی گفتم: "حالا تو هم گیر دادی به این موضوع. ول کن دیگه. هر چی بوده گذشته."
بهاره تا حالا من رو تو این حالت ندیده بود. اومد کنارم نشست، دستش رو گذاشت و دستم و گفت: "ببخشید محسن جان. نمی خواستم ناراحتت کنم."
دوباره شیطنتش گل کرد و گفت "اما وقتی عصبانی میشی خوشگل تر میشی."
از رفتارش خنده ام گرفت. واقعا یک دختر شاد و سرزنده بود. همیشه از آدمهایی که اینطوری بودن خوشم میومد. سرش رو گذاشت روی شونه ام و با هم به دیدن فیلم ادامه دادیم. اولین بار بود که اینطور بهم نزدیک شده بود. گرمای تنش خیلی برام لذت بخش بود، حتی تحریکم کرده بود و مواظب بودم نگاهش به جلوی شلوارم نیفته و متوجه نشه. با هم فیلم رو تا آخر دیدیم و بعد هر کدوم رفتیم اتاقمون تا بخوابیم.
نیم ساعت بعد از اینکه رفتم بخوابم، هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای جیغ بهاره رو شنیدم. با عجله از جام بلند شدم رفتم طرف اتاقش دیدم روی تخت وایساده داره به پرده اتاق نگاه می کنه. وقتی پرسیدم چی شده، با دست به پرده اشاره کرد و گفت: "سوسک". دیدم یه سوسک بالدار به پرده چسبیده. ظاهرا بهاره از صدای بال زدنش خیلی ترسیده بود. گفتم: "ما که سوسک نداشتیم تو خونه". بهاره گفت: "امروز خونه رو تمیز می‌کردم پنجره یکی دو ساعت باز مونده بود. شاید از پنجره اومده. وای محسن من میترسم. یک کاری بکن." با عجله رفتم حشره کش آوردم و به طرف سوسک بدبخت شلیک کردم. بعد نگاه کردم به بهاره. هر دو به هم خیره شده بودیم. تا این لحظه اینقدر هول شده بودم که متوجه نشدم، خودم فقط با یک شورت جلوی بهاره وایسادم. اون هم با لباس خواب، که یک تاپ بندی با یقه شل و باز بدون سوتین، با یک شورت بود. سرم رو پایین انداختم و حشره کش رو گذاشتم پایین تخت و بعد هم از اتاق رفتم بیرون. ده دقیقه ای می‌شد که رفته بودم تو تختم، که صدای بهاره رو شنیدم. پشت در بود و اجازه میخواست بیاد تو. ملافه رو کشیدم رو خودم گفتم، بیاد. یه روبدوشامبر تنش کرده بود. اومد تو چارچوب در و گفت: "محسن من امشب می ترسم تو اون اتاق بخوابم. حتما بازم سوسک هست."
گفتم: "میخوای تو اینجا بخواب، من برم اونجا." گفت: "نه. میشه با هم رو تخت تو بخوابیم؟ من امشب اصلا می ترسم تنها بخوابم."
اومدم حرفی بزنم، که بهاره پرید وسط حرفم و گفت: "نترس نمی خورمت." بعد اومد طرف تخت و بالا سر من وایساد.
خنده ام گرفت. تو این حال هم شیطنت رو فراموش نمی کرد. گفتم: "باشه. فقط برو بالش و ملافه خودت رو بیار."
گفت: "تو نمیری برام بیاری؟"
گفتم: "آخه من لباس تنم نیست."
گفت: "عیبی نداره. من که در هر صورت الان دیدمت. بعد هم ناسلامتی زن و شوهریم ها. حالا نمیخوای کار دیگه ای بکنی، حداقل می تونیم در این حد به هم نگاه کنیم."
از زیر ملافه دراومدم و در حالی که بهاره با نگاهش دنبالم می‌کرد رفتم به اتاقش تا بالش و ملافه اش رو بیارم. وقتی برگشتم، دیدم رفته رو بالش من خوابیده و ملافه رو هم روش کشیده. تا من رو دید گفت: "آخی. چقدر خوبه یک نفر قبلا رختخواب رو گرم کرده باشه. گرمای تنت خیلی لذت بخشه."
گفتم: "امان از دست تو بهاره. کلا امشب یک چیزیت میشه. فکر نمی کردم اینقدر شیطون باشی." سمت دیگه ی تخت طوری دراز کشیدم که بیشترین فاصله رو باهاش داشته باشم.
با اینکه گرمم بود، امّا ملافه رو کامل روی خودم کشیدم. با اینحال مدت طولانی نگذشت که حس کردم، بهاره دستش رو از روی ملافه گذاشت روی شونه هام. بعد پرسید: "خوابی؟"
برگشتم طرفش و گفتم: "نه. تو امشب چت شده عزیزم؟"
اولین بار بود که ناخودآگاه بهش گفتم "عزیزم". یعنی یک دفعه از دهنم پرید. از وقتی که محبوبه زنم مرده بود، با هیچ زنی اینقدر نزدیک نشده بودم و نا خودآگاه حس کردم محبوبه کنارمه. خودم حس خوبی از این حرف داشتم. بهاره به من خیره شده بود و گفت: "من واقعا برات عزیزم؟"
من: "آره. اگر نبودی که نمیاوردمت اینجا و الان پیش من نبودی."
اومد نزدیکتر. ملافه رو از روی خودش زد کنار و خودش رو به من چسبوند. بعد گفت: "پس چرا همش از من فاصله می گیری."
من: "قبلا که برات گفتم. نمیخوام خودم رو بهت تحمیل کنم یا فکر کنی چون بهت کمک کردم، مجبوری باهام رابطه هم داشته باشی."
بهاره: "محسن. ... چطور بگم. اولش من هم همین فکر رو می کردم. پیش خودم گفتم، حالا که خودت این راه رو پیشنهاد کردی، من هم قبول می کنم بعد از یک مدت که تونستم مستقل زندگی کنم از اینجا میرم و بعد هم هر طور شده محبتت رو جبران می کنم. امّا الان مدتیه که فکر می کنم که حس می کنم علاقه ام به تو بیشتر از این چیزاست. محسن من عاشقت شدم."
من: "این چه حرفیه می زنی. من پیر تر از اونم که تو بخوای عاشقم باشی. تو جوونی و حقته که با یک نفر تو سن و سال خودت باشی. کسی که پر انرژی باشه. من معلوم نیست تا کی زنده باشم و حتی اگه عمر طولانی داشته باشم بتونم نیازهای تو رو برآورده کنم. منظورم رو که می فهمی."
بهاره: "آره. خودم هم همین فکرها رو می کردم. امّا هر چی می بینم تو اطرافیان خودم هیچ مردی به خوبی تو نیست. همین برای اینکه عاشقت بشم کافیه. با خاله شهناز هم که صحبت می کردم همین نظر رو داره. الانم من کاملاً در اختیارتم. من زن تو ام از امشب هم با هم رو این تخت میخوابیم."
بعد ملافه رو از روی من کنار زد و خودش اومد روی کمر من نشست. با اینکه هر دو شورت تنمون بود، گرمای کسش رو روی کیرم حس می کردم. دستش رو از روی شورت گذاشت روی کیرم و گفت: "میخوام ببینمش."
خوابوندمش کنارم و رفتم جلو لبم رو گذاشتم رو لبش. بعد از یه بوسه طولانی، گفتم: "واقعا مطمئنی از این کار. بعدا پشیمون نمیشی؟"
بهاره: "هیچوقت تا الان اینقدر راجع به چیزی مطمئن نبودم. من تا آخر عمر باهات میمونم."
من: "من یک پیشنهاد دارم. اگر تا این اندازه مطمئنی، من هم میخوام کاری کنم شب اولمون اونقدر بهت خوش بگذره که خاطره اش تا آخر عمر برای هر دو مون باقی بمونه."
اون شب فقط عشقبازی کردیم و علیرغم اینکه هر دومون حسابی حشری بودیم، من نگذاشتم سکس کنیم. تصمیم گرفتم یک برنامه‌ریزی حسابی برای اینکار بکنم. فردای اون روز بهاره رو فرستادم آرایشگاه تا حسابی به خودش برسه، و اپیلاسیون کنه، موهاش رو درست کنه. بعد بلیط گرفتم برای کیش و تو بهترین اتاق یکی از بهترین هتلها جا رزرو کردیم. امّا به خود بهاره این رو نگفتم. دو سه روز تا برنامه سفر وقت بود. بهش گفتم هر روز بره ماساژ ریلکسیشن بگیره. تو این چند شب کنار هم میخوابیدیم امّا سکس نمی کردیم. حتی شورتم رو کنارش درنیاوردم تا در حسرت دیدن کیر بمونه. خودم هم شورت و سوتینش رو درنیاوردم. هنوز از برنامه کیش خبر نداشت. چهارشنبه شب ناغافل بهش گفتم که صبح زود میریم کیش. خیلی خوشحال شد.
وقتی رسیدیم کیش، روز اول رو تا نزدیکی های غروب به گشت و گذار سپری کردیم. وقتی برمیگشتیم هتل، بهش گفتم "دلت میخواد شب اولمون امشب باشه؟"
دستمون رو گرفت و در گوشم گفت: "جدی میگی. فکر می‌کردم دیگه منصرف شدی."
من: "مگه میشه منصرف بشم. مگه دیوونه ام که از همچین حوری خوشگلی دل بکنم."
وقتی برگشتیم هتل، هر دو دوش گرفتیم. ازش خواستم خودش رو حسابی خوشگل کنه. وقتی اون رفت تو اتاق تا خودش رو آرایش کنه، خودم رفتم اتاق پهلویی که اون رو هم رزرو کرده بودم، امّا بهاره ازش خبر نداشت. قبلا یک ست روتختی شیک به رنگ قرمز سفارش داده بودم بندازن روی تخت. کلی هم گل رز گفته بودم بذارن. تعدادی شمع هم آورده بودم. رفتم شمعها رو تو اتاق گذاشتم که وقتی روشن میشدند فضای رومانتیکی می‌شد. قرار بود شام ساعت 8 و نیم بیارن تو اتاق دوم. دوباره رفتم پیش بهاره. یک دست لباس شب خوشگل و سکسی براش خریده بودم. بهش دادم گفتم بپوشه. آرایشش خیلی خوشگل شده بود. همون موقع یکی از دوستام تو کیش بهم زنگ زد. قبلا بهش گفته بودم برام مشروب بیاره. اومده بود هتل و دو بطری مشروب آورده بود. هماهنگی های مربوط به هتل و آماده کردن اتاق و کارهای دیگه رو هم همین دوستم انجام داده بود. اومدم از اتاق برم تو لابی. بهاره گفت "چه خبره مرتب کجا میری؟". گفتم "الان برمیگردم عزیزم. شب خاطره انگیزمون امشبه. یادت که نرفته."
سری تکون داد امّا حرفی نزد. میدونست براش سورپرایز دارم.
مشروب رو گذاشتم تو یخچال اتاق بغلی. میز شام هم آماده بود، فقط باید غذا رو سر ساعت می آوردن. هنوز نیم ساعت دیگه وقت باقی بود. رفتم پیش بهاره. لباسی که براش انتخاب کرده بودم، خیلی بهش میومد. خودم هم لباس عوض کردم. کت و شلوار شیک، با کراوات. ساعت درست 8 و نیم شده بود. مدیر هتل رو موبایل بهم زنگ و گفت شام تو اتاق پهلویی آماده است. تاکید کرد که کسی هم تو راهرو نیست. به بهاره گفتم: "خوب عزیزم. بریم شام بخوریم." به لباسش اشاره کرد و گفت: "اینجوری؟ با این لباس؟"
گفتم: "آره. چه اشکالی داره؟ امشب شب عروسی واقعی مونه."
خواست حرفی بزنه، امّا فرصت ندادم. دستشو گرفتم و بردمش تو راهرو. همش دور و اطراف و نگاه می‌کرد کسی نباشه. در کمال تعجبش بردمش اتاق پهلویی.
ماتش برده بود. اتاق با نور ملایمی روشن بود. چند دسته گل رز تو گوشه های اتاق بود. میز شام وسط اتاق بود با دو تا شمع روشن. غذا هم از قبل روی میز قرار داشت. دست بهاره رو گرفتم و هدایتش کردم به سمت میز و گفتم: "عزیزم. امیدوارم از برنامه ای که برای عروسی خصوصی مون چیدم خوشت بیاد."
بهاره: "وای محسن جان. تو خیلی خوبی. اصلا منتظر همچین چیزی نبودم."
مشغول شام خوردن شدیم. برای هر دومون شراب ریختم. بهاره تا حالا نخورده بود امّا با من همراهی کرد. من هم حواسم بود که براش کم بریزم. موقع غذا از کارهایی که چند روز آینده تو کیش میخواستیم بکنیم صحبت کردیم. شام که تموم شد، رفتیم رو مبل نشستیم و به شراب خوردن ادامه دادیم. بهاره کم کم داشت مست می‌شد. شروع به بوسیدن لبش کردم، همزمان سینه هاش رو میمالیدم. پستونای درشتش تو اون لباس دکولته حسابی به چشم میومد و تحریکم می‌کرد. بهاره هم دستش رو میذاشت روی کیرم.
دستم رو بردم تو یقه لباسش و یکی از پستونای خوشگلش رو درآوردم. ازم پرسید: "چطوره؟ خوشت میاد؟"
گفتم: "عاشقشم. عاشق همه چی و همه جای بدنتم."
کمی پستونش رو مکیدم. بعد بلند شدیم با موزیک ملایمی که گذاشته بودم رقصیدیم. رقص حرفه ای که نه چون من که بلد نبودم بهاره هم کلاس رقص نرفته بود. فقط همدیگه رو بغل کردیم و آروم همراه با آهنگ تکون میخوردیم. من بهاره رو از پشت بغل کرده بودم و پست گردنش رو میبوسیدم. پارچه لباسش نرم و لطیف بود انگار بدن لختش تو بغلم بود. حسابی تحریک شده بود. بهاره هم متوجه سفتی آلتم شده بود. کمی بعد بهاره برگشت و لبش رو گذاشت رو لبم. یکی دو دقیقه ممتد همدیگه رو بوسیدیم. بعد دستش رو گذاشت روی کیرم و گفت "دیگه طاقت ندارم. بریم رو تخت."
بهش گفتم کمی صبر کنه. بعد خودم رفتم شمعها رو روشن کردم. دستش رو گرفتم و بردمش اونجا. اتاق با نور شمع ها و عطر گل های رز و روتختی قرمز رنگ خیلی رمانتیک شده بود. همه چراغها رو خاموش کردم و دست بهاره رو گرفتم بردم طرف تخت. از پشت زیپ لباسش رو باز کردم و گذاشتم لباسش بیفته زمین. الان بهاره فقط با یک ست شورت سوتین توری سکسی و یک کفش پاشنه بلند پشت به من وایساده بود. شورتش لامبادایی بود که عملاً همه کونش ازش بیرون افتاده بود. برگشت سمت من و کتم رو از تنم درآورد. خواستم پیراهنم رو دربیارم که گفت: "نه. دلم میخواد خودم لختت کنم. کراوات و پیراهنم رو باز کرد و درآورد. بعد روی لبه تخت نشست و شروع به بازکردن کمربند و زیپ شلوارم کرد. شلوارم رو درآورد. از روی شورت دستش رو گذاشت روی کیرم و فشارش داد. در همون حالت برگشت رو به بالا به من نگاه کرد و گفت: "محسن جان من بلد نیستم چکار کنم. راستش تو فیلم یه چیزایی دیدم امّا باید کمکم کنی. دلم میخواد شب اول به تو هم خیلی خوش بگذره."
من: "نگران نباش عزیزم. من بلدم چکار کنم. امّا امشب شب توئه. میخوام پرده ات رو بزنم."
بهاره: "من در اختیارتم."
دستش رو گرفتم بلندش کردم. دستم رو بردم پشتش رو سگک سوتنیش رو باز کردم و از تنش درآوردم. الان فقط با یه شورت جلوی من بود. دستش رو گرفته بود جلوی سینه اش. یه واکنش طبیعی و غریزی برای اولین باری که لخت شده بود. دستاش رو زدم کنار و بغلش کردم. تماس پوست بدنهامون و فشار پستوناش به سینه من لذت عجیبی داشت. به پشت خوابوندمش رو تخت. از لبش شروع کردم به بوسیدن و همینجور اومدم پایین تر. از پستونهاش هم رد شدم تا رسیدم به لبه شورتش. بهاره از لذت مثل مار به خودش می پیچید. تا رسیدم به شورتش. از لبه های کناری شورتش، انگشتم رو بردم تو و لبه های کسش رو لمس کردم. حسابی خیس شده بود. کمی با انگشتم با کس کوچولو و تنگش بازی کردم. بعد شورتش رو آروم کشیدم پایین و سرم رو بردم وسط پاهاش و شروع به لیسیدن کسش کردم. بهاره از فرط لذت مثل مار به خودش میپیچید و در عرض سه چهار دقیقه ارضاء شد. حسابی نفس نفس می زد. کمی که نفسش جا اومد، با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت: "نگفته بودی از این کارها بلدی."
لبخندی زدم امّا حرفی نزدم. دستش رو برد به طرف شورتم و گفت: "بالاخره میخوای به من نشونش بدی یا نه؟"
من: "چیو نشونت بدم؟"
بهاره دستش رو گذاشت روی کیرم و گفت: "همینو دیگه"
من:"مگه اسم نداره."
بهاره: "آخه خجالت می کشم بگم"
من: "تو زنمی. اگه میخوای باهات سکس کنم باید اسمش رو بیاری. وگرنه دیگه به کست دست نمی زنم."
بهاره با صدای آرومی گفت: "میخوام کیرت رو ببینم."
من: "آفرین دختر خوب. حالا اگه میخوای ببینیش، خودت درش بیار."
دستش رو کرد تو شورتم، اول کمی همون جا کیرم رو مالش داد. بعد شورتم رو کشید پایین تا زانوهام. چشماش خیره شده بود. بعد گفت: "این چقدر بزرگه. آخه چطور میخواد اونجای من جا بشه."
من: "کجا؟"
بهاره: "تو کسم."
من: "نترس خودم جاش می دم. میتونی برام بخوریش؟"
بهاره: "باید امتحان کنم."
من: "نگران نباش تمیزه. فقط مواظب باش دندون نزنی."
محبوبه هیچوقت از ساک زدن خوشش نمیومد. فقط گاهی، اونهم اوایل ازدواجمون، کیرم رو می بوسید و لیس میزد. من هم بهش اصرار نمی کردم. امیدوارم بودم که بهاره اونطوری نباشه. همیشه حسرت داشتم که زنم برام خوب ساک بزنه. بهاره شروع کرد. اولش فقط میبوسید، بعد شروع به بوسیدن سرش کرد. تا همینجاش خیلی خوب بود. حداقل اینکه از کیرم چندشش نمیشد. بعد سرش رو کرد دهنش و کمی مکید. پیش خودم گفتم برای شب اول، تا همین اندازه کافیه. دوباره به پشت خوابوندمش. دستم رو بردم لای پاهاش و کسش رو مالیدم و گفتم: "حاضری کارم رو شروع کنم؟"
بهاره با تکون دادن سرش پاسخ مثبت داد. رفتم روش دراز کشیدم طوری که تنه کیرم روی شکاف کسش قرار گرفت. کمی تو اون حالت خودم رو تکون دادم. کسش حسابی لیز و خیس شده بود. بهش گفتم سر کیرم رو بذاره روی سوراخش. بعد فقط ذره ذره سر کیرم رو بهش فشار دادم و با ملایمت شروع به عقب جلو کردن کردم. با هر بار جلو رفتن، کمی (شاید در حد 2-3 میلیمتر) جلوتر می رفتم. تا بتدریج جا باز کنه. کمی که به اینکار ادامه دادم بهاره آه کشید. بهش گفتم: "الان رسیده به پرده ات. حاضری؟"
سرش رو به علامت تأیید تکون داد. بهش گفتم: "خودت رو سفت نگیر. بدنت رو شل کن." بعد کیرم رو یک دفعه فرو کردم و چند دقیقه تو همون حالت نگه داشتم. بهاره آخ بلندی گفت امّا بعد سعی کرد آروم بمونه. بعد از چند دقیقه، از روش بلند شدم. کیرم خونی شده بود. از کناره های کسش هم چند قطره خون اومد امّا زیاد نبود. دستمال آوردم تمیزش کردم و بهش گفتم: "ببخشید اذیت شدی."
بهاره: "اشکالی نداره عزیزم. بالاخره باید اینکار رو می کردم. راستش بهتر از اونی بود که فکر می‌کردم. خیلی راحت تر از اون چیزی بود که خاله شهناز و یکی دو تا از زنهای فامیل بهم گفته بودن. ممنون که مراقبم بودی.
رفتم برای هر دومون شراب ریختم. در همون حالت که روی تخت بودیم خوردیم. بعد بهش پیشنهاد کردم که بگیریم بخوابیم چون میدونستم برای شب اول، همینقدر کافیه وگرنه بهاره اذیت میشه. امّا اون نگران من بود، چون خودش اول کار ارضا شده بود. اونقدر اصرار کرد که گفتم با پستوناش آبم رو میارم. رفتم کیرم رو شستم، پستوناش رو با کرم چرب کردم، رفتم روی سینه اش نشستم. ازش خواستم، پستوناش رو به هم فشار بده بعد هم شروع به تلمبه زدن لای پستوناش کردم. اینهم از کارهایی بود که همیشه دوست داشتم بکنم امّا محبوبه ازش خوشش نمیومد. بهاره که اولین بارش بود سکس رو تجربه می‌کرد چهارچشمی به کیرم نگاه می‌کرد، میخواست لحظه ای که آبش میاد رو ببینه. 4-5 دقیقه طول کشید تا بالاخره آبم اومد و روی پستونای بهاره خوشگلم خالی کردم.
بعد بوسیدمش و با هم رفتیم دوش گرفتیم. اونجا همدیگه رو مالیدیم و شستیم بعد گرفتیم خوابیدیم. البته مجبور شدیم رو تختی رو عوض کنیم چون کمی از آب کیرم و خون بهاره روش ریخته بود. بعد هم چون ممکن بود باز بهاره خونریزی داشته باشه، بهش نوار بهداشتی دادم. (فکر همه چیز رو کرده بودم).
ساعت 7 با بوسه های بهاره از خواب بیدار شدم. از پشت من رو بغل کرده بود و داشت پشت گردنم رو می بوسید. هر دو فقط شورت تنمون بود. برگشتم طرفش و گفتم: "چرا بیدار شدی؟"
دستش رو کرد تو شورتم، کیرم رو گرفت دستش و گفت: "من میخوام."
گفتم: "الان اذیت نمیشی؟ هنوز اونجات زخمه."
بهاره: "باشه. مهم نیست. میخوام تو رو توی خودم حس کنم."
کارم رو با بوسیدن و مکیدن پستوناش و مالیدن کسش شروع کردم، اونقدر این کار رو ادامه دادم تا کسش حسابی خیس شد. بعد رفتم وسط پاهاش و سکس اصلی رو شروع کردم. این بار با سرعت بیشتری کیرم رو فرو کردم. جلو عقب کردن رو تا اونجا ادامه دادم که بهاره ارضا شد، موقعی که خودم داشتم ارضا می شدم، خواستم رو شکمش خالی کنم که نذاشت و گفت: "نه. همون تو بریز. میخوام حسش کنم."
من: "ممکنه حامله بشی."
بهاره: "من هم دقیقا همین رو میخوام. من ازت بچه میخوام."
من هم دیگه خودم رو رها کردم و تا قطره آخر آبم رو ریختم تو کسش.بعدش کنار هم دراز کشیدیم و دوباره خوابمون برد تا ساعت 10. بعدش بلند شدیم، دوش گرفتیم بعد رفتیم اتاق اصلی مون. الب

nemidonam in chie
     
#552 | Posted: 30 Oct 2019 22:08
سالار و زن همسایه

زن همسایه
بالاخره اوستا کریم خواست بعد از کلی گشتن یه خونه جدید ۱۹۰ متری خریدیم تو یکی از محله های خوب تبریز


با خودم میگفتم کاش مثل این محلمون کسل کننده نباشه (همشون بچه نباشن)
چندتا دختر یا پسر درست حسابی داشته باشه ادام بتونه باهاشون اختلات کنه


بعد خرید خونه دعوا های من برادر بزرگترم شروع شد که اتاق کدوم بزرگ باشه بالاخره بعد جر بحث زیاد حق به من داده شد پدرم گفت اخه اتاق خواب چرا باید ۳۰ متر باشه گفتم اقا تو هر کجای خونه میخوای تغییر بدی بده فقط دیوار های اتاق منو مشخص کن خودم بناشو میگیرم


خودم کارهای اتاقمو انجام داد
یه مبل جلوی تلوزیون متصل به ps4
یه طرفم کامپیترم ازین کمد تخت دار ها سفارش دادم
دو تا تخته بزرگ به دیوار وصل کردم
بابام گفت چه خبره چی میخوای بزاری؟ گفتم میبینی
بعد تموم کردن دوتا موتور سنگین رو تخته گذاشتم
همون اتاقی که ارزوش رو داشتم


بعد چند ماه که جابه جا شدیم و به خونه محله جدیدمون داشتیم عادت میکردیم


تو حیاط که داشتم ماشینم رو یه دستی میکشیدم با دوستم که تمیز بشه


اومد
دیدمش
قلب یهو وایستاد
یهو یه جوری زد انگار ۲ ساعت بکوب دویدم


خیلی خشگل


یه دختر خشگل تقریبا ۲۸ یا ۳۰ سالش میشد
اما خیلی زیبا بود
با قدی حدودا ۱۸۰ ،کمر باریک ، سینه های بزرگ ، دیگه پایین تنش رو که نگاه کردم
قلبم رفت تو کیرم قلبم داشت تو کیرم میزد
مانتو جلو باز آبی رنگ،رون های بزرگ باسنی گرد و خیلی خیلی خوش فرم که هر مردی رو عاشق خودش میکرد با پاهای نسبتا دراز با انگشتایی تپل که انگار با دست نقاشی شده پاشنه بلند پوشیده دیگه رفیقم دهنش وا مونده بود من خودم کلا رفتم کما لامصب یه جوری میومد انگار به زمان
صحنه آهسته زدن


اومد از جلوم که رد بشه
گفت سلام خوب هستین؟
گفتم مرسی خوبم !
شما خوبین
گفت مرسی منم خوبم ، ت باید سالار باشی درسته ؟
گفتم بله خودمم اما من شمارو نشناختم!
گفت من همسایه بالایی تون هستم ، مامانت اسماتون رو بهم گفته
گفتم خوشحال شدم ، خانومه ؟!!!!
گفت بعدا باهم بیشتر اشنا میشیم


رفت در هم باز مونده بود
دوستم امیر از پشت یه پس گردن جانانه واسم حواله کرد
گفت دیوث این کی بود (بلند گفت)
گفتم همسایه بالایی مون مثل این که
گفت من با خاله (مادرم)حرف میزنم بیا پیشتون بمونم ، اصلا به بابات میگم منو فرزندی بگیره
گفتم بابا این حرف ها چیه میزنی
گفت کونکش عجب چیزی بود
گفتم اره دیدی
گفت تو کفش موندم
که دوباره دیدم یه زن دیگه هم از در اومد تو


(این تو سلیقه من نبود اما)


قد بلند ۱۸۰ ، لاغر در حدود ۷۰ کیلو،
پاهای دراز ، باسن کوچیک اما خوش فرم
اما صودتش خیلی خوشگل بود اما نه مثل اولی
اومد پشت سرش دوتا دختر یه پسر بازم دوتا زن دیگه


یکی یکی سلام کردن
منم که با امیر تو حال خودمون نبودیم


که پسره که ۱۴ سالش میشد اومد باهامون دست بده
گفت سلام من امیدم
گفتم سلام خوبی امید ، سالار اینم دوستم امیر
گفت خوش بختم
گفتم همچنین
گفت شما چند سالتونه؟
گفتم من ۲۲
گفت دوستتون
گفتم همکلاس بودیم باهم از اول


منو امیر بهد شستن صفا دادن به ماشین گفتم پاشو بریم خونه یه دس فوتبال بازی کنیم


با پله ها اومدیم بالا دیدم یالله چه خبره این همه کفش !!!
مسجده مگه؟
رفتیم خونه گفتم یالله
مادرم گفت یه لحظه وایستین ، حالا بیاین
رفتیم دیدیم همه اونایی پایین دیدیم بجز دخترها و امید تو پذیرایی نشستن بگو بخند
سلام کردم
گفتم مامان اتفاقی افتاده؟
گفت نه سالار
گفتم پس منو امیر تو اتاقیم کاری داشتی صدام کن
گفت باشه برو ، ‌پس امیر کجاست
یهو امیر از اون طرف بلند
گفت یالله ، جونم خاله
گفت هیچی فقط یه زره یواش کر نیستم که
که دوباره امیر بلند گفت چشم
عوض اون پس گردنی با پام یه دونه زدم بهش گفتم برو
تو ذهنم گفتم همه بودن بجز اون (اولی)
پس کجاس وقتی وارد اتاقم شدم دیدم داره با موتور ها عکس میندازه اتقم رو نگاه میکنه
گفتم یالله اجازه هست
گفت ببخش سالار جون ، ادم واسه اتاق خودش که اجازه نمیگیره
گفتم در هر حال باید بگیم
خندید
امیر اومد با امیر سلام احوال پرسی کرد
امیر گفت من برم وسایل بگیرم بیام
گفتم چی میخوای بگو شاید تو کمد باشه
گفت نه ننم زنگ زد گفت مامیریم بیرون تو هم که پیش سالاری تا شب باش بعد برو خونه
گفتم خوب چی میخوای بخری
گفت وسایل خوش گذرونی هامون رو دیگه(چیپس و پفک ماست موسیر و...)
رفت
گفتم ببخشید چی میگفتین
گفت این موتور ها واقعی هستن
گفتم اره
گفت تا به حال اتاق به این خوبی و خاصی ندیدم حال کردم
گفتم اتاق خودت بدون خانومه؟
گفت من اسمم پریاست دستشم دراز کرد
منم یه کمی خجالت کشیدم یه کمی مکث کردم بعدش دست دادم
گفتم خوشبختم


تموم شد چند تا عکس گرفت تو اتاقم بعدشم رفت پیش مادرم اینا


دیگه از اون ندیدمش


همش به فکرش بودم به فکر اون دست دادنمون خشگلیش ، اندامش و...


بعد چند هفته تو خونه دیگه حوصلم سر رفت پاشدم کلید های ماشینمو بر داشتم گفتم برم یه دوری بزنم شاید حوصلم اومد سرجاش


تو پارکینگ داشتم میرفتم سمت ماشین که دیدم از پشتم یکی داره میاد برگشتم دیدم پریاست
اومد دست داد باهام سلام احوال پرسی
که گفت نیستی خوبی مامان اینا خوبن
گفتم اره خوبن
گفت خودت چطوری
گفتم حوصلم سر رفت گفتم برم بیرون یه دوری بزنم ، شما چطوری
گفت پریا دیگه شما نگو یا پریا خانوم بگو
گفتم پریا خانوم شما خوبین؟ کجا میری برسونمت
گفت منم حوصلم سر رفت
دارم میرم بیرون
گفتم بیا تا یجایی برسونمت
گفت باشه
سوار شد روشن کردم رفتیم بیرون تو خیابون بودیم گفتم کجا میری گفت نمی دونم همین طوری میخواستم بگردم
گفتم میخوای تنهایی نگرد باهم بریم
گفت باشه بریم


همین طور داشتیم دور میزدیم که یهو رون هاش‌نگاهم رو خیلی به خودش جلب کرد
وای ساپورتش داشت میترکید عجب پاهایی داشت ساق پاهاش سفید سفید
رون های بزرگ که وقتی ماشین تکون زیادی میخورد رون هاش مثل ژله میلرزید
گوشیم رو ورداشتم به بهونه پیام دادن یهو گوشیم رو ول کردم افتاد رو پاهاش
بعد سر خورد رفت زیر صندلی
گفت صبر کن من پیداش کنم نمیدیدش نتونست پیدا کنه
گفتم وایسا خودم ور دارم
ماشین رو نگه داشتم خم شدم طرف پاهاش صورتم رو زدم به رون هاش وای واقعا نرم بود سرم رفت تو روناش
سرم رو برگردوندم طرف صورتش گفتم ببخشید ها
گفت نه عیبی نداره
بیشتر که خم شدم سرم درست نزدیک کصش بود یه نفس که کشیدم وای عجب بویی میداد بدنش
خم شد روم گفت صبر کن این طوری نمیشه صورتم موند لای رونهاش و شکمش
که صندلی رو تا اخرش داد عقب گفت اون هاش ور دارش
بر داشتم


گفتم ببخشید
گفت عیبی نداره مگه چی شد که ؟
خواستم راه بیوفتم که
گفت سالار فکر کنم صندلی گیر کرده
گفتم نمی تونی بکشیش جلو
گفت نه
گفتم صبر کن
دوباره دستم رو از لای پاهاش بردم زیر صندلی بازم خم شدم روش طرف سینه هاش صورتم رو عمدا گشنگ مالیدم رو سینه هاش بعد یه تقه کوچیک زدم از زیر صندلی درست شد گفتم حالا خودت هر جور راحتی تنظیم کن


تنظیم کرد بعد چند دقیقه ازم پرسید سالار دوست دختر داری؟
گفتم بله !!
گفت خجالت نکش سوال کردم؟
گفتم داشتم
دیگه هیچی نگفت
منم حالم گرفته شد واسه یاد اوری اون دختر لاشی تو ذهنم


اهنگ گذاشتم
( beezan baran-ehaam)
گفت سالار با سوالم ناراحتت کردم؟
گفتم نه
گفت ببخشید گهر کردین از هم؟
گفتم بیخیال
کشش نداد
منم که تو فکر اون دختر لاشی تو ذهنم بودم
یهو سرش رو گذاشت رو شونم
گفت می دونم خیلی سخته ببخشید یادت انداختم
چیزی نگفتم
دیدم خودش هم گرفته شده محکم دو دستی بازو رو بغل کرده سرش هم رو شونه هام
حس کردم زوده تا این حد راحت بودن اما چیزی نگفتم
حس کردم خودش هم با من هم درده


گفت یه جای خلوت برو که ادم نفس بتونه بکشه
رفتم یه جای خلوت ماشین رو نگه داشتم پیاده شد رفت جلوی ماشین
وایستاد رو به شهر کرد یه نفس عمیق کشید
منم پیاده شدم رفتم کنارش
گفت خوبه جای خوبیه ادم هم بغضش میگیره هم احساس سبکی میکنه
دستم رو گرفت
گفتم وقتی گریم میگیرهو ناراحتم میام اینجا تا از همه دور باشم
گفت پس گریه کن
گفتم کاریه که شده باید سازگاری کرد با این دنیا و قسمت های تخمیش که همیشه نصیب من میشه


یهو بدون اینکه چیزی بگه اومد تو بغلم
گفت بغل کردن ، بعضی وقتا ادم بیشتر از هر چیزی به یک بغل احتیاج داره ( با گریه )
دیدم نگو این از من هم ناراحت تر بوده
تو بغلم بود منم محکم بغلش کردم سرش رو گذاشت رو سینم و کمی اشک ریخت
محکم بغلش کرده بودم که یهو سرش اورد جلو و از لب هام بوسید سرش رو کشید عقب اشک هاش رو پاک کردم دوباره لب تو لب شد باهام
کمی تو این حالت بودیم که دو باره سرش رو گذاشت رو سینم و بعد چند لحظه بدون اینکه چیزی بگه سوار ماشین شد
مات مونده بودم
رفتم سوار شدم بهم
گفت ببخشید
چیزی نگفتم
ماشین رو روشن کردم راه افتادم دوباره سرش رو گذاشت رو شونم و بازوم رو دو دستی بغل کرد
تا خونه بینمون هیچ حرفی رد بدل نشد
رسیدم جلو خونه پیاده شد رفت


رفتم خونه هنوز تو شک بودم
یه دوش اب گرم
فکر کدن به بغل کردنش
بوسه ای واسه ارامش کامل
گریه کردن تو بغل کسی که نمیشناختم


ذهنم چند روزی مشغول کار هاش بود
تو اتاقم بودم که مادرم صدام کرد گفت
سالار اگه بیکاری بیا پریا رو ببر بیرون کار داره گفت تو هم باهاش بری که تنها نره


خیلی حول شده بودم
یاد کار اون روزش می افتادم


گفتم خوب حالا کی باید برم دنبالش که یهو در خونمون صداش در اومد
رفتم باز که کردم باورم نمی شد
خدایا این زنه چرا اینقدر خوشگله
یه مانتو جلو باز مشکی ، با یه ساپورت سفید تنگ ، یه بولیز سفید که هر از گاهی شکمش هم دیده می شد با یه شال ابی پر رنگ که دیگه غوغا کرده بود
بهم سلام کرد گفت مامانت خونس
گفتم اره
گفت بهش بگو بیا بریم فقط لباس مناسب بپوشی ها


لباس هام رو پوشیدم یه دستی به موهام کشیدم حاضر شدم
رفتم پایین دیدم منتظره منه
نشستیم تو ماشین از پارکینگ در اومدیم تو خیابون بهش گفتم پریا خانوم کجا باید برسونمت
گفت خانوم رو دیگه از کجات در اوردی
وقت هایی که باهم تنهاییم بهم بگو پریا
گفتم باشه
رفتیم مرکز خرید واسه خودش لباس خرید کرد کفش زنانه و.... یه عالمه وسایل دیگه گفت کارم تمومه بریم
داشتیم همین توری اون مجتمع تجاری رو دور میزدیم که یهو دستم رو گرفت
گفتم میشه دستم رو ول کنی
گفت نه
گفت اینجا همه منو میشناسن زشته
گفت نمیدونم وقتی پیشت تو هستم ارومم ، دوست دارم دست هات رو بگیرم باهم دور بزنیم خوب مگه چی میشه خواهش میکنم
گفتم باشه
همه داشتن نگاه میکردن که خدایا سالار عجب دافی پیش خودش می گردونه
اولین بارم بود با به زن دست تو دست تو یه جای شلوغ راه میرفتم


بعد از اخرین طبقه گفتم بیا سوار آسانسور بشیم بریم پارکینگ
گفت باشه
سوار که شدیم زود اومد تو بغلم دوباره سرش رو گذاشت رو سینم
گفت خدا تو رو واسم رسوند وگرنه من چی کار میکردم از تنهایی و درک نشدن
تو ذهنم میگفتم من کی اینو درکش کردم
من یه جورایی بهش علاقه مند داشتم میشدم سرش رو بوسیدم و دستم رو گذاشتم پشت کمرش و به خودم چسبوندمش
سوار ماشین که شدیم گفتم چرا اینکارو میکنی


گفت خوشت نمیاد


گفتم چرا خوشم میاد میترسم وابسته شم


گفت بریم اونجا که اون روز بردیم
همون جایی که وقتی حوصله نداری میری


گفتم باشه بریم


رفتیم رسیدیم پیاده شد از پشت رفتم بغلش کردم


چرا اینکارو (بغل کردن)اون روز با من کردی چرا پیشم گریه کردی چرا؟


گفت نمی دونم باهات احساس راهتی کردم


گفتم من طاقت ندارم دوباره اشک هات رو ببینم


خندید ُ گفت سردمه


محکم بغلش کردم


گفت اره
گفتم بیکاری یه انیش روشن کنم باهم بشینیم خلوت کنیم


گفت اره چرا که نه


اتیش رو روشن کردم پتو رو انداختم تو بغل هم کنار اتیش فقط بی وقفه همدیگر رو بغل میکردیم و لب میرفتیم بعد که یه زره اروم شدیم تو بغلم نشست روش رو کرد به اتیش دوباره روش رو کرد به من گفت سالار دوست دارم


گفتم منم همین طور


دوباره لب تو لب شدیم
تا اینکه گوشیش زنگ خورد مادرش بود بعد هم مادر من
گفتیم داریم میایم
رسیدیم خونه


بهش گفتم میدونستی دوست داشتم تا اخر شب کنار اون آتیش میشستیم و همدیگرو بغل میکردیم


گفت منم همینطور
دوباره یه بوس از صورتش کردم رفتیم خونه


تا این که یه روز مادرم گفت ما میخوایم بریم شیراز پیش خالت چون چشم هاش رو عمل کرده
گفتم سینا هم میاد گفت نه اون امروز با دوستاش میرن شمال
گفتم پس من
گفت خودت میدونی میای بیا نه خواستی هم بمون


گفتم نمیام


گفت باشه
مادرم اینا رفتن من تنها شدم


که پریا بهم پیام داد که میخوام واست ‌غذا درست کنم چی دوس داری


گفتم تورو که ببینم سیر میشم من تورو دوست دارم


گفت شب واست غذا درست میکنم میارم اون وقت میبینیم


تو دلم غوغا شد بی تابیم شروع شد فقط واسه بغل کردنش لحظه شماری می کردم


ساعت ۸ بود درو زد رفتم درو باز کردم دیدم خودشه اومد تو سینی رو ازش گرفتم و فقط بغلش کردم
گفتم چقدر وقت داری


گفت نهایتش ۱ ساعت


بردمش تو اتاق فیلم (titanic ) نگاه میکردم
دراز کشیدیم رو کاناپه تو بغل هم که دوباره چشم تو چشم دوباره لب تو لب


نفهمیدیم چطوری زمان گذشت
که گفت دیرم شده باید برم تا دم در همراهیش کردم رفت دوباره برگشت بغلم کرد یه بوس جانانه از صورتش کردم دوباره رفت


داشتیم باهام ت تلگرام حرف میزدیم که بهش گفتم کاش می شد ساعت ها کنار هم باشیم یه حس بیشتر از بغل رو باهم تجربه کنیم


گفت فردا مادرم میره پیش زن عموم تو بیمارستان همراهش بمونه
فردا دعوتی خونه ما تا باهم بیشتر اشنا شیم....


تو کونم عروسی بود
از بیرون اومدم ساعت ۹ بود رفتم حموم
یه صفایی به سالار کوچیکه دادم اصلاح کامل
دوتا قرص واسه اینکه دیر تر ارضا بشم


که دیدم گوشیم اونقدر پیام تماس داده که چرا دیر کردی


رفتم اروم درو زدم اومد با یه تیپ خفن سکسی


یه مانتو تنگ تا بالای زانو هاش پاهای لخت کفش پاشنه بلند سینه هاش جوری زده بود بیرون که نگو کون نبود لامصب طاقچه بود واسه خودش


محکم بغلش کردم سرش رو بوسیدم بعد لبش رو دستم رو گرفت
گفت بیا
رفتیم غذا پخته بود ماهی پلو خوردیم
گفت عشقم اون فیلم دیروز رو بازم میزاری ببینیم ( titanic ) گفتم اره
گوشیم رو وصل کردم به تلویزیون رو مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم تو بغل هم که یه ۱ساعت نیمی گذشته بود از فیلم داشتم موهاش رو نوازش میکردم که
گفت سالار ازت یه خواهش دارم


گفتم چیه؟


گفت قول بده همیشه بغلم کنی و تنهام نزاری که بدون تو میمیرم


گفتم باشه . منم از تو یه خواهش دارم


گفت چیه؟


گفتم امشب مال من باشی فراتر از یک بغل پیش بریم


چشم هاش رو بست دوباره لب تو لب شدیم که دستم رو گرفت و گذاشت رو سینش چنان با حرص و ولع سینش رو واسش می مالوندم که خودشم کیف کرده بود
گردنش رو لیس میزدم لاله گوشش رو
که دستمو گرفت و رفتیم تو اتاق
گردنبندش رو واسش باز کردم بازم بغلش کردم گردش‌رو میبوسیدم از پشت زیپ مانتوش رو باز کردم
لخت بود فقط شرتش مونده بود
از پشت خودمو بهش چسبوندم و شونه هاش رو می بوسیدم دراز کشیدم تو تخت لباس های منم در اورد بجز شرتم
چنان سینه هاش رو براش میخوردم که نگو سینه هاش بزرگ بود وای چه طعمی داشت
کمک رفتم پایین اما کصش رو نخوردم رفتم و از پاهای نازنینش که خیلی خوش فرم و خوش تراش بودن شروع کردم یکی یکی انگشت هاش رو میکرد تو دهنم و براش میک میزدم ساق پاهاش رو می بوسیدم کف پا هاش رو لیس میزدم
بعد دیگه خودش گفت سالار این لامصب هم جزوی از بدنمه گفتم صبر کن
بعد لیسیدن پاهای خوشگلش رفتم سرکار کصش از روی شرت براش مالوندم دیدم اصلا تو حال خودش نیست لباش رو گاز میگیره
شورتش در اوردم یه کس بدون مو حتی یدونه سفید سفید توپول توپول واقعا کص بود دیدم کصش اب افتاده بب درنگ زبونم رو کشیدم روش که یه نفس عمیق کشید گفت بخور بخور
گشنگ لیس میزدم از طعمش سیر نمی شدم چوچولش روکه زبون میزدم سینه هاش رو چنگ میزد زبونم رو میکردم تو کصش دیوونه میشد که یهو بدنش لرزید و ارضا شد برش گردوندم کونش رو که دیدم دیوونه شدم نرم نرم مثل ژله بود

لمبر های کونش از هم باز کردم چنان دیوانه وار سوراخش رو میخوردم و لیس میزدم که نگو انگشت میکردم میگفتم امشب این مال منه میخندید می گفت تا ابد مال توئه اگه همیشه برام اینجوری بخوری اینو که گفت سرم رو تا اخرکردم
توکونش لمبر های کونش رو ول کردم جوری میخوردم که اصلا فرصت نفس کشیدن هم نمی کردم که گفت سالار تورو خدا چند لحظه صبر کن نفس بالا نمیاد دراز کشیدم روش بغلش کردم گردنش رو می بوسیدم در گوشش گفتم پس کی نوبت تو میشه عشقم بر گشت از لبهام بوسید رفت سراغ کیرم شودتمو که در اورد گفت واقعا که سالار
گرفت تو دستش گفت یعنی می تونم اینو تحمل کنم کرد تو دهنش گشنگ برام ساک میزد من که تو حال خودم نبودم بهش گفتم 69 کنیم یه دوری زد گشنگ کصش رو گذاشت جلوم گفت حالش رو ببر من لیس میزدم انگشت میکردم
بعد پاشدم دهنشو باز کردم تو دهنش تولمبه میزدم چه کیفی میداد گفتم زود باش بریم سر اصل مطلب
به پشت دراز کشید پاهاشو از هم باز کرد گفت پس منتظر چی هستی
سرمو بردم لای پاهاش یه لیس جانانه زدم بعد سر کیرمو گذاشتم رو کصش یه کمی بالا پایین کردم گفت بکن توش اون لامصب رو
بایه فشار نصف کیرمه کردم توش یه جیغ کشید گفت اره خودشه بکن تا تهش رو ازت میخوام چندتا تولمبه اروم زدم گفتم درد میگیره یواش تر کنم
گفت دیوونه شدی کیر به این بزرگی رو باید محکم و تا تهش کرد باید بکنیتو کصت پس تند تند تلمبه بزن


محکم تر بدون هیچ چشم داشتی تا تهش میکردم روش دراز کشیدم سینه هاش رو براش میخوردم کم کم داشت ابم میومد گفتم ابم داره میاد گفت خالیش کن تو کصم
اولش گفتم باشه بعد ترسیدم که پاهاش دورم حلقه زد گفت بریز توم تا قطره اخرش رو
داشت ابم میومد که تا تهش کردم توش و ابم اومد ولوشدم رو دیگه نا نداشتم
سر صورتم رو می بوسید و قربون صدقم میرفت
از روش پاشدم دراز کشیدم بغلش پاشد دوباره برام ساک زد
بهش گفتم تشنته
گفت اره
گفتم این بار از پشت
گفت پس باید بازم پاهامو لیس بزنی
گفتم خوشت اومد
گفت اره
گفتم پس اصل کاری رولیس نزنم
گفت جونم اونو که لیس نمیزنن اونو میکنن
گفتم تا حالا از پشت دادی
گفت نه فقط خودم انگشتمو کردم توش
اینو که گفت دیگه دیوونه شدم
پاشدم دوباره بغلش کردم دراز کشید پاهاشو گرفتم
وای عجب پاهایی داشت اول یه نفس عمیق از پاهاش گرفتم
بعد شروع کردم به بوسیدن کف پاش
بعدش انگشتاش رو کردم تو دهنم
انگشتاش رو میک میزدم اونم با چوچولش بازی میکرد
کف پاهاش رو لیس میزدم
میگفت انگشتام رو میک بزنم خیلی حال میده واسش انگشتاش رو میک میزدم
بعدش کم کم رفتم بالاتر پشت زانو هاش رو می بوسیدم که دیگه صداش در اومده بود رون هاش رو براش میخوردم بعدش رفتم سرکار کصش یه کمی خوردم
برش گردوندم اول سرم رو گذاشتم رو کونش و دستم رو بردم زیرش محکم سرم رو فشار میدادم رو کونش و بوسش میکردم بعد سرمو کردم توش زبونمو که رسوندم به سوراخش یه آه بلندی کشید گفت بخور بخور گشنگ بخورش اونقدر کونش رو لیس زدم که دیگه شهوت پریا از حدش گذشت و گفت بکن توش زود باش
به حالت داگی گفتم بشینه
اول کردم تو کسش داغ داغ شده بود اب افتاده بود بعد که کیرم رو اب کصش لیز کردم یه تف جانانه انداختم در کونش اروم اروم کیرمو تو سوراخ کونش فشار دادم همین که سرش رو جا کردم گفتم درد داره گفت یه کمی
اینو که گفت تا نصف کیرمو کردم توش
که داد زد گفت یواش تر بکن ندید بدید
دوتاییمون داشتیم میخندیدم
یه کمی وایستادم تا جا باز کنه و آروم آروم تلمبه میزدم کصش رو براش می مالوندم که گفت تا تهش بکن توم
خودمو کشیدیم عقب یهو با یه فشار تمام کیرمو کردم تو کونشو دراز کشیدم روش چنان تلمبه میزدم که انگار واقعا ندید بدید بودم هی می گفت محکم تر
یه ربی کردمش بعد برش گردوندم کردم تو کصش افتادم روش سینه هاش رو میخوردم که پریا ارضا شد
دیگه بی حال مونده بود گفت به فکر تو هم هستم
دوباره برگشت کیرمو گرفت کرد تو کونش گشنگ تا تهش تلمبه میزدم که حس کردم کم کم داره ابم میاد گفتم خالی کنم توش گفت اره با شدت تمام تولمبه میزدم که ابم اومد با فشار خالی کردم تو کونش دیگه توان نداشتم از روش پاشم همون طوری یه ۱۰ دقیقه ای روش خوابیدم که خودش کنارم زد برام کمی ساک زد گفت بریم حموم خودمونو بشور رفتیم خودمونه شستیم کمی هم هم دیگرو انگولک کردیم
اومدیم بیرون رفتیم دوباره خوابیدیم تو بغل هم تا که صبح شد و بیدارم کرد من رفتم خونمون
بعد از اون هر از گاهی باهم از این شیطونی ها میکنیم


[دوستان این اولین بارم بود داستان نوشتم داستان هم نمیشه گفت این یک خاطره خوبی بود که برای من اتفاق افتاد]

nemidonam in chie
     
#553 | Posted: 4 Nov 2019 14:03
پارادوکس


پارادوکس واقعی رو اسفند ماهِ امسال تجریه کردم .
از بچگی عاشق اسفند بودم ، اسفند رو بیشتر از تعطیلاتِ عید دوست داشتم چون وقتی درس و مشق به آخرش میرسید ، معلم ها سعی میکردند با زبون بی زبونی حالیمون کنن که از نصفه ی دوم اسفند باید مدرسه رو ترک کنیم و میفهمیدیم که اونا هم دوست دارند نفسی راحت کنارِ خانوادشون بکشند . ولی حیف که اون ردیف اولی ها که اکثرا هم خر خون بودند کل برنامه ی ما رو خراب میکردند .
ناظم از همه جا بیخبر هم بیکار بود و به تک تکِ خونه هامون زنگ میزد که فلانی نمیاد مدرسه و آخر سر هم از انضباتمون کم میکرد .


با تموم وجودم و با همه ی بچگیم اسفند رو دوست داشتم و دلم پر میکشید واسه عید دیدنی ها و اِسکناس های تازه .
اونموقع ها حالیم نبود و پدر و مادرمو مجبور میکردم از هر کجا هم که شده برام لباس نو بخرن . وضع خانوادگیمون متوسط بود و بابام با اون مغازه ی کوچیک ، به سختی میتونست از پسِ خرجِ خانواده بر بیاد .
اولش نمیفهمیدم که پدر و مادرم چرا عید ها میگفتند : لباس نو نیازمون نیست و همین لباس های قدیمی رو میپوشیم . وقتی اصرار میکردم که اونا هم لباس نو بخرن ، بابام یواشکی دمِ گوشم میگفت : لباس نو رو فقط کوچیک تر ها میپوشن .
ولی بعدش که خودم بابا شدم معنیِ همه ی این چیزارو با تموم وجودم حس کردم .


همیشه نمره هام خوب بود اما بر خلافِ میلِ باطنی خودم و به اصرار خانوادم که از فلانی عقب نمونم ؛ مجبور شدم رشته ی ریاضی فیزیک انتخاب کنم .


تا پایانِ سال دوم متوسطه همه چی داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه سال سوم با یکی از اعضای بدنم آشنا شدم . دلم یه همدم میخواست از جنسِ مخالف .


اولین بار با اون لباس سرمه ای مدرسه دیدمش . زمستان بود دونه های بلور برف رو سرم مینشست و از سردی هوا دستامو توی جیب کاپشنم گذاشته بودم ، با اون کاپشن سفیدش و شال گردنیه قرمز از سردیِ هوا کفِ دستاشو "ها" میکرد . بعد از دیدنش تصویرِ صورتِ بورش که از شدتِ سرما گل انداخته بود ؛ تو مغزم برای همیشه نقش بست .
اسمش سودا بود دختری سر به زیر که بعد ۵ ماه موفق شده بودم شمارمو بهش بدم .
قدِ کوتاهی داشت با صورتی زیبا و دخترونه . چشاش درشت بود به رنگِ آبی . هر بار که نگاش میکردم دریا رو تو چشاش میدیدم . خودش خیلی آروم بود ؛ آروم و بی صدا . ولی چشاش مثلِ دریا طوفانی بود .
تا یک ماه فقط نگاهش میکردم اونم هر از گاهی چشاشو به سمتِ چشام میچرخوند و باعث میشد چیزی درست سمتِ چپِ سینم بلرزه .
درِ گوشی با دوستاش پچ پچ میکرد وقتی بهم نگاه میکردند و ریز میخندیدند ؛ خیلی خجالت میکشیدم و چشامو میدوختم به زمین تا مبادا زمین بخورم .


جلوی آیینه روی لبامو دیدم که سبز شده بود . صدای بچگونم به خاطر بلوغ ، کلفت و بم شده بود. موهای کوتاه خرمایی رنگمو با آب روشویی به بالا دادم . بعد ژیلت رو کشیدم رو سیبیلام . الان که فکرشو میکنم حس میکنم حتی با پاک کن هم میتونستم از شرشون خلاص بشم .
کوله پشتیمو برداشتم و با عجله از خونه زدم بیرون .
دلمو به دریا زده بودم که امروز از هر جا شده باید شمارمو بهش بدم . بعد کلی تعقیب و گریز جایی نزدیک خونشون شمارمو سمتش گرفتم و با اون خنده ی کنجِ لبش شماره رو از دستم گرفت .


بعد از آشناییمون با سودا تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم و برم سربازی .
وضع خونه خوب نبود و تو دوران ورشکستگی بابام ؛ مامان شد دشمن جونِ بابا و مهریشو به اجرا گذاشت .


خیلی با مامان حرف زدم تا بلکه راضی بشه از خرِ شیطون بیاد پایین . ولی بدتر از همیشه بام رفتار کرد و منو طرد کرد برای همیشه . مادرم افسردگی گرفته بود و کنترل رو رفتاراش نداشت وقتی ازش نیخواستم بابا رو از کنج زندون در بیاره کل اعصاب و روانش بهم میریخت. ولی تحمل اینکه بابا تو زندان بود رو نداشتم . با تهدید بهش گفتم : "مامان به خدا اگه از زندون درش نیاری واسه همیشه از این خونه میرم" .
وقتی با لباسِ سربازی و با چشمهایی خیس از خونه بیرون میرفتم یه جمله بهم گفت . جمله ای که حال داغونمو داغون تر کرد .
"مهدی اگه من مردم حق نداری زیر تابوتمو بگیری و اگه خودِ خدا هم بیاد پایین و پادرمیونی تو رو بکنه رومو از خدا هم برمیگردونم . ولی اگه تو زودتر از من مردی مثلِ یه غریبه میام واسه ختمت و تمام" .


خدارو شکر که مادر بزرگم بود که بتونم یه سقف بالای سرم داشته باشم .
تموم فکرم تموم شدن خدمت بود تا برسم به سودا .
خدمت رو با همه ی غریبیاش و سختیاش تموم کردم و مشغول کار کردن شدم .
شب و روز کار میکردم تا بتونم سودا رو خوشبخت کنم . تا حدودیم موفق شده بودم و دستم به دهنم میرسید .
بعدِ دو سال و چند ماه بالاخره راضی شده بود بیاد خونه ی مامانبزرگم .
کلی اصرار کردم بهش ؛ حتی روز و ساعت قرار هم مخالفت میکرد و منصرف شده بود . ولی آخر سر راضیش کردم تا بیاد خونه .


سودا اون دختر کم سنِ مدرسه ای دانشجو شده بود . خیلی فرق داشت با روز اول . عقایدش، رفتارش ، حرف گوش کردنش .
از لحظه ی ورودش به خونه کلی استرس داشتم که همسایه ها نبیننش و هی از پنجره و در نگاه میکردم مبادا کسی دیده باشه .


بعد نشون دادن اتاقم و بعدِ دیدن کلِ کادو هایی که ازش گرفته بودم رو با وسواس خاصی سر جای مناسب چیده بودم ، محکم بغلم کرد و سرشو گذاشت روی شونم .


تو ذهن خودم مدام مرور میکردم که آدما چقد راحت میتونن عوض شن . سودا اون دختری که از آرایش بدش میومد حالا با آرایش غلیظ اومده بود پیشم . کسی که ناخن هاش رو لاک نمیزد الان ناخن هاشو کاشت کرده بود . ابروهای کمونیش کاملا تمیز بود . اون بینی که به صورتش خیلی میومد رو عمل کرده بود .


با دستاش بازو هامو تکون داد و گفت : مهدی حالت خوبه عشقم؟؟
بدونِ اینکه لبامو باز کنم زل زدم تو چشاش . چشای آبیش کلی ازم سوال داشت ولی من واسه هیچ کدوم از سوالاش جوابی نداشتم .
لبامو گره زدم به لباش و چشامو بستم و نفسِ عمیقی کشیدم .
سعی کردم زبونمو وارد دهنش بکنم تا از شیرینی لبای برجستش محروم نشم . با نفسِ عمیقش شدت حرکت زبونمون تو دهن همدیگه بیشتر شد .
آلتم نیم خیز شده بود . لبامو از لباش جدا کردم و با نفسِ عمیقی از تهِ دلم دراز کشیدم .
روم دراز کشید و خودشو فشار داد بهم . لبامون قفل و چفتِ هم شده بود .
با ترس و دلهره جوری که دستمو پس نزنه دستمو بردم زیر سوتینِ قرمزش . مقاومت میکرد ولی فشار لبام رو لباش مقاومتشو شکوند .
با دستم سینه های گرد و بزرگشو میمالوندم و زبون میزدم روی رگِ گردنش .
چشاش حسابی خمار شده بود .
با زبون زدنم رو نوکِ سینش دستمو آروم آروم میبردم سمت وسط پاش. وقتی دستم رسید وسط پاش پاهاشو به هم جمع کرد و گفت : نه مهدی !!
با فشار لبام رو لباش پاهاشو کمی باز کرد و تونستم دستمو وسطِ پاش جا به جا کنم .
تو دلم کلی آشوب بود و از کار خودم شرم داشتم . حالا دیگه کاملا آماده بود و من دستمو برده بودم زیر شورتش .
خیسی و لیزیِ آلتش دُز حشرمو بالا تر برد . چشامو بستم و فکرمو متمرکز کردم . دستمو از شلوارش در آوردم و لباشو صادقانه بوسیدم .


اون عشق بازی صاف و ساده با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده بود شد بهترین لذت دنیا برام .
هر شب توی اتاقم جای خالیشو حس میکردم و حسابی توی ذهنم صحنه سازی میکردم .


آماده بودم تا با خیالِ راحت باهاش ازدواج کنم و از کابوس هام رهایی پیدا کنم .
بعد از کلی تحقیق و حرف زدن خانوادش با مامان بزرگم مامانِ سودا بهم زنگ زد .
خیلی بد بام حرف میزد و آخر سر رک و راست بهم گفت که : من دخترمو به کسی که خانواده ی درست و درمونی نداره نمیدم . طوری گوشیو به رو قطع کرد که حتی نتونستم از خودم دفاع کنم .


سودا هم راضی بود از این حرفای مادرش و انگار تموم فکراشو روی هم جمع کرده بود .
بالاخره با یه متنِ عاشقانه برای همیشه از همدیگه جدا شدیم .


چند سال بعد ...


دست دخترمو گرفته بودم و به مناسبت عید لباس نو براش میخریدم . دخترم کلی ذوق داشت و هی با اشاره ی انگشتش ازم همه چی میخواست .
همسرم که فقط هم خونه ی هم بودیم به خاطرِ رفتار سردم ترکم کرده بود و من مونده بودم و تموم زندگیم (دخترم)


مامان بزرگم عاشقانه دخترمو بزرگ کرده بود و وقتی که نتونست این همه غصه رو تو دلش جا بده دق کرد و مرد .


وقتی تو اون بازار شلوغ بند کفش دخترمو میبستم چشام گره خورد به اون چشای آبی . سودا دست تو دستِ یه مردِ غریبه میخندید . وقتی چشاش به چشام خورد با دیدن من خنده ی روی لبش خشک شد .


دخترم با دستای کوچیکش بازو هامو تکون داد و گفت : بابا ... بابا جون .
دخترمو بغل کردم و سعی کردم بغضمو به زور قورت بدم .


سودا متولدِ اسفند بود با تموم وجودم از اسفند نفرت داشتم .
از مادرم متنفر بودم از اسفند و سرنوشت بیشتر ...
پارادوکس رو اسفند ماهِ امسال تجربه کردم با اینکه از مادرم متنفر بودم ولی بچگانه دلم آغوشِ مادرمو میخواست .

nemidonam in chie
     
#554 | Posted: 5 Nov 2019 22:01
من و خالم
سلام دوستان اسم من علی ؛ من یه خاله دارم ک 8 سال بزرگتره منه و خیلی خوش چهره خوش هیکل خوش برخورد و کلا همه چیز تمومه اسمشم فاطمه س
من پدرم فوت کرده و یه خونه پدریش ک بهش ارث رسیده بود به ما ارث رسید و خونه خیلی قدیمی بود ما تصمیم گرفتیم خونه را خراب و از نو بسازیم با کلی دوندگی تونستیم یه وام جور کنیم (راستی دوستان این داستان بر میگرده به سال 82 وقتی سنم 18 سال بیشتر نبود )بلا خره موفق شدیم وامو جور کردیم و خونه را خراب کردیم و چون پول زیادی نداشتیم مجبور شدیم بریم خونه پدر بزرگم و یه اتاق نسبتا بزرگ را بما داد تا موقعی ک خونمون تکمیل بشه اونجا باشیم این خاله فاطمه ما خیلی جلو من راحت میگشت بعضی موقعها اهنگ میزاشت با هم میرقسیدیم و خیلی شو خی جلو همه با هم انجام میدادیم ( راستی خاله فاطمه خاله ناتنی بنده هستش مادرم با دوتا دایی هام ک ازدواج کردن برای یه خانم پدربزرگم هستن و فاطمه و دو دایی کوچکترم ک یکیشون مجرده از یه خانم دیگش هستن)خوب بریم سر اصل مطلب من با دایی کوچیکم و خاله فاطمه ک نامزدم بود همیشه شوخی میکردیم بعضی موقع ها دوستانم رو حساب شوخی هی بمن میگفتن خالت عجب تیکه ای هستش و از ای کس شعرها من تو جواباشون رو حساب شوخی ک با شون داشتم منم میگفتم مادرتو یا خواهرتو یا زنداداشتو و ..... و این دوستام همیشه به من فقط از خالم میگفتن یه روز یکی دوستام رو حساب شوخی یا جدی به من گفت علی اگه جای تو بودم هر روز خالمو میکردم من از این حرفش ناراحت شدم بعدش بلند شدم قهر کردم و رفتم با کلی عذر خواهی کلن بخشیدمش بعد ک رفتم خونه تا این موقع به اندامه خاله فاطمه نگاه نکرده بودم به خاطر حرف بچه ها که به من تیکه مینداختن وول وولم شده بود نگاه کنم که انصافا هیکل فو ق العاده ردیفی داشت منم گه گداری به اندامش نگاه میکردم تا. موقعی ک نامزدش میومد خونه جلو اون خیلی لباسای سکسی و تاپ و شلوارک میگشت ک دیگه جوری شده بود ک همیشه خدا خدا میکردم ابراهیم نامزد خاله بیاد خونه تا من بتونم خوب خاله رو دید بزنم یه بار از سر کار اومده بودم خونه دیدم کسی خونه نیست خونه خالیه منم با خیال راحت گرفتم تو پذیرایی خوابیدم ک دیدم صدای شیر اب از تو حموم میاد با خودم گفتم محمده دایی کوچیکم و گرفتم به خوابم ادامه دادم تا تو خواب وبیداری بودم ک دیدم خاله فاطمه یه حوله پیچیده دوره خودش و اومد با سشوار موهاشو خشک کنه بعد دید ک من خوابم یه پتو از رخت خواب اورد انداخت رو من ک من ازخواب بیدار شدم جا بجا شدم و دو با ره خوابیدم بعد دیدم رفته دونبال کارای خودش رو کاناپه نشسته بود و به انگشتاش لاک میزد و بعد نوبت باهاش شد که با صبوری کامل داشت لاک میزد من چشامو باز کردم دیدم روبروی من رو کاناپه نشسته پاهاش و انداخته روی هم ووداره لاک میزنه به این دلیل حوله رفته بود کنار وای خدای من چیرو میدیدم یه کس خوش فرم و خوشکل توپلی موپلی و پیدا بود تازه تمیز کرده عینهو هولو شده بود من ک چشم بر نمیداشتم همش کسشو نگاه میکردم تا اینکه لاک کردناش تموم شد و یخورده فوتشون کرد و بلند شد رفت لباس. پوشید منم ک دیگه کلن خواب از سرم پریده بود اومد و رفت ارایش کرد و مانتو. پوشید ک ای مانتو به خاطر چسبون بودنش هیکل سکسیشو انداخت بیرون و اماده شد و هی تو اتاق زاه میرفتو به ساعت نگاه میکرد منم بلند شدم سلام دادمو گفتم خیر باشه کجا تشریف میبرین ک با کمال ناباوردی بر گشت گفت بتوچه فضول من به بر خورد گفتم کجا میری میگیدیا به ابرام بگم تیپ زدی داری میری بیرون ک برگشت گفت تو رو خدا نگو ک اگه ابرام بفهمه نمیزاره برم خواهشا نگو گفتم بگو تا به ابرام نگم که بازم برگشت گفت فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره دیگه من داشتم داغ میکردم کدیدم زنگ خونه رو زدن دیدم ابرامه اومده دنبالش برن یه مهمونی و اخر شبم خالمو میبره خونه فردا ظهر میاره تحویل میده ک اونجا بود به ابرام حسودیم شد چون فهمیدم ک امشب یه دل سیر فاطیرو میکنه این جریان گذشت تا یه چند ماهی و ما هم چنان تو کف فاطی بودیم دیگه رومم باز شده بود به یاد کس فاطی هفته ای دو سه بار به خودمون حال میدادیم تا یروز برا پدر بزرگم مهمون رسید و این مهمونا شب و اونجا موندن و فاطی برای اینکه برا اونا جا باشه با محمد اومدن تو اتاق ما خوابیدن اخرای شعب بود بلند شهدم رفتم دستشویی و برگشتم بخوابم ک دیدم پتو از رو فاطی کنار افتاده و کونش افتاده بیرون به ساعت نگاه کردم دیدم یاعت 2 صبحه بتو. رو کشیدم روش و رفتم خوابیدم مگه دیگه خوابم میبرد همش تو کف اون کون بودم تا اینکه من تسلیم هوای نفسانیم شدم روی زمین چندتا قل خوردم خومو رسوندم به فاطمه یواش یواش دستمو از زیر پتو بردم به کونش چسبودن دیگه نفسام بند اومده بود هیچی رو احساس نمیکردم خیلی اروم با کونش ور رفتم کیرمم سیخ سیخ شده بود داشت میترکی منم یه 10 دقیقه ای به مالش ادامه دادم ک دیدم دیگه رو دامن حال نمیده بمالمش یواش یواش دستم بردم از زیر دامن تو و دامنشو اروم اروم اوردم بالا تا کپلاش؛ دامنو کشیدم بالا ؛ تصمیم گرفتم ک دستمو بزنم به شورتش یه خورده باش حال کنم که هرچی دستم بردم دیدم ک به قاچ کونش رسید هی مالیدم که شورتشو احساس کنم دیدم خبری از شورت نیست نگو که موقع خواب همیشه عادت کرده بود شورتشو در بیاره ( این موضوعو بعدنا خودش گفت) ما هم همچنان به کونش ور میرفتیم و انگشتمو سور دادم تا برسه به کسش یه خورده هم با کسش حال کنیم همین جور ک داشتم ور میرفتم یهو جابجا شد و از خواب بیدار شد منم دستمو کشیدمو پریدم اونطرف تو جامخو دمو زدم به خواب و ک گفت خاکبر سره بیشعورت که به خالت رحم نمیکنی منم دیگه قلبم از جا داش کنده میشد دامنشو داد پایینو رفت زیر پتو من موندم یه کیر سیخ و کلی ترس و وحشت تا خوده صبح بیدار بودم و فکرای ناجور میکردم گفتم این موضوعو به خانواده بگه قطعا منو میکشن و رحمم نمیکنن چند بار به صبح نشده میخواستم کوله بارمو بردارمو ساک و ببندمو ال فرار. به یه شهر دیگه ولی نمیدونم چی شد ک گفتم بادو باد هر چی میخواد بشه بزار بشه صبح همه از خواب بیدار شدیم روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم و هر لحظه منتظر این بودم ک کل خانواده بریزن سرمو سر از تنم جدا کنن دیگه ما هم رفتیم دونباله کارمون و غروب اومدم خونه و بازم منتظر این بودم کل خانواده بریزن سرم ولی دیدم همه برخوردا عادیه فهمیدم خالیه نازنینم چیزی به کسی نگفته ؛تا که شب شد مهمونای پدر بزرگم همچنان جا خوش کرده بودن ابرام هم اونجا بود تا موقع خواب که ابرام میخواست فاطیرو هم با خودش ببره ک پدر بزرگم اجازه نداد ما هم تو کونمون عروسی ک باز امشب برنامه دارم تا دوباره اخر شب شد ما هم حول و حوشه ساعت یک بود ک رفتیم سراغ خاله فاطمه و یواش یواش میمالوندیمش تا ااینکه دیدم یه دستی اومد رودسم و یه بیشگول محکم گرفت ک میخواستم جیغ بکشم ولی جلوی خودمو گرفتمو به جای خودم برگشتم بازم شیطون نمیزاشت بخوابم یه 1 ساعتی گذشت گفتم دیگه خوابه رفتم سراغش دوباره شروع به مالیدن کردیم دستمو بردم چسبوندم بعد یواش یواش دامنو بالا زدم میخواستم شورتشو دست بزنم ک دیدم همچنان شورت پاش نیست شروع کردم به مالیدن دستمو زدم به کسش و هی مالوندم احساس کردم دستم خیس شده کشیدم بیرون دیدم بببببلللللللللله دستم خیس کرده نگو ک فاطی خانوم بیدار بوده و دیگه به خاطر اینکه گندش در نیاد چیزی نگفته و دست اخرم خودش شهوتی شده بود منم با کمال پررویی به کارم ادامه دادم بدنش داغ شده بود و صدای نفس زدناش تند شده بود بعد دستمو بردم بالا از ریر لباس سینه هاشو گرفتم و هی میمالوندم چه سینه های بود سفت و خوشکل سایز 75 دلم میخواست بکنم و بخورمش ولی چه حیف ک دستو بالم بسته بود همینجوری از رو شلوار کیرمو زدم به کونش دیدم خودش میکشه عقب و من هم از رو شلوار تلمبه میزدم صدای نفس نفساش به گوشم میرسید ما هم ک داغ از رو شلوار انقد تلمبه زدیم تا اینکه ارضا شدم کشیدم عقب که برم تو جام بخوابم ک دیدم دستمو گرفته و ول نمیکنه دیدم خودش دستمو هدایت کرد روی کسش منظورشو گرفتم میخواست که براش بمالونم تا ک اونم ارضا بشه ما هم از خدا خواسته هی مالوندیم دیدم صداش داره بلند میشه رفتم در گوشش گفتم اروم الان بیدار میشن یه بوس از گردنش برداشتم و دو باره شروع به مالیدن کردم پتو رو کشید روسرش ک صداش موقع ارضا شدن اگه در اومد زیر تو باشهمنم رفتم زیر بتو هی گردنشو میخوردمو ماچش میکردمو با. کس و کونش ور میرفتم ک دیدم تو بغلم لرزید فهمیدم ارضا شده تو همون حال برگشت یه نگاهی بم کردو یه بوس ازم برداشت و گفت ممنون برو بگیر بخواب ما هم رفتیم تو جامون خوابیدیم و به این موفقیت ک خالمو بدست اورده بودم فکر میکردم
این داستان ادامه داره
قبل از ادامه دادن دوس دارم نظر دوستانمو بدونم خواهشن به من پیام بدید ونظرتونو درباره داستانم بگید
     
#555 | Posted: 12 Nov 2019 22:26
خاطره بازی

تنها چیزی که ازش دارم، تصاویر خاطرات دور و نزدیکن...خندیدنامون، گریه ها و غصه هامون...تو هم پیچیدنامون...تو هم پیچیدنامون... تو هم پیچیدنامون...چشمامو میبندم و سعی میکنم به خاطر بیارم...دفعه اول... یا دفعه سوم ... اون روزی که آوردمش خونمون.. یا اون باری که خونه خواهرش بودیم...شایدم روز آخر... دلم بار اولو میخواد...
رابطمون فراتر از لمس و نگاه و بوسه نبود، نمیخواست که باشه، میگفت وقت زیاد داریم حالا، میخوام حسابی خمارت باشم، میدونستم فقط ملاحظه من رو میکنه و نمیخواد بهم آسیب برسونه، ولی من تصمیممو گرفته بودم، میخواستم باهاش باشم، تمام وجودم، تمام وجودش رو میخواست...
بچه آخر خونه بود، کارش اقماری توی شهرای مختلف، سرپرست کارگاه یکی از پروژه های عمرانی یه شرکت پیمانکار احداث خط لوله گاز، در ماه هفت روز آف داشت و برمیگشت خونه. من تو شهرشون دانشجو بودم، با دوتا از بچه های دانشگاه یه خونه نقلی اجاره کرده بودیم.
روز اول آفش بود و گفته بود خواهر و برادراش همه جمعن خونشون تا ببیننش، برای فردا صبح با هم قرار داشتیم، اما دلم طاقت نداشت تا فردا صبح صبر کنم..به دخترا گفتم که میخوام برم پیشش و غافلگیرش کنم و شبو پیشش میمونم، میدونستم که خونشون دو طبقه است، طبقه اول برای پدر و مادرش بود وعلی تو واحد طبقه دوم تنها زندگی میکرد.
صدای نوتیفیکیشن گوشی اومد، پیام داده بود که: بالاخره شرشون کم شد، خانوم قشنگ من حالش چطوره؟
وقتش بود نقشه ام رو عملی کنم، به آدرس خونشون آژانس گرفتم، تا خونشون بیست دقیقه ای راه بود.
جواب پیامشو دادم: علی، بنده خداها اومدن تورو ببینن، اونوقت تو میگی شرشون کم شد؟
نوشت: دلم واسه زندگیم تنگ شده بود آخه، الی کاش میشد چشامو ببندم و باز کنم صبح شده باشه.
از فکر نقشه ای که براش داشتم خنده ای شیطانی رو لبام نقش بست و نوشتم: اندکی صبر سحر نزدیک است بدو برو دوش بگیر، از راه اومدی هنوز نرفتی حموم، معلوم نیست بدبختا چطوری بوی گندت رو تحمل کردن، ولی من ترگل ورگل نباشی نمیخوامت.
جواب داد: صبح میرم حالا.
اخمامو کشیدم تو همو تایپ کردم: بهت میگم برو. منم یکم رو پروژه ام کار کنم، توام استراحت کن تا فردا سرحال باشی، بوس بوس.
پیام اومد: الی نرو...
جواب ندادم. میدونست وقتی جواب ندم دیگه نباید اصرار کنه، فقط میترسیدم وقتی میرسم جلوی درشون، هنوز از حموم نیومده باشه بیرون یا بدتر اصلا حموم نرفته باشه و خوابیده باشه.
به راننده آژانس گفتم چند دقیقه توقف داشته باشه تا تماس بگیرم. ممکن بود هر کدوم از حالتا پیش بیاد و مجبور بشم دست از پا درازتر برگردم خونه. بوق بوق بوق بوق بوق بوق، داشتم تو دلم به روح پرفتوح خودم برای نقشه مزخرفی که کشیدم لعنت میفرستادم که بالاخره جواب داد و گفت سلاااام، خاااااااانوم، حالا نصف شبی منو دک میکنی به پروژه ات برسی؟ اینجوریه؟ باشه، ما هم خدایی داریم.
گفتم علیک سلام یه دقیقه زبون به دهن نگیریا، یکسره عین پیرمردا غر بزن، کاری که گفتمو کردی؟
با خنده معنی داری جواب داد: تو هم نمیگفتی من عادتمه هرشب به یادت برم حموم.
با عصبانیت ساختگی گفتم: خیلی بی تربیت شدیا، اصلا خدافظ و تماس رو قطع کردم.
باید زمان میخریدم تا از ماشین پیاده شم و کرایه رو حساب کنم، تماس گرفت، رد تماس دادم، دیگه جلوی درشون بودم، پیام داد: مسخره چرا قطع کردی، معلومه امشب چت شده تو؟ زنگ واحدشو زدم و اس ام اس دادم: درو باز کن...
نوشت: یعنی چی؟
باز هم زنگو زدم.
دوباره تماس گرفت، جواب دادم، با صدای متعجب گفت: الی!!! تویی پشت در؟ دکمه آیفون خرابه باید بیام پایین باز کنم درو...
وای خدای من چقدر خنگ بود، با شک میپرسید، با خنده گفتم: پَ نه پَ عمته، بدو بیا درو باز کن. البته حقم داشت، صد سال به فکرش نمیرسید که من، اونم این موقع شب برم خونه اش.
با باز شدن در نیشم به پهنای صورت باز شد و با صدای آروم گفتم سلاااام، به به میبینم که حمومم رفتی و دروغ نگفتی.
از شدت بهت فقط نگاه میکرد، گفتم: علی جان لال شدی به حمد الهی؟ یا چی؟
دستمو گرفت و کشیده شدم تو بغلش، اونقدر محکم فشارم میداد که داشتم خفه میشدم، تمام تلاششو میکرد که هیجانشو کنترل کنه و با صدای آروم که میلرزید مدام دم گوشم زمزمه میکرد: عاشقتم که من، دیوونتم، میمیرم برات.
حال خودمم دست کمی ازون نداشت، بیست و سه روز بود که ندیده بودمش، از شدت هیجان فقط میخندیدم و نیشم باز بود.چقدر خوشحال بودم از کاری که کرده بودم، همین حالی که داشت و حالی که داشتم، میارزید به همه دنیا... چی میخواستم دیگه جز این... بعد انگار تازه متوجه موقعیتمون شده باشه، گفت بدو بریم بالا تا ننه بابام ندیدن. تو اخه اینجا چیکار میکنی دختر جون...
در واحد رو پشت سرمون بست و گفت، ببخشید اینجا نامرتبه من همیشه انقدر شلخته نیستم، یه دقیقه وایسا دم در تا خونه رو سر و سامون بدم بعد بیا داخل.
چقدر هول کردنش رو دوست داشتم، دستشو گرفتم و مانعش شدم: علی.. میشه همه اینارو ول کنی؟ چشمای من هیچی جز تورو نمیبینه، فقط بغلم کن، دلم پر میزنه برای بوی تنت...
دستمو برد سمت لباش و بعد دوباره کشیده شدم تو بغلش... دوست داشتم زمان متوقف بشه و تا ابد تو همین حال بمونیم... سرمو بوسید و بعد مثل همیشه به ترتیب پیشونی، روی بینی، گونه ها، چونه، گردنم و دست آخر گوشه لبم، گفت: میدونی که...؟
گفتم بله میدونم...همیشه میگفت اینا آداب زیارت یاره.
با خنده گفت: حالا که میدونی بیا بشین، مانتوت رو هم اگه دوست داشتی دربیار، البته اگه لباست برای حضور در محضر یه عذب اوغلیِ دختر ندیده‌یِ کافور نخورده نامناسبه، پیشنهاد میکنم مانتوت رو درنیاری که من نمیتونم قول بدم یه لقمه چپت نکنم، نه اینکه نخواما، نمیتوووونم... تا همین الانشم به اندازه کافی سختش کردی برام بچه...
چشمامو خمار کردم و با عشوه گفتم: دوست دارم سختش کنم...
فقط تونست بگه: لعنت بهت، لعنت به چشمات... من برم دستشویی میام الان.
حالش شدیدا خراب بود، میتونستم حس کنم، میدونستم که تا من نخوام هم فراتر از حدش نمیره... ولی من میخواستم، حالم هم به مراتب خرابتر از اون بود. رفتم تو اتاقش تا لباسمو عوض کنم... یه تاپ و شرتک راحتی و ازاد با خودم آورده بودم که دخترا همیشه میگفتن وقتی میپوشیش بهت نظر داریم، با اینا خیلی کردنی میشی لامصب... سوتینمو هم دراوردم که سینه هام بهتر تو دیدش باشن ودستاش راحتتر بهشون برسه... خروجم از اتاق همزمان بود با خروج اون از دستشویی، دست و روشو آب زده بود که مثلا یکم هیجانش بخوابه، نگاهش قفل شد روم و گفت مثل اینکه دوس داری امشب خورده بشیا، در جوابش به نگاه اکتفا کردم و با کلی قر و ادا رفتم نشستم روی مبل و دست دراز کردم به سمتش که مثل مجسمه خشکش زده بود...
کنارم نشست و همزمان گفت: الی میشه یکی بزنی تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار؟ هنوزم تو شوکم که آخه...
نشستم تو بغلش، نجوا کردم: تو فک کن خوابه و لبامو گذاشتم رو لباش.
از همون لحظه ورودم به خونه اش، نگاهم متوجه کیرش شد که به افتخار حضورم بلند شده بود، توی دسشویی نمیدونم چه بلایی سرش اورده بود که محو شده بود و الان دوباره قد کشیدنشو زیرم حس میکردم.. کسم نبض میزد و خیس شده بود...باید بهش میگفتم یا منتظر میموندم اون شروع کنه؟ اگه من میخواستم ازش، ممکن بود بعدا بخاطرش حرفی بشنوم ازش؟ به اندازه کافی ترس و نگرانی داشتم بابت اینکه قراره چقدر دردناک باشه امشب، حالا این فکرا هم تو سرم میچرخیدن... اما اگه خواسته ام رو نمیگفتم و اون هم بخاطر اذیت شدن من حرفی نمیزد چی...؟ دستاش فقط بازوهام و کمرمو لمس میکرد و لبامون تو هم قفل بود... دلمو زدم به دریا، هر چه بادا باد، من که تا اینجای کار اومدم، باید تمومش میکردم... دستشو گرفتم و کشیدم زیر تاپم و روی سینه ام نگهش داشتم، لبامو ول کرد و نگام کرد، لبخند شیطنت آمیزی زدم، نگاهش رفت سمت دستش که زیر لباسم بود و آروم با تردید شروع به مالیدن کرد، دم گوشش زمزمه کردم: علی جانم، اومدم خودمو پیشکش کنم محضرتون، عشق جان... نه نیار... حالمو نگیر، من میخوام، مطمئنم هستم که میخوام...هیچوقتم بابتش پشیمون نمیشم...پس هرچی که بلدی رو کن و امشبو برام بساز اونطور که همیشه حرفشو میزدی...اگر نه بیاری همین الان لباسامو میپوشم و میرم...فردام نمیام که ببینمت...
قشنگترین لبخند دنیا رو زد و گفت، خانومم این تهدیدا رو هم نمیکردی، نمیتونستم ازت دست بکشم، مگه میشه اصلا در برابر دختر خوشگلی با این حرارت مقاومت کرد؟ با یه حرکت بغلم کرد و بلند شد سرپا، شروع به حرکت به سمت اتاق کرد. از ترس چشمامو بستم و دستامو دور گردنش حلقه کردم که مبادا زورش نرسه و بیافتم از بغلش. با صدای بلند خندید و گفت: ببینش چطور موش شده تو بغلم، تا دو دقیقه پیش که رجز میخوندی خانوم خانوما...اینجوری میکنی بیشتر وسوسه میشم بخورمت تموم بشی...
روی تخت خوابوندم و خودشم خیمه زد روم، ترس و هیجان و خجالت باعث شده بود توان حرف زدنمو از دست بدم، همه این حسارو آمیخته با قدری نگرانی توی صورت اونم میدیدم، لحنش رو کمی جدی کرد و آروم با نگاهی پر از علاقه تو چشمام گفت: خانوم گل ممنونم بخاطر اینکه اینجایی، میدونم که الان دلت میخواد انجام بشه و برای اینکار کلی هیجان و ذوق داری، اما باز هم خوب بهش فکر کن، نمیخوام فردا از کارت پشیمون بشی و افسوس بخوری یا لحظه ای حس بد بهت دست بده. فکر من نباش. فقط به خودت فکر کن عزیزم...
دست بردم سمت رکابیش و از تنش کشیدمش بیرون تا بدونه مطمئنم...دستم رفت سمت تاپ خودم که اخم کرد و گفت: قرار نشد تو کار من دخالت کنی شما...تاپمو تا بالای سینه هام داد بالا و متوقف شد. دست برد سمتشون و تو دستای آفتاب خورده بزرگش گرفتشون، تنم یکپارچه آتیش بود، لباشو اورد سمت لبام و بعد کم کم خزید به سمت گردنم و پایین تر تا بین سینه هام، نوک یکی رو بین لباش گرفت و اون یکی رو با دست میمالید... از راست به چپ و از چپی به سمت راستی، در حال خوردنشون بود و دستش روی رون و شکمم در گردش بود، اما سمت کسم نمیرفت، هنوزم مطمئن نبود... دستاشو گرفتم و هدایت کردم سمت شرتم تا از تنم درش بیاره، دور خیزی کرد و با درآوردن شرت خیره شد به کسم و گفت: خیلی شیرین بنظر میاد، آدم از تماشاش سیر نمیشه، از طرفیم دوست دارم هرچه زودتر مزه اش کنم، با اجازه تو البته... و سرشو برد لای پاهام، آه از نهادم بلند شد... از شهوت به خودم میپیچیدم و با حجم تنش روی تنم مهارم میکرد... لذتبخش ترین اتفاق دنیا بود، زبون میکشید از پایین تا بالاش و زبری چونه اش در تماس با کُسم بود. احساس کرختی و خوشی رو باهم داشتم.. غیرقابل وصف بود.. دستمو بردم لای موهاش و غیرارادی سرشو فشار میدادم روی کسم...میخواستم منم براش کاری بکنم، دوست نداشتم کتلت طور بخوابم زیرش و منفعل باشم، ازش خواستم بچرخه تا ۶۹ بشیم.
خندید و گفت اوهو، خانوم یه پا پورن استار بوده خبر نداشتیم.
گفتم پَ نه پَ فک کردی عقب افتاده ام هیچی بلد نیستم؟ چهارتا فیلم دیدم که حداقل..
شرتش رو دراوردم و با دیدن کیرش برق سه فاز از سرم پرید، طول معمولی داشت اما به شدت کلفت بود، مطمئنن امشب قرار بود به معنای واقعی کلمه پاره شم...
انگار که ترس رو دیده باشه تو نگاهم، گفت: الی جان اذیت میشی ۶۹ بشیم، بذار من بخورم برات، در ادامه هم به هر حال یکم درد خواهی داشت اما قول میدم به حداقل برسونمش.
گفتم خیلی داری منو دست کم میگیریا، باید تنبیه بشی. هلش دادم رو تخت، چرخیدم و کسمو گذاشتم روی لباش و کیرشو گرفتم توی دستام، برای اولین مواجهه حس بدی نداشتم، برعکس برام جذابم بود. چشمامو بستم و لبامو گذاشتم روش، طعمشو هم دوس داشتم، هرچیزی از علی برام خوشایند بود، همه کارام کاملا غریزی بود، از پایین تا بالای کیرشو زبون کشیدم، کلاهکشو بین لبام فشار میدادم و همزمان تخماشو تو دستم بازی میدادم، لبامو از هم باز کردم و تا ته حلقم فرو کردمش، دستاش رفت بین موهام، سرمو آروم عقب و جلو میکرد و صدای ناله اش بلند شده بود و زیر لب میگفت آره بخورش، تمومش مال خودته، همشو بخور، بخورش که این کیر خیلی وقته تو کفت بوده... دلم میخواست لذتی بهش بدم بالاتر از همه چیزایی که تجربه کرده، من باید بهترین میبودم براش، به نفس نفس افتاده بود و دیگه نمیتونست چیزی به زبون بیاره، همزمان کسم روی لباش و زبری چونه اش میمالوندم، واقعا پورن استاری بودم و خبر نداشتم... تمام وجودم شده بود یکپارچه کُس و تمنای کیر داشت، از روش بلند شدم و لباشو که از آب کسم خیس شده بود بوسیدم و با چشمای خمار گفتم: حالا دیگه نوبت توعه...
بلند شد و نشست، با دست آروم هلم داد تا بخوابونتم زیرش، پاهامو از هم باز کرد و بین پاهام قرار گرفت...یه دستش رو برد زیر سرم و تو بغلش گرفت و با دست دیگه اش مشغول تنظیم کیرش روی سوراخ خیس کسم شد و منتظر تایید آخرم بود... از ترس درد احتمالی عضلاتم منقبض شده بود و نفسم بند اومده بود، با صدای لرزون گفتم: آماده ام...آروم آروم سر کیرش رو فرو کرد داخل،یه حس تیر کشیدن و سوزش تمام وجودمو گرفت، سعی میکردم بروز ندم که درد دارم، کشید عقب، مجدد آروم آروم فرو کرد داخل، دوباره درد و سوزش اما کمتر از قبل... اشکی از گوشه چشمم افتاد، حواسش بود، چشمامو بوسید و برای بار سوم فرو کرد و درد شدیدی که باعث شد آخ بلندی بگم و کیرش داخل کسم متوقف بشه، گفت دیگه مال خود خودم شدی، تمام و کمال... لباشو بوسیدم و تو آغوشش غرق شدم، بوی تنش آرامش رو تزریق میکرد توی وجودم، بدون اینکه کیرشو بیرون بکشه، تلمبه زدن توی کسم رو شروع کرد، اون سوزش و درد اولیه از بین رفته بود و کم کم داشت لذت میداد بهم... ریتم نفسامون نامنظم شده بود و خیس عرق بودیم...نگاهامون تو هم گره خورده بود و فقط عشق و احساس بود که منتقل میشد.. با هر ضربه اش تمام بدنم به لرزه میافتاد و غرق خوشی میشدم.. دست میکشیدم روی بازوهای خوش فرم و سینه پت و پهنش، مگه دیگه میتونستم شبی رو بدون خوابیدم زیر این هیبت مردونه سر کنم... پرسید دیگه درد نداری که عزیزم؟ گفتم ماشالا استادی شما، درد کجا بود، گفت پس اگه دوس داری دمر بخواب که یکمم از محضر کون خوشگلتون فیض ببریم...با وحشت پرسیدم یعنی از پشت میخوای؟شنیده بودم درد خیلی بیشتری داره ...خندید و گفت نه دختر فقط میخوام جلو چشمم باشه، از پشت میذارم تو کس خوشگلت..قبل از اینکه بچرخم، نگاهی به ملحفه زیرمون انداختم، برخلاف انتظارم چندتا لکه خونابه بیشتر نبود، نمیدونم چرا فکر میکردم قراره سیل خون ببرتمون...دمر شدم و کونمو جوری نگه داشتم که تو برجسته ترین حد ممکن به چشم بیاد...سوار کونم شد و کیرشو فرو کرد تو کسم... با هر تلمبه ای که میزد، نفسم قطع و وصل میشد... شدت ضربه ها و سرعتش رفته رفته بیشتر میشد و نفسش به شماره افتاده بود، با وجود تمام تلاشم، صدای ناله هام دیگه از کنترل خارج شده بود، ریتم ضربه/لذت، ضربه/لذت، ضربه/لذت برقرار بود تا اینکه من به ضربه/لذت/لذت/لذت/لذت/لذتِ مداوم رسیدم...ارضا شدم، تنم کرخت شده بود،کرختی خوشایند، ضربه ها اما ادامه داشت، یک، دو، سه، ...، نه، ده ضربه و انفجار... کشید بیرون و ریخت روی کمرم...


حین تمیزکاری کمرم، قربون صدقه تن بلورین و بدن قشنگ و خوش سکس بودنم میرفت، گرچه میدونستم اونقدری که داره میگه، تعریفی نیستم اما ته دلم بدون اینکه چیزی بگم از حرفاش احساس خوشی میکردم، بنظرم میومد هر کلمه ای که بگم حق مطلبو بیان نمیکنه از حسی که دارم، مچاله شدم تو بغلش و گفتم فقط بدون خیلی دوست دارم همین...دم گوشم زمزمه کرد، ولی من دوست ندارم، عاشقتم خانومم و لحظه به لحظه هم بیشتر عاشقت میشم، مگه مرده باشم که روزی برسه پیشت نباشم، تا اخر عمرم مال خودمی، مال خودِ خودم، عروس قشنگم...


با صدای آلارم تلفن، پرت شدم تو زمان حال، باید قرصامو بخورم.. چشمامو به زور باز کردم و دست کشیدم از اخرین تصویر نقش بسته تو ذهنم..دلتنگ بودم، دلتنگ تر شدم...


عکسش روی صفحه گوشی بهم لبخند میزنه، قربون صدقه لبخندش و چشماش و نگاه مهربونش میرم، آخرین عکسیه که برام فرستاده، یه روز قبل از انفجار خط لوله گاز...
     
#556 | Posted: 12 Nov 2019 22:26
من و دختر طلبه

سلام.علی هستم و۲۲سالمه .یک پسر تقریبا مذهبی ولی بینهایت حشری .کلا اهل دختر بازی نبودم یعنی وقتشو نداشتم . پارسال بود که یه روز تعطیل داشتم توی فضای مجازی چرخ میزدم توی یک گروه کاملا مذهبی بحث میکردیم یکی از اعضا خیلی پخته حرف میزد کنج کاو شدم ببینم کیه از عکس پروفایلش فهمیدم دختره . اون بحث گذشت دو روز بعد من شخصی به همون شماره توی شخصی پیام دادم و راجع به بحث اون روز دوباره کلی حرف زدیم یک هفته گذشت بخودم اومدم دیدم دارم بهش نزدیک میشم فهمیدم اسمش زینب هست ۲۶سالشه و مجرده وتوی یک شهری که نزدیکمون هم بود توی حوزه درس میخونه و چون از یک شهرستان دیگه اومده توی خوابگاهش زندگی میکنه یواش یواش اون از خودش گفت ومن هم ازخودم میگفتم کارمون شده بودباهم صحبت کردن وگپ زدن بسیار دختر مهربونی بود گاهی که زیاده روی میکردم هم میگفت نامحرمیم و نمیزاشت ادامه بدم.


شش ماهی گذشته بود ومن اصلا ندیده بودمش فقط صداشو شنیده بودم و چت میکردیم.ولی اون عکسمو دیده بود یه پسرقدبلند وتو پر بودم و با ته ریشی که میزاشتم خیلی تیپم مردنه میشد. با کلی اصرار راضیش کردم باهم صیغه بخونیم که بتونم ببینمش. بعد از خوندن صیغه چندباری با ماشینم به شهر محل درس خوندنش رفتم و حضوری دیدمش وقتی باهم میرفتیم بیرون چون اون ریزنقش بود و من درشت بودم انگار زن وشوهر بودیم اما هر دومون هیچ وقت به سکس فکر نکردیم.تا این که پدربزرگ من فوت شد. اونا روستا بودن و خانواده من برای مراسما به روستا رفتن منم سه روز رفتم زود بخاطر کارم برگشتم . توی این مدت همش با زینب حرف میزدم و چون اوایل که از مرگ پدربزرگ گذشته بود ناراحت بودم زینب دلداریم میداد. من که کلا دیگ بیخیال بابابزرگ شده بودم بخاطر توجه بیشتر زینب بیشتر براش اظهار ناراحتی میکردم اونم خیلی بهم توجه میکرد. شب هفت بابابزرگ تموم شده بود وهنوز خانواده روستا بودن میدونستم تا چهلم هم میمونن جوری زینب رو احساساتی کرده بودم که هرچی میگفتم قبول میکرد.


یه روز که خیلی حشرم بالازده بود رفتم توشهر محل تحصیلش که ببینمش رفتیم بیرون ناهارخوردیم و بعد من گفتم زینب بیا بریم تو شهر ما بچرخیم به این بهانه رفتیم و بعد از چندساعت گشتن ساعت۸شب بود درحال حرف زدن و رانندگی کردن من رفتم سمت محلمه خودمون گفتم بیا بریم خونه ما رو هم ببین چندساعتی بود بیرون بودیم و هر دومون خسته بودیم . زینب قبول کرد و رفتیم داخل خونه. هنوز محکم چادرش پوشیده بود و رو مبل نشسته بود. من رفتم ظرف میوه رواوردم که باهم بخوریم با فاصله نشسته بودیم یه نگاه توچشماش کردم گفت اینجوری نگاه نکن خجالت میکشم رفتم نزدیک تر وگفتم نمیخوای چادرتو دربیاری توکه الان محرم من هستی بااصرار چادرش گذاشت کنار یه روسری ساده بایه مانتو پوشیده تنش بود گفتم اینجوری میخوای جلو شوهرت بشینی؟گفت باشه آقا ولی من خجالتیم تحمل داشته باش . گفتم نمیخوای برا شوهرت شام درست کنی ؟گفت چی دوست داری برات درست کنم گفتم همه چی تویخچال هست هرچی دلت میخواددرست کن . توآشپزخونه اون درحال شام درست کردن بود ومن و روصندلی نشسته بودم داشتیم حرف میزدیم دیدم وای کونش چه قشنگه صدام زد علی یهو آروم رفتم پشت سرش دم گوشش گفتم جانم زینب جونم .هول کرد وسرش برگردوند گفت اینجاچکارمیکنی بازآروم گفتم اومدم آشپزی خانمم ببینم کامل بهش چسبیده بودم کیر راست شدم به کونش چسبیده بود روسریش دراوردم گفتم شوهرتما بامن راحت باش عزیزم. باخجالت گفت باشه علی جان سرش برگردوند نگام کنه لبم گذاشتم رو لباش اول حرکتی نکرد ولی یکم که خوردم لبشو جدا کرد و رو لپم یه بوس کرد ازش جداشم گفتم من الان میام رفتم یه پیراهن آستین رکابی بایه شلوارک که باهم ست بود پوشیدم و دوباره برگشتم من صورتم زیادسفیدنیست ولی بدنم سفیده دوباره برگشتم پیشش غذاش آماده بود غذاروکشید جلوم نشست وباهم خوردیم هی به من نگاه میکرد فهمیدم حالش عوض شده و لحنش زیادی مهربونه بعدشام نزاشتم ظرف بشوره گفتم بشینیم پای تلوزیون درحال حرف زدن دیگ کیرم توشلوارک ضایه راست بود هیجی نگفتم رفتم اتاقم یه پنج دقیقه بعدصدام زد منم گفتم بیا اینجام تواتاقم اومد تواتاقم. اتاقم بهش نشون دادم بازبهش چسبیدم از روبرو بغلش کردم ولباشو شروع کردم به خورد یواش یواش اونم حشری شد وخورددرحال مالیدن وخوردن دکمه های مانتوش بازکردم واااای چه پستونایی سوتینش تنش بود یهو رو دوتا دستم گذاشتمش اونم دستاش دورگردنم حلقه کرد گفت چکارمیکنی هیچی نگفتم مستقیم رفتم تواتاق مامان وبابا روتخت دونفره گذاشتمش رو تخت اون زیادحرکتی نداشت فقط من بیشترکارمیکردم از پیشونی تا شکمش رو لیس زدم وبوسیدم و هی اومدم پایین چشماش بسته بود آروم شلوارش دادم پایین و گذاشتم کنار وای چی میدیدم یه ست شورت و سوتین مشکی که بدن سفید ش رو خیلی خوشکل کرده بودپیراهنم رو دراوردم وباز شروع کردم رونش و پاهاش لیس زدن وخوردن از کنار شورتش کوسش لیس میزدم دوباره برگشتم بالا سینه هاش رومیمالیدم گفتم اجازه هست باچشم گفت آره سوتینش دراوردم و شروع کردم بیرحمانه و تند تند پستوناش رو خوردن اون بیحرکت بود فقط بادستش بدنم میمالید کم کم روش باز شد و گفت بیا بالا رفتم لبام شروع کردبه خوردن ومک زدن کامل خوابیدم روش بایه حرکت خودم روفتم زیر وزینب اومد روی من گفتم نمیخوای شلوارم دربیاری کیرم ترکید با اکراه رفت پایین شلوارپایین کشید شورت پام نبود تاکیرمو دید جاخورد رفت پایین وکیرمو تو دستش گرفت باهاش ور میرفت ولی نمیدونست باید چکارکنه یادش دادم بادست پایین وبالاکنه بعدگفتم دهنتو بازکن سرکیرم گذاشتم تودهنش و آروم بالا وپایین کردم دیگ خودش یادگرفت و خودش میخورد من فقط داشتم نگاش میکردم و کیف میکردم دیگ داشتم میترکیدم گفتم بیا بالا اومد روم شروع کردیم باهم لب خوردن بایه حرکت برش گردوندم حالا اون زیربود ومن رو بودم رفتم پایین شورتشو دراوردم اوففففف یه کس کوچولو باموهایی که مشخصه چندروزه تراشیداشده اخه موهاش کوتاه بود و کسش جذاب ترکرده بود مثل تشنه ها با ولع فقط کوس لیس میزدم وای چقدرخوشمزه بود زبون توش میکردم و مک میزدم یهو زینب چنگ زدتوی موهام و سرمو فشاردادتوی کسش محکم لیس میزدم ومک میزدم که بدنش لرزید و ارضا شد چون بار اول بود نخواستم ناراحت بشه یکم آبی که اومد هم خوردم خیلی لذت بخش بود ولی حالا نوبت من بود که ارضا بشم رفتم بالا و گذاشتم زینب یه دل سیر لب بخوره هی بدنشو میمالیدم گفتم زینب برگرد که کیرم داره میترکه برگشت به شکم خوابید کونش بالا داد منم یه بالشت زیرشکمش گذاشم که خوب بیادبالا و رفتم کنارسرش وکیرم دادم یه دل سیر خورد وخوب خیس شد گفتم خوب خیسش کن بعدچنددقیقه خوردن دوباره رفتم پشتش یکم سوراخ کونش لیس زدم که خیس بشه یه انگشتم کردم داخل فهمیدم خیلی تنگه کیرم گذاشتم دم سوراخش آروم فشار دادم ولی کیرم براش خیلی بزرگ فقط سرش داخل رفته بود ولی اون داشت جیغ میزد بهش اعتنا نکردم بایه فشارهمه کیرم فرو کردم داخل داشت نفسش بندمیومد ولی بیرون نکشیدم یه چنددقیقه صبرکردم کونش جاباز کنه آروم شروع کردم تلنبه زدن یواش یواش تندش کردم و زینب داشت آه وناله میکرد باآه وناله زینب بیشترحشری میشدم دیدم داره آبم میاد همشو توی کونش خالی کردم و همونجوری روش دراز کشیدم سرشو برگردوند شروع کردیم لب خوردن بعد چند دقیقه کیرمو کشیدم بیرون و اومدم کنارش کلی قربون صدقش رفتم ازش تشکر کردم اونم از ارضا شدنش خیلی راضی بود مثل این که خیلی درد داشت بزوراز جاش بلندشد و بغلش کردم بردمش دم دستشویی خودشو تخلیه کرد بعد باهم رفتیم حمام بدن همدیگه روشستیم یکم هم اون کیرمنو خورد منم کسشو خوردم دوباره رفتیم توی رخت خواب تاصبح یه باردیگه سکس کردیم وارضا شدیم ولی دیگه کونشو نکردم صبح زودهم رفتیم شهرمحل تحصیلش ورسوندمش که بره سرکلاسش


بعد اون شب خیلی رابطمون بهتر شده بود دوبار دیگه هم اومدیم خونه ما و سکس کردیم میخواستم باهاش ازدواج کنم ولی خانوادم رضایت ندادن چندماه پیش یه خواستگار براش اومد که مثل خودش طلبه بود زینب دودل بود دیدم پسر خوبیه راضیش کردم بهش جواب مثبت بده الان هم زینب تازه عقد کرده ازش خبردارم زندگی خیلی خوبی داره و ما هم اون رابطه رو برای همیشه قطع کردیم.
پایان


نوشته: علی
     
#557 | Posted: 15 Nov 2019 11:14
سکس خیلی‌ خفن با سمانه


با سلام محمودم که داستان سکسی با زن رفیقم سمانه جونو نوشتم من و سمانه و خواهرش خیلی سکس داشتیم ولی یه بار خیلی خفن شد که می خوام بنویسم یک روز تو خونه بودم سمانه اس ام اس داد گفت شب شوهرش نیست با باباش اینا دارن میرن جایی منم گفتم من میرم خونه مامانم وشب بیا که دلم کیر میخواد... منم اس دادم تنهایی یا سه نفره ایم آخه دیگه سکسم اساسی شده بود یا خودش جور می شد یا خواهرش یا هردو تازه بهم گفته بیا با خواهرم ازدواج کن که شرایط حال کردنمون بهتر بشه اما چون من با شوهرش قهرم یه جورایی گفتم نه نمیخوام با اون چشم تو چشم بشم خلاصه جواب داد که تو بیا بالاخره یه طوری هست منم خودمو آماده کردم دوباره اسپری زدم واردم شدم دیگه قرصم خوردم و شب رفتم خونشون درو باز کرد فقط مشکل خونشون این بود از تو حیاط باید میرفتی تا برسی به پله ها بری بالا رفتم بالا طبق معمول با شرت و سوتین بود درو باز کرد و پرید بغلم دیگه حسابی عاشقم شده بارهام گفته من طلاق میگیرم باهام ازدواج کن منم گفتم نه همینجور بهتره بعد از کلی عشق بازی رفت یه کم خوراکی آورد و نشست به صحبت منم شک کردم چرا سر کار اصلی نمیره سر صحبتو باز کرد گفت محمود منو دوست داری گفتم آره گفت خواهرمم دوسش داری گفتم آره گفت من و خواهرم هیچی جز کیر تورو نمی خوایم فقط می خوایم مارو بکنی منم کم کم کیرم بلند شد و آماده کار بعد گفت محمود می دونی من فقط سکس می خوام و خیلی خوشحالم که مارو ارضا می کنی ولی یه حرفی داشتم گفتم بگو گفت یه رفیق دارم که اونم مثل ماس ولی شوهرش خوبه اخلاقشم بد نیست فقط کم میکندش بهش حال نمی ده و رفیقم خیلی افسرده شده بهش گفتم خوب اومد پیشم بعد کیرمو گرفت شروع به مالوندن کرد و گفت اگه بخوام اونو بکنیش و بهش حال بدی این کارو می کنی فقط مثل من و خواهرم دوسش نداشته باش فقط بکنش منم فهمیدم چه خبره و فهمیدم به طرف حسودیشم میشه بهش گفتم حسودی نکن من فقط مال شما دوتام گفت آخه ندیدیش اگه ببینیش زیر قولت میزنی اینقدر خوشگل و سکسیه که من و خواهرم باهاش حال کردیم و حسابی حالش آوردیم گفتم نترس گفت باشه پس صبر کن رفت تو اتاق خواب بعد دوتا دختر اومدن بیرون یکیشون که خواهرش بود اون یکیم یه دختر که بگم شماها هم کیرتون شق میشه عین این زنا تو فیلم سوپرا بود موهاشو رنگ کرده بود بلوند با اندامی سکسی که دهنم آب افتاد سمانه اومد بغلم گفت اسم دوستم نگینه(این اسم بنا به مسایل امنیتی عوض شده) بعد در گوشم با لحن ناراحتی گفت حالا دیدی نزنی زیر قولت اینو هر وقت من بخوام میکنی نه مثل خواهرم که هر شب روشی!!!خلاصه رفیقش یه کم میترسید اومد پهلوی من و این بار یه موقعیت پیدا کردم به سمانه گفتم میدونی عاشق دیدن چیم امشب سه تایی بهم حال بدین اونم گفت چشم رفت و با خواهرش افتادن به جون نگین در عرض چند دقیقه سه تا دختر لخت جلوم داشتن هم جنس بازی می کردن عاشق دیدن لز دخترام ولی فقط حواسم به نگین بود و اون بدنش آخه سمانه یه کم لاغر بود خواهرشم یه کم سبزه بود ولی نگین سفید با کونی بزرگ و اندام سکسی تر سه تایی لخت شدن و بیشتر به نگین حال میدادن افتاده بودن به جونش اونم حشری دو سه بار راضا شد این آخری می گفت سمانه گولم زدی من کیر میخوام چرا کیر بهم نمی دی کارشون که تموم شد اومدن سراغ من دیدم نگینم سر حال اومده سمت من باورم نمی شد اینقدر آتیشش داغ باشه خوشحال بودم که هم قرص خوردم هم اسپری زدم نگین اومد سمت من و لباسامو در آورد و افتاد به جون کیرم همش میگفت جووووووووووووووننننننننننننن چههههههههههه ککککککککککککییییییییییییییییییرررررررررررررییییییییییی دددددددددداااااااااااااااررررررررررریییییییییییی کوفتت بشه سمانه با این کیر چه کیرییییهههههههههه منم حسابی حشری شده بودم سمانه اومد لبامو می خورد و خواهرشم رفت پهلو نگین خایه هامو لیس میزد منم برای اینکه دل سمانه نشکنه آروم بهش گفتم نترس من فقط کس تور می خوام سمانه هم انگار اعتمادش صد درصد شد گفت نگین پاشو محمود می خواد یه حال اساسی بهت بده که طعم حالو بفهمی یه چشمک به من زد و با خواهرش رفتن لز کنن دیگه براشون عادی شده بود از بس من ازشون خواسته بودم.... افتادم به جون نگین و شروع کردم به خوردنش از بالا تا رسیدم به کسش واقعا کس داشت عین زن خارجیا انگار عمل کرده بود صاف و دست نخورده شروع کردم به لیسیدنش اینقدر لیس زدم اونم می گفت بخخخخخخوووووووووووورررررررررررر مممممممممااااااااااااااللللللللللل خخخخخخخخخخووووووووووووودته بخور که داری بهم حال میدی حسابی براش خوردم ولی نزاشتم ارضا بشه میخواست حال حسابی بکنه بلند شدم و اونم خوشحال فکر کرد میخوام بکنمش خوابید و پاهاشو باز کرد گفت بیا بکن که دارم میمیرم کیرت مال خودمه بکن توش کس منم مال توس هرچی میخوای بکنش منم کیرمو گذاشتم روی کسش و شروع کردم به مالیدن همش منتظر بود بکنم توش ولی با کیرم کسشو لیس میزدم دیگه داشت فحش میداد حتی به سمانه می گفت به این کثافن بگو جرم بده سمانه هم میدونست قضیه چیه بار اولم با خودش همین کارو کردم یه چشمک دیگه بهم زد و منم اینقدر زولش دادم که دیگه داشت ناله می کرد میگفت بکنم جججججججججرررررررررمممممممممممممم بددددددددددههههههههه چچچچچچچچچچچچچرررررررررررررااااااااااااااااا نمممیکنیم من کیر میخوام چرا بهم کیر نمیدین خوب که حشری شد خیلی آروم کردم تو کسش و تا ته رفت شاید باورتون نشه اینقدر منتظر شده بود و حشری شده بود وقتی کیرم رسید به آخر یه آهی کشید و لرزید و بی حال شد و ارضا شد اینقدر بهش حال داد من داشتم تلمبه آروم می زدم ولی هیچی نمی گفت خیلی حال کرده بود کم کم سر حال اومد و شروع کرد به ناله میگفتتتتتتتتتت آآآآآآآآآآآآرررررررررررهههههههههههه بالاخره دادیش بهم بالاخره اومدی توم جرم دادی بکن کسمو بکن جرم بده من کم کم داشت آبم میومد ولی ترسیدم بار آخر باشه کیرهمو در آوردم و آروم گذاشتم دم کونش اینقدر بی حال بود فقط گفت میخوای جرم بدی کونمو نکن پاره میشم منم آروم فشار دادم یه داد زد که سمانه گفت هوی همسایه ها بیدار شدن یه چنتا تلمبه زدم بعد گفتم آبم داره میاد سمانه گفت باید بدی بخوریم شاید دیگه نیاد آبت امشب کیرمو در آوردم و سمانه شروع کرد به ساک زدن نگینم حال نداشت خواهر سمانه هم خایه هامو می خورد بعد کلی خوردن آبم با شتاب پاشید تو دهن سمانه خواهرش گفت کثافت منم می خوام و اونم کیر منو خورد تا تمیز تمیزبشه نگینم آخر سر یه کم برام ساک زد ولی حسابی حالش آوردم که فرداش سمانه می گفت پدرمو در آورده می گه بازم می خوام..... بعد حال و حول نگین بلند شد لباس پوشید و کم کم رفت گفت شوهرم نگران میشه داستان اصلی بعد رفتن نگین شروع شد منم دیگه حال نداشتم گفتم بچه ها منم برم سمانه گفت کجا حالاتو کردی حالا می خوای بری که نگینو حشریش میکنی و توش نمیکنی ها!!!گفتم می خواستم یه حال اساسی بهش بدم گفت به خاطر این کارت باسد تنبیه بشی اومد دستمو گرفت بردم رو تخت و گفت هنوزم دوسمون داری گفتم آره گفت پس هیچی نگو خواهرش رفت چهارتا دستمال آورد بعد دست و پای منو بستن به تخت گفت چون دوسمون داری و ما هم فقط تورو دوست داریم پس تنبیهت نمی کنیم ولی باید خودمون باهات حال کنیم اومدن کنار من و شروع کردن به مالیدن و لیسیدن کیر من منم هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط نگاه می کردم و حال می کردم بعد خواهرش اومد کسشو گذاشت رو صورتم گفت محمودم بخورش که دارم می میرم برام لیسش بزن منم مجبور بودم اینقدر لیس زدم تا آبش اومد اونم نامردی نکرد کسشو فشار داد همه آبشو خوردم سمانه هم داشت کیرمو ساک میزد تا کامل سفت سفت شد بعد اومد کیرمو گذاشت دم کسش و همش باهاش بازی می کرد ولی توش نمی کرد حالا من داشتم دیوونه می شدم سمانه می گفت ججججوووووووووووننننننننننننننن چچچچچچچچچچچچچچچییییییییههههههههههه ککککککککسسسسسسسممممممووووو میخوای بهت نمی دم فقط میزارم بمالیش میخوای کیرتو بکنی توم یگو کسمو میخوای منم گفتم سمانه بشین روش بزار بره توش من کس تورو می خوام دیوونه من کس تورو می خوام بعد یهو نشست رو کیرم و گفت آآآآآآآآاااااااخخخخخخخخخخخخخیییییییییییی چه حالی میده چه کیری شده امشب یه کم بالا پایین کرد بعد بلند شد و خواهرش که یه کم سرحال شده بود اومد گفت نوبت منه کثافت نقشه کشیده بودن اونم کلی کیرمو مالید دم کسش که به التماس افتادم که بکنه تو می دونستم خواهرش هنوز پرده داشت گفتم دیوونگی نکنی گفت مگه من مال تو نیستم گفتم بله گفت می خوام پردمو بزنی ولی کثافت دروغ می گفت میخواستن منو تنبیه کنن مثلا خوب بازیش داد منم کاری نمیتونستم بکنم سمانه میگفت خواهر خوشگلم بشین روش بزار اینجا خونی بشه بزار محمودو مال خودمون کنیم منم دیگه داشتم می ترسیدم آخه من در بند ازدواج نیستم وقتی دو سه تا کس مفتی هست مغز خر خورده آدم مگه ترسیدم گفتم آخرش بندال شدن بعد کلی این حرفا خواهرش گفت نه عزیزم نترس فقط شب عروسی بهت میدم بعد کیرمو گذاشت دم کونش و آروم نشست روش و کلی آی و وای کرد و بعد بلند شد رفت سمانه اومد سراغم گفت تنبیه اصلیت دست خودمه این جراتشو نداشت کسشو پاره کنه اومد ونشست رو کیرم به خواهرش گفت عزیزم نترس محمود مال خودمونه صبر کن امشب ازش بچه دار که بشم مال خودمون میشه محمود که بچشو ول نمیکنه پس مامانشم ول نمی کنه تازه خاله بچشم همیشه پیشمون می مونه... اینو گفت همش بالا پایین می شد منم واقعا ترسیدم و و دیگه تو این فکرا نبودم چون فکرم منحرف شده بود آبم نمیومد سمانه هم کم کم داشت خسته می شد می گفت کثافت آبتو بده بچه می خوام خواهرش اومد شروع کرد خایه هامو دست زدن منم کم کم داشتم کنترل خودمو از دست می دادم که با ناله و دادو بیداد سمانه هم فهمید دارم میام تندترش کرد گفت زود باش آبتو بریز تو سمانه جونت من زنتم دیگه و آخر کارم کسشو چسبوند بهم و نگه داشت و گفت سوختم محمود چه داغه آبت چقدر آبت با حاله بازم میدی میخوام زود بلند شد و رفت خوابید گفت نمیخوام آبت بیاد بیرون که مطمئن بشم بچه دار می شم خواهرش دست و پامو باز کرد منم بلند شدم با اعصاب خورد و داغون لباسامو پوشیدم گفتم خداحافظ سمانه گفت کجا بیا بچتو ببر و با خواهرش خندیدن منم اعصابم خورد گفتم سمانه فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشی بعد به من میگی زیر قولم نزنم کم داشتم داغ می کردم خواهرش اومد گفت محمودم بعد کیرمو از رو لباس گرفت گفت تازه رحم کردم می خواستم مال خودم باشی سمانه گفت نه میخوام مال من باشه به تو هم حال میده منم گفتم برو هر کاری می خوای بکن منو دیگه نمی بینی حقته چنین شوهری گیرت بیاد و نقشه کشیدین منو بدبخت کنین و اومدم از در بیرون سمانه اومد دستمو گرفت گفت محمود خودم تو بری ما میریم به یکی دیگه میدیم ما کیر می خوایم بیا تو پیش ما میگم بچه مال شوهرمه رفتم تو گفتم اصل کارت اشتباه بود بعد دیگه نتونستن تحمل کنن یهو سمانه گفت خره خدا نفهم تنبیه شدی و زدن زیر خنده منم گفتم چی شد گفت نترس می خواستم حال با نگینو یادت بره که خر نشی مارو ول کنی من قبلش قرص خوردم خیالت راحت و اومد بغلم منم کسشو گرفتم فشار دادم گفتم یه جوری جرت می دم که تو تاریخ بنویسن خندید و گفت از خدامه کی ایشالا گفتم امشبو زهر کردین یهو خواهرش اومد سمانه هم گفت من حال ندارم اگه می تونی بهش یه حالی بده اونم شلوارمو کشید پایین گفت کاری نمی کنم ولی سمانه از هر دو طرف آب خورد من چی و شروع کرد به ساک زدن تا کیرم بلند شد گفت جججججججججووووووون چه با حاله ... دوباره بلند شد ولی فقط ساک زد و اسنقدر خورد که آبم پاشید تو دهنش چون با سومم بود دیگه چیزی نمونده بود ولی همش قربون صدم می رفت و تا تهش میک زد و خورد گفت حال کردی محمود جونم قربون کیرت بشم بازم می خوای گفتم هنوز تو فکر تنبیهم سمانه حامله نشه گفت نترس نقشه بود منم یه لب ازش گرفتم و گفتم می خوامت جیگر یه دست کونتو باید بکنم اساسی گفت جونننننننننن کییی همین حالا بکن گفتم نه یه وقت دیگه ازشون خداحافظی کردم و اومدم بعدش گفت اینقدر بهم حال داده از این به بعد آبتو تو کسم میخوام حس کنم منم گفتم باشه
فوش ندید سکس خودم نیست دزدیه
بخوام داستان خودمو بگم باز میگین دروغه پس نمیگم
     
#558 | Posted: 15 Nov 2019 18:05
کص خیس و داغ

روی تخت دراز کشیده بودم و ساعدم رو چشمام بود یهو دست گرمی رو حس کردم ک رو سینه و شکمم کشیده میشه و صدای خنده ی با ناز و عشوه ی بهار دستمو برداشتم و نگاش کردم یه تاپ مشکی یقه باز و کوتاه که شکم صاف و جذابشو نشون میداد و یه شرت مشکی توری نوک سینه های خوش فرمش از زیر تاپ دیده میشد لبشو گاز میگرف و بهم نزدیک میشد با یه حرکت ناگهانی بازوهاشو گرفتم و انداختمش رو تخت و روش خیمه زدم اونم خندید لباشو وحشیانه می‌خوردم و میمکیدم و اونم نفس نفس میزد همون طور ک لبامون قفل بود دستمو رو شکمو و پهلو و سینه هاش حرکت میدادم اومدم پایین تر و گردن و گوششو مک میزدم اونم نفساش صدادار شده بود تاپشو دراوردم و سینه هاشو تو دستم گرفتم و میمالیدم سرمو نزدیکش کردم و نوکشو لیس زدم یه اه کشید
یه سینش تو دهنم بود و یکی دیگش تو دستم محکم میخوردم و میمالیدمش با زبونم با نوک سینه هاش بازی میکردم و میکشیمش و اونم آه می‌کشید دستم رفت پایین تر
کصش کاملن خیش شده بود و داغ بود از رو شرت میمالیدمش و اونم اه و نالش بلند شد بعد از سینه هاش شکمشو لیس زدم و اومدم پایین تر و رسیدم ب کص داغش صدای ناله بهار کل اتاقو پر کره بود کصشو از روی شرت یه لیس زدم خیلی بی قرار شده بوده شرتشو پایین کشیدم و یه لیس محکم دیگه زدم زبونمو بین کصش حرکت میدادم و محکم میمکیدم بهار نفسش رفته بود و بلند ناله میکرد و ناله هاش منو وحشی تر می‌کرد بی وقفه میخوردم و انقد ادامه دادم ک بدن بهار منقبض شد و لرزید با یه اه بلند فهمیدم ارضا شده هر دومون نفس نفس میزدیم اومد و لباشو رو لبام گذاش دست برد به سمت کیرم ک بدجور راست شده بود از روی شلوار دست میکشید روش کمربندمو باز کرد منم شلوار و شرتمو درآوردم اونم با اشتیاق کیرمو تو دستش گرفت و دستشو حرکت میداد کیرمو تو دهنش کرد و توی چشام زل زده بود منم دستمو رو سرش گذاشتم و موهاشو دادم کنار سرشو سریع عقب جلو میکرد و پر تف ساک میزد سرشو گرفتم و تو دهنش عقب و جلو میشدم تا ته کیرمو تو دهنش کردم و نگه داشتم وقتی کشیدم بیرون عوق زد ولی دوباره کیرمو گرفت و گذاشت توی دهنش با خشونت خابوندمش روی پام طوری ک کونش جلوم بود محکم زدم روش که اهش بلند شد انقد زدم تا پوست سفیدش سرخ شده بود روی کمر خابونمدش و رفتم روش یه تف انداختم رو کصش و سر کیرمو میمالیدم روش کیرمو گرفتم و باهاش میزدم روی کصش ک صداش دیوونم میکرد اونم حسابی تحریک شده بود و به خودش میپیچید دستمو کشیدم رو کصش و لاشو باز کردم یه تف انداختم روش و محکم لیسش زدم بهارم بلند ناله میکرد که یهو تا ته داخلش کردم که نفسش بند اومد کشیدم بیرون و دوباره کردم تو و فشار دادم و نگه داشتم ک دیوونه شد تلمبه های اروم میزدم و کم کم تند ترش کردم صدای برخورد بدنامون و اه و ناله ی بهار تو اتاق پیچیده بود محکم و سنگین تلمبه میزدم توش ولی چون نمیخاسم هردومون زود ارضا شیم کشیدم بیرون خابیدم و به بهار گفتم برعکس بیاد روم اون شروع یه ساک زدن کرد و کص صورتی و خیسش جلو صورتم بود با دست تند تند میمالیدمش و یه انگشتمو واردش کردم اهی کشید سریع دستمو حرکت میدادم و یعد انگشت دومی رو هم وارد کردم صدای حرکت انگشتام تو کصش بیشتر تحریکم میکرد و بهارم بلند ناله میکرد و نفس نفس میزد بلندش کردم داگ استایل شد منم چن تا ضربه زدم به کونش و از پشت زبونمو از وسط کصش تا سوراخ کونش کشیدم یه تف انداختم رو سوراخ کونش و انگشتمو دور تا دورش کشیدم و انگشت فاکمو واردش کردم همونطوری ک دستمو توی کونش حرکت میدادم کیرمو رو کصش گذاشتم و واردش کردم چند بار تا ته کردم توش و فشار دادم و نگه داشتم بعد سرعتو بیشتر کردم و دوتا دستمو رو پهلوهاش گذاشته بودم جوری ضربه میزدم ک ناله هاش بریده بریده شده‌بود و صداش دو رگه تلمبه عاخرو زدم و تا ته کردم تو و نگه داشتم بعدش کشیدم بیرون ک به پشت خابیدم اونم اومد روم کیرمو روی کصش تنظیم کرد و نشست روش اولش اروم بالا پایین میشد و ناله های ریز میکرد بعدش تند تر شد و سینه هاش جلوم تکون میخورد منم همراهیش میکردم داشت ارضا میشد و پاهاش شل شده بود منم فهمیدم و سریع برش گردوندم و محکم توش ضربه میزدم ک با یه اه بلند ارضا شد و برگشت منم ابمو روی شکمش ریختم و بی حال کنارش دراز کشیدم ...
     
#559 | Posted: 15 Nov 2019 18:05
سکس خیلی‌ خفن با سمانه

با سلام محمودم که داستان سکسی با زن رفیقم سمانه جونو نوشتم من و سمانه و خواهرش خیلی سکس داشتیم ولی یه بار خیلی خفن شد که می خوام بنویسم یک روز تو خونه بودم سمانه اس ام اس داد گفت شب شوهرش نیست با باباش اینا دارن میرن جایی منم گفتم من میرم خونه مامانم وشب بیا که دلم کیر میخواد... منم اس دادم تنهایی یا سه نفره ایم آخه دیگه سکسم اساسی شده بود یا خودش جور می شد یا خواهرش یا هردو تازه بهم گفته بیا با خواهرم ازدواج کن که شرایط حال کردنمون بهتر بشه اما چون من با شوهرش قهرم یه جورایی گفتم نه نمیخوام با اون چشم تو چشم بشم خلاصه جواب داد که تو بیا بالاخره یه طوری هست منم خودمو آماده کردم دوباره اسپری زدم واردم شدم دیگه قرصم خوردم و شب رفتم خونشون درو باز کرد فقط مشکل خونشون این بود از تو حیاط باید میرفتی تا برسی به پله ها بری بالا رفتم بالا طبق معمول با شرت و سوتین بود درو باز کرد و پرید بغلم دیگه حسابی عاشقم شده بارهام گفته من طلاق میگیرم باهام ازدواج کن منم گفتم نه همینجور بهتره بعد از کلی عشق بازی رفت یه کم خوراکی آورد و نشست به صحبت منم شک کردم چرا سر کار اصلی نمیره سر صحبتو باز کرد گفت محمود منو دوست داری گفتم آره گفت خواهرمم دوسش داری گفتم آره گفت من و خواهرم هیچی جز کیر تورو نمی خوایم فقط می خوایم مارو بکنی منم کم کم کیرم بلند شد و آماده کار بعد گفت محمود می دونی من فقط سکس می خوام و خیلی خوشحالم که مارو ارضا می کنی ولی یه حرفی داشتم گفتم بگو گفت یه رفیق دارم که اونم مثل ماس ولی شوهرش خوبه اخلاقشم بد نیست فقط کم میکندش بهش حال نمی ده و رفیقم خیلی افسرده شده بهش گفتم خوب اومد پیشم بعد کیرمو گرفت شروع به مالوندن کرد و گفت اگه بخوام اونو بکنیش و بهش حال بدی این کارو می کنی فقط مثل من و خواهرم دوسش نداشته باش فقط بکنش منم فهمیدم چه خبره و فهمیدم به طرف حسودیشم میشه بهش گفتم حسودی نکن من فقط مال شما دوتام گفت آخه ندیدیش اگه ببینیش زیر قولت میزنی اینقدر خوشگل و سکسیه که من و خواهرم باهاش حال کردیم و حسابی حالش آوردیم گفتم نترس گفت باشه پس صبر کن رفت تو اتاق خواب بعد دوتا دختر اومدن بیرون یکیشون که خواهرش بود اون یکیم یه دختر که بگم شماها هم کیرتون شق میشه عین این زنا تو فیلم سوپرا بود موهاشو رنگ کرده بود بلوند با اندامی سکسی که دهنم آب افتاد سمانه اومد بغلم گفت اسم دوستم نگینه(این اسم بنا به مسایل امنیتی عوض شده) بعد در گوشم با لحن ناراحتی گفت حالا دیدی نزنی زیر قولت اینو هر وقت من بخوام میکنی نه مثل خواهرم که هر شب روشی!!!خلاصه رفیقش یه کم میترسید اومد پهلوی من و این بار یه موقعیت پیدا کردم به سمانه گفتم میدونی عاشق دیدن چیم امشب سه تایی بهم حال بدین اونم گفت چشم رفت و با خواهرش افتادن به جون نگین در عرض چند دقیقه سه تا دختر لخت جلوم داشتن هم جنس بازی می کردن عاشق دیدن لز دخترام ولی فقط حواسم به نگین بود و اون بدنش آخه سمانه یه کم لاغر بود خواهرشم یه کم سبزه بود ولی نگین سفید با کونی بزرگ و اندام سکسی تر سه تایی لخت شدن و بیشتر به نگین حال میدادن افتاده بودن به جونش اونم حشری دو سه بار راضا شد این آخری می گفت سمانه گولم زدی من کیر میخوام چرا کیر بهم نمی دی کارشون که تموم شد اومدن سراغ من دیدم نگینم سر حال اومده سمت من باورم نمی شد اینقدر آتیشش داغ باشه خوشحال بودم که هم قرص خوردم هم اسپری زدم نگین اومد سمت من و لباسامو در آورد و افتاد به جون کیرم همش میگفت جووووووووووووووننننننننننننن چههههههههههه ککککککککککککییییییییییییییییییرررررررررررررییییییییییی دددددددددداااااااااااااااررررررررررریییییییییییی کوفتت بشه سمانه با این کیر چه کیرییییهههههههههه منم حسابی حشری شده بودم سمانه اومد لبامو می خورد و خواهرشم رفت پهلو نگین خایه هامو لیس میزد منم برای اینکه دل سمانه نشکنه آروم بهش گفتم نترس من فقط کس تور می خوام سمانه هم انگار اعتمادش صد درصد شد گفت نگین پاشو محمود می خواد یه حال اساسی بهت بده که طعم حالو بفهمی یه چشمک به من زد و با خواهرش رفتن لز کنن دیگه براشون عادی شده بود از بس من ازشون خواسته بودم.... افتادم به جون نگین و شروع کردم به خوردنش از بالا تا رسیدم به کسش واقعا کس داشت عین زن خارجیا انگار عمل کرده بود صاف و دست نخورده شروع کردم به لیسیدنش اینقدر لیس زدم اونم می گفت بخخخخخخوووووووووووورررررررررررر مممممممممااااااااااااااللللللللللل خخخخخخخخخخووووووووووووودته بخور که داری بهم حال میدی حسابی براش خوردم ولی نزاشتم ارضا بشه میخواست حال حسابی بکنه بلند شدم و اونم خوشحال فکر کرد میخوام بکنمش خوابید و پاهاشو باز کرد گفت بیا بکن که دارم میمیرم کیرت مال خودمه بکن توش کس منم مال توس هرچی میخوای بکنش منم کیرمو گذاشتم روی کسش و شروع کردم به مالیدن همش منتظر بود بکنم توش ولی با کیرم کسشو لیس میزدم دیگه داشت فحش میداد حتی به سمانه می گفت به این کثافن بگو جرم بده سمانه هم میدونست قضیه چیه بار اولم با خودش همین کارو کردم یه چشمک دیگه بهم زد و منم اینقدر زولش دادم که دیگه داشت ناله می کرد میگفت بکنم جججججججججرررررررررمممممممممممممم بددددددددددههههههههه چچچچچچچچچچچچچرررررررررررررااااااااااااااااا نمممیکنیم من کیر میخوام چرا بهم کیر نمیدین خوب که حشری شد خیلی آروم کردم تو کسش و تا ته رفت شاید باورتون نشه اینقدر منتظر شده بود و حشری شده بود وقتی کیرم رسید به آخر یه آهی کشید و لرزید و بی حال شد و ارضا شد اینقدر بهش حال داد من داشتم تلمبه آروم می زدم ولی هیچی نمی گفت خیلی حال کرده بود کم کم سر حال اومد و شروع کرد به ناله میگفتتتتتتتتتت آآآآآآآآآآآآرررررررررررهههههههههههه بالاخره دادیش بهم بالاخره اومدی توم جرم دادی بکن کسمو بکن جرم بده من کم کم داشت آبم میومد ولی ترسیدم بار آخر باشه کیرهمو در آوردم و آروم گذاشتم دم کونش اینقدر بی حال بود فقط گفت میخوای جرم بدی کونمو نکن پاره میشم منم آروم فشار دادم یه داد زد که سمانه گفت هوی همسایه ها بیدار شدن یه چنتا تلمبه زدم بعد گفتم آبم داره میاد سمانه گفت باید بدی بخوریم شاید دیگه نیاد آبت امشب کیرمو در آوردم و سمانه شروع کرد به ساک زدن نگینم حال نداشت خواهر سمانه هم خایه هامو می خورد بعد کلی خوردن آبم با شتاب پاشید تو دهن سمانه خواهرش گفت کثافت منم می خوام و اونم کیر منو خورد تا تمیز تمیزبشه نگینم آخر سر یه کم برام ساک زد ولی حسابی حالش آوردم که فرداش سمانه می گفت پدرمو در آورده می گه بازم می خوام..... بعد حال و حول نگین بلند شد لباس پوشید و کم کم رفت گفت شوهرم نگران میشه داستان اصلی بعد رفتن نگین شروع شد منم دیگه حال نداشتم گفتم بچه ها منم برم سمانه گفت کجا حالاتو کردی حالا می خوای بری که نگینو حشریش میکنی و توش نمیکنی ها!!!گفتم می خواستم یه حال اساسی بهش بدم گفت به خاطر این کارت باسد تنبیه بشی اومد دستمو گرفت بردم رو تخت و گفت هنوزم دوسمون داری گفتم آره گفت پس هیچی نگو خواهرش رفت چهارتا دستمال آورد بعد دست و پای منو بستن به تخت گفت چون دوسمون داری و ما هم فقط تورو دوست داریم پس تنبیهت نمی کنیم ولی باید خودمون باهات حال کنیم اومدن کنار من و شروع کردن به مالیدن و لیسیدن کیر من منم هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط نگاه می کردم و حال می کردم بعد خواهرش اومد کسشو گذاشت رو صورتم گفت محمودم بخورش که دارم می میرم برام لیسش بزن منم مجبور بودم اینقدر لیس زدم تا آبش اومد اونم نامردی نکرد کسشو فشار داد همه آبشو خوردم سمانه هم داشت کیرمو ساک میزد تا کامل سفت سفت شد بعد اومد کیرمو گذاشت دم کسش و همش باهاش بازی می کرد ولی توش نمی کرد حالا من داشتم دیوونه می شدم سمانه می گفت ججججوووووووووووننننننننننننننن چچچچچچچچچچچچچچچییییییییههههههههههه ککککککککسسسسسسسممممممووووو میخوای بهت نمی دم فقط میزارم بمالیش میخوای کیرتو بکنی توم یگو کسمو میخوای منم گفتم سمانه بشین روش بزار بره توش من کس تورو می خوام دیوونه من کس تورو می خوام بعد یهو نشست رو کیرم و گفت آآآآآآآآاااااااخخخخخخخخخخخخخیییییییییییی چه حالی میده چه کیری شده امشب یه کم بالا پایین کرد بعد بلند شد و خواهرش که یه کم سرحال شده بود اومد گفت نوبت منه کثافت نقشه کشیده بودن اونم کلی کیرمو مالید دم کسش که به التماس افتادم که بکنه تو می دونستم خواهرش هنوز پرده داشت گفتم دیوونگی نکنی گفت مگه من مال تو نیستم گفتم بله گفت می خوام پردمو بزنی ولی کثافت دروغ می گفت میخواستن منو تنبیه کنن مثلا خوب بازیش داد منم کاری نمیتونستم بکنم سمانه میگفت خواهر خوشگلم بشین روش بزار اینجا خونی بشه بزار محمودو مال خودمون کنیم منم دیگه داشتم می ترسیدم آخه من در بند ازدواج نیستم وقتی دو سه تا کس مفتی هست مغز خر خورده آدم مگه ترسیدم گفتم آخرش بندال شدن بعد کلی این حرفا خواهرش گفت نه عزیزم نترس فقط شب عروسی بهت میدم بعد کیرمو گذاشت دم کونش و آروم نشست روش و کلی آی و وای کرد و بعد بلند شد رفت سمانه اومد سراغم گفت تنبیه اصلیت دست خودمه این جراتشو نداشت کسشو پاره کنه اومد ونشست رو کیرم به خواهرش گفت عزیزم نترس محمود مال خودمونه صبر کن امشب ازش بچه دار که بشم مال خودمون میشه محمود که بچشو ول نمیکنه پس مامانشم ول نمی کنه تازه خاله بچشم همیشه پیشمون می مونه... اینو گفت همش بالا پایین می شد منم واقعا ترسیدم و و دیگه تو این فکرا نبودم چون فکرم منحرف شده بود آبم نمیومد سمانه هم کم کم داشت خسته می شد می گفت کثافت آبتو بده بچه می خوام خواهرش اومد شروع کرد خایه هامو دست زدن منم کم کم داشتم کنترل خودمو از دست می دادم که با ناله و دادو بیداد سمانه هم فهمید دارم میام تندترش کرد گفت زود باش آبتو بریز تو سمانه جونت من زنتم دیگه و آخر کارم کسشو چسبوند بهم و نگه داشت و گفت سوختم محمود چه داغه آبت چقدر آبت با حاله بازم میدی میخوام زود بلند شد و رفت خوابید گفت نمیخوام آبت بیاد بیرون که مطمئن بشم بچه دار می شم خواهرش دست و پامو باز کرد منم بلند شدم با اعصاب خورد و داغون لباسامو پوشیدم گفتم خداحافظ سمانه گفت کجا بیا بچتو ببر و با خواهرش خندیدن منم اعصابم خورد گفتم سمانه فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشی بعد به من میگی زیر قولم نزنم کم داشتم داغ می کردم خواهرش اومد گفت محمودم بعد کیرمو از رو لباس گرفت گفت تازه رحم کردم می خواستم مال خودم باشی سمانه گفت نه میخوام مال من باشه به تو هم حال میده منم گفتم برو هر کاری می خوای بکن منو دیگه نمی بینی حقته چنین شوهری گیرت بیاد و نقشه کشیدین منو بدبخت کنین و اومدم از در بیرون سمانه اومد دستمو گرفت گفت محمود خودم تو بری ما میریم به یکی دیگه میدیم ما کیر می خوایم بیا تو پیش ما میگم بچه مال شوهرمه رفتم تو گفتم اصل کارت اشتباه بود بعد دیگه نتونستن تحمل کنن یهو سمانه گفت خره خدا نفهم تنبیه شدی و زدن زیر خنده منم گفتم چی شد گفت نترس می خواستم حال با نگینو یادت بره که خر نشی مارو ول کنی من قبلش قرص خوردم خیالت راحت و اومد بغلم منم کسشو گرفتم فشار دادم گفتم یه جوری جرت می دم که تو تاریخ بنویسن خندید و گفت از خدامه کی ایشالا گفتم امشبو زهر کردین یهو خواهرش اومد سمانه هم گفت من حال ندارم اگه می تونی بهش یه حالی بده اونم شلوارمو کشید پایین گفت کاری نمی کنم ولی سمانه از هر دو طرف آب خورد من چی و شروع کرد به ساک زدن تا کیرم بلند شد گفت جججججججججووووووون چه با حاله ... دوباره بلند شد ولی فقط ساک زد و اسنقدر خورد که آبم پاشید تو دهنش چون با سومم بود دیگه چیزی نمونده بود ولی همش قربون صدم می رفت و تا تهش میک زد و خورد گفت حال کردی محمود جونم قربون کیرت بشم بازم می خوای گفتم هنوز تو فکر تنبیهم سمانه حامله نشه گفت نترس نقشه بود منم یه لب ازش گرفتم و گفتم می خوامت جیگر یه دست کونتو باید بکنم اساسی گفت جونننننننننن کییی همین حالا بکن گفتم نه یه وقت دیگه ازشون خداحافظی کردم و اومدم بعدش گفت اینقدر بهم حال داده از این به بعد آبتو تو کسم میخوام حس کنم منم گفتم باشه
فوش ندید سکس خودم نیست دزدیه
بخوام داستان خودمو بگم باز میگین دروغه پس نمیگم
     
#560 | Posted: 15 Nov 2019 18:05
سكس با زنداداش خوشگل

سلام بر همه دوستان شهوانى يه خاطره واقعا واقعى رو ميخوام براتون كوتاه و مختصر بگم اسم مستعار من ياشاره ،بريم سر اصل مطلب كه من از بچگى عاشق سكس خانوادگى شدم و هستم يه خواهر دارم پنج شيش سال از خودم بزرگتره اولاش با خودمو به خواهرم ماليدن تَو شب و با خواهرزادم شروع كردم كه بعدا داستان اينارو هم براتون ميفرستم
ماجرا از اونجايى شروع شد كه داداشم يه زن خوشگل گرفت كه فاميلمون بود و من حسى بهش نداشتم اولاش ولى خداييش خدايى هم خوشگل بود تا بعد از تقريبا يكسال يه شب خواب ديدم كه دارم باهاش سكس ميكنم ديگه افتاد تَو سرم و روز بعدش اين زنداداش خوشگل ما داشتيم با هم شوخى ميكرديم كه انگشتشو گذاشت جلو بينى ام و واقعا بوى اسپرم (آب كير )رو ميشناختم و حسش كردم اما من بى تفاوت از كنارش گذشتم تا بعد از چندين سال شايد بالغ بر هفت هشت سال و اونا تو تهران زندگى ميكردن و ما هم تو روستا نزديك كرمانشاه تا هى از اطرافيان از خانواده از اينو و اون ميشنيدم كه اين زنداداش خوشگله ما هر وقت داداشم ميره جايى اينم ازادانه هر جايى كه دلش ميخواسته ميرفته و اسمش خلاصه بد در رفته بود تو فاميلا و خانواده و داداشمم واقعا خيلى تعصبى بود و نميزاشت قدم از قدم برداره ولى زنداداش دست شيطون رو هم از پشت بسته بود و اينكه ما هم يه بار از شهرستان اومديم خونشون تو راه هى با هم اس بازى ميكرديم كه من كجام و چقد مونده كه برسم چون أولم بود ميومدم شهرستان و دو سه روز اونجا بودم و روز اخر صبح زود بيدار شدم و ديدم زنداداش خيلى ناز و خوشگل رو تختخواب خوابيده بود و واقعا كيرم براش بدجور راست شده بود برا اولين بار و گذشت (حالا ناگفته نمونه موقع هايى كه هى روستا بودن اول زندگيشون من فيلم هندى زياد ميديدم و سكانسهاى رقص و بغلش رو تَو خونه اونا كه فقط منو اون بوديم اصلا رد نميكردم ميديدم اونم موافق بود كه بمونه رد نشه )خب بعد يه چند وقت يا يكى دو سال هى ميومدن سر كشى پيش ما يه چند تا عكس نيمه سكسى تَو گوشيش ديدم اعتنايى هم به من نميكرد وقتى ميديدم ولى يه بار داداشم گوشيشو دست گرفت از ترس داشت ميمرد و گفت به يه بهونه اى گوشى رو ازش بگير كه اون عكسارو نبينه كه بدش مياد حالا ديگه خدا رو شكر جايى گذاشته بود كه كسى نبينه و اونم نديد ولى من زياد تَو بهر همه گوشى ها ميرفتم ميديدم و زنداداشم با من نسبت به همه راحت تر بود ،يه شبم داداشم رفته بود مهمونى يه جايى و دير اومد منم يه كارى داشتم رفنم اتاقشون ديدم خوابيده تَو تاريكى ولى واقعا دوس داشتم بهش نزديك بِشم أمت جرّأت نميكردم بعد از چند روز يه شب اونيكى داداشم با زن و بچه هاش اومده بودن اونجا كه من شب از خواب بيدار شدم و تقريبا پاهاى زنداداشم يكم ازم دور بود و طبق معمول كير ما راست شد و منم يواش دستمو بردم زير پتو خورد به پاش كه فك كنم بيدار شد ولى نميدونم دقيق بعدش يكم با پشت دست به پاهاش ماليدم و با اونيكى دستم كيرمو ميماليدم يواش دست به پشت پاش زدم و خودمو همونجورى أرضا كردم تا روز بعد همه چى عادى و روز بعد يا شب بعدش هم بيدار شدم كه واقعا من چيزى ميفتاد تَو سرم كه شبا برا سكس خيلى بى كله بودم أما با ترس و لرز خب زنداداش و داداش ما هم روز بعدش هم ميخواستن برگردن تهران كه اون شب اخر بود بازم ديدم زنداداشم اون طرف من روبروى شب قبلش خوابيده اخه فرض كن من عمودى خوابيده من أفقى ولى ايندفعه بجاى اينطرف خونه اونطرف خونه خوابيده بود يعنى اول دست راست ما بود الان تَو دست چپ من بود و منم دوباره حشرم گرفت شديد باز اينبار يكم خودمو كش آوردم حتى اونطرفش داداشم بود و پايين تر از اون مادر و داداش و همه كس بودن بخدا بى دروغ و كلك وقتى خودمو كش آوردم تقريبا از پاهام رو بهش نزديك كردم و پاهامو يواش يواش با ترس و لرز به پاهاش ميماليدم يه لحظه حس كردم بيدار شده و هى ادامه دادم و پاهامو ديگه تقريبا روى باسنش بالا بردم بعدش تا دست از كار كشيدم و سر وته شدم و بند شلوارمو باز كردم اونم اولش روش به ديوار بود روشو كرد اينطرف كه شوهرش هم اونطرفش بود و بچه شون هم وسطشون و پشت به ديوار خالى بود (از اينجا نگه داشتم روز بعدش نوشتم چرا ؟ چون خونه دختر عموم بودم كيرم راست شد رفتم سراغ دختر عموم از پاهاش يواش بواش مالش دادم واى خدا عجب پاهاتو داشت بخدا برا اولين بار تَو عمرم به پاهاش دست زدم و مالش دادم كه واقعا فقط كم و بيش نفس نفس ميزد ولى خودشو زده بود به خواب در ضمن ساعت يك و دو شب بود و حتى تا نزديكى كوسشم پيش رفتم اما ديگه لامصب بعضى موقع ها نميشد شلوارشو به راحتى بكشى پايين چون واقعا شلوارش تنگ بود و شكم چاقى هم داشت نميشد بهش دسترسى داشت چون دو طرفش هم دو تا بچش بود نميشد خوب دسترسى داشت اول خواستم خوب حشريش كنم بعد بشه بكنمش كه فقط در حد مشت و مال شد و لاپا و پاهاشو كامل مالش دادم و برا دفعه بعد اميدوار شدم كه ميتونم دختر عموم هم بكنم و صبح بيدار شدم ديگه اومدم تهران حتى اونم بيدار شد انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده باشه ولى واقعا دفعه بعد صدرصد بايد بكنمش آخخخخخ) خوب ادامه داستان منم پاهامو دوباره نزديك پاهاش كردم مال زنداداشمو بعدش ايندفعه تند رفتم تا نزديكى هاى كوسش با پاهام مالش دادم كه ديگه معلوم بود كه كاملا راضيه حتى با نوك انگشتان پاهام به لاپاش و كوسش زدم و برعكس شدم ايندفعه با دستام پاها و ران و تا كوسشو با دستم لمس كردم كه كوسش آب اومده بود شلوارش نم داشت و منم فورا كيرمو در آوردم با كمك خودش كه كمرشو داد بالا شلوارشو در آوردم كه فقط شلوار پاش بود شرت پاش نبود خيلى به شدت استرس داشتم چون اولين بارى بود كه كيرم ميخواست تَو كوس يه زن بره و خودمو كشيدم بالا از كنارش و همونجور كيرمو از پشت گذاشتم لاپاش اينقد خيس بود كه حتى وقتى شلوارشو كشيدم پايين با دستم بكم مالش دادم كه كلا آبكى بود و ليز و از پشت يه پاشو يكم گرفتم بالا واقعا ميگم با همكارى خودش و كيرم تا خورد به كسش تا ته رفت تَو و همون حركت كه رفت تَو ديگه آبم داشت ميومد و يكى دو تا تلمبه نرم ديگه زدم و آبم خالى شد تَو كوسش و بعدش خودمو سريع جم و جور كردم و رفتم سر جاى خودمو كه خدايى باورش برام سخت بود كه تونستم به اين آسونى كوسشو بكنم البته اگه دختر عموم اينجورى كمكم ميكرد الانم كوس اونم كرده بودم اما زياد همراهى نكرد فقط گذاشت من دستماليش بكنم ،خب بعدش ديگه خودمو زدم به خواب يكى از در رفت بيرون متوجه نشدم كى بود ولى من فك كردم كه داداشمه يعنى همون شوهرش اما بعدش از خودش پرسيدم گفت وقتى آبتو خالى كردى تَو كوسم منم رفتم كه خودمو تميز كنم و صبحش اونا وقتى خواستن راه بيفتن برا تهران من همون جاى خودم نشسته بودم كنار بالشت و خوابالو و مات و مبهوت از كار ديشب و زنداداش جونم از در اومد داخل و اومد روبوسى كرديم و خداحافظى كَرد و رفتن اميدوارم كه لذت كافى رو برده باشيد دوستان و بخداوندى خدا همه اش حقيقته و باز هم در مورد سكس هاى بعدى كه با زنداداشم داشتم و اينكه چطورى بهش گفتم و ديگه رومون به هم باز شد كه با هوشيارى اونو كَردم رو براتون تعريف ميكنم تازه با خواهر زاده و خواهرمم براتون ميگم.
     
صفحه  صفحه 56 از 57:  « پیشین  1  ...  54  55  56  57  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites