تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

گناه عشق

صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21  
#201 | Posted: 5 Sep 2015 17:46
گنــــــــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــــــــــــق ۱۷۹

نادر خودشو رسوند به بیمارستان . نلی و نوروز و نسترن هم اون جا بودن ... بر خورد نوروز و نسترن خلاف اون چه که نادر می پنداشت خیلی با متانت و مودبانه بود . اونا به تنها چیزی که فکر می کردند نجات جان ناصر بود .. ولی نلی نادر رو کشوند به طرفی و گفت ..
-نادر اگه بلایی سر ناصر بیاد من از هر دو تا تون شکایت می کنم ...
-مثل این که مغزت تکون خورده و قاطی کردی . من اومدم این جا اگه یه کاری از دستم بر میاد انجام بدم . در حق همون کسی که تا حالا چند بار اقدام به قتل من کرده . می خوای چیکار کنی . چه جوری شکایت کنی . اون فیلمی که از تو و ناصر در دسترسه قبل از فیلمیه که تو بر داشتی .. دوست داری در هر شرایطی آبروی عشقت بره ؟ خودت رو که می دونم خیلی ایثار گری .
نلی : خواهش می کنم . الان هم می ترسم .. ولی من از حق خودم می گذرم ...
-نلی اگه کاری داری من این جا بمونم . وگرنه رفع زحمت کنم . زندگی من و نوشین ربطی به زندگی تو و ناصر نداره . اونا برای هم ساخته نشدن . تو بهتر از هر کسی می دونی که ناصر عقده ایه . اون حتی خودکشی کرده به این امبد که نمیره . جلب ترحم کنه . اون وقت زهر خودشو با مظلوم نمایی بریزه . تو اینو بهتر از هر کسی می دونی ولی نمی دونم چرا نمی خوای اینو قبول کنی . شایدم قبول می کنی ولی دنیا رو فقط در خودت و ناصر خلاصه شده می بینی . مثل این که همه آدما در تکاپوی این باشند که شما دو نفر زندگی کنید . ناصر که یک شیطانه . من به خاطر فرشته ها هم همچین ایثار گری نمی کنم . عشقمو ..خودمو حتی تو رو به کشتن بدم که چی ؟ یک آدم سیاه قلب بخواد زندگی کنه .. نذار بیشتر از این دهنم باز شه نلی ...
-برو نادر .. برو .. برو .. برو بیشتر از این اعصابمو خرد نکن . ..
ولی نادر اون جا رو ترک نکرد . با این که می دونست ناصر دشمن شماره یک اون و نوشینه ولی با این حال دوست نداشت که اون بمیره . شاید دلش واسه نلی می سوخت و واسه خانواده اش .. و شاید واسه خود اون که این مرد چقدر بد بخته که این جور راه زندگیشو گم کرده و هنوزم که هنوزه نمی دونه چیکار کنه .
نلی و نادر سکوت کرده بودند .. انگار از بحث خسته شده بودند . پرستار ها هر چند لحظه در میون فشار خون ناصرو اندازه می گرفتند ... تا اون جایی که می شد به شستشوی معده اش پرداختند . صورتش عین گچ سفید شده بود . انگار خونی درش جریان نداشت . نلی نتونست اینو ببینه .. نادر همراهش رفت بیرون ... زن سرشو آروم به دیوار می کوفت ... دقایقی بعد که ناصر از خطر مرگ نجات یافت نلی نا باورانه همون جا رو زمین نشسته بود و به معجزه ای که اتفاق افتاده بود فکر می کرد .. چون خیلی ها نا امیدانه حرف می زدند ..
نادر ساعتی رو اون جا بود و بر گشت ... وقتی خبر زنده موندن ناصر رو به نوشین رسوند اونم خوشحال شد . چون ته دلش دوست نداشت خونواده ای رو عزادار ببینه . با این که می دونست با مرگ ناصر خیلی از مشکلاتش حل میشه ولی اصلا این انتظارو نداشت که اون بمیره ...
نوشین : خاطرم جمع شد .. امید وارم وقتی که به هوش اومد عقل توی کله اش بیفته ... اما یه چیزی رو در نظر بگیر نادر .. از همین الان دارم میگم .. من به ملاقات این عوضی نمیرم . نمی خوام فکر کنه که داره به هدفش می رسه . بذار همه فکر کنن که نوشین بد جنسه . نوشین شوهرشو دوست نداره و از این حرفا . ولی هر کی که باید اونو بشناسه دیگه می شناسه . حتی پدر و مادرش هم اونو می شناسن . من برم ملاقاتش یا نرم که دردی دوا نمیشه . تازه خیلی کار خوبی هم کرده که برم عیادتش ؟ می خواست خود کشی نکنه ...
نادر : حالا این قدر حرص نخور نوشین .. یادت رفت چند هفته پیش تو می خواستی خودت رو از بین ببری ؟
-چی شد حالا داری ازش دفاع می کنی ؟
نادر : نه بابا می خواستم یه چیزی واسه گفتن داشته باشم . خوشم میاد یه خورده عصبی میشی خوشگل تر و ناز تر میشی .. من خودم بهتر از هر کسی می دونم که اون دیگه تو رو داغونت کرد و تو مجبور شدی .. ولی ناصر دلیلی برای خود کشی نداشت جز حسادت و خود خواهی و این که می خواست به نوعی غرور از دست رفته اش رو بر گردونه . نوشین : خوبه که همه این چیزا رو می دونی . وگرنه می خواستم بد جوری تنبیهت کنم ..
نادر : حالا نمیشه تنبیهم کنی ؟
نوشین : چیه خسته شدی ؟ به همین زودی دلت رو زدم ؟ نکنه دوست داری برای همیشه تنبیهت کنم . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#202 | Posted: 12 Sep 2015 20:34
گنــــــــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــــــــــــق ۱۸۰

نادر : تو که می دونی من در برابر حرف تو حرفی ندارم و هر چی که بگی راحت با جان و دلم قبول می کنم .
نوشین : حرصمو در نیار که اون وقت یه کاری می کنم که پشیمون شی ها ...
نادر : مثلا چه کاری ؟
نوشین اونو به طرف خودش کشوند و گفت همین کاری که تا چند لحظه دیگه تو باید انجام بدی .. خستگیمو در کنی و اعصابمو آروم کنی .
نوشین : هر بار که خودمو در اختیارت می ذارم فکر می کنم که برای اولین بارمه که دارم این کارو می کنم . برای اولین دفعه هست که دارم سکس می کنم .
نادر : اینم یه حس قشنگ عاشق بودنه . یه حسی که باعث میشه که من و تو در کنار هم و برای همیشه این حس تازگی رو داشته باشیم خیلی زیباست این احساس . طوری که نمیشه وصفش کرد ..
نوشین : آره باید حسش کرد . وقتی که زیبایی دنیا رو زیر پوستت حس می کنی وقتی که در کنار عزیزت زشتی برات مفهومی نداره اون وقته که احساس می کنی به اوج آرامش و خوشبختی رسیدی . نمی دونم چرا ناصر داره با خودش و با ما لج می کنه و من تا کی باید به این امید بشینم که می تونم از دستش خلاص شم و با تو از دواج کنم . نادر : خسته شدی ؟
نوشین : نه من خسته نشدم . تا آخر دنیا هم به همین صورت ادامه میدم و می دونم که ناصر هیچ غلطی نمی تونه بکنه ولی چیزی که هست اینه که من می خوام همه عالم و آدم بدونن که ما همو دوست داریم . اگه از دواج کنیم خیلی راحت تر میشه اینو به همه گفت . آخ که چه لذت بخش میشه . دست تقدیر گاه چه چیزا رو که واسه آدم رقم نمی زنه ! فکر نمی کردم پس از اون همه عذاب بتونم یک بار دیگه طعم شیرین خوشبختی رو حس کنم . واقعا در این عذاب یک حکمتی نهفته بود .. حکمتی که خطای عشق رو جبران کنه . عشق , اشتباهی درخونه های ما چهار نفر رو زده بود ... مهره ها رو بد چیده بود و حالا میره تا این عشق عزیز اشتباه خودشو جبران کنه . میره تا به ما بگه زندگی قشنگه . عشق قشنگه . خوشبختی هست وجود داره . ما نباید صبر کنیم که خوشبختی بیاد سراغ ما ... این ما هستیم که باید بریم طرف خوشبختی . ما باید اونو جستجو کنیم . بغلش کنیم . نذاریم فرار کنه . خوشبختی رو نترسونیم . وقتی اونو به دست آوردیم نازشو بکشیم . بگیم که چقدر عاشقتیم . یه کاری کنیم که خوشبختی ما رو دوست داشته باشه . دلش نیاد از پیش ما بره . اون در آغوش ما باشه .. برای همیشه.
نادر : اون وقت من نباید به خوشبختی حسادت کنم ؟
نوشین : منم باید حسادت کنم ؟! نه اصلا حسادتی در کار نیست . خوشبختی تا زمانی هست که من و تو هستیم . من و تو در کنار هم . هم خوشبختی نگهبان ماست و هم ما محافظ اون . و این قشنگی عشقو نشون میده ..
نادر : دوستت دارم .. دوستت دارم نوشین . نمی تونم بدون تو زندگی کنم ... بیا دیگه کلک کارو بکنیم . یه جورایی نلی رو بندازیم به جون ناصر تا با هاش اتمام حجت کنه نوشین : نمی دونم چیکار کنم . گاه دلم میگه برم به دست و پای اون عوضی بیفتم و ازش خواهش کنم که ما رو به حال خودمون بذاره . خواهش کنم که طلاقم بده . منو از شر خودش خلاص کنه ..
نادر : ولی به این سادگی ها قبول نمی کنه .. نه .. اون به این سادگی ها اینو نمی پذیره . نوشین : من با این که دوست ندارم اصلا حرفشو بزنم چه انجامش, میگم یه ملاقاتی بریم و ازش عیادت کنیم و یه جورایی بهش بگیم ..
نادر : اون به خاطر این که تو رو به دست بیاره اقدام به خودکشی کرد . این که دلت رو به رحم بیاره . اگه این کارو انجام بدی فکر می کنه که نقشه اش گرفته ..
-نمی دونم شاید حق با تو باشه ولی من خودم گیج شدم دلم می خواد زود تر از این مخمصه خلاص شم .
فردای آن روز نلی برای نوشین زنگ زد ... به سختی گریه می کرد . التماس می کرد که نوشین بره دیدن ناصر ..
نوشین : تو هنور درس نگرفتی ؟ هنور آدم نشدی ؟ مگه اون دفعه ندیدی چه به حال و روز ما آورد ؟! اون نقشه داشت .. چرا تو می خوای با اون هماهنگی کنی ؟ مگه ناصرو دوست نداری ؟ مگه نمیخواین که تو و اون زود تر برسین ؟ این همون کاریه که اون می خواد انجام بده . اون می خواد منو نابود کنه .. تو رو هم همین طور . اون همه ما رو به کشتن میده و متاسفانه تو هم در این کار داری کمکش می کنی . نکن این کارو درست نیست .
-نوشین تو رو خدا .. پاشو بیا . اون حالش خوب نیست ..
-من یک قدم بدون اجازه عشقم نادر پا به جایی نمی ذارم . در ضمن اونم باید همراه من بیاد ا اون عوضی شیاد
بفهمه که من هنوز دوستش دارم . اگه با این شرایط قبول می کنی من بیام . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#203 | Posted: 20 Sep 2015 23:40
گنــــــــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــــــــــــق ۱۸۱

بالاخره نلی قبول کرد که نادر و نوشین برن به ملاقات ناصر .. نلی مجبور شد که این شرایط رو بپذیره . چون نوشین راه دیگه ای براش نذاشته بود . .. ناصر وقتی نوشین و نادر رو با هم دید پاک به هم ریخت . ولی نتونست چیزی بگه . مجبور شد حتی با نادر هم دست بده .. صورتش کاملا بر افروخته بود . اون حالا خودشو نا توان تر از هر وقت دیگه حس می کرد . می دونست دیگه موندنش فایده ای نداره .. نوشین از چنگش خارج شده ... نادر از اتاق خارج شد .. منتها اون و نلی در جایی قرار گرفتند که اگه اون دو تا بحثشون شد خودشونو وارد کنن .
نوشین : حالت چطوره ناصر . این دیوونه بازیها چیه .
-همش به خاطر تو . می دونی که چقدر دوستت دارم و نمی دونم بی تو چیکار کنم .
-از این حرفا نزن که من خنده ام می گیره . ما تما م حرفامونو قبلا زدیم . الان هم اگه این جام راستش به خاطر نلی دختر عمه اته که خیلی دوستت داره و برات هر کاری می کنه .
ناصر : یعنی اون ازت خواسته که بیای ..
نوشین : چه فرقی می کنه . حالا که این جام مگه تو ندیدی که من و نادر اینجاییم . یه لحظه از هم دور نمیشیم .
ناصر عصبانی بود . داشت حرص می خورد . بازم به این فکر می کرد که نوشین و نادر روی همون تختی عشقبازی می کنند که اون و نوشین بار ها و بار ها از ش خاطره دارند .. همون تخت شب زفافشون .. همون خونه آرزو هاش .. هر چند اون خونه متعلق به اون نبود .. اون حالا می خواست از نوشین انتقام بگیره . اون به هیچ وجه نمی تونست با این زن زندگی کنه ولی به این جای کار که می رسید .. بازم اشک می ریخت اما نوشین مدتها بود که خودشو قانع کرده بود که باید در مقابل ناصر سنگدل باشه . باید بی رحمانه قدم بر داره . به اون توجهی نکنه . حالا جز خودش و نادر به هیچی فکر نمی کرد .
-آخه واسه چی می خواستی خودت رو بکشی ..
-واسه این که از این زندگی نکبت بار خلاص شم .
-این زندگی رو خودت واسه خودت درست کردی ناصر . این چاره کار نیست . نلی با تمام وجود دوستت داره . سعی کن اونو از خودت نرونی .
-نوشین یه فرصت دیگه به من بده .
-نادرو چیکارش کنم . اون عشق منه .
-من شوهرت هستم
-ولی تو عشق من نیستی . عشق ارزشش بالاتر از شوهره . من که نمی تونم به خاطر دلسوزی هم خودمو بد بخت کنم هم نلی و هم نادر رو . در واقع تو خودت هم بد بخت میشی . وقتی که تفاهمی بین من و تو وجود نداشته باشه . دوست داری به خاطر ترحم بر گردم پیش تو اون وقت خیانت کنم ؟
نوشین و ناصر به بحث های بی نتیجه خودشون ادامه داده بالاخره با هم خدا حافظی کردند . در همین لحظه نلی وارد شد . نادر رفته بود خارج خونه و منتظر نوشین بود . نلی و نوشین از اتاق خارج شدند و نلی شروع کرد به حرف زدن با نوشین ..
-چی شد ؟
نوشین : چی چی شد . اومدم به خاطر حرف تو یه عیادتی از این ناصر بکنم که روحیه بگیره . مثل این که به دیدن من خوشحال نمیشه . همش صحبت اینو می کنه که بر گردم سر خونه و زندگیم .
نلی : می تونی بر گردی .
نوشین : خب برگرد م که باعث نابودی خیلی ها شم ؟
ناصر حرفاشونو می شنید . خیلی ناراحت بود ..
نلی : نوشین من از خودم گذشتم . من دیگه اونو نمی خوام . یعنی نه این که نخوامش . اون اگه از من بخواد که واسش بمیرم می میرم . چه برسه به این که از خیرش بگذرم . من خودمو به خاطر اون نابود کردم . از همه چی گذشتم . بهترین شوهرو داشتم یک مرد فداکار ..پسرعمه ات نیما رو .. ولی عشق من به ناصر بود ..
نوشین : این جا خودت داری جواب خودت رو میدی . تو از شوهرت گذشتی به خاطر عشقت . خب منم دارم همین کارو می کنم به خاطر عشقم . این جا چه فرقی بین من و تو وجود داره . خون تو از خون من رنگین تره ؟
نلی : به خاطر خدا .. به خاطر انسانیت .. من می دونم که ناصر بازم اقدام به خود کشی می کنه .
نوشین : این از فیلمشه . از اون مار مولک هاست . وقتی بفهمه که اگه بمیره من بر نمی گردم مگه مرض داره خود کشی کنه ؟ از جونش مگه سیر شده .
اشک توی چشای ناصر حلقه زده بود .. وقتی که می شنید نلی به خاطر اون چه عذابی می کشه . ولی نمی تونست اون خاطرات با نوشین بودنو از یاد ببره . حس می کرد که تحقیر شده . اون می خواست همسرش رو بر گردونه ازش انتقام بگیره . حتی اگه نتونست انتقام بگیره اون احساس حقارت خودشو پوشش بده . آبروی از دست رفته رو بر گردونه . موضوع نادر رو فقط همین خودشون چند نفر می دونستن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#204 | Posted: 20 Sep 2015 23:48
گنــــــــــــــــــاه عشـــــــــــــــــــق ۱۸۲(قسمـــــت آخـــــر )

نادر و نوشین به خونه بر گشتند و نوشین بی خیال ناصر جسم و روحشو مثل همیشه در اختیار عشقش قرار داده بود . و نلی آرام در گوشه ای اشک می ریخت . اون شب ناصر تا صبح چش رو چش نذاشت . وقتی نلی میومد بالا سرش خودشو به خواب می زد . بار ها و بار ها تا صبح گریه کرد . از خودش متنفر شده بود . احساس پوچی می کرد . نلی رو با خودش مقایسه می کرد . اون به خاطر عشقش داره از عشقش می گذره .. می گذره تا بهش زندگی بده .. تا جون دوباره ای بهش بده . تا آرامش و خوشبختی از دست رفته رو بهش بر گردونه .. اما اون می خواد مثلا به عشقش نوشین برسه اونو نا بودش کنه . نوشین .. نوشین ... کسی که هنوز نام همسرو براش به یدک می کشه . آیا اون ارزش اینو داشت که من تا این حد نلی رو یرنجونم . اون که همه چیز خودشو وقف من کرده .. مهم تر از همه اینا حاضر شده با من فلج زندگی کنه .. چرا من نباید نوشینو فراموش کنم . چرا این عقده حقارت دست از سرم بر نمی داره . چرا هنوز مغرورم ؟! چرا به جای جبران یک اشتباه اشتباهات دیگه ای رو مرتکب میشم ؟ چرا هیچی حالیم نیست ؟ !نه .. خدای من . من نمی خوام این جوری بشه .. من نمی خوام .. خدایا ... من گناهکارم . یه کاری کن فکر نوشین از سرم بره بیرون . چرا باید نلی این جور التماس کنه از نوشین که بر گرده پیش من .. به جای این که حسادت کنه . جای این که از وجود رقیب عذاب بکشه ازش می خواد که بیاد پیشم .. نه .. خدایا این اسمش چی می تونه باشه .. این چی می تونه باشه ؟! این باور کردنی نیست . نوشین کیه .. یعنی من از اون یک بت ساختم ؟ چرا چرا می خوام به قیمت نابودی خودم و دیگران بر عقده حقارت خودم سر پوش بذارم ؟. ناصر با خود در کشمکش بود ولی به نتیجه ای نرسید . حس انتقام داغونش کرده بود ولی می دونست که هیچ دختری در دنیا مثل نلی نمی تونه دوستش داشته باشه . مثل نلی نمی تونه واسش فداکاری کنه .
صبح شد .. نلی اومد پیش ناصر تا ازش خداحافظی کنه .. ساکشم بسته بود ..
-کجا میری دختر ..
نلی : دارم میرم .. دیگه نمی خوام پیشت بمونم . قراره دو تا پرستار واست بیاد ..
-ازم خسته شدی ؟
-نه ناصر . این تویی که ازم خسته شدی نیازی به من نداری . نیاز که نباید داشته باشی . چون ما همه نیاز مند خداییم . اونی که بالا سر ماست . اونی که به ما زندگی داده .. عشقو آفریده . من نتونستم واست کاری بکنم . من خواستم عشقتو بهت بر گردونم . به دست و پاش افتادم . التماس کردم زار زدم .. خودمو کشتم .. ولی اون نخواست که بر گرده .. باز بهت سر می زنم ولی نه به عنوان این که حس کنم یه روزی می تونی عاشقم شی .. نه به عنوان کسی که بخوابم شبی رو پیشت بمونم . من دارم از پیشت میرم ..ولی احساس یک بازنده رو ندارم . آخه به خودم ثابت کردم که یک عاشقم . یک عاشق وفادار .. به دور از کینه ها و حسرت ها . من حسرت نمی خورم که چرا به تو نرسیدم .. من به خودم افتخار می کنم .. با این که به نیما ظلم کردم ولی تو باعثش بودی . تو به من گفتی که از دواج کنم تا با من باشی .. حالا هم پشیمون نیستم . عشقتو در سینه ام نگه می دارم . تا آخرین لحظه زندگیم .. دست مرد دیگه ای هم به من نخواهد رسید ..منو ببخش ناصر .. تو منو تحقیر کردی و تحمل کردم ..ولی دیگه بیش از این نمی تونم تحمل کنم که عشقمو , احساسمو تحقیر کنی .
نلی گریه کنان راه خروجو پیش گرفت ..
ناصر: نهههههه نرو نرو وایسا .. عشق من وایسا .. عشق من .. وایسا ... نرو .. من بدون تو می میرم ..نرو ..
نلی حرفاشو می شنید ... عشق من .. عشق من .. عشق من ... انگار اینو با یه حس خاصی میگه .. انگار با تمام وجود و احساسش صدام می زنه ... نلی ناگهان صدای فریادی رو شنید ... دایی و زندایی اش اون طرف ساختمون بودن ..خدایا چی شده ..
-نههههههه ..نههههههه ناصر بیدار شو .. چشاتو وا کن .. جاییت که آسیب ندیده .. منو ببخش ..
ناصر از تخت پرت شده بود .
-نلی نرو .. قول میدم عوض شم .. نوشینو طلاقش میدم . خواهش می کنم . دوستت دارم . تو عشق منی .. چشام کور بود و نمی دیدم . منو ببخش . قول میدم .. تنهام نذار . دوستت دارم .. با من ازدواج می کنی ؟ با یکی که پا ها شو از دست داده ؟ خودت رو علاف من می کنی ؟
نلی سر ناصرو گذاشت رو سینه اش و زار زار می گریست ... باورش نمی شد که بین فرار و قرار فقط یک نفس فاصله باشه . ...
چند روز بعد ناصر و نوشین رسما از هم جدا شدند .. نلی و ناصر ازدواج کردند و چند ماه بعد هم نوشین و نادر به عقد هم در آمدند .. حالا هر چهار تاشون از زندگی جدید راضی بودند و احساس خوشبختی می کردند . انگار عشق همه چی رو تنظیمش کرده بود .. پزشکان به ناصر امید واری داده بودند که ممکنه تا حدود زیادی بهبودی خودشو به دست بیاره ولی مثل اولش نمیشه .. و بعد ها شرایطشون به صورتی شد که چهار تایی شون در شرکت نریمان پدر نوشین کار می کردند وخاطرات تلخ و شیرین گذشته در هیشکدوم از اونا تاثیر منفی نداشت . آخه همه شون وقتی که از وضع موجود احساس رضایت و آرامش و خوشبختی داشتند واسه چی خودشونو با افکار مزاحم خسته و افسرده می کردند ؟! و عشق هم دیگه شرمندگی وجدان نداشت ... پایان ... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / گناه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites