تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

عشق سوخته

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 11 Jan 2014 00:37
قسمت بيست و يكم :

اين چي داره ميگه حالش خوبه دختراي اينجا فراري باشن حداقل ميخواين بگردين خونه رو بگيد ميخوايم بگرديم اين همه ديگه دروغ و افترا چرا ميزنيد به شخصيت ما .
علي : يعني چي مگه ميشه كسي از افراد داخل مهموني فراري باشه تمام افراد داخل مهموني خانواده هاشون با خبرن.
مأمور : به من مربوط نيست بايد باغ بگرديم بهمون خبر دادن اينجا ديدنش.
من آروم به علي: علي يعني چي مگه ميشه كسي اينجا باشه من نبينم تمام خونتون با نيلوفر سرك كشيدم اينا بهونه گير نياوردن براي گشتن گرفتن ما ببين به چي رو آوردن.
علي : بيخيال اميد كاري نميتونن انجام بدن همه بچه ها خانوادشون باخبرن .
بعد چند دقيقه ديديم كه تمام بچه ها دست بند زده دارن ميارن سمت در حياط يعني چي .
يكي از ماموراي زن اومد جلو دست رُزيتا گرفته ميگه قربان اين هم از شخصي كه دنبالش ميگرديم.
من خوشكم زد و گفتم : هااااااا يعني چي علي اين چي داره ميگه.
علي : نميدون رُزيتا اينا چي دارن ميگن ........ دختر با توم چرا ساكتي .
رُزيتا فقط ساكت بود سرش پايين اشك از چشم هاش روي زمين ميريخت صداي حق حقش ميومد.
نميدونم نيلوفر يا كسي هم چيزي گفت قبل اينكه به من و علي دست بند بزنن سوار ميني بوس ها كنن .
كلافه شده بودم من و با علي كنار هم نشوندن علي از صورت معلوم بود جا خورده توي شوك چون هر چي صداش ميزدم حرفي نميزد.
پسرايي هم كه با ما توي اتوبوس بودن همش ميپرسيدن كه چي شده چرا گرفتن مارو مگه مهموني غير قانوني داشتيم سوالهاي اينطوري ميپرسيدن ، حال جواب دادن هيچ كدوم از اين حرفهارو نداشتم تنها ميگفتم : نميدون گفتن توي كلانتري مشخص ميشه.
لعنتي حالا بايد چه كاري انجام بديم از همه بچه ها شروع به آزمايش گرفتن كردن اونايي كه الكل خونشون بالا بود جدا كردن ماهارو كه الكل نخورديم فرستادن پيش بازپرس ، علي فريد هم مثل اينكه نوشيدني الكلي نخوردن چون با من پيش بازپرس اومدن ولي خبري از آرمان و آرمين نبود جالب بود تقريباً تمام خدمت كارا با پيش خدمتها با ما بودن.
بازپرس شروع به سوال كردن از ما كرد چيكار داشتيد توي خونه خونه براي كي بود با رُزيتا چه كاري انجام داديد سوالهاي اينطوري.
خسته شده بوديم از بس جواب سوالاي تكراري اين احمق زبون نفهم داده بوديم مثل اينكه هيچ كدوم از سوالهاشو جواب نميداديم دوباره از اول سوال ميپرسيد.
چند تا از بچه ها مثل اينكه با خانواده هاشون تماس گرفته بودن چون كم كم سرو كله وكيل هاشون پيدا شد من و علي هم زنگ زديم وقتي كه نوبت تلفن زدن ما شد وكيل هامون گفت تا چند دقيقه ديگه ميرسيم.
وكيل ها شروع كرده بودن به انتقاد كه موكلم تنها فقط يه مهمون معمولي بيشتر نبوده از چيزي هم خبر نداشته نوشيدني الكلي هم مصرف نكردن پس ميتونن اگه اتهام ديگه اي موكلمون شامل نميشه شما هم اگه مدرك ديگه اي نداري بايد موكل منو آزاد كنيد.
باز پرس هم اونها رو پيش قاضي كشيك فرستاد تا به ادعاهاشون رسيدگي بشه فقط من و علي مونديم حتي فريد هم وكيلش از اين شَر راحتش كرد.
تلفن دفتر باز پرس به صدا در اومد برداشت كمي صحبت كرد حالت چهرش تغيير كرد تلفن قطع كرد نحوه صحبتش با من و علي و بقيه تغيير كرد ديگه از خشونت و سوالاي تكراري خبري نبود.
تا به خودم اومد تنها صدايي كه شنيدم صداي صوتي بود كه توي گوشم پيچيد با سر به سمت زمين خم شدم براي يه لحظه فقط موندم توي همون حالت تكون نخوردم تا صداي يه مرد آشنا شنيدم صداي بازپرس .
بازپرس : خودتون كنترل كنيد آقا .
برميگردم ميبينم واي كسي كه بهم سيلي زده پدرم ، پدر نيلوفر دست پدرم گرفته تا دوباره منو نزنه سر پايين ميندازم قبل اينكه سرم پايين بيارم صورت علي ديدم با هزار سوال كه معلوم بود براش درست شده با سيلي كه از پدرم خوردم.
ساكت ساكت بودم باز پرس گفت شماها بريد بيرون من با علي و بقيه افراد بردن بيرون فقط يه سرباز پيش خودش نگه داشت مارو فستاد توي راهرو كلانتري با سه چهار تا مأمور.
ترسيده بودم نيلوفر با مادر خودم خودش ديدم از حق حق چشم هاي نيلوفر فهميدم كارمون به جاهاي بدي داره كشيده ميشه.
سرباز از داخل اتاق بازپرس بيرون مياد ميگه آقاي سعيد بخشي ، مرتضا فرخي و ... تمام كارگراي مهموني صدا ميزنه ميگه ميتونيد با دادن يه تعهد ميتونيد آزاد بشيد بريد ولي شما آقاي علي زريني شما بايد بمونيد براي توضيح هاي بيشتر براي پرونده و شما آقاي اميد رحماني شما هم آزاديت ميتونيد با دادن يك تعهد بريد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#22 | Posted: 11 Jan 2014 18:07
قسمت بيست و دوم :

حالا موندم چي بايد بگم يعني ميتونم چيزي بگم مثلاً قرار بود رفته باشم پيش دوستم نه اينكه وسط عروسي برادرم با دختر آقاي كبيري فرار كنم .
خدا حالا چرا بايد امروز اين اتفاق بيوفته شانس نباشه همين ديگه بيچاره نيلوفر چقدر اشك از چشم هاش توي اين دو روز جاري شده نميدونم شايد تقصير من كه اين بلاها داره سرمون مياد.
سرباز دوباره بيرون مياد ميگه : اميد رحماني بياد داخل باز پرس كارش داره.
من ميرم جلو با سر باز داخل اتاق بازپرس ميشم واي خدا پدرم و آقاي كبيري دوباره ميبينم اصلاً روم نميشه سرم بالا بگيرم.
ميرم جلوي ميز بازپرس سرپايينم تا بازپرس ميگه اين برگه هاي تعهدنامه بخونيد و امضا كنيد ميتونيد بريد.
ميخونم ميبنم چيزهاي بيخودي نوشته مثل اينكه تعهد بدم كه ديگه توي هيچ مهموني غير قانوني شركت نكنم ، درصورت تكرار خطاهاي انجام گرفته جريمه و مجازات ميشم و خيلي چيزهاي ديگه آخر برگه ها امضا با اثر انگشت زدم اين دردسر از بيخ گوش گذشت ولي جواب خانواده خودم و نيلوفر چي بايد بدم نميدونم.
بازپرس ميگه خوب كار شما ديگه با ما تموم شده اميد وارم ديگه شمارو داخل كلانتري نبينم.
با من و پدرم و پدر نيلوفر دست داد تازه سروكله وكيل من پيدا شد.
ايكاش ميتونستم جواب وكيلم بدم بگيم آخه اي ديونه الآن چه وقت اومدن.
كه وكيلم با همه سلام اهوال پرسي كرد گفت : خوش حال كه پدرم با پدر نيلوفر خودشون تونستن به اين زودي برسونن.
پدر نيلوفر از وكيل تشكر كرد بخاطر اطلاع دادن بهشون.
من تازه فهميدم اينا چطوري به اين زودي با خبر شدن.
پدرم بدون هيچ حرفي با من رفت بيرون .
آقاي كبيري : ميشد بهمون بگيد ولي اينطوري نه پسرم .
آقاي كبيري هم رفت بيرون من پشت سرش با سكوت دنبالش بيرون رفتم وكيلم هم پيش بازپرس موند.
ساكت بودم تا وقتي كه به بيرون از كلانتري كنار ماشين ها رسيديم نيلوفر در ماشين باز كرد اومد سمت من بغلم كرد.نميدونستم واكنشم بايد چه چيزي باشه نه ميتونسم از خودم جداش كنم نه اينكه توي آغوش خودم بگيرمش.
نيلوفر با صداي بغض آلود : تورو خدا بابا هم من عاشقق اميد هم اميد عاشق من . بذاريد با هم باشيم ، اشكان هم ميدونه ما عاشق هم هستيم ميخواست خودش بياد همه چيز آروم آروم بگه بشما.
من تازه باشنيدن اسم اشكان يادم افتاد اصلاً الآن اشكان كجاست مگه قرار نبود امروز برسه براش جشن بگيرن خوي اينا اومدن يعني اشكان نفهميده خبري شده شايدم فهميده خودش كاري انجام نداده ، نميدونم.
قبل اينكه پدرم شروع به حرف زدن كنه آقاي كبيري مياد جلو سمت ما دست نيلوفر ميگيره ميگه: ما با بودن شما باهم مشكلي نداريم تنها حرفمون دروغي كه هر دو نفرتون براي بود باهم به ما گفتيد ، اشكان نميدونه ما اومديم كلانتري نخواستيم بفهمه كه شما دستگير شديد.
پدرم : اميد من به تو ياد دادم دروغ بگي ، كاراي ناشايست انجام بدي .
حرفي براي گفتن به هيچ كسي نداشتم تنها سكوت در آغوش گرفتم.
آقاي كبيري : بهتر دختر اميد رها كني جلوي كلانتري هستيم يادت نره.
نيلوفر خيلي آروم خودش كنار كشيد ولي براي اينكه فكر نكنه چون توي آغوش خودم نگرفتم حس اين كه دوست ندارمش فقط به اجبار دستش گرفتم سرم بالا گرفتم يه لبخند به نشانه دوست داشتنش زدم.
مادر نيلوفر : خوب نميشه حرف هاتون نگهداريد براي خونه اينجا كه نميشه در مورد اينطور مسائل حرف زد .
پدرم بدونه هيچ حرفي به سمت ماشين رفت نيلوفر اسرار كرد كه من اون با هم باشيم من فقط دست نيلوفر توي دستم گرفته بودم چيزي نميگفتم خانواده هر دومون راضي شدن كه من و نيلوفر با خانواده كبيري بريم كنار هم صندلي عقب ماشين جا بگيريم تا خونه با هم باشيم.
توي ماشين مادر نيلوفر ميگفت : چيزي به ما نگفتيد . چرا دروغ گفتيد رفتيد يه شهرستان ديگه .
آقاي كبيري : خوب اگه ميگفتيد عروسي شما با عروسي برادرت يكي ميشد اميد آقا . دروغ گفتن خوب نيست من بخاطر راست گو بودن شمارو قبول داشتم اعتماد به شما ميكردم.
تا رسيدن به خونه تنها كلمات من بله ، درسته ، حق با شماست بود.حرف هاي نيلوفر خوب ميترسيديم ، نميدونستيم اگه بفهميد چي ميشه ، به هم وابسته ايم چيزهاي مثل اين بود.
رسيديم خونه آقاكبيري سخته برام بخوام پياده بشم نميدونم چه كاري بايد انجام بدم ولي خوب آخرش كه بايد پياده بشم يا نه از ماشين ميرم بيرون دست نيلوفر ميگيرم تا از ماشين پياده شه تا داخل خونه با سكوت رفتيم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#23 | Posted: 11 Jan 2014 20:52
قسمت بيست و سوم:

رفتيم داخل ، نشستم روي مبل سه نفره نيلوفر كنارم سمت چپم نشست روي مبل.
پدرم با پدر نيلوفر شروع به صحبت كردن مادر نيلوفر رفت سمت آشپز خونه تا شربت يا چيز ديگه بيار مادرم همراهش رفت.
اشكان ديدم كه از پله ها پايين داره مياد با ديدن من و نيلوفر كه كنار هم نشستيم دست تو دست هم هستيم شكل صورتش تغيير كرد مثل اينكه باورش نشده بود كه من و نيلوفر با هم ميتونيم باشيم.
پايين اومد با همه سلام داد و اهوال پرسي كرد ، وقتي به من رسيد فقط آروم گفت : ميدونن.
من با سر اشاره كردم آره.
پدرم : اميد كاري كه كردي خيلي نسنجيده بود بايد به همه ما ميگفتي كه نيلوفر خانم دوست داري.
آقاي كبيري : اشكان از دست تو ناراحتم ميدونستي اين دوتا همديگرو دوست دارن چيزي به ما نگفتي.
اشكان : خوبه پس شما ميدونيد اين دوتا همديگرو دوست دارن و عاشق هم هستن ، كار من راحت شد قرار بودمن كم كم به شما بگم كه اينا همديگر دوست دارن تا مشكلي پيش نياد ولي شما از كجا فهميديد نكنه خودشون طاقت نياوردن گفتن.
من موندم اين اشكان چقدر خوب داره درمورد عشق منو نيلوفر حرف ميزنه مثل اينكه نميدونه من عاشق آرزو بودم خوب حداقل بهش نگفته بودم از بچگي دوست دارم آرزو وگرنه الآن اشكان تيكه تيكه ميكرد منو.
مادر نيلوفر با يه سيني دستش گفت : من براي تو دارم اشكان ، به مادرت هم نگفتي كه خواهرت و اميد همديگرو دوست دارن.
داخل سيني دست مادر نيلوفر يه چايي چهارتا نسكافه دوتا ليوان شربت . چايي براي پدرم ، 33نسكافه رو براي خودش آقاي كبيري و اشكان و مادرم و شربتها براي منو نيلوفر آورد.
نيلوفر با صداي آروم كه فقط من بشنوم : حالا چي ميشه اميد به نظرت واقعاً ميذارن با هم باشيم يا نه.
من : عزيزم نگران نباش اينطور كه اينا دارن ميگن فقط بخاطر دروغي كه گفتيم عصباني هستن نه چيز ديگه.
تا ساعت يازده شب مونديم تقريباً دوساعت نوي خونه ي آقاي كبيري بوديم و بيشتر صحبت ها در مورد من و نيلوفر بود . ميگفتن اگه ميخوايد واقعاً با هم باشيد تا آخر عمرتون بايد تصميم بگيرد تا چه اندازه همديگرو قبول داريد و باهم اخلاق هاتون سازش داره يانه حرف هايي از اين قبيل در آخرم وقتي ديدن هم من و هم نيلوفر اسرار به با هم بودن دوست داشتن هم داريم موافقت كردن كه اگه واقعاً تصميم ما اينه ميتونيم با هم ازدواج كنيم .
جالبي حرف هاشون اين بود كه از من و نيلوفر مثل بچه ها قل گرفتن كه توي هيچ شرايطي ديگه دروغ نگيم.
وقت رفتن نيلوفر مثل دختر بچه ها ميگفت : نميشه بموني نري اميد.
من : عزيزم منم دوست دارم پيشت باشم ولي ميبيني كه نميشه بايد صبر كنيم خانوادهامون هم كه راضي شدن به عروسي كردن ما با هم پس صبر كن.
واقعاً برام سخت از كسي كه بهم آرامش هديه كرده دور بمونم ولي حق انتخاب ديگه اي ندارم بايد دوري آغوش گرم نفس هاي آرامش بخشش تحمل كنم.
بعد خداحافظي كردن با خانواده آقاي كبيري سوار ماشين شديم به سمت خونه پدرم راهي شديم توي ماشين هيچ كدوم از ما حرفي نزديم .
نميدونم چي بايد بگم به برادرم هِه حتي به آرزو وسط جشن عروسيشون يك دفعه غيبم زد كجا رفتم نميدونم ولي چرا حقيقت ميگم بودنم با نيلوفر اينكه منو اون ميخوايم باهم ازدواج كنيم آرزو كه نميدونه عاشقشم پس هيچ چيزي نميفهمه ناراحت نميشه.
رفتم داخل اول منو آرزو ميبينه تعجب توي صورتش ميتونم بخونم آخه گفته بودم كه يك هفته ميمونم نه اينكه دو روزه برگردم اونم با پدر و مادرم بي اخيار با ديدن برادرم كنار اشكان بغض گلوم گرفت ولي خودم كنترل كردم.
من : سلام خوبي داداش سلام آرزو خانم.
هر دوتاشون تعجب كرده بودن بهم زول زدن كه با اومد پدر و مادرم از جلوي راهروكنار رفتن تا بتونيم بريم طبقه بالا.
رفتم روي يكي از صندلي ها نشستم چشم هامو بستم تا كمي سرم آروم بگيره واي چه معدم صدايي ميده عجب سوزشي تو معدم احساس ميكنم . يادم افتاد ار صبح هيچ چيزي جزء شيريني و شربت نخوردم حالا كي ميتونه بگه بهم غذا بديد گشنم حتماً ميگن چه پرو.
بيچاره نيلوفر منكه مردم اينطوري سرم سياهي ميره دلم به صدا سوزش افتاده ببين چه بلايي سر اون دختر بيچاره مياد.
پدرم مياد جلو به برادرم و آرزو ميگه هر سوالي داريد بذاريد براي فردا الآن وقتش نيست بريد بخوابيد بذاريد اميد هم بخوابه فردا سوال ميپرسيد ازش.
خدارو شكر كردم كه پدرم من نجات داد از سوالهاي تكراي كه ازم ميخواستن بپرسن ، پا شدم با گفتن يه شب بخير گقتن ساده رفتم سمت اتاقم گرفتم روي تختم دراز كشيدم به سقف خيره شدم دلم يه آغوش ميخواد اما نه هر آغوشي ، آغوش گرم نيلوفر دلم ميخواد نميدونم چه بلايي سرم اومد دلم ميخواد كنارم باشه.
ياد تمام خاطراتم با نيلوفر افتادم چه حس خوب و دل گرم كننده اي.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#24 | Posted: 12 Jan 2014 02:40 | Edited By: darkstorm
قسمت بيست و چهارم :

به تمام كارهايي كه تا آلان انجام دادم دارم فكر ميكنم از وقتي كه عاشق بودنم نصبت به آرزو فهميدم تا به الآن كه حسرت آغوش نيلوفر دارم.
يه لبخند با اشك توي صورتم نقش ميبنده دست خودم نيست نه لبخند نه اشك هام نميدونم كدوم از شادي كدوم از غم نميدونم.
دلم ميخواد فقط صداي نيلوفر قبل خواب بشنوم تا شايد بهم آرامش خاطر بده.
چشم هام ميبندم به اميد اين كه شايد بتونم حتي براي يه لحظه استراحت كنم بخوابم ولي تنهايي بدون آغوش نيلوفر برام همه جا سرد و تاريك.
صداي ويبره كوشيم ميشنوم توي بلند ميشم ياد مياد كه داخل جيب كتي كه تنم بود گذاشتم وقتي كه از سرباز گرفتم تو كلانتري حالا چه صدايي هم داره پا ميشم ميرم بردارمش ميبينم درست گوشيم افتاد كنار صندلي روبه روي ميز كارم براي همين صداش اينطوري بلند شنيده ميشه دقيقاً بين دو تا آهن تكون تكون ميخوره.
گوشي بر ميدارم اسم نيلوفر روي صفحه گوشيم ميبينم گوشي كه يادگاري از نيلوفر كادو تولد سال پيش بهم داده.
جواب ميدم ميگم آروم : بله عزيز دلم چي شده خواب نيستي.
نيلوفر : سلام تو ياد نگرفتي بايد اول سلام كني بعد حرف بزني.
من : سلام به گل خوش بوي خودم.
نيلوفر: اميد ايكاش پيشم بودي.
من : عزيزم از خدام الآن كنار هم توي آغوش هم بوديم ، دوست دارم الآن توي آغوش گرمت بودم نفس هات بهم آرامش ميدادن.
نيلوفر : منم همين طور ولي حيف از هم فاصله داريم.
من : حالا چرا بيداري.
نيلوقر : خوابم نبرد ، نكنه مزاحم خوابت شدم بيدارت كردم.
من : ببينم صدام خواب آلود ، دختر من مگه خوابم ميبره از دوري تو ، نگران تو هستم نكنه مريض بشي از كم خوابي.
دل دوباره شروع به سر و صدا سوزش كرد.
نيلوفر : عزيزم نميخواد نگران باشي من با بودن تو مگه مريض ميشم فقط دوريت ناراحتم ميكنه.
من : قربول خوشكل خودم بشم ، ببينم شام خوردي يا نه هنوز معدت خالي.
نيلوفر : نه چيزي جزء همون شربتي كه باهم خورديم نخوردم ، باورم نميشه رُزيتا از خونشون فرار كرده باشه اون يه همچين دختري نبود.
من : من كه نميشناختم رُزيتا خانم كه بخوام نظر بدم ولي نميشه كارهاي ما آدم هارو پيش بيني كرد ازمون هر كاري بر مياد.
نيلوفر : نميدونم اميد چي بگم ، راستي شكم گنده خودت چيزي خوردت .
من : آره جات خالي كلي هوا.
نيلوفر : مسخره حالا واقعاً چيزي نخوردي.
من : نه عزيزم با هم همدرديم.
نيلوفر ايكاش پيش هم توي خونه خودمون بوديم اون طوري الآن برات غذا درست ميكردم.
من : آره عزيزم خوب ميشد اون وقت خودتم با غذات ميخوردم.
نيلوفر : پسر بد بذار دستم بهت برسه بهت ميگم ميخواي منو بخوري.
من : خوب چي نميشه آدم يه چيز خوش مزه دلش بخواد كنار غذاش بخوره.
نيلوفر : نوووچ نميشه مگه من خوردنيم.
من : راست ميگي خوردني نيستي دوست داشتني هستي.
نيلوفر : عزيز دل من زبون به اين خوبي داشته من خبر نداشتم.
من : زبونم كجاست ، من بيچاره خجالتي هستم غير اينه.
نيلوفر : اصلاً زبون نداري كه ، عزيز دلم بگير بخواب صيح پا شدي يچيز بخور تا نخواي منو بخوري باشه عزيزم.
من : باشه شبت بخير ولي هرچيزي هم بخورم باز براي خوردن تو گلم جا دارم.
نيلوفر : از دست تو اميد شبت بخير باشه خواباي خوب ببيني شيطوني هم نكن.
من : باشه گلم شب تو هم بخير خواباي خوش ببيني.
هردو كمي با سكوت صبر كرديم بعد گوشي قطع كرديم رفتم سمت تختم سرم روي بالش قرار دادم چه آرامشي چشم هام بستم و خوابم گرفت.
با صداي مادر بيدار ميشم چه حالي دارم پر از اميد و آرامش لذت ميبرم از بيدار شدنم چون ميدونم ميتونم امروز برم دوباره نيلوفر ببينم.
از اتاقم ميرم بيرون مستقيم سمت آشپز خونه پيش خانوادم تا يه صبحونه بخورم روزم با نشاط شروع كنم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#25 | Posted: 14 Jan 2014 19:49
قسمت بيست و پنجم :

باديدنم يهو همه ميزنن زير خنده هِه خنده هم داره ، جالب پدرم هم داره ميخنده يعني فرار كردن من با نيلوفر اين همه خنده داره شايد نميدونم.
ميشينم روي صندلي يه صبح بخير به همه ميگم ولي باز سرم پايين نگه ميدار روم نميشه به چشم هاي پدرم نگاه كنم.
مادرم برميگرده از كنار يخچال باديدن من اون هم ميخنده واقعاً خنده داره زندگي من.
من : حق داريد بخنديد فرار كردن من با نيلوفر توي روز عروسي شما خنده داره اينكه ميخوام باهاش عروسي كنم خنده داره.
خنده برادرم و آرزو قطع شد براي يه لحظه پدرم اخماش توي هم رفت مادرم سكوت كرد ، فكر كنم گند زدم مثل اينكه اصلاً به حال من نمي خنديدن پس چرا با ديدن من خندشون گرفت نميدونم.
احسان با تعجب : تو چيكار كردي؟!؟!؟!
آرزو فقط ساكت بود ولي از صورتش معلوم بود خيلي تعجب كرده.
من : خوب دوست دارمش نميتونستم ببينم غمگين بخواطر اينكه شما باهم ازدواج كرديد ولي ما نه هنوز براي اينكه با هم باشيم از عروسي در رفتيم دروغ گفتيم تا تنها باشيم با هم ديگه.
تمام كلماتي كه ميگفتم برام عذاب آور چون هم دروغ بود بعضي از حرفهام هم بعضي از حرفهام برعكس اتفاقي بود كه رُخ داده .
احسان : از دست كارهاي تو اميد هيچ كس سر در نمياره خوب اگه دوست داريش پس چرا الآن داري ميگي زودتر ميگفتي باهم عروسي هامون يكي ميگرفتيم ولي مثل اينكه تو خوشت نمياد با من عروسيت يكي ميشد تو حتي به من نگفتي كه نيلوفر خانم دوست داري؟
من : نه اصلاً حرف اينكه دوست داشتن يا نداشتن اينكه عروسي هامون يك روز باشه نيست ، اينكه بهت نگفتم نيلوفر دوست دارم دليلش اين بود نميخواستيم كسي بفهمه تا وقتش برسه.
دليل هام خيلي غير منطقي بود . خودم اگه از كسي اين حرفهارو ميشنيدم بهش ميگفتم خوب راستشو بگو زده بود آمپرت بالا رفتي خودت خالي كني نميگفتي بهمون چون شايد نميخواستي با اون ازدواج كني.
تا برادرم خواست حرف ديگه بزنه سرفه هاي پدرم دوباره شروع شد .
نميدونم كي ميشه حال پدر خوب بشه از اين سرفه هاي لعنتي خلاص بشه ، از جنگ لعنتي فقط همين براي پدرم مونده تمام هم رزم هاش مردن تنها كسي كه زنده مونده ، تنها كاري كه پدر گذاشت از امتياز جانباز بودنش استفاده ببرم توي خدمت سربازيم بود كه تونستم معافيت بگيرم تنها سه ماه آموزشي رفتم.
تموم حرفهامون نصفه رها شد منكه از خدام بود ولي نه اينطوري ، من بلند ميشم ميرم كنار پدرم و نيلوفر از سر ميز بلند ميشه مادرم هم كنار من سمت ديگه پدر مي ايسته .
احسان سريع رفت كپسول اكسيژن پدرمون آورد مادرم ماسك اكسيژن سريع از روي كپسول بر ميداره ميذاره روي دهن و بيني پدرم.
منو باش فكر ميكردم روزم ميخواد با نشاط خوب شروع بشه ببين چي شد.
خودم توي آينه ي قدي كه كنار يخچال روي ديواره ميبينم من چرا اينطوريم با موهاي ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ ، صورت روغني ، با پيراهن و كروات ، با لباس پارچه اي سياه.
فكر كنم دليل خنده اول صبحي خانوادم دونستم ريختم و قيافم بود نه زندگيم.
با صداي گوشيم از آشپز خونه بيرون ميرم ميگم من برم اين لباس هام عوض كنم .
حال پدرم بهتر شده بود بقيه هم آروم تر شده بودن كه پدرم گفت.
پدرم : بله فقط يادت نره سلام مارو به لباست كه پشت خطه برسوني.
من چيزي نگفتم هم به خواطر حالش هم چون ديگه از آشپزخونه بيرون اومده بودم صفحه گوشي نگاه كردم ديدم اشكان تعجب كردم يعني با من صبح به اين زودي چه كاري ميتونه داشته باشه؟
من: الو سلام آقا اشكان.
اشكان : سلام صبحت بخير.
من : ممنون صبح شما هم بخير خانواده خوبن.
اشكان : من كه خوبم اگه منظورت خانواده نيلوفر بد نيست فقط ميگه تو كجايي ، راستي وقت داري هم ديگرو ببينيم كار واجبي باهات دارم.
من : فقط ايشون كه نه ولي خوب دوست داشتم بدونم حالش چطوره ، وقت دارم هر وقت كه بگي من ميام فقط كجا بيام.
اشكان براي نهار بيا رستوران پدر علي .
من : باشه فقط مگه آزاد شده علي و خواهرش.
اشكان : آره ديشب همين كه فهميدم الناز برادرش گرفتن خواستم برم كه خود الناز زنگ زد بهم وقتي ديدمت بهت ميگم چي شد يكم طولاني .
من : باشه پس مثل هميشه ساعت يك توي رستورانم راستي ببخشيد اشكان ميشه بيام دنبال نيلوفر الآن تا باهم بريم بيرون .
اشكان : آره ، اتفاقاً در مورد تو نيلوفر ميخوام باهات حرف بزنم .
من : باشه پس من نيم ساعت ديگه ميام اونجا مرسي ، به همه سلام برسون خداحافظ.
اشكان : باشه ، تو هم به همه سلام برسون خدا حافظ.
هر دو گوشي قطع كرديم واقعاً ترس داشتم از روبه رو شدن با اشكان ولي چاره چيه . سريع لباش هام عوض ميكنم كلي به خودم اسپري ميزنم يه كلاه لبه دار ميزارم سرم كه سفيد اما كناره هاش سياه درست مثل كتوشلوارم كه سفيدن ولي دكمه پيراهنم سياه با كروات سياه .
ميرم بيرون از اتاقم همه توي پذيرايي نشستن دارن حرف ميزنن و تلويزيون براي خودش روشن .
من : با اجازه برم بيرون اشكان باهام كار داره.
همه يه تيكه بهم انداختن ولي من مجبور بودم سكوت كنم هرچند سكوت آرزو برام از هر تيكه يا زخم زبوني بدتر بود ، ولي همه اين حرف هارو به خاطر نيلوفر گرمي وجودش تحمل ميكنم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#26 | Posted: 15 Jan 2014 14:15
قسمت بيست و ششم :

ميرم كه ماشينم بردارم ولي يه فكري به ذهنم ميزنه ماشين نبرم تا نيلوفر مجبور بشه ماشين بياره رانندگي كنه من نگاهش كنم ديدم فقط به نيلوفر باشه نه به جاده.
گوشيم از جيب بغل كتم بر ميدارم شماره آژانس سر كوچه خودمون ميگيرم .
شخص پشت تلفن : الو سلام آژانس نرگس بفرماييد.
من : سلام خسته نباشيد يه ماشين ميخواستم .
ش . پ . ت : به كدوم آدرس ماشين ميخواستيد ؟
من : خيابان حدادي كوچه ابوذر پلاك ... .
ش . پ . ت : چشم همين الآن يكي از راننده ها رو براتون ميفرستم.
ميرم بيرون منتظر ماشين ميشم بعد پنج دقيقه پيداش ميشه تاميرسه جلو در بدونه اينكه حرفي بذارم بزنه با ديدن تابلوي آژانس نرگس سوار ماشين ميشم سمت عقب طرف كمك راننده ، به راننده ميگم.
من : سللام خسته نباشيد من همونيم كه زنگ زد به آژانس عجله دارم اگه ميشه هر چه سريع تر بريد به اين آدرس ....... .
راننده : باشه تا جايي كه بتونم سريع ميرم.
تا به رسيدن به خونه نيلوفر خودم سپردم به آهنگي كه از راديو يا از ضبطش بود نميدونم ولي منو برد تو حال هواي دل سپردن به نواش. اين آهنگ نميدونم چرا منو داره به اشك واميداره سريع به راننده ميگم ببخشيد ميشه ضبط خاموش كنيد راننده ضبط خاموش ميكنه.
لعنتي آهنگي بود كه آرزو دوست داشت نميدونم چرا هر چي ميخوام بهش فكر نكنم ولي باز اتفاقي روخ ميده كه به يادش بيوفتم.
با خاموش شدن ضبط موبايلم از جيبم بر ميدارم شماره علي از ليست تلفن انتخاب ميكنم زنگ ميزنم بعد سه چهار بار صداي بوق شنيدن صداي علي شنيدم.
علي : الو،ها چيه بذار بخوابم تا نصفه شب توي كلانتر لعنتي بودم الآن سر درد دارم ول كن هر چي ميخواي بگي بذار براي بعد خداحافظ.
گوشي قطع كرد علي مثل اينكه ديونه شده اصلاً صبر نكرد من الواي سلامي چيزي بگم فقط خودش حرف زدو و قطع كرد نميدونم الآن يعني چي حالا هر چي كه شده ميذارم براي بعداً ازش بپرسم من وظيفه ام جوياي حال و احوالش بود كه زنگ زدم.
راننده : جناب ببخشيد فكر كنم رسيديم به آدرسي كه گفتيد.
من : ممنون كرايه چقدر بايد خدمتتون تقديم كنم.
راننده من بعد كمي تعارفات معمولي حساب كرايه از ماشين پياده شدم زنگ خونه نيلوفر زدم.
طبق معمول مادر نيلوفر جواب داد .
مادر نيلوفر : سلام صبح بخير آقا اميد بفر ماييد داخل.
من : سلام صبح شما هم بخير دستتون درد نكنه.
از طرفي روي روبه رو شدن با خانواده كبيري نداشتم ولي دلم ميخواست كه پيش نيلوفر باشم به آرامش برسم.
ميرم داخل بعد گذشتن از حياط وارد خونه آقاي كبيري ميشم كه اشكان مادرش ميان و سلام احوال پرسي انجام ميدن دعوتم ميكنن كه روي يكي از مبل ها بشينم ميرم ميشينم و سرم پايين نگه ميدارم و فقط جواب سوال هاشون ميدادم تنها پرسشم اينه كه آقاي كبيري و نيلوفر كجان خوب هستن كه ميگن خوبن هردوشون فقط آقاي كبيري كار مهمي براش پيش اومد كه بايد سريع ميرفت ، نيلوفر هم بالا خواب شايد الآن هم بيدار شده باشه.
واقعاً نميدونم چي بايد بگم فقط ميدونم به قدري بهم لطف دارن كه حتي حاضر شدن من پُررو به خونشون راه بدن بذارن با دخترشون عروسي كنم برام خيلي با ارزش.
مادر اشكان بلند ميشه ميره سمت آشپز خونه طبق معمول ميخواد شربت برام بياره.
بعد اينكه اشكان ديد من كلاً حرفي از خودم نميزنم فقط جواب سوالهاشون ميدم بر عكس هميشه كه من سر حرف زدن باز ميكردم رو به من ميكنه و ميگه.
اشكان : اميد خجالت نكش حرفي نيست قبلاً يك نفر ديگرو دوست داشتي ولي الآن ميگي نيلوفر دوست داري ميدون به خواطر دونستن اين موضوع كه همه اين ها رو من ميدونم خجالت ميكشي اين طوري ساكتي ولي بدون من اخلاق تو رو ميدونم كلاً هيچ كاري از اجبار يا از روي رودر وايسي انجام نميدي رفتارتو با خواهرم توي كل مهموني ها يا جشن هاوديده بودم كلا برخوردت باهاش نصبت به رفتارت با دخترهاي ديگه فرق داشت ميدونستم تو هم علاقه مندس بهش ولي تا چه حدي نميدونستم تا نيلوفر زنگ زد و كل ماجرا رو تعريف كرد .
من : راستش نميدونم بايد چي بگم فقط ميدونم ، نميتونم بدون نيلوفو زندگي كنم.ناخداگاه تمام حرف ها رو با زُل زدن به چشم هاي اشكان گفتم ، براي خودم هم عجيب بود يعني من حس واقعيم به نيلوفر فراتر از چيزي بود كه در نظر گرفته بودم شايد دارم دوباره دل ميبندم ولي نه نميشه من عاشق شده بودم پس ايني كه دارم تجربه ميكنم معنيش چيه نميدونم .
صداي نيلوفر ميشنوم مثل اينكه دوباره قلبم شروع به كار كنه تا الآن تپش هاش توقف كرده باشه با ديدنش تموم خوبي هاش يادم اومد.
نيلوفر با خنده خوش حالي : سلام صبح بخير عزيز دلم خوبي؟
من با لبخندي كه از ديدن دوباره نيلوفر روي لب هام نشسته بود گفتم : سلام از ماست گل عزيزم چطور خوب.
نيلوفر مياد روي مبل كناري من ميشينه ميگه : اميد مياي به من خبر نميدي حيلي بدي.
اشكان : بله خواهر گلم منم حالم خوبه مرسي حال منم پرسيدي.
نيلوفر : خوب باشه ، سلام به تو حسود .
اشكان : خوب باشه من شدم حسود نو كه بياد به بازار كنه ميشه حسود.
من : نيلوفر عزيزم اشكان اذيت نكن .
اشكان : بازم به معرفت تو اميد.
من : خواهش ميكنم آقا اشكان بذار بارم از پل رد شه به شما هم ميگم.
نيلوفر : من ميگم چرا اميد اين طوري شدي طرف اشكان گرفتي نگو براش نقشه كشدي.
اشكان : نه مثل اينكه خدا خوب تير و تخته رو با هم جور كرده.
مادر نيلوفر : خوبه آقا اميد دوباره به حرف زدن اومده .
مادر نيلوفر با سيني شربتي كه دستش بود براي هر كدوممون يه ليوان از شربت مورد علاقه مون درست كرده بود تعارف ميكرد ما بر ميداشتيم تشكر ميكرديم.
نيلوفر : مامان اذيت نكن اميد.
اشكان : خوب شد اومدي مامان بيا ببين اينا مظلوم گير آوردن .
هم من هم نيلوفر زديم زير خنده ، تا يك ساعت فقط به حرف زدن گذشت تا من گفتم.
من : اگه اجازه بديد ديگه من و آرزو بريم .
نيلوفر : باشه ولي كجا؟
اشكان : نترس جاي دوري نميبرتت ميبر پيش آقا گرگ.
مادر نيلوفر : اشكان پسرم اذيتش نكن آقا اميد اجازه گرفته اگه خودت هم بخواي با هم بريد بيرون.
نيلوفر : اشكان خيلي بدي براي تو دارم ، باشه اميد بريم من فقط برم حاضر بشم بريم.
من : باشه گلم .
من با صداي خيلي آروم به اشكان ميگم : راستي ميخواستي در مورد علي و الناز بهم بگي چي شد اومدن بيرون.
اشكان : عجله نكن بذار براي وقت نهار كه كلي حرف بارم تازه يه پيش نهاد برات دارم براي يه همكاري خيلي بزرگ.
من : باشه حرفي نيست ولي نميشه بگي اين همكاري كه ميگي چي هست ؟
اشكان : نه نميشه ميشد كه ميگفتم توضيحش خيلي طولاني همون توي رستوران بهت ميگم فقط يادت نره ساعت يك بايد بياي.
من : باشه ولي تا اون موقع از فضولي ميميرم.
اشكان : حقت.
مادر اشكان پا شد رفت سمت آشپز خونه .
كمي با اشكان سر به سر هم گذاشتيم تا نيلوفر آماده بشه ، وقتي نيلوفر گفت : بريم من حاضر شدم عزيزيم . ديدم لباس هاي ساده اما خوش رنگ پوشيده دلم خواست همون جا توي آغوشم بگيرم به خودم فشارش بدم.
من : باشه پس من پاشم بريم .
اشكان : باشه مراقب خودتون باشيد پس فعلاً خداحافظ تون.
من : به آقاي كبيري هم سلام برسونيد.
مادر اشكان از آشپز خونه با يه قاشق توي دستش اومد بيرون گفت : ميمونديد براي نهار.
من : ممنون وقت زياد بعداً به شما زحمت ميدم با اجازه خدا خافظ.
با تعارفات معمولي با نيلوفر راهي شديم بريم با هم بيرون هم باهم باشيم هم كمي باهاش صحبت داشتم در مورد زندگي خودمون.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#27 | Posted: 15 Jan 2014 17:02
قسمت بيست و هفتم :

نيلوفر : خيلي بدي اميد دارم برات ، حالا ماشين نمياري من رانندگي كنم.
من : خوب آره مگه چي ميشه ببينم عزيز دلم رانندگيش چطوري.
نيلوفر : خوب پس اينطوري الآن بهت ميگم .
ماشين كنار اتوبان نگه ميدار از ماشين پياده ميشه مياد من ميكشه از ماشين بيرون خودش ميشينه جاي من ميگه .
نيلوفر : خوب پس برو رانندگي كن منم ميخوام ببينم رانندگي عزيز دلم چطوري.
من : باشه ولي پس هر جا كه من دلم بخواد ميريم.
نيلوفر : واقعاً دلت مياد جايي كه من ميگم نريم .
من : بگو حالا ببينم از دلم مياد يا نه.
نيلوفر : بريم ... بريم خونه باغ شما.
من : چي دوباره دلت شيطوني ميخواد .
نيلوفر : نه فقط ميخواستم توي بغلت منو بگيري اصلاً ولش كن بريم پاساژ پيش الناز ببينيم ديشب چه اتفاقي افتاده .
من : نه ديگه گفتي خونه باغ بايد بريم همون جا.
نيلوفر : نه نميخوام.
من : يه بوس از گونه نازش ميزنم ميگم عزيزم ببخشيد.
نيلوفر : به يه شرط برام بستني بخري.
من : تو بگو دنيا بستني كه جاي خودش داره.
به سمت خونه باغ راه ميوفتم توي مسير از سر خيابون وحدت جلوي شيريني فروشي نگه ميدارم ميرم بستني سنتي ميگيرم ميدم به تيلوفر تا برسيم به خونه باغ نيلوفر همش به بستني ناخونك ميزد منم ميگفتم.
من : دختر صبر نداري يخوره عجول نباش الآن ميرسيم.
نيلوفر : نميخوام برسيم تو همشو ميخوري براي من نميمونه.
من : ببين با بودن تو من اصلاً بستني ميخورم منكه همش ميخوام تورو بخورم.
با نيلوفر همون راه كم تا خونه باغ گفتيم خنديديم.
بعد اينكه رسيديم ماشين داخل حياط من پارك كردم و نيلوفر هم سريع رفت توي خونه.
من وقتي درو باز كردم با ديدن نيلوفر بدون مانتو فقط با شلوار جينن و تيشرت جذب دلم خواست واقعاً بجاي اون بستني كه داشت ميخورد خودش بخورم .
رفتم جلو كتم روي صندلي انداختم كرواتم شل كردم به نيلوفر گفتم .
من : دختر سهم من گو پس تو كه داري همشو ميخوري .
نيلوفر : خودت گفتي نميخواي خوب منم دارم همشو ميخورم .
يه قاشق بستني ديگه سمت دهنش برد خورد.
سرم بردم جلو شروع كردم بوسه گرفتن خوردن از لباش هنوز بستني داخل دهنش بود ولي همين هم بهم حس بهتري داد بوسه هايي كه ميگرفتم شيريني سردي .آرامش خيلي خوبي داشت.
نيلوفر سرش ميكشه عقب ميگه : خيلي بدي بستني منو چرا خوردي خودم ميخواستم بخورمش.
با خنده دوباره از لباش بوسه ميگيرم نيلور از كنار اپن آشپز خونه مياد كنار خودش به من تن به تن ميرسونه لذت دوست داشتني بوسه هاي خنك و شيريني كه از نيلوفر ميگرفتم توي وجودم بهم گرمي و شهوت خواصي ايجاد كرده بوب چشم تو چشم نيلوفر بودم چشم هاش خوماري برق خواصي داشت ، دوست داشتم همون جا لباس از تن هردومون ميكندم فقط فاصله ي قلب هامون همون گوشت و پوست خودمون باشه تا بتون بفهمم قلب نيلوفر هم مثل من بيتاب يا نه ، ميبينم نيلوفر داره ميخنده كمي خودش كنار ميكشه ميگه : عزيزم بريم روي مبل يا تخت اينجا نه منم يه بوسه ديگه ازش ميگيرم ميگم : با شه بريم.
نيلوفر دست من ميگيره ميبره سمت مبل سه نفره ميگه اينجا خوبه اميد؟
من : چرا كه نه.
شروع ميكنيم بوسه گرفتن خوردن زبون لب همديگه.
تيشرت نيلوفر ازتنش در ميارم از بازوش يه گاز كچولو از بازوش ميگيرم كه نيلوفر ميگه : آخخخخ كه همينم منو حشري تر ميكنه ، از روي سوتينش سينه هاش ميخورم بادست هام از پشت بندهاي سوتين نيلي رنگش باز ميكنم ديگه مزه زير زبون مزه خود سينه هاي نيلوفر بايه دستم بازوي راستش ماساژ ميدم بادست ديگم از كمرش ميگيرم . با بوسه شروع ميكنم ميام پايين تا اينكه به شلوارش ميرسم دستام ميارم سمت پشت باسن هاي نيلوفر شروع ميكنم به ماليدن خودم با زبون بالاي شلوارش روي پوستش به سمت چپ راس ميرفتم ، بعد چند دقيه خود نيلوفر دستش آورد زير چونم دكمه ها شلوارش باز كرد ولي خود من شلوار با شرتش باهم كشيدم از تنش بيرون با زبون افتادم به جون كس نيلوفر حسابي خيس بود از طعم آبش خيلي خوشم اومده بود باعث شده بود صد مرتبه حشري تر بشم.
صداي نيلور با گفتن : آههههههههه...عزييييزم...بيشتربخور....آخخخخخ .
ديونه تر ميشدم ديگه طاقت نياوردم شروع كردم كم كم دراوردن لباس هاي خودم وصتي فقط يه شرت توي تنم مونده بود نيلوفر خيره شده بود به آلتم كه سيخ سيخ استوار ايستاده بود شرتم كشيد پايين گفت.
نيلوفر ميخنده ميگه : عزيزم واقعاً بلدي با من چيكار كني كه ديونه ي اون اميد كوچولوت بشم دلم بخواد بگيرم توي دهنم بخورمش.
من ديگه نميتونستم جلولي خودم بگيرم چه برسه به نيلوفر سرش پايين ميبره بين پاهام بادستهاي ناز نرمش اول كمي بازي ميده آلتم بعد صورتش جلو ميبره سر آلتم تو ي دهنش قرار ميده با زبونش فازيش ميده .
هم قل قلكم مياد هم كلي بهم حال ميده به نيلور با خنده ميگم : دختر تو كه آدم بدتر ديونه ميكني.
حرف تموم نشده بود كه نيلوفر تموم آلتم توي دهن جا داد بعد چند لحظه سرش آور عقب شروع كرد به تكرار ولي هر دفعه سريع تر و صريع تر حالم دست خودم نبود ديگه ميشه گفت روي ابرا بودم بعد چند دقيقه نيلوفر با دست راستش بيضه هامو گرفت شروع به ماليدن كرد ديگه خودم نميتونستم كنترل كنم سريع به نيلوفر گفتم آبم داره مياد در بيار آلتم از دهنت .
ولي نيلوفر ابروهاش به نشانه نه بالا اندخت كارش سريع تر انجام داد منم تموم آبم توي اوج لذت داخل دهن نيلوفر خالي كردم دلم نميخواست ولي شهوت جلوي هر كاري ازم گرفته بود.
نيلوفر هول ميدمش روي مبل با سرم ميرم طرف رون هاش شروع به بوسه آروم به دندون گرفتن از رونها سفيدش ميكنم بادستم شروع به ماليد خط كسش ميكنم كمي با آلتش بادست زبون بازي ميكنم تا كم حالم جا بياد بعد نيلوفر روي مبل ميخوابون طوري كه كمرش روي مبل باشه تا با هاش چهره به چهره باشم خودم ميخوابم روش سينه به سينه گرماس سينه هاي نرمش ددوباره باعث حشري شدنم ميشه آلتم نيلوفر با دستش ميگيره چند بار بازي بازيش ميده ميگه.
نيلوفر : ببينم اين اميد كچولو هم ميتونه مثل اميد بزرگه يه من حال بده يا نه.
يه بوسه از نيلوفر ميگيرم خودم جابه جا ميكنم تا سر آلتم دقيقاً بين دوتا پاهاي نيلوفر قرار بگيره به نيلوفر ميگم عزيزم ميشه پاهات جمع كني نيلوفر پاهاش جمع ميكنه دست چپم از بين رونش و مچ پاش به آلتم ميرسونم سر آلتم با دستم داخل كس نيلوفر ميكنم
نيلوفر با يه آخ كچولو ميگه فقط يواش يواش زياد دردم نگيره از لباش بوسه ميگيرم شروع به خوردن لباش ميكنم آروم آروم آلتم داخل ميكنم گرمي خيسي سوري داخل نيلوفر باعث لذت بردن دوباره من ميشه كم كم آلتم شروع به حركت دادن ميكنم اول خيلي آروم ولي با حرف نيلوفر كه اميد خيلي آرومه سرعتم بيشتر ميكنم بادستهام از روناي نيلوفر گرفتم تند تند به با سنش ضربه ميزنم تلنبه ميزنم داد و فرياد نيلوفر حتي باعث ميشه كه سرعتم زياد كنم.
كل بدن هر بو نفرمون عرق پشونده هر دو توي لذت غرق بوديم تا حدي كه وقتي آب داخل نيلوفر ريخت نميدونستم بايد قبلش چيكار كنم تنها فقط برام لذت داشت جالب بود هر دو باهم به اوج لذت رسيده بوديم اينم از تنگ شدن اطراف آلتم داغ تر شدنش متوجه شدم از بيحال شدن تقريبي، و در آخر منو نيلوفر سفت بغل كرد منم همراهيش كردم به خودم فشارش دادم در آغوشش به بهترين زمان توي زندگيم تبديل شد.
برام زيبا بود دل گرم كننده نشاط آور حس آرامشي كه در كنار تيلوفر كسي كه منو از زمان بي پبوليم تا الآن كه توي اين شرايتم دوستم داره برام دوباره به ارمغان آورد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#28 | Posted: 16 Jan 2014 23:30
قسمت بيست و هشتم :

تا نزديكي هاي ساعت يازده من و نيلوفر كنار هم روي مبل دراز كشيديم ، از دلم نمياد كه از كنارش جايي برم دوست دارم براي هميشه كنارش باشم نيلوفر چشم هاش باز ميكنه يه لبخند زيبا روي صورتش نقش ميبنده دست خودم نيست از لب هاي سرخش يه بوسه ميگيرم.
نيلوفر : اميد خيلي دوست دارم براي هميشه تو آغوش هم باشيم.
من : عزيز دلم منم دوست دارم ولي بايد هنوز صبر كنيم براي اينكه بتونيم براي هميشه كنار هم بمونيم.
نيلوفر : اميد چي ميشد اگه خانواده هامون راضي نميشدن ما با هم عروسي كنيم.
من يه بوسه از گونه نيللوفر بر ميدارم ميگم : عزيزم حتي اگه اونا موافق نبودن من تورو ميدوزديدم با خودم ميبردم.
نيلوفر باخنده : ديگه اين قدر هم ديونه نيستي كه اين كارارو انجام بدي.
من : جداً فعلًا كه ميبينيم دزديدمت.
نيلوفر : خيلي بدي پاشو از روم ببينم له شدم.
من : عزيزم چي شد ، ناراحتت كردم.
نيلوفر : نه عزيزم ولي بايد حاضر بشيم بريم پيش اشكان براي نهار يادت رفته.
من : باشه پس لباس هارو جمع جور كنيم.
نيلوفر : باشه.
با نيلوفر شروع به جمع كردن لباس ها كرديم ووقتي نيلوفر كت منو از روي صندلي برميداشت چشمش به بستني افتاد.
نيلوفر : اميد خيلي بدي بستنيم آب شده نميشه ديگه بخورمش ، اميد بستني بايد برام بخري اون هم دوتا بسته نه يدونه يكيلويي.
من : از دست تو نيلوفر ، فكر كردي من دوباره ميخرم بستني برات ، اين بار نوبت تو كه براي من بستني بخري .
نيلوفر : ببينيم كي براي كي بستني ميگيره.
با نيلوفر كمي شوخي با هم انجام داديم رفتيم باهم دوش گرفتيم حاضر شديم كه بريم پيش اشكان.
وقتي كه ميخواستيم سوار ماشين بشيم به نيلوفر گفتم : نوبت تو راننده بشي . نيلوفر با خنده ميگه : يه شرط داره اونم اينه كه برام بستني بگيري.
من : باشه تو دنيا رو بخوا بستني كه چيزي نيست ، هر چي دلت بخواد از دستم بر بياد برات ميگيرم.
نيلوفر رانندگي ميكنه منم تموم راه تا رستوران فقط بهش خيره ميشم با نيلوفر در مورد اينكه كجا عروسي كنيم بهتر يا اينكه كجا خونه بگيريم از اين نوع حرف ها تا اينكه به رستوران رسيديم با نيلوفر داخل رستوران شديم بعد از پارك كردن ماشين وقتي داخل رستوران شديم اميد دقيقاً پشت ميزي بود كه براي اولين بار پيشنهاد ثبت يه شركت به اسم خودم بهم داد درست جايي كه پدرش منو با راه كارا براي انتخاب محل مناسب براي ايجاد شركت يا مدارك مربوط به ثبت شركت و خيلي راهنمايي هاي ديگه بهم نشون داد.
دست نيلوفر تو دستم گرفتم به سمت اشكان رفتيم با اشكان اهوال پرسي كرديم و سلام داديم ، صندلي جا به جا كردم تا نيلوفر بشينه و خودم هم رفتم روي صندلي كناري نيلوفر نشستم بعد كمي صحبت كردن در مورد علي و الناز و رُزيتا اينكه رُزيتا از دست پدرش فرار كرده چون ميخواسته اونو به يه پير مرد شوهر بده تا بتونه خودش از ﻭﺭﺷﻜﺴﺘﻪ ﮔﻲ نجات بده ، علي الناز هم چون نميدونستن حقيقت چي هست پدر رُزيتا هم علي و رُزيتارو ميشناخت بهشون اطمينان داشته رضايت داده جالبيش اينجاست كه موضوع فرار كردن رُزيتا رو خود رُزيتا به علي گفته ، علي هم براي اشكان دردودل كرده ، جالب تر اين بود كه پدر رُزيتا قبول كرده كه علي و رُزيتا با هم عروسي كنن .
آدم نميدونه در مورد بعضي از افراد چطوري بايد فكر كنه ولي اين يكي واقعاً نوبرش براي نجات خودش حاضر هر كاري كنه حتي فدا كردن دخترش هم بهش مسئله اي نيست.
من : راستي در مورد چي ميخواستي با من صحبت كني .
اشكان : خودت كه فكر كنم كمي خبر داري ميخوايم براي دور زدن تحريم ها ميخوايم يه شركت توي چين احداث كنيم تا بتونيم هم هزينه كمتري بديم هم بتونيم جايي پيدا كنيم كه بشه مواد اوليه كه نميتونيم وارد كنيم به اونجا انتقال بديم توي همون كشور بسازيم وسايل بعد هم صادر كنيم به كشور هاي ديگه هم توي ايران بياريم.
من : خوبه بد نيست ولي به اين فكر كرديد بايد كي رو براي انجام كاراي شركت بفرستيم اونجا؟
اشكان : خوب فكر نكردي چرا الآن اينجايي ميخوايم هم تورو هم نيلوفر بفرستيم يه چند سالي چين از دست هر دو تاتون راحت بشيم .
من : جااااااااان.چي شد كي بره من با آرزو بريم چين شوخيت گرفته اشكان.
نيلوفر : اشكان ببينم تو اينو جدي گفتي ؟ يعني بايد من با اشكان بريم چين ؟
اشكان : خوب پس توقع داريد كي بره من كه تا دو هفته ديگه بايد دوباره برم آلمان ، بابا كه بايد بمونه ايران كاراي شركتاي توي ايران انجام بده خوب پس فقط شما دو تا ميمونيد كه بريد غير اينه؟
من : خوب نميشه چه ميدونم مثلا رضا بفرستيم ، يا برادرم احسان چه ميدونم يكي ديگرو آخه چرا ما؟
اشكان : نميشه هر دوي شما براي اين كار مناسب هستيد ، مثلاً تو اميد از كاراي ثبت اين طور كارا سر درمياري دنبالشون رفتي ، تو خواهرم از كاراي مالي محاسبه هزينه هاي مربوطه برمياي.
اشكان : راستي تا يادم نرفته اينو از من نشنيده بگيريد داشتم ميومدم مادرم فكر كنم با مادر تو اميد داشتن در مورد اينكه بيان براي خواستگاري حرف ميزدن.
من و نيلوفر هر دومون چشم هامون از حدقه بيرون زد با هم گفتيم : چي كي قرار خواستگاري گذاشتن.
اشكان : ول كنيد راستي قرار شد بريد چين يانه.
هم من هم نيلوفر هر دومون حسابي حال اشكان گرفتيم تا فهميديم قرار شده چهار روز ديگه براي خواستگاري قرار مدار گذاشتن .
هم من هم نيلوفر هر دو خوش حال بوديم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#29 | Posted: 17 Jan 2014 00:43
قسمت بيست و نهم :


توي كل اون روز خبري از علي نشد تا رسيدن روز خواستگاري كار منو نيلوفر بيرون رفتن گشتن رسيدن به كاراي شركت بود .
وقتي روز خواستگاري شد من زياد حرف نميزدم ساكت بودم غفط جواب سوال هارو ميدادم.
قرار شد هفته بعد بريم محضر ازدواج رسمي كنيم ، زمان عروسي رو براي دو ماه ديگه گذاشتن دقيقاً زمان عروسي پدر و مادر نيلوفر.
تا رسيدن زمان عروسي نه من نه نيلوفر آروم قرار نداشتيم نداشتيم هر چند ديگه شب هارو هم با همديگه ميگذرونديم ديگه كسي هم بهمون چيزي نميگفت راحت باهم وقت ميگذرونديم.
قبل از اينكه برم براي برداشتن نيلوفر از آرايشگاه صورت آرزو جلوي چشم هام اومد اصلاً دوست نداشتم يه همچين فكروخيالي به سرم بزنه ولي دست خودم نبود به اين فكر افتادم چي ميشد الآن عروسي من و آرزو ميشد كسي كه آرزوم بود دستش توي دستم باشه با صداش هر روز از خواب بيدار شم ولي نميشه آدم بايد ياد بگيره به تموم آرزوهاش نميرسه اين يه حقيقت نه يه شعار ولي خيلي تلخ خيلي تلخ دونستن اين حقيقت.
وقتي به خودم ميام جلوي سالن آرايشي هستم موبايلم از جيبم بيرو ميارم به الناز زنگ ميزنم تا به نيلوفر بگه من بيرون منتظرم بياد .
چند دقيقه صبر ميكنم تا نيلوفر بياد باديدن نيلوفر دهنم وا ميمونه اين نيلوفر نه نميتونه باشه واقعاً مثل يه فرشته شده زيبا سفيد دوست داشتني هيچ وقت نيلوفر با آرايش اين طوري نديده بودم هميشه يه آرايش مولايم به خواط من داشت ولي امشب واقعاً متفاوت شده بود درست چند ماه تقريباً هر لحظه باهم بوديم حتي شب ها كنار هم ميخوابيديم ولي امروز دلم يجور ديگه شده بود ميشه گفت توي نگاهم به نيلوفر هشتاد در صد شهوت بود بيست درصد دوست داشتن ، تو كل اين مدت فقط زماني كه با هم همخوابي داشتيم شهوت نصبت بهش داشتم توي بقيه زمان ها فقط يه حس آرامش داشتن و دوست داشتن نسبت بهش بود.
از ماشين پياده ميشم درو براش باز ميكنم خودم ميرم ميشينم خيره ميشم به نيلوفر ميگم ايكاش ميشد همين جا خدمت برسم بيخيال مهموني بشيم آخه دختر كي ميتونه صبر كنه با ديدن تو تا شب.
نيلوفر صورت سرخ سرخ شد گفت : اميد انگاري قراره براي اولين بار امشب باهم باشيم تو چرا اين همه حريسي تا شب صبر داشته باش دوباره كنار هم توي آغوش هم براي هميشه توي خونه خودمون ميمونيم.
خيلي دلم ميخواست از لباش بوسه بگيرم ولي خوب نميشه چون آرايش صورتش خراب ميشد.تا رسيدن به باغ نيلوفرينا كه ارثيه از پدر پدر پدربزرگش بود و خود پدر و مادرش هم همون جا جشن عروسي شون گرفته بودن ما هم جشن گرفتيم جالب بود هم سال گرد عروسي پدر و مادر نيلوفر بود هم روز تولد آرزو هم روز عروسي خودم خيلي حس خوب و بدي داشتم درست مثل اولين روزي كه پيش نيلوفر از خواب بيدار شدم.
توي جشن ميشه گفت تموم چشم ها به نيلوفر خيره بود نگاه نيلوفر هم به من همه خوش حال بودن جالب خود من هم خوش حال بودم.
تا آخر جشن خيلي برام سخت گذشت چون دوست داشتم نيلوفر توي آغوشم بدونه هيچ محدوديتي بگيرم.
وقتي كه جشن تموم شد همه بالاخره خواستن برن بذارن من و نيلوفر راحت بريم خونه خودمون با گذشتن از كنار آرزو و برادرم روز تولد آرزو تبريك گفتم ولي چيزي كه با گفتن اين جلمه توي چشم هاي آرزو ديدم باورم نشد يه حلقه از اشك توي چشم هاش نشست سرش به طرف ديگه برگردوند و رفت من شوكه شدم نميدونستم دليل اين رفتار آرزو چي بود واقعاً هيچ چيزي به ذهنم نميرسيد نميدونم معنيش چي هست .
با كشيدن دستم توسط نيلوفر به خودم اومدم با نيلوفر رفتم سوار ماشين شديم .
تقريباً تموم مهمونها تا خونه مارو بدرقه كردن بعد اينكه مطمئن شدن مارو توي خونه هم رسوندن بيخيال شب نشيني جا خشك كردن توي خونه شدن.
هم من هم نيلوفر درب و داغون لباس هاي مجلسيمون از تنمون خارج كرديم كنار هم روي تخت دراز كشيديم هر دو خسته بودم ولي دل هر دو نفرمون يه شيطنت كوچيك همشده ميخواست نيلوفر كشيدم كنار خودم از لباي سرخش بوسه گرفتم گفتم.
من : عزيزم ، جونم ، نفسم حوصله داري يا نه خسته اي .
نيلوفر با يه بوسه از لبم گفتن : نميدونم خودت چي عزيز دلم خسته نيستي حال يه شيطنت داري يا نه؟
من : خودت كه ميدوني من چقدر حريسم باز سوال ميپرسي.
نيلوفر با گرفتن بوسه از لبم گرفتن آلتم از روي شرت به تموم سوال هامون جواب داد من هم با هم راه شدن ماساژ دادن رون و باسنش بهش جواب سوالش به طور كامل دادم.
با بوسه گرفتن از هم نيلوفر شروع به پايين اومد از تن من كرد تا خودش به شرتم رسوند و آلتم بيرون آورد خواستم داخل دهنش ببره ولي گفتم نه توهم بايد برعكس بشي منم بتونم به تو لذت بدم با هم به حالت69 قرار گرفتيم شروع به دراوردن شرت نيلوفر كدرم ولي قبلش با به دندون گرفتن آروم اطراف رونش تقريباً صداي ناله هاش درآورده بودم شروع به ليس زدن خط بالايي و چوچول كس نيلوفر كردم از طعم و بوش لذت ميبردم تا چند دقيقه به مين روش ادامه داديم تا از نيلوفر آب با فشار خارج شد به صورت من خورد كمي هم بدنش لرزيد.
نيلوفر با بيحالي : ببخش اميد...
حرفش قطع كردم گفتم : جوووووون چي ببخشم خوشم اومد منو بيشتر حشري كردي و ديونه خودت.
نيلوفر يه لبخند زد دوباره شروع به خوردن آلتم كرد ولي اين دفعه كمي حركتش سريع تر كرد منو هم مثل خودش به اوج لذت رسوند داخل دهنش تموم آبمو نگداشت خورد.
برگشت بالا سمت من صورتش كنار من روي يه بالش كذاشت از ديدن صورتش سير نميشدم آرامش خوبي داشتم نميدونم من زودتر خوابم برد يا نيلوفر ولي شب خيلي خوبي براي هر دو نفر ما بود.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#30 | Posted: 18 Jan 2014 23:06
ﻗﺴﻤﺖ ﺁﺧﺮ ﻓﺼﻞ ﺍﻭﻝ :


ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻳﺪﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻴﺮﻡ ﭘﻴﺶ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﻴﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﻢ ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻡ
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﻲ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺁﺭﺯﻭ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺖ ﺯﻳﺎﺩﻩ
ﺑﻌﺪﺍً ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺸﻮﻥ .
ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﭘﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ. ﻫﺮ ﭼﻲ
ﺯﻧﮓ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ ﻛﺴﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺯﺩﻡ ﻛﻤﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺰﻧﻢ ﺍﮔﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﺮﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺮﻡ
ﻣﺜﻼً ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﻮﭘﺮﺍﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ ﻭﻟﻲ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﻮﭘﺮﺍﻳﺰ ﺷﺪﻡ ﻛﻼً ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ
ﺻﺪﺍﻱ ﺁﺭﺯﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻳﻔﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎ ﺍﻣﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﺍ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻴﺪ ﺗﻮ .
ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻴﺎﻁ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻓﻖ ﺧﻮﺩ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻫﻴﭻ ﻛﺴﻲ ﺑﺠﺰ ﺁﺭﺯﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻡ ﻭﻟﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺧﻴﻠﻲ
ﺑﺪﻩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﺎﺷﻪ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻬﻢ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻫﻴﭻ
ﺧﻄﺎﻳﻲ ﺳﺮ ﻧﻤﻴﺰﻧﻪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ ﺑﻬﻢ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺟﻠﻮﻱ ﺧﻮﺩﻡ
ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﺻﻼً ﻭﻟﺶ ﺍﻳﻦ ﻣﺰﺧﺮﻓﺎﺕ ﭼﻴﻪ ﻛﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻭﻝ ﻛﻨﻪ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫِﻪ ﺣﺘﻲ ﻓﻜﺮﺷﻢ ﻣﺴﺨﺮﺳﺖ.
ﻣﻴﺮﻡ ﺟﻠﻮ ﺳﻼﻡ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭ ، ﺟﻌﺒﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻡ.
ﺁﺭﺯﻭ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻡ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻋﻮﺗﻢ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺑﺮﻡ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ .
ﻣﻴﺮﻡ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﻱ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻣﺒﻞ ﻫﺎﻱ ﻳﻪ ﻧﻔﺮﺷﻮﻥ ﻣﻴﺸﻴﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻫﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﻲ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ .
ﺁﺭﺯﻭ : ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ ﺳﻼﻡ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ، ﺣﺎﻝ ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺑﻪ.
ﻣﻦ : ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻧﻴﺴﺘﻦ ﻛﺠﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﺪ ﺷﻤﺎ.
آرزو : ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺳﺮ ﻣﻀﺎﺭ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﺘﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﻴﺎﺩ ﻭﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﻛﺎﺭ
ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﻴﺎﺩ ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺎﻙ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﻩ ﻗﺰﻭﻳﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﺮ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﻣﺘﻲ ﻫﺎﺵ
ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ.
ﻣﻦ : ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻴﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻫﺴﺖ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻣﻴﺮﻥ ﺳﺮﺧﺎﻙ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ، ﺟﺪﺍً ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﺳﻢ ﺣﻤﻴﺪ
ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﭼﻪ ﺷﺎﻧﺴﻲ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ.
آرزو: ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﺭﻩ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺮﻳﻀﻲ ﺑﺪﻱ.
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻗﺪﻳﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﭽﮕﻲ ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﻛﺸﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻢ ﭼﻪ ﺩﻭﺭﺍﻧﻲ
ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺟﺰﺀ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻳﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻪ ﺷﻐﻞ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺑﺎﺯﻱ
ﻭ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ .
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻡ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻲ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻼً ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺣﺪﻱ ﻛﻪ
ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻡ ﺍﺷﻚ ﻣﻴﺮﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﻐﻀﻢ ﺷﻜﺴﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ.
ﻣﻦ : ﺁﺭﺯﻭ ﺍﻳﻜﺎﺵ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﻴﺮﻓﺘﻲ ﭘﻴﺶ ﻋﻤﺖ ﻣﻴﻤﻮﻧﺪﻱ ﺍﻳﻨﺠﺎ ، ﺍﻳﻜﺎﺵ ﻣﻴﺸﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ
ﺳﻦ ﺑﭽﮕﻲ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻨﻴﻢ ، ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺟﺰﺀ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺍﻳﻜﺎﺵ ... ﺍﻳﻜﺎﺵ... ﺍﻳﻜﺎﺵ . ...
آرزو ﺑﺎ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻳﻜﺎﺵ ﺍﻣﻴﺪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﻮﺩﻱ.
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺧﺸﻜﻢ ﺯﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻗﻠﺒﻢ ﺗﻴﺮ ﻛﺸﻴﺪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻡ ﺳﻴﺎﻫﻲ ﺭﻓﺖ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺗﻮﻱ ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺎﺭ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ .
ﻣﻦ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺻﻮﺭﺕ ﺁﺭﺯﻭ ﺟﻠﻮﻱ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺑﻮﺩ ﻳﻪ ﺳﻴﻠﻲ ﺑﻬﻢ ﺯﺩ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ.
ﺁﺭﺯﻭ : ﻣﻴﻔﻬﻤﻲ ﻋﺎﺷﻖ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﺷﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺶ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﻲ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺸﻲ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ
ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻛﻨﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﻋﺸﻘﺖ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ، ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻋﺸﻘﺖ
ﻣﻴﺨﻮﺍﺑﻲ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺎ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ، ﻣﻴﻔﻬﻤﻲ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﻴﺖ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﻱ ﺩﺍﺭﻩ
ﻓﻘﻂ ﺑﺨﻮﺍﻃﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﻴﻨﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺭﻙ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺍﺻﻼً ، ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺒﻴﻨﻤﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﮕﻲ
ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ .
ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ : ﻟﻌﻨﺘﻲ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻣﺪﻱ ﺩﺍﺭﻱ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻤﻮﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﻝ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﻴﺎﺭﻱ ﺗﻮﺭﻭ
ﺧﺪﺍ ﺑﺬﺍﺭ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﺮﻩ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻋﺸﻘﺖ ﺍﺯ ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﺮﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ، ﺍﻳﻦ ﺯﺧﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻳﻜﻲ
ﺩﻳﮕﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ، ﻫِﻪ ﺍﺻﻼً ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻫﺎﺭﻭ ﻣﻴﻔﻬﻤﻲ .
آرزو ﺳﺮﺵ ﺑﺎﻻ ﻣﻴﺎﺭﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺮ ﺍﺷﻚ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻨﻮ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻛﻮﺷﻪ ﻧﻪ ﭘﻠﻚ ﻣﺰﻧﻢ ﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﻪ
ﺗﻜﻮﻥ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ ﺟﺎﻟﺐ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﻗﺪﺭﺗﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﻋﻀﺎﻱ ﺑﺪﻧﻢ ﻛﺎﺭ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ .
ﻣﻦ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻛﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﺰﺩ ﺗﻜﻮﻧﻢ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﮔﻔﺘﺘﻢ : ﺁﺭﻩ ، ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺲ ﻫﺎ ﺭﻭ
ﻧﺼﺒﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺍﺷﻚ : ﻫِﻪ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﻨﻮ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺪﻱ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ .
ﺁﺭﺯﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺟﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻴﺪﻡ ﻣﻴﮕﻢ .
ﻣﻦ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺴﻤﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﻧﺨﻮﺭﺩﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺕ .
آرزو ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﺸﺖ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﻤﺮﻡ ﻣﻴﮕﻪ : ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻲ ... ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻲ... ﺩﺍﺭﻱ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﭽﮕﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ، ﺗﻮ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﻲ ﭘﺲ ﻛﻮ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻱ
ﻫﻤﺶ ﻳﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ.
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﺳﺮﺵ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﻋﻘﺐ ﻣﻴﺪﻡ ﻳﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺍﺯ ﻟﺒﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﻣﻴﮕﻢ .
ﻣﻦ : ﺑﻪ ﺟﻮﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺪﺭﻡ ﺣﺘﻲ ﺟﻮﻥ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﻱ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﻢ.
ﺁﺭﺯﻭ : ﻧﻪ ....... ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺭﻱ ........ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻲ.
ﺍﺯ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻴﺮﻩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﺗﻮﻱ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﻢ
ﺯﻳﺮ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﺵ ، ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﻢ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺑﺎ ﻳﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺒﺮﻣﺶ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ
ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺩﻗﻴﻘﺎً ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻗﺒﻞ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﺁﺭﺯﻭ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ .
ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺖ ﺩﻭ ﻧﻔﻔﺮﻩ ﺁﺭﺯﻭ ﺟﺎ ﻣﻴﺪﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﻬﺮﻩ ﺯﻳﺒﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻡ ﺟﺎﺭﻱ ﺑﺎﺩﺳﺘﻢ ﻣﻮﻫﺎﻱ
ﺁﺭﺯﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻴﺰﻧﻢ ﺗﺎﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺒﻴﻨﻤﺶ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﻜﻨﻢ .
ﺟﺎﻟﺐ ﻛﻨﺎﺭ ﻋﺸﻘﻢ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭﻟﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭﺵ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ.
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﺮﺩﻩ ﻣﻴﮕﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺸﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻤﻮﻥ .
ﺗﻮﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺻﺪﺍﺗﺎ ﻓﺤﺶ ﻭ ﺑﺪ ﻭ ﺑﻴﺮﺍ ﻣﻴﮕﻢ ﻓﻘﻂ ﺍﮔﻪ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ، ﻳﺒﺎﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﺖ
ﺍﻵﻥ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻳﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻣﻮﻥ ﻭﻟﻲ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺪﻱ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﺎﻭﺍﻧﺶ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻳﻚ
ﻋﻤﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ.
ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺎﺷﻢ .
ﻳﺎﺩ ﻓﺪﺍ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﻲ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩ ﻓﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ
ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻞ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﺬﺍﺭﻡ ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺑﻲ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﭽﺸﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻵﻥ ﺣﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺳﺎﺩﻩ
ﻧﻴﺴﺖ ﺷﺎﻳﺪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ.
ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻛﺴﻲ ﺟﺰﺀ ﺁﺭﺯﻭ ﺷﺪﻡ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻭﻟﻲ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ
ﺑﻪ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ
ﺍﺷﻚ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﺵ ﻣﺮﺗﺐ ﺷﺪﻩ.
ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﻳﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺮﻣﻴﺪﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﻜﺸﻢ.
ﻣﻴﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﻴﺰ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻳﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﺑﺮﻣﻴﺪﺍﺭﻡ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺟﻠﻮﻱ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻡ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﺮﻳﺰﻩ ﺭﺩﻱ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺁﺭﺯﻭ
ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﻚ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ.


ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻳﺰﺩﺍﻥ ﭘﺎﻙ ﻛﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ .
ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺩَﺭﻙِ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﻲ ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ
ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻴﻔﻜﺮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ.
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻧﻤﻴﺸﻪ ، ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﻧﺸﺪﻧﻲ .
ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻡ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﻏﺬ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻛﺮﺩﻡ.

-------------------------------------------------------------------------------------
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻳﺰﺩﺍﻥ ﭘﺎﻙ ﻛﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ .
ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺩَﺭﻙِ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﻲ ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ
ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻴﻔﻜﺮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ.
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻧﻤﻴﺸﻪ ، ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﻧﺸﺪﻧﻲ .
ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻭ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻢ ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺩﻭﺭﻱ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ
ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ﺗﻮﻧﺴﺘﻴﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ ، ﻭﻟﻲ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺬﺍﺭﻳﻢ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻭ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺟﺪﺍﻳﻲ ﺭﻭ ﺑﭽﺸﻦ.
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﻫﺴﺖ ﺑﮕﻴﻢ ﻋﺸﻖ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺘﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﻪ ﻗﻠﺒﻢ
ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯﺵ ﭘﺲ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﻲ.
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻋﺸﻖ ﺑﻴﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﭼﻲ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ﺁﺗﻴﺶ ﺯﻳﺮﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺍﮔﻪ ﺑﻬﺶ ﻫﻴﺰﻭﻡ ﺑﺮﺳﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﺮ ﺩﻭ
ﻧﻔﺮﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﺗﻴﺶ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺍﻳﻦ ﺁﺗﻴﺶ ﺷﺎﻣﻞ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻧﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ.
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻋﺸﻖ ﺑﻴﻦ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﺎﺧﺖ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺴﺎﺯﻳﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻳﺮﻭﻥ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﺎﺭﻭ.
ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺍﻳﻦ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻧﻤﻴﻤﻮﻥ ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺑﺘﻮﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺑﺪﻭﻧﻪ
ﺩﻳﺪﻥ ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻴﻢ.
ﺑﺪﺭﻭﺩ ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻱ ﻭﺟﻮﺩﻡ
-------------------------------------------------------------------------------------

ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺬﺍﺭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﺗﻮﻱ ﺩﺳﺘﻬﺎﺵ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﺵ ﻣﻴﺮﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﻜﺎﻥ ﺑﮕﻢ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ ﺑﺮﻡ ﻛﺎﺭﺍﻱ ﺷﺮﻛﺖ ﺗﻮﻱ
ﭼﻴﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻡ.
ﻣﻴﺮﻡ ﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﺮﻡ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ ﺻﻮﺭﺕ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﺎﺯ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺩﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﻴﺒﻨﺪﻡ ﺩﻭﺳﺖ
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺮﻡ ، ﻣﻴﺮﻡ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ، ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺮﻡ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ
ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ، ﺁﺭﺯﻭﻡ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ......



ﺑﺎ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺼﻞ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺭﻭﻳﺎ ﺭﻭ ﻧﻴﺰ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻢ ﺑﺎﺳﭙﺎﺱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ
ﻫﻤﺮﺍﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻢ ﺩﺍﺭﻙ .
ﺑﺪﺭﻭﺩ



تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / عشق سوخته بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites