تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس های متاهلی ندا...

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 5 Jan 2014 00:32
بازم سلام...
مینا دستمو گرفت یه فشار داد...بعدم روشو کرد طرفه منو یه بوس از لبام گرفت گفت پاشو دختر وقت خوابه...
منم همراه مینا رفتم سمت اتاق خواب...لباسامونو عوض کردیم رفتیم رو تخت...خیلی خسته بودم یادم نمیاد که باز همدیگرو بوسیدیم یا نه...
ولی صبح با سروصدای مینا از تو آشپز خونه بیدار شدم...ساعت 10.5 بود, رفتمسمت آشپزخونه .
من : سلام .
مینا : اومد سمت من و منو بوسید.گفت سلام عزیزم...خوب خوابیدی ؟؟
من : آره خوب بود .تو هم راحت خوابیدی ؟؟
مینا : مگه میشه کسی بغل تو باشه و خوب نخوابه !!؟؟
من : نههههههه
بعدم که با هم خندیدیم .
مینا : عزیزم برو یه آب بزن به صورتت بیا صبحونه بخوریم .تا ظهر پیش مینا موندم...ظهرش که میخواستم برگردم دمه در از مینا خداحافظی میکردم صورتمو بردم جلو که روبوسی کنم .که نمیدونم مینا چش شد که محکم بغلم کرد بعد منو حول میداد سمت دیوار تا پشتم به دیوار خورد, مینا لباشو آورد جلو لبام...منم منم لبامو بردم جلو که لب بگیرم که صورتشو کشید عقب...فهمیدم میخواد باهام بازی کنه...دوباره لباشو آورد جلو لبام, ایندفه دیگه کاری نکردم من...مینا زبونشو آورد بیرون و رو لبام میکشید...بعد من لبامو از هم باز کردم یهو مینا صورتشو عقب کشید و یه اخم کرد به من...(خیلی از این کارش خوشم اومد...خیلی حالمو عوض کرد...) باز مینا اومد سمتم زبونشو رو لبام میکشید یکی از دستاش رو کمرم بود اون یکیم برد سمت کونم و آروم کونمو از رو شلوار میمالید...بعدم آروم در گوشم گفت که لباتو وا کن...
منم عین یه غلام حلقه بگوش حرفاشو گوش میکردم...(نمیدونم چم شده بود ولی هرچی بود خیلی اون حسو دوس داشتم) مینا لبامو میخورد دستشم آورده بود جلو گذاشت بود رو کسم و میمالید برام...رو ابرا بودم من, مینا گفت بچرخ...منم حرفشو گوش کردم چرخیدم...
دیگه حال برعکس شده بودم...کونم تو بغل مینا بود و کسم سمت دیوار...(من از وقتی رفتم دانشگاه تنها که بیرون میرم مقنعه سر میکنم...اون سری هم یه مقنه مشکی پوشیده بودم .
منو مینا تقریبا هم قدیم...مینا مقنعمو کنار زد...در گوشم گفت مانتوتو بکش بالا بعد خودتو بده عقب .بعدم لباشو گذاشت رو گردنم. منم با یه دست مانتوم بالا نکه داشتم و همه ی کونمو تو بغلش جا دادم...تا لباش خورد به گردنم آه کشیدنم شروع شد...
مینام یه دستشو رسوند به می میام و یه دستشم رو کسم و منم به خودش فشار میداد و گردنمو میخورد...(نمیدونم میتونین تصور کنید یا نه...از پشت منو بغل کرد بود و گردنمو میخورد...منم یه دستم به مانتوم بود که نیاد پایین یه دستمم به دیوار که خودمو سر پا نگه دارم...(مینا قدش از من بلند تر بود اونروزم یه دمپایی پاشنه 2.3 سانتی پاش بود که دیگه تقریبا هم قد شده بودیم...چون من کفشم پاشنه بلند بود...یه لحظه خودمونو تو آینه قدیه دمه در دیدم حشری تر شدم...من با یه شلوار جین تنگ که رونو ساقمو خیلی سکسی نشون میداد و کفشای پاشنه بلندم خودمو تو بغل مینا جا داده بودم...)
دیگه آهههههه کشیدنام به جیغ تبدیل شده بود...شاید 30ثانیه مونده بود که ارضا شم خودمو انداختم تو بغل مینا و فشار میدادم ,چشامم بسام و آههههههااااااااااااایییییه بلند میکشیدم...حسم فوق العاده بود...
یهو مینا خودشو عقب کشید و منو تو اون حال ول کرد رفت عقب...اول فکر کردم باز میخواد پزیشنو عوض کنه...اما خبری نشد...رومو برگردوندم , دیدم مینا داره نگام میکنه(فکر کردم منظورش اینه که نوبت منه...رفتم سمتش که اشاره کرد نرم...). واااااااای خدا جون داشتم سکته میکردم...وحشتناک نیاز به مالوندن داشتم...ملتسمانه مینارو نگاه میکردم اما مینا سرشو تکون داد و یه چشمک زد بعد گفت که دیگه بسه...من رو مبل نشستم سرمو تو دستام گرفتم...میخواستم خودم کسمو بمالم تا ارضا شم اما خجالت میکشیدم جلو مینا...
زنگ در خورد مینا برداشت .آژانسیه بود گفت پس چرا نمیاین پایین...اصلا یادم نبود آژانس منتظرمه...با اون حال خرابم پاشدم وسایلمو جمع کردم که برم...باز مینا اومد روبروم(خوشحال شدم فکر کردم میخواد ارضام کنه...ولی اومد یه لب ازم گرفت بعد در گوشم گفت رسیدی سر کوچتون به من زنگ بزن...بعدم درو باز کرد میخواستم برم بیرون که یه سیلی خوابوند رو لپ کونم...
واقعا نمیدونم چطور رفتم تو تاکسیو آدرس اینارو دادم...وقتی رسیدم دم در یاد حرف مینا افتادم که گفت زنگ بزن ,خیلی دوس داشتم بدونم که چیکارم داره...سریع شمارشو گرفتم...
مینا : سلام عزیزم .
من : سلام من رسیدم...کاری داشتی ؟؟
مینا : میخواستم بدونم کی میرسی ,نگرانت نشم .
من : مرسی عزیزم .
مینا : حالت بهتر شد ؟؟
من :نه خیلی...
مینا : الهی قربونت برم...برو یه دوش آب سرد بگیر باشه ؟؟؟
من : باشه عزیزم .
مینا : نمیخوام کاری بکنیااااا میفهمی منظورمو ؟؟؟
من :باشه چشم .
مینا : آفرین دخترم...حالا برو تو .
منم گفتم باشه و خداحافظی کردیم...رفتم سمت واحدمون .
نمیدونم چرا ولی دوس داشتم به حرفاش گوش بدم...رفتم تو بعد سلام احوال پرسی با علی رفتم یه دوش آب سرد گرفتم...خیلی تاثیر داشت...کامل از سرم پرید...
تا شب خبری نبود...آخر شب مینا اس داد که چیکار کردی گلم ؟؟ منم گفتم حرفاتو گوش کردم عزیزم .گفت یعنی هیچی ؟؟ گفتم آره بخدا .گفت آفرین عزیزم .
2روز بعدش با مینا باشگاه داشتم ,وسط تمرین مینا گفت من میرم تو رختکن تو هم چند دقیقه بعدش بیا...مینا که رفت منم چند دقیقه بعدش رفتم ,تا رفتم تو اومد سمتم و گفت چرا دیر اومدی ؟؟؟ الان بچه ها میان !! منم فهمیدم چی میخواد گفتم مینا اگه قرار مثل سری قبل باشه من نیستم .که اومد جلو و یه سیلی آروم زد تو گوشم (شاید باور نکنید...ولی بخدا راست میگم...
یهو اشک تو چشمام جمع شد ,آروم شدم هیچی نگفتم مینام مشغول لب گرفتن و مالوندنم شد...ولی این سری زیاد طول نکشید چون سرصدای بچه ها اومد...ما هم جدا شدیم از هم...(با وجود اینکه نمیزاشت ارضا شم و خشن باهام برخورد میکرد ولی نمیدونم چرا فوق العاده دوسش داشتم و هرکاری میگفت گوش میکردم و این کارشم برام لذت بخش بود).
یه چند بار دیگه این اتفاق افتاد...یکی 2بار تو باشگاه و یه بارم تو پارکینگ یه مجتمع خرید وقتی میخواستیم بیایم بیرون رفتیم ماشین رو برداریم که مینا دستمو گرفت برد یه گوشه تاریک خیلی حال داد...چون استرس داشیم کسی نیاد...
این عصبانیتش فقط برا موقع لز بود , باقی اوقات همون دختر آروم و مهربون بود...و بعد لز باز همون حالت همیشگی بود و هیچکدوممون از کاری که کردیم بحثی نمیکرد . یه سری که بیرون بودیم تصمیم گرفتم که بهش بگم .رفتیم تو یه کافی شاپ و کم کم بحثو پیش کشیدم .
من : مینا میتونم یه سوال بپرسم ؟؟
مینا :2تا بپرس...
من :مینا چرا وقتایی که با همیم اونطور باهام برخورد می کنی ؟؟؟؟
مینا : کدوم طور عزیزم ؟؟
من :ببخشید فکر کنم بد مطرح کردم .منظور موقع لز کردنه...
مینا : مگه دوس نداری ؟؟ من فکر میکردم دوس داری !!
من : دوس دارم .
مینا : پس چی ؟؟
من : آخرش دوس ندارم...
مینا : آخرش ؟؟
من : منظورم اینه که نمیزاری من ارضا شم...
مینا :آخه حالش به اینه دیگه...
من : من خودت که میدونی ,علی خیلی کم باهام سکس میکنه , تو هم که...
مینا : ببخشید عزیزم...بخدا یادم نبود اصلا.
من : خیلی اذیت شدم...
مینا : بمیرم الهی...حالا بزار فکر میکنم بعد بهت میگم .
من : باشه عزیزم .
مینا : فردا میای بریم آرایشگاه اپیلاسیون کنیم ؟؟
من : فردا ؟
مینا : آره دیگه .فردا وحید میاد میخوام یه حال اساسی بهش بدم...شاید راضیش کردم .
من : بسلامتی...راضی برا چه کاری ؟؟
مینا : یه همکار داره که خیلی سکسیه تخم سگ...میخوام راضیش کنم یجوری باهاش آشنام کنه...
من : یعنی تورو میشناسه ؟؟
مینا : نه یه سری با وحید رفتیم که یه چیزی ازش بگیره...شب بود وحید رفت پایین .من از تو ماشین دیدمش..حالا چند شب پیش عکسشو تو فیس بوک دیدم , حوس کردم که باهاش سکس کنم .
من : ایشالا که جور میشه...
فرداش با هم رفتم آرایشگاه بعدشم مینا منو رسوند خونه خودشم رفت...تا 2.3 روزی مینارو ندیدم...
ادامه دارد...
باز وقت نکردم ویرایش کنم .چون میخواستم بد قول نشم .ببخشید .
بووووس بووووووس
     
#12 | Posted: 6 Jan 2014 16:01
بازم سلام...
تا اونجا گفتم که وحید از ماموریت برگشت...تا 2روز بعدش مینارو ندیدم, 2روز بعد مینا به من زنگ زد که میاد دنبالم که با هم بریم باشگاه...!!
منم آماده شدم و مینا یک ساعت بعدش رسید و با ماشین اونا رفتیم سمت باشگاه..بازم وسط تمرین مینا بهم اشاره کرد که برم تو رختکن...!!!
منم که گوش به فرمان بودم ,چند دقیقه بعد اینکه مینا رفت منم چند دقیقه بعدش رفتم...مینا اومد سمتم و بازم مثل همیشه مشغول شد...دیگه اعتراض نمیکردم میترسیدم عصبانی بشه...وسط کار که بود آروم گفتم مینا در موردش فکر کردی ؟؟؟
مینا : در مورد چی ؟؟
من : آروم ناله میکردم و گفتم ,همون که تو کافی شاپ بهت گفتم دیگه...
مینا : آره ,بعد باشگاه بهت میگم...
بعدم دوباره لباشو گذاشت رو لبام و مشغول خوردنشون شد...این دفعه هم منو به اوج رسوند ولی ارضام نکرد و دستمو گرفت برد سمت سرویس...گفت یه آب به صورتت بزن تا بریم سر تمرین !!! بازم با یه حال خراب رفتم سر تمرین !!!
بعد باشگاه تو ماشین مینا گفت میخوای در موردش بحث کنیم ؟؟؟
من : آره .
مینا : ببین عزیزم من از اینکه ارضات نکم خیلی لذت میبرم و دوس ندارم حالا حالاها تورو ارضا کنم .
من : خوب من خیلی اذیت میشم...چیکار کنم ؟؟؟
مینا : پری شب با وحید در مورد دوستش صحبت کردم...اما یه شرط گذاشت برام !!!
من : چه شرطی ؟؟
مینا : میگه باید یه نفرو بیاری که باهاش سکس داشته باشم .
من : خوب ؟؟
مینا : تو قبول میکنی که باهاش سکس داشته باشی ؟؟؟
من : مننننننن !!!!؟؟؟؟
مینا : آره دیگه...هم نیاز تو برطرف میشه هم من به سکسم میرسم...ولی نمیخوام عین رابطش با نرگس باشه !!
من : نمیدونم...
مینا : اصراری نیست عزیزم , فکراتو بکن بعد خبرشو به من بده...
تقریبا نزدیک خونه ی ما بودیم ,هوا هم تاریک بود...مینا پارک کرد ماشینو بعد یه چنتا لب از من گرفت وبعدم که من پیاده شدم...
اون شب خیلی فکر کردم...من با علی شوهرم سکس داشتم...مینا هرطور و هرجایی دوس داشت باهام ور میرفت...!! حالا هم که بحث وحید پیش اومده بود !!! واقعا نمیدونستم چیکار کنم, یه دلم میگفت قبول کنم یه دلمم میگفت اگه قبول کنم دیگه خیلی به رویا بها میدم...
اما وقتی بهش فکر میکردم بدنم مور مور میشد...حالام یه جوری میشد !!! اون شب خیلی حشری شدم...تو رخت خواب رفتم سمت علی و لباشو چنتا بوس کردم بعدم خودمو سمت کیرش سر دادم و از رو شلوارش میمالیدم...اما علی گفت که امشب نمیتونه و خستس !!!
خیلی خورد تو ذوقم...و همین منو مسمم تر کرد که قبول کنم...روز بعد به مینا زنگ زدم و گفتم میخوام ببینمش .
مینا : چی شد ؟؟ فکراتو کردی ؟؟
من : آره . بخاطر همین میخوام ببینمت .
مینا : پس قبول کردی ؟؟
من : فقط یه شرط داره...
مینا : چه شرطی عزیزم ؟؟
من : عصری که همدیگرو دیدیم بهت میگم...
عصر که شد رفتم سر قرارمون...مینام که مثل همیشه خوشتیپ کرده بود و اومد...تو یه مجتمع تجاری قرار گذاشته بودیم بعد از نیم ساعت چرخیدن رفتیم یه گوشه نشستیم و بحثمون گل انداخت که مینا پرسید شرطت چیه ؟؟
منم گفتم چیز خاصی نیست , فقط میخوام موقع سکس ماسک بزنیم...
مینا : ماسک ؟؟؟؟؟
من : آره .
مینا : واسه چی ؟؟؟
من : راستش نمیخوام وحید بدونه که من کی هستم .
مینا : چرا ؟؟
من : چون فعلا میخوام همین یه بار باشه...
مینا : جالبه...
من : به وحید گفتی که میخوای کیو ببری واسش ؟؟؟
مینا : نه هنوز .
من : پس نگو .
مینا : باشه عزیزم .مشکلی نیست...
من : مرسی عزیزم .
مینا : راستی دیگه دوس ندارم اینطور لباس بپوشی...
من : یعنی چطور ؟؟
مینا : دیگه وقتی میای تو خیابون ساپورت یا مانتو کوتاه نپوش .
وایییییییییی خدا جووووونم انگار دنیارو بهم دادن...خیلی خوشم اومد از این حرفش !!! اینکه رو من حساسه...
من : باشه چشم .
مینا هیچی نگفت...
مینا : پاشو بریم بچرخیم...
رفتیم چند دور زدیم تو مجتمع که دمه یه بوتیک لباس زیر واسادیم و رفتیم تو...
مینا گیر داد که برا من لباس زیر بگیره...بالاخره یه ست برام گرفت...بعدم گفت هر وقت قرار شد که بیای با وحید بخوابی اینارو بپوش...گفتم باشه حتما...
تا چند روز دیگه خبری نبود که مینا اس ام اس داد که هواتو کردم کجا ببینمت ؟؟؟ یادمه خونه مامانم اینا بودم اون موقع...منم گفتم بمیرم الهی ببخشید تورو خدا...میخوای بریم خونه ی ما ؟؟؟ که مینا اس داد که خونه دوس ندارم...
من اس دادم کجا دوس داری فدات شم ؟؟
مینا گفت تو بگو...فقط یه جا باشه که هیجان داشته باشه...
اون وقتا با علی میرفتیم یه قهوه خونه که باغ خیلی بزرگ و دنج بود...اگه میرفتی اون آخراش خیلی خلوت بود...منم به مینا گفتم که بریم اونجا !! قبول کرد و گفت که فردا قبل اینکه آماده شم بهش اس ام اس بدم که بگه چی بپوشم...واییییی نمیدونین چه فازی به من میداد این حرفاش...
روز بعد قبل آماده شدنم به مینا اس ام اس دادم که عزیزم من میخوام آماده شم...چی دوس داری بپوشم ؟؟؟(شاید خیلی از شماها که این داستان رو میخونین متوجه این حس که یه خانوم برا لباس پوشیدنش از یه خانوم دیگه اجازه بگیره رو خوب لمس نکنید...همین قدر بهتون بگم که فوق العادس...
مینا اس داد و یه شلوار جین تنگ که آبیه تیره بود و یه مانتو مشکی تنگ با یه کفش پاشنه بلند گفت که بپوشم...منم سریع اطاعت امر کردم...یه ربع قبل اینکه حاضر بشم به مینا گفتم که بیاد...من آماده شدم ولی هنوز مینا نرسیده بود ,برا همین رو تخت خوابم نشستم و منتظر مینا شدم...یه لحظه رفتم تو فکر !!! منی که الان له له میزنم,منتظرم یه زن بیاد و منو با خودش ببره یه جای خلوت و بماله...!!! فکرشو بکنید خیلی حال میده...
مینا زنگ زد که بیا پایین نزدیکم, تا من رفتم دمه در مینا هم رسید...سوار شدم چون روز بود فقط لپای همو بوسیدیم ( مسیر نزدیک بود .10دقیقه ای رسیدیم .رفتیم پایین همون دمه در سفارش گرفتن و با هم رفتیم ته باغ تو یه الاچیق نشستیم...مینام که همش نگاش رو من بود ,همینم آدمو حشری میکرد...بعد که سفارشمونو آوردن...مینا به من گفت که برم کنارش بشینم منم که حرف گوش کن رفتم و بغلش نشستم...(موقعیت آلاچیق ما اینطور بود که اگه از در میومدی تو آخرین آلاچیق دست چپ بود که اتاق اتاق بودن...یه سمتمون دیوار بود یه طرفم نصفش درخت بود و نصف دیگش خالی که ازاونجا میرفتی تو....چون عصر بود هنوز شلوغ نشده بود...
اینم یادم رفت این جریان برا تابستون پارسال بود...
اونروز مینا یه ساپورت سرمه ای پوشیده بود با یا مانتو کرم مانند بلند...فوق العاده بود...مینا اول یه نگه به اطراف انداخت که ببینه کسی نیست...کسی اون اطراف نبود !!! یهو مینا روشو برگردوند سمت من چسبوندم به دیوار و لباشم چسبوند رو لبام...جووووووننننم بازم با مینام...بعد یه مدت لب گرفتن باز اطراف یه چک کرد و دوباره اومد سمت من ولی این سری یکی از سینه هامو گرفت تو دستاش و میمالید واااااایییییی من دیگه حال خودم نمیدونستم...!! بازم اطراف چک میکرد و دوباره میومد رو من...آروم در گوشم گفت که پاهاتوباز کن تا کستو بمالم...
مینا برا اینکه مسلط باشه رو من خم شده بود رو پهلوهاش من یه دفعه که میخواستم بیشتر حسش کنم دستمو رسوندم به پشت کونش و مینارو میکشیدم سمت خودم...کونشو فشار میدادم .وقتی دیدم مینا حرفی نمیزنه مانتوشو یکم کشیدم بالاو از رو ساپورتش یکم پایین کونش یا به قول آقایون لاپاشو مالیدم...
مینا تا این کار منو دید خودشو عقب کشید و یه چک خوابوند تو گوشم...شاید باورتون نشه ولی بخدا گریم گرفت...مینا مانتوشو مرتب کرد و باز بیرون آلاچیقو یه تماشا کرد که کسی نباشه...یکی از کارگرای اونجا از اونطرف داد زد و به مینا گفت چیزی لازم ندارین که مینام گفت نه مرسی...
مینا برگشت سر جاش و به من گفت این چه کاری بود ؟؟؟
من : ببخشید...فکر کردم شاید تو هم دوس داشته باشی...
مینا : تو بیخود همچین فکری کردی .
من : عذر میخوام .اشتباه کردم .
مینا : این دفعه کوتاه میام ,دیگه هیچوقت از این کارا نمیکنی مگه اینکه خودم بخوام ازت...فهمیدی ؟؟
من : باشه عزیزم .ببخشید .
مینا : حالا هم اشکاتو پاک کن .
منم چشامو خشک کردم و منتظر شدم که مینا باز بیاد سمتم...و مینا بازم با خوردن لبهام و بعدم مالوندن کس و سینه هام کارشو تموم کرد (فقط این سری یه فرق کلی داشت...فک کنم مینا پیش خودش فکر کرده بود چون من گریم گرفته بود دیگه حشری نیستم بخاطر همین منو خیلی بیشتر میمالید تا اینکه من ارضا شدم...و چون لباش رو لبام بود من جیغی چیزی نکشیدم و مینا متوجه نشد, راستشو بخواین منم به مینا نگفتم و این فکر اومد تو سرم که از این به بعد هر وقت با مینا بودم...یه جوری خودمو نشون بدم که انگار حشری نیستم تا مینا بیشتر باهام ور بره که ارضا شم...اون روز بعد اینکه کارمون تموم شد اومدیم بیرون و یکم تو خیابونا چرخیدیم بعدم مینا منو رسوند...تو ماشین برا 2 روز بعدش قرار گذاشتیم که من برم خونشون و با وحید سکس داشته باشم .
فکر کنم تا اینجا کافی باشه...
باقیشم تو ۱یا 2 قسمت مینویسم...
ادامه دارد...
نظرات یادتون نره...
     
#13 | Posted: 7 Jan 2014 14:00
سلام دوستان این قسمت آخر از این مجموعه هستش...
من دیگه تا یه مدت داستان نمینویسم...
ولی خیلی طول نمیکشه که باقیشم براتون تعریف میکنم .
روز موعود فرا رسید, خیلی هیجان داشتم...2بار رفتم حموم ,اصلاح کردم بدنم از شیشه صاف تر شده بود...کونمم آماده کردم !! قرار بود که من ساعت 5 برم اونجا و بعد نیم ساعت وحید بیاد خونه...
من به علی گفته بودم که یه تولد کوچیک میخوام برم و زودی میام آخه شبش خواستگاری آبجی علی بود باید میرفتیم...چون علی باید منو میرسوند اونجا !!! آخه تیپم ناجور بود نمیشد که با تاکسی برم .
مینا به من اس ام اس داد که حتما یه ساپورت مشکی شیشه ای بپوش...وحید خیلی دوس داره .
من اونروز یه پیرهن مجلسی مشکی تنم بود ,زیرشم که یه ست مشکی توری که مینا برام گرفته بود با یه ساپورت شیشه ای مشکی و کفش پاشنه بلند...
علی که اومد من یه مانتوم تنم کردم و علی منو رسوند خونه وحید و مینا...رفتم بالا با استقبال خیلی گرم مینا مواجه شدم...اونروز مینام قبل اینکه وحید بیاد یه دل سیر باهام حال کرد...وحید بعد 20دقیقه زنگ درو زد مینا باز کرد درو تا وحید بیاد منم ماسکمو زدم به صورتم .ماسکم فقط چشمامو میپوشوند بیشتر شبیه نقاب بود تا ماسک...
وحید که اومد تو خونه خیلی هیجان داشتم....قلبم تند تند میزد .فکر اینکه الان باید برم تو اتاق و بهش بدم یه لذت همراه با استرس به من میداد...نمیتونم وصفش کنم خیلی خاص بود .یادش بخیر .
وحید اومد و به هم دست دادیم و رو مبل نشستیم...مینام که بازار گرمی میکرد برا جفتمون یکم از وحید میگفت یه کم از من !!! مینا رفت 2تا لیوان شربت آورد و برگشت بهمون تعارف کردم .یکم شربت که خوردم مینا اومد سمتم و دستمو گرفت منو بلند کرد و برد سمت وحید و منو نشوند تو بغل وحید !!
من : اِاِاِاِاِ مینا جونم...
مینا : چیه عزیزم ؟؟؟ مگه نیومدی که بهش بدی ؟؟؟
از یه طرف دوس داشتم که اینطور باهام حرف میزد و از طرفیم از وحید که حتی منو نمیشناخت خجالت میکشیدم...
مینا باز اومد و لبامونو حول داد سمت هم و گفت لب بگیرین دیگه...شروع کنید کارتونو...
ماهم که دیگه لب تو لب بودیم لبامون جون گرفت و لبای همو میخوردیم...معلوم بود که وحید حریص .چون همزمان منو بخودش فشار میداد و لبامو میخورد .
بعد چند دقیقه مینا از اتاق اومد بیرون و گفت که من میرم چنتا کار دارم .بعدم به وحید گفت سعی کن تا 2ساعت دیگه کارتون تموم شده باشه...این دوستم کار داره....
مینا که رفت بیرون وحید منو بغل کرد وبرد سمت اتاق...منو خوابوند رو تخت ,خودشم مشغول دراوردن پیرهنش شد...هیکل خوبی داشت دوس داشتم من...
اومد رو تخت و خودشو انداخت رو من و ازم لب میگرفت...گفتم آقا وحید میشه من پیرهنمو در بیارم ؟؟؟ آخه امشب باید برم مهمونی...نمیخوام چروک شه...
وحیدم گفت چرا نمیشه عزیزم...تازه کاره منم راحت میشه...وحید کمکم کرد پیرهنمو دراوردم آویزون کردم بعدم برگشتم سمت وحید...ساعت کنار تخت نگاه کردم دیدم ساعت 6.10 دقیقه شده ما هنوز هیچ کاری نکردیم...منم باید ساغت 8 آماده دم در باشم که علی میاد دنبالم...دیدم چه بخوام چه نخوام تا چند دقیقه یه دیگه کیر وحید تو کسم ,پس برا اینکه دست آخر وقت کم نیاریم خجالتو کنار گذاشتم .
رفتم رو تخت و دستمو گذاشتم رو کیر وحید...گفتم جووووون اجازه هست ؟؟؟ وحیدم گفت قابل شمارو نداره...منم کمربندشو وا کردم بعدم تک تک دکمه های شلوارشو...شلوارشم کامل از پاش کشیدم بیرون...رفتم سمت کیرش از رو شرت یکم مالیدم بعد بو کشید و زبون زدم...
کیرشو از شرت کشیدم بیرون...ناخواسته یه وااااییی گفتم .وحید گفت چی شد ؟؟ گفتم این چرا اینقد کلفته ؟؟ وحید گفت که مگه دوس نداری ؟؟ گفتم چرا...اما تا حالا اینقد کلفت ندیده بودم .
خم شدم رو کیرش و چنتا بوسش کردم...بعدم آروم سرشو ول دادم تو دهنم و میمکیدم بعد چند بار عین تلمبه سرشو میخوردمو بعد میدادم بیرون...وحیدم همش میگفت جون...
بعد کامل کیرشو میخوردم خیلی گنده بود اما میخواستم اساسی بهش حال...تخماشو میخوردم...شاید 10 دقیقه ساک زدم واسش .فکمو گردنم خیلی خسته شد که وحید گفت بسه .
کنارش دراز کشیدم ,وحید اومد رو من و گفت که دوس داشتی گفتم آره...گفت الان میره تو کست...بعدم لباشو گذاشت رو لبام ,یکم که لب گرفت اومد سمت سینه هام...گفت عوضش سینه های تو هم تپلن منم گفتم قابل نداره...وحیدم سوتینمو باز کرد...میمیامو گرفت تو دستاشو میچلوند...بعدم شروع کرد به خوردنشون...لیس میزد...وسطشونو میخور نوکشونو گاز میگرفت...یعنی جیغمو دراورد بود منم سرشو بیشتر فشار میدادم به سینه هام...
رفت سمت کسم...از رو ساپورت کسمو میمالید و بوس میکرد . بعدم دوطرف ساپورتمو گرفت تا رونم کشید پایین...شرتمم باهاش کشید پایین...گفت به به چه کسی...کسمو یکم بوسید بعدشم چوچولمو مالید...گفت که من دوس ندارم کسو ساک بزنم ,اشکال نداره ؟؟؟ منم همون موقع ارضا شده بودم...نمیتونستم حرف بزنم فقط با سر تایید کردم .
وحید پاهامو چسبوند به هم بعد جمشون کرد تو شکمم...گفتم ساپورتمو نمیکنی ؟؟؟ گفت نه ایطور سکسی تری...
گفت پاهاتو نگه دار .منم پاهمو گرفتم وحید کیرشو خیس کرد میمالید به کسم ولی تو نمیداد...اینقد این کارو تکرار کرد که تحمل نکردم و گفتم بده تو دیگه...وحید که منتظر همین جمله بود کیرشو فشار میداد به کسم...سرش خیلی راحت رفت تو کسم...اما میدونستم که باقیش اذیتم میکنه...فقط خوش شانسیم اینجا بود که تازه ارضا شده بودم کسم خیس یود و راحت تو میرفت...
وحیدم میدونست چیکار میکنه ,اروم فشار میداد...نفسم بند اومده بود ولی خیلی حال میداد میدیدم یکه دیگه تو کسم تلمبه میزنه...
کیرش که کامل رفت تو یکم وایساد که جا باز کنه...بعد که تو کسم جا باز کرد شروع کرد به آروم تلمبه زدن....وایییییییییی خدایا چه حالی میداد کیرش فوق العاده بود...هربار که جلو عقب میکرد یه حال اساسی بهم میداد...تلمبه زدن های وحید که تند تر میشد جیغ کشیدنای منم بیشتر میشد...میگفتم بززززززززززننننننن پارررررم کنننننن وااااااااااااااااااییییی ماماااااااااااان و بعدم جیغ...
بعد از چند دقیقه که وحید خسته شد کنارم دراز کشید و منو به پهلو خوابوند و از پشت کیرشو گذاشت تو کسم و تلمبه میزد...خدایا چه حالی میداد...بعد از اینم وحید خوابید روم و کیرشو از جلو گذاشت تو کسم...چنتا تلمبه بیشتر نزده بود که من دوباره ارضا شدم...شاید 2.3 دقیقه بعد من وحید تلمبه زدناش تندتر شد...بعدم کیرش کشید بیرون با یه آه ه ه ه ه ه بلند آبشو خالی کرد رو شکمم...بعدم کنارم دراز گشید...
چنتا دستمال برداشتم آبشو پاک کردم از رو شکمم...ساعتو نگاه کردم7.10 دقیقه بودم...دست بردم که شرتمو بکشم بالا که وحید گفت چیکار میکنی ؟؟ گفتم من 7.45 باید برم . وحید گفت که فعلا خیلی مونده هیف نیست این کسو کون تورو فقط یه بار گایید .راستش خودمم دوس داشتم که دوباره بکنتم .
گفتم پس زود باش وقت نداریم...گفت میخوام از کون بکنمت .گفتم نهههه...گفتم هم کیرت کلفته هم وقت کمه...که قبول نکرد .گفتم پس زودباش .
ساپورتمو کشیدم بیرون از پام که کثیف نشه .یه بالشم گذاشتم زیر شکمم که کونم بیاد بالا...
وحید کیرشو گرفت جلوم که بخورم...یکم که خوردم واسش باز راست شد .رفت پشت سرم و کونمو کرم مالی کرد بعدم کیرشو گذاشت دمه سوراخ کونمو فشار میداد...ایندفعه تا کیرش رفت تو اشک تو چشمام جمع شد ولی تحمل میکردم...کونمم میسوخت اما میدونستم بعدش حال میده...
چند دقیقه که اینطور کونمو کرد...کونم عادت کرد به کیرش .بهش گفتم دراز بکشه و خودم رو کیرش نشستم اما برعکس مچ پاهاشو گرفتم و رو کیرش تلمبه میزدم...وحید که آه میکشید منم رو ابرا بودم .شاید 10دقیقه زدم تا جفتمون ارضا شدیم...آبشو تو کونم خالی کرد .یه دستمال دستم گرفتم و کونمو که باز شده بود پاک میکردم دیدم وایییی ساعت 10دقیقه به 8.سریع شزت سوتینمو پوشیدم بعدم ساپورتو پیرهنمم تنم کردم .رفتم رو میز توالت مینا آرایشمم مرتب کردم که علی زنگ زد بیا پایین .بدو بدو با وخید خداحافظی کردم و رفتم پایین .شب تو مراسم .اینقد کونم اذیت میکرد که همش مجبور بودم خودمو جابجا کنم...
روز بعدم مینا زنگ زد گفت که وحید خیلی خوشش اومده چیکارش کردی مگه ؟؟ منم کل جریانو تعریف کردم براش...دیگه خبری نبود تا اینکه وحید باز رفت ماموریت...
یه روز که رفته بودم خونشون .مینا به من گفت اونروز چرا تو قهوخونه کونمو مالیدی ؟؟ من : عذر خواهی که کردم .
مینا : من دلیلشو مبخوام .
من : میتونم بگم ؟؟
مینا : آره .
من : کونت خیلی خوشگله خشریم میکنه...
مینا : دوس داری بمالیش ؟؟
من : آره خیلی .
مینا : پس امروز من ماله توم هرکاری دوس داری بکن...
من : جدی میگی ؟؟
مینا : آره عزیزم زود باش .
منم که امگار دنیارو بهم دادن پریدم رو مینا .لباشو میخوردم .بعدم که مینارو کامل لخت کردم (مینا هیچ کاری نمیکرد .دوس داشت که فقط یه نفر بکنه).از میمیاش گرفته تا سوراخ کسش بعدم کونشو کامل خوردم...انگشتش میکردم...2بار ارضاش کردم .بعد اون جریان مینا 3بار دیگه به من اجازه داد که هرکاری دوس دارم بکنم .
یه بار دیگه هم قبل اینکه مینا اینا از تهران برن من با وحید سکس داشتم که مینا نرگسم آورده بود .یه شب تا صبح منو نرگس به وحید سرویس میدادیم .اون شب دیگه نقاب نزدم .ولی خیلی بهم خوش گذشت .میام اون شب خونه دوست پسرش بود .تقریبا میشه گفت سکس الوداعمون بود یه جورایی...
الانم یه یکسالی میشه که مینارو ندیدم ,ولی سکسام رنگو بوی تازه ای گرفتن .از اون موقع دیگه با هیچ زنی رابطه سکسی نداشتم .اما با مردایه مختلفی بودم , که اگه عمری باشه بازم مینوسم براتون .

بزارین برم از خیلی وقت پیش شروع کنم ,سال اول راهنمایی رفتم مدرسه ی جدید . همون روز اول با یه پسری دوست شدم به اسم امیرعلی...خیلی خوشگل و خوشتیپ بود...
بعد چند ماه رابطمون خیلی خوب شده بود و میرفتیم خونه همدیگه...
سال دوم راهنمایی بودیم که کم کم درباره سکس حرف میزدیم و...بعد یه مدت تونستیم که یه فیلم سوپر گیر بیاریم .
اون وقتا که مثل الان نبود که یه فیلم 16 گیگابایتیو بریزی رو فلش بزنی به دستگاه و با کیفیت فول اچ دی ببینی...
یه نوار ویدو بزرگ با یه فیلم بی سرو ته...که نوار خالیشم جرم بود .
بالاخره با صد جور تدابیر امنیتی این فیلمو بردیم خونه امیرعلی و دیدیم...جفتمونم که فوق حشری همونجا جلقو زدیم...
بعد یه چندبار که فیلم های مختلف دیدیم امیرعلی میگفت که بیا با هم این کاراشونو تکرار کنیم...
که از ساک زدن برا همدیگه به لاپایی موقع فیلم دیدن رسید که بعدها دیگه هر وقت موقعیت پیش میومد لاپایی حال میکردیم...راستشو بخوایین هر موقع که مشغول بودیم مثلا امیرعلی از سیمین خواهرم میگفت و منم چون امیرعلی خواهر نداشت از مامانش میگفتم...(مثلا امیرعلی میگفت کاش الان جا تو سیمی زیرم بود و...منم همین طور در مورد مامانش میگفتم .
این کارا تا سال سوم دبیرستان ادامه داشت تا اینکه دیگه افتادیم تو کار دختر بازی...ولی شوخیامون همچنان ادامه داشت ,مثلا امیرعلی یسری که خونمون بود سیمین چایی آورد برامون تعارف کرد و رفت...بعد اینکه رفت علی با دست زد رو رونشو گفت لامصب خیلی کسه... یا منم در مورد مامانش میگفتم . مثلا یه بار که قرار بود برم خونشون داشتیم تلقنی حرف میزدیم که گفتم به مامانت بگو همون مانتو مشکیشو بپوشه که کونش قلمبه بزنه بیرون حال کنم .
من و امیرعلی با هم کنکور دادیم و هم دانشگاهیم شدیم ,یه روز تو حیات دانشگاه علی با یه دختره که خیلی خوشگل بود حرف میزد...بعد که دختره رفت علی اومد سمت من ,گفتم کس کش کی بود این ؟؟ گفت که دختر عمه شه...یه چند بار دیگه هم تو دانشگاه دیدمش خیلی داف بود به امیرعلی گیر دادم شمارشو میخوام...
هر کاری میکردم نمیداد تا بالاخره گفت که اینکاره نیست ولی اگه میخوای برو بهش شماره بده...ولی نمیگیره... از شما چه پنهون بعد چند بار ضایع شدن بالاخره شمارمو گرفت...!! به امیرعلی میگفتم گفت دروغ میگی تا اینکه زنگ زد و منم شمارشو فرستادم برا علی تو اس ام اسم نوشتم فاتحه کون دختر عمتو بخون... اونم نوشت گه نخور اهل این کارا نیست ولی از من اسمی نبر...منم قول دادم چیزی نگم .
بعد یه مدت مخ زنی تونستم راضیش کنم که بکنمش...(چون تو میسر داستانم نیست از خیرش میگزرم...فقط اینکه به امیرعلی گفتم جا مامانت دختر عمتو گاییدم...
طبق معمول قبول نمیکرد منم همونجا به دخترعمش زنگ زدم بعد احوال پرسی گفتم عزیزم کونت بهتر شد ؟؟؟ که اون نامردی نکرد و گفت عوضی با اون کردنی که تو کردی مگه دردش میخوابه, هنوز میسوزه...
امیرعلیم که خیلی جوش آورده بود گفت که اگه مردم باید هم سودابه رو بکنم هم سیمینو (جفت خواهرام) منم گفتم عزیزم کردن کیر میخواد چیزی که تو نداری و هر هر میخندیدیم .
تا اینجارو داشته باشین تا یه بیوگرافی از خونواده ی خودم و امیرعلی بگم براتون...
من تو خانواده ی 5نفری بزرگ شدم .فقط 22تا خواهر دارم سودابه که متولد 62 و یه دختر 1 ساله داره...
و سیمین که متولد 64 و 3ساله ازدواج کرده...بابام مهندس... و مامانم خانه داره...
امیرعلیم که تک فرزنده...بابا مامانشم جفتشون کارمند بانک بودن .
من دانشگاهمو تو همون 4سال تموم کردم ولی امیرعلی 5سال طول کشید...همون آخرای دانشگاهم بود که برا سیمین خواستگار اومد و شوهر کرد...دنبال خونه میگشتن که من گفتم برن خونه امیرعلی رو ببینن شاید خوششون بیاد (ـخه امیرعلی اینا خونشونو کوبیدن و یه دو طبقه با پیلوت ساختن که یه واحد برا امیرعلی و یکیم برا بابا مامانش...ولی فعلا واحد علی خالی بود...اینام رفتن دیدن واحدو و پسندیدن...
همون موقع که اینا ازدواج کردن من رفتم سربازی...امیرعلیم که فعلا دانشگاه داشت بعدشم که یه معافیت الکی گرفت سربازی نرفت...
من که رفتم خیلی کم میومدم مرخصی...آخه بدجا افتاده بودم...3روز فقط رفت و برگشتش وقت میگرفت...!!!
خدا پدر فرماندرو بیامرزه اذیت نیکرد...مثلا مرخصی اجباری و این حرفا...
خلاصه بعد حدود 1.3 سال سربازیم تموم شد و برگشتم خونه...
مامانم کل فامیلو دعوت گرفت بود...خیلی خوش گذشت . چند روز بعد با امیرعلی قرار داشتم که بریم بیرون...
زنگ زد که نصاب قرار بیاد دیشمونو تنظیم کنه فعلا بیا اینجا...منم رفتم خونشون .
کسی خونه نبود...نشستیم به حرف زدن...منم از خاطرات سربازی میگفتم...اونم از درسو دانشگاه .
بعد پرسیدم راستی چه خبر از دوست دخترات ؟؟ که گفت آدم دوست دختر میگیره واسه کردن...من که کس دمه دستمه دوست دختر میخوام چیکار ؟؟؟ منم گفتم منظور ؟؟ ابروهاشو انداخت بالا...منظورش طبقه بالا خونه سیمین خواهرم بود .
منم گفتم عزیزم مال این گنده گوزیا نیستی...گفتش حالا همینی که تو میگی آره عمو...ولی آبجی سیمینت عالی ساک میزنه...
همین موقع بود که بابام زنگ زد گفت که فشارم رفته بالا سریع برو دارو بگیر برام,داروهام تموم شدن...که مجبور شدم برم و به امیرعلی گفتم پسر کمتر توهم بزن... اونم گفت باشه ,نشونت میدم کی توهم میزنه...
شبش که به حرفای امیرعلی فکر میکردم سخت بود که باور کنم که سیمین بخواد با صمیمی ترین دوستم سکس داشته باشه...اما از بابت اینکه امیرعلی بخواد یقین داشتم که میخواد...
اون شب گذشت روز بعد امیرعلی زنگ زد که میام دنبالت بریم دانشگاه کار دارم...ساعت 10 رفتیم دانشگاه 11.5 برگشتیم...تو مسیر برگشت گفتم دیگه چه خبر مستر توهم ؟؟؟ گفت حالا چرا توهم ؟؟ گفتم جدیدا زیاد توهم میزنی...
گفت روزگاره دیگه ,راستی یادم انداختی بزار یه زنگ به سیمین بزنم ببینم چیکارم داشت نیم ساعت پیش زنگ زد .
بعدم یه شماره گرفت بعد چندبار زنگ خوردن یه نفر جواب داد...
     
#14 | Posted: 23 Jan 2014 01:11
وایییییییییی خدا سیمین بود این کس کش کار خودشو کرده...
سیمین : سلام عزیزم .
امیرعلی : سلام خانوم خانوما صبح عالی بخیر...
سیمین : مرسی فدات شم , تو خوبی ؟؟
امیرعلی : از احوال پرسیای شما ایییی یه نفسی میادو میره...
سیمین : ببخش عزیزم, این چند روز یکم سرم شلوغ بود...
بعدم امیرعلی گوشیو دستش گرفت و حرف زد و بعدم قطع کرد...گفتم کوس کش کی با سیمین ریختی رو هم ؟؟ گفت حالا باورت شد مستر توهم ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم خفه سوالمو جواب بده...گفت چیزی که عوض داره گله نداره ؟؟؟ گفتم یعنی چی ؟؟؟ گفت تو نگار دختر عمه مو گاییدی منم آبجیتو...
گفتم من یه بار بود .گفت چه یه بار چه صدبار...
یه حس عجیب داشتم...از یه طرف ناراحت بودم که سیمینی که متاهل داره با امیر علی میخوابه و از طرفیم دوس داشتم بدونم جریان چطور بوده...اما خجالت میکشیدم از امیرعلی بپرسم .
دو 3 روز بعد سیمین برا نهار دعوتم کرد منم طرفای 10. 10.5 رفتم پیش امیرعلی که بعدش برم بالا...داشتیم حرف میزدیم که گفت میخوای سکس منو سیمینو ببینی ؟؟؟ گفتم کی ؟؟ گفت الان دیگه . گفتم کجا ؟؟؟ گفت همینجا دیگه...گفتم کسی نیاد ؟؟ گفت نترس...گوشیشو برداشت به سیمین زنگ زد و گفت میخوام....سیمینم بعد یکم ناز گفت که بیا بالا...امیرعلی قبول نکرد و گفت بیا پایین و قطع کرد .
من سریع رفتم کفشامو قایم کردم و رفتم پشت کاناپه قایم شدم...وای خیلی استرس داشتم...
بعد 10دقیق سیمین زنگ درو زد و امیرعلی رفت و درو باز کرد...
خیلی عادی برخورد میکرد...
سیمین : سلام آقا
امیرعلی :سلام خانوم...
سیمین : زود باش من باید برم...
امیرعلی : چیه ؟؟؟ بزار برسی...
سیمین : بابا مهمون دارم ,هنوز نهارو آماده نکردم .
امیرعلی : مهمونت کیه ؟؟
سیمین : داداش سامانم...
امیرعلی : آها داداش کوس کشت...فکر کردم آدم حسابی مهمونت...
داشت کرم میریخت ,که منو اذیت کنه .
سیمین :ِاااِااِااِااِ نگوووووووووووو...
سیمین :میخوای کاری بکنی یا برم به کارام برسم .
امیرعلی : باشه عزیزم الان...
امیر رفت سمت سیمین و بغلش کرد و یکم خودشونو به هم میمالوندن , بعدم سیمین صورتشو آورد جلو که از امیر لب بگیره. اما امیر خودشو عقب کشید .
سیمین بازم اومد سمت امیر ,اما امیر بازم خودشو کشید عقب...
سیمین : یعنی چی ؟؟
امیرعلی : آخرین بار کی سکس داشتی ؟؟
سیمین : به تو چه بچه پرووو...
امیرعلی : دستای سیمینو بر پشتش و سیمینو فشار میداد تو بغلش .سیمینم دردش میومد .امیرعلیم گفت کی ؟؟؟
سیمین : دیشب دیشب...حالا ولم کن .
امیرعلی : با کی ؟؟؟
سیمین : با عمت...با رضا دیگه با کی .(دمادمون...
امیرعلی : از کون بهش دادی یا از کس ؟؟
سیمین : به تو ربطی نداره...
امیرعلی بازم سیمینو اذیت کرد...
سیمین : نکن امیر...
امیرعلی : پس به سوالای که میپرسم درست جواب بده...
سیمین : باشه عزیزم, ولی دیگه اذیت نکن .
امیرعلی : میگم بگو .
سیمین : یه بار از جلو یه بارم از پشت...
امیرعلی : یکم عصبانی شد و گفت مگه نگفتم کونت ماله منه ؟؟؟ هااااا ؟؟
سیمین : دیگه خواست نمیدوستم چی بگم .حالا بیا دیگه دیرم میشه...
امیرعلی : سیمینو کشید سمت خودش و لباشو بوسید...
دیگه لب تو لب بودن و لبای همدیگرو میخوردن...همزمانم همو میمالیدن .وااااااییییییییی چه صحنه ای شده بود داشتم میمردم...خیلی حشری شده بودم وقتی میدیدم که خواره جلو چشمم با دوستم میخواد سکس کنه ولب میگرن...
بعد امیرعلی به سیمین گفت زود باش دیگه...دلم برا ساک زدنات تنگ شده...
سیمینم گفت جونم .کیر کلفتت کجاس که بخورمش ؟؟؟
جلو امیرعلی زانو زد پشتش به من بود و امیرم کیرشو از تو شلوار کشید بیرون و داد دست سیمین...
سیمینم که فقط به به و چه چه میکرد و شروع کرد به ساک زدن...من چون از پشت سر میدمش نمیدونم چطور بود اما از ناله های امیر علی معلموم بود که خوب ساک میزنه .
امیرعلی کسخلم برا من دست تکون میداد و سیمینو نشون میداد که یعنی دارم آبجیتو میکنم .
بعد چند دقیقه که سیمین کیر امیرعلیو میخورد...امیر دست سیمینو گرفت و بلندش کرد و گفت بسه دیگه .
مانتو سیمینو درارود .یه تاپ سفید تنش بود با یه شلوار استرج مشکی .سیمین انصافا خوش هیکل بود .
امیرعلی از رو تاپ یکم سینه هاشو مالید و بعد دستش برد سمت کوس سیمین ,یکم که از رو شلوار مالید...سیمین خودش دو طرف شلوارشو گرفت کشید پایین و درآورد از پاش...یه شرت مشکیم پاش کرده بود...
بعد رفت سمت امیر علی شلوارو شرت امیرم دراورد...امیرم سیمینو خوابوند رو کاناپه و روش خوابید و از هم لب میگرفتن و امیرم با سینه های خوارم بازی میکرد...
یه چند دقیقه که اینکارو کردن سیمین دست برد شرتشم کشید پایین و به امیر گفت زودباش دیگه میخوام .
امیرم با صدای بلند که منظورش به من بود گفت با اجازه و کیرشو گذاشت دمه کس سیمین و داد تو...راستشو بخوایین من چیزی نمیدیم چون هم دور بودن هم پوزیشونشون طوری بود که من چیزیو نمیتوستم ببینم .
فقط جیغ کشیدن های سیمین میشنیدم که کیر کیر میکرد و میگفت محکمتر...
بعد چند دقیقه امیرعلی گفت کست دیگه بسه ,کون میخوام من . سیمینم که گوش به فرمان بود .سریع قمبل کرد سمت امیر و امیرعلی هم یکم کون سیمین خیس کرد و کیرشو فشار داد تو...
اینجا دیگه جیغ کشیدن های سیمینم بیشتر شده بود...معلوم بود کونش فعلا تنگ...
تو این پوزیشنم که من چیزی جز کون امیرعلیو ندیدم ,اما فوق العاده حشری بودم...چون دستم رو کیرم بود و میمالیدمش...
این پوزیشنم تموم شد که به پوزیشن آخر که رسین خیلی جالب بود چون من کاملا رو خوارم مسلط بودم .
امیرعلی نشست رو کاناپه و سیمین رو کیر امیرعلی نشست و بالا پایین میکرد خودشو...وایییی الان کیر امیرعلی میدیدم چقدر کلفت شده بود...مونده بودم سیمین این کیرو چطور تو کونش جا میده...
وااااااایییییی خدا الان کس آبجیمو میدیدم چقدر خوشگل بود...از دور خیلی مشخص نبود کوچیک بود لبه هاشم بیرون زده بود...!!!!
امیر علی همزمان با اینکه سیمین رو کیرش تلمبه میزد دستشو به کس خواهرم رسوند و میمالید براش...سیمینم که همزمان که تلمبه میزد رو کیر علی ,چشاشو بسته بود و آههههههه میکشید و میگفت جوننننننننن میخوامممممممم چه کیریییییییی دارییییی عشقممممم...از این حرفا مشخص بود که داره ارضا میشه...
2 دقیقه نشد که سیمین چنتدتا جیغ کشید و رو کیر امیرعلی نشست...ارضا شد...
امیرم که همش میگفت جون چه کونییییی داریییی...وقتی دید سیمین ارضا شده !!! سیمینو به پهلو خوابوند و تو کون خواهرم تلمبه میزد خیلی طول نکشید که امیرعلی هم ارضا شد و آبشو تو کون سیمین خالی کرد...سیمینم که آب امیرعلی تو کونش خالی میشد میگفت جونننننن بریزززززز همشو تو کونم خالی کن...
جفتشون آروم کنار هم دراز کشیدن...بعدم سیمین چندتا دستمال دستش گرفت و گذاشت دمه کونش و خودشو کشید جلو و کونشو تمییز کرد...
بعدم یه دستمال دیگه برداشت و کیر امیرعلی پاک کرد...یه ساک کوچیک زد براش .بعدم کیر امیر از دهنش کشید بیرون و گفت دیگه همه ی آبتو خوردم . رفت سمت لبای امیرعلی چندتا لب گرفتن بعدشم پاشد لباساشو پوشید و از امیرعلی خداحافظی کرد و رفت خونشون...
سیمین که رفت بیرون امیرعلی گفت دیدی آبجیت چه کسیه ؟؟؟ یه جورای خجالت میکشیدم بیام بیرون !!! اما پاشدم اومدم بیرون...گفتم پ ن پ مثل دختر عمه ی بی حال توِ...
هنوز چیزی دیگه ای نگفته بودیم که گوشیم زنگ خورد...دیدم سیمینِ !!! به امیرعلی گفتم که حرف نزنه .
من : بله ؟؟
سیمین : سلام داداش گلم .
من : سلام عزیزم خوبی ؟؟؟
سیمین : مرسی...کجایی سامان ؟؟؟
من : دارم میام نزدیکم .
سیمین : اگه میشه یه نیم ساعت دیگه بیا !!! چون دارم میرم یه دوش بگیرم . میگم پشت در نمونی .
من : باشه عزیزم برو .
سیمین : مرسی فدات شم .فعلا خداحافظ .
من : خداحافظ .
قطع کردم امیرعلی پرسید چی میگفت ؟؟
من : میگه میخوام برم حموم یکم دیرتر بیا...
امیرعلی : الهی الهی خواهرت میخواد بره حموم ؟؟؟ تقصیر نداره تا الان زیر کیر من بود خیس عرق شده...آبمم که تو کونش خالی کردم .میخواد بره دوش بگیره که داداشش نفهمه تا حالا میداده...بعدم زد زیر خنده...
من : عزیزم وقتی نگار خانومتون زیر کیرم گریه میکرد تو کجا بودی...هاااا ؟؟؟
امیرعلی چیزی نگفت...پاشد رفت سمت یخچال یکم آب خورد بعدم رفت سمت اتاقش...
من : هفته ای چند بار برنامه دارید ؟؟
امیرعلی : چی ؟؟
من : میگم هفته ای چندبار سیمینو می کنی ؟؟؟
امیرعلی : معمولا خودش میگه این سری چون میخواستم نشونت بدم که آبجیت چه کسیه من ازش خواستم . معمولا هفته ای 2 یا 3 بار میاد پایین...
از همونجا رفت تو حموم...
منم یه 20 دقیقه نشستم بعد رفتم بالا و زنگ در سیمین اینارو زدم .
سیمین با یه حوله اومد درو باز کرد...تا منو دید یکم جا خورد .
سیمین : تو اینجا چیکار می کنی ؟؟؟
من : فکر کنم دعوتم کردی هااا
سیمین : نه نه منظورم اینه که کی در حیاتو باز کرد ؟؟
من : یه ربع پیش اومدم ,رفتم پیش امیر علی...
یادم رفت بگم سیمین که درو باز کرد جلو حولش باز بود فکر کنم فکر میکرد امیرعلی باشه...چون این ساعت فقط جفتشون تو ساختمونن...اما تا منو دید بند حولشو بست...
رفت تو اتاق و لباس پوشید و یکم موهاشو خشک کرد و برگشت...
یه دامن مشکی تنگ وکوتاه تا زانواش با یه پیرهن سفید پوشیده بود که که سوتین مشکیش از زیر پیراهنش پیدا بود همونطور که خط شرتش از زیر دامنش پیدا بود...
دیگه یه جور دیگه سیمین نگاه میکردم جونننننن چه ساقای سفید و تپلی...چه کونی...!!!
دیدم اگه اینطور ادامه بدم الان یه کاری دسته خودم میدم .من که ارضا نشده بودم رفتم سمت سرویس که خودمو ارضا کنم .
واااااییییی هنوز لباساش اونجا بودن .شرتشو برداشتم یکم از آب کیر علی روش بود جلوشم که کامل خیس بود...
سوتینشم برداشتم دیگه دوس داشتم از سیمین بیشتر بدونم دنبال سایزش گشتم...جوننننننن 75 عالیه...
خلاصه منم خودمو خالی کردم و رفتم بیرون...گفتم بزار یه تیکه بپرونم .
من : چه خبر بود امروز ؟؟ روز پاکی ؟؟
سیمین : چطور ؟؟
من : آخه همه رفته بودن حموم .
سیمین : ااااااِ تو هم یه بار رفتم حموم دیگه هی بگو...
من : نه آخه امیرعلی هم حموم بود .
سیمین یکم قرمز شد...و گفت چه جالب...
دیگه بحث خاصی نبود تا اینکه سیمین هی اس ام اس میداد و خنده رو لباش بود...
یه اس ام اس برا منم اومد خوندم دیدم امیرعلی نوشته حال میکنی آبجیت چه اس بازی میکنه...فهمیدم کار اون کس گش .

از این جریان یه چند ماهی گذشت و 2.3 بار دیگه هم امیرعلی به من زنگ زد که برم و سکسشو با سیمین ببینم...یه بارم گفت میخوای تو هم بکنیش ؟؟؟ من کس نگو . امیرعلی ؟؟؟ خیلی خوب حال میده... از من گفتن بود !!! خودش میگه دوس داره با 2 نفر همزمان سکس داشته باشه...
این جریانات گذشت تو این مدت من خیلی با سیمین گرم میگرفتم .مثلا تو مراسما همش با سیمین میرقصیدم و خودمو میچسبوندم بهش...حس کردم فهمیده...تا اینکه یه هفته قبل عید خونواندگی برا 10 روز رفتیم سفر ,یعنی منو مامان بابام و آبجی و دومادامون...
تقریبا 10روزی سفر بودیم...2.3 فروردین بود که برگشتیم (تو سفر خیلی خوش گذشت, منم که کارم شده بود دید زدن سیمین...مثلا یه بار رفتم تو اتاقشون دیدم یه ساپورت راه راه سفید و مشکی پوشیده و خم شده بود که یه چیزی برداره منم رفتم تو اتاق منو که دید گفت بی تربیت برو بیرون (یه تاپ نیم تنه سیفید که عین سوتین بود ولی یکم بزرگتر) منم فقط یه چشمک زدم و مشغول خشک کردن موهام شدم...چون تعطیلات بود هم بابا مامان امیرعلی خونه بودن هم دومادمون...یه چند روز که گذشت امیرعلی زنگ زد گفت بیا بیرون کارت دارم...
رفتم دمه در تو ماشینش بود...رفتم نشستم گفت که خونه خالی میخوام...
گفتم میخوای چیکار ؟؟؟ گفت که چند وقتی با سیمین کاری نکردیم...میخوام بکنمش !!! گفتم تا حالا کس کشیتو میکردم حالا جاکشم بشم ؟؟ گفت خفه شو...وقتی تو نگارو میکردی من چیزی گفتم ؟؟ من یادته شمارشو میخواستم بهم ندادیش !!!؟؟؟
امیرعلی : خوب خودت رفتی بهش شماره دادی منم خودم مخ سیمین زدم...
من : خوب خودتم جا پیدا کن ,یا بزار بعد تعطیلات...
امیرعلی : اولا فقط خونه هادی (یکی از دوستام هست) که اگه ببرمش اونجا هادیم میکنتش...(هادی خیلی بدریخت بود)...
میخوای هادیم خواهرتو بکنه ؟؟ دوما بیا این اس ام اس های آبجتو بخون بعد حرف بزن...گوشیشو گرفتم .اسم سیمین بود .نوشته بود (عزیزم مکان چی شد خیلی حوس کیرتو کردم...
من : گفتم گه نخور...
امیرعلی : پس مکان .
من : فقط خونه خودمون هستش...
امیرعلی : همون پسرعموت که یه واحد آپارتمانی داشت, نمیتونی کلید خونه اونو بگیری ؟؟؟
من : من یخوام از اون کلید بگیرم خوب باید بگم میخوام کس بیارم...اومدیمو پسرعموم کمین کرد که ببینه دوست دخترم چه شکلیه...بعد جنابعالیرو دید که آبجی بنده رو میبرین تو که...اونوقت چی ؟؟ هااااا ؟؟
امیرعلی : راست میگی , ولی خونه خودتون مگه بابا مامانت نیستن...
من : به یه بهونه ای 2 ساعت میبرمشون بیرون...
امیرعلی : گفت بزار از سیمین بپرسم ببینم چی میگه...
بعد به سیمین یه اس ام اس تبریک سال نو فرستاد...
من : این چیه نوشتی کسخل ؟؟؟
امیرعلی : فکر کنم آبجیت شوهر داره هااا خونه باباش نیست که یه کس کش عین تو پیشش باشه...هرچند شوهرشم خیلی پرت از ماجرا...
من: آها حواسم نبود...حالا با شوهرش چیکار داری ؟؟؟ راستی چطور مخ سیمین زدی ؟؟؟
امیرعلی : بابا من از یه ماه بعد عروسیشون دارم زنشو میکنم هنوز نفهمیده...(جریان مخ زدن سیمین بعد میگم براتون...
همین موقع اس ام اس اومد جونم عزیزم کاری داری ؟؟؟
امیرعلیم نوشت مکان ردیف, فقط یکم ایراد داره...
سیمین جواب داد که چه ایرادی ؟؟؟
امیرعلی هم نوشت آخه خونه بابات .
سیمین نوشت یعنی چی ؟؟
امیرعلی هم گفت که قرار از سامان کلید خونتو بگیرم گفتم میخوام دوست دخترمو ببرم...
سیمین اولش فبول نمیکرد که اگه کسی ببینه یا...
که بالاخره امیرعلی قانعش کرد که بیاد...
به امیرعلی گفتم که فقط یه شرط داره...گفت چه شرطی ؟؟؟ گفتم بگو همون ستشو بپوشه که شرتش توریه و روش نگین کاری داره...بعدم وقتی اومد شرتشو نگه دار بگو بعد پست میدم .ولی تو بزار زیر تخت من...گفت چرا ؟؟ نمیخواستم راستشو بگم .پس شروع کردم به کس شعر گفتن...که میخوام بدونم چفدر به حرفت گوش میده و...
منم با هزارتا فیلم تونستم بابا مامانمو روز بعد بعدظهر ببرم بیرون و کلید دادم به امیرعلی...
4ساعت یعد امیرعلی اس داد که کارشون تموم شده...منم با هیجان رفتم خونه و سریع پریدم تو اتاقم و زیر تخت نگاه کردم...
جونم شرتش اونجا بود...وااااایییییی تو دستام گرفتم و مالیدم به کیرم...
شبش رو تختم دراز کشیده بودم و نقشمو مرور میکردم...قرار بود بابا مامانم بعد تعطیلات برن شهرستان برا یه هفته...رضا شوهر سیمین هم ماموریت داشت...میخواستم به مامانم بگم به سیمین زنگ بزنه بگه این چند وقت بیاد پیش من...
فقط خدا خدا میکردم که سیمین به امیرعلی نگفته باشه که من تنهام...که پیله کنه بگه سیمین بفرست خونه...
روز موعد رسید رضا رفت مامریت و سیمین اومد خونه ما و روز بعد بابا مامانم رفتن سفر...
تا شب اتفاقی نیفتاد (تمام جوانب سنجیده بودم...
شب یه دوش گرفتم کامل اصلاح کردم و تی شرتیو که میدونستم سیمین دوس داره پوشیدم...نور خونه هم کم کردم .سیمین یه شلوارک جین پاش بود با یه تاپ آستین حلقه ای...و تلویزیون تماشا میکرد...
من رفتم تو اتاق و شرت سیمین گذاشتم رو میز...بعد سیمین صدا زدم که بیاد...
اومد تو اتاق و گفت جونم داداشی ؟؟
من : سیمین این شرت برا تو هستش ؟؟
سیمین : تا شرتشو دید نزدیک بو سکته کنه...به تته پته افتاده بود بعد گفت نه مال من نیست...
من : مطمنی ؟؟
سیمین : آره...
من : بیخیال .بیا تو حال...
رفتم تو حال نشستم تلویزیونو خاموش کردم نورم که کم بود...سیمین با تاخیر اومد معلوم بود ترسیده...
سیمین : شرت کیه ؟؟؟ اینجا چیکار میکنه ؟؟؟
من : برا تو هستش دیگه...هفته پیش جا گزاشتی...
سیمین : معلوم بود ترسیده...من که هفته پیش اینجا نیومدم .
من : چرا اومدی با امیر علی...
سیمین : با امیرعلی ؟؟؟؟
من : ببین سیمین من همه چیو میدونم....
سیمین : یعنی چی ؟؟ چی میگی ؟؟؟
من : میدوم با امیرعلی سکس داری...
     
#15 | Posted: 28 Jan 2014 03:47
سیمین : احمق بیشعور این چرندیات چیه میگی...بعدم رفت سمت اتاق...
من : رفتم جلوش یکی محکم زدم تو گوشش .گفتم جنده برو بشین سر جات میگم...نرفت منم دستشو گرفتم بردمش سمت در یعنی میخوام بندازمش بیرون...زد زیر گریه و میگفت غلط کرد ببخشید و دیگه بکرار نمیشه و از این حرفا...
منم کوتاه اومدم و گفتم برو بشین رو مبل...رفت نشست سر جاش .و آرم گریه میکرد...خونه هم که یه جورایی تاریک بود...
منم میخواستم رامش کنم ,رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب آوردم با یه دستمال کاغذی اومد روبروش نشستم...
آب دادم دستش بخوره ,آب که خورد سرشو گرفتم بالا گفتم دیگه گریه نکن...با یه دستم اشکاشو پاک میکردم و دست دیگمم گذاشتم رو رونش نزدیک کسش...که یه چیزای دستش بیاد...بعد روفتم رو مبل روبروش نشستم .
گفتم من خیلی وقته خبر دارم...همون موقع که از سربازی اومدم...چند روز بعد منو دعوت کردی یادته ؟؟؟
با سر تایید کرد ؟؟؟
من: زبون نداری ؟؟؟
سیمین : ببخشید...آره یادمه...
من : اونروز من پبش امیرعلی بودم که زنگ زد و اومدی پایین و سکس داشتین...
باقی روزارمگفتم...تا رسیدم به هفته قبل .گفتم امیرعلی اومده و اس ام استو نشونم داده که نوشته بودی حوس کیرتو کردم...خودمم از امیرعلی خواستم که شرتتو بزاره برام اما نگفتم چرا...امیر میدونه فقط من و تو اینجاییم ؟؟؟
سیمین :نه چیزی نگفتم من .
من : خوب نمیخوای تعریف کنی ؟؟
سیمین : چی بگم ؟؟
من : همه چیزو ؟؟ اینکه کی از کجا و چرا شروع شد...
سیمین : خودت که همه چیزو میدونی...همون موقع که از سربازی برگشتی...
من : نزاشتم حرفشو بزنه و گفتم کامل میگی یا سگ شم باز ؟؟
سیمین : باشه میگم...
یکم من من کرد بعد گفت من خجالت میکشم...
من : از چی ؟؟
سیمین :از این که بهت بگم چطور شروع شده و با کیا سکس داشتم دیگه...
من : خجالت نداره...من از ساک زدنای حرفیتو دیدم تا سکس از عقب و جلوت(میخواستم یکمم که شده حشری شه...
سیمین : میشه روتو اونور کنی تا من راحت تر بگم ؟؟؟؟
من : باشه...
سیمین : کم کم شروع کرد از اولین رابطش گفتن تا اینکه با یه پسره قبل ازدواج دوست میشه...تا اینکه با رضا عقد میکنه...
من : باهاش کات کردی ؟؟؟
سیمین : یه جورایی...دیگه فقط برا سکس همدیگرو میدیدیم...
من : کجا ؟
سیمین : چند بار خونه سودابه اینا...بعضی وقتام خونه اونا...
من : قبل ازدواج اپن بودی ؟
سیمین : نننننننه
من : پس سکساتون ؟؟؟ میخواستم بحثمون سکسی باشه که باهام راحت شه...
سیمین : با یه صدای آرومی گفت از عقب....
من : آهااا .خوب ؟؟
سیمین : نزدیک ازدواجمون که شد من بهش گفتم که باید رابطمونو کات کنیم ممکنه شوهرم بفهمه و...که گفت به یه شرط...
من : چه شرطی ؟؟؟؟
سیمین : گفت بعد اینکه اپن شدی باید...
من : باید ؟؟؟
سیمین : یبار باهاش سکس داشته باشم .
من : خودمو زدم به کوچه علی چپ...مگه باهاش سکس نداشتی ؟؟
سیمین :چرا ولی میخواست از جلو...
من : آهااا...
سیمین : چون دوسش داشتم قبول کردم...بعد اینکه از ماه عسل اومدیم چند روز بعد صبح که رضا سرکار بود زنگ زدم اومد...موقع رفتن من که از تراس تماشا میکردم...امیرعلی از بیرون اومد و منو دید که دارم برا بی افم دست تکون میدم...من سریع خودمو کنار کشیدم .اونروز اینقدر به جفتمون خوش گذشت که قرار شد یکی دوبار دیگه هم بیاد...
بار آخر که اومد من تا دمه در بدرقش کردم...تو پیلوت ناخواسته بغلش کردم و از هم لب میگرفتیم من لباسامم مناسب نبود...یه ساپورت مشکی پام بود با یه تاپ باز و یه مانتو کوتاه که دکمه هاشو نبسته بودم...لب تو لب بودیم که در حیات باز بود و امیرعلی اومد تو ما سریع از هم جدا شدیم ولی معلوم بود مارو دیده...من سریع باهاش خداحافظی کردم و رفت همین موقع امیر رسید کنار من...دیدم بد نگاه میکنه...دیدم مانتوم بازه و همه سینه هام بیرونِ...جلو مانتومو بستم بعد از احوال پرسی رفتیم بالا...
خیلی فکر کردم...ترسیدم که امیرعلی بخواد به کسی چیزی بگه...گفتم بهتره برم یه سر گوشی آب بدم...
چند روز قبل برامون آش آورده بودن...منم ظرفشونو برداشتم رفتم پایین...در که زدم امیر اومد و اصرار کرد که برم تو...
منم قبول کردم ,میخواستم بدونم چیزی میدونه...
من رفتم رو یه مبل نشستم و امیرم رفت چایی درست کنه...بعد با چایی اومد به من تعارف کرد و رفت روبروم نشست...
چند دقیقه که حرف زدیم حس کردم حواسش یه جا دیگس...پایین که نگاه کردم تازه فهمیدم جریان چیه...
من پامو انداخدت بودم رو اونیکی پام...ساپورتم که نازک بود مانتومم کوتاه...کامل رونمو کونم بیرون افتاده بود...اینم داشت دید میزد...منم چون از همون بچگی که با تو میومد خونمون یادم بود که خیلی هیزه کاری نکردم...میخواستم ببینم حرفی میزنه !!!
به جون مامان بابا من منظوری نداشتم فقط میخواستم اگه چیزی میدونه بگه...کم کم بحث کشید به اینترنت و بهم گفت شب به رضا بگم که اگه میخوایک بگیم که امیرعلی برامون بگیره...به همین بهونه هم شمارشو داد به من .
من شب به رضا گفتم صبح ظرفشونو بردم پس بدم که امیرعلی گفته...صبح روز بعد که زنگ زدم بگم آره میخوایم...نزدیک نیم ساعت باهام حرف زد...روز بعدش اومد بالا و گفت میخوام ببینم خطتون کار میکنه...بعد که کارش تموم شد نزدیک 2ساعت بالا پیشم موند و هر روز میومد بالا و همین قدر میموند...راستشو بخوای دیگه منم دوس داشتم که بیاد...
تا اینکه یه روز اومد من تازه از حموم اومده بودم و هنوز لباس نپوشیده بودم فقط حولمو تنم کرده بودم...
امیرعلی در زد ,درو باز کردم گفتم بشین تا من لباسامو بپوشم میام...
من که تو اتاق بودم امیرعلی داد زد که همون ساپورت مشکیتو بپوش...نمیدونم چرا به حرفش گوش کردم...
منم همون ساپورتو با یه دامن 10سانتی و یه تاپ مشکی آستین حلقه ای و یه جفت کفش پاشنه بلند پوشیدم و اومدم بیرون...گفتم خوشگل شدک گفت ماه شدی...
دیگه منو سیمین روبرو هم بودیم و سیمین تو چشمام نگاه میکرد و اینارو میگفت...دیگه خجالت نمیکشید...
امیرعلی که این کار منو چراغ سبز تلقی کرده بود ,موقعی که من تو آشپزخونه کار میکردم اومد و از پشت چسبید به من...
با وجود این که من واقعا برا سکس با امیر له له نمیزدم...اما اونروز مانع کاراش نشدم و اونروز اولین سکسمونو انجام دادیم...شاید باور نکنی اما تو اون چند ماه اول زندگیم تعداد باری که امیرعلی با من سکس داشت ,شاید 10برابر تعداد کل سکسای عمر من بود, که چه با رضا و چه با هر کس دیگه ای داشتم...
الانم اگه تو بگی دیگه هیچوقت با امیر سکس نمیکنم و به رضا هم میگم بریم یه خونه دیگه...
من : میخوام بدونم که خودت چی میگی ؟؟
سیمین : در چه مورد عزیزم ؟؟؟
من : سکس با امیر ؟؟؟ دوس داری ؟؟
سیمین : اگه ناراحت نمیشی آره دوس دارم .
من : پس یه چند تا کار می گم باید انجام بدی که من مانعت نشم .
سیمین : بگو .
من : اولش اینکه به امیرعلی در مورد امشب چیزی نمیگی . دومم اینکه باید کمتر باهاش سکس داشته باشی که کسی چیزی نفهمه( مخصوصا رضا...و سومم اینکه هرکاری کردی یا می خواستی بکنی به من میگی...
سیمین : چشم عزیزم .هرچی تو بگی...مرسی که اجازه دادی...
خیلی حشری بودم ,اما نمیخواستم من اول برم سمتش...حس میکردم سیمینم خیلی میخواد اما شاید میترسه...
همدیگرو تماشا میکردیم اما کسی چیزی نمیگفت...دیر وقتم بود !!!
تصمیم گرفتم تیر آخرمم بزنم ,که شاید بیاد سمتم...پاشدم رفتم سمتش و بلندش کردم و چند بار بوسیدمش...
بعدم از پشت بغلش کرد و در گوشش آروم گفتم دیر وقت دیگه برو بخواب...یکی دوبارم کیرمو شق شدمو مالوندم به کونش که بگیره منم میخوام...و همونطور که از پشت بغلش کرده بودم تا نزدیک اتاق بردمش, وقتی ولش کردم همون جا وایساد فکر کنم منتظر بود که کاری بکنم...وقتی دید من کاری نمیکنم برگشت نگام کرد...(شهوت از نگاش میبارید ولی فقط نگاه میکرد...من یه چشمک زدم اونم جواب داد و رفت سمت اتاق...منم رفتم سمت اتاقم...
اونشب خیلی بد خوابیدم...همش به این فکر میکردم که دوستم هر روز یه دل سیر خواهرمو میکنه ولی خودم...
صبح حس کردم یکی داره منو میبوسه...چشامو باز کردم دیدم سیمین کنار تختم نشسته و نگام میکنه...
گفت صبح بخیر عزیزم...
من : صبح بخیر
سیمین: پاشو تنبل لنگ ظهر...
من : ساعت چنده مگه ؟؟
سیمین : 11.پاشو صبحونه آماده کردم بیا بخوریم .
من : مرسی .مگه تو نخوردی ؟؟
سیمین : نه عزیزم .منتظر بودم تو بیدار شی با هم بخوریم...
نیم خیز شدم که لپشو ماچ کنم .سیمین چرخید یه لحظه که بجا لپ لبشو بوسیدم...(نمیدونم کارش عمدی بود یا نه ولی چیزی نگفت و پاشد و یه چشمک زد و گفت بدو گشنمه...
سر میز گفت میشه من یه سر برم خونه ؟؟؟
من : چرا ؟؟
سیمین : واجبه...
من : چطور ؟؟
سیمین : گفتم اگه اجازه بدی برم امیر علی ببینم .
من : چرا ؟
سیمین : خوب کار داریم دیگه...
من : چیکار ؟؟
سیمین : خودت میدونی که...
من : میخوام خودت بگی...
سیمین : خوب میخوایم سکس کنیم...
میدونستم اگه بره, دیگه حشرش میخوابه و شانس من کم میشه...از طرفیم نمیتونستم نزامم که بره...
من : یه شرط داره...
     
#16 | Posted: 3 Feb 2014 16:47
میدونستم اگه بره, دیگه حشرش میخوابه و شانس من کم میشه...از طرفیم نمیتونستم نزامم که بره...
من : یه شرط داره...
سیمین : شرط ؟؟ چه شرطی عزیزم ؟؟
من : امشب باید هر کاری که کردین واسم تعریف کنی...
سیمین : سکسمونو ؟؟
من : آره...
سیمین : خوب چی بگم .سکس دیگه...
من : باید کل کاراتونو بگی یا نمیری...(میخواستم شب که تعریف میکنه بازم حشری شه...که شاید منم به نوایی رسیدم...
سیمین : باشه عزیزم میگم .همشو میگم .
من : آفرین , حالا کی میخوای بری ؟؟
سیمین : بعد نهار میرم...
سیمین ساعت 2.5 رفت...
من: زود برگرد...من تنهام حوصلم سر میره...
سیمین : الهی بگردم .چشم...کارمون تموم شد زودی میام .
سیمین که رفت نشستم پا تی وی که وقت بگذره...هر کاری میکردم مگه وقت میگذشت .دوس داشتم زودی سیمین برگرده...
ساعت نزدیک 7 بود که زنگ درو زدن...سیمین بود .
اومد تو منم رو مبل نشسته بودم...قیافش خیلی به ریخته بود یه کاور لباسم دستش بود...
کفش هاشو در میاورد...
سیمین : عزیزم سلام
من : سلام ,مثلا قرار بود زود بیای...
سیمین : ببخشید تورو خدا یکم کارمون طول کشید بعدم میخواستم برم دوش بگیرم آبمون قطع شده بود...منتظر موندم وصل شه...ولی نیومد به ناچار لباسامو تنم کردم اومدم اینجا دوش بگیرم...
اومد سمت من , خم شد منو ببوسه...که بوی آب کیر میداد...من یکم بو کشیدم...سیمین متوجه شد .
سیمین : بوش میاد ؟؟
من : آره...
سیمین : ببخشید دیگه آب قطع بود...الان میرم دوش میگیرم .
پیش خودم فکر کردم که یه چیزی بگم که یکم نزدیک شم...
من : مگه کجا ریخته ؟؟؟
سیمین : بار آخر ریخت رو...(با دست صورتشو نشون داد...
من : بار آخر ؟؟ مگه چندبار بوده ؟؟
سیمین که میرفت سمت اتاق روشو برگردوند و همزمان که لباشو از رو لوندی گاز میگرفت با دستش عدد 3 رو نشون داد...
من : 3 بار...خسته نباشید...
سیمین از تو اتاق با صدای بلند خندید و رفت حموم...واقعا یه لحظه پا شدم که بپرم تو حموم و منم بکنمش...
اما پشیمون شدم و گفتم بهتره اون بیاد و بخواد...
رفتم دمه حموم و در زدم...سیمین که درو باز کرد راحت نصف سینش و رونش پیدا بود از پشت در...گفتم عزیزم من میرم یه کم کار دارم بیرون انجام میدم و برمیگردم...
سیمین : باشه عزیزم مراقب خودت باش...وقتی برگشت تو حموم درو نبست دیگه...شک نداشتم که سیمینم میخواد .
من که رفتم یک ساعتی شد که سیمین اس داد اگه میشه تا 2 ساعت دیگه نیا .پرسیدم چرا ؟؟ گفت که خود میفهمی... بعد که برگشتم...
وای خدا چی میدیدم...سیمین درو باز کرد وااااااایییییییی چه تیپی زده بود...
یه پیراهن مجلسی قرمز سکسی که خیلی کوتاه بود دیگه (بعد که چرخید پشتش کامل باز بود...) با یه ساپورت مشکی که با پیراهنش ست خیلی قشنگی شده بود و یه کفش پاشنه بلند که بند چرمی داشت و دور ساقش تا نزدیک رونش پیچیده بود و اونجا بسته بود...
اومد جلو همدیگرو بغل کردیم و بوسیدم .
سیمین : خوشگل شدم ؟؟
من : ماه شدی عزیزم...
سیمین : مرسی عزیزم .
من : حالا جریانش چیه ؟؟
سیمین : جریان نمیخواد که...بده خودمو برا داداشم خوجل کردم ؟؟؟
من : نه کی گفته بده...
سیمین : بیا اینجارو ببین ؟؟
یه میزی چیده بود خفن...از این غذاهای کس شعر () ولی خوش رنگ...
من : مرسی عزیزم . ولی اینارو کی آماده کردی ؟؟ خیلی زحمت افتادی .
سیمین : کاری نداشت...قابل شمارو نداره...بدو لباساتو عوض کن و بیا شام بخوریم .
من که رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و برگشتم...دیدم نورو کم کرده و چندتا شمع روشن کرده و کنار میز منتظر منه...
تا شامو خوردیم عین پروانه دورم میگشت...بعدم که نزاشت دست به چیزی بزنم .بعد که میزو جمع کرد اومد پیش من و کنارم رو مبل نشست ولی قبلش شمعارم خاموش کرد که فضا دیگه نزدیک به تاریک شد...
به من تکیه زد و گفت وای چقدر امروز خسته شدم من...
من : بایدم خسته باشی...هر کی 3بار سکس داشته باشه...
سیمین : با آرنج زد به پهلوم و گفت برا اون نیست...کلا امروز زیاد جنب جوش داشتم برا اونه...
من : بله بله...سیمین زودباش .
سیمین : چیو زود باشم ؟؟
من : یالا تعریف کن ؟؟؟
سیمین : نه حسش نیست...
من چیزی نگفتم .روشو برگردوند دید که اخمام تو همه گفت ببخش عزیزم شوخی کردم .الان همشو تعریف میکنم واست.
سیمین : رسیدم خونه ,زنگ زدم به امیرعلی که بیاد بالا...
راستشو بخواین کامل یادم نیست چی میگفت ,خلاصه میگم...
منم مثل ندا در مورد سکس ها مینویسم...که روند داستان یک نواخت باشه .
امیرعلی که اومد رفتیم تو اتاق و یکم لب گرفتیم و همدیگرو مالیدیم .
بعدم لباسامونو دراوردیم و رفتیم رو تخت...اول امیر شروع کرد به خوردن میمیام و مالیدنشون...بعدم رفت پایین و چیزمو یکم مالوند...
من : چیزززز ؟؟؟
سیمین : آره دیگه...
من : اسمشو بگو .
سیمین : آخه...
من : یالا .
سیمین: باشه میگم .
من : بگو دیگه .
سیمین : کسم...خوبه ؟؟
من : پیش خودم فکر کردم که الان وقت خوبی که تیکه بپرونم .من که نکردم باید از اونایی که کردن پرسید...
سیمین : مسخره...
بعد من نوبت من شد منم رفتم چیزشو...
من : عصبانی شدم این سری...
سیمین : باشه عزیزم میگم .رفتم کیرشو گرفتم ساک زدم...بعد امیر من. کشید سمت خودش و چندتا لب از من گرفت و گفت بشین روش...منم کیرشو با کسم تنظیم کردم و نشستم .چون خیس بود راحت تا ته رفت...چند دقیقه که بالا پایین شدم من ارضا شدم فک کنم چون کیرش تو کسم بود امیر خوابوندم و آبشو خالی کرد رو صورتم و ارضا شد .
یکم که گذشت رفتم سراغ کیرش و ساک زدم واسش...راست که شد من خوابدم علی اوم جلوم پاهام جمع کرد داد بالا و کیرشو گذاشت تو کسم و تلمبه میزد بعد که خسته شد منو به پهلو خوابوند و کنارم دراز و از پشت گذاشت تو کسم بعد 10 دقیقه باز جفتمون ارضا شدم...
این سری آخرم که امیر خودش باز راست کرد و امد سراغ کونم منم که دمر خوابیده بودم... اومد یکم با کونم بازی کرد بعد یه انگشتشو داد تو بعد که خوب باز شد کیرشو گرفت جلوم که خیسش کنم .منم یکم خوردم..
امیر رفت سراغ کونم و یه نیم ساعتی تو همون حالت منو از کون کرد تا ارضا شد و آبشو تو کونم خالی کرد و بعد یکم که استراحت کرد .لباساشو پوشید و رفت...
منم یه دستمال برداشتم یکم کونمو تمییز کردم و رفتم که دوش بگیرم که آب قطع بود...هرچیم منتظر موندم نیومد...
خیس آب کیر لباسامو پوشیدم و اومدم پیش داداشی جیگرم...
من که خیلی حشری شده بودم تو این مدت که سیمین جریانو تعریف میکرد همش با موهاشو بازوشو شونش بازی میکردم .
سیمین که حرفاش تموم شد من گفتم خوش بحال امیر...
سیمین : چرا ؟؟
من : برا اینکه تورو میکنه...
سیمین : ای جونم .حالا نوبت تو ؟؟؟
من : نوبت من ؟؟
سیمین : آره دیگه . از دوست دخترات بگو .
من : دوست دخترم کجا بود .
سیمین : یعنی چی ؟؟ پس چیکار میکنی ؟؟
من : یعنی چی نداره .جلق میزنم .
سیمین : بمیرم الهی .خوب به خودم میگفتی مهسا دوستم برات جور میکردم .
دیدم اوضاع بیریخته انگار پایه نیست...
من : مهسا که به پایه تو نمیرسه...
باز اسمم چند نفر دیگه آورد...دیگه کلافه شده بودم میخواستم داد بزنم بگم خودت...که خودش گفت...
سیمین : اههههههه...اصلا میخوای خودم بهت بدم ؟؟
من : با یه لحن گفت که یعنی تو که هیچکیو نمیخوای...من : تو که به ما نمیدی ؟؟
سیمین : چرا ندم ؟؟ مگه خواستی ندادم ؟؟
من : با از ما بهترونی...
سیمین : از داداشم بهتر مگه کسیم هست ؟؟؟ الان که اینطور شد باید امشب یه حالی به تو بدم که تو عمرم به کسی نداده باشم .
من : اوووووووو.
سیمین پاشد و روبرو من شروع کرد به رقصیدن سکسی...کونشو میچرخوند سینه هاشو میمالید و...
بعد اومد عقب و تو بغل من نشست...واییییییی خدای بزرگ بالاخره اون کون سفید تپل تو بغل منه...
     
#17 | Posted: 5 Feb 2014 19:21
سلام دوستان .

اینقدر شاکی هستین.که تصمیم گرفتم باقی داستانو تو یه قسمت به عنوان قسمت آخر تقدیم کنم .

الباقی داستان ندا مینویسه...

ٰسیمین : یعنی چی ؟؟ پس چیکار میکنی ؟؟
من : یعنی چی نداره .جلق میزنم .
سیمین : بمیرم الهی .خوب به خودم میگفتی مهسا دوستم برات جور میکردم .
دیدم اوضاع بیریخته انگار پایه نیست...
من : مهسا که به پایه تو نمیرسه...
باز اسمم چند نفر دیگه آورد...دیگه کلافه شده بودم میخواستم داد بزنم بگم خودت...که خودش گفت...
سیمین : اههههههه...اصلا میخوای خودم بهت بدم ؟؟
من : با یه لحن گفت که یعنی تو که هیچکیو نمیخوای...من : تو که به ما نمیدی ؟؟
سیمین : چرا ندم ؟؟ مگه خواستی ندادم ؟؟
من : با از ما بهترونی...
سیمین : از داداشم بهتر مگه کسیم هست ؟؟؟ الان که اینطور شد باید امشب یه حالی به تو بدم که تو عمرم به کسی نداده باشم .
من : اوووووووو.
سیمین پاشد و روبرو من شروع کرد به رقصیدن سکسی...کونشو میچرخوند سینه هاشو میمالید و...
بعد اومد عقب و تو بغل من نشست...واییییییی خدای بزرگ بالاخره اون کون سفید تپل تو بغل منه...
وایییی نمیدونستم چیکار کنم...
سیمین : خودشو رو کیرم میچرخوند و میگفت جون برا من راست کردی ؟؟
من : سیمینو بغل کردم و پشت گردنشو بوسیدم...
سیمین روشو برگردوند و شروع کردیم به لب گرفتن...دستمو رسوندم به سینه هاش و گرفتمشون تو دست...
وای چه هیکلی داشت...جفتمون فوق حشری بودیم . بغلش کردم و بردمش سمت اتاق خواب .
تا گزاشتمش رو تخت دستشو بر سمت زیپ شلوارم و کیرمو کشید بیرون...و گفت قرار که حال اساسی بدم دیگه...خدای من فوق العاده ساک میزد...بعد اینکه ساک زدنش تموم شد .بلندش کردم و گفتم دستاتو بزار رو میز و کونتوقمبل کن .
قمبل که کرد ,نزدیک بود ارضا بشم...پیرهنشو کشیدم بالا و خم شدم یکم کونشو بوسیدم و دستمو لاپاش میبردم و کوس و کونشو میمالیدم...بعدم ساپورت شرتش تا زانو کشیدم پایین چون کفشاش پاشنه بلند بود کیرم با کسش تراز تراز بود منم کیرم بی مقدمه تا ته چپوندم تو کسش...جیغ سیمین در اومده بود...
اونشب چندبار سیمین از کوس و کون کردم...تو اون چند وقتیم که تنها یودیم هر روز میکردمش...
دیگه هر وقت فرصت میشد سیمین میکردم...بعد یه مدتم آویزون سیمین شدم که باید مهسارو بیاری بکنم...سیمین هرچی میگفت بابا اونشب حشری بودم یه چیزی گفتم . من به مهسا چی بگم ؟؟؟ بگم بیا به داداشم بده ؟؟؟ نمیگه آخه تو و داداشت چطور اینقدر با هم راحتین ؟؟(آخه مهسا متاهل بود)...سیمین هر چی تلاش کرد نتونست منو متقاعد کنه...بالاخره رفت تو کار مهسا و نزدیک روزای آخری که میخواستن اسباب کشی کنن بود که زنگ زد بیا خونمون کارت دارم .من که رفتم دیدم مهسا هم اونجاس...سیمین گفت من نیم ساعت میرم پایین خونه مریم خانوم (مامان امیرعلی...منظورش خود امیر بود...) یکم کار دارم .اینم مهسا که میگفتی...ببین میتونی مخشو بزنی یا نه...و رفت پایین .
من اونروز تونستم مهسارو که خودش از قبل راضی بودو راضی کنم و تا اون مدت که اونجا بودم چندباری بکنمش...
به قول خودش صبح باید به امیرعلی میداد ظهر به من شبم به رضا...
بعداز 2یا3ماه رضا شوهر سیمین منتقل شد تهران و اونجام برای سیمین یه کار پیدا کرد...و از شهر خودمون اساس کشی کردن برا ادامه زندگی در تهران...بعد یه مدت رفتم سرکار .
محیط کاریمم مثل ادارات دولتی بود, از این لحاظ که چون یه شرکت بزرگ و قدیمی خصوصی بود, خیلی از افرادی که اونجا کار میکردن به اصطلاح دیگه سنی ازشون گذشته بود و ارتباط غیر کاری اصلا نمیشد برقرار کرد .
من اونجا تو یه اتاق با 2نفر دیگه که یکیشون خانم بود و یکیشون آقا مشغول بکار شدم...
آدمای خوبی بود ,رعایت سن وسالمو میکردن و تو کارها که تازه کار بودم زیاد کمکم میکردن...
خیلی پرحرفی کردم...اصلا یادم رفت که برم جلو تر و درمورد سکس بنویسم...
تا یکی 2ماه که اتفاق خاصی نیفتاد فقط صبح زود میرفتم سرکار تا عصر و وقتی که از سرکار میومدم باید کارای خونرو انجام میدادم...آخرشبم عین جنازه میفتادم .دیگه سکس یه کمکی جذابیتشو از دست داده بود...
یه روز صبح که سرکار بودم یه اس ام اس اومد برام...باز کردم دیدم نوشته ؟؟؟
اس: ماشالا به تو...
من: شما ؟؟؟
اس : حالا بعد میگم .
من: چرا ماشالا ؟؟؟
اس: مگه بده بگم ماشالا ؟؟؟
من: نه .فقط بهتر اینه بگی چرا و کی هستی...
اس: به وقتش .
من: وقتش کیه ؟؟؟
جوابی نداد .
یکم فکر کردم که کی میتونه باشه... ولی به نتیجه ای نرسیدم و بیخیال شدم .مشغول انجام کارام شدم .
اونروز گذشت . روز بعد اون ساعت باز همون ساعت اس داد .
اس: آدم دوس داره سر جونشو فدای شما بکنه...
من: آفرین به من که همچین آدمیم .ولی شما ؟؟؟
اس: گفتم که یه آدمی که دوس داره سر جونشو فدای شما بکنه...
من: بله بله...این آدم اسم نداره ؟؟؟
اس: به وقتش میگم .عجله نکن...
من: نگفتی وقتش کیه که ؟؟؟
بازم جوابی نیومد...
بد جور کلافم کرده بود...خیلی دوس داشتم بدونم این کیه که 2روز اینجور منو اذیت میکنه !!!!
اونروزم گذشت تا فرداش...
فرداش باز همون ساعت اس داد...
اس: خدا خیرتون بده ,باعث شادابیه جامعه هستید...
من: من ؟؟
اس: آره شما .
من: چطور اونوقت ؟؟
اس: آدم که شمارو میبینه اصلا روحش تازه میشه...
من: مرسی از لطفتون...ولی نگفتین کی هستین و شمارمو از کجا آوردین ؟؟؟
اس: هرکی شمارو ببینه ,دیگه پیدا کردن شمارتون واسش کاری نداره...
من: چه جالب...یعنی اینقد جذبه دارم ؟؟؟
اس: دارین که من تا دیدیمتون شمارتونو گیر آوردم و...
من: پس لطف کنید هر وقت خودتونو معرفی کردید باز اس بدید...!!
اس: چرا ؟؟
اینبار من جواب ندادم...
مشغول کارم شدم که یهو یاد یه چیزی افتادم...
یاد چند روز قبل افتادم که رفتم خونه آبجیم (43 سالشه) .
خواهر زادم نوید 19سالشه ,پسر درسخونه مثبتی... دوستاشم مثل خودشن دیگه .
من اونروز مثل همیشه لباس پوشیده بودم( یه شلوار جین و تاپ...اما تنگ .
با آبجیم تو حالشون نشسته بودیم و حرف میزدیم, که یهو در اتاق باز شد و نوید با یکی از دوستاش اومدن بیرون...دیگه ضایع بود دنبال روسری مانتوم بگردم که مثلا دوستش نبینه و...
اومدن سلام کردن منم به جفتشون دست دادم و اونام رفتن پی کار خودشون (رفتن بیرون...
اونروز دوست نوید خیلی هیز بود و منو به چشم خریدار تماشا میکرد...چون بعد اونروز این اس دادانا شروع شد و به اونم میخورد باشه...و گیر آوردن شمارمم براش کار سختی نبود !! حدس میزدم اون باشه...
شبش با علی رفتیم خونه آبجیم...سوزنم رو کارگاه بازی گیر کرده بود...باید میفهمیدم اونه یا نه...
به بهونه دیدن عکس گوشی نوید رو گرفتم و شماررو زدم به گوشیش !!! بلههههههه خود ناکسش بود...
اسمشم فهمیدم میلاد...
ولی اونشب یه چیز دیگه هم فهمیدم...نوید یه خواهر دوقلو داره...که تا دلتون بخواد جلف و سوسول این بشر...
اونشب اومد در گوشم گفت خاله این شوهرت چرا اینقدر شوهرت هیزه !!!!؟؟؟؟ از من انکار ,از اون اصرار که آره اینقدر سرشو خمو چم کرد که زیر لباسای منو ببینه که زبونم لال فردا آرتروز گردن میگیره...جفتمون زدیم زیر خنده .
روز بعد که رفتم سر کار به جریانات شب قبلش که فکر میکردم از این حرف مژگان که میگفت نوید هیز نگام میکنه خوشحال شدم که حداقل یکم از بار گناهان کم شده...
ولی از اینکه فهیدم اینی که اس میده میلاد دوست نوید خواهرزادم ناراحت شدم که نکه نوید باخبر باشه...یا بفهمه من اس بازی کردم شر شه...
اونروز باز اس داد...
که من دیدیم نه سنش به من میخوره نه به شرش می ارزه...
منم همه چیو گذاشتم تو کاسش که آره میدونم فلانی هستیو و اگه بازم اس بدی به نوید میگم و یه سری تهدید دیگه...
که اونم برگشت گفت طوری میگی به نوید میگم انگار میخوای به رامبو بگی !!! مثلا بفهمه میخواد چیکار کنه ؟؟
گفتم شماره منو از کجا آوردی ؟؟ که بعد یه مقدار اصرار گفت که از گوشی نوید کش رفته...فکر کنم دلیل اینکه ول کنم نبود دیگه !!! این بود که ازمن پرسید که من چطور فهیدم کیه و شمارشو چطور پیدا کردم...و میلاد فکر کرد که من بهش فکر میکنم...و همین دلیلی شد که هر روز سر یه ساعت مشخص به من اس میداد...
اوایل اس ام اس هاش رنگ و بوی شاعری داشت و بعد کم کم عاشقانه شد و بعد هم شروع کرد ترکیبی جوک و عاشقانه میفرستاد...
آقایون اگه میخواید مخ کسی که بهتون پا نمیدرو بزنید این روش خوبیه...رو من که جواب داد !! دیگه طوری شده بود من سر ساعت همیشه گوشیمو دستم میگرفتم که ببینم چی میفرسته...یکی دوبار که یکم دیرتر فرستاد اصلا یه حالی شده بودم...هی گوشیمو چک میکردم که مشکل نداشته باشه و...
یه روز که سرحال بودم منم یه اس جوک براش فرستادم...که همین شد شروع اس بازیامون...
دیگه کم کم از اس ام اس بازیایه هر روزمون که جوک موک میفرستادیم برا هم کشید به بحث کردن...
نمیخواستم این کار ادامه پیدا کنه...من دنبال بی اف نبودم که...
به خاطر این بود که یه سری ازش پرسیدم تو چی میخوای از من ؟؟
گفت چطور ؟؟؟
من: آخه من متاهل تو مجرد !! مگه مرض داری گیر دادی به من...؟؟
میلاد: به نظرت یه پسر مجرد از یه خانوم متاهل چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟
حوصله ناز کردن نداشتم .
من: این همه دختر ریخته !!!! چرا اومدی سراغ من ؟؟؟
میلاد: اولا دختر ناز کشیدن داره...بعدم تازه اگه بعدش ادا در نیارن. دوما تو خیلی خوش هیکلی...هیف از دستت داد .
من: اون در صورتی که من پایه باشم .بر فرض منم پایه .از کجا میدونی که ادا در نمیارم ؟؟؟
میلاد: آخه خانومایه متاهل گیرشون بیاد استفاده میکنن...چون همیشه کباب گیر نمیاد .
من: اینارو از کجا میدونی کباب ؟؟؟
میلاد: جونم چه زود حساس شد رو من !!!
معلوم بود دختر بازه...خوشم اومد ازش !! معلوم بود شر نمیشه برام...
دیگه اس ام اس هامون رنگ سکسی گرفته بودن...بعضی وقتا هم که موقعیت پیدا میشد زنگ میزدم میحرفیدم...
خیلی آدم باحالی بود از بحثای سکسیشم معلوم بود خوب میکنه...اما دلم راضی نمیشد بهش بدم...آخه 7.8 سال از من کوچیکتر بود و از طرفیم دوست خواهرزادم بود...
یه روز خیلی اصرار کرد که همدیگرو ببینیم منم خیلی دلم میخواست...چند خیابون اونطرفت تر از شرکت باهاش قرار گذاشتم .
با یه ماشین شاسی بلند اومد دنبالم منم سوار شدم...یکم کس چرخ زدیم .تو مسیر که دستم تو دستاش بود...قبل اینکه پیاده شمم یکم لبای همدیگرو بوسیدیم...
وقتی پیاده شدم و نگاش کردم یه لحظه از خودم بدم اومد که دارم با یه بچه...
تو مسیر خونه همش به این فکر میکردم و اینکه اگه علی بفهمه...رسیدم خونه .
رفتم تو حس کردم علی با تلفن میحرفید .چون تا منو دید گوشیشو انداخت رو مبل...شبش که رفت حموم رفتم سراغ گوشیش اس ام اساش که خبری نبود .
رفتم سراغ تماساش...آخریش که همون نزدیکای برگشت من بود به اسم محسن سیو شده بود .منم شمارشو نوشتم .
فرداش که رفتم شرکت...از تلفن اونجا زنگ زدم دیدم یه خانوم جواب داد .چند بار دیگه هم زنگ زدم دیدم باز خود خانوم جواب میده...انگار دنیارو به من دادن .چون مطمئن شدم که حداقل کارای من خیلیم خیانت نیست .
چون علی هم با وجود اینکه تو سکس برا من کم میزاره دنبال اینکاراس و برا بقیه مایه میزاره...ولی من حاضرم همیشه به علی سرویس بدم .اما خیلی مایل نیست...
دیگه کم کم منم رفتم سمت میلاد و راضی بودم که باهاش بخوابم...
یه سری دیگه هم سوارم کرد...اینبار هوا شدید بارونی بود .به خاطر همین خیابونا یکم خلوت بودن میلادم از فرصت استفاده کرد .
یه جای خلوت گیر آورد و زد کنار و زودی پرید روم و از خوردن لبام گرفته تا مالوندن سینه هامو کونمو کسمو روانم دریغ نکرد...بخدا میخواستم برم صندلی عقب که شیشه هاش مشکی بود .شلوارمو بکشم پایین و همونجا تو ماشین بهش بدم...
حسابی که حالمو جا آورد ,برگشت سر جایه خودش و گفت بیا بخورش...!!!
منم که انگار یه عمر بهش میدم .سریع خم شدم و کیرشو کشیدم بیرون و مشغول خوردنش شدم .
کیرش خیلی بلند نبود شاید 14.15 سانت ولی عوضش حسابی کلفت بود...حسابی لبامو جر داد...
من که شروع کردم به خوردن کیرش دیدم کم کم حرکت کرد و برمیگرده تو خیابون .گفتم چیکار میکنی ؟؟؟
گفتش به تو چه !!! تو ساکتو بزن کیرم خوابید . نمیدنم چرا ولی من دوس دارم تو سکس طرفم هر کاری دوس داره با من بکنه و خیلی به من اهمیت نده...خیلی دوس دارم طرفم به من زور بگه...الانم میلادی که 8سال کوچیکتر از من بود اینطور برخورد میکرد و منم مطیغ بودم . منم گفتم باشه عزیزم و مشغول خوردن شدم .دوس داشتم این برخوردش محدود به همینجا نباشه...
اونروز اینقدر ساک زدم تا ارضا شد و همه ی آبشم تو دهن من خالی کرد...

ادامه دارد...
     
#18 | Posted: 11 Jun 2014 20:50 | Edited By: shomal
اونشب خیلی کسم کیر میخواست...رفتم سمت علی بازم خستگیشو بهونه کرد .لجم گرفته بود...چون فهمیده بودم کسشو یجا دیگه میکنه به من که میرسه خستس .
روز بعد که سرکار بودم به میلاد گفتم نمیخوای منو دعوت کنی خونه ؟؟
میلاد: واقعا میای ؟؟؟؟؟؟؟؟
من: آره عزیزم .چرا نیام !!!!!!!!!!
قرار شد چک کنه ببینه کی خونشون خالیه بعد خبرم کنه...
شبش اس داد که جلسه افتاد 2روز دیگه ساعت 10 شما مشکلی ندارین ؟؟
منم نوشتم جون چه جلسه ای شود .
روز موعود رسید...چون باید قبلش میرفتم شرکت .نمیتونستم تریپ حاصی بزنم .فقط یه ست بنفش توری داشتم پوشیدم با جوراب ساق کوتاه بنفش که ست باشم...و کفش اسپرت و شلوار جین و یه مانتو ساده و نقنعه و چون شرکتمون یکم رسمی بود چادر...
ساعت حدود 9.5 رفتم 3 ساعت مرخصی گرفتم و با میلاد هماهنگ کردم .یه آژانس گرفتم رفتم سمت خونشون .میلاد درو باز کرد و من رفتم بالا .
خیلی مودب استقبال کرد و رفتیم تو و منو برد سمت نشیمن و خودش رفت لوازم پذیرایی بیاره...
من انتظار داشتم همون دم در بپره رو کولم و ترتیب منو بده...اما !!!!!!!!
از میوه و شیرینی گرفته تا چای و...آورد و پذیرایی میکرد...بحثمون گل انداخت...منم چادرمو از سرم وا کردم...
بعد که خودم اومدم دیدم ساعت نزدیک 11 شده...
یهو میلادو نگاه کردم...
میلاد: چیزی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من: ساعت 11
میلاد: خوب 11 باشه !!!
من: من دیرم .نمیخوای شروع کنی ؟؟؟
میلاد: بکنمت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من: کوفت بی حیا .آره دیگه...
میلاد: پس من میرم تو اتاقم .تو هم لباساتو در بیار .چادرتو سرت کن بیا .و رفت...
راستشو بخواین حجالت میکشیدم .چون حشری نبودم .از وقتی اومده بودم یه لبم نگرفته بودیم .الانم که بار اولمون بود میگفت لخت شو بیا تو اتاق...
دیدم من که نیومدم عروسی که !!! اومدم بدم . دیگه خجالتو کنار گذاشتم و لباسم دراوردم .ولی ستم با جورابمو گذاشتم تنم باشه...چون اینارو به عشق اینکه میلاد از تنم در بیاره پوشیده بودم .
چادرمو سر کردمو رفتم سمت اتاق...گفتم یاالله و رفتم تو...
میلاد منتظرم بود و اومد سمت من...گفت یاالله حاجیه...بفرمایید .
در اتاق بست...منم که چادرمو سفت گرفته بودم انگار نامحرم اینجاس...میلاد منو هول داد سمت دیوار و چسبوندم به دیوار کنار در...
خیلی حس خوبی داشت...این که میدونستم زیر چادرم چیزی تنم نیست و الان اینی که روبروم منو میکنه...
میلاد تقریبا چسبید به من و لباشو گذاشت رو لبام...و جفتمون شروع کردیم به خوردن لبای هم...واقعا میچسبید .حالا که میلادم یه دستشو برد پشت من و منو بیشتر فشار میداد...
کم کم حشرم داشت میرفت بالا که دستام شل شدن و چادرم باز شد...میلاد رفت عقب و یه نگاه خریدارانه بهم انداخت...منم که چادرم دیگه افتاده بود رو شونه هام و جلوش باز بود...
اومد جلو بار لبامو بوسید و رفت پایین...یکم گردنمو زبون زد و بازم رفت پایین...
رسید به سینه هام که تو اون سوتین توری فوق العاده شده بودن...یه دستشو گذاشت رو سینه هام و میمالیدشون .
بعد از رو سوتینم می میامو زبون میزد و گاز میگرفت...جوووووووووووننننننم .
بعدم سوتینم که از جلو باز میشدو باز کرد...و تا چشش افتا به سینه هام وحشی شد...الان نخور کی بخور...عالی میخورد...اول کامل میخورد بعد لاشونو که من خیلی حساسم میخورد...بعد زیرشون...نوکشون...یعنی اینطور بگم بهترین حالو به سینه هام داد...
بعد باز رفت پایین و جلوم زانو زد...همون کاری که با سینه هام کرد با کسمم کرد...اول از رو شرت حسابی مالید و گاز گرفت...بعدم از پام دراوردش...
و مشغول خوردن شد... شاید 30ثانیه نشد که ارضام کرد...دیگه نتونستم سرپا وایسم...همونجا نشستم رو زمین...
بعد که حالم جا اومد دیگه نوبت من بود...منم از بالا شروع کردم تا رسیدم به کیرش...ولی هرچی که میخوردم انگار نه انگار...
میلاد گفت دیگه بسه...پاشدم رفتم رو تخت و میلاد اومد رو من .یکم که لب بازی کردیم...کیرشو با کسم تنظیم کرد...
آروم کیرشو میداد تو کسم...کیرش با اینکه خیلی کلفت بود اما خیلی اذیتم نکرد...
یکم که اروم تلمبه زد...دستمو بردم پشتش و فشارش دادم سمت خودم...در گوشم گفت چیه ؟؟ چی میخوای ؟؟؟
گفتم میخوام .فشار بده اون کیر لامصبتو...
اونم از خدا خواسته محکم تلمبه میزد...وااااااااااای مامان چه حالی میدادد...
پوزیشنو عوض کردیم...میلاد خوابید و من رو کیرش نشستم و بالا پایین میشدم...
من که ارضا شدم بازم پوزیشنو عوض کردیم من پاهمو از تخت انداختم پایین و کونم آویزون شد .میلادم رفت پایین و از پشت گذاشت تو کسم و محکم میزد تا اونم ارضا شد و آبشو خالی کرد رو لپای کونم...
میلادم کنارم ولو شد رو تخت...بعد که یکم سرحال شد...کونمو تمییز کرد و منو نشوند رو تخت .
لباشو گذاشت رو لبام .منم که از خدام بود شروع کردم به خوردن لباش و دستمو بردم سمت کیرش...کم کم کیرشم راست شد...خم شدم رو کیرشو مشغول خوردنش شدم...
بازم میلاد گفت بسه و منو برد سمت آشپزخونه...گفت دستاتو بزار رو اپن و کونتو بده عقب...منم اطاعت امر کردم .
بازم از پشت گذاشت تو کسم...یکم که از کس منو کرد ,کیرشو کشید بیرون و نشست زمین...
لپای کونمو وا کرد و زبونشو میمالید به سوراخ کونم...اول میخواستم بهش از کون ندم از کیرش میترسیدم که جر وا جرم کنه...اما پشیمون شدم و دیدم حالش بیشتره...منم همراهیش کردم و کونم بیشتر بیرون دادم...
یکم که سوراخمو خورد .انگشتم میکرد تا 3تارو باهم میداد تو بعدم کیرشو دوبار گذاشت تو کسم و بعد گذاشت دمه کونم...وااایییییییی خدا چه دردی داشت...با وجود اینکه یواش میداد تو و چون کون من تپل کیر میلادم زیاد بلند نیست 7.8 کیرش بیشتر تو کونم نمیرفت...آتیشم زد...واقعا گریم در اومد...بعد که کارش تموم شد دیدم که از کونم خون اومده....یعنی جرم داد .
یواش تو کونم تلمبه میزد...وای خدا چه دردی داشت...اما کم کم حال میداد...کیرش که راه افتاد .گفت همینطور بیا عقب و بچسب به کیرم .منم همین کارو کردم...بیشتر کیرش رفت تو کونم .همونجور که منو بغل کرده بود و کونم به کیرش چسبیده بود توکونم تلمبه میزد...شاید 10دقیقه همینطور سرپا تو کونم تلمبه زد تا جفتمون ارضا شدیم...آبشم که تو کونم خالی کرد...
میلاد: چطور بود سکس با بچه ؟؟
من: اخه همیشه بهش میگفتم بچه...من عالی بود پسرم .ولی یه سوال بپرسم راستشو میگی ؟؟
میلاد: بپرس .
من: تو از چند سالگی میکنی !!! که الان اینقدر حرفه ای شدی ؟؟؟
میلاد: 15 سالگی...
ساعتم نگاه کردم ساعت 12.40 دقیقه بود...وای خدا دیرم شده بود .سریع خودمو تمییز کردم بعدم لباسامو پوشیدم و با میلاد خداحافظی کردن برگشتم سر کار...با نیم ساعت تاخیر رسیدم. ولی خیلی سر حال بودم .
همکارم پرسید خبریه که اینقدر شادی ؟؟؟ میخواستم داد بزنم آره...حسابی گاییدنم امروززززززز...
اونروزم گذشت...منم راضی بودم از این ارتباط .
هفته ی بعدشم باز رفتم خونشون و میلاد حسابی سر حالم کرد...
تا اینکه میلاد گفت من دوس دارم یه سری بیای پیشم که تریپ سکسی زده باشی و شب تا صبح بکنمت...
من: الهی عزیزم . خوب نمیشه !!
میلاد: چرا ؟؟؟
من: خوب عزیزم من میرم سر کار و از اونجا مرخصی ساعتی میگیرم و میام پیش تو...نمیشه که سکسی بپوشم .اگه میخوای این دفعه که اومدم با خودم لباس میارم اونجا میپوشم واست !!!؟؟؟؟؟؟
میلاد: نه اینطور حال نمیده !! دوس دارم شب پیشم بمونی...
من: گمشو بچه پرو...من شوهر دارم هاااا...
میلاد: این همه تو بغلش خوابیدی !! یه شبم تو بغل من بخواب تا یه حال اساسی بهت بدم...
قرار شد در موردش فکر بکنم .
میلاد گفتش که چهارشنبه شب خونمون خالیه...
یکم میترسیدم اما بالاخره به علی گفتم من چهارشنبه شب میرم خونه فریده دوستم قراره مینا بیاد اونجا ببینیم همدیگرو...شبم میمونم .
علیم که مخالفتی نکرد...
شبش به میلاد اس ام اس دادم که خودتو آماده کن...
میلاد: برای ؟؟
من: بسازی منو حسابی...
میلاد: ؟؟؟
من: چهارشنبه تا صبح میام پیش تو...
چهارشنبه بعد از ظهر از شرکت رفتم آرایشگاه...
بعدم رفتم خونه و خودمو آماده کردم...
یه پیرهن رومی تیره پوشیدم...زیرشم یه ست سرمه ای با یه ساپورت سرمه ای روشن...
آماده شدم زنگ زدم آژانس بیاد ,علی اسرار میکرد خودش منو برسونه .اما قبول نکردم .
وقتی رسیدم دم خونشون هوا تاریک شده بود...زنگ زدم و رفتم بالا .با استقبال میلاد رفتم تو...مانتومو درآوردم و نشستم رو مبل که دیدم میلاد رفت دم در اتاقش و به یه نفر گفت بیا بیرون...
یه لحظه کپ کردم !!! راستش فکر کردم یکی از دوستاش باشه...و من رکب خوردم و تا صبح باید به 2نفر بدم...
وقتی اون شخص اومد بیرون بدتر شوکه شدم...واااااااایییییییی خداییی من الی بود خواهرزادم .خواهر نوید...
اومد بیرون و گفت سلام خاله...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#19 | Posted: 11 Jun 2014 20:58 | Edited By: shomal
وای خدا جونم داشتم سکته میکردم !!! که میلاد جو رو شکست و گفت ندا اینم از خواهر زاده ی خوشگلت الی جون...(بعضی از دوستان پرسیده بودن که قبلا گفتم مژگان الان الی نوشتم...این خواهر زاده بنده تو شناسنامه مژگان ولی باید الی صداش کنیم...چون میگه من الی رو ترجیح میدم و...
الی اومد جلو و منو بوسید ,باور کنید اصلا تو شوک بودم عجیب !!! نتونستم ببوسمش...
الی نشست مبل کناری من و میلادم فکر کنم برای اینکه ما بتونیم با هم حرف بزنیم و جو بینمون بشکنه .به بهونه گرفتن غذا رفت بیرون...
بعد اینکه میلاد رفت یه چند دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم که الی به حرف اومد و گفت...
الی: خاله خوبی ؟؟؟ چیزی میخوری بیارم ؟؟؟
من: نه مرسی...
الی: آخه هیچی نمیگین !!!؟؟؟ گفتم شاید...
من: نه فقط تورو اینجا دیدم شوکه شدم...
الی: اِ وا مگه من ترسناکم خاله ؟؟؟
من: نه ولی یه جورایی غافل گیر شدم...
الی: میلاد میخواست من مقصر نیستم خاله جون...
من: مگه تو هم با میلاد...؟؟ (سوال احمقانه ای بود...
الی: پ ن پ خاله اومدم اینجا ضرفاشونو بشورم برم...
من: چطوری آخه ؟؟
الی: چطوری نداره دیگه !!
من: یعنی چی ؟؟
الی: خوب میلاد دوست نوید...بعضی وقتا که میومد خونمون همدیگرو میدیدم که میلاد شمارمو از تو گوشی نوید کش رفته بود و...
من: عین من .
الی: عین تو ؟؟؟
من: آره دیگه .شماره ی منم از تو گوشی نوید کش رفته بود .
تا اینو گفتم الی زد زیر خنده...اینقد خندید که منم خندم گرفت ولی نمیدونستم به چی میخنده...هرچیم میپرسیدم خندش بیشتر میشد...تا آروم شد .
الی: کی گفته شمارتو از تو گوشی نوید برداشته ؟؟؟ میلاد ؟؟؟
من: آره دیگه...
الی: سر کارت گذاشته دیگه...
من: چطور ؟؟؟
الی: آخه من شمارتو دادم به نوید...
من: تو ؟؟؟ چرا ؟؟؟
الی: یه روز که اومده بودی خونه ما و میلاد تورو دیده بود .بعد اون میلاد هی از تو تعریف میکرد...که چه کونی داره خالت .چه سینه هایی و... منم وقتی دیدم میلاد خوشش اومده و میدونستم که شمام این کاره هستید دیگه شمارتونو دادم به میلاد و بعضی وقتام آمارتونو که کی خونه اید یا سر کار و...
من: این کاره یعنی چی ؟؟؟
الی: یعنی پسر بازید دیگه...
من: فکر کنم من شوهر دارماااا...
الی: اما الان اینجایید...و یه چشمک زد...
من: خوب از کجا میدونستی ؟؟؟
الی: آخه یکه از دوستام هم باشگاهیتون بود و میگفت خالت رفیق جینگ یه جنده به اسم میناس...دیگه...
من: دوستت خیلی غلط کرده...مینا خیلیم ماهِ...!!
ال: حالا هرچی...بیا خوبی کن !!! عوض تشکر فوشت میدن...
من: تشکر چرا ؟؟؟
الی: یه دوست پسر پیدا کردم براتون که نصف دخترای شهر آرزو همچین کیریو دارن...
من: خیلی بی تربیتی...
الی: مگه دروغ میگم ؟؟
من: آدم جلو بزرگترش اینطور حرف نمیزنه...
الی: ما تا نیم ساعت دیگه باید با هم ساک بزنیم و قنبل کنیم...حالا اینو بزارین به حساب پیش پرداخت .
من: یعنی چی ؟؟
الی: میلاد میخواد جفتمونو با هم بکنه خاله جونم...
من: عمرااااااا...
الی: چرا ؟؟؟
که در باز شد و میلاد اومد تو...
میلاد: می بینم که خاله و خواهرزاده بحثتون گل انداخته...
الی: آره عزیزم...
رفتیم شام خوردیم...سر شامم بیشتر شوخی بین اون دوتا بود تا من...
بعد شام من رفتم تو اتاق که آرایشمو مرتب کنم... وقتی برگشتم دیدم الی و میلاد لب تو لبن وسط حال...
وایییی من از خجالت آب شدم...اونم همینطور به کارشون ادامه دادن تا اینکه از هم جدا شدن...و میلاد اومد سمت من و میخواست لبامو ببوسه که خودمو عقب کشیدم...میلاد عصبانی شد و یکی محکم خوابوند تو گوشم...خیلی سریع اشک تو چشمام جمع شد...الی گفت میلاااااد که میلاد گفت تو ساکت باش...
بعد میلاد پرسید که شنیدم که گفتی من امشب دو نفری حال نمیدم...راسته ؟؟؟
من هیچی نمیگفتم و صورتمم خیلی در داشت...اما غرورم اجازه نمیداد گریه کنم .
میلاد بازم سوالشو پرسید...
این بار مجبور بودم جواب بدم...آروم گفتم آره...
میلاد: آره چی ؟؟؟
من: آره یعنی نمیدم...
واااایییی خدا میلاد بازم یه سیلی محکم زد تو گوشم و رفت سمت مبل و نشست...و به الی که اومده بود پیش من گفت بیا بشین پیش من...
من که دیگه اشکم در اومده بود همونجا سرپا منتظر بودم...که میلاد گفت پیراهنتو در بیار...اول گوش ندادم .که باز تکرار کرد ولی با عصبانیت... منم از ترس اینکه دوباره بخواد بزنتم حرف گوش کن شدم...اما دس دس میکردم که میلاد از سر جاش بلند شد و گفت میکنی یا بیام ؟؟ گفتم باشه باشه .
پشتمو کردم به اونا و پیرهنمو دراروردم...
میلاد: برگرد...
منم برگشتم...الی یه جوری تماشام میکرد !!! خیلی ناراحت شدم میلاد منو جلو الی خیلی کوچیک کرد...
میلاد: برو رو چهار دستو پات...
منم که الان فقط سوتینم با ساپورت سرمه ایم تنم بود و یه جف دمپایی مجلسی...
نشستم رو زانوام و دستامو گذاشتم رو زمین...
میلاد: الان آروم بیا سمت ما...
دیدم دست الی رو گذاشت رو کیرش که بماله...
وایییی خدا من مجبور بودم جلو یه پسر و یه دختر 20 ساله این کارو بکنم...الی رو که نگاه میکردم...یه خنده رو لباش بود...نمیدونستم چرا خوشحالِ !!!( یه لحظه گفتم بزارم برم...اما پیش خودم فکر کردک که به علی چی بگم...
من دیگه کم کم رسید بودم جلوشون...که میلاد یه سیلی آروم زد که بیشتر منظورش تهدید بود... و بعد گفت بیا کیرمو در بیار و ساک بزن... واییییی خیلی سختم بود اما میترسیدم و رفتم سراغ شلوارش و زیپشو باز کردم و کیرشو کشیدم بیرون و به ناچار اونم جلو الی ساک میزدم...
یکم که ساک زدم .یه دست سینمو گرفت و فشار داد .اول فکر کردم میلاد بعد الی گفت وای چقدر سینش تپل نرمه...(این جملش خیلی به من بر خورد...انگار که نه انگار من خالشم...
یکم که کیر و تخمای میلاد رو خوردم گفت بسه...پاشو بشین !!!
که الی گفت پس من چی !!!؟؟
منو میلاد نگاش میکردیم که الی دامنشو کشید بالا و به من اشاره کرد...نزدیک بود همونجا سکته کنم !!! این دیگه خیلی نامردی بود من کس خواهرزادمو که چند سال از خودم کوچیکتره رو ساک بزنم محال...
اول کاری نکردم که میلاد گفت زود باش...بازم نرفتم که این سری میلاد به حالت عصبانی گفت میگم زود باش...
به اجبار سرمو بردم جلو کس الی و شرتشو کنار زدم . شروع کردم به زبون زدن و خوردن کسش...
الی حشری شده بود و همش کسش فشار میداد تو دهن من...منم از ترس میلاد میخوردم واسش و اعتراضی نمیکردم...
معلوم بود که الی داره ارضا میشه...که میلاد منو کتار زد و کیرشو گذاشت دمه کس الی و با یه فشار تا ته فرستاد...
نزدیک بود شاخ در بیارم...الی اپن بود !!! شاید 2دقیقه بیشتر تلمبه نزد که جفتشون ارضا شدن...
منم به مبل تکیه زدم و به این فکر میکردم که قرار چی پیش بیاد...
یه نیم ساعتی همه تو یه حالت بی حرفی بودیم که میلاد منو بلند کرد برد تو اتاق...
میلاد لباساشو درآورد و رفت روی تخت و دراز کشید...و به من گفت که واسش ساک بزنم...منم رفتم رو تخت و خم شدم رو کیرش و مشغول ساک زدن شدم...یکم که کیرشو خوردم الی اومد تو اتاق و اومد رو تخت...من چون خم شده بودم رو کیر میلاد کونم قمبل شده بود...
یه لحظه حس کردم یه دست به کونم خورد...اما به روی خودم نیاوردم...بازم تکرار شد اما این سری اینطور بود که الی دستشو دور کمرم حلقه زد و چسبید به کونم...
برگشتم گفتم چیکار می کنی که میلاد یه بار دیگه خوابوند تو گوشم...وای خدا چقدر درد داشت...الی زد زیر خنده و گفت همینو میخواستی جنده خانوم...(اولین بار بود که یه نفر به من میگفت جنده...اونم خواهرزاده ی خودم بود...
میلاد سرمو فشار داد سمت کیرش که بخورم واسش...الی کونمو میمالید...نمیدونم چی شد که الی وحشی شد...
ساپورتمو پاره کرد و محکم میزد در کونم...خیلی دردم میومد...
بعد انگشتشو همونطور خشک کرد تو کونم و عقب جلو میکرد .بعد کشید بیرون و گذاشت تو دهنم...
محکم خوابوند رو لپ کونم و گفت بخواب میلاد میخواد کونتو بکن...من دمر خوابیدم و میلاد مشغول گاییدن کونم شد و الیم کسش گذاشت جلو من که براش بخورم...
اونشب شاید تو 10 حالت ترتیب منو دادن...(اگه یادتون باشه من گفتم دوس دارم تو سکس اذیتم کنن...الان عالی بود...فقط مشکلش این بود به دست 2تا بچه که یکیشون خواهرزادم بود اتفاق افتاد که این منو ناراحت میکرد...چون اون شب الی چند تا عکس از من گرفت که یبارش ساک میزدم .2.3تا هم موقع کون دادنم به میلاد گرفت...الی بچه بود و ممکن بود عصبانی شه بخواد به کسی نشون بده...
اونشب شاید ساعت 2 یا 2.5 بود که میلاد بیخیال من شد و یه گوشه دراز کشید و بعد یه ربع خوابش برد...اما الی تا ساعت 3.3.5 ول کن من نبود و از انگشت کردن کوس و کونم گرفت تا مالوندن سینه هام و بعدم که کسشو گذاشت جلوم که بخورم و انگشت کنم تا ارضا شد و اونم کشید کنار و خوابید...
منم با هزار زورو زحمت از تخت رفتم پایین و رفتم سمت سرویس...و با بدبختی ساپورت پاره پورمو که خیس آب کیرم بود از پام دراوردم...شرت سوتینم که نابود شده بودن...
رفتم زیر دوش و آروم شدم...خیلی چسبید...خیلی خسته بودم خیلی زود خوابم برد و زودم بیدار شدم...
ساعت 11 بود که بیدار شدم...اونا خواب بودن !!! تصمیم گرفتم تا خوابن بزنم به چاک...لباسی که نداشتم بپوشم فقط یه پیرهن بود با یه مانتو...پیرهنمو پوشیدم که الی اومد بیرون از اتاق .
الی: کجا میری خاله ؟؟؟
من: علی زنگ زد گفت بیا خونه...
الی: تو هم با اون شوهر کس کشت...
من: مودب باش .
خم شدم مانتومو بردارم که الی از پشت چسبید به من...با یه دستش سینه هامو گرفت با یه دستشم کسمو میمالید...اومدم اعتراض کنم که در گوشم آروم گفت جنده ساکت باش...یه 5دقیقه یاهام ور رفت و بعدش ولم کرد...منم مانتومو پوشیدم و زنگ زدم به آژانس...یه 10دقیقه طول کشید تا آژانس اومد...
رفتم پایین راننده آژانسیه بدجور نگام میکرد...آخه هیچی پام نبود...لخت لخت بودن...
رسیدیم دمه در پیاده که شدم اول رفتم سمت آشغالی تو کوچه و یه بسته از تو کیفم درآوردم و انداختم اونتو...شانس آوردم علی خونه نبود...
شبش علی میخواست باهام سکس کنه...که نزاشتم آخه بدنم کبود شده بود...اینثدر اصرار کرد که به ناچار تاق باز خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین و گفتم از کس بکن...اونم کار خودشو کرد و خوشبختانه چیزی نفهمید...
تا شنبه بعدازظهر خبری ازشون نبود...تازه از سرکار اومده بودم که زنگ درو زدن علی درو باز کرد الی بود...واییی خدا این اینحا چیکار میکنه...ازش خجالت میکشیدم...من تو اتاق بودم اونم با علی بخث میکرد...اینقد موند تا علی یه کاری براش پیش اومد و رفت بیرون...
الیم سریع پرید تو اتاق و رو تختمون دراز کشید و گفت خاله سریع یه میکاپ سکسی بکن...
من: چرا ؟؟
الی: پاهاشو از هم باز کرد و گفت هوای لباتو کرده...
من: خجالت بکش .اونشب هیچی نگفتم دیگه تو هم دور برداشتی...
الی: باشه نکن...منم همینجا میمونم تا آقا علی بیاد و منم چندتا عکس خوشگل بهش نشون بذم...که بفهمه زنش چیکارس...
برگ برمده دستش بود...منم اون روز به قول الی یه آرایش سکسی کردم و شلوار الی رو پایین کشیدم و کوس و کونشو فیض دادم که جفتمون ارضا شدیم...
3بار دیگه شب تا صبح خونه میلاد با الی و میلاد سکس داشتم و همون جریان قبلی بود...
تا اینکه رابطه اونا شکراب شد و منم آزاد شدم...اما الی ول کنم نبود...و بعضی وقتا باید بهش حال میدادم...!!بعداز یه مدت شاید 2ماه بالاخر باز با سیمین تنها شدم و مشغول شدیم...
وسط سکس سیمین گفت که یه سورپرایز دارم واست بعد یادم بنداز که بگم .
بعد که کارمون تموم شد سیمین شروع کرد که آره با یه دختره آشنا شدم میخوام برا تو بگیرمش...
من: برا من ؟؟
سیمین: آره دیگه...
من: کی زن خواست حالا...
سیمین: ببینیش کفت میبره...باب خودته !!!
من: چطور ؟؟؟ کی هست ؟؟
سیمین: اولندش که باباش یه شرکت خوب داره .حداقلش تو الاف اونجا مشغول میشی .دوما دختره دختر خوبیه...
من: حالا تو این دختر خانومو از کجا پیدا کردی ؟؟؟
سیمین: مفصل بعد میگم .
من: الان بگو خوب...
سیمین: یه روز یه پسره به من شماره داد بعد یه مدت با هم رفتیم بیرون .بهارم هم با بی افش که با بی اف من دوست بود اومده بود...
من: بهار کیه ؟؟؟
سیمین: 2ساعت در مورد کی حرف میزنم من ؟؟؟ همینی که میخوام بگیرم واست دیگه .
من: مگه بی اف داره ؟؟؟
سیمین: نه کات کرده...
سیمین: همون جلسه اول با هم خیلی عیاق شدیم و بعد یه مدت که ما با بی افامون کات کردیم...دوستیمون ادامه پیدا کرد...الانم به فکرم افتاد که برا تو بگیرمش...
من: یعنی بی اف داشته ؟؟
سیمین: آره چیه مگه ؟؟؟
من: آخه...
سیمین: آخه کوفت...خودت کم دخترای مردمو کردی ؟؟؟ فکر کنم الانم داشتی ترتیب خواهر خودتو میدادی...غیرتی بازی در نیار که اصلا بهت نمیاد .
دیگه بحثی نشد تا اینکه سیمین . بهار آورد که همدیگرو ببینیم و یه آشنایی باشه...
دیگه بحثو کش نمیدم .من و بهار از خوشمون اومد و خیلی سریع کارای عقد ازدواجمون انجام گرفت...
فقط یه روز صبح تو دوران نامزدی من و بهار. سیمین زنگ زد و گفت بیا خونمون کارت دارم...(ما کرج زندگی میکردیم .
سیمین اینا تهران بودن).
طبق معمول اوقاتی که تنها میشدیم یه سکس مفصل داشتیم .بعد سکسمون سیمین گفت برا یه کار دیگه زنگ زدم .
من: چیکار ؟؟؟
سیمین: دیروز عصر با بهار بیرون بودم...
من: میدونم .

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#20 | Posted: 11 Jun 2014 20:59 | Edited By: shomal
سیمین: بهار یه جریانیو برا من تعریف کرد .که خواستم تو هم در جریان باشی بعد کولی بازی در نیاری...
من: چه جریانی ؟؟؟
سیمین: بهار دیروز به من گفت که اپن و از من نظر خواست که کجا عمل کنه...منم گفتم نیازی نیست .من با سامان صحبت میکنم .
من: کاش میزاشتی عمل کنه...
سیمین: دوس نداشتم خر شی و فکر کنی تو پردشو زدی...همونطور که تو با خیلیا خوابیدی بهارم خوابیده .الانم نداشتن پرده مهم نیست...
من دیگه چیزی نگفتم و شبش با بهار در موردش حرف زدم و 3روز بعد با نامزدم برای اولین بار سکس داشتم اونم از کس...
من از این میترسیدم که گشاد باشه...اما اینطور نبود و خیلیم خوش کس بود...
این جریانات گذشت و ازدواج کردیم و یه چند ماهی از ازدواجمونم گذشت تا اینکه یه شب موقع سکس میخواستم بهار رو از کون بکنم که بهش گفتم اجازه هست ؟؟؟ که گفت آره اتفاقا خودمم حوس کردم...فقط اول یکم انگشتتو چرب کن و انگشتم کن که دردم نیاد...
راستش یکم ناراحت شدم .اما پرسیدم مگه قبل کونمممم(میخواستم تاکیدی باشه که علاوه بر کس) دادی ؟؟؟
اول چیزی نگفت که من بازم پرسیدم که گفت آره چند بار...
من دیگه چیزی نگفتم و رفتم یکم ژل تاخیری آوردم و مالیدم به کونش و انگشتش میکردم...بعد که باز شد کیرمو میمالونم به کس و کونش تا حشریش کنم...بعدم آروم فشار دادم تو...کونش تپل .اما برخلاف تصورم تنگ بود .
یکم که عادت کرد تلمبه ردنای منم شروع شد و همراه شد با ناله های بهار جونم...
وسط تلمبه زدنام سرعتمو کم کردم وسرمو بردم دمه گوشش و دوباره پرسیدم مگه از کونم دادی ؟؟؟
بهار: آره...
من: بلندتر بگو ؟؟؟
بهار: آره کون دادم .حالا بزن دیگه...
منم باز چند ثانیه محکم تلمبه زدم و بازم سرعتمو کم کردم .
سرمو بردم دمه گوشش و پرسیدم به کی دادی ؟؟؟
بهار: خواهش میکنم .
من: بگو میگم .
بهار: فعلا بزن...دارم ارضا میشم...اذیت نکن .
من: تا نگی نمیزنم .
بهار: خوب چی بگم ؟؟؟
من: به کی دادی ؟؟
بهار: خوب به بی افام دادم دیگه...
من: آروم تلمبه میزدم و پرسیدم به چند نفر ؟؟؟
بهار: نمیدونم...
من: یعنی چی نمیدونم ؟؟؟
بهار: خوب زیاد بودن دیگه .نمیدونم چند نفر از کون منو کردن خوووووو...
با این حرفش یه جوری شدم و محکم تلمبه میزدم تا اینکه جفتمون ارضا شدیم...
این برنامه هرشب ادامه داشت...من فقط از کون میکردمش و سوالای این مدلی می پرسیدم .تا اینکه یه شب که میخواستم از کون بکنمش نزاشت و گفت که کونم همین الانشم خیلی بزرگه !!! دیگه چه خبره هرشب هرشب کون...
من: یعنی چی ؟؟
بهار: کون فقط هفته ای یبار .
من که لجم گرفته بود گفتم .
من: تا برا دوست پسرات بود بزرگ نمیشد...حالا که به ما رسید نه اومد تو کار...
بهار: نخیرم اینطور نبوده...برا اونا هم هفته ای یکی 2بار بیشتر نبوده...
من: دیدم اگه لج کنم .ممکنه قهر کنه . پس گفتم یه شرطی داره .
بهار: چه شرطی ؟؟؟
من: باید اولین سکستو برام تعریف کنی...
قبول نمیکرد اما بالاخره با اصرار زیاد قبول کرد...منم برا اینکه راحت تر باشه حشریش کردم از مالوندن و لب گرفتن گرفته تا خوردن کسش و بعدم که کیرمو دادم ساک بزنه...بعدم فقط چراغ خواب روشن گذاشتم و باقی لامپارو خاموش کردم...
و ازش خواستم که تعریف کنه...
اما خیلی داستانش سکسی نبود از این قرار بود که 2سال قبل تو یه پارتی مختلط با یه پسر میرن تو اتاق بهارم یه کمی مست و بعدم با پسره از جلو سکس میکنی...به قول خودش پسری که حتی قیافشم یادش نیست پردشو زده...چون ظاهرن پسره که میبنه چه گندی زده میزنه به چاک .
فقط یه چیزی که برا خودم جالب بود که قبل از اینکه از کون بده از کوس داده...آخه مجردا اول کونو تجربه میکنن بعد کوس دادنو...
ازش چندتا لب گرفتم و دستمم که رو چولش بود و میمالیدم رو برداشتم و انگشتمو قرستادم تو کسش و چندبار تلمبه زدم...بهارم چشماشو بسته بود و حال میکرد...
انگشتمو کشیدم بیرون و گفتم این خاطرت که سر و ته نداشت...یه حریان سکسی تر تعریف کن...که گفت نه دیگه خودت گفتی اولین بارتو تعریف کن منم تعریف کردم...من اصرار که کردم گفت پس تو هم اولین خاطرتو تعریف کن تا شاید منم یکی دیگه از خاطراتمو تعریف کردم .
منم اولین سکسمو تعریف کردم .که اینحا نمینویسمش...بعدم از بهار خواستم که تعریف کنه...
بهار: یکی از سکسهامو میگم که شاید یکی از بهترین سکسهای دوران مجردیم بود .پارسال با بی افم ودوستش ودوست دخترش 4تایی رفتیم شمال .یه شب که با بی افم سکس میکردم وسط سکس گفت که دوستش محسن دوس داره با من سکس کنه...نظرت چیه ؟؟ اول قبول نکردم اما رضا خیلی اصرار کرد یکم که فکر کردم دیدم من که برا حال کردن رفته بودم قبول کردم...رضا رفت محسن رو آورد و اومدن تو درو بستن .جی اف محسن خواب بود .
من لبه تخت نشسته بودم...رضا اومد و کیرشو گرفت جلوم که براش ساک بزنم...من مشغول خوردن کیر رضا بودم که محسنم کیرشو گرفت جلو دهنم...برا اولین بار 2تا کیر همزمان تو دستم بود و ساکشون میزدم...خیلی لذت بخش بود واسم..
بعد اینکه حسابی کیراشونو خوردم .محسن من رو خوابوند رو تخت و کسمو خیس کرد و کیرشو فرستاد تو...و تلمبه میزد .
کیرش از کیر رضا کوچکتر بود اما خوب کیکرد...یکم که محسن کرذ منو رضا جاشو گرفت و باز از کس میکردم...
من دوس داشتم مثل فیلما دو نفری بکننم اما هیکدوم چیزی نگفت...مجبور شدم خودم بگم .
اونا هم استفبال کرد .محسن چون کیرش کوچیکتر بود دراز کشید و منم نشستم رو کیرش و کیرش تا ته تو کونم بود بعدم رضا کیرشو از جلو گذاشت تو کسم...یکم طول کشید تا هماهنگ شن ولی بعد دیگه نوبتی میزدن یه بار رضا تلمبه میزد یه بار محسن...من رو ابرا بودم خیلی به من حال داد...
بعد که خسته شدن...هر سه تامون به پهلو خوابیدیم و من یه پامو بلند کردم که راحت تر بکنن...این پوزیشنم خیلی حال داد بمن...
نزدیک بود که ارضا بشن که گیر دادم باید سرپا هم بکننم...
من رفتم وسطشون منو بغل کردن و دوباره هماهنگ شدن و محکم تلمبه میزدن...وااااایییییی خیلی حال میداد....
دیگه داشتن ارضا میشدن که بزور ازشون جدا شدم و جلوشون زانو زدم و کیراشونو گرفتم و براشون اینقدر ساک و جلق زدم تا ارضا شدن و همه ی آبشونو رو صورتم ریختن...اونشب بهترین سکسم بود .
اما شب بعدش فهمیدم اینا با هم قرار گذاشتن جی اف های همو بکنن .چون محسن اومد دنبال رضا و بعد صدا نالهی جی اف محسن بلند شد .
بعد از اینم که برگشتیم تهران با رضا بهم زدم...
الانم واقعا حشریم و کیر میخوام زود باش...
اونشب یه سکس مفصل داشتیم...بعد از اون شب بازم اعتراف کردیم تا اینکه یه شب بهار گفت...
بهار: یه سوال بپرسم ؟؟؟
من: بپرس !!
بهار: تو با سیمین سکس داری ؟؟؟
من: نه این چه حرفیه ؟؟؟
بهار: به من دروغ نگوووو من از همه چیز خبر دارم...
من: از چی خبر داری ؟؟؟
بهار: سیمین خودش به من گفت با تو سکس داره...
من چیزی نگفتم تا اینکه بهار گفت...
بهار: دلیلی نداره به من دروغ بگی...
من: یعنی با این قضیه مشکلی نداری ؟؟
بهار: به شرطی که برابر باشیم .
من: یعنی چی ؟؟
بهار: منم میخوام با یکی باشم !!!
من: یعنی میخوای بی اف بگیری ؟؟؟
بهار: نه عزیزم میخوام جی اف بگیرم...
من: نمیفهمم...!!
بهار: یه نفری هست که تو یه سایت داستان مینویسه و باهاش دوست شدم...حالا هم میخوام باهاش قرار بزارم...
من: یعنی چی داستان مینویسه ؟؟ چه قراری ؟؟
بهار: خاطرات سکسیشو مینویسه... لز کنم باهاش !!!
بعدم رفت لپ تاپ رو آورد و داستانای ندارو باز کرد که بخونم .چند قسمتی نوشته بود...راستشو بخواین حشری شدم .ولی مخالفت کردم .اما به اصرار بهار قبول کردم با هم یه قرار بزارن...
چند وقت پیش یکی از خانوم های که اینجا عضو هستن (من اسم کاربریشو نمیگم اگه خودشون دوست داشتن بگن) . به من پیام داد و از همدیگه سوال میپرسیدیم .
و بعد یه سری آشنایی های اولیه...بحثمون به نحوه ی سکسمو کشید که چطور دوس داریم و تو سکس از چه کارهایی بیشتر خوشمون میاد و لذت میبریم...بیشتر بحثمون حول لز بود و علاقه ما به لز...
من چون می ترسیدم پسر باشه .عکس خواستم و من گفتم چی بپوشه و چه پوزیشنی داشته باشه...
روز بعد عکس هایی رو که خواسته بودم فرستاد برام...
واقعا خوش هیکل بود .کمر باریک .کون بزرگ ,سینه های درشت...کسشم تپلی بود(من خیلی خیلی تپل دوس دارم...
واقعا به دلم نشست ,چون بحث ما بیشتر لز بود...قرار شد که همدیگرو ببینیم .که اگه پسندیدیم با هم لز داشته باشیم .
یه روز عصر قرار گذاشتیم...ولی شماره رد و بدل نکردیم...یه مجتمع سر ساعت 7 روبرو یه فست فود قرار گذاشتیم .
روز بعدش من از سرکار برگشتم و آماده شدم رفتم سر قرار ,من یه 5دقیقه دیر رسیدم...تا رسیدم سر قرار جالب بود خیلی . چون اون لحظه فقط دوتامون بودیم...اومد سمت من و گفت ندا خانوم و منم گفتم بهار درسته ؟؟؟ با هم روبوسی کردیم و رفتیم تو فست فود و شام سفارش دادیم .

خیلی خوشتیپ بود .یه شلوار سفید تنگ با یه بوت مشکی بلند و یه پالتو چرم پوشیده بود که کون تپلش همه ی نگاهارو می دزدید .
سر شام که به تعریف کردن از هیکل و قیافه همدیگه گذشت...بعد شامم که رفتیم تو مجتمع و یکم چرخ زدیم و یکم خرت وپرت خریدیم .
با هم گپ میزدیم و میچرخیدیم که بهار گفت راستشو بخوای من از تو خوشم اومده و دوس دارم با هم باشیم...
یکم خجالت کشیدم ولی منم حرفشو تایید کردم و گفتم که تو هم به دلم نشستی و منم مایلم .
با هم رفتیم بیرون از مجتمع و با ماشین بهار رفتیم دور دور...بهار سر یه خیابون پیچید تو یه کوچه و یه جا پیدا کرد و پارک کرد و چراغ های ماشینشم خاموش کرد...
برگشت سمت من و تو چشمام میخ شد...!!! میدونست چی میخوام .
خم شد سمت من و لباشو گذاشت رو لبام..وایییییییییی خدا چقدر خوشمزه بود این بشر...
شاید باورتون نشه اما بهترین لبی بود که تا الان بوسیدم .
منم باهاش همراه شدم و لب میگرفتیم از هم .جونمممممممممممم
لب گرفتنامون دیگه کم کم سکسی شد و دستمون مشغول شد سینه های همدیگرم میمالیدیم...
شاید 10دقیقه ای با هم ور رفتیم که در یکی از پارکینگ ها باز شد و جدا شدیم از هم...
بهارم سریع حرکت کرد...حال جفتمون خراب بود .من سرمو تو دستم گرفتم و سعی میکردم آروم شم...
بهار که این حال منو دید گفت میخوای بریم خونه ما ؟؟
من: نه عزیزم دیر وقت...
بهار: باشه عشقم هرچی تو بگی...
بهار منو رسوند خونمون .
دمه درم باز چندتا لب گرفتیم و شمارمونم ردوبدل کردیم .
اونشب همش به بهار فکر میکردم .روزای بعدش شاید روزی 2ساعت تلفنی حرف میزدیم .
بهار سر کار نمیرفت و خونه دار بود...یکی 2بار اومد دنبالم سر کار و منو میرسوند خونه...
بالاخره برا روز جمعه اون هفته قرار گذاشتیم که من برم خونشون .
روز جمعه من تا اونجا تونستم به خودم رسیدم .کسمو 2بار تیغ انداختم واقعا له له میزدم برا بهار...
یه ست مشکی توری خیلی خوجل پوشیدم و با خودم یه دامن کوتاه آبی با یه تاپ دکلته قرمز بردم که اونجا بپوشم .
بهارم که یه پیراهن مجلسی سرمه ای پوشیده بود زیرشم یه ست قرمز...
اونروز بهار محمد شوهرشو فرستاده بود بره...(البته بعد اینکه کارمون تموم شد فهمیدم که محمد میدونه که من قرار برم اونجا و...
اونروز شاید 10دقیقه نشده بود که رسیدم اونجا که لب تو لب شدیم و کارمونو شروع کردیم...
دوس ندارم تعریف کنم چون از سکس های عالی و لذت بخش عمرم بود...
اونروز شادوشنگول برگشتم خونه...
چند روز بعد بهار اومد خونه ی ما و زندگی کردیم ...
خونه ی ما من و بهار چندتا عکس 2نفره کرفتیم که بهار بزار رو صفحه اینستاگرامش....
یه روز که با بهار اس ام اس بازی میکردم بهار گفت که یه چیزی میخوام بگم اما خجالت میکشم .
من: عزیزم خجالت نداره که بگو...
بهار: راسنیتش محمد عکساتو دیده و از تو خوشش اومده...
من: این که خوبه عزیزم .خجالت نداره...
بهار: آخه گیر داده که دوس داره با تو...
من: با من...؟؟
بهار: سکس داشته باشه...به خدا تقصیر من نیست .
من: نیاز نیست قسم بخوری فدات شم .
بهار: حالا بهش چی بگم ؟؟؟
من: باید فکر کنم...بد بهت میگم .
عصری بهار اومد دنبالم و از بابت اس ام اسش عذر خواهی کرد و میگفت سامان پیشم بوده و...
منم گفتم اشکال نداره عزیزم...
الانم هرکاری که تو بگی انجام میدم .
بهار: من جفتتونو دوس دارم .از طرفیم نمیخوام تو بخاطر من این کار رو انجام بدی...
من: عزیزم من اونقدری تورو دوس دارم که هرکاری بگی انجام میدم...
اونروز قرار شد من با سامان بخوابم....اما چون دوس نداشتم برم اونجا و جفتشون باشن و بعد هر سه لخت شیم و سکس کنیم .
قرار شد بهار بگه من رو میبره خونشوم و من و بهار مشغول میشیم و بعد وقتی من مثلا حشری شدم محمد بیاد تو و...
برا یه روز ظهر قرار گذاشتیم که من برم خونشون و این کار رو انجام بدیم...
من و بهار مثل سریای قبل رفتیم تو اتاق و مشغول شدیم و لخت بودیم که سامان کیر به دست اومد تو اتاق...(اصلا به قیافش نمیخورد اینجور آدم لارجی باشه...!! ولی انصافا کیر خوبی داشت...
منم نقش حشریارو بازی کردم اول دستمو گذاشتم رو کس سینه هام اما وقتی که بهار مشغول ساک زدن شد .منم رفتم کیر سامان رو که یه 17.18سانتی میشد رو گرفتم و مشغول خوردنش شدم...
اونروز بهار من رو رو لبه تخت خوابوند و پاهامو تو شکمم جمع کرد و کسمو یکم خورد که لیز شه تا کیر شوهرش راحت بره توش...
بعدم سامان کیر دیلاقشو گذات دمه کسمو تا ته فشار داد...خیلی حال میداد سامان تو کسم تلمبه میزد بهارم از من لب میگرفت...اینقدر کیرش باحال بود و بهارم باهام ور میرفت که خیلی زود ارضا شدم و بیحال افتادم اما سامان همچنان تو کسم تلمبه میزد بعد پاهامو دراز کرد و رو من خوابید و تلمبه میزد وایییی من نای حیغ کشیدنم نداشتم فقط منتظر بودم آبش بیاد...
سامانم با چند بار تکون خوردن آبشو خالی کرد رو شکمم و رفت بیرون .حالم که جا اومد آبشو پاک کردم و رفتم سمت بهار که بغل من دراز کشیده بودمیدونستم ارضا نشده...یکم لباشو خوردم ورفتم سمت کسش و چوچولشو میخوردم و کسشو انگشت میکردم...
شاید هنوز 5دقیقه نشده بود که حس کردم یه دستس رو کونمه نگاه کردم دیدم محمد با کیر شق شدش داره کونمو میماله...بی تفاوت برگشتم و مشفول خوردن کس بهار شدم...
که سامان یه انگشتشو فرستاد تو کونم و تلمببه میزد بعد 2تا انگشتی که ناخنش اذیتم کرد گفتم با انگشا نکن اذیت میشم .
اانگار منتظر همین حرف بود کیرشو گرفت جلو صورتم گفت یکم خیسش کن...منم یکی دوبار خوردمش و کشید بیرون و رفت پشت من و کیرشو گذاشت دمه کونم و آروم فشار میداد تو...بهار ارضا شد...
فکر کنم این صحنه خیلی حشریش کرد . بهار بلند شد و رفت کنار و منم سرم رو تو دستم گرفتم و قمبلمو دادم بالا که سامان راحتر بکنه...
کیرشو که کامل داد تو واقعا دردم میومد و آروم جیغ میکشیدم و سامانم اصلا رعایتمو نمیکرد و محکم تلمبه میزد..و منم فقط جیغ میکشیدم...واااااییییی مامان چقدر درد داشت....
شاید یه ربع محکم تو کونم تلمبه میزد که جفتمون ارضا شدیم...سامانم همه ی آبشو تو کونم خالی کرد . رفت.
بعد که سرحال شدم خودمو تمییز کردم و لباسامو پوشیدم که بهار صدام زد که برم تو حال...
جفتشون نشسته بودن و قهوه با کیک میخوردن...من واقعا اون لحظه خجالت میکشیدم...آخه الان تازه داشتم سامان رو میدیدم و با هم دست دادیم و منم نشستم پیششون...
که بهار برگشت گفت تا الان همه کیرش تو کوس و کونش بوده الان چه احوال پرسی میکنن...
بعد از اون جریان من و بهار با هم لز میکردیم و چند بارم من و سامان بدون حضور بهار سکس داشتم...
پنج شنبه شب پیش من با علی همسرم شام رفتیم خونشون ,و این شروع رابطه ی خانوادگی ما شد...
واقعا دوسشون دارم .
من خاطراتمو اینجا تموم میکنم .هر چند این گوشه ای از زندگی سکسی من بود و من با افراد بیشتر و در جاهای مختلفی سکس داشتم اما به همین چند قسمتی که واستون نوشتم قناعت میکنم و امیدوارم همیشه ی زندگیتون شاد و مفرح باشه .
بوس بوس .


پایان
نظرات فراموش نشه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس های متاهلی ندا... بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites