تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Roya | رويا

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 31 Jan 2014 19:14 | Edited By: darkstorm
قسمت دهم :


نميدونم چرا الناز انقدر ناراحت اصلاً اشكان كجاست مگه ميشه پدرش پليس بگيره خودش نباشه.
الناز : نميدونم براش ديشب يه كاري پيش اومد سريع از خونه رفت بيرون.
نميدوم چرا جوابش براي من قانع نشدم .
نيلوفر : خوب حداقل گوشيش باخودش ميبر اصلاً چه كاري داشت كه تا الآن طول كشيده نتونسته صبر كنه صبح انجامش بده ببينم نگفت اصلاً كجا داره ميره.
الناز : نه نگفت نميدونم كجا كار داشت كه ديشب رفت.
مثل اينكه نيلوفر هم مثل من باورش نشده كه اشكان يكدفعه براش كاري پيش بياد و پيداش نشه ، احتمالاً النلز داره يچيزي رو مخفي ميكنه چون نميتونه براي دستگير شدن آقاي كبيري اينهمه ناراحت و غمگين باشه و اشك بريزه.
نيلوفر : اميد به تو چيزي نگفت اشكان كجا ميره يا كارش چه چيزي .
من : نه نگفته من كه تموم وقت كنار خودت بودم عزيزم.
ميريم داخل اتاق پيش آقاي كبيري پدر نيلوفر كه روبه روي بازپرس سمت راست بازپرس نشسته ، به آقاي كبيري سلام ميديم من و نيلوفر ميپرسيم چه اتفاقي افتاده كه بازپرس جواب مارو ميده ميگه.
بازپرس : اگه گفته هاي پدرتون درست باشه يك نفر ميخواسته براي آقاي كبيري دردسر درست كنه به اسم ايشون تجهيزات پزشكي معيوب به فروش برسونه ، اگه بتونيد ثابت كنيد دقيقاً همون تاريخي كه اين قرار داد امضاء شده روزي بوده كه شما مراسم ختم حضور داشتيد معلوم ميشه شما بيگناه هستيد.
من : خوب ولي چطوري.
اين وكيل مثل هويج ماهم بهمومن گفت : شما فقط كافي سه تا شايد بجز بستگان نزريك آقاي كبيري رو بياريد كه شهادت بدن آقاي كبيري توي مراسم حضور داشتن تمام وقت .
بازپرس : درسته اگه شما بتونيد سه نفر پيدا كنيد كه شهادت بدن كه آقاي كبيري داخل مراسم ختم ديدن ، ميشه اين رفع اتهام كرد از آقاي كبيري ، بعدش شما ميتونيد يه شكايت نامه تنظيم كنيد براي جستو جو درمورد اين كلاه برداري كه با اسم شما انجام شده.
نيلوفر بر ميگرده سمت من ميگه : خوب ميتونيم به رضا آرزو احسان و علي بگيم بيان اونها بودن.
من : باشه پس صبر كنيد بهشون زنگ بزنم.
بلند ميشم ميرم بيرون از اتاق بهشون زنگ بزنم بگم كه براي شهادت دادن بيان .
به علي و احسان زنگ ميزنم ميگم كه هر چه زودتر به كلانتري كه پدر نيلوفر گرفتن خودشون برسونن.
موبايل وقتي داخل جيبم ميخواستم بذارم برم داخل اتاق پيش بقيه شروع به زنگ خورن و ويبره زدن ميكنه گوشي جواب ميدم.
*** : الو شما اميد هستين دوست اشكان.
من : بله شما؟
*** : هر چه زودتر به خانوادش اطلاع بدين كه خودشون به بيمارستان امام خميني برسونن .
لعنتي اشكان اونجا چيكار ميكنه فقط خدا كنه اتفاق بدي براش پيش نيومده باشه ، بهتر آدرس بيمارستان بگيرم قبل اينكه بخوام بگم به خانوادم ، شايد بعد گفتن اين خبر مجبور بشم خودم ببرمشون به بيمارستان حداقل بدونم كجاست بيمارستان ، خدارو شكر تا به الآن راهم به بيمارستان خميني نيوفتاده.
من : ببخشيد خانم ميشه آدرس بيمارستان بهم بگيد .
*** : باشه بنويسيد ﺳﯿﮑﻠﯿﻦ - ﺟﻨﺐ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎﻩ - ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﯼ - پلاك ۶۷۱
من : بيمارستان داخل تهران يا كرج.
*** : آقا اين بيمارستان داخل آبادان.
من تنها توقعي كه نداشتم همين بود كه فقط اشكان يه شهرستان ديگه باشه اون هم كجا جنوب.
من : شما مطمئن هستين اون شخصي كه ميگيد اشكان كبيري هست.
*** : بله آقا لطفاً به خانوادشون اطلاع بديد .
من : باشه ممنون ، ببخشيد چه اتفاقي براي اشكان افتاد .
*** : ايشون رو چند نفر پيدا كردن كنار خيابون نزديك پاسگاه نيروي انتظامي آوردن به بيمارستان .
نميدونم چه بلايي سر اشكان افتاده واقعاً چكاري داشته نصفه شبي كه يه همچين بلايي سرش بخواد بياد .
من : الآن وضعيتش در چه حالي .
*** : بايد خود خانوادش باشن اينجا وضعيتش پايداره ولي بايد چند تا عمل جراحي روش انجام بشه ، براي عمل جراحي بايد حتماً اجازه نامه كتبي يكي از عضاي خانواده نزديك ايشون باشه.
من : باشه اطلاع ميدم هر چه سريع تر خودمون به بيمارستان مسرسونيم .
*** : فقط هر چه زودتر به خانوادش اطلاع بديد خداحافظ .
من : حتماً خداحافظ.
گوشي قطع ميكنم حالا چطوري اين خبر بايد بدم خدا خودش كمكم كنه.
وقتي برميگردم سمت در اتاق نيلوفر ميبينم كه جلو در ايستاده به من خيره شده ميگه.
نيلوفر : اميد اشكان بيمارستان ؟ بگو نيست بگو حالش خوبه .

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#12 | Posted: 2 Feb 2014 02:41 | Edited By: darkstorm
قسمت يازدهم :



من : اشكان....
خدايا حالا چي دارم بگم.
ميرم جلو كنار نيلوفر نيلوفر از باز هاش ميگيرم ميبرم داخل روي يكي از صندلي ها مينشونمش همه تعجب كردن از كار من و نيلوفر .
من : عزيزم نگران نباش حالش بد نيست طوريش نشده ، بخاطر...
حالا چه خاكي به سرم بريزم ، بگم چه مرگش شده اشكان كه نيلوفر هم باورش بشه ، هم جا نخوره نميدونم . به جهنم ميگم رفته بوده جنوب تصادف كرده دستش شكسته و مثل اينكه مداركش رو هم يكي دزديده براي مخارج بيمارستان و تاييد هويت اشكان بايد يكي از عضاي خانوادش برن بيمارستان كه داخل آبادان ، خوب اين حداقل كمي قابل باوره شايد نيلوفر هم از اول حرف هام رو نشنيده باشه باورش بشه همين رو ميگم .
ادامه ميدم حرفم با نيلوفر ميگم : اشكان مثل اينكه جنوب رفته بوده براي انجام دادن يه كاري توي يه تصادف دستش شكسته بردنش بيمارستان اين وسط هم يكي كيف مدارك اشكان دزديده الآن بايد بريم جنوب براي تاييد هويت اشكان پرداختن هزينه بيمارستانش ، براي اينكه هويتش تاييد بشه هم بايد يكي از عضاي خانوادش بره با مدارك شناسايي .
نيلوفر : داري به من دروغ ميگي ، راستشُ بگو چه بلايي سر اشكان اومده.
همه ساكت بودن از صورت هاي تعجب زده نگران همه معلوم بود كلي سوال براي هر كدومشون درست شده هر لحظه ميخوان كه بگن اميد ، نيلوفر چه خبر چي شده اشكان كجاست شما ميدونيد جاشو اتفاقي براش افتاده يا ميخواد بيوفته.
قبل اينكه كسي بخواد سوال بپرسه الناز و مادر نيلوفر از جاشون بلند شدن به سمت نيلوفر اومدن سرم برگردوندم ديدم نيلوفر بيحال روي صندلي افتاده .
سريع از جام بلند شدم دست نيلوفر گرفتم صداش زدم ولي مثل اينكه نه حال خيلي بدتر از اينكه بخواد جواب حرف هاي من و يا ديگرون بده.
بازپرس سريع تلفن برميداره ميگه : بگيد پزشك بياد اتاق من خبر بديد سريع يه آمبولانس بياد .
نميدونم دوباره زمونه از كدوم دنده چپي امروز بيدار شده كه داره با زندگيم مثل يه مارو پله رفتار ميكنه ميذاره برم جلو حتي از نردبون ها ترقي بالا برم بعد دوباره با يه نيش مار منو بر ميگردونه عقب ولي اينبار با يه جاي نيش روي قلبم ، نميدونم اين چه بازي پس اون شيريني بازي كجا رفته چرا همش بايد تلخي داشته باشه اين بازي زندگي لعنتي ، چرا نبايد آسمون قلبم شادي ببينه هميشه بايد رنگ غم به خودش بگيره ، چرا نبايد ستاره خوش بختي منم توي اين آسمون هفت رنگ بدرخشه نميدونم اين دنيا چه رسمي داره ولي هر چي كه هست برام روزگار شادي در نظر نگرفته.
در اتاق باز ميشه يه سرباز با يه مر با روپوش سفيد ميان داخل مثل اينكه اون روذپوش سفيد پوشيده دكتره مياد سمت نيلوفر ميگه .
دكتر : بريد عقب بذاريد بهش هواي تازه برسه .
گوشي پزشكي كه دور گردنش بود بر ميداره ميذاره روي دست نيلوفر دورش فشار سنج قرار ميده شروع به گرفتن فشار نيلوفر ميكنه .
آقاي كبيري : آقاي دكتر حالش خوبه چه مشكلي براش پيش اومده.
الناز گريش گرفته داره اشك ميريزه و هق هق ميكنه عجيب براي دوستش انقدر دل ميسوزونه مثل اينكه ةاقعاً حتي از خواهر هم به هم نزديكترن .
مادر نيلوفر هم اشك توي چشم هاش حلقه زده معلوم دلش ميخواد اشك گرفتار توي چشم هاش آزاد كنه اما نميخواد حال ماهارو از اينكه هست بدتر كنه.
دكتر : فشارشون بالا رفته مثل اينكه بهشون فشار روحي بالايي اومده كه اين اتفاق افتاده .
من : آقاي دكتر حالش چطوره خوبه بچه ام چيزيش كه نميشه.
دكتر : نميدونم بايد صبر كنيد آمبولانس برسه ببرنش بيمارستان تا اونجا به وضعيتش رسيدگي بشه.
نميدونم بايد به كدوم دردم بايد مرهم پيدا كنم بايد اصلاً الآن چه غلطي كنم خدااا خودت بهم راهش نشون بده نذار بمونم مثل يه پرنده بي آشيونه.
ترسيدم ، ترسيدم از حال و روز نيلوفر نميدونم بايد چيكار كنم براي اولين بار توي زندگيم دوست داشتم بجاي خوندن مهندسي الكترونيك ميرفتم دنبال رشته پزشكي براي نيلوفر يه كاري از دستم بر ميومد ولي...
چند نفر ميان داخل ميگن ميتونين ايشون تا جلوي در اتاق ببرين تا روي بلانكارد قرار بدين يانه چون بلانكارد از در جا نشد كه بخوان داخل بيارن .
نيلوفر من و پدر از زير شونه هاش ميگيريم كه بلندش كنيم ولي من بر ميگردم به آقاي كبيري ميگم .
من : خواهش ميكنم بذاريد خودم به تنهايي بلندش كنم ببرمش روي بلانكارد بذارمش.
آقاي كبيري كمي مكث ميكنه بعد ميگه : باشه فقط مراقب باش..
خوش حال كه بدونه هيچ حرفي قبول كرد خودم اين كار انجام بدم.
نيلوفر ميبرم بيرون از اتاق روي بلانكارد قرارش ميدم.
چشم هاي نازش باز ميكنه منو ميبينه كه دستشو گرفتم يه لبخند ميزنه كه به قلب رو به خاموشيم يه گرما براي روشن موندن ميده .
امدادگرا بلانكارد هول ميدن منم كنار نيلوفر همراهشون ميرم بقيه هم دنبال ما ميومدن ، يكي از امدادگرا نبض نيلوفر گرفت بهش سُرُم وصل كرد تا رسيدن به كنار آمبولانس من دست تو دست راست نيلوفر بودم .
وقتي خواستن نيلوفر داخل آمبولانس قرار بدن گفت فقط يك نفر ميتونه همراهش با اين ماشين بياد بقيه بايد خودشون بيان .
همه رو راضي كردم تا من با نيلوفر باشم ، پدر نيلوفر هم مجبور شد كمي صبر كنه تا با يه مامور بفرستنش بياد بيمارستان بقيه هم دنبال آمبولانس راه افتادن.
توي راه امدادگرا از من سوال هايي در مورد اينكه نيلوفر بيماري خواصي داره يانه پرسيدن يا اينكه به دارو خواصي حساسيت داره يانه پرسيدن .
نيلوفر دوباره بهوش اومد ولي بعد چند لحظه يه فرياد بلند زد شكمش گرفت تموم بدنم سِر شد بيحس بيحس مثل يه جسد شدم موهاي تنم سيخ شد آب توي دهنم خوشك شد و مزه دهنم تلخ تر از زَهر عقرب شد برام .
با ديدن قرمزي خوني كه روي لباس و ملافه روي بلانكارد بود ديونه شدم دوست داشتم بميرم ولي رنگ خون نيلوفر نبيم هر دو امداد گر دست پا چه شدن براي چند لحظه مثل اينكه توقع اين واكنش نداشتن خودشون سريع جمعُ جور كردن ازم پرسيدن گروه خونيش چيه گفتم يدونه از بسته هاي خوني كه داخل آمبولانس داشت برداشت نگاه كرد يه نوشته هاي روي كيسه خون بعد به نيلةكوفر زد ، سريع با بيسيمي كه روي شونه چپش بود گذارش داد كه .
مامور : احتياج به اتاق عمل داريم و چند كيسه خون ، گروه خوني مريض AB+.
با يه سري حرف هاي ديگه كه متوجه نشدم ، فقط سوال ميپرسيدم حال نيلوفر چطوره خوب ميشه يا نه كه بهم ميگفتن دعا كن و اميدت به خدا باشه كه زنده بود يا نبود آدما تنها دست خدا و بس...

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#13 | Posted: 4 Feb 2014 14:19
قسمت دوازدهم :


اين شيشه مشروب لعنتي توي دست هاي من چيكار ميكنه من كي روي تخت دراز كشيدم من با آرزو چيكار ميكنم لعنتي .
خودم ميكشم عقب آرزو چشم هاش باز ميكنه سرش بالا ميگيره توي چشم هاي خمارش يجور ترس و عشق ميبينم معني اين نگاه لعنتي چي اصلاً من كله خراي اينجا چيكار ميكنم كي اومدم اينجا .
آرزو دست هاش مياره سمت صورت من صورت ميكشم عقب ميگم نه .
نميدونم چه غلطي كردم كه الآن اينجام ولي اصلاً احساس خوبي ندارم كنار زن برادرم بودن روي يه تخت اون هم نيمه برهنه ، نميدونم اين اتفاق لعنتي بايد چطوري توجيه ميشه اين كارم نميدونم ولي هر دليلي كه داشته باشه برام مهم نيست من اينجا چيكار ميكنم.
آرزو بلند ميشه از تخت و ميگه : ببخشيد نميدونستم از ديدن دوباره من ناراحت ميشي فكر كردم اگه پيشت باشم احساس بهتري پيدا ميكني.
ميبينم آرزو لباس تنشه ولي نه وقتي كنارم بود لباس تنش نبود نميدون شايد هم بود ولي نه با لباس نبود تنش يه تاپ بود كه تا بالاي نافش بود فقط يه شرت سياه توري تنش بود ولي الآن نه اين ديگه چيه ، فكر كنم تاثير اين الكل لعنتي !
بطري ميذارم روي ميز كنارم نميدونم كي اومدم توي اين اتاق لعنتي.
آرزو جلوم حركت ميكنه ميره سمت چپ تخت طرف در اتاق درو باز ميكنه ميگه.
آرزو : نيلوفر عزيزم بيا بيا شوهرت بيدار شده دلش الآنه كه يه شيطنت حسابي بخواد بيا باهم بهش بفهمونيم شيطنت با دوتا زن خيلي بهش حال ميده تا اينكه بخواد با يه زن رابطه داشته باشه.
آرزو چش شده حالش خوبه مثل اينكه چيزي مصرف كرده باشه اين دري بري ها چيه ميگه .
آرزو ميره كنار از جلوي در ميبينم كه نيلوفرُ كه مياد داخل اتاق بايه تاب جرمي جسبون بايه شرت سكس تنگ طرف من مياد .
آرزو : خوب حالا ببين امشب چه شبي بشه .
نيلوفر : خوب حالا وقت چي وقت لب تو لب شدن بين دختراست بعدشم نوبت تو اميد.
من نميدونم اين ديگه چه كاري دارن ميكنن يا اينكه من اصلاً چه غلطي انجام دادم كه اينا اين كارو دارن ميكنن.
نيلوفر جلوي آرزو روي زانوهاش ميشينه از پايين پاهاش شروع به ليسيدن ميكنه از مچ باش شروع ميكنه به ليس زدن مكيدن مياد بالا از رونهاش شروع ميكنه به گاز گرفتن صداي آخخخ و آههههه آرزو بلند ميشه ، نيلوفر يه لبخند ميزنه با هر دو دستش دامن مشكي كه آرزو تنش رو ميكشه پايين آرزو هيچ شرتي پاش نيست وايي چه سفيد نيلوفر بر ميگرده سمت من انگشت وسط دست چپش فرو ميكنه توي دهنش با دندونهاش نگهش ميداره به من نشون ميده از دهنش بيرون مياره فرو ميكنه داخل سوراخ مقعد آرزو ، آرزو يه آخ با صداي بلند اما كوتاه ميكشه نيلوفر سرش ميبره جلو شروع ميكنه بازبونش بازي كردن با آلت آرزو ، آرزو هم بقيه لباس هاي خودشو از تنش بيرون مياره .
بعد چند دقيقه نيلوفر روي پاهاش مي ايسته آرزو شرت نيلوفر بيرون ميكشته از پا هاي سفيد نيلوفو ، نيلوفر ميچر خونه سمت عقب نيلوفر به خود ميكنه به نيلوفر ميگه دولا بشه با دستهاش از كناره تخت بگيره.
نيلوفر هم با دست هاش از كنار تخت ميگيره خيره ميشه به من ، نميدونم بايد الآن واكنشم چي باشه ولي تنها كاري كه فعلاً دارم ميكنم اينجا نشستن چرا نميدونم .
آرزو بلند ميخنده خم ميشه يه بوس از سمت چپ باسن نيلوفر بر ميداره بلند ميشه با دست چپش شروع ميكنه به زردن سيلي به باسن نيلوفر ، چشم هاي نيلوفر خومار خومار شده با هر بار زدن سيلي از سمت آرزو به نيلوفر ، نيلوفر داد بلندُ بلندتر ميكشه نميدونم اين چه وضعيتي كه من گرفتارش شدم ولي اگه ادامه پيدا كنه حتماً منم تسليم خواسته هاي شهوتيم ميشم ، نميدونم شايد بايد از جام بلند شم برم بيرون از اتاق ، آره بايد بلند شم برم بيرون.
وقتي به خودم ميام ميبينم آرزو داره آلتم ليس ميزنه نيلوفر هم بدونه هيچ لباسي بالاي سرم روي تخت نشسته داره خودش كم كم مياره طرف من ، واقعاً براي هر كاري از طرف من ديگه دير شده خودم ميسپارم دست اين دخترها تا هر كاري ميخوان انجام بدن .
با دست هام از رون هاي نيلوفر ميگيرم ميكشمش روي صورتم دقيقاً آلتش روي لب هام قرار ميدم با زبون شروع به ليس زدن اطراف آلتشُ ميكنم از خيسي آلتش معلوم خوب داره تحريك ميشه ، با هر دو دستم هر دو لپ باسن نيلوفر ميگيرم فشار ميدمُ ميمالم هر چند وقت يكبار يه سيلي به هر كدوم از لپ هاي باسنش ميزنم.
روي آلتم گرماي خوبي احساس ميكنم با خيسي متفاوت ، با دست هام نيلوفر به بالا هول ميدم ميبينم آرزو داره كم كم آلتم بين باهاش جا ميده رو در روي نيلوفر از هم دارن لب ميگيرن نيلوفر ميخنده دستهاش ميذاره روي شونه هاي آرزو هولش ميده سمت پايين آلتم كاملاً داخل آرزو ميره و آرزو يه فرياد بلند ميزنه ميگه.
آرزو : خيلي بدي نيلوفر دردم گرفت ، اميد گاز بگير از كس نيلوفر بذار اونم بگه آخ.
يه زبون براي نيلوفر در مياره آرزو نوك پستون راست نيلوفر به دندون ميگيره بعد شروع به مگيدن ميكنه .
نميدونم چرا ولي حرف آرزو گوش دادم از آلت نيلوفر يه گاز كوچولو گرفتم بعد انگشت وسط دست راستم داخلش فرو بردم.
نيلوفر يه داد بلند زد و آرزو هم شروع به حركت دادن باسنش روي آلتم كرد ، داغ و خيس و عالي بود داخل آرزو .
نيلوفر هم باسن خودشو به صورت من فشار ميداد عقبُ جلو ميكرد خودشو خيلي جالب بود تا به حال حتي به فكرم نميرسيد يه روزي بخوام با يه زن بجزء زن خودم رابطه داشته باشم ، دل خودم ميخواست ولي اين حس كه نبايد خيانتي در كارم باشه نصبت به نيلوفر جلوم ميگرفت هر چي باشه عاشقش بودم و دوست داشتم اين دختر تو دل برو .
آرزو با آه آه كردن خودشُ تكون ميداد همين هم باعث اين ميشد كه من حشري تر بشم حتي خودم هم همراهي كنم با آرزو خودمُ تكون بدم تا سرعت آرزو بيشتر بشه.
نيلوفر خم ميشه با زبونش بالاي نافم ليس ميزنه قل قلكم مياد يكمي ولي خوبه حس خوبي داره اينكار نيلوفر تازه خم شدنش باعث شده كه بين باهاش بهتر ببينم دسترسي داشته باشم .
آرزو : آره ... آره ... خودشه .... اميد ... عزيزم ....اميد... اميد ..اميييييد.

چشم هام باز ميكنم ايجا ديگه كجاست ، علي ميبينم كه ميگه : خدارو شكر بهوش اومدي .
من كجام اينجا كجاست نميدونم پس نيلوفر ، آرزو اونها كجا رفتن .
من سرم ميچرخونم طرف علي ميگم : علي كجا هستم اينجا كجاست نيلوفر كجاست .
علي : توي بيمارستاني وقتي نيلوفر با آمبولانس مياوردن تو هم حالت بد شد و از حال رفتي بيهوش شدي ، نيلوفر هم داخل همين بيمارستانه.
من تازه ياد مياد كه نيلوفر حالش بد شد داشتيم مياورديمش بيمارستان كه داخل آمبولانس خون ريزي كرد .
خدارو شكر پس هر چيزي كه ديدم فقط يه خواب بود .
ميخوام بلند شم از روي تخت برم ببينم نيلوفر كجاست كه علي با دستهاش روي سينه ام فشار ميده روي تخت نگهم ميداره ميگه .
علي : داري چه كاري انجام ميدي بگير بخواب استراحت كن بذار سُرُمت تموم شه كه بهت وصل كردن.
من : علي ميخوام بلند بشم برم نيلوفرُ ببينم ، نيلوفر كجاست.
علي : خيالت راحت باشه اون حالش خوبه فعلاً بايد اينجا بموني تا سُرُمي كه بهت زدن تموم شه بعد با هم ميريم تا نيلوفر ببيني.
من : نميتونم بايد همين الآن برم ببينمش.
علي : نميشه صبر كن كمي حالت بهتر بشه بعد اينطوري نيلوفر ببينتت حال دوباره خراب ميشه.
ميبينم بد نميگه اگه حالش خوب شده باشه با ديدن اين وضع من حالش دوباره بد ميشه.
من : باشه علي صبر ميكنم راستي بقيه پيش نيلوفر هستن .
علي : هم آره هم نه مادر نيلوفر خانم هستن ولي بقيه رفتن تا شهادت بدن آقاي كبيري بيارن بيرون از كلانتري.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#14 | Posted: 6 Feb 2014 23:15
قسمت سيزدهم :



ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﺗﻮﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﻬﺎﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻏﻢ ﺩﯾﺪﺵ ﺑﺒﯿﻨﻢ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺬﺍﺭ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺑﻐﺾ ﺗﻮﯼ ﮔﻠﻮﻡ ﺑﺒﯿﻨﻪ.
ﺩﻟﻢ ﺧﻮن ﻭ ﭘﺮﯾﺸﻮنه ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﻢ ﺧﺪﺍ ﭼﺮﺍ ؟ ﺧﺪﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺣﻘﻢ ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮﯼ ﺭﻧﺞ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﯽ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺰﻧﻢ ؟ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩت ﺑﮕﻮ .
خدا ﺑﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻣﻦ ؟
خدا يا ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ﮐﺴﺎنم ﺯﺟﺮ ﮐﺸﯿﺪﻧﺸﻮﻥ ﺑﺒﯿﻨﻢ ، ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍﺧﻮﺩﺕ ﯾﭽﯿﺰي ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ قلب دﯾﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺕ بهم بگو ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯾﻢ ، ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻢ ﻏﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮔﺮﺍﻡ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺸﻦ ﺑﺨﻨﺪﻥ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﯾﭽﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮ .
ﺳﺨﺘﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ، ﺳﺨﺘﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﭼﺸﻢﻫﺎﺵ ﺍين دﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎﺵ ﺑﺴﺘﻪ شد ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ .
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﺑﺎﯾﻪ ﺑﻮﺳﻪ ، ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺯ ﺳﺮﺧﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﯾﻪ ﻏﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻭ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﺸﯿﻨﻪ ، خدا يا خودت بگو اين ديگه بايد كجاي قلبم جا بدمش بگم باشه اين هم يه امتحان ديگه از طرف خداست ، خدا خودت ميدوني منم يه آدمم نميتونم تحمل كنم خودت ميدوني سختي هارو تا حدي ميتونم تحمل كنم خودت به دادم برس.
دست نيلوفر داخل دست هام داره ميلرزه معلومه خيلي ناراحته از غم حتي اعصابش هم بهم ريخته نميدونم بايد براي آرامش پيدا كردن نيلوفر چه كاري انجام بد تا فراموش كنه مرگ بچه به دنيا نيومدمون رو ، فراموش كردن اين درد سنگين خيلي سنگين من كه مردم اين همه ناراحت غمگين هستم ، ديگه نيلوفر با زن بودنُ مهر مادري كه داره ميخواد با اين موضوع چظوري برخورد كنه .
ميبينم كه آقاي كبيري مياد داخلُ دست چپشُ ميذاره روي شونه سمت راستم بهم ميگه .
آقاي كبيري : سلام اميد آقا ، سلام دخترم .
دستش از روي شونه من برميداره ميره نزديك نيلوفر با دست راستش صورت نيلوفر نوازش ميكنه ميگه .
آقاي كبيري : دخترم بايد استوار و محكم بموني بايد به آينده فكر كني از اتفاقي كه برات افتاده بگذري بايد زندگي خودت رو دوباره كنار شوهرت شروع كني گرم تر از هميشه.
آقاي كبيري صورتشُ سمت من ميگيره ميگه : ميدونم براي تو هم سخته پسرم ولي تو يه مردي بايد كنار زنت باشي بهش استوار بودن طاقت داشتن بايد از تو ياد بگيره.
بعد به هر دو نفر مون گفت : شما بايد به هم دل داري بديد و دل گرمي ، بايد پشتوانه همديگه باشيد و باعث فراموشي اين موضوع براي همديگه باشيد .
بازوي دست راستم فشار ميده به آرومي بهم ميگه ميشه يك دقيقه بيرون از اتاق با هم صحبت كنيم ، منم قبول ميكنم يه بوسه از دست و پيشوني نيلوفر بر ميدارم با پدر نيلوفر آقاي كبيري بيرون ميرم .
آقاي كبيري كم دور تر از اتاق نيلوفر مي ايسته منم كنارش بهم ميگه .
آقاي كبيري : ميدونم الآن زمان مناسبي نيست ولي ميخوام بدونم موضوع اشكان و بيمارستان چي بود كه داخل كلانتري ميگفتيد تو نيلوفر.
تازه يادم افتاد واي اشكان اون الآن داخل بيمارستان تو آبادان من اصلاً يادم نبودم بايد به خانواده كبيري بگم كه برن آبادان براي انجام كارهاي بيمارستان اشكان حالا از كجا شروع كنم براي آقاي كبيري بهتر از اولش بگم .
تموم موضوع اشكان كه پاي تلفن بهم اون زن گفته بود گفتم ، تموم چهره آقاي كبيري ناراحتي موج ميزد بهم گفت .
آقاي كبيري : ممنون كه گفتي بررسي ميكنم با چندتا از دوستام كه ميتون كمك كنن بفهم واقعاً اشكان اونجا بستري شده يا نه اگه باشه سريع خودم به اون بيمارستان ميرسونم .
حالا اگه موضوع اشكان حقيقت داشته باشه كي ميتونه به مادر نيلوفر بگه ، ولي خوب بايد بفهمه هر چي كه باشه مادر اشكان .
آقاي كبيري : راستي پسر بهتره فعلاً به هيچ كسي چيزي در مورد اين تلفن چيزي نگي ، اون شماره تلفني كه بهت زنگ زده رو هم بهم ميتوني بدي تا ببينم واقعاً براي بيمارستان بوده يا نه .
من : باشه به هيچ كسي نميگم ، چند لحظه صبر كنيد موبايلم بردارم شماره رو براتون بخونم.
گوشي از جيبم بيرون ميارم شماره جايي كه بهم زنگ زده بود براي آقاي كبيري ميخونم ، آقاي كبيري يه تشكر ميكنه ميره .
الناز با مادر نيلوفر ميبينم كه دارن از آسانسور ميان داخل راه رو بيمارستان و با آقاي كبيري برخورد ميكنن و كمي با هم صحبت ميكنن ولي قبل به اتمام رسيدن صحبت هاشون من پيش نيلوفر برميگردم.
وقتي در اتاق باز ميكنم دوباره با ديدن نيلوفر كه از چشم هاش اشك جاري شده دلم خون ميشه بغضمو ديگه نميتونم نگهدارم ميرم كنارش چند قطره اشك از چشم هام روي صورت نيلوفر ميچكه با دستم اشك هاي نيلوفر پاك ميكنم ميگم.
من : عزيزم سخته براي من هم خودت هم اينو ميدوني ولي نميشه كه بخواطر خودتو نابود كني يادت نره من كنارتم الآن و هميشه تا ابد يه بوسه از چشم هاش برميدارم .
دستم با دستش ميگيره ميگه : ميدونم عشقم ولي بايد دركم كني من بچه ام رو از دست دادم ، برام آسون نيست فراموشش كنم و فكر كنم هيچ وقت نبوده .
من دستش بالا ميارم يه بوسه از دسته سردش ميزنم ميگم : عزيزم اون بچه ي من هم بوده ولي خدا نخواست كه چشم هاش اين دنيارو ببينه ، حالا هم نميشه كاري كرد من پيشتم براي اينكه بدوني ميشه به آينده فردا هم فكر كرد اين ها رو خودت بهم ياد دادي حالا ميخواي فراموش كني عزيزم ، عشق ابدي من ، تنها دليل زنده بودنم تو كه نميخواي فراموش كني ميشه يه بار ديگه مادر بشي درسته اينبار نشد ولي خدارو صد بار شكر كه زنده اي كنارمي ، اگه نباشي دنيا برام بي معني و بي رنگه فقط رنگ سياه به خودش ميگيره روز هام سرد ميشه .
نيلوفر يه لبخند ميزنه تا به من بفهمونه نگران نباشم حالش خوبه فقط غم از دست دادن بچمون توي قلبش داره ولي همين هم برام سخته ديدن غم داشتن نيلوفر منو زجر ميده اما كاري از دستم بر نمدياد جزء كنار نيلوفر بودن دادن دل گرمي به نيلوفر.
مادر نيلوفر با الناز و مادر من و آرزو ميان داخل اتاق با ديدن منو آرزو شروع به اهوال پرسي و ابراز ناراحتي نگراني براي منو نيلوفر ميكنن ، هم من هم نيلوفر ازشون تشكر ميكنيم ميگيم كاريش نميشه كرد بايد سوخت و ساخت با اين موضوع اين ماجرا رو بسپُريم دست زمان تا شايد با گذشت زمان بشه اين داغ و فراموش كرد يا جاش كم رنگ ترو كوچيك تر بشه.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#15 | Posted: 8 Feb 2014 19:14
قسمت چهاردهم :



سه ماه بعد :

داخل ماشين درحال رفتن به سمت دادگاه هستيم كه الناز رانندگي ميكنه و اشكان كنارش نشسته و منو نيلوفر هم عقب نشستيم =
من : هنوز هم باورم نميشه يعني اشكان تو رو عموت دزديده بود .
اشكان : آره باورش براي خودم و خانوادام هم سخته نميدونستيم هنوز زنده هست .
من : ببين چه كاري انجام داده فقط بخاطر يه مقدار گرفتن پول از پدرت.
نيلوفر : واقعاً نميشه از يه همچين آدمي گذشت بايد مجازات بشه.
اشكان : خودم همينو ميدونم و ميخوام به بدترين شكل ممكنه مجازات بشه.
الناز : واقعاً عموي پَستي داري اون شب اون آدم هاش فرستاد تا دم در خونه تو رو بدزدن ، دلم ميخواست به همه بگم كه تو رو دزديدن ولي خودت هم ميدوني عزيزم اشكان چطوري تحديد كردن منو اگه به شخصي بگم كه تو دزديده شدي چه بلايي سَرت ميارن.
اشكان : ميدونم عزيزم از تو هيچ دل نگراني و ناراحتي ندارم كه بخوام ببخشمت ميدونم مجبور بودي به هيچ شخصي نگي اين موضوع.

{ از همون اول كه قبل اينكه اين ماجراها پيش بياد با شنيدن صداي الناز پشت تلفن و بعدش هم وقتي با نيلوفر رفتيم كلانتري براي موضوع آقاي كبيري از حال الناز فهميده بودم فقط براي پدرش اشكان اين همه نگران نيست و يه مشكل ديگه هم هست تا اينكه گوشيم توي كلانتري زنگ خورد بهم گفت اشكان توي بيمارستانه و اتفاقات ديگه اي هم افتاد تا باعث شد نيلوفر ميوه حاصل عشقمون از دست بده و بعد هم با گفتن بيمارستان بودن اشكان به آقاي كبيري پيگيري هاش فهميد كه اشكان داخل همون بيمارستان داخل جنوب هست و رفت پيگير كارهاي اشكان شد كه بعد حدود سه روز اشكان بهوش اومد كمي با پدرشُ پليس ها صحبت كرد قبل اينكه موضوع دزديده شدن خودش اشكان بگه ، الناز وقتي فهميد كه اشكان داخل بيمارستانه گفت كه همون شبي كه با ما قرار شام داشتن زمان برگشت به خونه اشكان دزديدن و از همون زمان آقاي كبيري دنبال شكايت كردن از دست آدم روباها افتاد ، كه داخل صندوق پُست خونه آقاي كبيري يك نامه بدونه آدرس پيدا شد كه درخواست سي صد ميليون تومان براي آزادي اشكان كرده بودن كه اون هم اشكان با فرار كردنش از خونه ويلايي دزدها زدن يكي از دزدها خودشو به جايي رسونده بود كه پيداش كرده بودنُ به بيمارستان رسونده بودنش و از شانس آورده بود با زخم هايي كه موقع درگيري با يكي از آدم روباها و موقع فرار از بالاي ديوار خونه آدم روباها بر داشته بود زنده مونده و الآن هم حالش تقريباً خوب شده بجز ضربه روحي كه بهش وارد شده مشكل ديگه اي نداره. }

نيلوفر : خدارو شكر حالت خوبه كنارما هستي.
من : آره ، واقعاً خدارو شكر كه ترنستي از دست اون آدم ها فرار كني ، بتوني الآن كنار ما باشي.
الناز : عزيزم خدارو شكر كه الآن حالت خوبه كنارمون هستي .
اشكان : حالا نحيخواد خاطرات گذشته رو زنده كنيد گذشته ها گذشته راستي اميد داري چي مينويسي با گوشيت.
من : هيچ چي چيز مهمي نيست .
بعد چند دقيقه نيلوفر گوشيش صداي زنگ كوتاهي ميده ، نيلوفر گوشيش برميداره ميخونه ميخنده يه بوس از لبهاي من بر ميداره .
اشكان ميخ كوب شد باتعجب منو نيلوفر نگاه ميكنه ، الناز هم فكر كنم نديد كار نيلوفرُ ولي با ديدن تعجب اشكان پرسيد.
الناز : چرا اين طوري ذول زدي به اميد و نيلوفر .
اشكان : اين دو تا واقعاً ديونن فقط ميتونم همين بگم .
نيلوفر ميزنه به بازوي چپ اشكان و ميگه .
نيلوفر : خودت ديونه اي ، حسود ، اميد عزيزم حسادت ميكنه ول كن اشكان .
من : ديونه بودن اشكان قبول دارم صد در صد ، حسادتش نميدونم چون نميدونه كه چي بهت اس ام اس زدم .
الناز : به عشق من نگيد ديونه خودتون رو تو آينه ببينيد بعد بگيد ديونه كيه.
اشكان : الناز راست ميگه ، راستي خوب بگو ماهم بدون او اس ام است چي بوده كه بهتون نگم ديونه .
نيلوفر : عمراً بگم ، اميد تو هم حق نداري بگي به اشكان برام چي فرستادي ، بذار از فضولي بميره.
اشكان واقعاً مثل اينكه فضوليش زده بالاي بالا چون از التماس و خواهش كردن كارش ميگذره گوشي نيلوفر از دستش ميگيره ميخونه .
اشكان : هاااااان ! همين فقط ( باشه ممنون عزيزم ).
من : اول گوشي خانم منو پس بده بعدش هم بله اين رو فقط منو نيلوفر ميدونيم يعني چي نه شما.
نيلوفر : اشكان ميخواستم بگم ولي با اين كارت نميگم ديگه منظور اميد چي بوده كه من انقدر خوش حال شدم.
الناز : فكر كنم من ميدونم ، ببينم نكنه قراره كه باهم امشب آره نيلوفر .
نيلوفر : آره ، ولي نگو به اشكان.
الناز : باشه تا خودت يا اميد نگيد من هيچ چيزي نميگم.
اشكان : بابا يكيتون بگه به من بدونم يعني چي آخه؟
من : خوب حالا تو كه كلاً دوزاريت كجه ولش اشكان ببين جوجو بيرون داره دنبال نخود سياه ميره تو هم دنبالش برو عمويي .
ميزنيم زير خنده منو نيلوفر و الناز اشكان هنوزه كه هنوزه نفهميده منظورمارو .
نيلوفر : اشكان ببينم واقعاً دوزارت كجه ياخودتو زدي به اون راه.
اشكان نه به خدا نفهميدم هنوز بگيد من هم بفهمم ببينم نكنه سركاري فقط ميخوايد به من بخنديد.
الناز : نه عزيزم سركاري نيست ، نيلوفر بگم گناه داره.
نيلوفر : باشه بگو.
الناز : اين دوتا ميخوان ني ني بيارن عقل كل.
اشكان : جدي يعني اينا امشب ميخوان...
يدونه ميزنم پس كله اشكان ميگم خوب حالا نميخواد ديگه اج دي بهمون بگي ميخوام چه كاري انجام بديم.
ماشين توقف ميكنه از پنجره ميبينم كه به پاركينگ دادگستري رسيديم.
الناز : خوب ديگه پياده شيد خوش گذشت .
اشكان : بريم ببينيم بقيه هم رسيدن يا نه.
نيلوفر : فكر كنم ديگه بايد رسيده باشن .
از ماشين پياده ميشيم ميريم سمت دادگاه تا ببينيم براي عموي نامرد اشكان چه حكمي قاضي اعلام ميكنه.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#16 | Posted: 11 Feb 2014 21:25 | Edited By: darkstorm
قسمت پانزدهم :


دراز كشيدم روي تخت منتظرم تا نيلوفر كه رفته پايين از آشپز خونه براي خودش من يه ليوان شيركاكائو بياره به فكر تموم اتفاق هاي امروز فكر ميكنم .

-------------------------------------------------------------------------------------
عجب رويي داشت عموي نامرد اشكان انگار نه انگار باعثُ باني دزديده شدن اشكان بود ، تمام مدت داخل دادگاه خون سرد خون سرد نشسته بود انگار اصلاً كار خودش نبوده ، تموم اتهامات انكار كرد و گفت : يه نامه كه داخلش نوشته بايد تمام حق و ارث منو كامل بپردازي با يه مبلق كه نميدونم گفتيد چقدر مگه من فقط ميتونم بنويسم هر شخص ديگه اي هم ميتونه بنويسه جعل كنه دست خط منو ، مثل اينكه هيچ اتهامي بهش وارد نشد ، اون آدم روباها هم كه سه نفرشون گرفتن تنها گفتن نفر چهارم بوده كه ميدونسته رئيسشون كيه كه اون هم موقع فرار كشته شده در هر صورت ما ميدونستيم كه بعد سال ها پيدا شدن سروكله عموي اشكان دقيقاً زماني كه اين اتفاق ها به سر اشكان اومده بود تصادفي نيست . ولي خوب بايد مدرك باشه تا دادگاه قبول كنه كه عموي اشكان گناه كاره.

-------------------------------------------------------------------------------------
نيلوفر : بيا عزيزم اين هم شيركاكائو گرم .
من : ممنون عزيزم .
نيلوفر : حالت خوبه اميد .
من : آره فقط فكر دادگاه كمي ذهنم مشغول خودش جرده بود.
نيلوفر : منم همين طور ، ايكاش ميشد ثابت كرد كه كار اون عموي نامردمنه ولي خوب مثل اينكه اون خيلي خوش شانس و زرنگ.
من : آره ولي خوب نميشه.
هم من هم نيلوفر اين رو ميدونيم كه اگه اشكان نميدزديدن الآن ديگه تقريباً وقت اين بود كه پدر مادر واقعي بشيم بچه خودمون تو آغوش بگيريم ، ولي با شوك شنيدن اين خبر كه پدرش زندون افتاده بعد هم شنيدن خبر بودن اشكان داخل بيمارستان باعث اين شد كه بچه بدنيا نيومده خودمون از دست بديم.
نيلوفر مياد كن كنارم روي تخت منم هم خودمو جابه جا ميكم روي تخت ميشينم از دست خيلوفر ليوان شيركاكائو رو ميگيرم .
نگاه ميكنم به داخل ليوان هنوز هم داره از شيركاكائو بخار بلند ميشه داغ داغ ، ليوان ميذارم روي ميز كنار تخت .
نيلوفر : عزيزم زحمت اين رو هم ميكشي اين رو هم بگير بذار كنار اون ليوانت روي ميز .
من : باشه عزيزم .
ليوان از دستش ميگيرم ميذارم كنار ليوان خودم روي ميزو وقتي دارم بر ميگردم دوباره روي تخت نيلوفر لب هاش روي لب هام قفل ميكنه منم شروع به مكيدن لب هاي ناز سرخش ميكنم.
بعد چند لحظه سرم كمي جابه جا ميكنم ميگم : عشقم اگه ميخواي ميتونيم يه روز ديگه انجام بديم الزامي نيست امروز بخوايم اين كارو انجام بديم.
نيلوفر يه بوسه از پيشونيم برميداره بهم با يه لبخند ميگه : نه من ميخوام امشب باشه دلم نميخواد بمونه براي بعد مگه اينكه خودت نخواي امشب باشه .
من : من اگه تو بخواي دلم ميخواد كه باهم سكس داشته باشيم اگه تو نخواي نه منم دوست ندارم به اجبار با هم باشيم.
نيلوفر : هيس ببينم چقدر حرف ميزني زود باش ببينم خودشو داره لوس ميكنه انگار نه انگار كه مَرده مثل اينكه من بايد خودمو برات لوس كنم تو اصلاً يه وقت خجالت نكشي.
نيلوفر ميگيرم توي آغوشم از لب هاش شروع به موسه گرفتن ميكنم كمي نيلوفر ميكشم پايين تاروي تخت هر دو نفرمون دراز بكشيم .
شروع ميكنم با دست پشت كمر آرزو ماليدن با يه دست ديگم رون پاشُ ميگيريم مالش ميدم.
نيلوفر يكي از دست هاش روي كمرم انداخته با دسته ديكش صورتم گرفته نوازش ميكنه.
من روي تخت به پشت ميشم و نيلوفر هم روي من دراز ميكشه سينه هاي نرم حتي از روي پيراهن هامون هم ميشه احساس كرد .
هر دو دستم ميبرم سمت باسنش با دست هام از روي شلوار شروع به مالش دادن ميكنم .
نيلوفر يه لبخند ميزنه ميگه : شيطونو نگاه همش بهونه مياورد ببين الآن چطوري سريع ميره سراغ اون پايينيه خجالت بكش يكم حداقل يكمي صبر ميكردي بعد ميرفتي سراغش .
من : نميخوام هميني كه هست .
بعد گفتن اين حرفم شروع به خوردن گردنش و باز كردن دكمه هاي پيراهنش ميكنم بعد باز كردن دكمه هاي پيراهنش با هر دودستم پيراهن نيلوفر از تنش بيرون ميكشم ، نيلوفر يه لبخندميزنه سرجاش ميشينه و بادست هاش پيراهن من رو دكمه هاش باز ميكنه از تنم بيرون ميكشه . بعد بند سوتينش باز ميكنه بايه شيطنت خواص اول از لب هام يه بوسه ميگيره بعد سوتين از جلوي سينه هاش ميكشه كنار.
با ديدن سينه هاي درشت سفيدش دستم به سمتشون دراز ميكنم ميگيرم داخل مشتم چقدر سينه هاش نرمُ گرم ، به سمت خودم ميكشونم تن نيلوفر.
نيلوفر از موچ دستهام ميگيره همراهيم ميكنه تا اينكه به سينه يه من ميريسه دستم بر ميدارم ميبرم از كمر نيلوفر ميگيرم روي تخت به پشت ميذارمش خودم ميچرخم روي نيلوفر قرار ميگيرم ميخوام شلوارك نيلوفر از تنش بيرون بيارم اما نيلوفر پاهاش دور باسنم حلقه ميكنه ميخنده ميگه.
نيلوفر : نوچ اول تو .
من : نيلوفر اذيت ميكني من چرا اول بايد باشم تو چرا نبايد باشي.
نيلوفر : نميخوام بايد حتما اين بار تو اول شلوارتو در بياري نه من.
از همين كارهاش خوشم مياد نميذاره توي اين كار هر كاري كه دلم ميخواد بدون جنگيدن بهشون برسم .
از كمر نيلوفر بادستهام ميگيرم سرم ميبرم بين سينه هاي نيلوفر از روي تخت بلندش ميكنم خودم ميرم روي زمين ولي نيلوفر روي لبه تخت مينشونم از سينه هاي نازش با دندونم چندتا گاز ميگيرم تا حلقه پاش از دورم باز كنه.
سريع شلواركش از تنش بيرون ميكشم يه شرت صورتي ناز پارچه اي تنش بود ، نيلوفر ميخواد جلوم بگيره تا نتونم شرت از تنش در بيارم با دست چپم از كمر نيلوفر ميگيرم سينه به سينه نيلوفر ميشم چشم تو چشم لب هام به لب هاي نازش گره ميزنم ميمكم بادس راستم از كش شرتش ميگيرم ، نيلوفر روبه عقب هول ميدم تاكمرش به تخت برسه هم زمان دست راستم به طرف پايين باهاي نيلوفر هول ميدم شرت نيلوفر تقريباً به زانو هاش ميرسونم.
بعد بادستم شلوار و شرت خودم ميكشم پايين از نيلوفر كمي فاصله ميگيرم پاهاي نيلوفر ميدم بالا از رونهاي خوش فرمش با زبون كشيدن به دندون گرفتن جابه جا ميكنم شرتش از پاش بيرون ميكشم . پاهاش بين پهلوهام ميگيرم خودم ميچسبونم به نيلوفر دراز ميكشم روش سينه هاي نرمش مثل يه بالش پر از ابره ولي خيلي گرم و نرم تر.
درست هنوز آلتم داخل آلتش نرفته ولي بين دو تا باسنش قرار گرفته كه همين هم باعت سفت شدن و بلند شدنش شده .
نيلوفر : آخ اين چيه ديگه داره از تن بالا ميره.
من : جوووون هميني كه هست دوست داره بزرگ بشه بره يه جاي گرمُ نرم و خيس تا هم خودش يه حالي بكنه هم اينكه به يه دختر خوشگل يه حال درست و حسابي بده .
نيلوفر يدونه ميزنه به بازوي چپم ميگه برو دروغ نگو خود خواه همش به فكر خودتي نميذاري منم بهم خوش بگذره ، يه بوسه از لب هاش ميگيرم ميگم : باشه خوب بگو چيكار كنم خوشت بياد عزيزم.
نيلوفر : خوب اول يكم بكش اون ور تر داري منو له ميكني .
من : از دلت مياد به من ميگي بكشم اون ور ولي باشه ميكشم يخورده اينور تر خوبه.
خودم كمي از روش بلند ميكنم با دستم سر آلتم ميگيرم بين باهاش روي آلتش ميكشم.
نيلوفر : اميد اينطوري نه تو بخواب روي تخت منم روي تو باشه عزيزم .
سر آلتم داخل آلتش ميكنم مثل هميشه گرم و خيسه خيسه .
نيلوفر : آيي ديدي بدجنسي همش به فكره خودتي.
كالم آلتم داخل ميكنم نيلوفر توي بقلم ميگيرم نيلوفر هم آروم ميزنه به بازو هاي دست هام جا هامون بر عكس ميكنم خودم روي لبه تخت ميخوابم و نيلوفر روي خودم ميذارم به نيلوفر ميگم .
من :عشقم عزيزم ببين من فقط به قكر خودم نيستم.
نيلوفر : نميخوام دير انجام دادي ، الآن ديگه بايد تا آخر من هر كاري بخوام بايد انجام بديم باشه عزيزم .
من : باشه هر چي كه تو بگي .
نيلوفر : كمي خودت بكش بالاتر اين طوري نميشه .
من : باشه عزيزم.
كاملاً خودمون جابه جا ميكنيم كامل روي تخت قرار ميگريم.
نيلفور سينه به سينه من لبهاش به لبهام دوخته ، نگاهم به چشم هاش و درخشش روشني كه داره جلب شده . شروع ميكنه به حركت دادن كمرش و چرخودن خودش و آروم حركت هاش اما احساس خيلي خوبي بهم ميده تموم بدنمون تقريباً بهم چسبيده ، نفس تو نفس هم هستيم با هر بار تكون خوردن نيلوفر احساس لذتُ آرامش بهتري ميكنم . بعضي وقت ها خودم هم كمي تكون ميدم تا لذتي كه ميبرم بيشتر و بيشتر بشه .
با دستهام باسن نيلوفر ميگيرم كمي سرعتش بيشتر ميكنم.
نيلوفر : آيي اميد نشد دوباره كه داري دخالت ميكني بچه بد.
خندم ميگيره از اين حرفش ميگم : باشه گلم ولي اين طوري نه ديگه حداقل يكمي بهتر .
نيلوفر بلند ميشه روي من ميشينه شروع ميكنه به سرعت حركت كردن روي آلتم صداي نيلوفر كم كم داره درمياد نفس هاش سريع و سريع تر داره ميشه حس شهوت خيلي خوبي بهم دست ميده خودم هم نفس هام احساس ميكنم داره سريع تر ميشه پاهام جمع ميكنم از باسن نيلوفر دوباره با دست هام ميگيرم سرعت حركت نيلوفر بيشتر ميكنم صداي آه و آي گفتن نيلوفر بلند ميشه تا ميتونم به حركتمون سرعت ميدم وقتي ميبينم نزديكه كه آبم بياد نيلوفر توي آغوشم ميگيرم دوباره نيلوفر پشت به تخت ميخوابونم خودم روي نيلوفر ميخوابم كمي سينه خودم روي سينه نيلوفر ميكشم به ميشينم روي تخت با دست هام هر دو باي نيلوفر جمع ميكنم به سمت باسنش شروع به حركت دادن خودم ميكنم تا جايي كه صداي خودم و نيلوفر تموم فضاي اتاقُ ميگيره احساس لز توي كمرم ميكنم بعد كمي توي بدنم تموم آبم داخل نيلوفر ميريزم . روي نيلوفر بارز ميكشم ميخواي بعد چند لحظه آلتم بيرون بكشم با ماليدن آلت نيلوفر ارضا كنم اما نيلوفر دست و پاهاش دور من حلقه كردو چونه اش رو روي شونه ام گذاشت و گفت.
نيلوفر : عزيزم تكون نخور بذار همين طوري بمونيم.
من هم نيلوفر ميگيرم محكم به خودم فشارش ميدم ميگم.
من : باشه عزيز دلم همين طوري بمونيم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#17 | Posted: 13 Feb 2014 15:19
قسمت شانزدهم :


چشم هام باز ميكنم صورت ناز نيلوفر جلو چشم هام ميبينم خيلي آروم خوابيده ، متوجه ميشم هنوز دست هاش دورم حلقه هستند و باهاش كمي نرم تر دورم پيچيده احساس خوبي داره كه توي آغوش عشقش آدم بخوابه بدونه هيچ فكرو خيالي .
نميدونم شايد يك ساعت يا نيم ساعت همون طوري بودم داشتم صورت نيلوفر نگاه ميكرد . وقتي چشم هاش باز كردُ منو ديد يه لبخند روي لب هاش نقش بست كه من با يه بوسه روي لب هاي شيرينش جواب لبخندش دادم .
نيلوفر : اميد عزيزم ميشه امروز جايي نريم قفط كنار هم بمونيم .
من : باشه تموم امروز من اختيار تو هستم عشقم .
نيلوفر لبخندش به خنده تبديل ميشه منو محكم توي آغوشش ميگيره .
نيلوفر : ببينم من خواب بودم باز ميخواستي شيطنت كني با من .
من : نه ، چرا اين سوال پرسيدي ؟
نيلوفر : خوب آخه هنوز اميد كوچولوت داخل منه .
راست ميگه مثل اينكه هنوزه كه هنوزه آلتم نخوابيده هنوز همون طوري داخل نيلوفر باقي مونده.
من : خوب از بس تو رو دوست داره نخواسته ازت دست بكشه همون جا مونده.
نيلوفر : بله از دوست داشتن زياده كه اين آقا كوچولو شما مارو ول نميكنه.
من : جون پس چي ، فكر كردي براي چيه .
محكم دستم دور نيلوفر حلقه ميكنم از تخت جداش ميكنم ميبرم سمت حموم.
نيلوفر : كجا داري منو ميدزدي بچه بد.
من : به تو چه مربوطه زن خودمه خودم ميدونم .
يه بوسه از لب هاي نيلوفر ميگيرم ميبرمش داخل حموم ، قبل اينكه روي زمين بذارمش چند بار خودم تكون ميدم تا آلتم داخل نيلوفر به عقب و جلو حركت كنه.
نيلوفر : آيي اميد نداشتيم از اين كارا .
من : جدي آخه چرا؟
دوباره چند بار ديگه آلتم به عقب و جلو حركت ميدم حس خوبي داره هر چند كمي افتادن وزن نيلوفر روي آلتم برام سخته ولي خوب لذتي كه داره زياده.
نيلوفر : خيلي بدي ولي عيبي نداره هر طوري ميخواي شيطنت كنيم .
من از نيلوفر دوباره لب ميگيرم آلتم چند بار ديگه به عقب و جلو حركت ميدم ، يكي از پاهاي نيلوفر روي زمين قرار ميدم به ديوار حموم ميچسبونمش سينه به سينه ميشيم بايه دستم يه پاش رو ميگيرم بادست ديگم باسنش توي موشتم ميگيرم و دوباره چند بار آروم حس خوبيه .
نيلوفر : آروم تر چه خبرته من كه براي توام.
يه بوسه از لبش ميگيرم كمي گردن نيلوفر ميمكم بهش ميگم.
من : عزيز دلم تموم وجود منم متعلق به تو.
حركت خودم سريع تر ميكنم آلتم سريع ترو سريع تر عقب و جلو ميكنم نيلوفر از شونه هام ميگيره سينه هاي نازش روي سينه ام بالا پايين ليز ميخوره احساس لذت ميشه داخل چشم هاي نيلوفر ديد .
نيلوفر لب پايينيش بين دندونهاش ميگير من بهش ميگم.
من : عزيز دلم منم لب ميخوام فقط خودت نخور تنهايي.
نيلوفر خندش ميگيره ، ابروهاش بالا ميندازه ميگه .
نيلوفر : نوووچ براي خودم فقط .
من : نميشه كه پس من چي بايد بخورم ، منم پس سينه هاي خوشگلت ميخورم .
اين رو ميگم به طرف سينه هاي سفيد نيلوفر سرم خم ميكنم شروع به مكيدن سينه هاش ميكنم.
نيلوفر : نميخوام اينام براي خودمه.
سرم بالا ميگيرم از لب هاي سرخ و نازش بوسه ميگيرم حركت خودم سريع تر ميكنم و صداي ناله هاي نيلوفر بلند ميشه همين باعث ميشه كه من هر لحظه سرعت خودم بيشتر و بيشتر كنم .ميبينم دوباره دارم زودتر از نيلوفر ارضا ميشم ، براي اينكه نيلوفر هم سريع تر ارضا بشه با دستي كه رون و باسنش گرفته بودم ميماليدم با چوچول نيلوفر بازي ميكنم تا نيلوفر هم لذت بيشتري ببره هم زودتر به اوج لذتش دست پيدا كنه ، نيلوفر ميبينم جلوي چشم هام داره لذت ميبره از بودن با من هم باعث آرامش عميق توي تموم وجودم ميشه حتي به لذتي كه ميبرم شعله اي بيشتر بده حركت هام سريع تر ميكنم صداي نفس هاي نيلوفر هم نامنظم شده معلومه اون هم نزديكه ارضا بشه بعد چند بار عقب و جلو كردن آلتم داخل نيلوفر احساس گرمي و فشار دور آلتم احساس ميكنم كمي سرعتم ميدم به كار خودم و من هم به اوج لذت خودم ميرسم دوباره نيلوفر دستهاش دورم حلقه ميكنه به خودش فشار ميده ، منم هم نيلوفر توي آغوشم ميگيرم از آغوش گرمش لذت ميبرم.
باهم بعد چند دقيقه توي آغوش هم بودن يه دوش ميگيريم تا بريم به مادرم يه سر بزنيم .
نيلوفر از من سريع تر ميره از حموم بيرون من چند دقيقه اي بعد ميرم بيرون ميبينم نيلوفر با تلفن صحبت ميكنه بعد ديدن من ميگه.
نيلوفر : باشه بهش ميگم همين الآن اومد ، باشه عزيزم خدانگدار.
من : كي بود شيطون .
نيلوفر : زن برادر محترم شما كه بهم يه خبر مهم داد كه به شما بگم ولي نميگم .
من : چرا ؟ چه خبري بود عزيزم ، بگي برات بستني ميگيرم.
نيلوفر : نوووچ ، مگه من بچم ميخواي با بستني سرم شيره بمالي.
من : نه توعزيز دل مني ، خوب حالا بگو چي ميخواي بهت بدم تا بهم خبر بگي ، اصلاً ببينم خبرت چه چيزي ارزش داره يانه فكر نكنم ارزش داشته باشه ولش نميخوام بدونم.
نيلوفر : چرا ارزش نداره آدرس خونه دوست پدرت آقا اكبر دارم .
من : خوب زودتر ميگفتي حالا آفرين بچه خوب بگو آدرس خونه كجاست تا برات شكلات بگيرم.
نيلوفر با مشت آروم ميزنه به بازوم ميگه : برو لباس بپوش بعدشم ديگه بهت نميگم من بچم ديگه دارم برات .
من : نيلوفر شوخي كردم ، اي بابا بخدا هر چيزي دلت بخواد برات ميگيرم فقط از من ناراحت نشو.
نيلوفر : ناراحت نيستم از دستت فقط ميري الءن مثل بچه هاي خوب لباس ميپوشي بريم خريد لباس براي من تا بعد ببينم آدرس بهت بدم يا نه .
من : باشه بريم برات لباس بگيريم ولي اول نميشه بگي آدرس بعد بريم.
نيلوفر : برو ببينم پرو نميگم اصلاً بهت آدرس روها.
من : باشه ، باشه همين الآن حاضر ميشم تا بريم .
ميرم لباس ميپوشم حاضر ميشم ميرم توي حياط كمي قدم ميزنم تا نيلوفر هم آماده بشه بياد بريم براي خريد لباس براش.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#18 | Posted: 15 Feb 2014 21:21
قسمت هفدهم :



من : خوب عزيزم حالا كه تموم چيز هايي كه خواستي گرفتيم نميخواي بهم آدرس رو بگي.
نيلوفر : يعني تو تا الآن آدرس از احسان نگرفتي .
من : نه عزيزم ، چرا بايد ميگرفتم.
نيلوفر : باورم نميشه نگرفته باشي تو كه انقدر دوست داشتي بدوني كجاست حالااز برعدرت كه ميدونه نمپرسيده باشي.
من : خوب عزيز دلم وقتي تو عشقم ميدونيُ ميخواي بهم بگي اون وقت برم از يك نفر ديگه بپرسم .
نيلوفر : برو خودتو سياه كن من ذغال فروشم .
من : باورت نميشه خوب پس اين گوشي ببين روي صفحه نمايشش چي داره .
گوشي ميگيره نيلوفر از دستم ، منم در صندوق ماشين ميبندم ميگم .
من : خوب حالا بريم سوار ماشين بشيم يا ميخواي همين جا صبر كني عشقم.
نيلوفر : ببينم تو هيچ كدوم از پيام هاتو نخوندي چرا ؟
من : بهت گفتم كه ميخواستم از خودت بشنوم آدرس خونه اكبر آقا رو .
نيلوفر : يه لبخند ميزنه ميگه اميد واقعاً ديونه اي عاشق همين ديونه بودنت هستم .
من : خوب حالا بريم يا بايد همين جا توي خيابون بمونيم .
نيلوفر : نه بريم ببخشيد منتظرت گذاشتمت اينجا .
من : بخشيدن نداره كه عزيزم هم حاضرم هميشه منتظرت باشم به شرطي كه بياي.
نيلوفر : خوبه حالا نميخواد ديگه زيادي برام لاو بتركوني زود باش بريم خونه مادرت كه ميخوام بهش دو تا لباس خوشگل بدم.
من : دست خانم عزيزم درد نكنه كه فكر مادرم من هم بودن .
نيلوفر : مثل اينكه مادر منم هستا بيخودي بهش نميگم مامان جون .
من : باشه من تسليم .
سوار ماشين ميشيم به سمت خونه مادرم حركت ميكنيم هر چند خيلي وقت از زمان مرگ پدرم گذشته ولي هنوز خونه برام ياد آور خاطرات پدرمه .
دست راستم ميبرم سمت شكم نيلوفر ميكشم روش ميگم .
من : نيلوفر راستي ببينم كوچولو موچولواي اين تو اومده يا نه .
نيلوفر : دستت و بكش ببينم الآن دوباره شيطنتت ميزنه بالا بيا درستش كن حالا ، ديونه مگه به اين زودي معلوم ميشه آخه تو چرا ميخواي منو عصباني كني ، بچه بد حالا كه اينطوري شد بايد بستني هم برام بگيري .
من : باشه ميگيرم براي عزيز دلم .
نيلوفر : بله بايد هم بگيري كارت گيره پيشم حالا نميخواد براي من فيلم بازي كني ميدونم بخاطر آدرس داري اين كارهارو انجام ميدي.
من : خانمم شما فكر كن يه در صد همه اش شايعه است ، اصلاً كي گفته من آدرس ميخوام .
نيلوفر : بله از لباس هايي كه برام خريدي پيداست كه شايعه اي بيش نيست .
من : حاا بيخيال اين شايعه ها ولي حرف ازش افتاد ببينم اين اكبر آقا دوست پدر من كجا زندگي ميكنه ؟
نيلوفر : بله معلوم شد شما اصلاً دنبال آدرس نيستيد .
من : نه اصلًا دنبالش نيستم ولي ديگه حرفش شد خواستم بدونم فقط همين .
نيلوفر از حرف هامون خندش گرفته بود بهم گفت.
نيلوفر : باشه بهت ميگم بعد اينكه برام بستني بگيري .
يه شيريني فروشي ميبينم جلو مغازه پارك ميكنم به نيلوفر ميگم .
من : خوب عشق بستني چي ميل داره ؟
نيلوفر : يعني نميدوني اميد .
من : نه ، من مگه ميدونم عزيز دلم بستني زعفروني دوست داره .
نيلوفر : خوب پس از هموني كه نميدوني من دوست دارم برام بگير.
من : باشه بزرگ مثل هميشه ديگه آره نيلوفر .
نيلوفر : آره ، راستي يادت نره يه جعبه شيريني هم براي مادرت بايد بگيري .
من : باشه عزيزم ممنون كه يادم انداختي .
از دست چپش يه بوسه بر ميدارم ميرم از ماشين بيرون به سمت مغازه ميرم داخل مغازه شيريني فروشي ميشم سه تا بستي زعفروني با يه جعبه شيريني مربايي ميگرم بر ميگردم سمت ماشين ميبينم كه نيلوفر رفته سمت راننده نشسته پشت فرمون در سمت شاگرد باز ميكنم ميشينم كنار نيلوفر .
نيلوفر : خوب نوبت منه كه رانندگي كنم تو بستني بخوري .
من : نه يا باهم يا هيچي .
نيلوفر بايه لبخند باشه پس صبر كن كنار يه پاركي جايي سر سبز نگهدارم .
من : باشه عزيزم.
كمي بعد از داخل جاده بودن كنار يه پارك كوچيك اما سبز نگه ميداره با هم ميريم روي يه صندلي چوبي كنار هم ميشينيم .
من : خوب حالا من بستني هارو ميخورم عزيز دلم نگاه كنه منو تشويق كنه.
نيلوفر : ميگم چرا گفتي يه جا نگهدارم ميخواستي تموم بستني هارو من بخورم خودت نگاهم كني فقط لذت ببري .
من : خوب اون كه البته ولي لذت اينكه عزيز دلم منو ببينه كه دارم تنها تنها بستني ميخورم يچيزه ديگست.
نيلوفر : خيلي بدي اميد يعني از دلت مياد .
من : نه خداييش بيا اين دوتا براي تو عشقم اين يدونه براي خودمه .
نيلوفر : خوب پس هر كدومون يدونه تنهايي ميخوريم اين يدونه رو هم باهم .
من : من اين رو براي عشقم گرفتم آخه نه براي خودم .
نيلوفر : خوب منم ميخوام با عشقم اين رو بخورم نگو نه باشه .
من : باشه عزيزم باهم ميخوريم.
نيلوفر : آفرين حالا شدي يه بچه خوب ، براي اينكه بچه خوبي شدي برات يه جايزه هم دارم آدرس خونه دوست پدرتو بهت ميدم بعد اينكه باستني رو تا آخر با من خوردي .
من : باشه ممنون عزيزم .
داخل پارك بستني خورديم دقيقاً بعد تموم شدن بستني ها نيلوفر آدرس خونه دوست پدرم اكبر آقا رو گفت و به سمت ماشين رفتيم سوار ماشين شديم كه نيلوفر دوباره نشست پشت فرمون من كنارش به سمت خونه مادرم حركت كرديم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#19 | Posted: 22 Feb 2014 20:04
قسمت هجدهم :



مادرم :دست تون درد نكنه خيلي خوبه .
من : خوب ديگه انتخاب نيلوفر همين طوري هم بايد باشه عالي خوب وگرنه ديگه نيلوفر نبود كه .
احسان : خوب حالا نميخوعد اين همه ديگه پاچه خواري كني ، بگو ببينم كي ميخواي بري دنبال اكبر .
من : نميدونم ولي به احتمال زياد همين ماه برم .
نيلوفر : خوب پس منم وقتي خواستي بري ميام .
احسان آروم به آرزو كه كنارش روي مبل نشسته بود حرف هايي زد بعد به من گفت .
احسان : اگه بشه من و آرزو هم ميخوايم بيايم .
من : خوب چرا كه نه بياييد اتفاقاً خوبه همسفر داشتن .
نيلوفر : آره شما هم بياييد اين طوري هم ميريم براي پيدا كردن اكبر آقا هم براي تفريح .
آرزو : مامان شما هم بياييد .
من : آرزو راست ميگه مادر بايد شما هم بياييد.
مادرم : نه عروس گلم من نميتونم بيام تا اروميه راه طولاني هستش من نميتونم زياد داخل ماشين بمونم .
احسان : خوب ميتونيم هر وقت كه شما خسته شديد نگهدريم تا شما استراحت كنيد و دوباره حركت كنيم .
مادر : خوب نميشه با شما جونها من همراه بشم كه خسته تون ميكنم .
نيلوفر : مامان اگه نياييد من هم نميرم ، بهونه هم قبول نيست ، جي شده شما مارو خسته كنيد .
من : راست ميگه نيلوفر مادرم . اگه شما نباشيد من هم نميرم ، تازه هميشه با بودنتون بيشتر بهمون خوش گذشته ، پس بهونه نيار مادر بايد بياي.
احسان : خوب پس تصويب شد مادر هم مياد .
من : ببينم هفته بعد پنجشنبه بريم خوبه ؟
احسان : پنجشنبه ... آره خوبه اين هفته كارهاي شركت انجام ميدم هفته بعد ديگه كاري نباشه براي انجام دادن .
نيلوفر و آرزو از كنارمون بلند ميشن ميرن طبقه پايين خونه احسان . من و احسان ميمونيم با مادرم .
من : ببخشيد منم برم داخل اتاق قديمي خودم كمي استراحت كنم ، اگه مامان عزيزم اجازه بده شب شايد اينجا بمونيم .
مادر : چرا كه نه خوش حال هم ميشم پسرم شب و خونه من بمونه قدمتون روي چشم هام باشه پسرم برو استراحت كن .
احسان : خوبه پس امشب اينجاييد يه دست حكم هم ميزنيم ببينيم داداش كوچيكم بزرگ شده انقدري كه منو ببره يا نه ، برو داداش استراحت كن .
من : باشه پس با اجازه من برم استراحت كنم ، برادر عزيزم عمراً بتونيد منو نيلوفر ببريد .
احسان : خوب حالا شب ميبينيم چند مَرده حلاجي ، الآن حرف زدن حساب نيست بايد تو عمل ثابت كني .
من : باشه اون رو هم امشب ثابت ميكنم .
بلند ميشم ميرم سمت اتاق خواب خودم ميرم ميشينم پشت ميز تحريرم لب تاب از كيفم بيرون ميارم روي ميز ميذارم ، شروع ميكنم به نوشتن ادامه داستان عشق سوخته تا تمومش كنم .
يه حلقه دست دور گردنم احساس ميكنم گرمي بوسه كنار گردنم .
سرم ميچرخونم و ميبينم نيلوفر كه پشت سرم با يه بوسه از لب هام ازم استقبال ميكنه .
مثل هميشه شيريني لذت بخش لبهاش بهم انرژي خواصي ميده .
نيلوفر : نميخواي بياي براي شام ؟
من : شام !
نيلوفر : آره خوب الآن وقت شام شده خوب .
گذشت زمان احساس نكردم مثل اينكه زيادي مجذوب نوشتن شده بودم نفهميدم كي شب شده.
من : عزيز دلم داستاني كه مينوشتم به اتمام رسوندم .
نيلوفر : خوبه پس يادم باشه بعد شام بيام بخونم ببينم اين چند قسمت چطوري نوشتي .
من : باشه ، الآن بريم شام دست پوخته مادرم بخوريم ، راستي امشب اينجا بمونيم .
نيلوفر : خوب الآن مگه نيستيم ولي اگه منظورت خوابيدن اينجا باشه ، خودت بايد يه فكري براي شيطنت هامون بكني .
من : باشه عزيزم اون با من خواب مادرم كه سنگين سنگين ، آرزو و احسان هم كه پايين خوابن فقط منو تو عزيز دلم ميمونيم اين بالا.
نيلوفر : خوب اگه اينطوري باشه ، قبول بمونيم .
با نيلوفر ميريم بيرون ميريم سمت آشپزخونه دور ميز ميشينيم همه خوش حال و شاد هستيم ولي هنوز جاي خالي پدر احساس ميشه بقط به خاطر صندلي خالي كه سر ميز هست اين احساس منتقل نميكنه ، نبود صداش و نبود خنده هاي پر مهرش و نبود سايه و دستش روي سرم و كنارم باعث ميشه جاي خاليش توي خونه احساس كنم ، سخته بودن توي اين خونه ولي خوب اين خونه خاطرات خوش گذشته رو هم برام يادآوري ميكنه همين هم باعث ميشه بودنم داخل خونه پدريم برام لذت بخش باشه .
با تموم شدن شام و كمي استراحت كردن احسان پا شد رفت طبقه پايين و ورق ها رو آورد تا حكم بازي كنيم ولي وقتي احسان گفت : خوب حالا وقت ، وقت حكم بازي كردن .نيلوفر گفت : نه نميشه خيلي خسته هستش ميخواد استراحت كنه ، بعد كمي جرو بحث با احسا بالاخره رضايت داد كه منو نيلوفر بريم اتاق منو استراحت كنيم و بخوابيم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#20 | Posted: 25 Feb 2014 17:21 | Edited By: darkstorm
قسمت نوزدهم :


هر دو روي تخت دراز كشيديم و درو از داخل قفل كردم و كنار نيلوفر بدونه لباس زير پتو قرار گرفتيم .
من : عزيزم راستي يادم رفت از احسان و آرزو بپرسم كه رويا كجا بود چرا شام پيش ما نبود .
نيلوفر : خونه مادر آرزو بود موند اونجا شب كنار مادر بزرگش بخوابه .
من : حيف شد ايكاش ميشد اون هم سر شام بود ميديدمش كمي سر به سرش ميذاشتم .
نيلوفر : خوب نبود ديگه كاريش نميشه كرد خودم هم دلم ميخواست رويا بودش باهاش حرف ميزدم خيلي بچه بامزه ايه .
نيلوفر تو آغوشم ميگيرم سينه به سينه گرمي و نرمي سينه هاش بهم احساس آرامش خواصي ميده نيلوفر هم دست هاش دور كمرم حلقه ميزنه منو به خودش فشار ميده ميگه .
نيلوفر : ببينم منو بيشتر دوست داري يا رويا رو .
من : خوب ببينم آخه سخته نميشه نگم .
نيلوفر يه گاز به بازوم ميزنه ميگه چي سخته الآن برات آسونش ميكنم .
دو سه تا گاز ديگه از بازو دست راستم برميداره .
منم شروع ميكنم به ليسيدن گردنش و با زبونم بازي دادن لاله گوشش ، بوسه برداشتن از گونه اش . كم كم نيلوفر خودش هم ديگه از گاز گرفتن آروم بازوم خسته شده بود با من همراه شده بود ازلبم بوسه بر ميداشت با بينيش به بينيم ميماليد احساس خوب و لذت بخشي بود ، مخصوص وقتي كه آلتم سيخ شده بود نيلوفر بين دوتا رونش جا داد هر چند دقيقه بين پاهاش بازي ميداد آلتمو سرم كمي پايين تر ميارم از زير چونه اش شروع به ليسيدن و مكيدن ميكنم از گردنش بوسه برميدارم ميرم پايين سمت سينه هاش با كشوندن بدنم به سمت پايين آلتم تم بين رون هاي نيلوفر به سمت پايين حركت ميكرد كمي قل قلكم ميومد .
وقتي به وسط دوتا سينه هاي سفيد و شق نيلوفر رسيم با نوك بينيم بين دوتا سينش به چپ راست كشيدمو بوسه برميداشتم با هر دوتا دستم سينه هاي نيلوفر گرفتم شروع به ماليدن كردم با انگشت اشاره و شصدم نوك سينه هاي نيلوفر گرفته بودم ميماليدم هر چند لحظه يك بار با زبون سراغ يكي از سينه هاش ميرفتم ميمكيدم و ليس ميزدم .
خواستم برم پايين تر تا با آلت نيلوفر بازبون بازي كنم ولي نيلوفر با دست هاش نگهم داشت و گفت .
نيلوفر : نه نميخواد اين آقا كوچولوت بفرست بياد به خونه اش بعداً ديگه نميذارم بيادا از من گفتن .
خودم به لب هاي نيلوفر ميرسونم از لبهاش بوسه ميگيرم ميگم .
من : باشه عزيزم اتفاقاً اين هم دوست داره بره توي خونه نرم و گرمش .
نيلوفر با دستش سرآلتم ميگيره به آلتش ميكشه يكي از دست هام از كنار نيلوفر بين خود نيلوفر تخت رد ميكنم از باسنش ميگيرم با دست ديگه ام از شونه چپش ميگيرم نيلوفر به سمت خودم ميكشمش و آلتم كامل ميره داخل نيلوفر يه آخ كوتاه ميكشه و از لب هاش بوسه ميگيرم كمي آلتم بيرون ميكشم دوباره ميفرستمش داخل دستم از روي شونه اش برميدارم از باسنش ميگيرم اينبار نيلوفر به عقب ميكشم بعد دوباره به خودم ميچسبونمش همين كار دوباره انجام ميدم ولي خودم هم روبه عقب ميرم با كشيدن نيلوفر به سمت خودم من هم خودم به طرف نيلوفر هول ميدم چندين چندين بار اين كار انجام ميدم از لب هاي نيلوفر بوسه ميگيرم ، نيلوفر زبونش بيرون مياره بين دوتا لبش نگه ميداره سرم ميبرم جلو زبونش بين لبهام ميگيرم ميمكم حركت خودم سريع تر ميكنم بازبون اطراف زبون نيلوفر ميكشم بينيم به بيني نيلوفر ميكشم دست راستم برميدارم ميذارم روي سينه چپ نيلوفر با نوك سينه اش بازي ميكنم تموم آلتم بيرون ميكشم دست چپم از زير پهلو نيلوفر بيرون ميكشم آتم ميگيرم روي آلت نيلوفر ميكشم چندبار سرش آلتم ميفرستم داخل دوباره بيرون ميكشم بعد دوباره همين كار ميكنم تا اينكه نيلوفر ميچرخونم به پش روي تخت قرارش ميدم خودم روش دراز ميكشم اين بار كامل آلتم فرو ميكنم و با هر دوتا دستم از شونه هاي نيلوفر ميگيرم شروع به تلمبه زدن ميكنم سينه هاي نرم و گرم نيلوفر كاملاً زير سينه ام قرا گرفته احساس بهتري بهم ميده نيلوفر با دست هاش از رونم گرفت همراهيم ميكنه .
بادستهام از زير زانوهاي نيلوفر رد ميكنم پاهاش بلند ميكنم دوباره به خودم حركت ميدم و اين بار سريع تر تلمبه ميزنم نفس هاي نيلوفر سريع تر ميشن و حركت من هم با هر نفس نيلوفر سريع ترو سريع تر ميشه . نيلوفر رون پا هام به شدت فشار ميده ولي باعث ايستادن من نميشه حركت داد خودم تلمبه زدن و ادامه ميدم از نيلوفر لب ميگيرم احساس ميكنم داره آبم مياد به چشم هاي نيلوفر خيره ميشم حركت خودم سريع تر ميكنم از دهنم نفس ميكشم نفس هاي سريع ترو كوتاه تري ميكشيدم و عرق تمام بدنم گرفته بود حتي چند قطره از عرقم هم داخل دهنم رفت طعم شوريش احساس كردم ،روي بدن نيلوفر هم عرق پشونده بود هر دو نفرموم بدنهامون داغ داغ شده بود حس شهوتي كه داشتم ديگه به اوجش نزديك ميشد نيلوفر هم از رفتارهاش معلوم بود كه اون هم نزديك به ارضا شدنه سرم نزديك ميبرم باز از لب هاش بوسه ميگيرم ولي اينبار زبونم داخل دهنش فرو ميبرم نيلوفر هم شروع به مكيدن زبونم ميكنه با زبونش روي زبونم ميكشه كمي حركتم سريع تر از هميشه ميكنم تموم آبم داخل نيلوفر خالي ميكنم با شصد دست راستم با چوچول نيلوفر بازي ميكنم تا نيلوفر هم ارضا بشه بعد نيلوفر و توي آغوشم ميگيرم ميچرخم كنارش ميخواب تا چند دقيقه به چشم هاي همديگه فقط خيره ميمونيم بدونه اينكه پلك بزنيم ، ميخوام آلتم بيرون بكشم اما يادم مياد كه نيلوفر دوست نداره كه بعد سكس بيرون بكشم آلتم ميخواد كه خودش جمع بشه كم كم بيرون بياد من هم خودم خوشم مياد به خواستش احترام ميذارم .
شايد يه ربعي تو همين وضعيت بوديم بعد خوابم برد صبح وقتي بيدار شدم ديدم نيلوفر از من زودتر بيدار شده منو بين دست هاش گرفته به خودش آروم فشار ميده وقتي منو ميبينه كه بيدار شدم يه لبخند ميزنه از لب هام يه بوسه ميگيره .
منم بين دستهام ميگيرمش به خودم فشارش ميدم بعد كمي عقب ميكشم ازش براي چند دقيقه لب ميگيرم .
نيلوفر : اميد بسه بايد لباس بپوشيم الآن كه بيان دنبالمون كه بريم براي صبحونه من باشه عشقم بريم .


تا پنج شنبه هفته بعد بايد منتظر باشم تا بخوايم بريم براي پيدا كردن آقاي اكبري .

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Roya | رويا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites