تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی در خدمت سه الهه

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 23 Jul 2011 09:32
زندگی در خدمت سه الهه

قسمت یازدهم: الهه نادیا
آن روز چهارشنبه عبدی الهه ها مینا و نوشین را از دانشکده به فرودگاه رساند تا عازم تهران شوند و پس از مرخص شدن بار دیگر به سمت دانشکده راند تا الهه نادیا را که این بار مانده بودند، به منزل برساند. الهه نادیا پس از اتمام کارشان در دانشکده از آنجا خارج شدند و مطابق معمول در حالی که عبدی در اتومبیل را برایشان گشوده بود، روی صندلی عقب اتومبیل نشستند و فرمان دادند: زودتر راه بیفت. خسته ام. عبدی اطاعت کرد و فوراً به راه افتاد و الهه ی جوان را به منزل رسانده با اتومبیل، وارد پارکینگ ورودی خانه شد و حسب معمول در حالی که کنار در ماشین زانو می زد، آن را برای سرورش گشود. میس نادیا که علاوه بر زیبایی مسحورکننده شان در جمع سه نفره الهه ها خوش اندام ترین هم بودند، قدی حدود یکصد و شصت و وزنی کمتر از پنجاه کیلو داشتند، کمر باریک و باسن شکیل و زیبا و ساق های سیمین ایشان در انتها به پاهای شماره سی و هفت بی نهایت ظریف و زیبا ختم می شد که آن روز داخل کفشهای ساده و شیک پاشنه کوتاه سیاه رنگ و جورابهای نازک نایلونی مشکی بودند. الهه نادیا از اتومبیل پیاده شده و بی توجه به برده شان که خاکسارانه کنار در زانو زده بود، به آرامی به سمت پله های طبقه ی بالا حرکت کردند و چند ثانیه بعد در جلوی در آپارتمانشان متوقف شدند. در این حال عبدی که پشت سر سرور زیبایش حرکت می کرد، بلافاصله جلوی پای ایشان زانو زد و حسب معمول ابتدا در حالی که دست هایش در پشت سرش قرار داشت بوسه ای بر هر یک از پاهای پرستیدنی میس نادیا داخل کفش های ایشان زد و سپس به ملایمت کفش های ایشان را از پایشان خارج کرد. الهه نادیا مثل همیشه با مشاهده ی خاکساری عبدی و افتادن او به پایشان احساسی هیجان انگیز را تجربه می کردند که این بار نادیده گرفتنش ضرورتی نداشت، لذا پای راستشان را بلند کرده و در حالی که اصوات “نچ نچ نچ” را ادا می کردند، با ضربات ملایم کف و کنار پایشان سر عبدی را وادار به حرکت نموده و آن را روی کفششان که چند لحظه پیش از پای پرستیدنی ایشان درآمده و هنوز رایحه پای ایشان از آن متصاعد بود، آوردند و سپس با فشار پایشان بینی و دهان برده شان را داخل کفشهایشان فشردند: نچ نچ نچ! عبدی در حالی که پای الهه ی جوان سرش را داخل کفش ایشان نگاه داشته بود، عطر مست کننده پای این الهه زیبا را استشمام می کرد. دقیقه ای بدین منوال گذشت و پس از آن الهه نادیا که صورت زیبایشان را لبخندی از رضایت پوشانده بود، بار دیگر با پا ضرباتی به سر عبدی زدند: اسلیپرهام حیوون. عبدی فوراً اسلیپرهای قرمز رنگ و ظریف بدون پاشنه میس نادیا را به پاهای پرستیدنی ایشان کرده و خاکسارانه بر پاهای ایشان داخل آنها بوسه زد. الهه نادیا سپس به داخل آپارتمان رفته و در اطاق خوابشان مانتو و شلوارشان را کنده و روی زمین انداختند و از دراورشان پیراهن بی آستین قرمز رنگ زیبایی که دامن کوتاهش به زحمت تا پایین باسنشان را می پوشاند درآورده و به تن کردند و سپس روی صندلی راحتی خویش لمیدند. عبدی که ظرف دقیقه ای لباس خدمتش را پوشیده، قلاده به گردن به حضور الهه ی سرورش رسیده بود، به سرعت تکه لباس های به زمین افتاده ایشان را جمع کرده داخل کمد آویخت و سپس به پای ایشان افتاده و خاکسارانه بر هر یک از پاهای ایشان داخل اسلیپرها و جوراب بوسه ای زد. میس نادیا مانند اوقات مشابه با مشاهده اقتدار خویش بر برده ای که مطیع و فرمانبردار به پای ایشان افتاده بود، احساسی لذتبخش را به همراه تورم و سفتی کلیتشان تجربه می کردند و تمایل هیجان انگیزی به غلبه و تحمیل اقتدار خویش بر برده ای که خاکسارانه به پایشان افتاده بود، حس می نمودند. - صورتت حیوون. این فرمان الهه نادیا فوراً اطاعت شد و عبدی که متوجه خواست و میل سرور زیبایش شده بود، دست ها را پشت بدن روی زمین ستون کرد و صورتش را به نحوی که می توانست زیرپایی الهه ی جوان باشد، جلو آورد. لحظه ای بعد الهه نادیا پاهای پرستیدنی شان را از اسلیپرهایشان درآورده و کف هر دو را روی صورت عبدی گذاشته و در حالی که از صورت او به عنوان زیرپایی استفاده می کردند، طنازانه مشغول بازی با پاهای پرستیدنی شان شدند! الهه ی جوان گاه انگشتان پاهایشان را داخل جوراب خم و راست می کردند، گاه با نوک پاهایشان روی صورت عبدی ضرب می گرفتند و گاه پاشنه پاهای بی نقص شان را اندکی بلند کرده و باز روی صورت برده شان می گذاشتند. عبدی که در آن حال می توانست رایحه ی مست کننده و بی نظیر پاهای یک الهه را با شوق و ولع استشمام کند، با اشتیاقی عمیق آرزو می کرد که اجازه بیابد بوسه ای بر کف این پاهای پرستیدنی بزند و در همین اثنا نیز گویی بانو فکر برده را خوانده باشند، فرمان دادند: ببوسشون. و پاهایشان را یکی یکی روی لب برده شان جابجا کردند تا او امکان بوسیدن کف هر یک از پاهایشان را بیابد. دقیقه ای بعد دوشیزه نادیا پاهایشان را از روی صورت عبدی برداشتند و روی زمین داخل اسلیپرهایشان کرده فرمودند: دست به کار شو اسلیوی. عبدی فوراً مشغول به خدمت شد و پس از آن که وسایل شستشو را به حضور الهه سرورش آورد، به ملایمت جوراب های ایشان را از پاهایشان درآورده و سپس پاهایشان را با آب گرم و لوسیون مخصوص شسته و با دقت و و ظرافت خشک کرد. پس از آن عبدی لوازم شستشو را جمع کرده برد و لحظاتی بعد با ست لاک های الهه نادیا بازگشت و در حالی که جلوی صندلی راحتی ایشان زانو زده بود، ست را تقدیم سرورش کرد. میس نادیا با مکثی چند ثانیه ای لاکی را انتخاب فرموده و آن را برداشته جلوی پایشان روی زمین انداختند. عبدی لاک را برداشته و بار دیگر پاهای الهه سرورش را بوسیده و سپس با مهارت و دقت ظرف دقایقی لاک ناخنهای ظریف و قشنگ پاهای میس نادیا را تجدید کرد. با اتمام کار الهه نادیا از روی صندلی راحتی شان برخاستند و پشت میز آرایش خود نشستند تا با تجدید آرایش ملایمشان زیباتر از همیشه شوند. پس از آن تنها جمله ی سواری می کنم از سوی الهه ی جوان کافی بود تا عبدی بی درنگ زین مبلی راحت مخصوص سواری داخل خانه الهه ها را به پشتش بسته و دقیقه ای بعد زین شده و آماده ی سواری، چهار دست و پا کنار صندلی میز آرایش لیدی نادیا متوقف شده باشد. میس نادیا پس از تجدید آرایش در حالی که از پشت میزشان برمی خاستند، از کشوی آن نسخه ای از یک ژورنال اروتـیـک انگلیسی زبان را برداشته و در حالی که آن را با ورق زدن برانداز می کردند، به سهولت روی مبلی که جلوی پایشان قرار گرفته بود، لمیدند، مبلی که زیر آن الاغ خانگی شان برای راحتی بیشتر سوار جذابش در سوار شدن، قوز کرده بود، الهه نادیا پس از لمیدن روی زین پاهای قشنگشان را روی سر و گردن مرکبشان گذاشته و با زدن یکی دو ضربه کف پا به سر و گردن الاغ خانگی شان که با سوار شدن ایشان فوراً بصورت چهار دست و پا درآمده و آماده حرکت بود، او را به راه انداختند. - راه بیفت الاغ ... نچ نچ نچ. عبدی فرمانبردارانه به راه افتاده و زیر پیکر سوار زیبایش از اطاق خواب خارج شد. الهه نادیا ابتدا او را به سمت آشپزخانه رانده و کنار یخچال متوقفش کردند و در همان حالت نشسته بر پشت مرکوب خانگی شان از داخل یخچال لیوانی آب پرتقال برای خود ریختند و در حالی که آن را با نی می نوشیدند، دوباره عبدی را به داخل هال راندند. در هال وسیع آپارتمان عبدی مشغول سواری دادن به الهه ای شد که روی پشتش لمیده بودند، او می دانست که دوشیزه های سرورش و بیش از همه لیدی نادیا این گونه سواری در خانه را دوست دارند و او حداقل نیم تا یک ساعت بعدی را باید به سواری دادن به ایشان مشغول باشد. الهه نادیا حین سواری در حالی که آب پرتقالشان را به آهستگی با نی می نوشیدند، بی توجه به عبدی، ژورنال شان را ورق می زدند و کف پاهای قشنگشان را گاه با ملایمت و گاه با فشار و محکم روی سر و گردن عبدی می کوبیدند و در این شرایط هر لحظه احساس برانگیختگی جنسی بیشتری می کردند و این احساس، تمایل به تحمیل فشار و غلبه بر برده و مرکب مطیع شان را نزد ایشان بیشتر و بیشتر برمی انگیخت، اکنون الهه ی جوان با شلاقشان نیز ضرباتی به باسن و کنار ران عبدی می کوبیدند یا با ضربات پایشان به سر و گردنش، او را مجبور به تقلا و سرعت بیشتر می کردند: تندتر الاغ ... نچ نچ نچ ... یالا حیوون ... تنبلی نکن ... نچ نچ نچ ... برای برده زیر پیکر بانویش رمقی نمانده بود ولی او بی آن که انتخابی داشته باشد، به ناچار هنوز با منتهای فرمانبرداری به اجرای اوامر سرورش ادامه می داد. دوشیزه ی جوان اکنون در منتهای برانگیختگی بودند، کلیت شان به شدت سفت شده بود و نازشان نیز نشت کرده و مرطوب شده بود. - وایسا حیوون. این فرمان میس نادیا بود که عبدی را کنار کاناپه ی بزرگ داخل هال متوقف کردند و لحظه ای بعد از روی مبل پشت عبدی برخاستند و روی کاناپه ی بلند لم داده و به پهلو دراز کشیدند و بار دیگر در حالی که یک پایشان را از زانو خم کرده بودند، فرمان دادند: شورتمو در بیار. عبدی که هنوز از تقلای طولانی زیر پیکر سرور زیبایش نفس نفس می زد، بی درنگ اطاعت کرد و ابتدا ظرف لحظاتی کوتاه به سرعت زینش را از پشتش برداشت و سپس به انتهای پایینی کاناپه رفته زانو زد و پانتی این الهه زیبا را به ملایمت از کمر و باسن خوشتراش و ساقهای سیمین ایشان درآورد. – یالا ... بلیسش. عبدی اکنون در حالی که کنار کاناپه زانو زده بود، سرش را به میان پاهای الهه نادیا برده و به ارائه سرویس زبانی به سرور زیبایش مشغول شد. ناز میس نادیا داغ و مرطوب بود و زبان عبدی با مهارت نقاط حساس بیرون و داخل آن را لمس می کرد، اما رساندن این الهه دیرکام و گرم به ارگاسم کار توانفرسایی بود. دقایق متمادی می گذشتند و عبدی در حالی که صورت برافروخته اش کاملاً با ترشحات ناز دوشیزه نادیا پوشیده شده و عضلات زبانش درد گرفته بود، بدون مکث مشغول لیسیدن بود، در حالی که الهه جوان بی توجه به او کماکان ژورنال شان را ورق می زدند. دقایقی متمادی سپری شد و در حالی که دیگر رمقی برای برده باقی نمانده بود، بالاخره الهه ی خواهان و دیرکام نخستین اوج را تجربه کردند و عبدی توانست تنها برای لحظاتی کوتاه استراحت کند، زیرا میس نادیا کماکان او را در خدمت نگه داشتند و دستور دادند به لیسیدن ادامه دهد. در آن بعدازظهر عبدی نزدیک به یک ساعت را در خدمت جنسی به سرور جذابش سپری کرد تا آن که الهه نادیا ارگـاسـم بعدی را هم تجربه کردند و سرانجام در حالی که لحن صدایشان نشان از خلق خوششان می داد، فرمودند: کافیه ... مرسی حیوون! الهه ی جوان اکنون سرخوش و راحت بودند! عبدی فوراً برخاست و لحظه ای بعد با سینی محتوی لیوان بزرگی نوشیدنی و کنار آن بسته ای سیگار مارلبورو و جاسیگاری و فندک به حضور الهه ی جوان رسید و در حالی که کنار کاناپه زانو زده بود، سینی را جلوی ایشان گرفت. - مرسی اسلیوی! الهه نادیا لیوان نوشیدنی را برداشته و مقداری از آن نوشیدند و سپس سیگاری روشن کردند. در این حال عبدی در حالی که کنار کاناپه زانو زده بود، جاسیگاری را کنار دست ایشان نگه داشته بود. الهه نادیا پس از دود کردن سیگارشان آن را داخل جا سیگاری خاموش کردند و پس از نوشیدن بقیه نوشیدنی شان آن در حالی که خمیازه ای می کشیدند، روی کاناپه به پهلو دراز کشیدند. عبدی فوراً برخاست و از اطاق خواب ایشان بالش و پتویی آورده، بالش را زیر سر سرور جذابش گذاشت و پتو را نیز روی ایشان انداخت. - کاری ندارم … می تونی بری. عبدی با صدور فرمان مرخصی از سوی سرورش در پایین پای الهه نادیا زانو زد و پس از بوسه زدن بر کف پاهای ایشان برای انجام بقیه ی وظایفش از حضور ایشان مرخص شد. الهه نادیا آن بعدازظهر را تا غروب خوابیدند و پس از بیدار شدن، دوشی گرفتند و در بازگشت بلوز رکابی سفید رنگ و شورت کوتاه قرمز رنگی پوشیدند که مثل هر ست و ترکیب دیگری به چهره و اندام زیبای ایشان می آمد و قشنگترشان می کرد. پس از آن با اشتها شام و دسرشان را که مطابق دستورشان تهیه شده بود، میل کردند و بقیه ی شب را تا دیر وقت به مطالعه دروسشان پرداختند و در این مدت عبدی برای انجام اوامر مختلف ایشان در خدمتشان بود. آخر شب اما با فراغت از دروس بار دیگر نوبت کامجویی الهه ی جوان بود. ایشان بار دیگر عبدی را زین کردند و از او سواری مفصلی گرفتند و این بار در اطاق خواب و روی تختخوابشان از پشت او پیاده شدند و پس از آن که وسط تختخوابشان دراز کشیدند و باسن زیبایشان را درست در لبه ی پایینی تختخواب قرار دادند، برده شان را به ارائه خدمت زبان به نازشان فراخواندند. آن شب نیز عبدی دقایقی متمادی را در خدمت جنسی به الهه نادیای زیبا و خوش اندام گذراند و پس از آن که توانست دو بار دیگر سرورش را به اوج لذت جنسی برساند، از سوی الهه ی جوان دستور توقف دریافت کرد. الهه نادیا پس از آن دوشی گرفتند و در بازگشت از حمام در حالی که اندام بی نقصشان را حوله ی کلاه دار صورتی خوش رنگی پوشانده بود، دوباره بر پشت برده شان که آماده ی سواری پشت در حمام زانو زده بود، نشستند و به اطاق خوابشان رفته و جلوی میز آرایششان از پشت عبدی برخاستند و حوله شان را کنده کنار پایشان روی زمین انداختند و از کشوی لباس های زیرشان یک پانتی ظریف برداشته و پوشیدند و سینه بندی را نیز که با آن ست بود، بستند و سپس روی صندلی میز آرایش شان نشستند و در حالی که عبدی سشوار را برایشان نگه داشته بود، موهایشان را خشک کردند و برس کشیدند. سپس بدنشان را اسپری زدند و لباس خواب حریر نازک و بدن نمای سفیدرنگی را پوشیدند و در انتها تنها صورت زیبایشان را با کرم مرطوب کننده مورد علاقه شان ماساژ داده و از پشت میز آرایششان برخاستند و به سمت تختخوابشان رفته دراز کشیدند و به عبدی که در این فرصت اطاق خواب سرورش را کاملاً مرتب کرده بود، کنار تختخواب الهه ی جوان زانو زده و منتظر اوامر ایشان بود، فرمودند: کاری ندارم حیوون ... صبح بیدارم نکن ... می تونی بری. عبدی با صدور فرمان مرخصی در پایین تختخواب سرور زیباش زانو زده و بوسه ای بر کف هر یک از پاهای ایشان زد و سپس برخاسته و پتو را روی ایشان انداخت و پس از آن در حالی که هنوز خم شده بود عقب عقب رفته و در حالی که بیش از دو ساعت از نیمه شب گذشته بود از حضور سرور زیبایش مرخص شد.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#12 | Posted: 23 Jul 2011 09:34
زندگی در خدمت سه الهه


قسمت دوازدهم: الهه نوشین
پوست گندمگون، چشمان درشت و کشیده، ابروان کشیده، بینی متوسط و دهان خوش ترکیب به الهه نوشین چهره ای زیبا و به یاد ماندنی بخشیده بود. ایشان نیز مانند الهه مینا چندان در قید پرهیز برای لاغر ماندن نبودند. قدی حدود صد و شصت و دو سانتی متر داشتند و وزن شان نیز حوالی شصت و چهار کیلوگرم بود. با وجود کمی اضافه وزن، باسن بزرگ و کشیده ی ایشان زیبایی و جذابیت زنانه ی فراوان داشت. مانند دو الهه ی دیگر پاهای سایز سی و هشت الهه نوشین نیز بی نقص و پرستیدنی بودند. پاهایی که صاحب زیبایشان به جذابیت آنها برای تحت فرمان نگه داشتن مردی به عنوان برده ی پاهایشان واقف بودند. از هنگام شروع نوکری عبدی برای الهه ها ایشان علیرغم استفاده از خدمات عبدی بخصوص سواری گرفتن از او، رفتاری خشن و توام با راندن نسبت به او داشتند و افتخار بوسیدن پاهایشان به ندرت نصیب عبدی شده بود. آن روز الهه ها نادیا و مینا تا عصر در دانشکده مشغول بودند، اما الهه نوشین، پس از ساعت ده صبح دیگر کاری نداشتند. با یک تلفن و فرمان کوتاه ایشان، ظرف دقایقی اندک عبدی با اتومبیل در جلوی در دانشکده منتظر ایشان بود. اما الهه نوشین با نیم ساعت تاخیر بیرون آمده، در صندلی عقب سوار شدند و دستور فرمودند تا عبدی به سوی خانه براند. دقایقی بعد اتومبیل در پارکینگ ورودی طبقه همکف متوقف شده و در خانه نیز بسته شده بود و پس از آن عبدی در عقب را گشود و حسب معمول کنار در زانو زد تا الهه نوشین پیاده شوند. در این حال او پاهای زیبا و شکوهمند الهه ی جوان را در شلوار پارچه ای مشکی که خودش به دقت آن را اتو کرده بود، جوراب های نازک مشکی و نیم چکمه های چرم پاشنه تخت آلبالویی رنگ زیبا تماشا می کرد. این نخستین باری بود که تنها در خدمت این دوشیزه ی جذاب بود و با اشتیاق خودش را برای روزی سخت و پرماجرا تحت امر ایشان حاضر کرده بود اما نمی دانست که چه داستانی انتظارش را می کشد. الهه نوشین به سمت بالا حرکت کردند و در جلوی در آپارتمانشان ایستادند. عبدی که فرمانبردارانه پشت سر ایشان حرکت می کرد در همان لحظه جلوی پاهای سرور جوانش زانو زد و بوسه ای بر روی هر کدام از نیم چکمه های ایشان زده و بلافاصله آنها را با ملایمت از پاهای زیبای الهه ی جوان درآورده و به قصد امتحان کردن شانسش بار دیگر سرش را برای بوسیدن پاهای زیبای ایشان داخل جوراب های نازک مشکی جلو برد، در همین اثناء بود که لگد کف پای الهه نوشین محکم به دهانش خورد و درد شدیدی در دهان و بینی اش حس کرد. - جون بکن حیوون احمق ... چار دست و پا. این فرمان الهه نوشین بود که با لحنی بسیار خشن و مقتدرانه صادر شده بود و عبدی در حالی که هنوز از لگدی که به پوزه اش خورده بود، گیج بود، آن را اطاعت کرد. الهه ی جوان روی پشت عبدی نشستند و با کف پایشان لگد محکمی به پشت گردن او زدند و او را به سوی اطاق خوابشان راندند. در اطاق خواب قبل از آن که عبدی حرکتی کند، الهه ی جوان برخاسته و با ترکه ی مخصوص خودشان چند ضربه ی محکم به پشت و کپل او زدند. - کف دستها روی زمین صورت بالا، یالا الاغ نفهم. عبدی فرمان الهه ی جوان را به فوریت اطاعت کرد و در حالی که کف دستانش را ستون کرده بود، صورتش را به سمت بالا گرفت. الهه نوشین به محض اجرای امرشان باسنشان را روی صورت برده شان نهاده و رویش نشستند. نشیمنگاه و باسن این الهه ی جذاب تمام صورت عبدی را پوشانده بود و او در حالی که ناچار بود با عضلات گردنش سنگینی وزن ایشان را تحمل کند، امکان نفس کشیدن هم نداشت. الهه نوشین هر چند لحظه تکانی به باسنشان داده و باز با همه ی وزن خود صورت عبدی را به شدت می فشردند و در اثناء همین تکان ها بود که او امکان می یافت اندکی هوا تنفس کند. هوایی که با رایحه ی باسن الهه ی جوان آمیخته بود و به هر حال اندک تر از آن بود که عبدی بتواند راحت نفس بکشد. دقایقی بدین منوال گذشت و الهه نوشین در این مدت تنها گاهی با تکان باسنشان به برده ای که روی صورتش نشسته بودند، اجازه ی اندک تنفسی می دادند. بدین شکل عبدی بارها در شرف خفگی بود که در لحظه ی آخر با تکان باسن الهه ی جوان اندکی هوا تنفس می کرد. این شرایط طاقت فرسا برای دقایقی ادامه داشت تا اینکه بالاخره الهه ی جوان برخاستند و بجای صورت برده شان روی صندلی راحتی خویش لمیدند. عبدی که بالاخره اجازه یافته بود، آزاد نفس بکشد، در حالیکه نفس نفس می زد، با جلوس الهه ی سرورش روی صندلی راحتی شان، فوراً جلوی پای ایشان زانو زد و سرش را پایین انداخته منتظر اوامر ایشان شد که ناگهان سوزش و درد ضربه ی شلاق الهه ی جوان را در پشت گردن خود حس کرد. - الاغ کودن! کی اجازه دادم پاهامو ببوسی؟ ... کف دستتو بیار جلو بیشعور. عبدی که هنوز به حالت دو زانو مقابل الهه نوشین روی زمین نشسته و پیشانیش را روی زمین قرار داده بود، سرش را بلند کرده و فرمان ایشان را اطاعت کرد و کف دست هایش را با هم جلو برد. دوشیزه نوشین ابتدا او را مجبور کردند که کف هر دست را با آرنج های خمیده در امتداد بدنش نگه دارد و سپس با ترکه ای که در دست داشتند، مشغول کوبیدن به کف دستهای او شدند. الهه ی جوان ترکه را بالا می بردند و آن را با شدت به کف دست عبدی می کوبیدند به نحوی که درد منفجر کننده ی هر ضربه برده ی بینوا را به ناله می انداخت و او بی اراده دستش را که از شدت درد کرخت شده بود، به زیر بغلش می برد و بار دیگر به فرمان الهه ی سرورش آن را برای تنبیه بیشتر جلو می آورد. ضربات کف دستی الهه جذاب از ده و سپس پانزده ضربه گذشت. پس از هر ضربه در حالی که عبدی امیدوارانه منتظر بود تا الهه نوشین از ادامه تنبیهش دست بکشند، ایشان به اشاره ی نوک ترکه به زیر دست های او، مجبورش می فرمودند تا برای خوردن ضربه ی بعدی دستش را بالا نگه دارد. بالاخره پس از نزدیک بیست ضربه ی شلاق الهه ی جوان که صورت زیبایشان برافروخته و جذاب تر از همیشه شده بود، شلاق زدن را متوقف فرمودند. - جون بکن! حیوون بی مصرف! عبدی که دستهایش از شدت درد تحت فرمانش نبودند، با شنیدن فرمان الهه ی جذاب بناچار بی درنگ مشغول وظایفش شد. او ظرف دقیقه ای با لباس خدمت داخل خانه و قلاده به گردن به حضور الهه ی زیبا رسید. الهه نوشین مانتو و شلوارشان را کنده کنار پایشان روی زمین انداخته بودند و وقتی عبدی با لباس های داخل منزل ایشان به حضورشان رسید، ایستاده ابتدا پاهایشان را داخل شورت شکلاتی کمرنگشان که عبدی برای پوشیدن ایشان نگه داشته بود، کردند و بلوز همان شورت را از برده و نوکرشان گرفته پوشیدند. عبدی سپس با سینی محتوی لیوانی نوشیدنی مورد علاقه ی الهه نوشین به حضور سرورش رسید و پس از تقدیم نوشیدنی به پای الهه ی جوان افتاد و جوراب های ایشان را از پاهای پرستیدنی شان درآورد. پس از آن الهه نوشین در حالی که نوشیدنی مورد علاقه شان را می نوشیدند، روی صندلی راحتی خویش لمیده و پاهای پرستیدنی شان را روی سر و گردن برده و نوکرشان گذاشتند. دقایقی بعد الهه نوشین، با کف پا چند لگد محکم به سر و صورت عبدی زدند و فرمودند: جون بکن خر نفهم! زیر کونم لازمت دارم! لحن مقتدرانه و جملات تحقیرآمیز الهه نوشین عبدی را از خود بی خود کرده بود! او به سرعت زین مبلی مخصوص سواری راحت دوشیزه ها را به پشتش بست و چاردست و پا مقابل صندلی الهه ی جوان زانو زد تا الهه نوشین سوارش شدند و با نواختن ضربه ای محکم با کف پایشان به سر و گردن مرکوبشان، فرمان حرکت دادند. عبدی زیر پیکر الهه ی جوان چهاردست و پا راه می پیمود و سوار جذابش با کف پاهایشان مدام ضربات محکم و گیج کننده ای به سر و گردنش می زدند و همزمان با شلاقشان نیز به رانها و کپلش می کوبیدند. - جون بکن حیوون ... هین! ... راه برو خر تنبل ... نچ نچ نچ نچ ... تندتر الاغ ... سریع تر خر نفهم ... یالا یابوی بی مصرف! ... نچ نچ نچ... عبدی لحظات مشقت بار اما به یاد ماندنی و غریبی را می گذارند. از سویی زیر پیکر الهه نوشین از پا افتاده و رمقی برایش نمانده بود، در سر و گردنش از ضربات سنگین کف پای الهه ی جوان درد شدیدی حس می کرد، کپل و ران هایش از ضربات شلاق ایشان سیاه شده بود، پوست زانوانش از تماس مکرر با زمین متورم شده و می سوخت. اما از سوی دیگر او در حال تجربه ی شدیدترین حالات از رابطه ی مورد علاقه اش بود. الهه نوشین بدین شکل نزدیک به چهل و پنج دقیقه سوار او بودند و زیر پیکرشان او را از نفس انداختند و شلاقش زدند تا بالاخره هنگامی که حوالی ظهر شده بود، او را کنار تختخوابشان متوقف کردند و از پشتش پیاده شدند و در حالی که روی لبه ی تخت نشسته بودند به حالت نیمه درازکش به پهلو درآمده و فرمودند: کونمو ببوس و تشکر کن الاغ. عبدی به همان حالت چهار دست و پا جلو آمده پوزه اش را به باسن و نشیمنگاه الهه ی جوان چسباند و با ملایمت آن را بوسید و از بیم عصبانی شدن الهه نوشین سرش را فوراً پایین انداخته منتظر اوامر ایشان ماند. الهه نوشین روی تخت دراز کشیدند و فرمودند: فعلاً امری ندارم! بیدار میشم ناهارم آماده باشه ... گم شو. عبدی برخاست. پتوی الهه نوشین را روی ایشان انداخت و از حضورشان مرخص شد. الهه ی جوان تا حوالی ساعت یک و نیم خوابیدند و سپس خودشان بیدار شدند و عبدی را فرا خواندند. او به سرعت به حضورشان رسید و پس از ارائه ی خدمات نظافت برای شستشوی دست و رویشان، چاردست و پا کنار تختخواب ایشان زانو زد تا سوارش شوند و به سر میز ناهار بیایند. الهه نوشین روی عبدی نشستند و با شلاق ضربه ی محکمی به کپل او زده و به راهش انداختند. عبدی الهه ی سرورش را به سوی میز ناهارشان حمل کرده و درست کنار صندلی ایشان متوقف شد. الهه نوشین برخاستند و روی صندلی خویش که توسط عبدی عقب کشیده می شد، نشستند. عبدی پس از سرو ناهار از میز فاصله گرفت و حسب معمول سرش را به زیر انداخت. اما میس نوشین شرایط دیگری را برایش در نظر داشتند! - هی یابو! دولا شو و یک پاتو هم بگیر بالا. عبدی اطاعت کرد و در حالی که مقابل الهه ی جوان خم شده بود، یک پایش را نیز بالا گرفت. الهه نوشین با تماشای این وضع لبخندی شیطنت آمیز زده و سپس بدون توجه به او مشغول میل کردن ناهارشان شدند. پس از دقایقی عبدی که حفظ وضع خمیده با یک پای بالا برایش سخت تر و سخت تر می شد، شروع به کج و راست شدن کرد و بناچار برای پرهیز از زمین خوردن، مجبور شد پایش را روی زمین گذاشته و فرمان الهه ی سرورش را نقض کند، هر چند که فوراً پای دیگرش را بالا گرفت. الهه نوشین حین صرف غذا ساکت بودند و عبدی امیدوار بود که نقض شدن اجباری امرشان را بر او بخشیده باشند، اما پس از صرف غذا و دسر و سواری دادن به الهه نوشین تا هال و پذیرایی از ایشان با چای بعد از ناهار بود که میس نوشین با لحنی آرام فرمودند: شلاقمو بیار حیوون! عبدی وحشت زده اطاعت کرد و فوراً شلاق الهه ی جوان را به حضورشان آورده، زانو زد و آن را تقدیم ایشان کرد. - الاغ نفهم حالا یاد می گیری نافرمانی چه عاقبتی داره. عرق سردی سرتاپای عبدی را فرا گرفت! اوقات سختی در انتظارش بود و او هیچ راهی نیز برای اجتناب از آن نداشت و می بایست تحمل می کرد. سرش را پایین انداخت که ناگهان ترکه ی الهه نوشین با شدت به پشت گردنش برخورد و سوزش شدیدی در گردنش حس کرد. الهه نوشین بار دیگر او را مجبور کردند در حالی که زانو زده بود، دست هایش را برای خوردن ضربات کف دستی جلو بیاورد! عبدی اطاعت کرد. دست ها را یکی یکی در امتداد بدنش نگه می داشت و لحظه ای بعد درد منفجر کننده ای را در هر یک حس کرده و بی درنگ با اشاره ی نوک شلاق الهه نوشین که با زدن هر ضربه برافروخته تر و جذاب تر می شدند، دست دیگرش را که هنوز از ضربه ی قبلی کرخت بود، جلو می آورد. الهه ی جذاب بیش از بیست ضربه ی شلاق به کف دست های برده ی بینوا زدند و پس از بیست و چندمین ضربه مجازات او را متوقف کرده و فرمودند: چاردست و پا حیوون نفهم ... جون بکن عوضی بی شعور. عبدی کف دستهایش را که متورم و دردناک بودند، به زمین گذاشت و جلوی پاهای الهه نوشین چاردست و پا زانو زد! الهه ی جوان بی درنگ رویش نشستند و بار دیگر با کف پایشان ضربه ی محکم دیگری به پشت گردن او زدند. - راه برو یابوی تنه لش. عبدی فورا به راه افتاد و سوار جذابش را به سوی اطاق خوابشان حمل کرد. در اطاق خواب الهه نوشین از پشت الاغ خانگی شان برخاسته و در حالی که او به همان حال کنار پایشان متوقف مانده بود، کف پایشان را پشت سرش گذاشته و سر او را با فشار به زمین چسباندند! عبدی در حالی که پیشانیش به زمین چسبیده بود، قادر به دیدن آنچه الهه ی جوان مشغول آن بودند، نبود اما لحظاتی بعد شورت و سپس پانتی الهه نوشین درست کنار صورتش روی زمین افتادند! الهه ی زیبا از تحمیل منتهای فشار و خشونت به برده ی تحت امرشان به شدت تحریک شده و پایین تنه شان را عریان کرده بودند. - سر روی تخت، صورت بالا حیوون. عبدی با شنیدن امر الهه ی سرورش منظور ایشان را فهمید و پشت به لبه ی تخت سر و گردنش را روی آن گذاشت. لحظه ای بعد الهه نوشین با نشیمنگاه عریان روی صورت او نشستند، به نحوی که اکنون مخرج و مهبل شان روی دهان و بینی عبدی قرار گرفته بود. - جون بکن حیوون. زبونتو کار بنداز. عبدی تا کنون به دوشیزه ها و بانوان متعددی سرویس زبان داده بود اما این نخستین بار بود که ناچار بود در چنین شرایط دشوار و طاقتفرسایی مشغول متلذذ کردن الهه ای شود. الهه نوشین با حرکاتی موزون با نشیمنگاه داغ و مرطوبشان به صورت، دهان و بینی ای که رویش نشسته بودند، فشار می آوردند و عبدی در حالی که ناچار به تحمل وزن الهه ی جوان با سر و صورتش بود، می بایست با هر تکان باسن ایشان با زبانش مهبل ایشان را یافته و برای متلذذ ساختن الهه ی جوان آن را بلیسد، در حالی که با فشرده شدن دهان و بینی اش زیر نشیمنگاه داغ و خیس الهه ی زیبا، نفس کشیدن هم دشوار بود و هر لحظه با بیشتر پوشیده شدن تمام صورت او از ترشحات ناز الهه ی در حال کامجویی، دشوارتر هم می شد. میس نوشین اکنون درست مانند آن که در حال سواری باشند، حین فشردن نشیمنگاهشان به دهان و بینی برده ی بینوا، شلاقشان را بکار گرفته و با آن محکم به پهلوهایش می نواختند و در بینابین ضربات پیاپی شلاق برده ی زیر خویش را با اصوات و فرامین آمرانه و تحقیرآمیز مجبور به تقلای بیشتر می کردند. - یالا احمق بی شعور ... بلیسش حیوون کودن ... جون بکن دیگه ... محکمتر الاغ نفهم ... زبون بی مصرفتو بگیر بالا ... جون بکن خر احمق ... محکمتر الاغ ... زبون خرو بگیر بالا ... بالا یابو ... یالا خر عوضی ... جون بکن حیوون ... آه ... بلیسش ... دقایق بسیار به کندی می گذشتند و عبدی اوقاتی بسیار طاقت فرسا و دشوار داشت، تنفسش بسیار دشوار بود و تمام صورتش پوشیده از ترشحات مهبل الهه ی جوان بود. الهه نوشین با نزدیکتر شدن به اوج لذت باسن خود را محکم تر به صورت عبدی می فشردند و درست مانند تکان های حین سواری با باسن خویش به صورت او ضربه می زدند. دقایقی دیگر گذشت! الهه نوشین اکنون کاملاً از خود بی خود شده بودند و در حالی که روی صورت عبدی نشسته بودند، باسنشان را با شدیدترین حالت ممکن به صورت او می فشردند و با تکان هایی سریع مهبلشان را با بینی و دهان او مالش می دادند و تنها اصواتی طولانی و نامفهوم از ایشان بگوش می رسید تا این که سرانجام به اوج رسیدند و بعد از آن به آرامی از شدت تکان ها و ضربات باسنشان کاسته شده و در انتها بی حرکت روی صورت برده ی تحت امرشان متوقف شدند، و سپس از روی صورت عبدی برخاسته روی تختخوابشان نشستند. عبدی فوراً به حالت زانو زده درآمد و منتظر اوامر الهه ی سرورش ماند. الهه نوشین با کف پا لگدی به پشت سر او زدند و فرمان دادند: نوشیدنی الاغ. عبدی برخاست و ظرف لحظاتی با سینی محتوی نوشیدنی، سیگار و زیر سیگاری به حضور الهه ی سرورش رسید و در حالی که زانو زده بود، آنها را تقدیم ایشان کرد. میس نوشین پس از میل کردن نوشیدنی، سیگاری برداشته و آن را روشن کردند. - صورتتو بگیر بالا حیوون. عبدی فورا اطاعت کرد در حالی که دستهایش را از پشت ستون کرده بود، صورتش را جلوی پاهای میس نوشین رو به بالا تقدیم ایشان کرد. - دهنتو باز کن. این فرمان نیز بی درنگ اطاعت شد و الهه نوشین با خونسردی خاکستر سیگارشان را در دهان عبدی تکاندند و این کار را تا اتمام سیگارشان ادامه دادند. دقایقی بعد الهه نوشین سیگارشان را در زیر سیگاری خاموش کردند و کف پاهای پرستیدنی شان را روی صورت عبدی نهادند! عبدی با وجود خستگی مفرط و حال نزارش از این که کف پای الهه ی جوان را با صورتش لمس می کرد، بسیار خرسند بود و رایحه ی قوی و دلنشین پای الهه ی جذاب او را از خود بی خود کرده بود. - بلیسشون حیوون.
الهه ی جوان حال خوشی داشتند. عبدی نیز با اشتیاق زبان خسته اش را درآورده و شروع به لیسیدن پاشنه ی پاهای الهه ی سرورش که ایشان آنها را روی دهانش گرفته بودند، کرد. پس از دقیقه ای بالاخره الهه نوشین با کف پایشان یکی دو ضربه ای به صورت برده و الاغ خانگی خویش زدند. - یالا الاغ ... چار دست و پا. عبدی فوراً به حالت چاردست و پا درآمد. میس نوشین برخاستند و سوارش شده برای دوش گرفتن به حمام رفتند و پس از آن بود که عبدی فرصتی برای اندکی استراحت و نظافت شخصی یافت و اطاق خواب الهه ی سرورش را نیز تمیز و مرتب کرد. نیم ساعت بعد الهه نوشین از حمام بازگشته و در اطاق خوابشان لباس پوشیده و موهایشان را نیز خشک کرده بودند و در تمام موارد عبدی فرمانبردارانه در خدمت ایشان بود، اما کم کم زمان بازگشتن الهه مینا و الهه نادیا از دانشگاه فرا رسیده بود و عبدی می بایست برای آوردن آنها با اتومبیل به دانشگاه می رفت، او جرات یادآوری این موضوع را به الهه نوشین نداشت و تنها امیدوار بود، به موقع از سوی ایشان مرخص شود، زیرا دیر رسیدنش مسلماً با تنبیه سختی پاسخ داده می شد. سرانجام حوالی وقت مقرر بود که الهه نوشین با فرمان: امری ندارم. به بقیه وظایفت برس او را مرخص کردند تا فوراً رهسپار آوردن دو الهه ی دیگر به منزل شود.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#13 | Posted: 23 Jul 2011 09:36
زندگی در خدمت سه الهه


قسمت سیزدهم: میهمان
اکنون بیش از چهار ماه از آغاز بردگی عبدی برای سه الهه می گذشت و آنها با او و نوکری فرمانبردارنه اش کاملاً خو گرفته بودند و وابسته ی خدمات برده و نوکرشان شده بودند. تمام وقت عبدی به برآوردن تمایلات گوناگون سرورانش می گذشت و او از این بابت خرسند و راضی بود. الهه ها بی اندک مانع ذهنی او را در هر زمان و مکان و برای هر کاری که بدان تمایل داشتند، مورد استفاده قرار می دادند و جز در مواردی که او دچار حماقت، اشتباه یا تعللی می شد، روی خشمگین و خشن سروران زیبایش را نمی دید. زبان عبدی دیگر با هر نقطه از بدن سه الهه ی زیبا آشنا بود و او بیش از هر کاری در خدمت لذات جنسی سروران جذابش بود. یکی از شب های بلند زمستان بود و عبدی پس از سرو کردن شام الهه ها از میز فاصله گرفته بود و سر به زیر و بی حرکت ایستاده بود. دوشیزه ها حین صرف غذا طبق معمول مشغول گفتگویی شاد و مفرح بودند. - ویدا داره فردا میادها. این جمله را الهه مینا در سکوت کوتاهی که در بینابین گفتگوها ایجاد شده بود، گفته بودند و خانم ویدا نیز یکی از دو خواهر ایشان بودند که جمع به خوبی با ایشان آشنا بود و خبر عزیمتشان را عصر همان روز به خواهر کوچک تر داده بودند. - با این چیکار کنیم؟ الهه نوشین پرسش اساسی را مطرح کرده بودند و منظورشان هم این بود که در طول ایامی که خانم ویدا نزد دوشیزه ها بودند، آیا عبدی می باید در خدمتشان می ماند یا می بایست وجودش را مخفی می کردند؟ الهه مینا پاسخ دادند: هیچی! قایمش می کنیم زیر تخت! صدای قهقهه دوشیزه ها بلند شد و گفتگو بار دیگر به شوخی و خنده کشید تا این که الهه مینا گفتند: ویدی از من کله خرتره! دهنش هم لق نیست. اول یه کم جا می خوره! ولی بعدش نوپرابلم! باید شانس بیاریم نخواد ورداره ببردش! صدای خنده ی الهه ها دوباره بلند شد! عبدی ساکت ایستاده بود، اما برق چشمان به زیر دوخته شده اش نشان از اشتیاق او برای ماجراهای آتی داشت. میس ویدا فرزند وسطی و شش سال از خواهر کوچک ترشان بزرگ تر بودند و به عنوان یک وکیل دعاوی جوان و جذاب در موسسه ای حقوقی در تهران کار می کردند. ایشان سه سال قبل با یکی از همکاران شان ازدواج کرده بودند، اما سال قبل از او جدا شده و اکنون جدا از خانواده در آپارتمان شان زندگی مستقلی داشتند. با وجود اختلاف سنی شش ساله، رابطه ی بسیار خوب و صمیمانه ای بین خانم ویدا و دوشیزه مینا برقرار بود و دو خواهر محرم راز همدیگر بودند. بعدازظهر روز بعد عبدی سرورانش را به خانه رساند و برای تعویض لباس و خدمت به پاهای پرستیدنی شان در خدمتشان بود و سپس در حالی که سرورش الهه مینا در صندلی عقب اتومبیلش نشسته بودند، رهسپار فرودگاه شد تا به استقبال خانم ویدا رفته و ایشان را به محض رسیدن به منزل بیاورند. هواپیمای حامل خانم ویدا بیش از بیست دقیقه تاخیر نداشت و چند دقیقه بعد از فرود خانم ویدا وارد سالن خروجی فرودگاه شدند و به سمت خواهر کوچکترشان رفته ایشان را در آغوش گرفته بوسیدند. نفس عبدی که با فاصله ی یکی دو متری پشت دوشیزه مینا ایستاده بود، از مشاهده ی خانم ویدا در سینه حبس شد! خانمی بسیار زیبا با پوستی سفید، چشمان درشت عسلی و بینی و دهانی خوش ترکیب، خوش اندام و شیک پوش با قدی بلندتر ازصد و هفتاد سانتی متر و اندامی بسیار موزون و متناسب که بارانی شیک کرم رنگی به تن داشتند و چکمه های چرمی قهوه ای براق پاشنه دار به پاهای خوشتراش شان بود. عبدی حقیقتاً مات و مبهوت بر جای خودش میخکوب شده بود. خانم ها به سمت نوار نقاله ی بارها رفتند و دقیقه ای بعد میس ویدا چمدانشان را یافته و آن را از روی نوار برداشتند. - بذارش زمین میاردش! الهه مینا چشمکی به خواهرشان زدند و اشاره ای به پشت سرشان کردند. میس ویدا چمدان را بر جای گذاشتند و لبخندی استفهام آمیز به خواهرشان زدند که با چشمک و تبسم دوباره ی دوشیزه مینا پاسخ داده شد و بالاخره دو خواهر همراه و دست در دست یکدیگر به سمت بیرون به راه افتادند. عبدی فوراً چمدان را برداشت و با سرعت به سمت محل پارک اتومبیل به راه افتاد و قبل از خانم ها به کنار اتومبیل رسید و با احترام و خاکساری در عقب را برای آنها گشود و در حالی که آن را نگه داشته بود، با دیدگان به زیر دوخته شده راست ایستاد. میس ویدا متعجب و حیرت زده پیش از سوار شدن نگاهی به خواهرشان کردند! نگاهی که تعجب و پرسش در آن هویدا بود. - بفرمایید سوار شید. دوشیزه مینا با خنده اضافه کردند: زیاد بلد نیست کارشو. ببخشید. میس ویدا سوار شدند در حالی که سعی می کردند از طریق ایما و اشاره و نجوا با خواهرشان متوجه داستان شوند. عبدی پس از سوار شدن سرورش و میهمان زیبای ایشان در را بست و به سراغ صندوق عقب رفت تا چمدان میس ویدا را داخل آن بگذارد. او این کار را با درنگ و به آهستگی انجام داد تا الهه مینا فرصت کافی برای پاسخ به سوالات خواهرشان داشته باشند. دقایقی بعد وقتی او در جلو را باز کرد و سوار شد تا حرکت کند، صدای پچ پچ همراه با خنده ی الهه ها، نشان از طبیعی پیش رفتن همه چیز داشت. بیست دقیقه بعد ماشین در پارکینگ وردی آپارتمان متوقف شده و عبدی به سرعت خودش را به کنار در عقب رساند و آن را گشود و کنار در زانو زد. پاهای پرستیدنی الهه مینا نخست از جلوی صورتش گذشتند و صاحب جذابشان از اتومبیل پیاده شد و پس از آن نوبت پاهای با شکوه و ساق های خوشتراش میس ویدا بود که پوشیده در چکمه های بلند قهوه ای براق با پاشنه های بلند از جلوی صورت عبدی گذشتند و اکنون هر دو خانم از اتومبیل پیاده شده بودند و بدون توقف با صدای دلنشین تق تق چکمه هایشان از پله ها بالا می رفتند. عبدی نمی دانست که آیا باید برای ارائه خدمت به پاهای میس ویدا به حضور سرورانش برسد یا صبر کند تا خانم ها توضیحاتی برای ایشان بدهند. اما از آنجا که دستور دیگری نگرفته بود، حسب معمول پشت سر خانم ها حرکت کرد و با رسیدن آنها به جلوی در آپارتمان شان او نیز مقابل پاهای آنها زانو زد و سرش را به پایین انداخت. - یالا حیوون. این فرمان الهه مینا بود که بلافاصله با صدای پچ و پچ و خنده ی دو خواهر ادامه یافت و عبدی را مطمئن ساخت که نکته ای غیرعادی در میان نیست و او می تواند به خدمت به پاهای پرستیدنی سرورش و خواهر جذابشان بپردازد، لذا ابتدا سرش را تا روی چکمه های شیک و براق میس ویدا پایین آورد و بوسه ای بر هر یک از چکمه های ایشان زد و سپس هر یک را در دست گرفت تا میس ویدا پاهایشان را از چکمه ها خارج کنند. پاهای بی نهایت زیبا و ساق های خوشتراش و سیمین میس ویدا در جورابهای ساق بلند نازک نایلونی مشکی یکی یکی از چکمه هایشان بیرون آمدند و با اتمام این کار عبدی بار دیگر بر هر یک از پاهای با شکوه و زیبای ایشان بوسه زد و یک جفت از اسلیپرهای الهه مینا را به پاهای ایشان کرد و سپس فورا به سراغ پاهای سرورش رفت و پس از بوسه زدن بر نیم چکمه های شیک ایشان آنها را از پاهای الهه مینا خارج کرد و اسلیپرهای ایشان را نیز به پایشان کرد. - همینجا بمون. این فرمان را الهه مینا خطاب به عبدی صادر کرده بودند و دو خواهر که هنوز با پچ پچ و خنده با یکدیگر حرف می زدند، پس از کندن چکمه هایشان در آپارتمان را باز کرده و به داخل رفتند و عبدی مطابق فرمان سرورش در بیرون ماند تا به هنگام نیاز احضار شود، در این فرصت او فوراً لباس خدمتش را پوشید و قلاده اش را بست و چمدان میس ویدا را به بالا حمل کرد و بار دیگر در پشت در آپارتمان سرورانش در حالت انتظار زانو زد. در این مدت وی خویش را با بوییدن و بوسیدن چکمه هایی که دقایقی پیش از دو جفت پای پرستیدنی خارج شده بودند، سرگرم کرده و اوقات خوشی داشت. از داخل بلافاصله صدای خنده و شادی دوشیزه ها و میهمانشان بلند شده بود و عبدی از فرط هیجان این موضوع که به زودی فرصت می یافت تا برای الهه ای دیگر بردگی کند بی تاب بود. انتظار او چندان طولانی نشد و دقایقی بعد در باز شد و الهه نادیا بیرون آمده و در همانجا روی پشت او که چار دست و پا زانو زده بود، نشستند. - برو الاغ. عبدی حرکت کرد و همراه سوار جذابش که قلاده ی او را می کشیدند به داخل رفت و در هال آپارتمان به سوی مبلمان محل جلوس سرورانش رفت! او اکنون با سر پایین می توانست پاهای پرستیدنی میس ویدا را در جوراب های ساق بلند مشکی نازک ببیند و غرق هیجان شود! صدای دوشیزه ها با هم بلند بود و در همین اثناء الهه نادیا بودند که فرمان توقف داده و گفتند: هش حیوون. وایسا ... بفرمایید ... اینم برده ی ما. حیوونی خیلی خره! ولی ما دوسش داریم ... برو جلو به مهمون احترام بذار آقا خره! الهه نادیا همزمان با تکان دادن باسن شان رو به جلو مرکبشان را به سمت پاهای میس ویدا راندند. عبدی اکنون درست مقابل پاهایی بود که از فرط زیبایی و تناسب، نصیب شدن موقعیت پرستیدن آنها را در خواب هم نمی دید! ایشان اکنون یکی از پاهایشان را روی دیگری انداخته بودند و عبدی نیز سرش را جلو برده و بوسه ای بر کف همین پای ایشان زد و دوباره اندکی عقب رفت. در این هنگام الهه مینا خواهرشان را مورد خطاب قرار داده پرسیدند: چطوره؟ ... خوشت اومد؟ و از خواهرشان پاسخ شنیدند که: آره به خدا! ... مینا اینو از کجا پیداش کردی؟ همین یکی بود؟ و صدای قهقهه دخترها دوباره فضای آپارتمان را پر کرد! الهه نادیا از پشت عبدی برخاستند و در حالی که جلوی او ایستاده بودند و پشتشان به او بود، کف پایشان را بلند کرده جلوی صورتش گرفتند تا آن را ببوسد و سپس رو به الهه ویدا گفتند: در خدمت شماست ... برده ی خودکاریه ... فقط کافیه سوارش بشی! بقیه کارها رو خودش انجام میده. - مرسی خانمی. این صدای الهه ویدا بود و پس از آن ایشان برخاستند و در حالی که می خندیدند، یکطرفه روی پشت عبدی نشستند. - راه بیفت لطفاً! عبدی به آرامی حرکت کرد و سوار جذابش را پشت خود به سوی اطاق خواب الهه مینا حمل کرد. در آنجا میس ویدا از پشت او برخاستند و روی تختخواب الهه مینا نشستند و عبدی به سرعت دست به کار ارائه خدمت به پاهای پرستیدنی ایشان شد. او فوراً چمدان الهه ویدا را به اطاق آورده آن را باز کرد و لباس های داخل آن را در دراور و کمد الهه مینا قرار داد و سپس با لیوانی نوشیدنی به خدمت سرور تازه اش رسید و پس از تقدیم آن به پاهای ایشان افتاد و پس از بوسیدن آنها جورابهای نایلونی مشکی را به ملایمت از پاهایشان درآورد و مشغول سرویس شستشو و ماساژ پاهای ایشان شد. دقایقی بعد الهه ویدا در حالی که پیراهن بلند بی یقه و آستین قرمز مخملی سیر زیبایی پوشیده بودند که دامنش تا کنار زانویشان امتداد داشت و ساق های سیمین و پاهای به غایت زیبا و پرستیدنی شان کاملاً عریان بود، از اطاق خواهرشان خارج شدند و به جمع دوشیزه های میزبانشان پیوستند.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#14 | Posted: 23 Jul 2011 09:38
زندگی در خدمت سه الهه


قسمت چهاردهم: لذت و درد
صبح روز بعد عبدی مطابق برنامه ی هر روزه سرورانش را بیدار کرده برای نظافت و میل کردن صبحانه و آماده شدن و لباس پوشیدن در خدمتشان بود و سپس آنها را به دانشگاه رساند و بازگشت. در خانه میس ویدا هنوز در تختخواب بزرگ دو نفره ی اطاق خواهرشان در خواب بودند و او نیز دستوری برای بیدار کردن ایشان نداشت، اما چند دقیقه ای پس از بازگشت عبدی بود که صدای زنگ کوچکی که معنایش احضار عبدی بود، از اطاق خواب الهه مینا برخاست. این زنگ ها را خود عبدی به دستور الهه مینا تهیه کرده و بالای تختخواب هر یک از خانم ها گذاشته بود تا برای احضار او نیازی به صدا زدن نداشته باشند. عبدی بی درنگ به سمت صدای زنگ رفت و با ورود به اطاق بار دیگر نفس در سینه اش حبس شد. میس ویدا در حالی که هنوز لباس خواب سفید رنگ نازکی بر تن داشتند و شلاق الهه مینا را به دست گرفته با آن بازی می کردند، پشت به میز آرایش خواهرشان روی صندلی کوچک آن نشسته بودند. زیبایی مسحورکننده و اندام مدل وار ایشان در کنار برتری های گوناگون ایشان نسبت به وی باعث شده بود که عبدی دست و پایش را به نحو غریبی گم کند و در حرکاتش نوعی لرزش ناشی از هیجان و اضطراب وجود داشته باشد. عبدی مقابل پای میس ویدا زانو زد و در حالی که دستانش را پشتش نگه داشته بود سرش را تا روی پاهای پرستیدنی سایز سی و نه الهه ویدا پایین آورد و بوسه ای بر هر کدام از آنها زد و سپس به حالت چار دست و پا منتظر ماند تا ایشان در صورت تمایل روی پشتش بنشینند. الهه ویدا پاهایشان را بلند کردند و روی پشت عبدی گذاشتند، دقیقه ای گذشت و پس از آن الهه ی جذاب برخاستند و سر قلاده ی عبدی را به دست گرفتند. - بیا آقا سگه. و در حالی که عبدی را به حالت چار دست و پا به دنبال خویش می کشیدند به سمت آشپزخانه رفتند. - بیا اینجا ببینم. میس ویدا قبل از نشستن پشت میز صبحانه قلاده ی عبدی را به پایه صندلی شان به نحوی بستند که شعاع حرکت او بیش از چند سانتی متری نبود. - خیله خوب همینجا باش پسر خوب! الهه ویدا پشت میز صبحانه روی همان صندلی که قلاده ی عبدی به پایه اش بسته شده بود، نشستند و مشغول صرف صبحانه شدند. اکنون عبدی تنها قادر به دیدن ساق های سیمین و عریان الهه ی جذاب و پاهای پرستیدنی ایشان بود و عطر مست کننده ی بدن ایشان را استشمام می کرد. میس ویدا صبحانه ی خویش را در سکوت خوردند و سپس برخاسته بدون توجه به عبدی آشپزخانه را ترک کردند. عبدی با قلاده اش که به پایه ی صندلی بسته شده بود، بدون کوچکترین حرکتی به همان صورت چاردست و پا انتظار می کشید، او دیدی به اطراف نداشت و تنها از صداهای گوناگون اطراف می توانست دریابد که الهه ویدا مشغول چه کارهایی هستند. الهه ی جذاب ساعتی را صرف گوش کردن موزیک و چند تلفن کردند و سپس لباس پوشیده، آرایش مختصری کردند و پس از آن دوباره به آشپزخانه برگشتند. ایشان اکنون تنها یک بلوز بلند و گشاد قرمز بسیار خوشرنگ به تن داشتند که تا اندکی زیر باسنشان را می پوشاند و پایین تنه و پاهای قشنگشان کاملاً عریان بود و اسلیپرهای پاشنه دار نقره ای رنگ ظریفی نیز به پاهای پرستیدنی شان داشتند. - حوصله ت که سر نرفته؟ الهه ویدا فنجانی چای برای خودشان ریختند و پس از نوشیدن آن، کنار عبدی چمباتمه زده و قلاده اش را از صندلی گشودند. - خیله خوب بیا بریم حالا... و عبدی را بار دیگر به دنبال خویش به سوی هال کشاندند. عبدی بار دیگر از استشمام عطر مست کننده ی بدن الهه ی جذاب دچار هیجان و تحریک شدید شده بود! الهه ویدا در هال روی یکی از مبل ها نشستند و عبدی با دیگر جلوی پایشان زانو زد. - نه نه. بلند شو وایسا ببینم. لحن الهه ی جذاب خیلی ملایم و دوستانه بود، گویی مربی مهد کودک با بچه ای صحبت می کند. عبدی اطاعت کرده، ایستاد. لبخند شیطنت آمیزی روی لب های الهه ویدا بود که مشابه آن را عبدی بارها در صورت خواهرشان دیده بود. - حالا پیرهنت رو دربیار! عبدی با سردرگمی و اندکی تاخیر اطاعت کرد و پیراهنش را درآورد و اکنون با یک زیرپوش رکابی در حضور الهه ی جذاب ایستاده بود. الهه ویدا در حالی که روی مبل لمیده و یک پا را روی دیگری انداخته بودند و با شلاقی که در دست داشتند به آرامی بازی می کردند، گفتند: زیرپوشتم در بیار. این فرمان نیز انجام شد و عبدی زیرپوش خود را نیز درآورده کنار پایش روی زمین انداخت. - خیله خوب ... حالا شلوارت ... اونم درش بیار!
عبدی وحشت کرده بود، اما چاره ای نداشت! با دستپاچگی شلوارش را هم نیز درآورد و اکنون در حالی که پاهایش را اندکی از هم گشوده بود، دستهایش را به پشت بدنش برد و با تنها یک شورت کوتاه مردانه به تن مقابل الهه ی جذاب صاف ایستاد. او در دل دعا می کرد که الهه ویدا از این جلوتر نروند، اما احساسش به او می گفت که خواهند رفت! - شورتتو یادت رفت! ... دربیارش!
فرمان صادر شده بود! عبدی لحظات سختی را می گذراند! این وضعیت تحقیرآمیزترین و بدترین چیزی بود که در تصور داشت، اما انتخابی نداشت و باید اطاعت می کرد! تحقیرهای سه الهه ی سرورش تا کنون هیچ گاه اینگونه نبود و عبدی پیش از این تجربه ی چنین چیزی را نداشت! به هر حال او به فرمان الهه ای که اکنون کنترلش را در دست داشتند، شورتش را به آرامی درآورد اما کوشید در حالی که ایستاده بود، با دستهایش جلوی پایین تنه اش را بگیرد. - دستها عقب! عبدی در نهایت استیصال و پریشانی دستهایش را به پشت بدنش برد و اکنون کاملاً لخت مقابل الهه ی جذاب ایستاده بود. دقایقی در سکوت گذشت. الهه ویدا با پایین تنه ی کاملاً عریان، هنوز روی مبل لمیده بودند و با پای قشنگشان که روی دیگری انداخته بودند، بازی می کردند و دمپایی اش را که تنها با نوک پنجه ی پایشان تماس داشت، تکان می دادند. صحنه ای که تماشایش همیشه عبدی را از خود بیخود می کرد! اما در این شرایط او آشفته تر از آن بود که از نظر جنسی تحریک شود! میس ویدا سپس برخاستند و جلوتر آمده در فاصله ی خیلی نزدیکی با بدن عبدی ایستادند، به نحوی که او می توانست عطر بدنشان را به راحتی استشمام کند. سپس شروع به راه رفتن دور بدن عبدی کردند و با شلاقشان قسمت های مختلف بدن عضلانی و ورزیده ی او را لمس می کردند. اندک اندک از اضطراب و خجالت عبدی کاسته می شد و حضور الهه ی جذاب در نزدیکی بدن عریانش او را تحریک می کرد و در همین اثناء بود که میس ویدا در حالی که جلوی او ایستاده بودند، به آلتش اشاره کرده و گفتند: نچ نچ نچ ... ای پسر بد! ... هیز بازی؟! ... یاروت چرا اینقده شده؟! نوک شلاق میس ویدا آلت نیمه اِرِکت عبدی را لمس کرد و ضربه ای نه چندان محکم به آن زد که با این وجود دردناک بود و ناله ی عبدی را درآورد! الهه ویدا سپس به سمت اطاق خواهرشان رفتند و لحظاتی بعد در حالی که در دستشان یک نوار چسب پارچه ای بود، بازگشته و جلوی عبدی ایستادند و بدون خجالت آلتش را در دست گرفتند! عبدی می کوشید به پایین ننگرد و همین باعث شد که متوجه کاری که میس ویدا در سر داشتند، نشود. لحظه ای بعد او فشار شدیدی در آلت خویش حس کرد! الهه ویدا کمی پایین تر از نوک آلت او را با چند دور چسب پارچه ای محکم بسته بودند و اکنون با اندکی نعوظ عبدی درد شدیدی در آلتش احساس می کرد! خیله خوب! حالا بریم! الهه ویدا سر قلاده ی عبدی را در دست داشتند و عبدی را به دنبال خود به سوی اطاق خواب کشیدند و در آنجا در حالی که هنوز پشتشان به او بود فرمان دادند: خیله خب ... بخواب روی زمین ... به پشت! عبدی اطاعت کرد و طاق باز روی زمین دراز کشید و دستانش را کنار بدنش قرار داد. لحظه ای بعد میس ویدا به سوی او برگشتند و با اسلیپرهایی که به پا داشتند، با همه ی وزنشان روی سینه ی او ایستادند و اندکی بعد شروع به راه رفتن روی سینه و شکمش کردند! زیر پا و لگد کوب خانمی بدین زیبایی با اندامی مدل وار نهایت آرزوی عبدی بود و او را به سرعت در منتهای تحریک جنسی قرار داد، اما اندکی تحریک باعث می شد که درد شدیدی در آلتش احساس کند! تحریک جنسی و درد شدید در آلت تناسلی عبدی به موازات هم پیش می رفتند و او را درمانده و مستاصل کرده بودند. الهه ویدا اکنون یک پای قشنگشان را درست روی صورت عبدی گذاشته و در حالی که سرش را به یک سمت می فشردند، به تدریج وزنشان را روی همان پا منتقل می کردند. عبدی اوقات بسیار سختی داشت. درد آلتش وحشتناک بود و از سوی دیگر استخوان گونه و فکش هم از شدت فشار وزن الهه ای که رویش ایستاده بودند، کم مانده بود خرد شود! الهه ی زیبا پس از آن باز به سمت پایین بدن عبدی به راه افتادند و لحظه ای بعد در حالی که روی سینه اش ایستاده بودند، شروع به نوعی راه رفتن کردند، که هر قدمش شکنجه ای دردناک برای عبدی بود. ایشان در هر گام پایشان را به جلو گذاشته، سپس همه ی وزنشان را روی پاشنه ی باریک اسلیپرشان می نهادند و چرخشی به همان پا داده، سپس پای دیگر را به جلو می گذاشتند، بدین شکل در هر گام سینه و شکم عبدی زیر پاشنه ی اسلیپرهای الهه ی جوان به شدت کوفته و له می شد و ناله ی او را بلند می کرد! این حرکت الهه ی جذاب تا روی پایین تنه ی عبدی ادامه یافت تا این که پس از دقایقی، ایشان پایشان را روی آلت دردناک برده ی بینوا گذاشتند و آن را زیر وزنشان به شدت لگد کردند. عبدی کم مانده بود از شدت درد، بیهوش شود! ناله هایش اینک در هر گام الهه ویدا به فریاد بدل شده بود. پس از ده ها قدم راهپیمایی روی بدن عبدی، الهه ی جذاب بالاخره در حالی که رو به صورت وی بودند و لبخند زیبایی روی لبهای قشنگ و خوش ترکیبشان داشتند، روی سینه اش متوقف شدند و با تکانی اسلیپرهایشان را کنده و کنار انداختند! - می تونی تشکر کنی! ... کف پاهامو ببوس ... لیس شون بزن آقا سگه. میس ویدا در حالی که خماری چشم ها و حالت چهره شان نشان از تحریک شدیدشان داشت، کف پاهای پرستیدنی شان را یکی پس از دیگری محکم روی صورت و دهان عبدی می مالیدند و عبدی نیز با ولع و اشتیاق مشغول بوییدن، و بوسیدن و لیس زدن، آنها بود و همزمان درد شدید آلتش را نیز تحمل می کرد! پس از دقایقی میس ویدا که در منتهای تحریک جنسی بودند، ناگهان روی سینه ی عبدی چمباتمه زدند و لحظاتی بعد باسنشان را روی صورت عبدی نهاده و نشستند! اکنون مهبل داغ و مرطوب الهه ویدا درست روی دهان عبدی قرار داشت و ایشان پایین تنه شان را به فشار به صورت و دهان عبدی می فشردند! - بلیسش یالا ... زبون بزن. عبدی مشغول ارائه ی سرویس مورد علاقه اش به الهه ی جذاب شد، با این تفاوت که به محض شروع به لذت بردن از این کار، تشدید درد آلتش یادش می انداخت که هیچ گونه امکان متلذذ شدن ندارد! میس ویدا با حرکات موزون باسن روی صورت عبدی فشار می آوردند و او نیز در حالی که صورتش تماماً با ترشحات ناز ایشان پوشیده شده بود و به سختی امکان نفس کشیدن داشت، تمام حواسش را مشغول متلذذ کردن ایشان کرده بود! دقایقی متوالی گذشت. الهه ویدا که لحظه به لحظه بیشتر تحریک می شدند، دستهای عبدی را گرفته از زیر بلوز خود بالا آورده و روی سینه های قشنگ و خوش ترکیبشان فشردند تا او همزمان با لیسیدن مهبل شان سینه هایشان را نیز ماساژ دهد! عبدی اکنون با تمامی اعضاء بدنش در خدمت لذت الهه ویدا بود، دقایقی دیگر سپری شدند. الهه ی دیرکام هر لحظه با فشار بیشتری به صورت و دهان عبدی با پایین تنه ی خویش ضربه می زدند و همزمان با اصواتی نه چندان مفهوم برده ی زیر باسنشان را به محکمتر لیسیدن پایین تنه شان فرا می خواندند. دقایقی بعد میس ویدا بالاخره اوج لذت را تجربه کردند و به آهستگی باسنشان روی صورت عبدی از حرکت افتاد و پس از دقیقه ای بالاخره از روی صورت عبدی برخاستند و روی تختخواب دراز کشیدند! عبدی نیز بلافاصله برخاسته مشغول ارائه ی خدمات پس از کامجویی به ایشان شد و پس از آن کنار تختخواب زانو زده گوش به فرمان سرش را به پایین انداخت! میس ویدا پس از نوشیدن لیوانی نوشیدنی و دود کردن سیگار پس از کامجویی، روی تختخواب نشستند و با سر دادن باسنشان آن را روی پشت عبدی نهاده یکطرفه رویش نشستند. - راه بیفت. عبدی حرکت کرد و در حالی که الهه ی سوارش با ضربات ملایم نوک شلاقشان به کنار صورتش مسیر او را تعیین می کردند، به سوی حمام رفت و در جلوی در متوقف شد! الهه ویدا از پشت الاغ خانگی شان برخاستند و به داخل حمام رفتند و عبدی خسته و از پا افتاده پشت در باقی ماند! برای او رمقی نمانده بود! پوست سینه و شکمش در مناطق متعدد ورم کرده و سیاه شده و در لمس شدیداً دردناک بود. آلتش نیز متورم و دردناک بود. او اکنون دقایقی کوتاه فرصت داشت تا ضمن آماده کردن همه چیز برای بازگشت الهه ی سرورش، اندکی نیز به تیمار خودش بپردازد.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#15 | Posted: 23 Jul 2011 09:40
زندگی در خدمت سه الهه


قسمت پانزدهم: وداع
آن روزها برای عبدی روزهایی غم بار و بغض آلود بود. انگار دیروز بود که او زندگی تازه و رویاگونه اش تحت فرمان سه الهه ی جوان را آغاز کرده بود. اما در حقیقت از آن روز رویایی که الهه مینا او را به بردگی پذیرفته بودند، بیش از سه سال می گذشت، الهه ها مینا، نادیا و نوشین اکنون خانم مهندس های بیست و سه ساله ی جذابی شده بودند. آنها روز گذشته با دانشگاه تسویه حساب کرده و گواهی های فراغت از تحصیل شان را هم گرفته بودند. دیروز و دیشب آنها کوشیده بودند تا آخرین روز و شب اقامت شان در آن شهر را تا حد ممکن خاطره انگیز کنند. تا دیر وقت در شهر گشته بودند، ده ها عکس با هم گرفته بودند، شام را نیز بیرون خورده بودند و عبدی نیز کماکان در همه جا در خدمتشان بود. پاسی از شب گذشته بود که بالاخره عبدی سروران زیبایش را به خانه بازگردانده و به هر سه الهه که خویش را خسته کرده بودند، تا رفتن به رختخواب و پس از آن سرویس داده بود. اکنون ساعتی به ظهر مانده و الهه ها ساعتی پیش از خواب برخاسته و صبحانه خورده و دوشی گرفته و اکنون در هال گرد هم آمده بودند. چند ساعت دیگر آنها آپارتمان مورد علاقه شان را با برده ای که بیش از سه سال فرمانبردارانه به آنها خدمت کرده و در نهایت بردباری همه ی خواست ها و نیازهایشان را برآورده بود، ترک می کردند تا زندگی دیگری را آغاز کنند. عبدی طبق معمول در حضور سرورانش زانو زده و منتظر صدور فرمانی از سوی هر یک از آنها بود. او در این حال به خاطرات گوناگون زندگی هیجان انگیزش در این سال ها می اندیشید. روز اول را به یاد می آورد که چگونه الهه مینا او را با هوشمندی به جایی که هر دو طرف می خواستند، هدایت کرده بودند. اوقاتی را به یاد می آورد که حماقت یا ناتوانی اش باعث خشم سرورانش شده بود. بخاطر می آورد روزی را در همان ماه های نخست بردگی اش که خانم ها نادیا و نوشین در هال روی مبل ها نشسته بودند و الهه مینا در خارج از خانه بودند. عبدی مشغول استفاده از جاروی برقی بود که سوزش شدیدی پشت گردنش حس کرده و وحشت زده از جا جهید و به اطراف نگاه کرد، دوشیزه ها وانمود می کردند که به او توجهی ندارند، اما از پچ و پچ های همراه با خنده شان معلوم بود که کار آنهاست. از سال های مدرسه او شبیه این سوزش و علتش را هنوز به یاد داشت. تیر و کمان مگسی! پس از ثانیه هایی او دوباره مشغول به کار شده بود و درست هنگامی که همه چیز را فراموش کرده بود، بار دیگر سوزشی وحشتناک او را از جا پرانده و باعث شده بود که برای لحظاتی کنترلش را از دست بدهد و لوله ی جاروی برقی را به زمین انداخته، آپارتمان را ترک کند! آن روز دقایقی بعد از آن که الهه مینا به خانه بازگشته بودند، عبدی که پشیمان و ترسیده در آپارتمان خودش انتظار می کشید، احضار شده و مجازاتش آغاز شده بود! الهه مینا ابتدا پشت و کمر و باسنش را با ده ها ضربه شلاق سیاه کرده بودند و سپس شلاق را به دو الهه ی دیگر سپرده تا آنها نیز مجازاتش را تکمیل کنند! پس از آن هم او را بیش از یک شبانه روز بدون آب و غذا در حالی که قلاده اش محکم به شیر آب بسته شده بود، در یکی از دستشویی های آپارتمان زندانی کرده بودند! بعد از آن روز هم عبدی تا هفته ها جز خشم سرورانش و شلاق خوردن مکرر از آنها چیزی به یاد نمی آورد. یادآوری این خاطره دوباره برای لحظاتی مو بر بدن عبدی سیخ کرد. لحظاتی بعد او به یاد خاطرات خوش فراوان با الهه های سرورش افتاد، روزهای خوشی را به یاد آورد که با اتومبیل خود سرورانش را به ویلای بزرگ یکی از دوستانش با ساحل اختصاصی در شمال برده بود و در حالی که آنها چند روز را با شادی و نشاط خوش می گذراندند، هر لحظه از اوقاتش صرف بیشتر لذت بردن آنها شده بود. او برای الهه ها سه اسب کوچک رام و قبراق کرایه کرده بود که در تمام اوقات در دسترس بودند و سرورانش با سواری پشت آنها و او با تماشایشان اوقات خوشی را گذرانده بودند. عبدی سپس ناگهان به یاد تابستان های کسالت باری افتاد که الهه ها دو سه ماهی را در تهران می گذراندند و او در انتظار برای بازگشتشان روزشماری و دقیقه شماری می کرد! بیادش افتاد که از این پس همیشه این گونه خواهد بود، بی آن که بازگشتی در کار باشد و از به یادآوری خاطراتش پشیمان شد! در این شرایط میس نادیا از جا برخاستند و در حالی که با فشار زانوی خم کرده ی خویش عبدی را به حالت چار دست و پا درآورده و سوارش شده بودند، گفتند: دلم براش تنگ می شه! - دل همه مون... این پاسخ میس مینا بود که با تایید خانم نوشین هم همراه شده بود. عبدی بسیار به سختی قادر به کنترل احساسات خود بود. میس نادیا او را به سوی اطاق خوابشان راندند و دوربین شان را از آنجا برداشته به جمع دوشیزه ها برگشتند. عکس گرفتن راه خوبی برای کنترل احساسات همه بود و به این ترتیب آنها یکی دو ساعت بعدی را مشغول به گرفتن عکس های مختلف با سوژه ی برده و نوکر مطیع شان شدند. عکس هایی که الهه ها را بدون زین و با زین، یک نفره و دو نفره، یکطرفه و دو طرفه، از جلو یا نیم رخ و حالت های گوناگون دیگر سوار مرکب خانگی شان نشان می داد، عکسهایی که در آنها دوشیزه ها روی پشت عبدی ایستاده بودند. سپس نوبت عکس با ژستهای مختلف رسید. عکسهای از هر یک از الهه ها در حالی که ایستاده بودند و یک پایشان را بلند کرده روی پشت سر برده ی زانو زده مقابلشان گذاشته بودند، عکسهایی از همین فیگور در حالی که الهه ها روی مبل لمیده بودند و هر دو پایشان روی گردن، سر یا صورت عبدی بود، عکسهایی از آنها که یک نفره، دو نفره و یا سه نفره از عبدی به عنوان صندلی استفاده می کردند. عکس های متعددی که عبدی را در حال بوسیدن روی پا یا کف پاهای دوشیزه ها نشان می داد. سپس عکس های با سوژه ی قلاده و شلاق فرا رسیدند. عکس هایی از هر یک از الهه ها که شلاق در دست عبدی را با قلاده پشت سرش خویش می کشیدند یا در حالی که یک پایشان روی سر و گردن عبدی زانو زده بود، قلاده ی سگ خانگی شان را می بستند، عکس هایی از زانو زدن عبدی مقابل پای هر یک در حالی که آنها شلاق در دست و با نگاهی که پایین را نمی نگریست، ایستاده بودند. سوژه ها و فیگورها تمامی نداشتند. پس از هر عکس فکری به ذهن یکی از الهه ها می رسید و او با فرمانی عبدی را آماده ی فیگور مورد نظر می کرد و عکس گرفته می شد. فانتری خانم ها اندک اندک بیشتر تحریک می شد و به موازات آن هر کدام از الهه ها فیگورهایی که سابمیشن برده ی مطیع شان را بهتر و عریان تر نشان می داد، ابداع می کردند. میس نوشین در این اثناء عکس هایی با زوایای گوناگون از نشستن خودشان روی صورت عبدی را در حالی که او روی زمین نشسته و دستهایش را از پشت ستون کرده و صورتش را به عنوان صندلی سرورش تقدیم کرده بود، گرفتند. سپس نوبت خانم مینا و نادیا بود که چنین کنند یا بجای نشستن در حالی که ایستاده اند، کف پایشان را روی صورت برده شان بگذراند. پس از عکس هایی با موضوع تحقیر و سابمیشن کم کم نوبت عکس های صمیمانه تر فرا رسید. عکس هایی که خانم ها را در حال بغل کردن یا بوسیدن پشت سر برده در حال تعظیم شان نشان می داد. عکس هایی از الهه ها که قلمدوش عبدی شده بودند و فیگور زورآزمایی گرفته بودند یا در همین حال سر عبدی را بغل کرده بودند. گرفتن عکس های اوقات خوش و دلچسبی را برای خانم ها و برده و نوکر مطیع شان پدید آورده بود و موقتاً غم روز آخر را اندکی تسکین داده بود. کم کم از وقت ناهار می گذشت و بالاخره الهه ها پس از دو ساعت عکس گرفتن، عبدی را مرخص کردند تا میز ناهار را چیده آن را سرو کند. آنها ناهار را در حالی که می کوشیدند به تغییرات خوشایند در آینده فکر کنند و در حال خنده و شادی میل کردند اما عبدی به سختی می توانست آینده ی خوشایندی تصور کند. البته با رفتن سرورانش او بسیار آسوده تر می شد، اما آسودگی از خدمت حتی دشوار و طاقت فرسا تحت امر سرورانی اینچنین دوست داشتنی چیزی نبود که او می خواست. دوشیزه ها پس از ناهار دسر را هم سر میز ناهار صرف کردند. تا هنگام رفتن زمان زیادی نمانده بود. اکنون فقط دو ساعتی به وقت پرواز الهه ها مانده بود. آنها لباس ها و لوازم ضروری شان را در چمدانی همراه می بردند و بقیه ی وسایلشان را بعداً عبدی باید برایشان می فرستاد. وقت آماده شدن بود. ابتدا الهه نوشین بود که برخاستند و به سمت اطاق شان رفتند و با صدای زنگ عبدی را فراخواندند که برای آماده شدن در خدمت شان باشد. پانزده دقیقه ی بعد ایشان در حالی که لباس پوشیده و آماده بودند و عبدی جلویشان زانو زده بود، خطاب به او گفتند: می تونی برای خداحافظی پاهامو ببوسی! عبدی صورتش را پایین آورده لبانش را روی پاهای پرستیدنی الهه ی جوان گذاشت و با تمام احساساتش برای دقیقه ای به بوسیدن مکرر پاهای ایشان ادامه داد. - خیله خوب دیگه ... کافیه ... برای همه چیز مرسی ... می تونی بری! عبدی از اطاق میس نوشین خارج شد و در حالت زانو زده به حضور دو سرور دیگرش که اکنون در هال روی مبل ها لمیده بودند رسید. الهه نادیا از جا برخاستند و روی پشتش نشستند و او را به سوی اطاق خودشان راندند. یک ربع ساعت بعد، عبدی کار آماده ساختن این سرور جوانش را نیز به اتمام رساند و در حالی که جلوی پای ایشان زانو زده بود، منتظر فرمان ایشان ماند. - ببین ... گریه منو در نیار! ... برو. الهه نادیا بغض کرده بودند. عبدی در حالی که به سختی خودش را کنترل می کرد، سرش را روی پاهای ایشان پایین آورد و برای پنهان کردن احساسش به بوسیدن مکرر پاهای ایشان پرداخت. - قول بده می آیی پیشمون ... باشه؟ صدای الهه نادیا گرفته بود و عبدی نیز با صدایی گرفته تر تنها توانست بگوید: حتماً...
میس نادیا سپس اندکی بر احساسات خویش مسلط شده و گفتند: خیله خوب ... حالا برو دیگه!
عبدی از اطاق ایشان نیز خارج شد. الهه مینا به اطاقشان رفته بودند. در آنجا به حضورشان رسید و مشغول انجام وظایفش شد. دیگر تنها ساعتی به وقت پرواز دوشیزه ها مانده بود که الهه مینا نیز آماده ی رفتن شده بودند. عبدی خرسند بود که با زانو زدن و پایین انداختن سرش می تواند، احساساتش را بهتر کنترل و حالات چهره اش را مخفی کند. او به همان شکل که در باره ی دو دوشیزه ی دیگر تکرار شده بود، در پایان کار در حالی که میس مینا روی لبه ی تختخوابشان نشسته بودند، لبانش را روی پاهای پرستیدنی الهه ی سرورش گذاشت و مشغول بوسیدن آنها با نهایت احساس شد. - سرتو بیار بالا. عبدی در حالی که هنوز زانو زده و روی دو زانو نشسته بود سرش را بلند کرد. الهه مینا یک دستشان را مقابل صورت او گرفتند و عبدی بی آنکه نیاز به اجازه یا فرمانی باشد آن را گرفت و با احساس مشغول بوسیدنش شد و پس از ثانیه هایی آن را رها کرد. الهه مینا دستشان را به آهستگی عقب کشیدند و سپس صورت عبدی را با دو دست گرفتند و بوسه ای روی پیشانی او زدند. - روزی که با هم شروع کردیم فکر نمی کردم به این خوبی باشی ... مرسی بابت همه چیز ... راستی تو هنوز برده ی من هستیا! رفتنم از اینجا معناش این نیست که مرخصت کردم! هر وقت کارت داشته باشم زنگ می زنم بیایی پیشم! با اینجا هم خداحافظی نمی کنم. چون حتماً با بچه ها یا حتی تنها وقتی فرصتش پیش بیاد، برمی گردم! ... خیله خوب! دیگه پاشو بیشتر از این بغ نکن! داره دیرمون میشه! عبدی برخاست و کوشید بر خود مسلط باشد. ظرف دقایقی چمدان های دوشیزه ها را به داخل اتومبیل حمل کرد و بالاخره در حالی که آنها آماده ی خارج شدن از آپارتمان بودند، به حضورشان رسید و برای آخرین بار مقابل پاهای زیبا و باشکوه آنها زانو زد، پاهایشان را بوسید، کفش هایشان را به پاهای پرستیدنی آنها کرد و باز بر پاهایشان داخل کفش بوسه زد. هر سه دوشیزه با قیافه ی گرفته از پله ها پایین آمدند و در حالی که عبدی در اتومبیل را برایشان گشوده بود و کنار در زانو زده بود، سوار اتومبیل شدند. رویای شیرین عبدی که سه سال پیش آغاز شده بود، تا ساعتی دیگر پایان می یافت. پایان

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی در خدمت سه الهه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites