تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز در زندان زنان

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 2 May 2014 15:44
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۰

می خواستم جیغ بکشم دیدم لبامو زهره بسته و داره با هوس اونو میکش می زته . منم فشار لبهای اونو با فشار و مکش خودم زیادش کردم .. دسته جمعی افتاده بودن رو من . از همه شون جوون تر و تر و تازه تر بودم و همین باعث شده بود که دست از سرم بر ندارن و ول کنم نباشن . می دونستم که بعدش باید برم به همه شون حال بدم ولی خیلی حال می داد . دیگه دست جور شده بود و از این صمیمی تر نمی شد . دلم می خواست تمام زنان زندان اونجا می بودند تا با همه شون حال می کردم . دیگه اون احساس ترس و وحشت از اونا می رفت کنار . چه سخته زنی باشه زندان . اصلا آدم فکر می کنه زندان برای مرداست . همه شون هیجان زده بودند . چون با التهاب می خواستن نوبت بگیرن که بیان سر وقت من . تعجب افسانه هم برای من تعجب داشت . یه چیزی میشه دیگه . بذار به هیچی فکر نکنم . دیگه آدمو که دو بار اعدام نمی کنن . بدنم به لرزه افتاد و لذت منو تحت الشعاع خودش قرار داد وقتی به این فکر ی کردم که به زودی حکم اعدام من صادر میشه . چون راه فراری نداشتم و تمام شواهد و مدارک بر علیه من بود . سی گرم شیشه برای اعدام کافی بود و من هم هم با دم شیر بازی کرده بودم . خیلی راحت با همه چی بر خورد می کردم . چون خودم آدمی بودم که نامردی در ذات من نبود و کسی رو لو بده نبودم فکر می کردم همه مثل من هستند ولی دنیای امروز دنیای نامردی ونا مردمی ها شده .. به خودم فشار می آوردم که این افکار منفی رو از خودم دور کنم . نمی دونم چرا یهو ان افکار اومده بود سراغم . چشامو دوباره بستم . افسانه بیش از بقیه داشت تلاش می کرد تا منو ارضا کنه و من هم از همون ناحیه بیشتر کیف می کردم . اون می دونست کجا رو بیشتر میک بزنه تا بیشتر تحریک شم . سینه هام دیگه حسابی داغ داغ شده بود . فقط کسمو به طرف بالا تکون می دادم تا این یک پیامی باشه برای افسانه که اون کسمو بیشتر میکش بزنه و متوجه باشه که من از این قسمت بیشتر دارم حال می کنم . افسانه داشت کارشو می کرد . دستامو هی این ور و اون ور می کردم . گاهی با موهای یکی بازی می کردم .. گاهی دور کمر یکی حلقه می زدم . پاهامو یکی نگه داشته و نمی ذاشت که حرکت کنم . دلم می خواست دهن باز می کردم و می گفتم زود باشین من دیگه نمی تونم .. من کسم می خواد و می خاره و آب داره .. خالیش کنین .. اگه اونا موفق نمی شدن . اگه منو ارضام نمی کردن . دیگه خوابم نمی برد . دلم می خواست بازم به اون حالت می رسیدم . حالا دیگه کسمو خیلی آروم و همزمان با مکیده شدن رو دهن افسانه حرکت می دادم . داشتم به آخراش می رسیدم .. مهین : بچه ها همین جوری خوبه ادامه بدین . بذارین این تازه وارد عزیزما بدونه بر و بچه های این جا چقذر با مرامن . دخترا دمتون گرم . امروز حسابی گل کاشتین .. حال دادین .. .. می خواستم بگم مهین جون ممنونم که از من حمایت می کنی و هوامو داری .. ولی بذار تمر کز خودمو داشته باشم . من حالا دوست داشتم همه جا در سکوت و آرامش باشه . این جوری بیشتر به من حال می داد . نوک هر یک از سینه هامو یک نفر در قیضه اش گرفته بود و اونو به آرومی میکش می زد . همزمان باید به یه نقطه اصلی فکر می کردم .. رو کسم زوم کرده بودم . به لبای داغ افسانه .. دلم می خواست سینه هامو چنگ می زدم .. یا روی کسمو .. دستمو گذاشتم زیر کونم . دو طرفشو فشار می گرفتم . با هاش بازی می کردم . همین جور عالی بود .. فقط یکی دو دقیقه سکوت و ادامه عملیات کافی بود تا منو به اون چه که می خوام برسونه ...آخخخخخخخخ حرکتشو شروع کرده بود . همون لذت و مایعی که می تونست به من آرامش بده . اینجا جهنمی بود که از اون واسه خودمون بهشت درست کرده بودیم .از همون جایی که افسان داشت با حرارت میکش می زد یه چیزی در حال ریزش بود .. یه آب گرمی که افسانه هم حسش رده بود . لباشو باز کرد با زبون اونو لیسید و با لباش میکش زد و تا اونجایی که می شد خیسی کس و هوسمو خورد . .. چقدر این کارش بهم انرژی داد .. سکوت و آرامش منو دید و گفت دخترا حالا پاشین . بذارین یه چند دقیقه ای چشاشو بذاره رو هم . اون نیاز به آرامش داره .. داشتم به این فکر می کردم که چرا بیرونمون نمی کنن ..ودیگه فکر کنم یه چند دقیقه ای خوابم برده باشه . وقتی که بیدار شدم زنا رو دیدم که سخت مشغولن . افسانه هم سر گرم حال دادن به یکی بود . نمی دونم چرا واسه یه لحظه حسودیم شد . ولی باید اینو هم به حساب می آوردم که منم به بقیه حال میدم و تنها در اختیار اون نیستم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#12 | Posted: 6 May 2014 17:51
لــــــــــــــــــــزدرزنـــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۱

به یاد حرفای فرزانه افتاده بودم که چرا این خانوما به ناگهان احساس آزادی و بی خیالی می کردند . بیشتر اونا تکیه کلامهایی داشتن که من یکی خوشم نمیومد . گویی مثل مردای چاقو کش و لاتهایی بودند که در خیلی از فیلمهای قدیمی نشون می دادن .یه جوری حرف می زدند که انگاری ازت طلبکار باشن و یا این که هرچی که خودشون میگن درسته . رفتم طرف اونا .. چهره هاشون بیشتر در هم و خسته نشون می داد . با این که همه شون کاملا لخت بودند ولی می شد حس کرد که می خوان به خودشون نشون بدن که دارن خوش می گذرونن . می خوان خودشونو با این دنیا آشتی بدن . با فضایی که در آن بهترین سالهای جوونی و میانسالی خودشونو سپری می کنن . من با ید با اونا کنار میومدم . شاید مهمون اونا بودم .. شایدم اگه معجزه ای می شد و یک درجه عفو بهم می خورد می تونستم تا ابد شاهد رفتن یکی یکی اونا از این جا باشم . اون وقت می تونستم آرزوی مرگ بکنم که جدایی از اونا رو نبینم .. -دختر چرا بیکار نشستی . الان میان اینجا مث سگ بیرونمون میندان . نمی دونم شاید امروز به افتخار ورود تو بوده که کاری به کارمون نداشتن . بچه میگن خیلی شجاعی .. بغل دستیش که لحن معتادا رو داشت و چهره اش هم به همونا می خورد گفت راسته که نبم کیلو شیشه داشتی ؟ دوست نداشتم باهام از این صحبتا شه و به یاد این بیفتم که هر لحظه ممکنه حکم اعدام منو صاد ر کنن . دلم می خواست ملیحه رو با خودم همراه کنم . سینه هاش آب افتاده بود . شل و ول شده دور نوکش خیلی کبود شده بود .. -چیه این جوری نگاش می کنی دختر .. یه روزی آرزوی هر مردی بود که فقط یه نگاه بهش بندازه .. گاهی وقتا فقط بابتش پول می گرفتم که اونو به یکی دیگه ندم . مردا حسود بودن . ولی دوست نداشتم هیشکی بهم تجاوز کنه .. کاش یه جایی روز گار و زندگی دیگه حرکتی نمی کرد . همه مون در اونجایی که دوست داشتیم ترمز می زدیم .. راستش واسم مهم نبود که ملیحه چیکار کرده و چرا داره این جوری حرف می زنه .. لبامو گذاشتم رو همون سینه های کبودش .. همونی که بار ها و بار ها درد کشیده و لذت برده بود اما دست بد روز گار و نامردمی ها اونو به اینجا کشونده بود .. نوک سینه و کبودی زیاد دور اونو میکش می زدم .. ملیحه خیلی آروم و ساکت شده بود .. پاهاشو رو زمین دراز کرد . خیلی شل شده بود. حس کردم کسش هم یه حالت آب افتادگی پیدا کرده , پوست دورش حالت چروکیدگی داشت و گوشتش شل شده بود .نمی دونم شاید به خاطر یه سانت مویی بود که دور اون قسمتشو گرفته بود . یه حالت پشمکی پیدا کرده بود راستش چنگی به دل نمی زد که آدم چنگش بزنه ولی اونو در چنگ خودم داشتم و طوری باهاش ور می رفتم که این حسو بهش بدم که دارم از این کارم لذت می برم که هنوزم خواستنیه .. -دختر داری چیکار می کنی .. یه جوری باهام حال می کنی فکر می کنم تو یه مردی و منم حوری بهشتی ... لبمو از رو سینه هاش برداشته گفتم بهشت آن جاست که آزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد .. -چقدر مثل آدمای خوب حرف می زنی .. -تو هم یکی از همون خوبایی ملیحه .. چرا این قدر ناراحتی . آدما به دنیا میان که خوب باشن . هیشکی نمی خواد بد باشه . ولی بدیش اینه که نمی دونه خوبی چیه ..کجاست و چه جوری میشه پیداش کرد . بعضی ها می تونن اونو پیداش کنن . ملیحه رو غرق هوس کرده بودم . سرمو گذاشتم لاپاش .. تا به اون کس بد قیافه و مودارش حال بدم .. -ملی جون می ذاری من با ژیلت خودم موهاشو بگیرم و برات صافش کنم ؟.. یه جور عجیبی نگام می کرد که تازه داره آدم می بینه . -تو چه جوری بیشتر حال می کنی -اگه صافش کنم تمیز تر و خوشگل تر از این میشه .. حتی اگه یه مرد هم اونو ببینه از حال میره .. -از اون آشغالای کثافت حرف نزن ..فقط می خوان خودشونو روت خالی کنن و برن -ملی جون همه شون این طور نیستن .. وقتی ژیلت یا همون خود تراشو توی دستم گرفته کس و دور و بالای کس ملیحه میانسالو کف مالی کردم اون حسابی یی حال شده بود .. چشاشو بسته بود . می دونستم که منتظر حرکت بعدی منه .. یکی که اسمشو نمی دونستم چیه دادزد آفرین پلنگو خوابش کردی فقط حواست باشه این یهو مث شیر می غره و پارس می کنه اصلا نمیشه به هیچی اون اعتماد کرد . ملیحه با همون صدای لرزون و نالان هوسیش گفت خفه شو سمیرا بذار کارشو بکنه .. -تو حتی اسمشو نمی دونی و اون وقت بهش اعتماد کردی که بهت حال بده ؟ -وقتی کس آدم می خاره هر کسی می تونه اونو بخارونه .. دستاش جادو می کنه . فقط لال شو نذار ماده پلنگ بیدار شه و جرت بده .. ..تیغو خیلی آروم روی کس ملیحه می کشیدم و بعد از هر بار ی که موهاشو می گرفتم خیلی به نرمی دور کسشو لمس کرده انگشتمو فرو می کردم اون داخل .. . خیلی چرب و خیس شده بود .. با روی کس هم همین کارو کردم .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#13 | Posted: 9 May 2014 23:26
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۲

همچنان به برق انداختن کس ملیحه مشغول بودم . چقدر تر و تازه و قشنگ شده بود . حالا می شد اون کسو حسابی لیسید و باهاش حال کرد . موهای هر قسمتشو که می گرفتم در جا قسمتی رو که موداشت صابون مالیش کرده تا کفش خشک نشده باشه و اذیتش نکنه . خیلی مراقب بودم تا زخمیش نکنم . . ملیحه چشاشو بسته بود . از این کارم لذت می برد . -آخخخخخخخخ مهتاب خیلی خوشم میاد . چه با حال داری حال میدی .. سمیرا : خانوم پلنگه خوابت نبره که اینجا رو از دستت می گیرند .. ملیحه در حالی که ناله می کرد گفت .. تو دیگه چی میگی جنگلی بذار حالمونو بکنیم . حسمونو دیگه بهم نزن . . -اووووووفففففف مهتاب داری چیکار می کنی .. راست می گفت آتیشش زده بودم . وقتی کسشو کف مالی می کردم درجا دستمو می ذاشتم وسطش ..می خواستم کاملا برقش بندازم . لبه شو از داخل می گرفتم طوری بازش می کردم که ژیلت رو روی آخرین نقطه ای هم که مو داره بکشم و تمیزش کنم . تیغش خارجی اصل بود و خیلی نرم کار می کرد .. افسانه : مهتاب جون این جوری که تو داری به کسش حال میدی و تمیزش می کنی یه آرایشگر یه عروسو این جوری درست نمی کنه . وقتی کارمو تمومش کردم ملیحه رو بغلش کردم . -حالا این کس خوردن داره . چی شدی ؟ عروس خانوم . بیست بیست . دهنمو رو کس ملی جون گذاشتم و اون اشتهایی رو که داشتم چنذ برابر نشون دادم . -نگاه کن خانومی . دستمو که روش می کشم زبونمو اصلا سیخ نمی زنه .. هیچ دون دونی نداره . کاملا صافه .. اگه مورچه بره روش سر می خوره میفته پایین . .. خیلی ناز شده . لبه هاش از دو طرف طوری بهم چسبیدن که اونو خیلی کوچیک تر از اونی که هست نشون میدن .. -آخخخخخخخ مهتاب جوووووووون بخورشششش بخورشششش .. با زبون و دهن و انگشت افتادم به جون کس ملیحه که ظاهرا میون اون طرفی ها کله گنده بود . یه کله گنده که افسانه بود . ظاهرا پهلونای زندان زنان هم به چند گروه و دسته تقسیم می شدند . باید مدتها اینجا سر می کردم تا از راز و رمز کار ها سر در بیارم . -مهتاب .. خانوم گل فدات شم . تا حالا این جوری نشده بودم . اشک پلنگو در آورده بودم . پلنگی که هیکل سفت و توپی داشت و کسش هم با برق انداخته شدن از اون حالت وار فته نجات پیدا کرده بود . چقدرهم سفید بود . -مهتاب یه کاریم بکن .. یه کاریش بکن .. با التماس ازم می خواست کاری کنم که اونو سر حالش کنم . دور مونو گرفته بودند ولی اون با تشر همه رو از دور و بر خودش دور کرده بود . اون فقط منو می خواست . سینه های سفتشو که دور نوکش کمی کبود شده بودو گرفتم تو دستای خودم .. سرم رو روی قسمت بالای کسش حرکت می دادم . فشار میک زدن و خوردن کسشو زیاد کرده بودم . دست و پا می زد .انگار دیگه از خودش اراده ای نداشت . ریحانه : بچه ها خانوم پلنگه مرد . ما دیگه بی پلنگ شدیم . کی حاضره جاش پلنگ شه . .. هیشکی صداش در نیومد . چون می دونستن داره شوخی می کنه و خیلی ها با تعجب به من و اون نگاه می کردند . اون دیگه ار گاسم شده بود .. خیلی زود چشاشو باز کرد .. به من نگاه کرد . اشک همچنان تو چشاش حلقه زده بود . -راستش بعد از چند سال الان اولین روزیه که حس می کنم آزادم . دارم زندگی می کنم .. سرشو گذاشت رو سینه ام .. هق هق گریه امونش نمی داد مثل بچه ها گریه می کرد . چند نفر دیگه هم با اون به گریه افتاده بودند . افسانه هم در حالی که بغض گلوشو گرفته بود گفت چی شده بچه ها اینجا رو عزا خونه اش کردین . این همکلاس خودمه .. مهتاب ..من اونو از بچگی می شناسمش . من مهتاب را بزرگش کرده ام . ملیحه خود تراشو گرفت . حالا اون می خواست بیاد سراغ من که موهای کسمو اصلاح کنه و من چند روز قبل این کارو کرده بودم ولی رشدش سریع بود . راستش سختم بود . باید تیغشو عوض می کردم . اینجا همرام نداشتم . .. دیگه توی ذوق ملیحه نزدم . اونم خوب بلد بود از چه راهی وارد شه . -شنیدم دختری .. باشه هر جور که دوست داری . هر جور که تو بخوای .. به مرد جماعت نمیشه اعتماد کرد . ولی با همه اینا ما زنا دیونه ایم . صد بار اگه گول بخوریم بازم دفعه صد و یکمی هم هست که فریب اونا رو بخوریم . بهمون میگن شیطون ولی اونا چرچیلن . روباه مکارن .. -چه کس نازی داری . کوچولو و تازه . مثل اون وقتا که تازه جیک جیک مستونم بود . حیف از این کس که عمرشو اینجا تلف کنه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#14 | Posted: 13 May 2014 17:32 | Edited By: shahrzadc
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۳

[/lملیحه می خوست هر طوری شده جبران بکنه . وقتی اون ژِیلتو روی کسم و کناره هاش می کشید هوس و حشر زیاد از مغز کسم درجا می رسید به قلبم و حس می کردم داره دلمو از جاش در میاره .. لرزش پوست تنم که اون جای خود داشت . اصلا نمی دونستم اون داره چیکار می کنه و تا کجا ها پیشرفت کرده . می خواستم بخوابم . دوست نداشتم به این زودی از حموم بیام بیرون . دور و بر کسم همه خیس شده بود و اونم تا می تونست کاری می کرد که این تر بودن کسم بیشتر و بیشتر شه . انگشتشو دور و برش حرکت می داد . -حواست هست -آره دختر می دونم که دختری . حواسم هست . -نههههههه .. نهههههههه به این زودی ار گاسم نمیشم .. -چی شی گاسم ؟... چشامو باز کردم و یه نیم نگاهی بهش انداختم و حس کردم که نمی دونه ار گاسم به چی میگن .. ریحانه که حواسش به ما بود گفت آهای آبجی پلنگه ..مست و ملنگه .. سفاتت کمه . همون ارضا شدنو میگه .. ولی این ملیحه هم عجب لبای کلفتی داشت ! وقتی اون لبا رو روی کسم می کشید من حس اینو داشتم که دنیا داره کسمو لیس می زنه . حس از این قوی تر نمی شد .. هر بار که به اوج می رسیدم همین لذتو می بردم . افسانه هم این حالتو در من ایجاد کرده بود . . حس کردم وقتی کسم بیشتر برق انداخته شده لذت بیشتری می بره . خوشم میومد .. دوست داشتم همین طور به لیس زدن و میک زدن ادامه بده . نگاهمو به مسیر لاپام دوختم . در یه حالت طاقباز بودم . لبه های کسمو به دو طرف باز کردم تا وقتی زبون پهنشو می ذاره توی کسم لذت بیشتری ببرم .. دستمو رو سرش گذاشته اونو بیشتر به خودم و لاپام فشار می دادم . بخور کسمو .. بخور .. لباتو بذار وسط لبه های کسم . خوب میکش بزن . نذار همین جوری بمونم -فدات شم دختر . -اوووووففففف .. ملی جون ملی جون .. ملی جون .. خوبه .. خوبه .. سوختم .. آتیش گرفتم .. ریحانه دلش طاقت نگرفت و اومد بالا سرم و سرشو در جهت مخالف سر من قرار داد صورتشو بهم چسبوند و لباشو رو لبام قرار داد . با این که لباش در یه حالت وارو رو لبام چسبیده بود ولی بی اندازه حال می کردم . بازم اون حس به من دست داده بود . حس یک فریاد . حس لذتی که میگن دیگه بالاتر از اون وجود نداره .. دور کسم و اون داخل در حال جوشیدن بود .. داشت لذت و کیف منو می جوشوند .. آب کسم , آب هوسم به جوش اومده بود . حس کردم هوس داغم از کسم بیرون ریخته وبا این حال دوست داشتم که همچنان کسم میک زده شه هم دلم می خواست ریحانه لباشو از رو لبام ور داره که من جیغ بکشم و هم دلم می خواست که به همین صورت به بوسیدنش ادامه بده . یه دستمو گذاشته بودم رو سر ملیحه و اونو به کسم فشار می دادم و دست دیگه ام رو سر ریحانه بود . بعد از اون دسته جمعی رفتیم تو هم . هر کی رو هر کی سوار می شد . چه عشقی می کردیم .. یهو سر و صدایی اومد که خانوما زود باشین .. ملیحه : امروز خیلی مهربون شدن ..ریحانه : آره خانوم پلنگه به بر کت وجود مهتاب جونه .. میگم گاهی که سر حال نباشن یه نگهبان هم میذارن داخل حموم . واقعا کس خلن . ولی دختر تو این تیغ کس تراشی رو از کجا آوردی -این فقط به درد همینا می خوره . به درد رگ زنی نمی خوره . تازه اونا از خداشونه که ما خودمونو بکشیم . ملیحه : مهتاب جون تو دیگه این حرفو نزن خوشگل من .. ریحانه : چند ساله داریم سگ دو می زنیم که معاون ملی پلنگه شیم حالا تو اومدی جای ما رو گرفتی . افسانه : مهتاب معاون منم هست . هر چند رئیس منه .. -بس کنین بچه ها معاون هر دو تا تونم . حالا خوب شد؟ . ولی معاون کلانتر بی ستاره .. مهین و شهناز کلی می خندیدند .. وقتی بر گشتیم بچه ها می گفتند هیچوقت تا به این حد بر و بچه های اینجا با هم صمیمی نبودند و همه شون منو شرمنده می کردند و می گفتن که وجود من باعث شده -آخه خانوما من که کاری نکردم . تازه ده نفر از شما ها رو دیدم و با هاتون بر خوردم .. ریحانه : اگه بدونی این ده نفر چه شر و شوری دارن . می تونن زیر همین زندان دینامیت بذارن و اونو بفرستن هوا . خلاصه باید حواسمون به کارمون باشه . در فضای زندان قدم زدیم . جای با صفایی بود .. صفا که چه عرض کنم . دوری از خونه و خونواده که نمی تونه با صفا باشه .ولی یواش یواش با چم و خم خیلی از کارا آشنا می شدم . کارگاه مخصوص کارهای دستی .. کتابخونه .. نماز خونه .. بوفه ..همه چی داشت . یه سالن عمومی با یه دو سه تا تلویزیون . خدا پدرشونو بیامرزه که تعداد تلویزیون ها رو زیاد کرده بودند وگرنه یه بزن بزن حسابی راه میفتاد . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی
     
#15 | Posted: 16 May 2014 23:36 | Edited By: shahrzadc
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۴

چند روز بعد مسئول زندان منو احضارم کرد . لحن خشنی داشت . معلوم نبود بچه ها از کدوم کانال با خبر شده بودند که اون و شوهرش با هم اختلاف دارند . در حالی که ظاهر اسلامی و قنداق پیچیده اون نشون نمی داد که اهل اختلاف و دعوا و این حرفا باشه . دل تو دلم نبود . چیکارم می تونه داشته باشه . -خانوم مهر آرا . این مدتی که شما اینجا بودید باعث تعجب من شدید این که با این اخلاق و رفتاری که دارین چطور به خودتون اجازه دادین که این جا رو محلی برای زندگی خودتون انتخاب کنین . تاثیری که روی همه زندانیا یا بیشترشون گذاشتین منو شگفت زده می کنه .. ولی گاهی وقتا آدما نمی دونن خداوند از نعمتهایی که بهشون داده چگونه استفاده کنن . به بیراهه میرن . به راههای بدون باز گشت . راههایی که جز تباهی و نابودی به همراه نداره . همه ما روزی به دنیا میاییم و روزی از این دنیا میریم . ولی متاسفاانه وقتی پا به عرصه گیتی می ذاریم انگاری عمری جاودانه داریم . باورمون نمیشه که باید بریم . مرگ حقه ولی چه خوبه که آدم سربلند از این دنیا بره . خداوند بزرگ بخشنده و مهربونه . توبه رو قبول می کنه .. عزیزم نمی خوام این خبرو بهت بدم .. ولی متاسفانه حکم اعدام شما صادر شده .. باید به شما ابلاغ شه ...حدس می زدم که این همه صغری کبری بافتن ها معناش چی می تونه باشه ... فقط نگاش می کردم . باورم نمی شد .. ته دلم انتظار داشتم چون اولین باره یه ابد بهم بخوره .. نمی تونستم چیزی بگم .. شاید مرگ یه سفری باشه که من بی خود ازش می ترسم .. -ببخشید حالا کی قراره این حکم اجرا شه .. بغض امونم نداد . باورم نمی شد دختری که حالا باید در حجله گاه عروسی می بود باید طناب دارو بر گردنش ببینه . درسته گناهم خیلی بزرگ بود ولی وقتی که می دیدم عدالت در مورد همه و به طور یکسان انجام نمیشه ناراحت بودم و حق خودم نمی دونستم که در آغاز جوانی بمیرم .. -می تونی اعتراض کنی .. فرجام بخوای .. توبه کنی .. از تمام کارهایی که انجام دادی .. اومد کنار من . منوبغلم کرد .. -این قدر اختلاف سنی نداریم که بهت بگم دخترم . ولی می تونم جای خواهر بزرگت باشم .. می خوام یه چیزی بهت بگم که اگه این مسئله آشکار شه این شانس یک در هزاری هم که برای یک درجه بخشش و تغییر حکم اعدام داری از بین میره . همجنس بازی زنان .. خب درسته که این جا در منگنه هستین ولی باید شکیبا بود . برای یه سری که شوهر دارن و جرایمشون سبک تره مرخصی هایی در نظر گرفتیم . اتاقای مخصوصی داریم که گاهی با شوهراشون باشن ولی نه این که این جا رو مثل هتل بسازن . حیف که قدر نعمتهایی رو که خدا بهت داده نمی دونی . رفتم لب باز کنم یه چیزی بگم که پیشدستی کرد و گفت می دونم چی می خوای بگی می خوای بگی که تو تنها کسی نیستی که دست به این کار زدی . خیلی های دیگه همین کارو می کنن . ..دیگه حرفاش برام مهم نبود . فقط به اعدام فکر می کردم . به این که من کسی رو ندارم پارتی ندارم که بخواد برام کاری کنه . در اینجا در کشور ما قانون و عدالت معنایی نداره . عدالت هر وقت دوست داشته باشه در یکی رو می زنه و وارد میشه و هر وقت هم که عشقش نکشه از خونه یکی فرار می کنه . -ببینم حواست اینجا هست ؟ -فقط می خوام بدونم اگه قراره بمیرم تا کی ممکنه زنده یاشم ..حداکثر چند وقت دیگه ممکنه اعدامم کنن . -اگه الان اعتراض بنویسی و با یه دلیلی تقاضای بخشش کنی و اونا هم قبول نکنن حداکثر دو ماه دیگه ... اگه اعتراض نکنی تا 45 روز دیگه ولی 15 روز هم خودش کلیه واسه این که خدا آدمو ببخشه ... دست از سرت بر نمی دارم . الان روحیه مناسبی نداری . برو من چند ساعت دیگه در این مورد باهات حرف می زنم ... راستش حوصله اونو نداشتم . -نمیشه حالا بفر مایید ؟ من روحیه اونو ندارم که برگردم اینجا .-ضررنمی کنی دختر . دلم برات می سوزه .. مثلا تازه عروس هم هستی . آدم این جوری میره دنبال تهیه جهیزیه که با فروش مواد و بد بخت کردن جوونای مردم همراه باشه ؟ ... برگشتم پیش بچه ها ... چهره در هم منو که دیدن خیلی ناراحت شدن . افسانه بغلم کرد .. در مورد لز چیزی نگفتم . یه نگاهی به سقف و دور و برم انداختم . اثری از دوربین و این که چیزی کار گذاشته باشن ندیدم ولی ابن تازگیها رسم شده بود که مسئولین به کل زندانیان هر وقت که بخوان اشراف داشته باشن ..هرچند در همه زندانها جا نیفتاده بود .. شایدم یک نفر ما رو لو داده باشه .. خانوم نفیسی چطور می تونه کمکم کنه . -بچه ها من تا چند وقت دیگه آزاد میشم . راحت میشم . دلم برای همه تون تنگ میشه .. نتونستم بیش از این نقش بازی کنم .. من نمی خوام حالا بمیرم .. زوده ..افسانه بغلم زد و چار تایی مون اشک می ریختیم ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#16 | Posted: 20 May 2014 16:32
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۵

-عزیزم گریه نکن ..می دونم کارت درست میشه .. اون وقتا که به همین راحتی آدم می کشتن گذشت تو که سیاسی نیستی تو رو بخوان راحت اعدام کنن . یادم میاد مادرم تعریف می کرد اون اوایل که تازه انقلاب پیروز شده بود اگه زن به شوهرش خیانتی می کرد درجا اونو سنگسارش می کردند . مثلا می خواستند یه درسی باشه برای بقیه . خیلی تلخ و درد آور بود . حالا از این مدل اعدام ها با این که هراز گاهی داریم ولی خیلی کمتر شده .. گاهی با پول و گاهی هم با انواع و اقسام باج دادنهای دیگه میشه این احکامو خرید .. گاهی هم می بینی میون صد تا نادون یه آدم حسابی هم پیدا میشه . آخه اونایی هم که رای صادر می کنن انسانن دیگه .. رحم و مروت سرشون میشه . متوجه میشن که یه آدم گاهی وقتا چرا دست به یه کارایی می زنه . متوجه میشن که چه کسی مجرم واقعیه .. مهین : فدات شم من . تو کجات به خلافکارا می خوره . باورم نمیشه که در مورد تو بی انصافی کرده باشن . آشغالا کثافتا .. خودشون با قاچاقچیا دست دارن . باور کن یه بار یکی با دو تا گونی تریاک دستگیر شد ولی خیلی راحت ولش کردن . چون دانه درشت بود و ظاهرا اون محموله هم مال خودشون بود .....من نمی دونستم باید چیکار کنم . چند ساعت بعد خانوم نفیسی احضارم کرد . -می دونم که خیلی ناراحتی . هم بابت حکمی که برات صادر شده و هم برای این که متوجه شدی که من می دونم تو در زندان داری چیکار می کنی . راستش من اصلا بابت این که به من گفته جریان لز تو رو می دونم احساس ناراحتی نمی کردم . فقط به این فکر می کردم که باید بمیرم . به خونواده ام و به همسرم فکر می کردم . حتما بهنام میره یه زن دیگه می گیره . بره بگیره . من که دیگه زنده نیستم . ولی میگن زنا عذاب می کشن اگه شوهرشون بره زن بگیره .. اون لحظه چه حسی به آدم دست میده وقتی که می خواد جون بده . تقریبا نیمه شب بود ..نمی دونم چرا خانوم نفیسی اونجا نبود و جاش یه زنی رو دیدم که با یه بلوز دامن اونجا نشسته بود بلوزش به رنگ سفید و دامنش به رنگ مشکی و خیلی هم کوتاه بود روسری هم نداشت . .-ببخشید خانوم نفیسی اینجا نیستن ؟.. -ببینم به من نمیاد که این شکلی باشم ؟ نمی دونم چرا نمی تونم پیش شوهرم این مدلی ردیف شم . تازگیها خیلی ازش فاصله گرفتم . انگار یه حس فرار ازش دارم . -ببخشید شما خانوم نفیسی هستین ؟ می دونستم که خودشه از صداش شناخته بودمش .. آخه این جا .. زندانه .. -باشه دلیل نمیشه که ما در زندان آزادی نداشته باشیم . در اینجا سخنانش کمی جدی تر شد . شوهرم از دست من خسته شده .ممکنه بخواد ازم جدا شه . -از شما خانوم به این مهربونی اصلا بعیده که در مورد جدایی حرفی به میون بیارین . -چیکار میشه کرد . وقتی که نمی تونم شوهرمو ار ضاش کنم و اونم از من انتظار داره به نظر تو باید چیکار کنم . -حالا من برای چی اینجا هستم ؟. -من از تو می خوام که این شور و نشاطو در من به وجود بیاری . حس از دست رفته منو بهم بر گردونی . می دونم تو می تونی . -شما از کجا می دونین . اصلا من این کاره نیستم . در خودم نمی بینم که بتونم .. -تو خیلی راحت می تونی . تعریف تو رو زیاد شنیدم . تو اگه بخوای کاری رو انجام بدی با تمام وجودت انجام میدی . من اینو می دونم .-شما فیلم گرفتین ؟ یا کسی بهتون خبر داده .. -نیازی به هیشکدوم از اینا نیست . نگران نباش . جاسوسی نداریم که این خبرو برای ما آورده باشه .. فیلم هم ندیدیم .. من خودم با چشای خودم از یه روزنه ای شاهد بودم که داشتی چیکار می کردی . نمی دونستم کدومو دیده . احتمالا باید حرکات ما در حمومو دیده باشه .. اون از من می خواست که با هاش ور برم . با هاش لز کنم . یک زن مومن و مقنعه ای و با حجاب .. می گفت یه فرد مورد اطمینان مراقب همه کاراست .. برای چند دقیقه ای فراموشم شده بود که یک اعدامی هستم .وقتی که به یادم اومد سگر مه هام رفت تو هم . حس کردم که نمی تونم با خانوم نفیسی باشم و اون جوری که دوست داره بهش حال بدم. تازه هنوزم فکر نمی کردم جدی گفته باشه . -دختر چرا کشتی هات غرقه .. -نمی دونم . واسه این حکم اعدامه . - اگه اون کاری رو که دوست دارم انجام بدی منم قول میدم که تا اونجایی که از دستم بر بیاد بهت کمک کنم ولی امید واری نمیدم . راه داره .. میشه یه کاری کرد به شرطی که تو سنگ تموم بذاری و دختر حرف گوش کنی باشی . باید زد به نقطه حساس .. البته اول تو باید بزنی به نقطه حساس ..... ادامه دارد ... نویسنده .....ایرانی
     
#17 | Posted: 23 May 2014 22:39
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۶

-بیا بریم از این طرف -باهاش رفتم . نمی دونستم قصد چه کاری رو داره . کمی ترس برم داشته بود . اون چرا از لز حرف می زد . اینا چه نقشه ای داشتند ؟ نکنه می خواست یه توجیهی داشته باشه برای این که منو اعدامم کنن . چاره ای نداشتم جز این که با هاش برم . پشت اتاق دفتر و کارش یه اتاق کوچولو بود با یه تخت دو نفره .. و طوری هم دکور بندی شده که منو به یاد اتاقای شیک خونه های شیک مینداخت . حتما از سلیقه خانوم نفیسی بوده که خواسته محیط کارو برای خودش فرحبخش کنه ولی خودشو انداخت رو تخت . چند بار بالا و پایین پرید .. تخت یه حالت نیمه فنری داشت . تشکش هم همین طور بود -چطوره ؟ .. خوبه .. قشنگه . سلیقه خوبی داشتین .. -تو خوشت بیاد کافیه .. چی داشت می گفت !. من که نمی خواستم اونجا زندگی کنم . -دوست داری امشبو همین جا بخوابی ؟ -ببخشید قراره فردا اعدام شم ؟ -عزیز دلم آخه واسه چی این حرفو می زنی . من تمام تلاشمو می کنم که حداقل کار بهت ابد بخوره . غلط می کنن تو رو اعدامت کنن . کی این حرفو زده .. اشک تو چشام پرشده بود . بغض امونم نداد .. -خانوم نفیسی آخه اونی رو که می خوان ببرن پای چوبه داربهش میگن آخرین خواسته ات چیه .. شاید اون یه خواسته بزرگی داشته باشه .. شایدم حس کنی خواسته بزرگ من اینه که آخرین شب زندگیمو مثل آدمای با کلاس استراحت کنم . فکر نکنم که یک زندانی محکوم به مرگ هستم .. سرمو که بالا گرفتم دیذم که اون با یه شورت و سوتین فانتزی و خیلی نازک رو تخت دراز کشیده .. آغوششو واسم باز کرده .. یعنی اون ازم می خواد باهاش لز کنم ؟ اون حرفایی رو که نیمساعت پیش بر زبون آورده و زیاد جدی نگرفتم همش جدیه ؟ نهههههههه .. نکنه می خوان فیلمی چیزی بگیرن .. اگه این کارو بکنه که پای خودش هم گیره . -ببینم نمی خوای لباساتو در آری ؟ اگه می خوای دوش بگیری یه حموم کوچولو هم این بغل داریم .. دهنم از تعجب وا مونده بود .. سرمو تکون دادم و گفتم باشه .. ولی عین آدمای گیج خودمو سپردم زیر دوش .. اگه اینو واسه بچه ها تعریف کنم شاخی که اونا در میارن بلند تر از شاخیه که من درآوردم .. لباسامو تا آخرش در آوردم . حتی شورت و سوتینمو . دیگه کمتر احساس خجالت می کردم .. رفتم زیردوش چه حالی می داد ! فشار آب خیلی قوی بود .. راستی راستی اون ازم می خواست که باهاش لز کنم تا سر حال شه و بتونه اون سرد مزاجی خودشو رفع کنه ؟ اصلا فکرشو نکرده که من آبرو شو ببرم و پیش بقیه حرف بزنم ؟ شاید اگه من اعدامی نبودم هر گز به من چنین پیشنهادی رو نمی داد . وااااااااااییییییی اون اومده بود داخل .. این بار شورت و سوتین هم تنش نبود .. -خانوم نفیسی .. -چیه مهتاب جون .. وقتی دو نفره هستیم می تونی منو نفیسه صدام کنی ولی اگه یه وقتی تنها نبودیم به همون نام فامیل صدام بزن .. واسه یه لحظه سرم که به پایین افتاد و نگام به لاپاش کسشو دیدم که میون موهای بلند و اون پشم و پیله های پشمکی اون محو شده . بدنم دیگه اون بوی عرقو نمی داد . شیر آبو بستم . اون راستی راستی دوست داشت که بهش حال می دادم . رفتم طرفش . باید سنگ تموم می ذاشتم . رئیس زندان می تونست کمک حال من باشه . به شرطی که تمام این حرفا به خاطر این نبوده باشه که کار خودش پیش بره و بعدا منو فراموشم کنه . من این جوری دلم می شکست . نمی تونستم بپذیرم اینو که سرم شیره مالیده . حالا می تونست کارشو انجام بده توصیه هاشو بکنه اگه موفق نمی شد که دیگه گردن نمی زدند . اون جوری من حس یه آدم فریب خورده رو نداشتم . باید بهش نشون می دادم که در انتخاب من اشتباه نکرده .. خودمم باورم نمی شد منی که از لز نفرت داشتم و هیچ تجربه ای در این کار نداشتم در ظرف چند هفته به جایی برسم که بقیه زنای این کاره منو از همه بهتر و بر تر در این کار بدونن . شاید به خاطر این بود که با تمام و جودم این کارو می کردم و از جون مایه می ذاشتم و می خواستم طرفم به اوج لذت برسه . با دونستن این که نقاط حساس یک زن کجاست و همون جا ها رو بیشتر با هاش ور برم . همون جوری که خودم می خوام حال کنم حوصله کنم و به دیگران حال بدم . نگاهم همچنان به کسش بود .. نمی تونستیم کاملا دراز بکشیم . باید بدنمونو تا می کردیم ولی در همون حالتی که اون ایستاده بود من نشستم و دهنمو به طرف کس پشمالودش بردم . با این که موهای سرش صاف بود ولی موهای کسش یه فر خاصی داشت . دهنمو باز کرده پشم کسشو گذاشتم توی دهنم و شروع کردم به میک زدن و جویدن اون موها و همراه با اون زبونمو هم گاه می بردم به اون سمت موها و شکاف بر هنه و گوشتی کس که بی اندازه خیس و لغزنده شده بود .. سر شار از هوس .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#18 | Posted: 27 May 2014 20:22
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۷

دهنم همچنان رو پشم کسش قرار داشت و اونو مث آدامس می جویدم . جووووووون چه حالی می داد .وقتی حس می کردم از دستش خیلی کارا بر میاد و از این کار من داره لذت می بره . در بعضی حالتها تمام اون پشم و موها رو یه دفعه می ذاشتم توی دهنم و میکشون می زدم . آروم آروم از قسمتای بالای مو می رفتم به قسمت انتهایی و روی کس . اونجایی که شکاف کس نفیسه خیس خیس بود .درست میک زدن این جور کس ها خیلی سخت بود .. کمر خانوم شل شده بود و گوشه دیوار تا خورده بود . ولی من لذت می بردم و به میک زدن خودم ادامه می دادم . می خواستم اونو به آخرش برسونم . -اووووووخخخخخ مهتاب تو خیلی فوق العاده ای .. بهتر از اونی که فکرشو می کردم .. بخورشششش حال بده .. ولم نکن . فقط تو می تونی . تو می تونی منو به اون چه که می خوام برسونی . می تونی به من زندگی بدی . عشق بدی . ولم نکن . جوووووووون جووووووون .. بگو چی می خوای .. چه جوری دوست داری .. . -من یه کس براق و صافو که زبونم روش سر بخوره رو دوست دارم -اووووووخخخخخ هر چی که تو بخوای حالا یه خورده همین جور پشم کسمو لیسش بزن .. بزن ..جوووووون .. دوست دارم خوشم میاد .. برات کس براقو هم ردیفش می کنم .. -کس براق زود تر می تونه تو رو به ار گاسم برسونه . اگه بخوای تمیزش کنی من هستما .. کمکت می کنم .. ولی یادم رفته بود ژِیلت امریکایی رو با خودم بیارم . رفت و یه خود تراش برام آورد . یه نگاهی بهش انداختم . از اون مدل قدیمی ها ی سن دار تر از من بود .. -ببینم این تیغش تازه هست ؟.. آره فقط یه بار شوهرم با اون موهای کوتاه کیرشو تراشیده .. -ولی خانومی تو که می دونی رحم زن چقدر حساس و میکرب پذیره سعی کن از خود تراش مخصوص خودت استفاده کنی . -باشه چشم این دفعه .. اگه بخوام این جوری کست رو اصلاح کنم باید خیلی آروم با کف صابونی معتدل و نه غلیظ و نه رقیق این کارو انجام بدم . اگه قیچی داشتی اول کوتاهش می کردم بعد تیغش می زدم .. رفت و یه قیچی گنده برام آورد . هرچند کسش خیس خورده بود ولی موهای بلندو تا جایی که می شد با قیچی کوتاهش کردم . و بعد چند تا ماچ از رو کسش ور داشتم که اون یخ نکرده باشه و داغی هوس هنوز رو تنش مونده باشه . کف صابونو وقتی به دور کسش می مالوندم با کف دستم حسابی مالشش می دادم .. به چشاش نگاه می کردم خمار بود و هوس از روش می بارید . آروم صداش کردم نفیسه جون اگه این جوری می مالونم واسه اینه که ریشه کست خوب خیس بخوره شل تر شه و تیغ اذیتش نکنه .. -اووووووههههههه پس بذار خوب خوب خیس بخوره . من چقدر از این مدل خیس خوردنا خوشم میاد .. آخخخخخخخ آخخخخخخ کسسسسسسسم کسسسسسسم به دادم برس .. من می خواااااام می خواااااام .. معلوم نبود چی رو می خواد این جا که از کیر خبری نبود . خود تراش مدل قدیمی رو که از وسط حالت دو تیکه ای داشت کمی پیچشو شل کرده و اونو روی کس خانوم خوشگله قرار دادم و آروم شروع کردم به بر داشتن موهای اون .. -نهههههه نههههههه .. چقدر کیف داره .. دلم می خواد تا فردا همین جور مشغول باشی .. لبه کس نفیسه رو نگه داشته تا اون قسمت از فضای بیرونی کس صاف وایسه بهتر بتونم اونو تمیزش کنم و موهاشو بر دارم .. همراه با تراشیدن موها ی کس شیطنت هم کرده از بغلا یکی دو تا از انگشتا مو هم فرو می کردم توی شکاف وسط کس . بالای کس یه حالت سفت تری داشت و راحت تر می شد اونو اصلاحش کرد . -دلم می خواد برقش بندازم .. طوری که نرم شه . دستم روش سر بخوره .. ولی این خود تراشش کمی کند عمل می کنه .. -بگو یکی از اون جنس خوباشو می خرم . یه تیغشو بگیری کافیه . -خب واسه اینجا لازمه .. اوووووههههه کسم... چقدر سست و بی حالم کردی .. دور اول اصلاح که تموم شد حس کردم یه بیست درصد هنوز مونده .. دوبار ه کف مالی کرده این بار خیلی راحت تر تونستم کسشو تمیز کنم . -مهتاب چون حالا چطوره ؟ سلیقه ات می گیره لیسش بزنی ؟ -اون جوری هم سلیقه ام می گرفت به خاطر تو گفتم . اتفاقا بهداشتی تره و موها اگه بلند باشه عبادتت درست نیست . زبونمو روی کسش کشیده و گفتم حالا خیلی خوش طعم تر و لذیذ تر شده . ولی یکی دو نقطه چند تا مو ریزه هست که باید درش بیارم .. چقدر خوشگل و تپلو شده کست . واقعا هم شده یود .. هم روش ورم داره هم پهلو هاش .. این مدل کس , اونایی رو که می بیننش خیلی به هوس میاره . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#19 | Posted: 30 May 2014 12:32
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱۸

با کف دست و انگشتام روی کس و داخل کس نفیسه رو هدفش گرفته بودم . اون دیگه چیزی نداشت بگه جز این که چشاشو طوری درشت کنه که انگاری داره از حدقه در میاد . بازم انگشتامو به سرعت توی کس نفیس جون فرو می کردم و تند و تند بیرون می کشیدمش .. چشای خوشگلش همچنان گرد شده بود . تعجب می کردم که اون با این همه لذتی که از لز می بره و از کارای من چرا نسبت به همسرش این قدر سرده . پاهاشو از دو طرف به دستم می فشرد -مهتاب عزیزم . دوستت دارم . ولم نکن عزیز . فقط تو رو می خوام . تویی که باید به من حال بدی . .. -نفیس جون شوهرت . تو باید با اون حال کنی .. -راست میگی . کمکم کن . منو از این حال در بیار .. -عزیزم پس این چیه این چیه .. انگشتارو که توی کس فرو می کردم دهنمو میذاشتم رو هر جایی که نزدیک بود . اول سینه هاشو میک می زدم . این بار لباشو گاز می گرفت . -نههههههه مهتاب تو منو کشتی .. منو دیوونه کردی .. اوووووههههه فقط تو رو می خوام .. تو .. تو .. اصلا باید بیای توی بغل خودم زندونیت کنم . نههههههه بکن بکن ... بخور سینه هامو . گازش بگیر .. سیاهش کن . کبودش کن . میگم به شوهرم کار تو بوده . عیبی نداره .. -چی میگی نفیسه خوشگله .. -اوووووووخخخخخخ دختر چه قشنگ حرف می زنی هر کاری که می کنی برام لذت بخشه . بازم بگو . بازم بهم بگو نفیسه خوشگله . خوشم میاد این جوری صدام می زنی . هوس منو زیاد می کنی . بگو .. بگو .. بگو عزیزم . می خوام که بازم بگی . خانوم نفیسی دیگه از حال رفته بود . این بار دیگه مجبور شدم لباشو ببندم که دیگه چیز خاصی نگه . لبامو می مکید . گازشون می گرفت . این معلوم نبود که چند وقته زیر کیر شوهرش نخوابیده .. هرچی خیسی و ترشح کسشو جمع می کردم و خشکش می کردم در مالوندن بعدی بازم حس می کردم که تازه دارم باهاش ور میرم . پاهاشو تند و تند می کوبوند به کف حموم .. دیگه تجربه روزای اخیر لز با بقیه دوستان به من نشون داده بود که نفیسه هم دیگه نزدیک شده به این که ار گاسم شه . برای همین با این که دستم و انتهای بازوم دیگه کاملا سست و بی حس شده بود با این حال سرعت انگشتامو زیاد ترش کرده تا بتونم اونو زودتر ارضاش کنم . دیگه لبامو ول کردم . چون بوی خونو حس می کردم . بد جوری گازم می گرفت مجبور شدم دستمو بذارم جلو دهنش .. -نفیس جون .. خانوم رئیس .. اگه صدات رو بشنون خیلی زشته .. .. -نمی دونم . میگی چیکار کنم .. اگه جیغ نکشم به من مزه نمیده .. انگار آبم پشت سد کسم گیر می کنه .. نه .. نمیره . شاید فقط خانوم معاونم صدامو بشنوه .. گذاشتم هر کاری که دوست داره بکنه . زندانی ها چیکار به کارش داشتند . حتما فکر می کردن داره با شوهرش سکس می کنه . فکر نمی کردم اون تا این حد حشری شه . پاهشو دیگه خیلی آروم به زمین می زد و زیاد تاشون نمی کرد . و چشاش هم خیلی خمار شده و آروم بازو بسته شون می کرد .. خیلی نرم اونو به لحظه های ار گاسم نزدیکش کردم . ولی یه لحظه جفت دستامو گرفت و اونو به سینه هاش چسبوند و دستای خودشو هم گذاشت رو سینه هام و تا می تونست فشارش گرفت که این فشار رو رو سینه هاش حس کنه . -اووووووووووففففففف .. مهتاب جونم تمومه .. دیگه تمومه ... ..راستش منم دیگه داشت کارم تموم می شد . بازوم و مچ دستم به شدت درد گرفته سست شده بود . مغزم به زحمت به من فر مان حرکت می داد . با این حال سرعتمو کم نمی کردم تا مبادا رشته هام پنبه شه . اون وقت دیگه به هبچ صراطی نمی شد این خانومو مستقیمش کرد .. -جوووووووون .. بیا بکی تو رو ببوسم . خوشم اومد . لذت بردم . صاف و طاقباز ولو شد .. دیگه منم شروع کردم به ور رفتن با دستم و حرکت دادن انگشتان و ماساژبازوی راستم . حسابی خسته ام کرده بود . خوابم گرفته بود . هوس هم داشتم دلم می خواست که حالا اون با هام ور می رفت . ولی با همه اینا بیشتر دوست داشتم که برم بخوابم . چون احساس خستگی زیادی می کردم . ولی این خانوم حالا حالا ها سیر بشو نبود . انگاری من تازه اونو متوجهش کرده بودم که یک زن به این نون و ماستها سیر نمیشه .. -نفیس جون واسه شوهرت هم یه خورده بذار . -حالا بیا بریم روی تخت دیگه الان کسمم صاف شده و بهتر می تونی با هاش حال کنی . دو تایی مون خودمونو زیردوش شستیم و این بار روی تخت ولو شدیم . .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی
     
#20 | Posted: 3 Jun 2014 22:57
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 19

-بازش کن پاهاتو می خوام کس خوشبوی خانوم رئیسو لیسش بزنم .. -نهههههه این جوری باهام حرف نزن . ما این جا دیگه رئیس و کارمند و زندونی نداریم . اینجا فقط من و تو ییم دو نفر که می خوان با هم حال کنن . - چه حرفای سکسی با حالی می زنی . نمی دونم کدوم کار ما رو می بینی . -حالا دارم فقط تو رو می بینم . در نگاه نفیسه یه حس محبت خاصی رو می خوندم که می دونستم اگه از دستش بر بیاد حتما واسم یه کاری می کنه . حاضر بودم تا آخر عمرمو اینجا بمونم و پشت دیوار آزادی باشم و خودمو رو طناب دار حس نکنم و یا با یه گلوله به زندگیم خاتمه داده نشه . بازم اشک تو چشام جمع شده بود . -دختر سرت رو بالا بگیر . چت شده .. -داشتم به این فکر می کردم که من چند بار دیگه می تونم بیام اینجا پیشت .. اینجا همون جاییه که باید درش بمیرم . خیلی بده آدم بدونه کجا می میره .. اون حیاط خلوت محل دارزدنه ؟ -مهتاب ..اگه یه بار دیگه غممو زیاد کنی من برات قدمی بر نمی دارم . امیدت به خدا باشه . من نمی دونم تو چی فکر می کردی . تو این شیشه ها رو با آدامس و شکلات اشتباه گرفته بودی ؟ الان گردن کلفت هاش سی گرم حمل نمی کنن تو پونصد گرم جنس با خودت داشتی که از نظر ریاضی حدود هفده بار باید اعدام شی .. طوری این چند تا جمله رو گفت که دو تایی مون خندیبدیم . -وقتی که این طور می خندی خیلی خوشگل میشی . دلم گرفته بود . به یاد بهنام افتاده بودم و خونواده ام . ولی دیگه باید حواسمو جفت می کردم و می بردم به این جا که دارم با خانوم نفیسی حال می کنم و اون به خاطر مشکلشه که از من کمک می خواد . بعد از این که از حموم بر گشتیم دو تایی مون با بدنهایی تازه و براق تر روبروی هم قرار گرفتیم . بعد از این که در کارمون وقفه افتاد این بارکف دستمو گذاشتم روی کسش .. -وقتی تمیز و براق و سرسری میشه آدم لذت می بره . چند تا از انگشتامو فرو کردم توی کسش و لبامو به لباش چسیوندم تا دیگه صورت غمگین منو برای لحظاتی نبینه شاید تونستم خودمو بگیرم . حالا دیگه لذت بردنم شروع شده بود . چون می دیدم که نفیسه هم داره کیف می کنه و جون می گیره .. -اینو از حرکاتش حس می کردم . پاهاشو از دو طرف به وسط جمع کرده دستمو فشار می داد .. با این حال من از سرعتم کم نمی کردم .. لبامو از رو دهنش بر داشته که اونو باید کمک انگشتام می کردم .. سه تا انگشتو به سرعت فرو می کردم توی کس .. دور و بر کس نفیس پر شده بود ار خیسی و آبای هوسش .. زبونو رو همه اونا کشیده و با لذت میکشون می زدم و می خوردم تا اون فضا رو خشک کرده و نفیسه جون لذت بیشتری ببره .. شایدم این که اون می خواد کمکم کنه در این حسم بی تاثیر نبود ولی از مرامش خوشم اومده بود . -مهتاب منو ارضام کن .. من خودم می کشمت اگه الان کاری نکنی .. بهترین کار همینی بود که باید ادامه می دادم ولی این بار همراه با فرو کردن انگشتا توی کس سرمو گذاشتم وسط سینه اش و اون قسمتو تحت کنترل لب و دهنم قرار دادم . -نفیسه جون ببینم اصلا شوهرت با این دو تا برجستگی کار داره ؟ فکر کنم از روز اولش هم بهتر شده . خیلی کیف میده حال کردن باهاش .. -پس زود باش .. حس می کنم که اون پایین یه خبراییه . انگاری یکی می خواد فرار کنه و منتظره یه حرارت و گر ماییه . دارم نزدیک میشم .. حس کردم که نزدیکه آبشو خالی کنه برای همین نوک سینه هاشو توی دهنم و با کف زبون و دو تا لبام طوری میک و لیسشون می زدم و از اون طرف هم انگشتامو طوری می کردمشون توی کس نفیسه وبیرون می کشیدم که دیگه چاره ای واسش نمونده بود که موهای بلند سرمو بکشه . و منم دست ازسینه لیسی و انگشت فرو کنی توی کس نکشیده تا اون با جیغی آروم دستاش به دو طرف پهن شد و متوجهم کرد که به ار گاسم رسیده . -خانومی چه طوری حالت چه طوره -خیلی خوبه خیلی خوبم . هیچ وقت به این خوبی نبوده و نبودم . همین طور دارم لذت می برم . هنوزم اون حس در من تموم نشده .. دراز بکش بیام روت . حالا نوبت منه که بهت حال بدم .-نه سختمه خانوم رئیس .. -دیوونه شدی ها . حقته که خودم تو رو بکشمت .. قیمه قیمه ات کنم . با مسلسل آبکشت کنم . خیلی سرخوش بود . دیگه دستور بود و می بایستی اطاعت می کردم . دراز کشیدم و اون اومد روم .. یه خورده از اون کارایی رو که از من یاد گرفته بود رو من پیاده کرد و یه سری هم فکر کنم باید یه فیلمایی دیده باشه . حرکت کس براقش رو کس من خیلی حشریم کرده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز در زندان زنان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites