تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز در زندان زنان

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 19 Aug 2014 23:11
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 40

کاملیا مثل ابر بهار در آغوشم اشک می ریخت . نمی دونستم واسه خودش داره گریه می کنه یا برای من . آخه گریه اش حس خوشی نداشت . در حالی که شوهر و پسزش به اندازه کافی به اون انرژی مثبت داده بودن .
-کاملیا واسه من گریه می کنی یا واسه خودت ؟
-برای تو و مظلومیت تو . این که انصاف نیست که یه آدم خوبی مثل تو که بزرگترین عامل برگشت من به زندگی بوده تا آخر عمرشو همین جا بمونه .
-واسه من ناراحت نباش . از لحظه های شاد زندگیت لذت ببر . شاید سی چهل سالی این جا موندیم و آزاد شدیم .. دنیا رو چه دیدی ؟ به اندازه هفده برابر اونی که واسه اعدام لازم بود ازم جنس گرفته بودن ولی اعدام نشدم . شاید اونی که اون بالاست توی دل اونا رحم انداخته و بهشون نشون داده که من یک دیو نیستم . بهنام منو دوست داره . شوهرم منو دوست داره . اون میگه تا آخر عمرش طلاقم نمیده .
-ببینم هر وقت مرد و رفت اون دنیا طلاقت میده ؟.....
اول بهش گفتم زبونتو گاز بگیر و بعدش دو تایی مون زدیم زیر خنده .. آخ که عمر این دوستی ها در زندان چقدر کوتاه بود . کاملیا خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم آزاد شد . با خودم می جنگیدم که به آزادی دیگران حسرت نخورم . دلم تنگ شده بود . برای دنیای آن سوی میله ها .. دنیای آن سوی دیوار . برای زندگی شیرینی که واسم یه رویا شده بود .. دیگه واسم مهم نبود که در یک کاخ زندگی کنم یا کوخ نشین باشم . فقط می خواستم ستاره ها رو , ماه و خورشید رو از روی زمین آزادی ببینم . اون سوی دیوار بایستم و بگم که منم مث شمام . آهای آدمای آن سوی دیوار به خدا من دیو نیستم . منم یه آدمم مث شما .. آدمی که نمی دونست چه جوری باید زندگی کنه . آدمی که حسرت زندگی دیگران و زیاده خواهی کارشو به این جا کشونده .. آدمی که نمی خواست سرش پیش بقیه پایین باشه .. ولی حالا می دونستم جهیز بهتر و بیشتر داشتن افتخار نیست .. سالم زندگی کردن از همه اینا ارزشش بیشتره . لحظه تلخ جدایی خودم و کاملیا رو هر گز فراموش نمی کنم .. اون می رفت تا با شوهر و پسر کوچولوش زندگی آروم و شادی رو شروع کنه .. بقیه ما رو به حال خودمون گذاشته بودن تا اشکامونو بریزیم . با هق هق گریه به کاملیا گفتم :
خیلی خوشگل و جوندار شدی . همونی شدی که شوهرت می خواد ..
-مهتاب دوستت دارم . تو رو از خواهری که تنهام گذاشت بیشتر دوست دارم . تو رو به اندازه شوهرم دوست دارم ..
-خوبه حالا این قدر احساساتی نشو.
- بهت سر می زنم ..
-کاملیا باید یه قولی بهم بدی ..
-چه قولی !
-این که دیگه دنبال مصرف مواد نری ..
-چیکار کنم ؟ بفروشم ؟
خنده امونمون نداد.
-به شرطی این قولو بهت میدم که تو هم به من قول بدی دیگه مواد نفروشی .
-کجا توی این زندون ؟ یا در اون دنیا که آزاد شدم ؟ ..
خنده هامون دوباره تبدیل به اشک شده بود ..
-عزیزم .. مهتاب خوشگله من ! نمی خواستم ناراحتت کنم ..
بعد از رفتن کاملیا یه نصف روز چیزی نخوردم . دیگه چند وقت بعد وقتی که مهین و شهناز هم آزاد شدند زیاد ناراحت نشدم ..شاید اون غمی که از رفتن کاملیا به دلم نشسته بود جدایی از اونا رو واسم عادی کرده بود .. هر چند میومدن ملاقاتم و من می خواستم که به آزادی اونا حسرت نخورم ولی خیلی دلم می خواست که منم مث اونا بودم .. دست بلند می کردم آهای تاکسی .. و اون راننده بگه کجا میرید خانوم و منم بهش بگم برو فقط برو دورم کن از این جا .. منو از خودم دور کن .. منو برسون به سر زمبن آزادی ... یکی دوروز بعد از رفتن مهین و شهناز دو تا دیگه رو انداختن توی سلول ما .. یه مادر و دختر بودن . مهشید و مهسا . مادره بین چهل و پنجاه و دختره یعنی مهسا هم زیر سی نشون می داد . نفیسه بهم گفته بود که این دو تا مثل کارد و پنیرن ..
-واسه چی اونا رو گرفتن ؟
-فروش تریاک .. ولی اونا انگار همش با هم جنگ دارند و به هم حرفای زشت می زنند . از یه زندان دیگه اونا رو منتقل کردن به این جا ..
-یعنی میگی من باید آدمشون کنم ؟ چرا اونا رو از هم جدا نگه نمی دارن ؟
-نمی دونم چه سیاستیه ..
-مگه دست تو نیست ؟
-چرا ولی اونا مادر و دخترن .
اولین شبی که مهشید و مهسا با ما هم اتاق شدن من و افسانه یه خورده رعایت می کردیم .. همدیگه رو بغل زده بودیم ولی کاری صورت نمی دادیم . مهشید و مهسا همدیگه رو بسته بودن به فحش .. دختره به مادرش می گفت جنده .. پتیاره .. تعجب می کنم چه جوری با هم قاچاق می کردن ؟!.... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#42 | Posted: 23 Aug 2014 01:45
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۱

مهشید به مهسا می گفت که من به خاطر تو بود که ازدواج نکردم و از این حرفا ..
مهسا : درسته تو بعد از مرگ بابا ازدواج نکردی ولی اووووووهههههه .. چندشم میشه .. تو و شوهر من ؟ تو و دامادت ؟ دلم می خواد کاری کنم که هر دوی شما رو به کشتن بدم . با این بر نامه ای که پیش اومده.
-عوضی من مادرت بودم . صدات رو هم پایین تر بیار . مردم باید بدونن که این جا چه خبره ؟
من و افسانه دیگه خسته شده بودیم . اون اومد کنار من دراز کشید .
افسانه : خانوما شما خواب ندارین ؟ از وقتی که اومدین یک ریز دارین با هم کلنجار میرین . گذشت داشته باشین . صدامو آوردم پایین و به افسانه گفتم دختر اینا اگه بیان حموم نکنه تابلو بازی در بیارن ؟ آخه یه جوری باید آب بندی شن ..
-ناراحت نباش مهتاب اونا رو اگه بدن به دست من لز بین که سهله از اونا یه جنده حرفه ای ی سازم ..
-اووووووفففففف فدای تو افسانه .. خیلی ها رفتن و من حالا تو رو دارم . تو رو .. تو هم اگه بری من نمی دونم چیکار کنم .
-راستش مهتاب من حاضرم ابد بخورم و همین جا پیشت بمونم . اون بیرون برام زندونه . اصلا حال نمیده . دنیای این جا واسم یه چیز دیگه ایه .. قبلا که بیرون بودم فکر می کردم آفتاب و مهتابش یک رنگه .. ولی حالا که از این جا آسمونو می بینم می بینم آدم از زندان همه چی رو یک رنگ می بینه ولی در کنار تو همه چی برام تنوع داره . دوستت دارم . دوستت دارم .
افسانه شلوارشو تا آخر پایین کشید و شورتشم همین طور .. از کون به پایین خودشو کاملا بر هنه کرد و پشت به مهشید و مهسا قرار گرفته بود . .. مادر و دختر برای لحظاتی ساکت شده بودن .
-مهسا اون جا رو می بینی ؟
-آره .. این چه وضعشه .. ما اومدیم زندون یا جنده خونه .. هر چند مامان تو از هر جنده ای جنده تری ..
- هرچی دلت می خواد میگی ولی حساب اینو نمی کنی که من مادرتم و به گردنت حق دارم .
-آره شو هرمو تور زدی و رفتی زیر کیرش خوابیدی .
-من که نخواستم اونو از چنگت در بیارم . خواستم یه سهم کوچیکی داشته باشم . چرا این قدر بد جنسی ! خیلی از دخترا هستند که برای روحیه گرفتن مادرشون حاضر به انجام هر کاری هستن .
-آره به شرطی که مادرشون مادر باشه . ولی نه این که شوهرشونو بدن به دست مادرشون .
-اون خودشم می خواست .
-اون غلط کرد به گور پدرش خندید . هر زن دیگه ای جای تو بود اونو با همین دستای خودم می کشتمش .
-اگه می خواستی اون زنو بکشی باید شوهرتم می کشتی . درسته زن کرم داره ولی مرد هم تا مرض نداشته باشه با کرم اون زنه جفت نمیشه ..
-ببین اون جا رو دو تایی شون کاملا لخت شدن . انگار نه انگار که ما هم آدم زنده ایم . ما رو پشم کسشون هم حساب نمی کنن .
دو تایی شون شروع کردن به سرفه کردن ..
-اوهو .. های .. آهای ..
من و افسانه اصلا آدم حسابشون نکردیم و هیشکدوم جوابشونو ندادیم . بالاخره افسانه تصمیم گرفت یه چیزی بگه : -هوی ..هوی .. هوی ..
مهشید و مهسا دو تایی خنده شون گرفته بود . از این جور جواب دادن افسانه هرچند با مکث و تاخیر صورت گرفت ولی خوشم اومد .
مهسا : مامان خوشم اومد .. میگن جواب های هویه همینو میگن . خوب حالتو گرفت ..
مهشید : ببینم شما عجب رویی دارن که دارین پیش ما لز می کنین ..
منم شروع کردم به بلبل زبونی
-شما می تونین چشاتونو ببندین ..
مهسا : ولی صداش چی ..
-گوشاتونو بگیرین .. یک سوزن به خود یک جوالدوز به دیگران .. شما از اون وقتی که اومدین هم اتاقی ما شدین یک ریز دارین حرف می زدین .. دیگه ما الان می دونیم شما مادر و دختر سر چی اختلاف دارین . در ضمن ما داریم حال می کنیم . کار خلاف که نمی کنیم . شما اگه جا نماز آبکش و امامزاده دهر بودین که دیگه به این جا نمینداختنتون .. پس بذارین به کارمون برسیم . ولی خیلی حال میده .. افسانه ! روشو بخارون .. الان یک هفته هست برقش ننداختم .موهاش داره در میاد خارشم میده ..
-منم همینم مهتاب!
-پس میگی کس غلتونی نکنیم ؟
-فدای کست بشم مهتاب ..
من و افسانه مخصوصا ملات حرفامونو زیاد می کردیم تا هم روی اون مادر و دخترو کم کرده هم این که یه تبلیغی هم بشه که اونا هم بیان سمت ما بدنمو روی تخت و پاهامو بیرونش قرار دادم طوری که کسم بیفته رو لبه تخت . افسانه هم دهنشو گذاشت روی کسم و میک زدنو شروع کرد . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#43 | Posted: 28 Aug 2014 23:45
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۲

افسانه با دهن گرمش حسابی بهم حال می داد . اون می دونست چه جوری لبه های کسمو توی دهنش جمع کنه بعد یهو بازشون کنه . گاهی با هم و گاهی هم جدا جدا میکشون بزنه .
-خوبه خوبه .. اوووووففففففف آتیش گرفتم . تند تر افسان جون .. وای کسسسسسم .. کسسسسسسم ...
صدای مهشید و مهسا در نمیومد . حس می کردم که اونا هم طوری به هوس اومدن . شاید فراموش کرده باشن که سر چی با هم اختلاف دارن . چشای خمار پر هوسمو نمی تونستم باز کنم . دلم می خواست چهره اون دو تا زنو می دیدم که چه جوری دارن با حسرت نگاهمون می کنن . خوابشون که نبرده بود . بیدار بودن و داشتن ما رو نگاه می کردن . همین به من خیلی لذت می داد . با موهای افسانه بازی می کردم . دستمو گذاشته بودم رو کمرش و نوازشش می کردم . جوووووووون .. چقدر به من حال می داد . فشار و شوک بیشتری می خواستم . کسمو به دهنش می مالوندم تا اون با حرکات بیشتر خودش منو به ار گاسم نزدیک ونزدیک تر کنه .
-افسانه جون کمرم سنگین شده . منو دریاب .. اووووووففففففف همین جوری .. بذار توی دهنت میکش بزن .. آره آررررره آررررره .. همینه همینه ..
دهن افسانه روی کسم بود و یه لحظه از میک زدن دست بر نمی داشت .. بازم اون حس اوج گیری همیشگی به وقت ار گاسم به من دست داده بود . فکر می کردم روح از بدنم داره خارج میشه . افسانه هم دیگه به خوبی با این حال و هوای من آشنایی داشت و می دونست که نباید ولم کنه باید سرعتو همچنان ثابت یا رو به افزایش نگه داشته باشه .. هوس داشت دور کسم دور می زد . گردش اون لحظه به لحظه بیشتر می شد .. دستمو گذاشتم جلو دهنم تا یه وقتی توجه بقیه رو جلب نکنم و نگهبانا نگن چه خبر شده . .. تکون خوردنهای آخر قبل از ار گاسم بود و دیگه دست و پام کاملا شل شده بود . دستام به دو طرف باز شد و چشامو این بار دیگه کاملا بستم .. فقط صدای صحبت اون سه نفر رو یک در میونی می شنیدم و در یه حالت خواب و بیداری بودم .
مهشید : دختره رو چیکارش کردی تو که کشتیش .
افسانه .. به موقعش اونم منو می کشه . دست به کشتنش خوبه . خیلی خوبه . اون همه ما رو حتی شما دو تا مادر و دختر رو می تونه بکشه . اینجا توی این زندان هیشکی به اندازه اون دوست داشتنی نیست . اونو انداختن این جا تا مثلا آدم شه ولی از روزی که اومده همه ما رو آدم کرده . حتی خانوم نفیسی رئیس زندان که با یک من عسل نمی شد اونو خوردش نسبت به همه ما مهربون شده .
بعدش نمی دونستم چی دارن میگن . صدا ها در هم و بر هم شده بود . حتی نا نداشتم که پاهامو که رو زمین قرار داشت حرکتش بدم به سمت تخت . چند بار خواستم این کارو انجام بدم حالت خماری و کیف و سر خوشی بعد از لز مانع این کارم شده بود . دور چشام یه سوزش لذت بخش ناشی از لز وجود داشت که دلم می خواست هر جایی که دراز شدم همونجا محل خوابم باشه . این دستای افسانه بود که پاهامو رو تخت درازش کرد و من در یه حالت طاقباز چرت زدنو شروع کردم ..
مهشید : ببینم تو در روز دو نفر رو هم می تونی بکشی ..
افسانه : هر چند نفر تا دلت بخواد . پس بیا این طرف منو هم بکش . تو که با این کارات منو کشتی ..
مهسا : تا یه جوون تر هست کشتن پیرا حال نمیده .
-دختر زبونتو گاز بگیر من کجام پیره ؟
-تو اخلاقت پیر و پوسیده هست . همش می خوای پیشدستی کنی . کار خودت رو پیش ببری . در حالی که فکرشو نمی کنی منی هم هیستم . دخترت هم وجود داره . شوهرمو کشوندی طرف خودت . اون هوسباز با تو هم سکس کرد .
-بس کن مهسا . باز که شروع کردی . اون اختیار خودشو داشت .. تازه من چند بار اونو با دیگران دیدم و بهت چیزی نگفتم . نمی خواستم روحیه تو رو کسل کنم .
-و آخرش خودت با هوس خودت این کارو کردی ..
افسانه : بس کنین . مهسا جون الان که مهتاب بیدار شه حسابی ردیفت می کنه . اون در آدمکشی .. یعنی روح از بدن جدا کردن از همه ما وارد تره . اون کولاک می کنه . طوفان به پا می کنه . مثل یه نسیم میاد و مثل یه گرد باد تو رو از جا می کنه ..
در حالت خماری از این جور تعریف کردنای افسانه خنده ام می گرفت . آخه ازش بعید بود این جور حرف زدن . فکر کنم از بس براش حرفای شاعرانه هم زده بودم یاد گرفته بود . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#44 | Posted: 2 Sep 2014 17:46
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۳

خیلی دلم می خواست چش وا می کردم و می دیدم که افسانه چه جوری داره به مهشید حال میده .. ولی هنوز در حالت خوشی و سر مستی از لز دقایق قبل خودم بودم . حس کردم یه دستایی اومده و رو من قرار گرفته . دستایی که ازش میشه بوی صمیمیت رو احساس کرد . میشه احساس داغ دوستی و هوس رو فهمید . اون مهسا دختر مهشید بود همونی که مادرش با شوهر اون که دامادش بشه رابطه داشت . یواش یواش باید از خواب بیدار می شدم . دستمو گذاشتم دور باسنش .
- چی پات کردی دختر .. خوبی ؟
-شنیدم تو کار شیشه بودی ..
-شیطون گولم زد اشتباه کردم . دیدی که آخر و عاقبت خلافکارا کارشون به کجا می کشه ؟ ببینم مهسا جون بغلم کردی تا اینا رو بهم بگی ؟
-مهتاب جون من اصلا با این کارا آشنا نیستم .. نمی دونم یه خورده سختمه . قبلا هر وقت یه دوستی می دیدم که می رفت توی خط این کارا ازشون بدم میومد .می گفتم چطور بدن همو لمس می کنن ؟
-عزیز دلم دل به دل راه داره . منم یه حسی مث حس تو رو دارم . یعنی داشتم . روز اولی که اومدم این جا واسم خیلی سخت بود که از محیط خونواده دور شده باشم و گذارم افتاده باشه به یه همچه جایی . حالا وقتی که به اون روز اول فکر می کنم و حالای خودمو با هاش می سنجم می بینم شاید بعضی نیاز ها و خواسته ها ی من فرق کرده باشه ....
خیلی آروم و شمرده حرف می زدم ولی حس کردم که یکی چند بار منو تکون میده .. -خوابت برد ؟ چی داشتی می گفتی ؟
-یادم رفت.
-آها .. می گفتی که نیاز هات فرق کرده ...
راستش رشته سخن از دستم در رفته بود و نمی دونستم بقیه حرفام چیه ..
-خواستم بگم من همون آدم سابقم . همون جور عاطفی هستم ..
-مهسا جون نمی دونم چرا این خوابم نمی پره .. ولی الان که حالم جا بیاد میام سر وقت تو ..
-می خوای من حالتو جا بیارم ؟
-نه عزیزم . دستت درد نکنه . من حالم چند دقیقه پیش جا اومد اگه دوباره یکی بخواد برای جا افتادنش تلاش کنه اون وقت خوابم می بره ..
-باشه خوابت ببره . ..
یه فشاری به خودم و چشام آوردم .. و از جام پا شدم . وایییییی واویلایی بود .
-افسانه تو که خیلی ازم جلو زدی .
چه جور خودشو رو هیکل گوشتی مهشید تکون می داد . دستاشو گذاشته بود رو سینه های اون هر یک از سینه هاشو توی دو تا دستاش جمع کرده به طرف بالا می آورد و میکشون می زد .
-وااااااااووووووو .. وااااااااااووووووو .. این طرف .. این طرفشم بخور ..
-مهسا مادرت طوری رفتار می کنه که انگاری چند ساله از سکس بی نصیبه ..
-از اون قالتاق هاست . کیرو رو هوا می زنه . معلوم نیست وقتی بابای خدا بیامرزم زنده بود چند بار بهش خیانت کرده باشه .
-تو اونو دیدی که این کارو کرده باشه؟
-راستش نه
-پس سعی کن از روی احساسات حرفی نزنی که نتونی اثباتش کنی و اون وقت اونایی رو هم که اون مقصر بوده کاری می کنه که خودشودر اون مورد بی گناه جلوه بده .. همون یکی دو موردی رو هم که تو رو اذیتت کرده و میگی با شوهرت رابطه داشته کافیه ولی تا شوهرتم هم مرض نمی داشت که این طور نمی شد . با این حال هر چی باشه مادرته و سعی کن که این جا باهاش آشتی کنی ..
-اون یک عفریته ای هست که اگه به روش بخندی سوارت میشه . طوری باهات رفتار می کنه که داره بهت میگه که باید با اون مثل ملکه جهان رفتار کنی.
مهشید که زیر بدن افسانه در حال حال کردن بود به حرف اومد و گفت دختر این تو هستی که همش این انتظارو داری که با تو مثل پرنسس ها رفتار شه .
-آره نمونه شو دیدیم . یه دونه شو دیدیم .
مهسا یواش یواش دیگه اومده بود توی خط . ولی باید طوری لذت این کارو بهش می چشوندم که دیگه زندان واسش از بیرون هم لذت بخش تر شه . لذت بخش تر از اون زمانی که با شوهرش حال می کرده . مهسا رو زیر بدنم قرار داده بودم .. از اونایی بود که اگه یه دست بهش می زدی دراز می شد .
-دختر هر کی ندونه واقعا فکر می کنه تو شوهر نداشتی . اون مرد با تو کاری نمی کرده ؟
-از مامان جنده من سوال کن که این اواخر اصلا نمی ذاشت بیاد سراغ من ..
-در مورد مامانت این طور حرف نزن .
-ببخش مهتاب جون به جنده ها تو هین کردم ..
مهشید : حیف که این زیر دارم حال می کنم ولی می دونستم چیکارت کنم .
مهسا : بعدا می تونی این کارو بکنی . ببینم جراتشو داری ؟
-مهسا جون ساکت شو . بیا حال خودمونو بکنیم .
-مهتاب داری چیکار می کنی ؟ وووووووییییییی ..
چند تا انگشتمو کرده بودم توی کسش و کف دستمو هم در قسمت بالای کس حرکت می دادم .
-چطوره ؟ خوشت میاد ؟
مهسا فقط چشاشو باز و بسته می کرد .. حس حرف زدن ازش گرفته شده بود . ..
ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#45 | Posted: 5 Sep 2014 23:48
لـــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۴

همچنان به ور رفتن با مهسا ادامه می دادم . می دونستم که این مادر و دختر به خوبی می تونن جای مهین و شهناز رو پر کنن . اونا یه حالت کلاس بالاتری رو داشته و از اونا هم تمیز تر بودن .
--مهتاب .. یه خورده سختمه .
-چیه حالا که همه شرم و حیا و خیسی کست ریخت بیرون ؟ می دونم داری شوخی می کنی . دوستت دارم . خوشگله ناز ..
-یعنی به نظر تو من هنوز نازم ؟ پس اون چرا رفت با مامان عفریته من سکس کرد .
زیر گوشش گفتم تو خیلی خوشگل تر و خواستنی تر از مادرت هستی . گل از گلش شکفت . پاهاشو به دو سمت باز کردم . جا کمی واسه این کارا تنگ بود .
-مهسا آروم تر یه کاری نکن که جلو حال کردنای ما گرفته شه
مهسا سرشو تند و تند از این سمت به اون می گردوند . دستمو گذاشتم رو موهای سرش وبا هوس با موهاش بازی می کردم . خیلی خوشش میومد.
-اوووووههههه مهتاب مهتاب جون بمالون . بمالون . مهسا می خواد می خواد .
-هر جوری که مهسا جونم می خواد من همون جور عمل می کنم .
-تو هر کاری بکنی من دوست دارم .
-فدات شم مهسا.
-نه ابن حرفو نزن . چه زود با هام جور شدی . ولی این مامان هر وقت باشه می دونه چه زود خودشو با کارای محیط وفق بده همچین داره زیر بدن افسانه دست و پا می زنه که انگاری سالهای ساله که داره با هاش حال می کنه .
-چیکار به کارش داری .
مهشید : از بس که حسوده . از بس که چش تنگه ..
-می قاپی شوهر بقیه رو از چنگشون در میاری اون وقت اگه کسی اعتراض کنه بهش میگی حسود ؟
-خوب کردم این کار رو انجام دادم خواستم ببینم فضول کیه . حرف دیگه ای بود ؟
-من نمی دونم باید با تو چیکار کنم .
-کاری نکن . فقط خفه خون یا با کلاس تر بگم خفقان بگیر بچه . چقدر من به تو تذکر بدم . آدم فکرمی کنه که تو هنوز بزرگ نشدی .
خودمو انداختم رو مهتاب تا با حرکات و گذاشتن کسم روی کس اون بهش یه حال درست و حسابی بدم
-جووووووووون جوووووووووون مهتاب .. همه جامو روشن کردی .. خوشم میاد . کسم .. عین یه موم داره زیر کس تو آب میشه من کیر نمی خوام . من مرد نمی خوام . من تو رو می خوام . من مهتاب جونمو می خوام . -تو منو داری . من الان پیشتم . همین جام . تا هر وقت بخوای در کنارتم .
-باش باش . تا ابد پیشت می مونم . تو دنیامی .. دنیامی ..
گردش کس من روی کس اون به شدت هیجان زده اش کرده بود . زبونمو در آورده به لباش نزدیک کردم . اونم زبونشو در آورد و با زبون با هم حال می کردیم .
-اوووووففففف مهسا خوب جوابمو میدی . خیلی خوشم میاد . آروم باش .. آروم بگیر ..
-در کنار تو آرامش داشتن خیلی سخته . ولی دنیای ناآرام و پر هوسی که تقدیم آدم می کنی می دونم نهایتا یه دنیا آرامشو با خودش داره .
دستامو از زیر به باسنش رسونده با کف دست و پنجه ها حسابی اونو می مالوندم .
-آخخخخخخ انگشتات مهتاب .. همه شون توی شکم من قفل کردن .. هر کاری می کنی با هام بکن . مزاحمی نداریم . فقط ما هستیم.
-آره عزیزم فدات شم . لبامو گذاشتم رو نوک سینه اش ..
-اوووووخخخخخ اووووووفففففف نههههههه کسسسسم کسسسسسم . اون جا رو هم بمالون . من می خوام . خانومی دیگه حال ندارم ..
مهشید : افسان جون از کون من زده شدی ؟ دستای تو رو می خواد .
من توجهم جلب شده بود به سمت مهشید و افسانه . که مهسا دستشو گذاشت رو صورتم و سرمو به طرف خودش بر گردوند .
-من چند بار باید بهت بگم که نباید حواست پرت شه .
-من که یادم نمیاد چیزی در این مورد گفته باشی . آخه فعلا اولین باره که دارم با هم حال می کنیم .
-آره راست میگی ..
مهسا چشاشو بسته بود و خلاف مادرش که مورد ضربات سهمگین و آتیش دهنده افسانه قرار گرفته بود من خیلی آروم در حال بازی کردن با اندام و قسمتهای مختلف بدنش بودم .
مهشید : مهتاب چون فدات شم خوب ساکتش کردی . یه جوری بخورش که دیگه سر و صدا و هارت و پورتهاشو نشنویم .
مهسا چشاشو کاملا باز کرد . رفت تا چیزی بگه فوری لباشو با لبام بستم .. بعد آروم آروم رفتم بالاتر . لبامو گذاشتم رو سینه هاش .. فقط سکوت کرده و گاه ناله می کرد . زیر گوشش گفتم ..
-مامانتو ببخش . عشق مادر به فرزند بیشتر از عشق فرزند به مادره ..
به زحمت این جمله رو به من گفت .
-تو که هنوز یک مادر نشدی چطور حس اونا رو می دونی .
-من یک مادر نشدم ولی مادر خودمو که دیدم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#46 | Posted: 9 Sep 2014 21:13
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۵

-اوخخخخخخخخخ مهتاب .. مهتاب . گوشتو بیار جلو باهات کار دارم .
گوشمو به دهنش چسبوندم .
-داری یه کاری باهام می کنی که شوهرم هم نتونسته باهام بکنه جز همون اولای ازدواجمون . ادامه بده .. هر کاری بگی می کنم . خواهش می کنم ..
ناله هاش لحظه به لحظه شدت بیشتری می گرفت . دستاش داغ شده بود . مچ دستامو گرفت ..
-منو بمالون .. ولم نکن . همین جا باش تکون نخور .
-عزیزم . من همین جا هستم . من که نمی خوام جایی برم . همین جام کنار توام . بگو از کدوم حرکت من خوشت میاد همونو بیشتر انجام بدم .
-نمی دونم . نمی دونم چی بگم . از همش خوشم میاد .
فقط به مهسا نگاه می کردم ببینم از کدوم حرکت من بیشتر خوشش میاد . حس کردم از اون حالتی که دو یا سه تا از انگشتامو فرو می کنم توی کسش و تند تند اونو در یه حالت رفت و بر گشتی در تماس با داخل و قسمتای بیرونی کسش قرار میدم بیشتر خوشش میاد . سرمو که بالا کردم متوجه شدم با این که افسانه و مهشید سخت مشغولن ولی حواسشون به ماست .. مهسا مثل پرنده ای بال بال می زد .
-مهسا جون یواش تر ..
-دهنمو داشته باش . من دست خودم نیست .. آخه من دستام داره با بدنت کار می کنه ..
در همین لحظه مهشید از جاش پا شد و اومد کنار دخترش ..
-مهتاب به این بگو بره وگرنه از هوس میفتم .
به حرفای مهسا توجهی نکردم .
-مهشید جون دلم می خواد مخصو صا تو جلوی دهن دخترت رو داشته باشی ..
مهشید کمی هراسان نشون می داد . از بس دخترش خیطش کرده بود کمی مضطرب به نظر می رسید ولی مهسا سر انجام چاره ای نیافت جز این که کوتاه بیاد و دیگه غر نزنه که چرا مادرش اون جاست و دستشو گذاشته رو دهنش . افسانه یه سری تکون داد و منم تاییدش کردم ..
-عزیزم دخترم .. مهسا جونم می دونم حالا غرق هوسی . مامان فدات .. ببینم دستمو شلش کردم . حالا می تونی گازش بگیری .. قربونت شم .. مهتاب تو که اونو دیوونش کردی .. سریع تر .. ولی دستت درد نکنه .. دستت درد نکنه ..
می دونستم مهشید واسه چی داره اشک می ریزه . اون به خاطر نیاز ها ش با دامادش رابطه بر قرار کرده بود ولی هر گز عشق مادر فرزندی خودشو از یاد نبرده بود . فراموش نکرده بود که یک مادر هر قدر از فرزندش حرف بد بشنوه بازم گذشت داره . . مهسا ساکت شده بود .. مهشید دستشو خیلی آروم از جلو دهن دخترش بر داشت . حس کردم که باید اونا رو با هم تنها بذارم و خودم یه سری به افسانه بزنم که ببینم چیکار می کنه . ..
-مهتاب تو این یه تیکه رو هم گل کاشتی . هم دختره رو سر حالش کردی و هم این که اون دو تا رو با هم آشتی دادی ..
-کار تو هم حرف نداشت . تو هم مهشید جونو روبراه کردی . درست کردن این دو نفر خیلی سخت بود .. شاید دست کمی از روبراه کردن کاملیا نداشت . آخ چقدر دلم براش تنگ شده ..
-اون که نمی تونست تا ابد پیش ما بمونه .
افسانه با کس و سینه هام ور رفته لباشو گذاشته بود رو گونه هام . خیلی خسته بودم . به این ور رفتن هاش نیاز داشتم ولی حواس دو تایی مون جفت اون مادر و دختر شده بود .
-مهسا خوبی ؟ باهام حرف نمی زنی ؟ من مادرت نیستم ؟ نمیگم برات زحمت کشیدم . این وظیفه هر مادریه ..تو هم یه روزی مادر میشی و می فهمی که من چی دارم میگم . آره من گناه کردم اشتباه کردم . ولی می دیدم . متوجه بودم که اون نامرد با زنای دیگه ای هم رابطه داره . اون از اولشم یه مرد درستی نبود . چقدر بهت گفتم به دردت نمی خوره .
-ولی به درد توکه خورد .
-عزیزم قبول حق با توست ولی اگه یک شوهر سر به راهی داشتی هیچوقت این کارو نمی کردم .
-اگه شوهرم سر به راه بود که دیگه طرف تو نمیومد ..
-منو نمی بخشی ؟ من که جز تو کس دیگه ای رو ندارم . اگه بمیرم واسم اشکی هم نمی ریزی .. ؟
داشتم به این فکر می کردم که مهسا حالا چی جواب مادرشو میده یعنی اونو خیطش می کنه ؟ دلشو بیشتر می شکنه ؟ اشک در چشای من و افسانه حلقه زده بود . اون می خواست از جاش پا شه و بپره وسط اونا که دستشو کشیدم و نذاشتم .
-دختر این مربوط به اوناست . ما تا این جاش هم دخالت کردیم خیلی رویایی پیش رفتیم این جا به بعدشو بذار به اختیار خودشون که طعم شیرین آشتی رو خودشون بچشن ...
هنوز چند ثانیه نشده بود که مهسا با هق هق خود نشونمون داد که مادرشو بخشیده .. گریه های مهسا همه مارو به گریستن وا داشته بود .. چه جورم گریه می کردیم .. من و افسان که لبخند و خنده هامونو هم قاطی گریه هامون می کردیم . چه لحظات با شکوهی بود ! سر و صدای خیلی از زنا در اومده بود .. زنایی که در سلولهای دیگه بودند ..
-چه خبرتونه نصف شبی ..
- این وقت شبم امون نداریم ..
-باز کی مرده ؟
-مثل این که دم صبحی بازم اعدامی داریم.
-اعدامی کجا بود ..
زود خودمونو جمع و جور کردیم تا بتونیم جواب نگهبانا رو بدیم . ولی ساکت تر شدیم و کسی سراغمون نیومد .. مهشید و مهسا سخت همدیگه رو در آغوش کشیده و می بوسیدند . کاملا بر هنه .. می دونستم که بد نهای برهنه اونا سر شار از عشق و هوسه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#47 | Posted: 12 Sep 2014 14:05
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۶

من و افسانه رفته بودیم تونخ مادر و دختر . مهسا مادرشو غرق بوسه کرده بود و مهشید هم با دستاش موهای مهسا رو کنار داده نوازشش می کرد . جز از این که با نگاهی محبت آمیز بهش خیره شه و ببینه که چیکار می کنه کار دیگه ای از دستش بر نمیومد . شادی رو در چهره هر دو تاشون می خوندم . نمی شد گفت که کدومشون خوشحال ترن . ولی مهسا دوست داشت به هر نحوی که شده گوشه ای از زحمات مادرشو جبران کنه .
-مامان دستاتو بده بالا . می خوام زیر بغلت همه جا رو بلیسم .. اول لباتو ببوسم . بعد زبونمو بذارم زیر گلوت و از اون جا تا کف پاتو ببوسم .
-عزیزم مهسا من این کارو واست می کنم . چون خیلی اذیتت کردم ..
دو تایی شون قربون صدقه هم می رفتن . ولی می دونستم مهسا خیلی دوست داره که فعالیت بیشتری از خودش نشون بده چون من اونو ار گاسم کرده بودم ولی ظاهرا هنوز مهشید جا داشت که بازم حال کنه . چون از پیش افسانه بلند شده بود و اومده بود کمک دخترش ..
-اوووووففففف مهسا جون چه ناز سینه هامو میکش می زنی . تو اصلا یادت نمیاد ولی منو به یاد بچگی هات میندازی . اون وقتی که تشنه و گشنه میک زدن سینه هام بودی . چقدر خوشم میومد که داری با لذت سینه منو می خوری و وابسته به منی .
-حالا همون حسو داری مامان ؟
-شایدم بیشتر . ولی چیزی برای خوردن پیدا نمی کنی دخترم !
-عوضش یه دنیا عشق و آرامشه که خوراک روح منه .
مهسا آروم آروم رفت پایین تر . زبونشو گذاشت رو ناف مهشید .. وقتی به کس اون رسید و لباشو گذاشت روی کس مادرش. مهشید حس می کرد که داره آتیش می گیره . دهن مهسا یه حرارت خاصی پخش می کرد که هوسشو فوق العاده بالا می برد . یه حرارتی که در تمام بدنش پخش می شد . مهشید نمی تونست حرف بزنه . دهنش باز نمی شد . تمام توانش رفته بود به حسی که دخترش بهش داده بود . فقط داشت به اون لحظاتی می اندیشید که مهشید برای ار گاسم اون نهایت سعی خودشو به کار گرفته . همین براش یه دنیا ارزش داشت .
-نههههههه نهههههه عزیزم این قدر خودت رو خسته نکن . یه چیزی میشه ..
-مامان تو باید با آرامش بخوابی . وقتی که چشاتو می ذاری رو هم باید سبک شده باشی . نیاز جنسی نداشته باشی . من می دونم چه سخته که آدم نتونه این گونه نیاز هاشو تا مین کنه . و اعصابشم تحت فشار باشه . اما حالا میشه .. وااااااییییییی تو با لبه های کسم چیکار می کنی . فدای دهنت بشه مهشید . مادر فدای دخترش . تو رو اگه نداشتم دق می کردم . وااااااایییییی نهههههه کسسسسسسم کسسسسسم بخورش ..
مهشید دهنشو محکم به لب ولوچه مهسا می ما لوند ..
-مامان حالا می خوام بیام روت . خودت رو آماده کن . کس رو بندازم روی کس ..
-اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟
-من اینا رو همین حالا از این دو تا عزیز و کاراشون یاد گرفتم . اووووخخخخخخ مامان اگه بدونی وقتی دو تا کس با هم تماس می گیرن چقدر کیف داره !راستی تو از کجا می دونی . تو که به گفته خودت تا حالا از این کارا که با یک زن رابطه لز داشته باشی نداشتی .
-خب منم همین حالا یاد گرفتم ؟
-فقط ای کاش این جا به جای تخت های یک نفره از اون خوشخوابهای دو نفره داشتیم ..
-آره دخترم اگه اتاقمون یعنی سلولمون هم بزرگتر بود من دیگه هوس برگشتن به خونه رو نمی کردم . این جا که همه چیزش فراهمه و بند و بساط جوره . دوستای خوبی هم که داریم . دیگه مرض داریم بریم بیرون حرص و جوش بخوریم و فکر کار و کاسبی و روابطمون با آدما باشیم ؟
مهسا شده بود عین لز بین های حرفه ای .. نوک زبونشو گذاشته بود رو نوک سینه های مادرش و خیلی آروم باهاش دور اون قسمت کبود و تیز شده اش حرکت داده و باهاش بازی می کرد . کف دستشم گذاشته بود روی کس مهشید و انگشتاشو توی کس مادرش می غلتوند . خیلی آروم .. مهشید کاملا سکوت کرده لباشو گاز می گرفت .
افسانه : مهتاب ! میریم جلو تر از تزدیک ببینیم ؟
-مگه می خوای فیلم تماشا کنی ؟
-آره خیلی بهتر . جذاب تر از فیلمه
-اگه بریم نزدیک می ترسم گرمشون بشه ..
دیدم مهسا که لباشو گذاشته بود رو نوک سینه مادرش و با جفت لباش میکشون می زد با اشاره دست متوجهمون کرد که می تونیم به سمت جلو حرکت کنیم .
-میگم مهتاب من که خیلی خوشم اومد از جریان امشب ..
-آره شده بود مثل فیلم هندی .
-ولی حالا شده فیلم دو لز بین .
کون مهسا در یه حالت قمبلی قرار داشت . افسانه سرشو گذاشت لای کونش و با زبون زدن قسمت زیر چاکش داشت حال می کرد و حال می داد.
-افسانه حواس مهسا رو پرت می کنی بیا این ور .
مهسا بازم دست تکون داد که افسان می تونه با هاش ور بره .
-حالا که این طور شد منم با تو ور میرم . همین کارو هم من با افسانه انجام دادم ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#48 | Posted: 16 Sep 2014 22:08
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۷

افسانه گردنش کمی درد گرفته بود . آخه مهسا بالای تخت بود . من و اون بودبم پایینا تخت . من خیلی راحت تر می تونستم کونشو لیس بزنم .
مهشید : مهسا جون .. بیا این دو تا تشکو کنار هم بذاریم و بریم پایین دراز بکشیم .
-اگه یهو نگهبانا این پنجره رو کنار بدن و ما رو ببینن چی ؟
-نه تا سر و صدا نباشه و دم صبح برای عبادت و کار خاصی نباشه صدامون نمی کنن .
افسانه : باید حواسمون باشه هر سری یکی از اینا رو با خودمون ببریم به اندرونی حموم . یه صفای حسابی بکنیم و یه حال اساسی به اونا بدیم که دیگه شرایط ما رو درک کنن .
-ولی افسان جون اگه به گوش خانوم نفیسی برسه و از طرفی به بیرون درز پیدا کنه که یک نگهبان داره همچه کاری می کنه برای زندان خیلی بد میشه وممکنه سختگیریهای سخت تری رو اعمال کنن .
خلاصه چهار تا مون اومدیم پایین حالا مهسا خیلی راحت تر می تونست به مامانش حال بده.
-مامان چه قدر سینه هات درشت شده!
- یه جوری میگی که انگاری تا حالا ندیده باشی .
مهسا طوری با سینه های مادرش بازی می کرد که منو به یاد مردایی مینداخت که برای اولین باریه که دارن با سینه زنی ور میرن . بهنام که وقتی با هام ور می رفت بهم می گفت که اولین تجربه شه . حرفاشو باور می کردم و می کنم . یه صداقتی در لحن و نگاهش وجود داره و این که هنوزم به پام نشسته.
-مامان چی دوست داری حالا!
-بیا روم .
مهسا وقتی خودشو رو مادرش حرکت می داد و کسشو روی کس مهشید می غلتوند من و افسانه رو هم به هوس آورده بود .
-افسانه جون من یکی که خیلی تحریک شدم . این زندان هم ساخته شده واسه این کارا . اگه این کارو هم انجام ندیم چیکار کنیم .
-من که این مادر و دختر رو دیدم تا صبح خوابم نمی گیره اگه سر حالم نکنی.
-نمی دونم الان دو ساعته که بیشتر حرف زدیم تا عمل کنیم .
-بعضی وقتا حرف زدن لذتش بیشتر از عمله .
افسانه هم اومد رو من .. من و مهشید سرمون کنار هم قرار گرفته بود . چشامونو خمار کرده به هم نگاه می کردیم . می تونستم از نگاش بخونم که چقدر خوشحاله و به چی داره فکر می کنه . دو تایی مون سرامونو تا اونجایی که می تونستیم به هم نزدیک کردیم . زبونمو نو در آورده و زبون طرفو لیسش می زدیم . من و مهشید خیلی دلمون می خواست که همو می بوسیدیم ولی از اون جایی که مهسا رو اون و افسان روی من دراز کش شده بود و کاملا یه کس رو کس ما قرار داشت باید یه مقداری یه پهلو می کردیم .. کف دستای افسانه رو رو بدنم حس می کردم .
-عزیزم همه جامو داغش کردی .
-اگه به بدنت روغن مخصوص بزنم چی میگی .
-نه نهههههه من الان به اندازه کافی هوس دارم اگه اون کارو بکنی که دیگه آتیش می گیرم . اون وقت دیگه نمی تونم برم یه دوش بگیرم . خونه خاله که نیست ..
مهسا : بچه ها آروم تر .. اگه یه هم سنگر متوجه شه که ما داریم چیکار می کنیم پدر ما رو در میارن .
مهشید : مهسا من دیگه نمی تونم چیزی بگم دارم از خودبی خود میشم . یه چیزی رو می تونم بگم دخترم ؟ می تونم از مردا بگم ؟
-تو حتی می تونی از شوهر نامردم بگی . از اون عوضی که در واقع هر دومونو تنها گذاشت
-مهسا اگه می دونستم که این جور حال کردن تا این حد لذت داره امکان نداشت دست به دامن کیردامادم شم .
-اون وقت از من تقاضا می کردی که باهات حال کنم ؟
-راستش اون وقتا نه . چون خودمنم از این کاربدم میومد و هیج انگیزه و هیجانی نداشتم .
تا ساعتها هیشکدوم از کنار هم تکون نمی خوردیم ..و هیشکدوممون هم نمی دونستیم که چند بار ارضا شدیم . ولی دیگه یواش یواش باید چشامونو می ذاشتیم رو هم . شاید بعضی ازنگهبانا هم می دونستن که ما داریم چیکار می کنیم ولی هر دو طرف باید سیاست خاص خودمونو حفظ می کردیم . هرچند ممکن بود دو دستگی هایی هم در میون اونا باشه . بیشتر نگهبانا بر خوردشون با من مثل بر خورد با یک زندونی نبود . به عناوین مختلف و مناسبت ها نفسیه واسم گزارشای مثبتی رد می کرد . اون دوست داشت که در مجازات من تخفیف بگیره ولی بیشتر وقتا یا جوابی نمی دادن و یا این که می گفتند فعلا همون یک عفو کافیه .. .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی
     
#49 | Posted: 23 Sep 2014 22:42
لــــــــــــــــــــز در زنـــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۸

مدتی گذشت و یکی از این روزا نفیسه اومد پیشم و گفت مهتاب تا یه چند روزی رو سعی کنین در قسمتهای عمومی با هم شوخی های خاص نکنین و توی حموم هم با هم لز نداشته باشین . هر لحظه امکان داره یه عده ای رو به عنوان زندانی بفرستن این جا و به نحوی بخوان از شرایط این جا مطلع شن . از این کارشون هدف خاصی رو دارن . گاهی می خوان شرایط تر بیتی این ندامتگاهها رو بسنجن .. گاهی هم می خوان از زیر زبون قاچاقچیا حرف بکشن . ولی این قدر راحت به هم نپیچین . من سعی می کنم در این مدت اگه زندانی جدید تحویلمون دادن به سلول شما نفرستم . تازه ظرفیت شما هم تکمیله .
-نفیس جون تو اینا رو از کجا می دونی ..
-من تا یه حدی دستای قویی در این ستاد ها دارم ولی متاسفانه این که چه کسی رو به عنوان مامور مخفی می خوان بفرستن , این جا رو نمی دونم . معمولا اونی که نقش جاسوسی رو بازی می کنه زیاده از حد خودشو صمیمی نشون میده و شایدم خودشو گوشه گیرو ناراحت نشون بده ..
-ببینم نکنه مهشید و مهسا نفوذی باشن ..
-نه نگران نباش اونا پرونده شون قدیمیه .. ولی تا رفیق جدیدی به دوستاتون اضافه نشده جای نگرانی نیست ..
با این حال ما زنا خارج ازاین فضا و وقتی صبحها به کار گاههای مختلف که می رفتیم تا حدودی رعایت می کردیم . به چند نفر ی هم حرفای نفیسه رو انتقال دادم البته نگفتم که اینا رو اون گفته . دی سیپلین شدیدی حاکم بر فضای زندان شده بود . حتی من و مهشید و افسانه و مهسا که می خواستیم با هم حال کنیم این کار رو با ترس و لرز انجام می دادیم . البته بهنام هفته ای یک بار بهم سر می زد . من و اون در استراحتگاه نفیسه همدیگه رو می دیدیم . نفیسه می تونست ازاین زندان منتقل شه و بره جایی دیگه . حتی می تونست بقیه خدمتشو در جای دیگه ای به غیر از زندان بگذرونه ولی به خاطر من مونده بود . یه بار که با هم تنها بودیم قسمش دادم که از این محیط و ازاین فضا خودشو دور کنه .
-مهتاب من به دو علت این جام . هم به خاطرخودم و هم به خاطر تو . به خاطر تو نه فقط به این دلیل که تو هم بخوای با من حال کنی که اگه من نباشم می دونم دوستای دیگه ای داری که بهت برسن . دلم می خواد تا می تونم از خوبی هات بنویسم و اون قدر گزارش خوب برات رد کنم که دیگه مرکز از رو بره .
-فدات شم تو چقدر خوبی .
-ولی نه به خوبی تو مهتاب.
-اگه تو رو نداشتم دیوونه می شدم .
نفیسه به نسبت دفعات اولی که باهاش لزمی کردم تپل تر شده بود . ولی اون جوری نبود که چاق به نظر بیاد .
-چیه به اندامم نگاه می کنی ؟ ازفرم خارج شده ؟
-نه خیلی خواستنی تر شدی .
-پس به چی فکر می کردی ؟
-به این که تو بالاخره یه روزی ازاین جا میری . تا ابد که نمی تونی داوطلب این جا باشی. و من بدون تو تنهای تنها و درمونده میشم . همه میرن و من می مونم و این دنیای بی وفا . دنیایی که آدما رو در خودش می بلعه و سیر نمیشه .
نفیسه پاهاشو باز کرد اونا رودور کمرم قلاب کرد . نذاشت که من دیگه زیاد حرف بزنم .
-خیلی فرزشدی خانومی ..
-به من میگن نفیس چریک .. مثل یه مرد می جنگم ..
-ومثل یک زن لز می کنی .. منم بهت میگم نفیس سه سوت ..
اون شاید در کمتر ازسه سوت دو تایی مونو برهنه کرده بود .
-پشت کن بهم بینم . حس می کنم تنظیماتت به هم خورده . ببینم مگه این روزا به خودت نمی رسی ؟ بهنام داره چیکار می کنه ؟ خیلی خسته شدی نه ؟
-نمی دونم نفیسه . فکر می کنم اصلا به دنیا اومدم که برای همیشه در زندان باشم .
-ناراحت نباش عزیزم . یه سی چهل سالی که این جا بمونی بالاخره دلشون می سوزه و تو رو ولت می کنن . تازه عزیزم یه چند وقت دیگه بگذره می تونی چند روز تقاضای مرخصی بکنی . نگو خجالت می کشی که با بقیه روبرو شی. میدم این قدر ازت بنویسن که دیگه وقتی که رفتی مرخصی مشکل خاصی نداشته باشی .. یعنی همه بدونن که تو چقدر خوبی .. حالا حس بگیر .. تو به من میگی که چاق شدم . کون تو هم بد رشد نکرده . ازبس دستای مختلفی بهش می رسه و می خوره ..
یه پهلو کرده کونمو به طرفش گرفته بودم . انگشتشو گذاشت روی سوراخ کونم و آروم آروم اومد به طرف پایین و اونو روی کس منم می کشید . چند بار که این کارو کرد دیگه فکرم فقط رفت پیش همین کارش . حس کردم دارم تنظیم میشم و اونم خیلی خوب به کارش وارده ..
-نفیسه .. دستات جادو می کنه .. خیلی هم جادو می کنه ...
-ولی افسون تو قوی تره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#50 | Posted: 1 Oct 2014 07:47
لــــــــــــــــــــز در زنـــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۴۹

من و نفیسه یک بار دیگه وارد دنیای خوشیهای خودمون شده بودیم . دنیایی که نمی گفتیم من باید حتما بیشتر خوشم بیاد . دنیایی که در اون من و اون ما بودیم . وقتی بغلش می زدم احساس آرامش و زندگی می کردم . احساس امید به زندگی . کسی که روی خوش زندگی رو یه بار دیگه به من نشون داده بود . اصلا خود زندگی رو نشونم داده بودو منوبه سوی اون بر گردوند . اصلا اونوبه سمت من کشوند . وقتی مالش سوراخ کس و کونمو به جای انگشتاش با زبونش انجام می داد دلم می خواست تا صبح و تا لنگ ظهر فردا در آغوش هم یکسره بخوابیم . دو دستی تمام بدنمو می مالوند .. منم همین کارو براش انجام می دادم . اون روز من ونفیسه مثل هر وقت دیگه ای که با هم بودیم از هم لذت بردیم . چند روز بعدش نفیسه هم من و هم افسانه رو خواست. با هم ..
-من می دونم شما دو تا دوستان خوب و جدا نشدنی هستید ...
نمی دونم چرا رنگم پریده بود ولی افسانه کاملا بر خودش مسلط بود . این که نفیسه اونو احضار کرده و می خواست مطالبی رو با هر دومون در میون بذاره واسش تازگی نداشت . حداقل اینو از حالت نگاه و حرکاتش فهمیده بودم . دلم می خواست زود تر به چند دقیقه بعد می رسیدم و اون چیزی رو که نفیسه می خواست بهمون بگه متوجهش می شدم.
-خانوم نفیسی کاربدی ازمون سر زده ؟ مرتکب اشتباهی شدیم ؟
-یادتونه چند وقت پیش قرار بود یه جاسوسی از مرکز بیاد و بدون اینکه بگه من کارم چیه یه تحقیقاتی از وضع زندان به عمل بیاره ؟ البته من این موضوع رو با مهتاب خانوم در میون گذاشته بودم ولی یکی دو نفر دیگه هم فهمیدند و همه جا پخش شد . هر چند برای من مهم نیست چون به خاطر این که ما کارمون صاف و شسته و رفته هست ولی اونایی که حرف وعملشون یکی نبوده باید حساب کار خودشونوبکنن .
داشتم گیج می شدم از این که می خواد چی بگه .
نفیسه : همون جاسوسی که ماهها ازش حرف می زدیم و احتمالا وابسته به رژیم سوریه و ایرانه داره چهره سوزان ما رو می سوزونه .ولی این یه تیکه رو واسه ما مایه نیومده . مهتاب ! می خوام یه چیزی رو بهت بگم این اطمینانو دارم که شادیش بیشتر از غمشه . ولی نمی دونم با چه توانی اینو بهت بگم .یک خبر خوب و یک خبر بد ..
-افسانه در جریانه ؟
-قاعدتا باید باشه . چرا دروغ بگم هست . شایدم خود اون بخواد این موضوع رو با تو در میون بذاره ..
-افسانه به من بگو چی شده .. من می خوام اعدام شم ؟ از ابد رسیدم به اعدام ؟ چرا چیزی نمیگی ؟
افسانه : خانوم نفیسی اگه میشه منو از بیان این خبر معافم کن .
نفیسه ازمون دور شد و رفت به یک قسمت دیگه در همون اتاق تقریبا وسیعی که مخصوص خودش بود . من حالا فقط افسانه رو می دیدم ..
افسانه : اون خبر بد روکه می دونی . من دارم آزاد میشم . نمی دونم دلشون واسه چی به حال من سوخت .من واسه یکی دوسال بخشوده شدم .
-برات آرزوی موفقیت می کنم . پس تو هم می خوای بری و تنهام بذاری ؟ چقدر دلم گرفته .. به خاطر تو خوشحالم و به خاطر این که دیگه تو رو به این سادگی و نون و ماست ها نمی بینم ناراحتم .
-بهت سر می زنم . فدات شم مهتاب .. واسه چی گریه می کنی ؟
راستش بیشتر واسه خودم اشک می ریختم . این که جز خدا که فراموشم کرده کسی نیست که به داد من برسه .
-افسانه .. اصلا فکرشو نمی کردم که با کسی یار جون جونی شدم که یه وقتایی در مدرسه از دستش فرار می کردم . دلم واسه بغل زدنت تنگ میشه .
نمی تونستم بر خودم مسلط باشم . عیبی نداره ..
-و اما اون خبر خوب رو با این که خانوم نفیسی گفته که من بهت بدم ولی دوست دارم که خود خانوم نفیسی این کارو بکنه . ..
آخ آخ آخ آخ .. دیگه اصلا به این فکر نمی کردم که اون خبر خوب چی می تونه باشه . حتما بهنام اومده بود که یک ساعت با من باشه . شایدم یکی دو تا از بر و بچه های دوران دبستان پاشون به این جا باز شده باشه . نفیسه اومد جلو ..
-مهتاب خودت رو برای شنیدنش آماده کن ..
--کسی ازفک و فامیلام مرده ؟
نفیسه ساکت مونده بود و برای لحظاتی چیزی نمی گفت .
- بگو بهم چی شذه ؟ ..
-من موندم که چه جوری این خبرو بهت بدم . آخه یه خبر چه بد و چه خوب هر دو تاش می تونن شوک آور باشن
. -تو ازبس که خوبی و مهربونی مهتاب همه دوستت دارن .
-خوبی و مهربونی از خودتونه .
-حالا تعارف رو بذار کنار . ..
-مهتاب خانوم تو خیلی خوبی .. یه نامه برات اومده .. در مورد مدت زمانیه که باید در زندان بمونی اونا یه چند سالی بخشیدنت .
-چی ؟مگه حبس ابد هم نصف میشه ؟.. .ادامه دارد ... نویسنده ...ایرانی
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز در زندان زنان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites