تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز در زندان زنان

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 6 Oct 2014 21:02
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵۰

نمی تونستم اون چیزی رو که می شنوم باور کنم یا این که در جا نمی خواستم قبولش کنم . می ترسیدم که نفیسه با من شوخی کرده باشه . نمی خواستم خودمو دل خوش کنم و بعدش دلم بشکنه . ولی معمولا نفیسه با من از این شوخی ها نمی کرد . نگاش کردم.هاج و واج مونده بودم . صدامو آوردم پایین تر .
-نفیسه تو باهام شوخی داری ؟اذیتم می کنی ؟ می دونی که اگه بخوای الکی دل خوشم کنی دل منو بشکنی چه گناهی مرتکب شده یا میشی ؟
صداشو آورد پایین تر و زیر گوش من گفت.
-از گناه لزی که با هم می کنیم بالاتره ؟ خانوم از کی تا حالا مومن شدن ؟ ببینم دوست داری بعد از پنجاه سالگی آزاد شی ؟ یعنی بیست و خوردی سال دیگه بری بیرون ؟
فقط نگاش می کردم . پنجاه سال شدن و آزادشدن هم خودش بد نیست و راستش این روزا انگار پیری مثل قدیما مفهومی نداره . پنجاه ساله هایی هستند که وقتی نگاشون می کنی فکر می کنی که سی سالشونه..
-یعنی من می تونم امید وار باشم به این که بالاخره می تونم برم بیرون و رنگ آزادی رو ببینم ؟
-آره عزیزم . یه چند ماهی که بگذره واست مرخصی جور می کنم صبر داشته باش .
-در مورد بخشودگی یا مدتش که دروغ نگفتی ..
نگام کرد . گفت چرا .. منو ببخش عادت ندارم بهت دروغ بگم ..
انگار دنیای منو خراب کرده باشه .. می خواستم سرش داد بکشم . با مشت بزنمش ولی یادم اومد که اگه اون نبود من حالا اعدام بودم .
-مهتاب من بهت دروغ گفتم حالا این قدر با خشم نگام نکن .. ولی دروغم این بود که میزان بخشودگی تو بیشتره یعنی مدت زمانی که باید در زندان بمونی کمتر از بیست و پنج شش ساله ..
-بیست سال ؟
-نه برو پایین تر .
-پونزده سال ؟
-بازم پایین تر ..
داشتم حساب می کردم که با این حساب قبل از چهل سالگی آزاد میشم ..
-ده سال ؟
-پایین تر .
اشک منو در آورده بود .. دیگه از ده به پایینو یکی یکی به عقب میومدم . وقتی گفتم پس باید دوسال بمونم ؟ طوری نگام کرد و با چشاش بهم خیره شد که حدس زدم که دیگه باید همین مدت باشه .
-پس باید دوسال دیگه از این جا برم بیرون ؟
-نه !کمتر عزیزم!
-چرا ؟
-واسه این که چند ماه اونو گذروندی .. در واقع تو داری خدمت سربازی خودت رو می گذرونی ..
راستش یادم رفته بود که افسانه هم نزدیک ما وایساده . چشاش پر اشک شده بود .
-نه نههههه .. این واقعیت نداره .. واقعیت نداره .. یعنی خدا این قدر مهربونه؟ یعنی قبول کرده که من اشتباه کردم و دیگه دنبال این جور کارا نمیرم ؟ نفیسه راستشو بگو ..
پیش افسانه دیگه خیلی خودمونی صداش می زدم . من دستام قفل کرده بود . اصلا بدنم از هیجان نمی تونست حرکت کنه ولی این افسانه بود که جای من به طرف نفیسه دوید و در آغوشش کشید . دو تاییشونو دوست داشتم و دوری از هر دوشون واسم طاقت فرسا بود . من باید کاری کنم که این یک سال و نیمه واسه من بهشت شه . حس کردم که شادی من به خاطر محکومیت دوساله ام بیشتراز شادی افسانه برای آزادیشه . افسانه سر تا پای نفیسه رو غرق بوسه کرده بود ..
-آهای دو تایی تون همدیگه رو نخورین واسه منم بذارین .
یه احساسی شبیه به همون احساسی رو داشتم اون وقتی که نفیسه خبر لغو حکم اعدام من و تغییر اون به حبس ابد رو داده بود . هر چند اون برام حکم تولدی دوباره رو داشت ولی این یکی واسم زندگی دوباره ایه . افسانه می خواست بره . نمی دونستم با افسانه برم یا پیش نفیسه بمونم؟
-افسانه تو برو من با خانوم نفیسی کار دارم . یعنی می خوام ازش تشکر کنم . یه ساعت دیگه میام پیش تو .
من و نفیسه .. خانوم رئیس زندان تنها شدیم . بازم خیره نگاش می کردم . مثل اون دفعه بغضم ترکید .. اونم گریه کرد .
-آخه چه طوری ؟
-راستش این دفعه هم خیلی تلاش کردم .. خیلی ازت تعریف کردم .. می گفتن چون یه بار حکمت تغییر کرده نمیشه بازم کمترش کرد . اما اون جاسوسی که واسه یه مدت اومده بود به میون جمعیت تا از نطر امنیتی و اخلاقی محیط زندان رو بر رسی کنه با زنی رویرو شد که روشن تر از مهتاب بود . سپیده دل تر از سپیده ای که می رفت تا با شب سیاه وداع کنه .
جز این که بغلش کنم کار دیگه ای ازم بر نمیومد . بغلش کردم .. بوسیدمش .
-فدات شم . بگو من چیکار کنم . باورم نمیشه . نمی تونم باور کنم . هیشکی باورش نمیشه .. مامانم بابام ..شوهرم ووووووییییییی چقدر خوشحال میشن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#52 | Posted: 15 Oct 2014 00:13 | Edited By: shahrzadc
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵۱

می خواستم کنار نفیسه بمونم . بمونم وبهش حال بدم . بمونم و به اون بگم که چقدر خوشحالم. بمونم و بهش بگم که نمی دونم چه جوری جبران کنم . باورم نمی شد . یعنی من فقط باید یه سال و نیم دیگه این جا بمونم ؟ باورم نمی شد . بال در آورده بودم . سر تاپای نفیسه رو غرق بوسه کرده بودم . می خواستم هر طوری شده بهش لذت بدم . ولی انگاری اون لحظات , لحظات تبلور اندیشه هایی بود که به قلب آدم چنگ مینداخت و آدمو به یاد گذشته ها ی محو شده و آینده مبهم مینداخت . تصور لحظه هایی که نبودند و من فقط به این فکر می کردم که چی شد که من امروز اینجام . چی شد که این همه اتفاق افتاده که بتونم غمها و شادی ها رو با تمام وجودم حس کنم و برای لحظه هام ارزش قائل شم .
نفیسه : مهتاب باور کن .. باور کن .. اصلا خوشی و غم مفاهیمی هستن که ما اونا رو واسه خودمون درست کردیم . اگه تو خطر از دست دادن زندگی رو حس نمی کردی اون وقت نمی تونستی به خاطر رفع شدن این خطر تا این حد خوشحال باشی . آدما باید قدر اون چیزایی رو که دارن بدونن . برو عزیزم . برو امشبو با افسانه خوش باش . اون امشب میره .
-نفیسه تو خیلی خوبی . خیلی مهربونی .
-چیه مهتاب یه جوری نگام می کنی . انگار یه چیزی ازم می خوای .
اشک از چشام جاری شده بود ..
-نفیسه من به لحظه های شاد و خوشی که تو در کنارم باشی عادت کردم . افسانه هم داره میره . تو دیگه تنهام نذار.خواهش می کنم .
-قرار نبود که افسانه تا آخر عمرش این جا بمونه . اون بیشتر دوران محکومیتشو که خیلی کوتاه بوده سپری کرده . منم تا حالا خیلی تلاش کردم که به خاطر تو همین جا بمونم و بازم تلاشمو می کنم . چون هر جا دیگه هم که برم بازم دلم پیش توست . راستش می تونستم یه کار ستادی بگیرم . یه کار اداری . مسئول یه قسمتی در نیروی انتظامی بشم ولی این جا رو با همه درد سراش ترجیح دادم . هر چند با وجود تو دیگه اون مشکلات سابقوندارم . حس می کنم همه چی آرومه . اگه تو نباشی منم این جا نیستم . هم این که به تو عادت کردم و هم این که واقعا نمیشه حریف این همه زنی شد که این جا رو بد تر از مهد کودک کردن . بازم صد رحمت به بچه ها . منم دوستت دارم مهتاب . نو روشنی زندگی منی .
راستش افسانه نمی خواست زیاد شلوغش کنه . اون تا فردا غروب از این جا می رفت . ولی خواست که اون شبو من و اون بی درد سر با هم باشیم و مهشید و مهسا رو به حال خودشون بذاریم . مادر و دخترو به حال خودشون سپرده بودیم . اتفاقا اونا توی بغل هم خوابشون برده بود . من و افسان خیلی آروم حرف می زدیم .
-باورم نمیشه که این آخرین شبی باشه که من و تو با همیم .
-مهتاب .. معلوم هست چی داری میگی ؟ مگه قراره به همین زودی ها من یا تو بمیریم ؟ من باز بهت سر می زنم . تو هم مرخصی می گیری . این یه سال و نیمه هم تموم میشه .
دو تایی مون این جدایی رو باور نداشتیم . بازم رفتم به این فکر که وقتی دبیرستانو با هم بودیم چقدر ازش بدم میومد . اصلا خطشو نمی خوندم .
افسانه : ببینم این شب آخر این جا رو نمی خوای بغلم کنی و بهم حال بدی ؟ ببینم تو چرا این قدر غمگینی . تو باید خیلی شاد تر از من باشی . وای چقدر سر دولتو کلاه گذاشتی .
-دیوونه دلت می خواست اعدام می شدم ؟
-مهتاب ! من دارم میرم و بهت عادت کردم . این همه زن هستند این جا که می تونی باهاشون حال کنی .
-یعنی تو منو واسه همین کارا می خواستی ؟
یکی یکی لباسای همو در آوردیم و رفتیم زیر پتو .. داغ داغ .. حرارت سینه هامون جفت سینه هامونو می سوزوند -مهتاب به هیچی فکر نکن . به موندگاری لحظه ها فکر کن . فکر کن که فر داشب هم با هم و در کنار همیم . با همین لحظه ها . فکر کن که خوشی ها تموم نمیشه . لحظات قشنگی که با هم داریم پایان ناپذیره .. کف دستم دو طرف کسشو به کناره های پاهاش چسبونده بود و انگشتاموفرو کردم توی شکاف کسش .اونم همین کارو باهام انجام می داد .خیلی بیشتراز اونی که در روز اول می خواستم ازش فرار کنم دوست داشتم که پیشم بمونه و مثل گذشته ها با هم حال کنیم .
-افسانه نمی دونم چرا این جوری شدم . خیلی خوشحالم از این که یه سال و نیم دیگه آزاد میشم وخوشحالم که تو هم آزاد میشی و این بار می تونی یه جورایی منطقی به زندگیت سر و سامون بدی ولی دلم می خواست که کنارت می موندم ..
-مهتاب بس کن . نذار فردا با کوله باری از غم این جا رو ترک کنم . خودت رو سبک کن .. راحت باش .. ریلکس .. خودمو ول کردم تا هر کاری دوست داره باهام انجام بده . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
#53 | Posted: 21 Oct 2014 22:43
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵۲

-اووووووهههههههه افسانه عزیزم . خوشگل من . وقتی که توبری دیگه کی سیرم کنه . کی همدم تنهایی ام بشه ..
یه نگاهی بهم کرد و حس کردم که با سکوتش داره بهم میگه که نفیسه . وقتی انگشتاشو فرو می کرد توی کسسم و در حال بیرون کشیدن اونا رو محکم به بالای کسم فشار می داد نزدیک بود جیغم بره به آسمون . دیگه یادم رفته بود که فرداشب اونو در کنار خودم ندارم .
-افسانه عزیزم . کارت حرف نداره .. بیست بیسته . توخودت بیستی ولی امشب یه بیست دیگه ای . امشب از همه سرا سر تری . امشب تومحشری .
شونه هامومی بوسید . سینه هامو .. لبامو .. اون قدر لذت بردم که نفهمیدم و یادم نیومد کی ار گاسم شدم وکی خوابم برد . افسانه هم رفت . تا ساعتها به جای خالی اون نگاه می کردم . کسی رو به جای اون نفرستادند . یعنی نفسیه ترجیح داد که ما سه نفرباشیم . می دونست شاید من بیشتر عذاب بکشم . حالا دیگه زندان داشت واسم زندان می شد . من وقتی خبر کاهش محکومیتمو به بهنام دادم اونو خوشحال تر از شب عقدمون دیدم . اون وقتی که حس می کرد دیگه دنیا رو در چنگش داره . سکس با اون بهم آرامش می داد . حالا دلم برای آزادی پر می کشید . دوست داشتم زود تر از بند خلاص شم .دوست داشتم برم سر خونه زندگیم . به مادر شوهرو خونواده شوهرم نشون بدم که اون قدرا هم که فکر می کنه من آدم دیو صفتی نیستم . عشق و محبت خودمونشونشون بدم . حتی اگه بهم متلک بگن . روز ها از پی هم می گذشتند . من خودمو با زنای دیگه عادت دادم . خوشبختانه هم سلولی های من, مهشید و مهسا موندگار شدن . ما دیگه برای هم و برای زندان داشتیم می شدیم سر باز قدیمی . مادر ودختر رابطه شون با هم خیلی خوب شده بود . سه تایی مون وقتی که از لز خسته می شدیم واسه هم از آرزو ها مون می گفتیم . از این که وقتی که رفتیم خونه چیکار کنیم . مادر و دختر ازاین می گفتن که لحظات خوشی رو در کنار هم خواهند داشت . اونا دیگه از مردا فراری بودن . به من می گفتن ما تعجب می کنیم که تو چه طور می خوای هم شوهرت رو داشته باشی و هم دوستای زنت رو که با اونا حال کنی . چون من با اونا قول و قرار کرده بودم که بعد از خلاصی همدیگه رو فراموش نکنیم . اونا چندهفته بعد از من آزاد می شدن ولی ظاهرا چون جرمشون سنگین نبود ممکن بود یه جورایی هم اونا روزودتر بفرستن بره . بسیاری ازشب ها نفسیه منومی برد پیش خودش . رابطه جنسی با من بیشتر بهش لذت می داد تا این که با شوهرش باشه . یکی از این شبایی که پیشش بودم و دو سه ماهی مونده بود که آزادشم بهم گفت که مهتاب وقتی که از این جا رفتی فراموشم می کنی ؟
-تا جون در بدن دارم .. هرگز تو و خوبی هاتو فراموش نمی کنم .
-بازم با هم از این لحظه های خوبو داریم؟
-آره نفیس چرا که نه . آشنایی با تو خیلی چیزا رو واسم ثابت کرد . این که اونایی که در یه همچه جاهایی کار می کنن همه شون سخت و سنگدل نیستن . کار کاره دیگه
-واقعا کریستف کلمب ما چه چیزی رو کشف کرده ..
لحظه آزادی من یکی از رویایی ترین لحظه های زندگی من بود . نه فقط به خاطر آزادی .. بلکه به این دلیل که من و نفیسه با هم از زندان خلاص شدیم . اون دیگه رفته بود به اداره نظام وظیفه یکی از بخش ها ی شهر و پست مهمی گرفته بود . بیشتر از یه سال و نیم به خاطر من زندان و سختی های اونو تحمل کرده بود . با این که سه چهار باری رو به مرخصی رفته بودم ولی آزادی واسم یه لطف دیگه ای داشت . دیگه اون شبی که می خواستم فرداش آزاد شم جشن با شکوهی گرفته که خود نفیسه هم درش حضور داشت . آخه اونم رفتنی بود . دیگه چی بگم از اون شب . زندان شده بود تالار عروسی .. اشک های شوق و اندوه .. هرکس دوست داشت به فراخور حال و روز و توانش یه هدیه ای بهم بده . قشنگ ترین هدیه واسه من نگاه پاک و بوسه های خالصانه اونا بود . برای همه شون دعا کردم که آزاد شن . به زندگی برگردن . خیلی قشنگه با امید زندگی کردن .. امید برای آینده ای روشن و جبران گذشته ها . امید به این که پاک زندگی کنیم و در عین آزادبودن آزاده باشیم . جامعه رو به گند نکشیم . دلم واسه زنایی که اون جا بودن می سوخت . از مواد فروش گرفته تا اونی که شوهرشو زخمی کرده بود . و زنی که نا خواسته در یک نزاع و در دفاع از خودش یه جوانی رو کشته بود . دیگه آدم با دهها جرم آشنا می شد . اون شب دیگه اطمینان پیدا کردم که از روز تولد رقص در خون و وجود زنان قاطی شده . ... وقتی از در زندان اومدم بیرون خونواده منتظرم بودن .. دلم می خواست با نفیسه می رفتم ..
-عزیزم امشب واسم زنگ بزن باهات کار دارم . تا تابستون تموم نشده ...
ادامه نداد ..
-چی می خوای بگی ..
-شب بهت میگم .
نفیسه رفت ولی من دلم می خواست برای دقایقی رو تنها باشم .. سرمو بر گردوندم . چند تا ماشین اومده بودن که مراسم استقبالو از همون جا انجام بدن ..ای خدای من نفیسه هنوز اون جا بود و افسانه هم توی ماشینش ..افسانه پیاده شد .
-نفیسه نرفتی ؟
-تا خونه باهات میام ..
من و افسانه طوری همو بغل زده بودیم انگاری که چند ساله همو ندیدیم هر چند دو سه باری رو نفیسه ردیف کرده بود که با هم باشیم ..این همه ماشین ؟ انگاری که اومده بودن دنبال عروس .. از جمعیت چند دقیقه ای رو رخصت خواستم ..وقتی دیدم رسیدم به یه تیکه جایی که خونواده منو نمی بینن سرمو گرفتم سمت آسمون .. این بار دیگه بارون از آسمون نمی بارید .. سیل از چشام سرازیر شده و دیگه نمی تونستم خورشید قشنگو ببینم . ستاره های چشام از آزادی می گفتن . با صدای بلند گریه می کردم . اصلا خودم نمی فهمیدم چی دارم میگم و به کی دارم میگم . فقط می دونم بار ها و بار ها خدا رو صدا زدم . من آزاد شده بودم . حس کردم که چند تا زن دورم جمع شدن . مادرم و مادر شوهرم و خواهر شوهرم و خیلی های دیگه اومده بودن که عروس خانومو ببرن خونه اش . مامان جو رو عوضش کرد . منم سعی کردم آروم بگیرم . صحبت از آزادی بود .از لحظه های خوش .. از جبران گذشته ای تلخ . از کار بدی که انجام داده بودم . همه می گفتن که یک معجزه شده . بین راه این گوسفند پشت سر گوسفند بود که قربونی می شد . فکر نکنم حاجی که از مکه بر گرده این قدر واسش قر بونی کنن . ..
-نفیسه می خوای چیکار کنی . چی می خواستی بگی .
-دختر چه عجله ای بود !
-بگو چی تو سرت می گذره .
-موافقی که بریم به ویلا و ساحل شمال و ده بیست تا از خانوما دور هم باشیم و یه حال و هوایی عوض کنیم ؟ تو و افسانه از این آزاد شده ها هر کی رو که میشه بهش اعتماد کرد دعوت می کنین که بیان و در ویلای شمال دور هم خوش بگذرونیم . ویلای یکی از فامیلامه که فعلا رفته خارج .
-نفیسه خیلی سه میشه .
-نگران نباش .. اولا این زنایی رو که شما بهش اعتماد کنین منم اعتماد می کنم . دیگه یک زن می خواد بره چی بگه . بگه نفیسی رئیس زندان لز بینه ؟ اون وقت بهش میگن تو از کجا می دونی . همچین اونومی پیچونن که از به دنیا اومدنش پشیمون شه . تازه یه فیلمبردار از تمام صحنه ها فیلم می گیره و این فیلم دست خودم می مونه . اینوآخر کار یا همون وسطا به اطلاع عموم هم می رسونم که یه وقتی فکر ای بد نکنن . ما یه عمریه مار خوردیم افعی شدیم . در ضمن ترسو مرد . باید حال کرد . دیگه چهار تا زن که با هم حال کنن و تموم کنن بره چی می خواد بشه . یه چهارده پونزده تایی بشیم بد نیست . در ضمن مهشید و مهسا هم تا سه روز دیگه آزاد میشن .
-اوخ جوووووووون جووووووووون ..
-یواش تر مهتاب .. این میهمانی سراسری به افتخار آزادی مهتابه .. در ضمن اون شب به ماه میگم که در نیاد . مهتاب زمینی همه جا رو روشن می کنه حتی آسمونو . .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی
     
#54 | Posted: 5 Nov 2014 01:40
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵۳

دیگه چی بگم از بر نامه جشن و بزن بکوب و رقص و آواز .. انگاری که تا یک هفته هر شب خونه مون عروسی بود . و تمام فامیلا به مناسبت آزادی من از زندان ما رو دعوت کرده بودند . معلوم نبود اگه کار خیری انجام می دادم دیگه چیکار می کردند . ولی خیلی جا ها هم پخش شده بود که من بیگناه هستم و از این حرفا و برام پا پوش درست کردن . وگرنه کسی که حکم اعدام براش صادر شده باشه امکان نداره به این نون و ماستها از زندان آزاد شه . تازه یه عده هم اغراق رو به اون جا رسونده بودن که چون منو اشتباهی انداختن زندون دولت خسارت منو هم داد . و از من دلجویی کرد . شاید حضور نفیسه در خیلی از این مهمونی ها بیشتر بر آتش این شایعه دامن می زد . نفیسه و افسانه و رکسانا این چند روزه تنهام نذاشته بودند . مهین و شهناز و کتایون و مهشید و مهسا هم بهم سر زدند . اتفاقا اینا همه شون از اونایی بودن که باید در ویلای شمال دور هم می بودیم و کار منو خیلی راحت کرده بودن . دلم واسه صغری و کبری هم خیلی تنگ شده بود . مازندرانی های خوشگل و خوش بدن و شوخی که با اونا مجلس یه گرما و حرارت خاصی رو پیدا می کرد .
-نفیسه این صغری و کبری رو نمی دونین کجا رفتن ؟ باید آدرسشونو داشته باشی . با اونا میشیم یازده نفر .. دیگه فکر کنم همین قدر بسه دیگه .
-خب معاون منم هست . همونی که خیلی هوامونو داشت .البته معاون من در زندان بود که حالا جای من رئیس شده .
-چه عجب این جا رو می خواد با هامون بیاد .
-از بس تعریف تو و این خانوما رو شنیده . مگه همه مثل نفیسه هستند که دل شیر داشته باشن ؟
-فدای اون دلت بشم من . نفیس جون . یه چند روزی رو به شوهر جونمون برسیم بعدا میریم ..
چند روز بعد نفیسه واسم خبر آورد که صغری و کبری رفتن شمال .. و اتفاقا نزدیک همون ویلایی که می خوایم بریم هستن .
-بهشون گفتی ؟
-نه مهتاب تو بهشون بگی بهتره ..
خلاصه هر طوری بود به صغری و کبری هم گفتیم که بیان . صغری به زبون مازنی صحبت کیجا کیجا می کرد که حالیم نشد چی داره میگه ولی واسم ترجمه کرد که اگه امکان داره دختر بیست ساله شو که همون چند ماه اولش از همسرش جدا شده بیاره .. دلش باز میشه ... نفیسه هم قبول کرد که صفیه بیاد . با صفیه می شدیم سیزده نفر ..البته در اون وقت به غیر از من تنها کسی که می دونست نفیسه هم با ما میاد افسانه بود .
-نفیسه جون یه سوال داشتم .
-چیه ..
-اگه ما لوبریم تو از کجا می خوای بفهمی که کار کی بوده ..
- این از اون حرفاییه که باید به همه اعلام کنم که کسی نمی تونه صاف در بره . چون اطلاعات ما خیلی قویه اولا همه جریانو به من میگن و دستم خیلی قویه و از طرفی چه جوری می خوان ثابت کنن . تموم شد رفت کسی حق نداره هنگام عملیات با خودش موبایل بیاره . البته از لحظه ای که مشغول کاری میشیم تمام نکات ایمنی رو رعایت می کنیم . وقتی هم که داریم میریم یه تفتیش بدنی هم دوباره انجام میشه . فکر کردی چاکرت الکی شده بود رئیس زندان و اینهمه زنو اداره می کرد . اینا تازه اصول اولیه شه
-فدای اصولت بشم من .. ..
خلاصه , خلاصه کنم که دیگه دسته جمعی یکی از این دو سه روزای آخر هفته رو در یک هوای گرم و شرجی و آفتابی شمال راه افتادیم به سمت یکی از شهر های ساحلی زیبا .. مهسا ماشین ون سفیدشو با خودش آورد و گفت ماشینای اضافه ممنوع که می خواهیم با هم خوش باشیم . از سیزده نفر مون پنج تا که با این ماشین جا دار راه افتادیم . سه تاشون که ساکن همون منطقه بودن و نفیسه و نغمه معاونش هم که قبل از ما رفته بودن اون جا رو ردیف کنن . این زنایی که من دیده بودم دست کمی از صغری و کبری نداشتن . همه شون شلوارشونو کشیده بودن پایین و با کون لخت رو صندلی نشسته بودن .
-مهتاب تو هم خودت رو آزاد کن . داریم میریم پیشواز . داریم میریم آزادی خودمونو جشن بگیریم .
-میگم مثل این که شما هوس کیر کلفت کردینا ..
شهناز : من نازک و قلمیشو هم قبول دارم .
مهین : بچه ها حرفای خارج از محدوده نزنین .. کیر و این حرفا چیه . اصلا حرامه .. می خوای گناهمونو زیاد کنی ؟
کاملیا : کی جرات داره که بیاد و به ما خانومای خوشگل جسارت کنه .
من و مهشید و مهسا جلو نشسته بودیم .
مهسا : مامان فکر من هستین که دارم رانندگی می کنم ؟ حواسم همه پیش شماست . اوایل بعد از ظهر یه روز چهار شنبه بود که رسیدیم به ویلا .. یه جایی که با دریا هم فاصله چندانی نداشت . تا رسیدیم زنگ زدیم که صغری و کبری و صفیه هم خودشونو برسونن . حالا همه مون رفتیم توی خونه ..وقتی در زدم و با هم وارد شدیم همه غیر افسانه تعجب کرده بودن .
صغری : ببینم جن درو باز کرده ؟ مگه کس دیگه ای هم هست ..
-آره خانوم نفیسی و نقوی هم هستند ..
این صغری با اون ادا بازیهاش دیگه ما رو از خنده روده بر کرده بود . به زبون محلی حرف می زد بعضی حرفاشو می فهمیدم ولی نمی تونستم جوابشو بدم .
-ما نیستیم . من رفتم . حوصله دوباره زندان رفتنو ندارم . الان یک دختر بر گشتی هم دارم ..
زیر گوش صغری گفتم این قدر سر و صدا نکن اون دو تا با مان . یه حسی بهم می گفت که فیلمبرداری اتومات از همون لحظه شروع شده .. صغری تا اینو شنید خودشو انداخت رو مبل و کاناپه و بالا و پایین می پرید ..
-چه خبره ! چند دست مبل ؟!
صفیه : بس کن مامان آبرومونو بردی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#55 | Posted: 12 Nov 2014 00:29
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 54

صغری رو کرد به من و گفت مهتاب جون دخترم با این وضعیت زیاد آشنایی نداره یه جورایی آب بندیش کردیم ولی هنوز احساس غربت می کنه . اون یه خورده تعجب می کنه . باورش نمیشه که ما بخواهیم اهل بر نامه ای چیزی باشیم .
-پس واسه چی اونو آوردیش این جا .
-گفتم یواش یولش با بر و بچه های گلی که این جا هستن یه آب بندی هایی بشه .
-اون وقت این آب بندی رو کی باید انجام بده ؟
-اون حلال مشکلات .. همونی که همه چی روحل می کنه و ما ازش راضی هستیم . حرف نداره .
-من ؟!
-نه عمه ام ..
-صغری تو که همه رو دور سرت می گردوندی . الان نفیسه می خواد یه سخنرانی بکنه ..
- فقط نیمساعت .
-من که دکتر نیستم . تو راستی راستی این دخترو ردیف نکردی که بیاریش این جا .
-چرا .. گفتم ما خیلی خو مونی هستیم و ممکنه یه شوخی هایی بکنیم . گفتم بیارمش هر چه باداباد .
سریع رفتم پیش نفیسه و گفتم که جریان اینه ..
-وای مهتاب . من که دیگه دلم یه ذره شده برای بغل کردن تو .. راستش اون اولش حال و حوصله زنای دیگه رو ندارم . ولی زیاد طولش نده .
-آخه چیکار کنم . من که یهو نمی تونم بیفتم سر دختر بیچاره . باید یه حرفی بزنم . اونم که نمی دونه جریان چیه .
-ولی خیلی هم حال میده .
-آره یه نیروی تازه نفس دیگه به جمع خانومای هوسباز زیاد میشه .
-یعنی به نظرت ما هوسبازیم ؟
-نه اون جوری . فقط اگه ما رو به حال خودمون بذارن اصلا متوجه شب و روز نمیشیم ..
-برو ببینم چیکار می تونی بکنی .. ببین ببرش اتاق بالا . ما هم این جا مراسمو شروع نمی کنیم تا تو بر گردی .. یه جوری با چای و شیرینی و میوه سرشونو گرم می کنم . البته بیشترا در جریانن که چه اتفاقی می خواد بیفته . این که شوهر داشته از خط خارج شده ..
-آخه فضا ومحیط منطقه روهم باید در نظر بگیری .
-ولی شمالی ها که خیلی پیشرفته ان .
-آره ولی این یکی رو جزو ترقیات حساب نکردن . نمیشه دسته جمعی آپدیتش کرد . ولی باشه برو .
-به نظرت موفق میشم ؟
-دختری که پونصد گرم شیشه ازش می گیرن و حالا این جا باشه معلومه که موفق میشه .
-منو دست میندازی ؟ یه اشتباهی کردم و دیگه تکرار نمیشه .
-نه می خوام بگم تو یک معجزه گری.
-البته به کمک تو نفیسه . باورم نمیشه که این جا باشم ..
وقتی صفیه رو با خودم بردم به طبقه بالا .. تعجب کرد که چرا با هم تنها شدیم و خودمونو ازبقیه جدا کردیم .
-صفی جون تو خیلی سختی کشیدی . دختر خوبی به نظر میای .. نمی دونم چرا از شوهرت جدا شدی . یعنی دقیقا علتش چی بود . در یک جدایی نمیشه مستقیما و در جا گفت تقصیر کیه . شاید با کمی گذشت همه چی حل می شد .. -آخه اون معتاد بود زن باز بود اصلاح نمی شد.
-حالا هر چی بود . من نمی خوام در مورد اون حرف بزنم . ما خانومایی رو که می بینی دور هم جمعیم به نحوی توی زندان هم با هم بودیم . یه زن یه نیاز هایی داره مثل یه مرد .. لذت تن, آرامش فکر و روان آدمو به همراش میاره و تو هم اگه اعصابت راحت باشه راحت تر زندگی می کنی و با مشکلات می جنگی .. ببینم این جمع خانوما رو چه طور دیدی ..
-نمی دونم .. فقط زیادی شوخی می کنن .
رفتم طرفش و گفتم ..
-آره اولش سخته . ولی این شوخی ها اونا رو می رسونه به یه حس قشنگ . اولش حس می کنی که می خوای فرار کنی با اون حس بیگانه ای .. ولی اون احساس ریشه می زنه .. هم خودشو محکم می کنه هم تو رو .. حس می کنی که داری به خودت تو هین می کنی .. و یکی دیگه شخصیتت رو برده زیر سوال .. اگرم مذهبی باشی احساس گناه می کنی .. ولی وقتی شور و لرزش لذت و هوس مثل جریان برق در وجود آدم راه بیفته دیگه هیچی جلو دارش نیست .
دیگه متوجه شده بودم زیادی حرف زدم و این جا کلاس درس نیست و اون پایین منتظر منن . حوصله منم سر رفته بود و صفیه هم داشت قاطی می کرد که هدف من از این همه صحبت چیه ..
-می خوای بهت نشون بدم که منظورم چی بوده ؟
-بفرمایید ..
یه نگاهی به صورت کشیده و خوشگل و اون موهای مشکی و بلندش انداخته رفتم سمتش .. لبامو خیلی آروم گذاشتم رو لباش .. خودشو کنار کشید ولی من عقب ننشستم . این بار دستمو از همون رو دامنش گذاشتم روی کسش و بهش اجازه ندادم که عقب بره .. چند بار لباشو از رو لبام کند و گفت زشته زشته ..
-زشت اینه که ما یه عده رو اون پایین منتظر بذاریم .
همچین چاق و چله هم نبود و زورم بهش می رسید .. چند تا داد سرش کشیدم و اونو بردمش رو تخت .. زیپ دامنشو کشیدم پایین .. و بعدش شورتشو ..
-پاهاشو جمع می کرد ..
-می خوام برم خونه مون ..
-اصلا بهت نمیاد یه وقتی شوهر داشتی ..
دهنمو که انداختم رو کسش و دستامو گذاشتم رو سینه هاش دیگه ساکت شده بود . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#56 | Posted: 18 Nov 2014 21:53
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 55

دوست داشتم واسه صفیه حرف بزنم و بازم از خودم واسش بگم . از وقتی که تازه رفته بودم به زندان و این که در مورد لز چه احساسی داشتم و چطور همین حال کردن با هم جنسام بود که تونست سر حالم کنه و زندگی رو واسم شیرین کنه . کاری کنه که بتونم سرپا وایسم و به فردا فکر کنم . آخ افسانه افسانه ..اگه تو نبودی من چیکار می کردم . ولی حالا وقتش بود که با کس لیسی اونو جا مینداختم و ردیفش می کردم . یه چند دقیقه ای کسشو ول نکردم . ساکت بود .. ولی طرز نفس کشیدنش از این می گفت که داره لذت می بره . چشامو به چشاش دوختم هنوز احساس شرم می کرد . چون چشاشو به سقف دوخته و سعی می کرد که خیره نگام نکنه . منم کاری به کارش نداشته خیلی آروم لختش کردم . .. وقتی داشتم دامنو از پاش در می آوردم و شورتشو خودش کمکم کرد . دیگه تسلیم شده بود .
-عزیزم نترس . خجات نکش . ما این جا هم همون اهل بر نامه ایم .مامانت هم هست .. و تمام این شوخی ها بی دلیل نیست . وقتی یه زن خودشو به بدن بر هنه زن دیگه ای می چسبونه یعنی خودشو با اون یکی کرده . می دونی لز یعنی چه ؟ یعنی لذت .. یعنی در هم آمیخته شدن لذتها .. دیگه این مهم نیست که تو حال می کنی یا طرفت . مثل من که حالا خودمو بهت چسبوندم . تن لختموبه بدن لختت . می دونم چقدر خوشت میاد . اون حس تو هم به من منتقل میشه . یه حسی که هرچی می خوای اسمشو بذاری بذار . ولی من به اون میگم حس یکی شدن .
صفیه ساکت بود . می دونستم که با حرفام تونستم اونو جادو کنم . شاید افسانه با حسش بود که منوجادو کرده بود و منم در زندان هیچ تفریح دیگه ای نداشتم . احساس تنهایی می کردم . عاملی نبود که به من لذت بده .. ولی حالا می تونستم اون حس خودمودر قالب کلمات واسه دختری بیان کنم که از شوهرش جدا شده بود . دختری که خیلی خوب و مهربون و نجیب به نظر می رسید . کف دستمو گذاشته بودم رو کس صفیه و همچنان واسش حرف میزدم تا اونو آماده و آماده تر کنم .
-عزیز دلم یه وقتی فکر نکنی که نجابتت رفته زیر سوال . این جا همه مث همیم . می بینی که مادرت عبادتش ترک نمیشه . تفریحش ترک نمیشه ..
انگشتامو کرده بودم توی کس صفیه .. و از این که تونستم اونو تا به این حد راضی کنم که چشاشو ببنده و زیر لب زمزمه کنه لذت می بردم . طوری که وقتی برای چند ثانیه چشاشو باز کرد انگشتای خیس شده از درون کسشو نشونش دادم و اونو دونه دونه بردم توی دهنم و میکش زدم . اونو مرتب از این رو به اون رو می کردم . از نوک انگشتای پا تا سرشو زبون می زدم . مثل یه مرد بهش حال می دادم . هنوز خجالتش میومد . شایدم به خاطر سستی از هوسش بود که نمی تونست فعالیتی داشته باشه . گفتم بهتره که با یه حمله برق آسا اونو ار گاسمش کنم و بعدا بریم سر مسائل دیگه . اون خیلی حشری بود و نشون می داد که مدتهاست که بدنش دست نخورده . واسه همین پاهاشو به دو سمت باز کرده و می دونستم چه جوری کسشو میک بزنم تا کارو سه سوته تمومش کنم .. وقتی که داشت ارضا می شد طوری به شونه هام چنگ انداخته بود که یه قسمتشو زخمی کرد ولی من چیزی نگفتم و گذاشتم عشقشو بکنه .. ساکت رو تخت افتاده بود و با چشایی بسته لبخند می زد . من لبمو گذاشتم رو لباش . خیلی آروم اونو بوسیدم .
-چشاتو باز کن . دیگه تموم شده . ولی دوست دارم وقتی که اون پایین رفتی شجاع باشی . نشون بدی که اونا رو حسشون می کنی . چون خودت رو حس می کنی . فهمیده بود که چی میگم .
-ببین صفیه من واسه خودم نمیگم برای تو میگم . الان اون پایین منتظر مان . می خوام وقتی که تو رو می برم میون جمع نشون بدی که لذت بردی و از این کار لذت بردی . اگه بدونی صغری جون مامان خوشگلت چقدر خوشحال میشه . اون وقتی که بود زندون دل همه رو شاد می کرد .
همون کارایی رو که من با صفیه کرده بودم اونم باهام کرد . اون لباشو گذاشت رو کسم ..
-صفی جون فقط کسوکه داری می خوری با حرارت بیشتری بخور . نشون بده که داری لذت می بری . حرص داری . فقط گازش نگیر .. اووووووفففففف من همه اینا رو واسه این دارم میگم که وقتی رفتی پیش بقیه کم نیاری . این جوری واسه خودت بهتره . برای همین دلم می خواد تا راضیم نکردی نرم پایین . وقتی که داری کسو می خوری این یعنی اوج کار .. نگاه کن ببین عکس العمل طرف چیه .. اگه حس کردی دست و پا زدنش سریع شده انگار می خواد خودشو از یه بلندی پرت کنه تو هم باید کمکش کنی و هلش بدی .. سرعت میک زدن و خوردن کسشو زیاد کن .. می تونی گاهی هم خیلی آروم یه دندونکی رو کسش بکشی ولی گازش نگیر .. تومی تونی ارضام کنی دختر .. زود باش ..
خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم سر حالم کرد ..همون کارایی رو که گفته بودم انجام داد ..
وقتی که آروم شدم ازم پرسید خوبه ؟
-عالیه .. عالی بود .. بیست ..
-مهتاب جون
-جون دل ..
ساکت شده بود ..
-عزیزم چی می خوای بگی بگو ..
-می خوام بگم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#57 | Posted: 25 Nov 2014 23:42
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 56

از اون پایین باهام تماس گرفتن که بر نامه و شرایط چه طوره؟
-نفیس جون عالیه . عالی از این بهتر نمیشه ..
-یادت باشه ما الان یه مرحله رفتیم جلو تر . گرفتی ؟
-بله جناب سرگرد .. امید وارم هرچه زود تر بشی سرهنگ .. ولی برای من تو یک رهبری ...
-شنیدم یک مورد لز در طبقه بالای این خونه صورت گرفته .
-اشتباه به عرض شما رسوندن قربان ..
-بیا زود تر نشونم بده که اشتباه نبوده ...
شوخی ما گل کرده بود . از صفیه خواستم که لباساشودر بیاره . در این مرحله نفیسه ازمون خواسته بود که لباسای زیر و رومونو در آریم . با یه شورت و سوتین باشیم . موضوع رو با صفیه در میون گذاشتم . اونم با این که می گفت خیلی خجالت می کشه ولی پذیرفت که این کارو بکنه به شرطی که همراش باشم .. با این که می دونستم نفیسه برام بی تابی می کنه قبول کردم . چاره چی بود . واییییییی چه خبر بود پایین . زنا یه تیپی زده بودن و طوری هیکلشونو انداخته بودن بیرون و توی دید که انگاری این جا ساحل دریاست . عجب شورت و سوتین هایی هم تنشون بود .
-بیا صفیه خوشگله من از این سمت بریم .
یه حس همراهی خاصی نسبت به صفیه داشتم . اونو مث خودم می دیدم . وقتی که تازه وارد زندان شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم . واقعا افسانه و نفیسه خیلی به دردم خورده بودن . رفتم اون پایین و کنار بقیه خانوما نشستم . صفیه هم اومد کنار من . سرشو انداخته بود پایین . با آرنج یواش زدم به پهلوش .
- دختر سرت رو بگیر بالا . تو از الان باید خودت رو سر بلند نشون بدی . چون سر بلند هستی .
سرشو که بالا کرد شگفت زده شد . همه دستاشون دور کمر هم بود . یه جوری ولو شده بودن که انگاری همین حالا می خوان همولخت کنن و خیلی وقته که اصلا بر نامه ای نداشتن . خوشم میومد از این که این قدر احساس راحتی می کنن و دیگه از نفیسه هم خجالت نمی کشن . نفیسه رفت واسه سخنرانی ... از میکروفون استفاده نکرد . نیازی هم نبود . صداش جذبه خاصی داشت . همه را سر جاشون می نشوند . طوری که بیشتر زنا حس می کردن همون خانوم نفیسی با قدرت زندانه . هر چند در این جا هم واسش احترام قائل بودن .. بعد از یکی دو جمله احوالپرسی رفت سر مقد مه چینی های دیگه ای برای پر داختن به اصل مطلب .
-خانوما همه تون به خوبی می دونین که ما برای چی اومدیم این جا . به غیر از یک تازه وارد یعنی صفیه جان که برای همه ما عزیزه ما در دنیایی قرار داشتیم که که همه مون دور هم بودیم . دنیایی با مشغله زیاد . شایدبیشتر شما نسبت به من نظر مساعدی نداشته باشید . اما حالا می دونین که منم یه آدمی مثل شمام . با همون احساس شما .. با همون نیاز ها .. با همون توان برای اندیشیدن . آدما هرکدوم برای زندگیشون تلاش می کنن . درسته من اومده بودم تا بتونم امور زندانو کنترل کنم . این شغل من بود . باید اداره می کردم . هر کدوم در این زندان فقط خودتونو در آینه سرنوشت و زندگی می دیدید و من هم با توجه به این محیط خودمو می دیدم . اما به این صورت نبود که نسبت به شما بی توجه باشم . می دونستم که دارین چیکار می کنین . ولی کاری به کارتون نداشتم . آره من یه آدمی هستم مثل شما . مثل شما نیاز مند به عشق و دوستی و محبت و نیاز مند به مسائل جنسی .. و این که به نوعی با زندگی کنار بیام . من به خوبی می دونستم که شمادر زندان چیکار میکنین . و در حمام و در سلولهای خودتون ... می تونین از مهتاب بپرسین . من ازش خواهش کردم که چیزی نگه ...
خلاصه سخنرانی نفیسه ادامه داشت . بقیه با این که از همون اول دوزاریشون افتاد ولی این که نفیسه از کاراشون با خبر بود تعجب می کردند و دهنشون وا مونده بود و جز تحسین اون کار دیگه ای نمی تونستن بکنن .. و بعد از نفیسه من خواستم چند کلمه ای رو واسه بقیه حرف بزنم ..
-خانوما این زنی رو که این جا وایساده و یه زمانی رئیس زندان ما بوده رو من نمی دونم به چی تشبیه کنم . اصلا در این دنیا شاید نتونم چیزی رو پیدا کنم که بهش نسبت بدم . اون زمانی به دادم رسید که با خاک یکسان بودم .. زمانی که ما و شما داشتیم زندانو واسه خودمون تفریحگاه می کردیم اون از همه اینا با خبر بود و اجازه داد هر طور که دوست داریم عمل کنیم .. اون حس کرد که می تونه کمکم کنه .. حس کرد که من ذاتم خراب نیست و نمی خواستم و دوست نداشتم که از راه تباه کردن زندگی دیگران پولدار شم . اومد کمکم .. و من جسم و روحمو با اون ساختم . با اون به اوج رسیدم . و اون بود که زندگی رو به من بر گردوند .. امیدو بهم پس داد ... همسرمو با هام آشتی داد .. طوری همه چی رو جورکرد که که گذشت لحظه ها واسم راحت تر باشه .
دیگه نتونستم ادامه بدم .. نفیسه بغلم زد .در آغوشم گرفت . دیگه نمی دونستیم ساعت چنده .. و کی چی خورده و چقدر خسته ایم .. فقط من و نفیسه مثل دو کبوتر عاشق به هم نگاه می کردیم و دوست داشتیم که نوک های همو در تماس با هم قرار بدیم .. اشکهای من صورت نفیسه رو خیس کرده بود . لباشو رو لبای من گذاشت ..
-ناراحتی مهتاب ؟
-نه نمی تونم بگم چقدر خوشحالم . باورم نمیشه ..
-آره یه سلول ..یه محیط خفه .. یه چهار دیواری که دلهای ما رو به هم پیوند داده مارو به این جا رسونده ..
سوتین همو در آوردیم .. چشای بقیه پر اشک شده بود . در همین لحظه افسانه سوتی کشید و مهسا هم پشت سرش این کارو انجام داد وبقیه هم به نوبت یه کاری انجام می دادند که نشون دهنده این بود که همه شون دارن به این جا عادت می کنن . یه نگاهی به نغمه انداخته تا ببینم اون چیکار می کنه . ظاهرا افسانه اونو کشوند سمت خودش .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#58 | Posted: 2 Dec 2014 22:47
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 57

دیگه کسی به این کار نداشت که رفته به سمت چه کسی .. ولی همه در فضای پایین ساختمون ولو شده بودیم . با این که من و نفیسه هر دو مون شوهر داشتیم ولی هر بار که بدن بر هنه همو می دیدم هیجان زده میشدیم . این کار به ما انرژی می داد . اونو خوابوندم رو زمین . بدنش نرم و سفید و لطیف بود . هر بار خوشگل تر از دفعه پیش می شد . زیبایی اون به من لذت می داد . اصلا مثل بعضی از زنا نبودم که به زیبایی بقیه زنا حسادت کنن . وقتی شورتشودر آوردم اونم همین کارو با من کرد . زنا انگاری حواسشون به ما بود . چون وقتی شورت من در اومد ودو تایی مون با کوس و کونی کاملا مشخص روبروی بقیه قرار گرفتیم دسته جمعی سوتی کشیدن که گوش فلک رو کر می کرد ..
نفیسه : آهای بد جنسا حواستون به کار خودتون باشه . طوری رفتار می کنین که انگاری تا حالا از این کارا نکردین . ببینم حموم عمومی زندانو کی گرفته بود مرکز سکس و همجنس بازی خانوما کرده بود ؟ شما ها بودین که چشم و گوش منو باز کردین .
من کونمو گذاشتم روی سر نفیسه ای که طاقباز کرده بود . دستمو گذاشتم رو سینه هاش . اونم لباشو گذاشته بود روی کسم . همین جور داشت خیسی کسمو میکش می زد و می خورد . هر قدر هم از اون می خورد در جا آب دیگه ای جای اون می نشست -آخخخخخخ نههههههه کسسسسسسم . بازم هوس تو رو کرده ....
زنا همه مشتاشونو گره کرده و فریاد می زدند ما هستیم . ما هستیم . هیچ جا نمیریم همین جا نشستیم .
-دیوونه ها شما که خودتون مشغولین چیکار به کار ما دارین .
صفیه بین مادرش صغری و دوست اون کبری قرار گرفته و اون دو نفر داشتن دو تایی بهش حال می دادن . کبری دستاشو گذاشته بود روی کون صفیه و در حالی که اونا رو به دو سمت بازشون کرده انگشتشو فرو کرده بود توی کونش . صغری مادر صفیه هم از جلو چند تا انگشتشو کرده بود توی کس صفیه و از دو سمت بهش حال می دادند . صفیه هم دستاشو دور کمر مادرش حلقه زده و صورتشو به صورتش چسبونده بود .
نفیسه : مهتاب تو اومدی اونا رو ببینی یا با من حال کنی .
-عزیزم فدات شم .. بخور همین جور بخور کسمو . فعلا که تو داری فعالیت می کنی و منم در عالم خودم دارم اونا رو نگاه می کنم که چقدر شاد و بی خیالن . چقدر زندگی رو دوست دارن .
-تو هم زندگی رودوست داشتی مهتاب .
-من تو رو بیشتر از زندگی دوست دارم .
- یه خورده به سمت راست حرکت کن تا اون زندگی تو رو خوب لیسش بزنم .
دو طرف کسمو بازش کردم تا زبونش کسمو بیشتر آتیش بده ..
-می دونی به این چی میگن مهتاب ؟
-میگن یه کس آماده برای بهترین رفیق .. بهترین همدم ..
-این که آره تو هم واسه من بهترینی . ولی به این میگن شکاف زندگی .اما من این شکافا رو به هم می چسبونم .
-این شکافها به معنای فاصله نیست . زبونتو بذار داخلش . داره منو آتیش میده می سوزونه نفیس جون !
وای که این صغری و کبری چقدر شاد بودند . دو تایی شون داشتند می رقصیدن اونم چه رقصی .. صغری معلوم نبود از کجا یه چوب کلفت گیر آورده ..
-اوووووویییییی اووووووویییییی نههههههه نهههههههه میکش بزن . نفیسه چقدر همه جا با حاله .. خیلی خیلی .. همه چی هم با حاله خوشم میاد .. سرعت و فشارو زیادش کن . اووووووففففففف ..
-بمال به لبام چونه ام . کستو بمال با فشار هم بمال منم میکش می زنم . هر کاری دوست داری می کنم و هر کاری دوست داری بکن مهتاب !
دو تایی مون رفته بودیم توی فاز آخ و واخ . مهشید و مهسا و مهین و شهناز و رکسانا هم به نوعی دیگه ولو شده بودند . کبری کونشو به طرف صغری گرفته در حالی که قمبل کرده بود گفت حالا بیا کونمو بکن . بکن توی کونم اون چوبو ..
-کبری این دسته بیله ها ..
-کیر اسب توی کون مادرت بیاد که اینو حواله من نکنی ..
-کبری اصلا پدر تو اسب بوده . خیلی شبیه اسبی ..
-ولی یک اسب خوشگل .. تو که شبیه کرگدنی ..
صفیه : مامان جون بس کن دیگه آبرومون میره . تو میون این همه فقط شما دو تا دارین شلوغ می کنین ..
-خوبه تو هم زبون در آوردی دختر خجالتی ..
افسانه و نغمه هم مثل ما داشتن کارشونو انجام می دادند و زیاد کاری به کار بقیه نداشتن . کبری همین جور ایستاده بود و به صغری می گفت فرو کن دیگه ..
-مثل این که خیلی گشادی ها .
-تیر برق بره توی کونت بازم جا داری .
دو تایی شون مثل کشتی گیرا همو بغل کرده و در حال زور آزمایی و دست زدن به بدن هم بودن ..
رکسانا : ببینم شما دو تا کی ارضا میشین .. همش که دارین شلوغ بازی در میارین .
-ما این جوری بیشتر حال می کنیم . میگم چطوره همسایه ها رودعوت کنیم که بیان این جا خونه ما مهمونی .
افسانه کف دستشو گذاشته بود روی کس نغمه دستشو از بالا به پایین و همچنین دور کس به سرعت حرکت می داد و لبه هاشو با فشاری که می دونستم چقدر لذت بخشه باز و بسته می کرد . این کارا رو با هام انجام داده بود و در این کار خبره بود . منم این حرکت رو از اون یاد گرفته بودم آخه اون از وقتی که در مدرسه بودیم اهل این بر نامه ها بود .. نغمه جیغ می کشید .. اون هم مثل صفیه یه حس تازه ای داشت . شاید کمی پیشرفته تر از صفیه بود . ولی بازم هیجانش مثل هیجان آدمایی بود که در این مورد تازه کارن . نغمه ارضا شد و افسانه اومد سمت نفیسه .. من داشتم از حال می رفتم ..
-افسان جون فعلا نه .. کاری به کار نفیسه نداشته باش که اگه اون حواسش پرت شه کار من عقب میفته .
آخه سرشو کرده بود لاپای نفیسه و می خواست کسشو بخوره . .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#59 | Posted: 9 Dec 2014 23:38 | Edited By: aredadash
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 58

چقدر این لحظه های آشنا رو دوست داشتم . لحظاتی که منو به یاد زندان مینداخت ولی با این تفاوت که حالا داشتم لذت آزادی رو می چشیدم . خوشی و احساسی که اونو با چیزی در این دنیا عوضش نمی کردم . شاید بودن با بهنام و این که می تونم از شوهرم لذت ببرم مسئله اش فرق می کرد . من با یه حس رفاقت خودمو در اختیار افسانه و نفیسه گذاشته کارم به این جا کشیده بود .. دوست داشتم نفیسه زود تر ارضام کنه تا افسانه بتونه خودشو به ما برسونه . نفیسه هر کاری رو بدنم انجام می داد . من از تکرار های اون خوشم میومد . لذت می بردم . در یه حالت قمبلی و یه استیل سگی نشستم و زانو هامو گذاشتم رو زمین .. این بار به افسانه گفتم بیاد به سمت من . نفیسه کونمو از دو سمت بازش کرد و زبونشو روی کس و کونم می کشید و افسانه هم از روبرو لباشو گذاشته بود رو لبام . حالا دو تایی شون داغ داغم کردم بودن . یه دست نفیسه و یه دست افسانه دوتا سینه ها ی منو در چنگ خودشون گرفته بودن . صدای آهنگ و سر و صدای بقیه زنان هم به خوبی شنیده می شد اما همه اینا واسه من حکم لالایی رو داشت . دلم می خواست طوری فریاد بزنم که صدام ساختمونوبلرزونه . افسانه ازپهلو زیرم دراز کشید و با کمی بالا تر آوردن سرش شروع کرد به میک زدن سینه هام . و دیدم که صفیه هم اومد سمت ما ..
-دختر تو که پیش مامانت بودی صفی جون ..
-وقت وسیعه مهتاب خوشگله من . خیلی دلم می خواد پیش تو باشم .
-خوش می گذره ؟
-چه جورم .. حاضر نیستم این لحطاتو با چیز دیگه ای عوضش کنم . خوشحالم .. می دونم وقتی هم که برگردم خونه می تونم پیش مامانم بخوابم . چه حس خوب و قشنگیه ..
-حالا بیکار نشین .. اوووووووخخخخخخ ببین این دو تا چه جوری دارن به من حال میدن ؟ تمام تلاششون اینه که کارمو یه سره کنن . پس بیا تو هم شریک جرم اونا شو . دارن منومی کشن و تو هم کمکشون کن که زود تر منو بکشن ..
نفیسه : هر کی تو رو بکشه من خودم می کشمش ..
-فعلا که تو و افسانه دارین منو می کشین ..
-پس تو کی می خوای قصاص کنی ؟ بگو کی ؟
-وقت گل نی ..
لبامو باز کردم .. با این که کمرم کمی درد گرفته خسته شده بودم ولی از صفیه خواستم که لباشو بیکار نذاره . لبای داغ صفیه رو رو لبام حس می کردم و بعدش اونم دیگه حسابی وارد شده بود که چیکار کنه . نفیسه که قسمت کون منو ضبطش کرده بود . افسانه هم که سینه ها و شکم منوداشت و مونده بود صفبه که اونم لبها و کمر منو در اختیار خودش قرار داده بود . کف دو تا دستشو گذاشته بود روکمرم و به آرومی نوازشم می کرد و.. مالشم می داد .. پوست تنم داغ کرده بود .. افسانه از زیر به کسم چنگ انداخته و نفیسه هم انگشتاشو کرده بود توی کس و کونم و با لباش کپلامو گازش می گرفت . من اگه در همچین وضعیتی رو زمین قرار می داشتم تا حالا صدفعه ارضا شده بودم .. یک آن سه تایی شون سرعت گرفتن .. و من حس کردم هر لحظه دارم میرم بالاتر .. بالا بالا بالاتر ... ازابر هم بالاتر .. به جایی رسیدم که حس کردم از ابرش داره بارون میاد .. کونمواز پشت به طرف دستای نفیسه حرکت می دادم تا متوجه شه که باید با حرکات بیشتر و تند تری تو ی کسم فرو کنه . زبونمو به خوبی می دونست . خوشم میومد که اون و افسانه به خوبی می دونستن که چی می خوام . صفیه هم کارش عالی بود ولی تجربه می خواست تا مثل اون دو تا سریع بگیره . دو تا دستامو می زدم به زمین . نوک سینه هام اسیر لبهای افسانه شده بود .. لبای صفیه رو گاز می گرفتم .. دیگه مشتی بر زمین نزدم .. خودمو کاملا شل کرده بودم تا این سه تا زن منو به حال خودم ول کنن . وقتی نفیسه و افسانه ولم کردن تا رو زمین دراز شم صفیه هم لباشو از رو لبام ورداشت . رو زمین ولو شدم چشامو باز کردم تا ببینم چه خبره . مهشید و رکسانا و مهسا هم چه جور رفته بودن توی حس ...
کتی : بچه ها اگه می شد رفت کنار ساحل و یه جای بی درد سری پیدا می شد که دسته جمعی مون لخت می گشتیم و حال می کردیم عالی می شد .
نفیسه : آره ولی شاید واسه شنا کردن کمی دیر شده باشه . فکر اون جاشم کردم . یه جایی رو سراغ دارم که همین نزدیکیه .. اونو دیگه محدوده حفاظت شده قرار دادم واسه خودمون . فقط بچه ها زیاد جلو نرین .. شنا رو بذارین واسه بعد . فعلا ما خودمون بریم اون جا حال کنیم .
شهناز : کسی اون طرفا نمیاد ؟
-جراتشو نمی کنه .. دو طرفش یه حالت بسته داره .. یه طرفش که دریاست و سمت دیگه اش رو هم که یه کاریش می کنیم .. فقط زود باششن بجنبین .. گل گفتی کتی .. وقت غروب کمی خنک تر میشه .. خورشید و دریا قشنگ تر میشه .. سرخی خورشید و کبودی دریا .. تنمونوسرخ سرخ می کنه . اون وقته که آتیش رو آتیش قرار می گیره . همه همدیگه رو می سوزونن .
یه چند قدمی که از خونه دور شذیم رسیدیم به حایی که دورشو چادر کشیده بودن ..
نفیسه : کسی جرات نمی کنه بیاد این جا .. من میگم اول بریم تنی به آب بزنیم و بعدش بر گردیم این جا و وقتی که ماسه های داغ می خوان خنک شن و ستاره ها درآن , توی بغل هم باشیم .
افسانه : بد فکری نیست ..
مهین : من که تا صبح همین جا توی بغل عشقم دراز کش میشم .
نفری یه ساک دستی همراهمون بردیم .
کبری : انگاری داریم میریم کوه نوردی ..
صغری : چی ؟ کون نوردی ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#60 | Posted: 17 Dec 2014 00:56
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵۹

افسانه : من که یک زنم از تماشای این بدنهای داغ به و خوشگل به هیجان اومدم . وای به این که اگه مردا این جا بودن .. چی می شد ؟
صفیه : صحبت اون نامردا رو نکن که از شنیدن اسم مرد حالم به هم می خوره . من تازه امروز معنای لذت زندگی رو فهمیدم .
صغری : مادر به فدات اگه می دونستم که که این کار حالتو ردیف می کنه زود تر اقدام می کردم . باید ممنون آتنا خوشگله خودمون باشیم که واقعا گل کاشته و دست گلش درد نکنه .
-خواهش می کنم صغری جون . خدا به باعث و بانی این مجلس توفیق بده که ما رو کنار هم گرد آورده ..
پس از چند تا تعارف همگی تن به آب سپردیم شورت و سوتین ها و ساک دستی هامونو کنار ساحل انداختیم و رفتیم داخل آب . دیگه شلوغ بازی زنا و سر به سر هم گذاشتن شروع شده بود ..
صفیه : مامان جون نکن توی گوشم آب میره
-فدات شم دختر سوسول من .. نازتو بخورم .
کبری از پشت خودشو چسبوند به صفیه ..
اون طرف هم مهین و شهناز مشغول بودن . افسانه هم رفته بود پیش کتایون و رکسانا و مهسا و مهشید کنار هم بوده و من و نفیسه و نغمه هم با هم حال می کردیم . این طور نبود که کسی به حریم دیگری تجاوز نکنه و.. افسانه خطاب به من گفت..
خوب با بزرگان می پلکی و ما زیر درستها رو فراموش کردی ..
قبل از این که من جوابی بدم نفیسه گفت :
-افسان جون ما کوچیک شما هستیم . اگه تو نبودی .. همون اولش معلوم نبود چه بلایی بر سر عشق من آتنا جونم میومد .
-اووووووهههههه خانوم نفیسی .. نفیس جون یادت باشه که اون عشق منم هستا ..
-بر منکرش لعنت .
رو کردم به افسانه و نفیسه گفتم دو تایی تون حسابی دارین شرمنده ام می کنین . چه جوری از خجالتتون در آم . -کاری نداره میگن آدم خوبی می کنه پوشیده بمونه بهتره ..
اینو نغمه گفته بود .. فوری منظورشو گرفتم . چهار تایی مون توی آب ایستاده کمی خودمونو خم کرده به هم چسبیدیم . دستامونو گذاشته بودیم لای پای یکی دیگه .هر قسمت از بدن طرفمونو که لمس می کردیم با هاش بازی می کردیم . با این که داخل آب کمی خنک به نظر می رسید ولی گرمای لذت بخش هوا که می رفت یواش یواش غروب برش حاکم بشه همه مونو سر حال کرده بود .
-نفیس جون این جا منطقه حفاظت شده هست ؟
-آره مگه نمی بینی ما سر بازای از کس و کون گذشته داریم از این یه تیکه آب دفاع می کنیم .
چشامو بسته بودم . یه دستی رو توی کسم حس می کردم . کف دستی که چهار تا انگشتشو از کناره ها فرو کرده بود توی کسم و به آرومی اونا رو توی کس حرکت می داد . سرمو بالا گرفته دیدم این معاون اون وقتای زندان بوده که داره این کارو با من انجام میده . همون نغمه زیبا .. شایدم وقتی که من نبودم نغمه و نفیسه با هم لز می کردن . ولی اینو می دونستم اگرم با هم این کارو می کردن من اولین نفری بودم که با نفیسه این کارو انجام دادم وگرنه اون کلی مقدمه نمی چید که بتونه با من باشه . از چشای اون زن مظلوم آتیش می بارید . منم دستمو به سمت کسش گرفته و انگشتامو فرو کردم اون داخل .. بدنمون مور مور شده بود .. یه لحظه دو تایی مون با هم لرزیدیم . باید یه حرکتی می کردیم .. حرکات موجی رو تنمون حالتمونوبه هم می زد .ما نزدیکی ساحل بودیم ولی کمی رو به جلو حرکت کردیم .
نفیسه : بچه هامراقب باشین زیاد به طرف جلو حرکت نکنین .
این صغری و کبری با اون هیکلشون چه زوری داشتن . آخه اونا بچه های دریا هم بودن دیگه . می دونستن چه جوری با آب کنار بیان . خوب موقعی هم تنمونو زده بودین به آب . دیگه آفتاب جونی نداشت که پوست خوشگل ما رو بسوزونه . مهسا که رفته بود سمت کاملیا در حال آب پاشی رو کرد به همگی و گفت بچه ها این قدر خودتونو خسته نکنین فکر بیرون آبو هم بکنین . هر کی اون جا بگه من خسته ام ولش نمی کنم ..
کبری : خانوم جان این که نمیشه ما همه خودمونوخسته کنیم و تو الف بچه بخوای سرمون شیره بمالی .. صغری ! مهین ! شهناز! دستور شماره یک پیش به سوی سوژه .. یک آن چهار تاییشون رفتن سمت مهسا اونو گرفتن و توی آب از این سو به اون سو پرتش می کردن ..
-ولم کنین ..
مهشید : دخترم خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
-مامان من که همرنگم چیز بدی که نگفتم ..
دست از سر مهسا که بر داشتن اون دیگه جونی نداشت . رفتم سمت اون و شروع کردم به ور رفتن با تن و بدنش -چیه دختر اذیت شدی ؟
-نه ولی خیلی کیف داد ..
-ببینم یه وقتی پیش اینا نگی اون وقت کاری می کنن که دوباره کیف کنی ..
لبامو گذاشتم رو لبای مهسا .. کاملیا هم خودشو رسوند به من .. اون هیچوقت حس قشنگی رو که بهش داده بودم از یاد نبرده بود . می گفت تو امید به زندگی و آینده رو بهم بر گردوندی . اون از پشت من خودشو بهم چسبوند . من حالا بین مهسا و کاملیا قرار داشتم . این همه خانوم خوشگلو که آدم می دید دیوونه می شد . ما زنا هم گاهی خیلی حریص میشیم . اصلا نمی دونستم با کدومشون حال کنم . دست هر کسی از این بر و بچه ها رو تنم قرار می گرفت لذت بود و هیجان .. صمیمیت و همبستگی .. دلم می خواست ما همین گروه همیشه پیش هم می بودیم و یه دوره هایی با هم می داشتیم ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز در زندان زنان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites