تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زنت این جوری می خواد رفیق

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 1 May 2014 22:26
زنــــــــــت ایــــــــــن جــــــــــوری مــــــــــی خــــــــــواد رفیــــــــــق ۱۰

خوب نشون دادی دوستم داری و عاشقمی -مگه چی شده .. رنگ و روش پریده بود . -بیا خودتو ناراحت نکن .. هنوز لذت سکس دیشب زیر کسمه ... زیر زبونمه .. موهای سرش خیس بود . نشون می داد که از حموم بر گشته .. با خشونت اونو انداختمش رو تخت .. -متوجه نمیشم -از هوس زیادیه . سعی کردم خودمو کنترل کنم پیر هنشو دادم بالا و اونو رو تخت خوابوندم .. -چقدر خواستنی میشی وقتی این جوری حریص میشی کف دستمو گذاشتم رو کسش و مدام اینو از این طرف به اون طرف روی کس حرکت می دادم . خیلی سریع خیس و لغزنده شده بود .. می خواستم خودمو آروم کنم که اون داره از من لذت می بره . اگه از اون غریبه لذت می برد به این زودی نباید این قدر و در این حد غرق هوس می شد . با این حال خشم شدیدی رو نسبت به اون حس می کردم .. -من دارم میرم -کجاااااا اصلا کارات عجیب غریبه .. -می خواستم بهت بگم اضافه کاری گرفتم و بعد یه سری در آمد های دیگه هم دارم که می تونم تا ماهی دویست شایدم بیشتر کمکت کنم ولی تو نخواستی . تو بهم تو هین کردی .. تو به من دروغ گفتی . دیدم که یکی ازاین در وارد شد و نیم ساعت بعد خارج شد .. -آهههه اشتباه نکن اون نقاش بود که اومده بود یه بر رسی بکنه ببینه چه جوری باید این جا رو نقاشی کنه و بعد از چه رنگ هایی استفاده کنه .. -اونم خونه اجاره ای و تازه کا غذ دیواری شده رو ؟ داری بچه گول می زنی . حداقل یه دروغ دیگه ای می ساختی وقت نداشتی ؟ -نه من بهت دروغ نمیگم . دستمو آوردم بالا تا بذارم زیر گوشش ولی پشیمون شدم .. -اگه دلت خنک میشه بزن .. -منو باش که امروز همش غصه تو رو می خوردم . شوهره زندان افتاده ما باید غصه زنشو بخوریم . -نرو .. نرو بمون .. با من باش . مگه نمی بینی تو رو می خوام . بدنم تو رو می خواد .. -خفه شو .. بذار حرمت تو رو حفظ کنم .. از هرچی زن بد کاره هست متنفرم .. .. گذاشتم اومدم .. پاک اعصابم ریخته بود به هم .. می دونستم که زیر قولش نمی زنه . می تونستم برم ملاقات حامد . حداقل می تونستم این خبر خوشو به اون بدم که زنش ازش جدا نمیشه . .. با تلفن با هم حرف می زدیم . دوست داشتم که این دیوار شیشه ای بین ما بر داشته شه .. وقتی این خبر رو به حامد دادم از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه .. -رفیق تو خیلی مردی -باور کن خودمو کشتم تا تونستم راضیش کنم که از تو جدا نشه . ولی به این آسونی ها هم نبود . -داداش بیام بیرون جبران می کنم . فقط نذار زن و بچه ام سختی بکشن . تا اونجایی که می تونی هواشو داشته باش . می دونم اون زن نجیبیه . فقط تحملش کمه و عجوله . پدر و مادرا کمکش می کنن . تو هم اگه دستت می رسه هواشو داشته باش . نذار دستش پیش این و اون کج شه تا این 22 ماهی بیاد و بره .. .. همچین می گفت که انگار در یه چشم به هم زدنی باشه .. -آخه اون چرا نمیاد ملاقاتم .. -زنت این جوری می خواد دیگه . اون خیلی داغونه . آبروش همه جا رفته . اگرم یه وقتی اومد اینجا خیلی خشک بر خورد کرد ناراحت نباش . همون قدر که هنوز اسم تو رو سرشه کلی ارزش داره . زنت این جوری می خواد . -رفیق خیلی مردی . همون قدر که دل زندونی رو شاد کردی یه دنیا ثواب کردی . مگه کار خیر به چی میگن ؟ توی دلم گفتم مال مردم خوری چی ؟ .. خلاصه دم چندنفر رو دیدیم و ما رو تفتیش کردن تا تونستیم همدیگه رو بغل بزنیم . زار زار گریه می کرد . گریه های حامد هم منو به گریه وا داشته بود . هم واسه خوشحالی اون گریه می کردم هم واسه پستی خودم . اون منو فرشته نجات خودش فرض می کرد در حالی که من زنشو گاییده بودم و تازه از این ناراحت بودم چرا به من خیانت کرده . بذار دلش خوش باشه . چیکارمی تونستم و می تونم بکنم ..... احساس آرامشی بهم دست داده بود که نمی دونستم اونو به چی تشبیه کنم . دلم می خواست که هما بره ملاقات حامد .. هما همین جور داشت واسم زنگ می زد و پیام می داد . به غلط کردن افتاده بود ولی تحویلش نمی گرفتم .. آخر به یکی از این تماسهای اون جواب دادم . -باشه هر چی تو بگی .. قول میدم از زندگی توقع زیادی نداشته باشم .. اگرم کمکم کردی دستت درد نکنه اگرم نه مهم نیست . ولی باهام باش .. من تو رو می خوام . دیگه چه جوری حالیت کنم . منو ببخش . خواهش می کنم . هر کاری بگی انجام میدم . تنهام نذارهوشنگ .. تنهام نذار .. دوستت دارم .. دوستت دارم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#12 | Posted: 1 May 2014 22:39
زنــــــــــت ایــــــــــن جــــــــــوری مــــــــــی خــــــــــواد رفیــــــــــق ۱۱

خلاصه براش شرط گذاشتم که بره ملاقات شوهرش . من توی خونه اش منتظرش بودم وقتی بر گشت با هم رفتیم تو رختخواب .. -ببین خونه ای که با شوهرت درش زندگی می کردی به اسم عمه منه مادر شوهرت . من طوری باهاشون حرف می زنم که تو نیاز به آرامش و آسایش داری زیاد نیان اون دور و بر . قبلا هم کاری به کارت نداشتن . من اونجا راحت تر می تونم بهت سر بزنم . اجاره هم نمیدی . دست و بالمون باز تر میشه . می تونیم با هم باشیم . خیلی هم بیشتر .. یه آخوند سراغ داشتبم که ما رو به صیغه هم در آورد . ظاهرا هما یه شناسنامه دیگه هم داشت که اسم شوهره داخلش نبود و دراون سالها می شد همین جوری هم یه صیغه نامه ای ردیف کرد . حالا رو خبر ندارم که چه جوریه ولی همون نوشته رو فقط برای این پیش خودمون نگه داشته بودیم که اگه یه وقتی مثلا رفتیم هتلی جایی به دردمون بخوره زن شوهر دارو صیغه کرده بودم . .. هما همونی شد که من می خواستم . هانیه کوچولو ی اون همگام با هدیه من بزرگ شده و پنج سالشون شده بود . حامد از زندان آزاد شد و من و هما در عین ناباوری مجبور بودیم که واقعیتها رو قبول کنیم . حدس من درست بود . زندگی اقتصادی هما از این رو به اون رو شد . حامد پولهای باد آورده پنهون کرده رو نرم نرم و آروم آروم روشون می کرد . برام خیلی سخت بود دل کندن از هما .. واسه اونم خیلی سخت بود که فراموشم کنه .. حامد منو به عنوان بت خودش می دونست .بدون این که سرمایه ای بریزم منو شریک مغازه لوکس فروشی خودش کرد و گفت باشه بعدا حساب می کنیم . یه ده میلیونی جنس بود که به حساب حالا صد میلیون هم میشه .. هما دیگه نمی خواست از شوهرش بچه دار شه .. من دیگه دنبال زنای دیگه نبودم . یه بارکه حامد رفته بود به یه سفر یک روزه از هما خواستم که با هم بریم یه مسافر خانه ای رو ساعتی با هم باشیم . هنوز صیغه نامه رو که مهلت داشته باشه در اختیار داشتم .. اون من و من کرد . می ترسید .. -چیه حالا هم فرض کن که شوهرت زندانه . اینه دوست داشتنی که ازش دم می زدی ؟.. بچه رو بذارش یه جایی و بریم حال کنیم .. سکوت کرد .. -چیه حامد مال مردم رو ریخته تو حلقومت دیگه همه چی از یادت رفته .. باشه من دیگه اصرار نمی کنم برو گمشو .. -خیلی بد دهن شدی هوشنگ .. -خیلی زود همه چی رو فراموش کردی ؟ یادت رفت چیکار می کردی هما ؟ -من یادم نرفته .. فراموش نکن که تو خودت هم چیکارمی کردی .. -سرت رو بالا بگیر هما.. تو چشام نگاه کن بگو که دیگه میلی بهم نداری .. بگو که اسیر پول و پله ای شدی که حامد قایم کرده بود حالا که از زندان آزاد شده راحت خودت رو به اون و به پولاش فروختی .. دیگه از اشک و تاثر خبری نبود . سرشو بالا نگرفت تا نگام کنه . -این رسم روزگاره ؟ -رسم روز گار این هم نیست که آدم در حق دوستش نامردی کنه .. در حق پسر عمه اش .. -این حرفا رو تو داری می زنی ؟ -واسه این دارم میگم که تو منو این جوری محکوم نکنی . تو همه چی رو واسه خودت می خوای . اصلا نمی خوای درکم کنی . -هما ! من کی همه چی رو واسه خودم می خواستم . من نمی خوام منت رو تو بذارم . شاید الان حامد ده برابر من از نظر مالی یهت برسه .. با پول مردم ....ولی من اضافه کاری می کردم . با خونه در میون نمی ذاشتم مگه چقدر درآمد دارم اینا که برات ارزش نداره .. حامد خیلی بهم محبت کرده . ولی اگه من نبودم تو امروز رفته بودی ..-ولی حالا من همسر اونم . -همسر اون ؟ اون وقتا که من بهت یاد آوری می کردم تو ادعا می کردی تفاهم نداری با هاش . می خواستی ازش جدا شی . چطور شد حالا که رنگ پول باد آورده رو دیدی ؟ اون فکر می کنه که تو چقدر بهش وفا دار بودی .. دیگه از اون در خواستی نکردم . ولش کردم به حال خودش ..اواخر مهر ماه بود .. خونواده ما و عمه اینا یعنی بزرگا و کوچیک ترا دسته جمعی یه روز جمعه ای رو رفتیم پیک نیک به اطراف مشهد . تر جیح دادیم بریم یه گوشه دنجی در شاندیز .. من و زینب و حامد و هما و بر و بچه های عمه و دو تا از خواهرام و شوهراشون هم بودند .. راستش دیگه اصلا اعتنایی به این هما نمی کردم . به عناوین مختلف می خواست با هام حرف بزنه محلش نمی ذاشتم . طوری که زنم زینب متوجه جریان شد و گفت ببینم با این هما دعوات شده ؟ -نه ما که با هم کاری نداریم .-ولی برخوردت با هاش سرده -فعلا حوصله هیشکی رو ندارم . .. ناهارو که خوردم گفتم یه دوری بزنم بد نیست .. حتی حوصله عرق خوری با شوهر عمه و حامد رو نداشتم .. اونا سخت مشغول بودند و من ازشون فاصله گرفتم .. از یه ار تفاع پایین رفتم به سمت جاده که در یه شیب بالاتری نسبت به جایی که ما نشسته بودیم قرار داشت . از اون بالا دیدم که هما داره به یه سمتی میره . از اونا فاصله گرفته بود ..... ادامه دارد .... نوبسنده .... ایرانی
     
#13 | Posted: 1 May 2014 22:41
زنــــــــــت ایــــــــــن جــــــــــوری مــــــــــی خــــــــــواد رفیــــــــــق ۱۲

فکری مثل برق از سرم گذشت . بهترین موقعیتی بود که می تونستم خودمو بهش نزدیک کنم و تر تیبشو بدم . اخلاقشو می دونستم . اون کلیه هاش خیلی فعال بود و می خواست بره دستشویی صحرایی . باید تکلیف خودمو باهاش روشن می کردم . اگه من نبودم اون امروز در این موقعیت قرار نداشت . من به خاطر اون دور خلافی ها رو قلم کشیده بودم . اون و همسرم تنها زنایی بودند که بهشون توجه می کردم .. با یه فاصله ای منطقه رو دورش زدم . نمی دونستم اون دقیقا کجا میره ولی می خواستم از جلوش در آم . چقدر برگهای خشک پاییزی به روی زمین ریخته حالمو می گرفت . نمی خواستم هما متوجه خش خش برگها شه . خودمو یه گوشه ای پنهون کردم . حالا من در فاصله بیست متری اون و تقریبا جلوش قرار داشتم خیلی آروم یه دوری زدم و اون رفته بود یه گوشه ای در یه شیبی که فقط چند متری اطراف اون دید داشت .. کارکوچیکش تموم شده بود . اون کون لختش و فوران کسش منو از این رو به اون رو کرده بود . زنی که تقریبا دو سال جز من با مرد دیگه ای نبود حالا باید این قدر برام هیجان داشته باشه !.بهش نزدیک شده بودم . یه لحظه روشو بر گردوند تا رفت جیغ بزنه دستمو گذاشتم جلو دهنش .. دیگه نذاشته بودم شلوارشو بکشه بالا .. -ساکت باش هما .. اینجا جنگله .. صدا احتما لا تا یه مسافتی طولانی اون طرف تر می رسه .. کف دستم روی کسش قرار گرفت .. اون می ترسید .. -دستمو از جلو دهنت می گیرم آروم حرف بزن .. -هوشنگ تو اصلا موقعیت شناس نیستی .. -بخواب بینم . تو رو باید یه جور دیگه ای حالیت کرد . من موقعیت شناس هستم ولی اینی که الان می خواد بره توی سوراخت موقعیت نمی شناسه .. به اون سوراخت بگو حالیش کنه .. فکر نمی کردم این جوری باشی که با آبروی من بازی کنی . -اتفاقا این من بودم که آبروی تو رو خریدم .اونو صاف رو زمین خوابوندم . دیگه وقت کس لیسی و کیر فرو کردن توی دهنش نبود . ریسک بزرگی کرده بودم . می دونستم کسی حال و حوصله شو نداره تا اینجا ها بیاد, حداقل از خودمون . غریبه هم ما رو ببینه شاید فکرشو نکنه که نا محرم باشیم ولی گندش در میومد .. -این همون کس قدیمه .. تا دست می خوره آبش راه میفته .. با یه التماس خاصی نگام می کرد نمی دونم یا کیر می خواست یا دوست داشت به خاطر آبروش ولش کنم .. -وقتی ازش پرسیدم کدومو می خوای کیرمو می خوای یا این که ولت کنم .. گفت هر دو تاش .. منم یه جواب بهتری بهش دادم . گفتم اولا کیرمو بهت میدم بعد ولت می کنم .. -همون آدم سابقی .. پس زود باش .. زود باش . من بد تر از توام من طاقتشو ندارم . حس کردم که این می تونه برام لذتی داشته باشه خیلی بیشتر از اون لذتی که بار اول از سکس با اون برده بودم . چون برای رسیدن به این لحظه خیلی تلاش کرده بودم .. کیرمو که گذاشتم سر کسش راهشو خوب بلد بود . خیلی آروم آروم رفت و رفت تا به ته کسش رسید . با صدایی آروم بهم می گفت که اونو محکم تر بکنمش .. -هوشنگ خیلی بد و بد جنسی . فکر کردی من دیگه نمی خوام ؟ فکر کردی دیگه دوستت ندارم ؟ فکر کردی فراموشت کردم . شما مردایین که بی وفایین و به فکر خودتون هستین . من اصلا از زندگی زناشویی ام راضی نیستم . اصلا از همخوابگی با شوهرم لذت نمی برم . فکر کردی من خواب تو رو نمی بینم ؟ این که هستیم تو خونه آزاد شهر و تو میای سراغم . -آره اون روزا رو یادت هست هما ؟ چقدر نازمو می کشیدی تا با تو باشم ؟ من بالاخره تسلیم می شدم ولی حالا من ناز خانومو می کشم اون عین خیالش نیست . -نهههههه این طور نیست ... چرا درکم نمی کنی .. یک زن آبروش بیشتر در معرض خطره .. یک زن گذشتش بیشتره .. فکر کردی من لحظه های زندگیمو به یاد تو نیستم ؟ . شاید باور نکنی حتی این شده بزرگترین آرزوم که به عنوان همسر دوم تو کنار زینب باشم .. هر چند می دونم امکانش نیست . .. پشت هما رو برگهای خشک پاییزی و رو زمین قرار داشت .. -هما می دونم خیلی تنت درد گرفته -نه هوشنگ به خاطر تو تحمل می کنم .. فقط از این ناراحتم که چرا باید این جور بهم سر کوفت بزنی .. انگاری وقتی حامد زندان بود بیشتر مراقب کار ها بودی .. .. بکن منو .. همش داریم از این و اون حرف می زنیم .. چقدر هوس دارم .. -معلومه که همش داری ازم فرار می کنی .. من امروز می خواستم بهت نشون بدم و بهت یاد آوری کنم اون روز هایی رو که با هم داشتیم .. -چه خوب نشونم دادی ! چه خوب یاد آوری کردی ! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#14 | Posted: 1 May 2014 22:57
زنـــــت ایـــــن جـــــوری مـــــی خـــــواد رفیـــــق ۱۳ (قســـــمت آخـــــر)

-می بینی هما ؟ طبیعت قشنگو می بینی ؟ -نمی دونم چی بگم . گاهی وقتا فکر می کنم که اگه من زنت بودم شاید اون جوری که حالا منو می خواستی نمی خواستی . -تو از کجا میگی .. -خب می دونم . حسش می کنم .. وقتی یه چیزی فراوون در اختیار شما مردا باشه قدرشو نمی دونین اما همین که با کمبود روبرو میشین تشنه تون میشه . - واسه همینه که تو همش داری تشنه ام می کنی تا بیشتر عشقمو بهت نشون بدم و تو منو آزارم بدی؟ -اووووووخخخخخخخ کسسسسسسم .. هوشنگ چقدر حرف می زنی . بذار حالمو بکنم .. - هما !گازت بگیرم ؟ -اگه می دونستم گندش در نمیاد می گفتم حتما این کارو بکن .. من می خوامت هوشنگ می خوام با تو باشم . دیگه خسته شدم . می خوام رسوای تو باشم .. گاهی وقتا یه حسی به من میگه که بی خیال آبرو شم ولی فکر هانیه رو می کنم . تو هم باید به فکر هدیه و زینب باشی . به زینب حسودیم میشه .. .. لبای هما رو بستم . کیرم عین آتشفشان داغ بود .. کس پر حرارت هما هم داغ ترش کرده بود .. فراموشمون شده بود که اونجا کجاست . انگاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم هوای ما رو داشتند . آسمون آبی و زیبا و خورشیدی که کمی اون ور تر از بالای سرمون در حال درخشیدن بود و سکوت و آرامش جنگل ما رو غرق در لذت و آرامشی کرده بود که دل دل کندن از اون لحظاتو نداشتیم . لباس عشقمو پایین کشیدم تا کمر خوشگلش بیش از این زخمی نشه . شلوارشم کمی بالا تر کشیدم هر چند این جوری سکس با اون دشوار تر به نظر می رسید .. -چقدر آرومم کردی .. برای لحظاتی ازش فاصله گرفته یه سر و گوشی آب دادم همه جا امن و امان بود . به جای امن تری رفتیم که بتونم به روبرو تسلط داشته باشم و از پشت هم تقریبا خطری متوجهمون نباشه .. -ارضام کن هوشنگ .. خیلی وقته لذت نبردم . خواهش می کنم . من می خوام .. -دیوونه .. دیوونه .. حالا این منم که باید تنبیهت کنم . باید واست ناز کنم . حتما باید به زور با هات رفتار می کردم تا بدونی چقدر نیاز داری ؟ -آتیش زیر خاکسترو روشن کردی .. داغم کردی .. چقدر دلم می خواد لخت لخت توی بغلت باشم . این جوری تشنه تر میشم .. دلم .. تنم .. همه جام غرق آتیش و هوسه .. چقدر همه جا قشنگه .. بلند بلند .. محکم تر .. منو بکن .. دارم ارضا میشم .. ولم نکن .. دستمو گذاشتم جلو دهنش محکم فشارش دادم اونم دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و طوری فشارم داد که دیگه تکون نخوردم و تا می تونستم آبمو توی کسش خالی کردم .. همین جور آبم می ریخت توی کسش و تمومی نداشت .. میومد و میومد .. .. دو تایی مون به نفس نفس زدن افتاده بودیم ..- -وااااایییییی هوشنگ می دونی چیکار کردی ؟ من دیگه قرص نمی خورم .. بچه هم نمی خواستم و نمی خوام .. به شوخی گفتم حالا اگه شد و جور شد نگهش داشته باش . حامد جان که به اندازه کافی شر منده مون کرده اینم روش .. نگام کرد و گفت باور کن آرزومه که از تو داشته باشم ولی فکر نکنم با این یه بار اونم پس از مدتها جلو گیری ردیف شه .. حالا بهم بگو هوشنگ چرا این روزا این قدر لجباز شدی ؟ -واسه این که تو دیگه بهمون نمی رسی . راستش من وقتی فکرشو می کنم که همای من خودشو در اختیار شوهرش گذاشته .. به خاطر ثروتش راحت داره باهاش زندگی می کنه و همه چی رو فراموش کرده حرص می خورم . من به حامد حسادت می کنم .. نه به خاطر پولش .. اون به اندازه کافی هوامو داشته . تقصیر منم نیست که زنش این جوری می خواد .. من به این دلیل حسادت می کنم که اون می تونه بغلت کنه و کنار تو بخوابه .. -همون حسادتی رو که من نسبت به زینب دارم .. ..چندی بعد هما ازم خواست که برم خونه شون .. حامد رفته بود تهران جنس بیاره .. هانیه هم بود خونه پدر بزرگش ..منم یه بهونه ای برای زینب ساده دل تراشیده و رفتم که شبو در آغوش عشقم سر کنم .. -خوشگل بودی و خوشگل تر شدی .. -برام چی کادو آوردی ؟ راستشو بگو .. چی آوردی .. منظورشو نفهمیدم . اون هیچوقت چیزی ازم نمی خواست . ولی واقعا تعجب کردم .. -چی شده این قدر خوشحالی .. -هوشنگ من دارم مامان میشم . بابای بچه ام تویی .. یه لحظه یکه خوردم ولی می دونستم که زن شیطونه می دونه شر و شتر رو به راحتی بخوابونه . پیشونی و صورت اونو بوسیدم . اون شب تا صبح ولش نکردم .. حس کردم شیرین ترین شبی بود که با هم گذروندیم .. می دونستم که بابت هدیه شوخی کرده ولی براش دو تا النگو گرفتم .. هر دو تا مون دلمون پسر می خواست . با یه پسر می تونستیم دو تا خواهریابهتره بگم دخترو صاحب برادر کنیم .. همین طور هم شد .. هوتن کوچولوی من و هما خیلی شبیه به من شده بود . احساس غرور می کردم . هما دیگه سر لوله شو بست که بچه دار نشه .. من و اون بی گدار به آب نمی زدیم .. هنوزم که هنوزه هیشکی نمی دونه چی به چیه .. فقط ....چقدر دلم می خواست هما و هوتن هم واسه همیشه پیشم بودن .. کاش همه می دونستن من بابای هوتن کوچولوم . حالا یه دلیل دیگه برای حسادتم نسبت به هوتن پیدا شده ..شاید در رایطه با هما خیلی احتیاط کنم و مراقب باشم که لو نرم ولی نمی دونم چرا در مقابل هوتن کوچولوی خودم ضعف داشتم و دارم همش از این می ترسم که محبت کردنام طوری شه که بهم شک کنن . ولی همه اینو به این نسبت میدادن که من عاشق پسرم و چون پسر ندارم این جوریم . زینب بهم گفته بود این قدر دله بازی در نیارم یکی برام میاره .. اسمشم می ذاره هومن که با اسم بچه پسرعمه منم بخونه .. خنده ام گرفته بود فکر می کرد هوتن بچه حامده دیگه نمی دونست بچه شوهرو داداش دخترشه .... -زینب جون حالا از کجا می دونی بچه بعدیت پسره .. -هم مامانم که سیده خواب نما شده هم فال قهوه این طور میگه .. بهش می خندیدم ولی حرفاش درست در اومد .. زینب که هفت ماهه بار دار بود رفت سونو گرافی و دیگه معلوم شد که واسه هوتن جون هدیه جون هم یک داداش درست شده . من خودم داشتم قاطی می کردم که کدوم با کدوم نسبت داره و کدوم با کدوم نداره .. هما از حسادت داشت می ترکید ولی دلم خنک شد به خاطر همین بیشتر بهم می چسبید ومی رسید و بیشتر هوامو داشت .. آها یه چیز دیگه اون صیغه نامه قلابی و دکوری مونو پی در پی تمدید می کردیم فقط حواسمون بود به دست کسی نیفته .. آخ که بعضی از این ملاها چقدر با حالن !..معلوم نیست اگه نباشن کار ما چی میشه ؟! ... پایان ... نویسنده ... ایرانی
     
#15 | Posted: 1 May 2014 23:06
با درود به خوانندگان و بازدید کنندگان گرامی ! سیستم داستان و مسائلش واقعیه حالا طیق معمول مسائل سکسی اونو آب و تاب دادم .. اونی که برام تعریف کرده بهم اعتماد کرده کلیات اونو گفته .. من هوشنگ داستانو ساعتها و بار ها دیدم ولی هما و هوتن کوچولو رو یک بار اونم برای دو سه دقیقه دیدم که هوتن بغل هما بود .حالا چی شد و چرا تعریف شد و کجا تعریف شد نمی تونم زیاد وارد جزئیات شم ..البته در این داستان شوهره متوجه نمیشه و من الان سالهاست خبری از شخصیتهای اصلی داستان ندارم . شرایط زندگی راهمو از ماجراجوی قصه جدا کرده ....راستش این داستان رو در اصل می خواستم یک قسمتی بنویسم و همین امروز شروع کردم وتمومش کردم .. یک قسمتی آخر هفته .. ..آخرش کار به این جا رسید که سیزده تیکه اش کردم . چون می دونستم چی باید بنویسم جهت داستان مشخص یود و در مورد مطالب اصلی دیگه چاخان یا همون تخیلی در کار نبود راحت این سیزده قسمت رو نوشتم . ولی پدرم دراومدشب جمعه خوبی داشته باشید ..دوست و برادر شما : ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زنت این جوری می خواد رفیق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites