تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

اغواگران

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 12 Jul 2014 21:52
اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران قسمت چهل و یکم

سرمو بیخ گوش نوشین بردم و آروم گفتم : البته اول كوستو زدم بعد مختو
نوشین منو به عقب هول داد و گفت : بی ادب
نوشین رو به نگار كرد و ادامه داد : ناهید بیخودی خودش رو اذیت میكنه ، دیگه این مسایل تو جامعه ی امروزی حل شده هستش
نگار : نوشین جون شما و اشكان خان كه غریبه نیستین تازه امروز فهمیدم علت اصلی ناراحتی ناهید چیه
نوشین : چیه ؟
نگار : اینطور كه شیرین متوجه شده ناهید از این ناراحته كه دو نفری باهاش سكس كردن
من : همون شب ؟
نگار : آره
من : عجب نامردایی
نوشین : كیا بودن حالا؟
نگار : اینطور كه ناهید به شیرین گفته داداش همون دوستی كه دعوتش میكنه چند وقتی بهش گیر داده و اون شب هم چون خودش هم مست بوده و ناهید هم همینطور از جلو سكس میكنن و همون موقع یكی دیگه هم میرسه و 3 نفره میشن
من : بی معرفتا
نوشین : آخه پس خیلی اذیت شده
نگار : نه ، اصلا خودش هم متوجه نشده بوده ، به قدری مست بود كه من به زور تو ماشین نشوندمش ، وقتی خونه اومدیم و میخواستم بخوابونمش و لباساشو درآوردم متوجه خون شدم و اون موقع تازه فهمیدم چی شده
نوشین : خوب ؟
نگار : هیچی خودش هم وقتی صبح فهمید داشت دیونه میشد ، و بقیه قضایا هم كه معلومه
من : نمیخوای اون آشغالها رو ادب كنیم؟
نگار : اشكان خان نباید بی انصاف باشیم ، خودمون هم خوب میدونیم ناهید بیشتر مقصره
و بعد همونطور كه بلند میشد بره سمت آشپزخونه ادامه داد : لباسی كه اونشب پوشیده بود لخت میرفت كمتر تحریك میكرد
و بعد با خنده ادامه داد : حالا مهم نیست دیگه ، خوشحالم كه حالش بهتر شده ، این دختره جادوگره به خدا ، نمیدونم نیم ساعت چی بهش گفت كه از این رو به اون رو شد
نوشین كه شیطنتش گل كرده بود گفت : خوب دیگه همسن هستن ، هم تیپ هستن ، تازه از كجا معلوم از اون نظر هم مثل هم نباشن
نگار نگاهی به من كرد و خندید ، من آروم به نوشین گفتم : خوب دیگه هر كی با تو رفیق باشه همینه
بچه ها اومدن ، ناهید خیلی بهتر نشون میداد ، زیاد نموندیم و میخواستیم بریم كه نگار گفت : راستی نوید برای آخر هفته ویلای یكی از دوستاشو گرفته ، میان با هم بریم ؟
نوشین منتظر جواب من نشد و گفت : وای چه عالی ، 100%
خوب اینم برنامه آخر هفته ما ،
هر کاری کردیم مادر باهامون نیومد و قرار شد شب یکی از دوستاش با دخترش بیاد پیشش ، چهارشنبه ساعت 5 بود که به طرف ویلا حرکت کردیم ، من و نوشین و شیرین با ماشین خودم و نگار و بچه ها هم با ماشین خودشون راه افتادیم ، جاده خیلی شلوغ بود و با این وجود حدود ساعت 11 شب رسیدیم ، ویلا تو باغی قرار داشت که 3 تا ویلای دیگه هم توش بود ، از یک طرف هم به دریا متصل شده که خیلی عالی بود ، چند تا دختر و پسر داشتن قدم میزدن ، یک لحظه فکر کردم ایران نیستم ، خیلی سکسی و راحت بودن اونا ، یکی از اون پسرها نوید رو شناخت و اومد جلو ، چقدر خوشگل بود و خوش اندام ، با وجود پسر بودنش از خیلی دخترها بیشتر ناز داشت و من که تا اون زمان هیچ وقت به پسرها به چشم هوس نگاه نکرده بودم بی اختیار محوش شدم ، با تک تک ما دست داد و وقتی به من رسید که داشتم از صندوق عقب چمدون رو درمیاوردم ، از بدشانسی گیر کرده بود که به کمکم اومد ، اسمش آرمان بود و چهره خیلی دوست داشتنی داشت ، تا وسایل رو جابجا کردیم ساعت 11:30 شد ، خانمها همشون داشتن آماده میشدن برن لب دریا ، آرمان با یک سینی که توش یک قوری بزرگ چای و چند تا فنجان بود اومد داخل ، نوید میگفت 2 ساله باهاش آشنایه و پسر خیلی با مرامی هستش ، نوشین از همه بیشتر برای رفتن لب آب عجله داشت ، حوصله رفتن رو نداشتم ، نوید رو گفتم باهاشون بره ، با اینکه کمتر از 1 ساعت از آشنایی من با آرمان میگذشت ولی خیلی با هم صمیمی شده بودیم ، وقتی خوب تو چهره و اندامش نگاه کردم دیدم واقعا از دخترها هیچی کم که نداره تازه سرتر هم هستش ، گرم صحبت با دوست جدید شدم ، 25 سالش بود و بچه تهران ، بعد از سربازی چون علاقه زیادی به درس نداشته پدرش سرمایه در اختیارش گذاشته بود و اونم برای ساخت و ساز میاد شمال ، ویلای كناری ما از اونا بود ، ازش در مورد چند تا دختر و پسری كه باهاش بودن پرسیدم كه گفت همشون مسافر هستن ولی زیاد میان اونجا ، ازم دعوت كرد بریم تو ویلای خودشون تا بهم ماكتهایی كه درست كرده رو نشون بده ، ساعت كه نگاه كردم تازه متوجه گذشت زمان شدم ، ساعت نزدیك 1 نیمه شب بود و هنوز خبری از برگشتن بچه ها نشده بود ، آرمان میگفت تا 3 -4 صبح لب دریا بودن عادی هستش ، موبایل هیچ كدومشون هم دنبالشون نبود ، آرمان متوجه خستگی من شده بود و برای همین بلند شد كه بره و موقع خداحافظی گفت : شما لب دریا نمیرین ؟
من : دوست دارم ولی خیلی خسته هستم ، سعی میكنم صبح زود برم
آرمان : میخواین دنبالتون بیایم ؟
من : شما ساعت چند میری ؟
آرمان : هر ساعتی شما بگین
من : 6 خوبه ؟ 3 – 4 ساعتی بخوابم حداقل
آرمان خداحافظی كرد و قرار شد بهم تك زنگ بزنه تا بیدار بشم و باهاش برم دریا ، تو خواب و بیداری بودم كه صدای بچه ها اومد ، من دیگه بیدار نشدم ، با صدای موبایلم از خواب پریدم ، تو اتاقی كه من خوابیده بودم هیچ كسی نبود ، مایو رو پوشیدم و روش شلوارك ، یك تی شرت هم پوشیدم و رفتم بیرون از اتاق ، تو اتاقها رو نگاه كردم ، نگار و نوشین تو یكی از اتاقها كنار هم خوابشون برده بود ، تو اتاق دیگه هم ناهید و شیرین و تو پذیرایی روی مبل هم نوید خوابیده بودن ، از ساختمان كه بیرون اومدم آرمان منتظرم بود ، یك نفر بیشتر لب اب نبود كه اونم داشت نرمش میكرد و به سمت ویلا برمیگشت ، آرمان یكمرتبه ایستاد و گفت : من سریع برم یك صندلی بیارم برای گذاشتن لباسها و به سمت ویلاها دوید ،نزدیك آب یك تخته سنگ بزرگ بود كه برای گذاشتن لباسها مناسب بود ، من لباسها مو درآوردم ، آرمان داشت برمیگشت و اومد پیش من ، لباسامو برداشت و روی صندلی گذاشت ، با درآوردن تیشرتش بدن فوق العاده زیباش نمایان شد ، سفید مثل برف ، و وقتی شلواركشو درآورد دیگه واقعا تحریك كننده شد ، مایو كوتاه و چسبونی كه پوشیده بود اندام سفید و كاملا بدون مو با كون خوش تركیبی كه آدمو یاد جنیفرلوپز مینداخت اونو با وجود پسر بودن خیلی سكسی كرده بود ، موهای آرمان یكم بلندتر از حد معمول پسرها بود و این باعث میشد بیشتر شبیه دخترا نشونش بده ، نگاه تحسین برانگیز من از دید آرمان پنهون نمونده بود و برای همین وقتی از كنارم رد شد كه تو آب بره با لبخند و شیطنت گفت : چیه اشكان خان انگار برق گرفتتونه ؟
حتی قدم برداشتنش هم دخترونه بود و از پشت كه میدیدیش ناخودآگاه مجذوبت میكرد ، به جرات میتونستم بگم كونی زیباتر و خوش استیلتر از این حتی تو دخترها و زنها ندیده بودم ، من تو آب زدم و همه حواسم به زیباییها این پسر بود ، انگار هر روز باید یك اتفاق جدیدی برای من میافتاد تا احساساتی كه هیچ وقت تصور بروزش رو نمیكردم خودشون رو نشون بدن ، نگاه سكسی به یك پسر مسئله ای بود كه هیچ وقت تو ذهنم خطور نمیكرد ، بعد از كمی شنا چون آفتاب بالا اومده بود آرمان گفت برای فرار از سوختگی پوست بهتره بریم ویلا ، من میخواستم لباسامو بپوشم كه آرمان گفت : الان كه بدنتون پر ماسه هستش .
ادامه دارد .................



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#42 | Posted: 14 Jul 2014 12:12
اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران قسمت چهل و دوم

من : خوب چیكار كنم ، برم ویلا دوباره دوش میگیرم
آرمان : نمیخواد بپوشین ، بیاین همینطوری میریم
من : ایرادی نداره ؟
آرمان همونطور كه همه لباسها رو گرفته بود و به سمت ویلا میرفت گفت : نه ، الان كسی نیست كه
نزدیك ساختمانها كه رسیدیم گفتم : ممنونم بابت شنا
آرمان : خواهش میكنم ، من ازتون سپاسگزارم كه افتخار دادین
من در حالی كه میخواستم لباسها مو بگیرم ادامه دادم : ببخشید زحمت اینا هم گردن شما افتاد
آرمان در حالی كه به سمت ساختمان خودش میرفت و لباسهای منو نداد گفت : الان كه هنوز نوید و بقیه خوابن ، بیاین پیش من ، هم یك دوشی میگیریم و هم یك چای میخوریم تا بقیه بیدار بشن
من : مرسی ، دیگه مزاحمتون نمیشم
آرمان توجهی به این صحبت من نكرد و نزدیك ساختمنشون رسید و ادامه داد : بفرمایید خواهش میكنم
با اون وضع دیگه جایی برای تعارفات نبود و دنبالش رفتم ، وارد ساختمانشون كه شدم دكوراسیون و مبلمان نشون میداد پسر فوق العاده خوش سلیقه ای هستش ، آرمان منو به سمت دری كه مشخص بود حموم هستش هدایت كرد و گفت : اشكان خان بفرمایید
و خودش رفت داخل ، وای پسر چه حموم بزرگی ، اشتباه نكنم حداقل 10 متر مربعی میشد ،كنار حموم یك سكوی بزرگی تعبیه شده بود برای نشستن و خوابیدن ، آرمان لباسهامونو روی جالباسی آویزون كرد و به سمت دوش رفت ،فكر میكردم تك تك دوش بگیریم ولی با اینكار آرمان منم به طرفش رفتم ، از زیر دوش كنار رفت و گفت : بفرمایید خواهش میكنم ، راحت باشید
من : مرسی
آرمان 2 تا شامپو به طرفم گرفت و گفت: اشكان خان یكیش بدنه و یكیش هم برای موهاتون
من همینكه شامپو روی موهام ریختم اونم همین كار رو كرد ، وقتی سرمو شستم یكم شامپو بدن گرفتم و شروع به شستن بدنم كردم ، آرمان كه سرشو آبكشی كرده بود بهم گفت : اشكان خان اجازه بدین پشتتون رو شامپوبزنم
و منتظر من نشد و یكم شامپو روی دستش ریخت و رفت پشتم ، به قدری با احساس و آروم پشتمو شامپومالی میكرد كه یكم تحریك شده بودم ، دستهای خیلی لطیفی داشت ، كیر بی جنبه من حالا برای یك پسر هم داشت بلند میشد ، با وجود تنگ و فشرده بودن مایو بازم مشخص میشد كه كیر من غیر طبیعی شده ، حالا نوبت آرمان بود كه شامپو بدن بزنه و متقابلا كمك من بهش ، با برخورد دستم به پشتش انگار فرمان برجا به كیرم صادر شد كه با سرعت بیشتری شروع به قد علم كردن كرد ، با فشار بیشتر سعی میكردم به نوعی خستگیش هم دربیارم ، آرمان كه معلوم بود خوشش اومده از مالش پشتش گفت : وای اشكان خان چه دستهای قویی دارین ، ای كاش یك ماساژی منو میدادین
من : درخدمتم
آرمان همونطور كه به طرفم برمیگشت گفت : نه مزاحمتون نمیشم
من : مزاحمتی نیست
و بعد به سمت سكو اشاره كردم و گفتم : دراز بكشید
آرمان با دوش سیار حسابی سكو رو شست و رفت روش به شكم دراز كشید ، بدن سفید و كاملا بدون مو ، كون برجسته و خوش فرم ، استیل سكسی ، همه باعث شده بود من راست كنم ، امری كه علی رغم همه تلاشم بازم از دید آرمان پنهان نمانده بود ، شروع به ماساژ شدم ، از سرشونه ها شروع كردم و تا كمرش رسیدم ، پوششی كه بعنوان مایو پای آرمان بود خیلی كوچك و تنگ بود و این بیشتر تحریك میكرد ، دوباره از مچ پا شروع كردم و رو به بالا رفتم ، آرمان همون طوری كه سرش تو دستاش بود گفت : میشه یك خواهشی كنم ؟
من : بفرمایید
آرمان : ایرادی نداره من مایومو دربیارم و شما ماساژتون رو كامل كنید ؟
لخت شدن آرمان مطمئن بودم منو دیونه تر میكنه ، هم دوست داشتم و هم میترسیدم ، ترس از اینكه آرمان از روی طبیعت ساده و ریلكسی زیاد این حرف رو زده باشه و من بی جنبه بازی دربیارم ، آرمان كه داشت منو نگاه میكرد و با لبخند مصنوعی من روبرو شده بود منتظر جوابی دیگه نموند و خیلی آروم مایوشو درآورد و دوباره به شكم خوابید ، قشنگترین كونی كه تو عمرم دیده بودم جلوم قرار داشت ، دستام دیگه داشت میلرزید ، مخصوصا وقتی روی كونش قرا میگرفت ، ادامه این وضع داشت منو به حد جنون سكسی میرسوند و این با صداهای ریز و ناله گونه آرمان تشدید شده بود ، تو همین اثنا و در حالی كه داشتم ماساژش میدادم و به سكو چسبیده بودم دست آرمان به كیرم برخورد كرد ، بدون عكس العملی آرمان همونطور مونده بود ، نمیدونم چرا دستم از حد فاصل كمر تا بالای زانوهای آرمان فراتر نمیرفت .
آرمان بدون اینكه به من نگاه كنه و با صدایی كه شهوت توش موج میزد گفت : اشكان خان چرا شما مایوتون رو درنمیارین ؟ خوب راحت باشین دیگه
من قدرت جواب دادن هم نداشتم و فقط دستام روی كونش بالا ، پایین میرفت ، یكمرتبه دیدم آرمان داره بلند میشه و برای همین یكم خودمو رو عقب كشیدم و دستام جلوی شورتم گرفتم تا كمتر شق بودنش دیده بشه ، آرمان وقتی از روی تخت بلند شد و جلو ایستاد تازه متوجه راست بودن كیر اون هم شدم ، لبخند زیبایی كه روی لب آرمان بود نشون میداد خیلی بهش خوش گذشته ، بهم نزدیكتر شد و بدون كلامی جلوم زانو زد و دو طرف مایوم رو گرفت و پایین كشید ، كیرم كه داشت مایو رو میتركوند مثل فنر بیرون پرید ، آرمان از قصد صورتشو رو نزدیكتر آورد و همونطور كه به درآوردن مایو ادامه میداد خودش رو به كیرم زد ، قدرت تكلم نداشتم و فقط محو كارهای اون بودم ، آرمان دو تا دستشو روی مچهای پام گذاشت و اروم شروع به بالا اومدن كرد ، دستاش از زانوهام گذشتن و كم كم به كیرم نزدیك میشدن ، لحظه به لحظه داغتر میشدم و وقتی این وضعیت به اوج رسید كه كیرمو تو دستای آرمان دیدم ، بازی بازی كردن آرمان با كیرم خیلی حال میداد و كامل شدن اون با داغی دهان آرمان صورت گرفت ، اول سر كیرم و بعد یواش یواش همشو تو دهانش كرد ، به قدری زیبا و با احساس ساك میزد كه به پرواز در میاورد آدمو ، دستامو آروم روی سرش گذاشتم و این باعث شد شدت ساك زدنشو رو زیاد كنه ، من سعی كردم خودمو به سكو برسونم و بشینم و آرمان هم بلافاصله كنارم نشست و دوباره كیرمو تو دهانش گرفت ، همزمان با ساك زدن آرمان منم كونش رو میمالیدم ، سرعت اون زیاد و زیادتر شد تا جایی كه با فوران آب تو دهنش خاتمه پیدا كرد ، وقتی سرش رو بالا آورد آبمو از كنار لبش پایین میریخت ، لبخند رضایتی كه روی لبش بود با این جمله تموم شد : اشكان خان خیلی ممنون كه ماساژم دادی .
ادامه دارد ..................



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#43 | Posted: 15 Jul 2014 21:44
اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران قسمت چهل و سوم

موقع صبحانه همه افكارم سمت شبهه سكسی كه با آرمان داشتم شده بود ، نگار زودتر از همه متوجه جمع نبودن حواسم شد و گفت : اشكان خان چیزی شده ؟
من : نه ، موردی نیست
نگار : خیلی تو فكر هستینا
نوشین تو صحبتمون پرید و با خنده و شیطنت گفت : آخه اشكان تا حالا اینهمه فرشته دوروبرش نبودن برای همین شوكه شده
شاید یكی از دلایلش هم این بود ، آخه این لوندها همشون سوپر سكسی لباس پوشیده بودن ، نگار و نوشین كه شلواركهاشون بقدری تنگ بود كه كوس و كونشون بیرون زده و تابهای ركابی تنشون هم سینه هاشون رو به نمایش میذاشت ، ناهید هم دستكمی از اونا نداشت با این تغییر كه تی شرت تنش یكم بلند بود ، شیرین هم كه نوید از كنارش تكون نمیخورد دامن نسبتا كوتاهی پاش بود كه بعضی وقتها شورت قرمزش به بیننده چشمك میزد و تی شرت كوتاه و تنگش هم كه جولانگاه سینه های بلوریش بود .
من برای اینكه نگاهها رو از خودم دور كنم گفتم : راستی دیشب خوش گذشت ؟
بلافاصله نوشین شروع به تفسیر و توضیح كرد ، خیلی بهشون خوش گذشته بود .
ناهید رو به نوید گفت : داداش برنامه امروز چیه ؟
نوید نگاهی به من كرد و گفت : هر چی اشكان خان بفرمایین
من : خواهش میكنم ، شما باز بیشتر اینجا اومدین
نوید : دریا كه صبح فایده نداره ، آفتابش میسوزونه
كه ناهید تو صحبتش پرید و گفت : داداش بریم بیلیارد بازی كنیم ؟
نوشین : بیلیارد ؟ كجا ؟
نوید : خونه آرمانشون
باز اسم آرمان منو یاد كون خوشگل و ساك زدن حرفه ایش انداخت ، به جرات میشه گفت یكی از خوشگلترین پسرهایی بود كه میشد پیدا كرد ، هم خوشگل و هم سكسی .
نگار همینطور كه بلند میشد گفت : اول ببین مهمون نداره
من : نه ، تنها هستش
همه به سمتم نگاه كردن ، دوباره ادامه دادم : آخه صبح كه از دریا برگشتیم چون شما خواب بودین منو برد خونشون دوش گرفتم
اینجا بود كه خنده مرموز وشیطانی نوید توجه منو جلب كرد ، نوید از جاش بلند شد و در حین رفتن بر روی بازوم زد و گفت : من برم ببینم دوست اشكان خان در چه حالیه الان میام
استرس عجیبی تو وجودم رخنه كرده بود ، زیاد طول نكشید كه نوید و آرمان با هم اومدن ، محیط باز و راحت خانوادگی ما باعث شده بود خیلی ریلكس با همه روبوسی كنه ، آرمان شخصا همه ما رو دعوت كرد بریم خونشون ، تو یكی از اتاقهای بزرگشون میز بیلیارد قرار داشت و كنار و گوشه اون هم وسایل بدنسازی ، من كه اصلا بلد نبودم ، بر خلاف انتظارم شیرین به این بازی خوب آشنا بود ، میگفت قبلا با هم كلاسیهاش تو دانشگاه چند باری بازی كرده ، ناهید و شیرین با هم و نوید و نگار هم با هم بودن ، شیرین خودش رو با وسایل بدنسازی مشغول میكرد ، منم تماشاچی شده بودم ، حدود 1 ساعتی بازی كردن كه نگار گفت میره برای تداركات ناهار ، نوشین هم باهاش رفت و حالا نوید و آرمان یكطرف و ناهید و شیرین هم طرف دیگه بودن ، كركری خونی زیاد شد و درنهایت بازی به شرط بندی كشید ، بازیشون خیلی داغ شده بود ، حوصله سرو صداشون رو نداشتم برای همین منم رفتم پیش نگار و نوشین ، ناهار آماده شده بود ، نگار به ناهید زنگ زد و گفت با خودشون آرمان هم بیارن ، كم كم میز ناهار چیده میشد كه آرمان و شیرین رسیدن ، شیرین میگفت ناهید با نوید سر بستنی بعدازظهر شرط بندی كردن و دیگه اواخر بازیشونه و میان ، همه نشسته بودن و منتظر نوید و ناهید بودیم ،نگار بلند شد دنبالشون بره كه من نذاشتم و خودم راهی شدم ، وارد ویلا شدم و خواستم صداشون بزنم كه ناله های بلند ناهید توجهمو جلب كرد ، آروم به طرف همون اتاقی كه میز بیلیارد بود رفتم ، صحنه ای كه میدیدم اصلا برام باوركردنی نبود ، نوید لخت روی یكی از صندلیها نشسته بود و ناهید هم كه سینه هاش از تی شرت بیرون افتاده بود داشت كیر نوید رو با كوسش تنظیم میكرد و با نشستن همشو تو خودش جا داد ، ناله های شهوانی ناهید با بالا و پایین كردن خودش بلندتر شد و نوید با گرفتن دو طرف پهلوهای ناهید و كوبوندنش به پایین همه كیرشو تو كوسش فرو میكرد ، ناهید سینه هاش رو تو دستاش گرفته بود و ناله میكرد ، زاویه دید من طوری بود كه اونا متوجه نمیشدن ، یكمرتبه شیرین وارد هال شد كه با علامت سكوت من مواجه گردید ، ناهید دیگه بلند بلند ناله میكرد و جمله هایی مثل (همه كیرت رو میخوام ، منو بكن ، كوسم برای تویه ، من عاشق كوس دادنم ، ..... ) سكسشون رو مزین كرده بود ، شیرین با چشمهای از حدقه دراومده كنارم رسیده بود و وقتی من كنار رفتم اون صحنه رو دید ، شوك حاصل از دیدن اونا شیرین رو احاطه كرده بود ، نوید حالا دیگه بلند شده بود و ناهید رو به میز بیلیارد چسبوند و خمش كرد و دوباره با تمام قدرتش تو كوس اون تلمبه میزد ، نوید هم ادامه دهنده جملات سكسی شده بود و میگفت (جرت میدم ، اوف كه چه كوسی داری تو ، جنده كوچولو از كوس دادنت لذت میبری ، خواهر گاییدنی خودمی ) و در ادامه جملاتی رو گفت كه به ما ربط پیدا میكرد ، همونطور كه محكم تو كوسش میكوبید یكم موهاشو به عقب كشید و ادامه داد (جنده كوچولو دوست داری شیرین هم كنار تو بكنمش ، دوست داری نوشین هم بكنمش ، جنده كوچولو بگو یالا ، من عاشق گاییدنه همه زنها و دخترام ) كه یكمرتبه ناهید گفت : میدونم بچه كونی ، میدونم از هیچ كس نمیگذری ، میدونم مامی نگار هم حتی ... ) كه نوید نذاشت جملش تموم بشه و محكم كوبید تو كوسش و نگه داشت و فریادی زد و همونطوری كه مشخص بود داره آبش رو تو كوس ناهید خالی میكنه گفت : آره جنده كوچولو مامی هم دوستدارم بكنم .

من و شیرین در حالی كه دستپاچه شده بودیم از ساختمان خارج شدیم و هنوز به اونطرف نرسیده كه نوید رو دیدیم اومد بیرون ، شیرین یكم خودش رو باخته بود برای همین بهش گفتم : عادی باش ، اصلا انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
شیرین : باشه داداش
بعد از ناهار شیرین كه مشخص بود حالش خیلی دگرگون شده آروم بیرون رفت ، تنها كسی كه متوجه خروج اون شد من بودم ، بقیه همه در حال چرت زدن بودن ، آرمان و نوید هم رفته بودن خونه اونطرفی (ساختمان آرمانشون) ، وقتی دنبالش رفتم دیدم داره میره سمت دریا ، با فاصله تعقیبش كردم كه در نهایت روی سكویی كه سایبان داشت و نزدیك دریا بود نشست ، خودمو بهش رسوندم و كنارش نشستم ، شاید بیشتر از 7 -8 دقیقه سكوت بینمون حكمفرما بود ، هر دومون به دریا خیره شده بودیم ، شیرین نفس عمیقی كشید و بدون اینكه بهم نگاه كنه گفت : بنظرت چی باعث شده نوید و ناهید اینقدر بهم نزدیك بشن ؟
مونده بودم چی بگم ، یكم كه منصفانه میخواستم فكر كنم در حال حاضر خودم هم دستكمی از نوید نداشتم ، اون جرات همه كاری به خودش داده بود ولی من فقط تصوراتش رو داشتم ، شیرین كه مكث طولانی منو دیده بود ادامه داد : میدونی چیه ، نمیدونم چرا با وجود این نمیتونم دوستشون نداشته باشم
من : میدونم چی میگی ، كلا همشون دوست داشتنی هستن
شیرین : فكر میكنی نگار هم میدونه ؟
من : چی بگم ، ولی فقط همین رو میدونم نگار بیشتر از اونی كه فكرشو میكنیم واقعیت نگر و راحت هستش
شیرین : یعنی میگی در مقابلشون اكشنی نمیگیره ؟
من : بله ، تقریبا مطمئنم ، مراقبشون هست ولی منعی برای نزدیكیشون ایجاد نمیكنه
شیرین در حالی كه نیش خندی میزد با شیطنت گفت : البته شما بهتر میشناسینش
دستمو از كنار دور كمرش انداختم و به طرف خودم كشیدمش ، شیرین سرش رو روی پام گذاشت و دراز كشید ، سینه های درشتش تو اون تی شرت لیموییش دیدنی بود و شلوارك تنگ پاش راحت همه برجستگیهای كوسش رو نشون میداد ، دستمو روی شكمش گذاشتم و نیشگون آرومی گرفتم و گفتم : تو همیشه باهاش هستی اونوقت من بهتر میشناسمش ؟
شیرین همونطور كه خودش رو به سمت دریا متمایل میكرد با همون لحن گفت : اگر همه طول شبانه روز هم با من باشه به اندازه ای همون نیم ساعتی كه باهم خلوت میكنین نمیشه
دستمو روی كون ژله ایش گذاشتم و فشار آرومی دادم و گفتم : دیونه ، حالا دیگه از ما آتو میگیری
شیرین آروم میخندید ، دستمو آروم بالا آوردم و شروع به ماساژ بازو و دستش كردم ، شیرین با گفتن آخ جون خودش رو پیچ و تاب داد و گفت : آخ داداش دستت درد نكنه ، چقدر بدنم كوفته شده .
ادامه دارد ..........................



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#44 | Posted: 16 Jul 2014 21:47
اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران قسمت چهل و چهارم

با گفتن این جمله به نوعی ازم خواست بكارم ادامه بدم ، دامنه ماساژ رو افزایش دادم و از بازو به پشت و كمر و فیله ها و هر جایی كه دستم میرسید ، تنها جاهایی كه دستم میرسید و كاریش نكردم یكی سینه هاش بود و بعدی كوسش ، كونشو حسابی مالوندم
شیرین تو دست و بال من خودشو تكون میداد و اینكارش بیشتر بهم هیجان میداد ، داشتم شكمش رو میمالیدم كه با تكون شدید شیرین یكی از دستاش اومد بالا و تو چشمم خورد و همزمان یكی از سینه هاش تو دستم اومد ، برای یك لحظه هردومون مثل برق گرفته ها بدون حركت موندیم ، همونطوری كه چشممو می مالوندم با لحنی كه بیشتر توش مسخره بازی و شوخی بود
گفتم : حواست نیستشا ، ناهید هم حتما مثل تو از این بی احتیاطیها كرده كه حالا جریمه شده
شیرین بلند بلند میخندید و گفت : چه جریمه ای هم شده
من یكم شكم و زیر سینه هاشو فشار دادم و گفتم : ای ، خوبه ؟ دوست داری تو هم جریمه بشی ؟
شیرین : كی جریمم كنه ؟
شیطنتهای شیرین تمومی نداشت و اینا همش نشون میداد كاملا راحته با من ، سرمو بردم پایین و از پیشونیش بوسه ای گرفتم و آروم گفتم : دوستداری كی جریمت كنه ؟
از چشمای شیرین شهوت و شیطنت میبارید و هر لحظه به لوند بازیهاش و ناز كردناش اضافه میشد ، حالا دیگه دستم از زیر كونش تا نزدیك گردن و از زیر سینه هاش تا نزدیك كوسش در حال رفت و برگشت بود .
اینبار از لپش بوسی گرفتم و ادامه دادم : نگفتی خوشگله
شیرین بیشتر خودش رو بهم میمالید ، سرمو بردم پایین و اینبار صورت شیرین رو به طرف خودم برگردوندم و لبمو روی لبش گذاشتم و بوسه ای كوتاه گرفتم ، احساس كردم نفس هردومون بند اومده ، شاید حدود 30 -40 ثانیه بهم خیره شدیم و یكمرتبه شیرین دستاشو دور گردنم انداخت و سرمو پایین كشید و لبشو روی لبم گذاشت ، بوسه ای داغ بینمون برقرار شد ، بوسه ای داغ و طولانی كه میشد جواب خیلی سوالها رو توش پیدا كرد ، حتی جواب آخرین سوالی كه ازش كرده بودم .

غروب همگی برای خرید رفتیم بیرون ، شام هم رفتیم یكی از رستورانهای سنتی ، آرمان دیگه شده بود یكی از ما و همگی از بودنش خوشحال بودیم ، وقتی برگشتیم ساعت نزدیك 11 شب بود و همگی بلافاصله رفتیم دریا ، خوشبختانه اونشب خیلی خلوت بود و برای همین شوخیهای بینمون گسترش پیدا كرده بود ، هیچ كس از دست من نتونست در بره و با كمك بقیه آبشون میدادیم و خودم هم گرفتار همین بلا شدم ، بارها تو این گیر و دار من اندام همه خانمها رو مالیده بودم ، از نوشین بگیر تا شیرین و نگار و ناهید كه همش منو یاد كوس دادنش مینداخت ، نوید هم بیكار نبود و بیشتر نوشین و شیرین رو میمالوند ، ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود كه برگشتیم ، نزدیك ویلاها كه شدیم نوید رو به من گفت : اشكان خان امشب من و شما بریم پیش آرمان ؟
بر خلاف انتظارم كه منتظر مخالفت نوشین بودم با استقبال اونا هم روبرو شدم ، قبول كردم و همین كه میخواستم به سمت ویلای خودمون بریم نوید گفت : پس كجا ؟
من : نمیخواین این لباسهای خیس رو عوض كنیم ؟
نوید : نمیخواد ، آرمان كلی شلوارك و تی شرت تمیز داره
و بدنبالش آرمان با همون خنده همیشگی گفت : اشكان خان نیازی نیست ، من بهتون میدم
هنوز صحبت بین ما تموم نشده بود كه همه خانمها رفتن ، منم با نوید به دنبال آرمان رفتیم ویلاشون ، مثل صبح آرمان رفت طرف حموم ، ولی ایندفعه فرق میكرد و نوید هم باهامون بود .
نوید زودتر رفت داخل و بعد آرمان جلوی در حموم ایستاد و گفت : نمیاین؟ .
همه وقایع صبح جلوی چشمام بود با لبخند و خیلی آروم گفتم : نوید بیاد بیرون بعد من میام
آرمان با ناز و ادایی كه بیشتر از دخترها انتظار میره به سمتم اومد و مچ دستمو گرفت و به طرف حموم كشوند و ادامه داد /: نوید غریبه نیست كه
جلوی در حموم كه رسیدم چشمام زد بیرون ، نوید كاملا لخت شده بود و داشت دوش می گرفت ، همینكه منو دید با خنده بلند گفت : وای ببخشید اشكان خان
آرمان هم حالا دیگه لخت لخت شده بود و داشت به سمت نوید میرفت ، كاملا داخل حموم شده بودم و در رو بستم ولی همونطور با لباس داشتم نگاشون میكردم ، درسته آرمان سفیدتر و كون بزرگتری داشت ولی نوید هم خیلی سكسی و زیبا بود ، قدش بلندتر و تركیب بدنش ورزشی تر بود ، كونش به اندازه آرمان نمیشد ولی خیلی قشنگ بود ، دیگه منم با دیدن اونا داشتم لذت میبردم ، نوید و ارمان هر دو به طرفم اومدن و به سمت دوش كشیدنم ، نوید تیشرتم رو داشت در میاورد و آرمان شلوارك و مایوی زیرش رو با هم پایین كشید ، تازه اون موقع متوجه كیر بزرگ و كلفت نوید شدم ، كیری كه كوس ناهید رو پر كرده بود ، اونا كنار رفتن تا من زیر دوش برم ، كیرم با دیدن كونهای زیبای این دو تا پسر داشت بلند میشد ، نوید هم كم كم داشت شق میكرد و مشخص بود از كیر من بزرگتره ، همینطور زیر دوش داشتم سرمو میشستم كه احساس كردم كیرمو یكی گرفته ، آرمان جلوم زانو زده بود و داشت كیرمو میمالید ، نوید هم اومد كنارم ایستاد و همزمان كیرشو به صورت آرمان میزد ، نوید شیر آب رو بست و این همراه شد با شروع به ساك زدن آرمان ، طوری كیر جفتمون رو میخورد كه آدمو یاد فیلمهای سوپر مینداخت ، نوید هم كنارش روی زانوهاش نشست و شروع به لب گرفتن از آرمان شد ، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد ، نوید یكمرتبه به طرف من برگشت و همه كیرمو تو دهانش كرد ، حالاآرمان كنارم ایستاد و نوید كار ساك زدن هر دو انجام میداد ، یكم كه گذشت نوید با دستاش آرمان رو برگردوند و به سمت سكو هدایتش كرد ، آرمان خودش دستاشو روی سكو گذاشت و كونشو به طرف ما گرفت ، نوید شروع كرد به بازی با كون آرمان و كم كم لاشو باز كرد و سوراخشو لیس زد ، ناله های شهوانی آرمان لحظه به لحظه بلندتر میشد ، نوید به طرف قفسه های كناری رفت و محلولی كه مشخص شد ژل روان كننده هستش رو گرفت و شروع كرد با انگشتاش به باز كردن سوراخ آرمان ، حالا حسابی كونش رو چرب و آماده كرده بود ، من داشتم كیر راست شده ام رو میمالیدم كه نوید تو دستش گرفت و به سمت آرمان كشوند ، آرمان كمرشو پایینتر آورد ، حالا كیر من روی سوراخ آرمان قرار داشت ، همینطور به اطراف اون میمالیدم كه آرمان سرشو برگردوند و با مستی كامل گفت : بكن تو كونم
هنوز حرفش تموم نشده بود كه كیرم راهشو تو كون آرمان پیدا كرد ، صدای ناله اون نشون میداد با وجود باز شدن سوراخش بازم درد داره ، اول با حركات آروم و بعد تندتر شروع به تلمبه زدن تو كون خوشگل و بزرگ آرمان كردم ، دستامو دو طرف كمر آرمان گذاشتم و با شدت تو كونش میكوبیدم ، نوید هم روی سكو رفته بود و كیرشو تو دهان آرمان گذاشته بود ، با اینكه كون زیاد كرده بودم ولی به جرات بهترین گاییدن كون رو داشتم تجربه میكردم ، نوید از روی سكو پایین اومد و مثل كارگردانها كه میخوان ادامه فیلم رو راهنمایی كنن منو به عقب كشید و روی زمین نشوند ، منتظر نشستن آرمان روی كیرم بودم ، نوید داشت با همون ژل كیرشو چرب میكرد و همزمان پشتشو به آرمان كرد ، آرمان همون كارهایی كه نوید با سوراخش كرده بود با اون كرد ، بر خلاف انتظارم نوید اومد طرفم و با خنده گفت : ببخشید ولی منم كیر میخوام
زیاد طول نكشید كه كیر من تو كون نوید قرار گرفت و همزمان اونم تو كون آرمان كرد ، تلمبه های شدید من و نوید صدای زیبایی ایجاد كرده بود از گاییده شدن 2 تا كون به صورت همزمان ، دیگه داشت كم كم آبم میومد و همین مسئله برای نوید هم داشت اتفاق میافتاد ، با ضربه محكمی همه كیرمو تو كون نوید جا دادم و فوران آبمو تو كون خوشگلش آغاز كردم ، نوید كه منتظر تموم شدن كارم بود با عقب رفتن من آرمان رو به شكم روی زمین خوابوند ، طوری همه كیرش رو تو كون ناز و خوشگل اون كرد كه ناله بلند آرمان رو درآورد ، نوید مثل وحشیها تو كون اون میكرد و همزمان با زدن سیلی به بدنش قرمزش كرده بود ، هر چی توان داشت برای زمانی كه میخواست كیر فرو بره بكار میبرد و چنان ضربه ای بهش میزد كه آرمان به كف حموم می چسبید ، نویدهمونطور كه به گایدنش ادامه میداد بلند بلند هم میگفت : كونی خودمی آرمان جون ، جرت میدم كونی ، و از این صحبتها
سرعت تلمبه زدن نوید بقدری زیاد شده بود كه آدم فكر میكرد یك دستگاه مصنوعی داره آرمان رو میكنه ، نوید یكمرتبه با ضربه محكمی همه كیرش رو فرو كرد و نعره زد و روش خوابید ، بیچاره آرمان علاوه بر اینكه كونش حسابی به گا رفته بود حالا بدنش هم كبود و قرمز شده بود .
فردا صبح با صدای نوشین از خواب بیدار شدم ، همگی برای صبحانه تو اون خونه بودن و نوشین اومده بود دنبال من ، قرار بود تا قبل از ظهر برگردیم تا به ترافیك شدیدی نخوریم ، با آرمان رفتیم بیرون برای قدم زدن ، همش از بودن با من میگفت و اینكه خاطره دیشب براش تجربه جدیدی بوده و وقتی بهش گفتم كه منم اولین سكس با مرد رو با اون تجربه كردم بیشتر خوشش اومده بود ، ازش در رابطه با دخترا پرسیدم كه گفت 3 -4 تا جی اف داره و بعضی وقتها هم سكس میكنه ولی سكس گی رو بیشتر دوست داره ، ازش دعوت كردم حتما خونه ی ما بیاد ، سفر به یادماندنی شد و یكی از هیجان انگیزترین سكسهای عمرم تا اون زمان رو تجربه كرده بودم .
ادامه دارد ..............................



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#45 | Posted: 16 Jul 2014 21:53
با سپاس از تمامی دوستانی که در این مدت بزرگواری نموده منت بر بنده گذاشتند و ما را همراهی نمودند تا پایان فصل اول این داستان ( اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران ) تنها یک قسمت مانده و امیدواریم ما را در فصل دوم این داستان نیز همراهی نمائید از همگیتان بینهایت سپاسگزارم و بخصوص از دوستانی که نظر دادند و از کوتاهی این حقیر در پاسخگویی امیدوارم دلگیر و مکدر نباشید
به امید دیدارتان در فصل دوم



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#46 | Posted: 17 Jul 2014 00:38 | Edited By: aredadash
اغـــــــــــــــــــــــواگـــــــــــــــــران قسمت چهل و پنجم ( پایان فصل اول )


روابط بین خانواده ما و آقای كاظمی و نگار به صورت جداگانه ادامه داشت و تنوع خاصی به زندگیمون داده بود ، شیرین روز به روز خوشگلتر و جاافتاده تر میشد و با برگشتن لاله اونم به موقعیت خودش رفته بود .
حدود 3 ماه از سفر ما به شمال گذشته بود كه شراره از ما و خانواده نگار برای یك مهمونی خصوصی در ویلایی در یكی از مناطق تفریحی شمال تهران دعوت بعمل آورد ، اینطور كه كاظمی میگفت ویلا به دوست شراره تعلق داره كه ایران نیست ،من ازشون خواستم آرمان هم بگیم بهمون ملحق بشه كه با استقبال شراره و كاظمی روبرو شدم ، صبح پنجشنبه همگی به سمت اونجا حركت كردیم ، تقریبا بیشتر از 1 ساعت تو راه بودیم ، ساختمان وسط یك باغ بزرگ قرار داشت و از مساحت فوق العاده ای برخوردار بود ، همونطور كه شراره گفته بود غیر از باغبان كه اونم مرخصش كرده بود فقط ما بودیم ، همه چی آماده شده بود ، آرمان با كمی تاخیر رسید ، هم كاظمی و هم شراره همون برخورد اول نشون دادن كه ازش خوششون اومده ، خانمها با وجود سردی هوا همشون سكسی ترین لباساشون رو پوشیده بودن ، بعد از ناهار یكم استراحت كردیم ، نوید پیشنهاد بازی طناب كشی رو داد و قرار شد یكی داور بشه و بقیه به 4 گروه دو نفری ، گروه به گروه بازی و برنده ها با هم و بازنده ها هم باز با هم بازی كنن ، ولی شرطی كه برای بازنده بود خیلی جالب شده بود و اون اینكه گروه برنده میتونست یكی از اعضای گروه بازنده رو به عنوان برده برای 5 دقیقه مورد اذیت و آزار قرا بده و حق هیچ اعتراضی نباشه ،همگی برای این بازی آماده شدیم ، تقریبا همه اسپرت بودن با تیشرتهای ورزشی و شلوارك گروه ها به ترتیب زیر چیده شد و نگار هم بعنوان داور.
گروه اول : من و شیرین
گروه دوم : احمد و شراره
گروه سوم : نوید و ناهید
گروه چهارم : آرمان و نوشین
اول قرارشد گروه اول و دوم با هم بازی كنن ، اصلا فكر باخت رو هم نمیكردم ، ولی بر خلاف تصور من شراره خیلی قدرتمندانه ظاهر شد و خیلی زود از خط وسط ردمون كرد ، حالا نوبت گرفتن برده بود كه بین شراره و احمد اختلاف بود ، بالاخره شراره انتخاب كرد ، من قرار شد برده بشم ، از كولی گرفتن تا لگد زدن رو تحمل كردم ، بازی بعد هم انجام و با باخت نوید و برده شدن اون بازی بین گروه ما و سوم شروع شد ، باخت نوید با برده شدن ناهید و شوخیهای شیرین كلی فضا رو شاد كرد و بازی آخر هم شراره با برده كردن نوشین تموم كرد .همه علاقه به ادامه داشتن و چون هر كی دنبال یار قویتر بود به قرعه كشی رسید ،قرار به كشیدن قرعه یكی از بین خانمها و یكی از بین آقایون شد ، ولی قبلش شراره كه من میدونستم دنبال شیطنت هستش شرطی عجیب گذاشت ، تیم برنده میتونست اگر بخواد برده خودش رو برای 5 دقیقه تو یكی از اتاقها ببره و بلاهای مورد نظرش رو سرش بیاره و در آخر تیم برنده به همه میتونه دستور بده، بالاخره با توافق قرعه كشی شروع شد :
گروه اول : آرمان و شیرین
گروه دوم : احمد و نوشین
گروه سوم : نوید و نگار
گروه چهارم : من و شراره
به این ترتیب برد همیشگی ما مشخص بود ، بازی اول شروع و با برد گروه دوم تموم شد ، مشخص بود كه شیرین برده میشه ، اونا با شیرین داخل اتاق شدن و هنوز در بسته نشده بود صدای جیغ شیرین و بدنبالش خنده نوشین بلند شد ، صداهای نامفهومی میومد ، با تمام شدن وقت و اعلام ناهید بعنوان داور نوشین و به دنبالش شیرین كه قرمز شده بود بیرون اومدن ، احمد با تاخیر خارج شد ، برآمدگی جلوی شلوار احمد بیانگر خیلی مطالب بود ، بازی دوم شروع شد و بر خلاف تصور من باخت زود هنگامی نصیبمون شد ، منتظر اعلام بردگی بودیم كه نگار مچ شراره رو گرفت و به طرف اتاق بردش ، با رفتن نوید و بسته شدن در صدایی هم نمیومد ، با تمام شدن وقت و بیرون اومدن شراره با صحنه جالبی روبرو شدیم ، اونا شراره رو مجبور كرده بودن تی شرت رو مثل دامن به پا و شلوارك رو تو تنش كنه كه این باعث شده بود فقط سینه های اون پنهان بشه ، شراره وقتی یك دور تو سالن زد رفت و لباسشو مرتب كرد ، بازی بین تیمهای بازنده شروع شد ، خیلی زود باخت رو بهشون تحمیل كردیم و با درخواست من آرمان بعنوان برده برده شد ، داخل اتاق شراره بیخ گوشم گفت : لختش كنیم بفرستیم تو سالن ؟
من : لخت لخت ؟
شراره : اوهوم
موضوع رو به آرمان گفتم ، با وجود اینكه تازه با شراره آشنا شده بود ولی بدون اعتراض لخت شد ، بدن زیبای آرمان توجه شراره هم جلب كرده بود ، دیدن كونی كه مزه گاییدنش رو هیچ وقت فراموش نمیكردم باعث شق شدن كیرم شد كه این از دید شراره پنهون نموند ، شراره مثل اربابها چند تا سیلی آروم به بدن آرمان زد وبعد با لحنی كه مشخص بود تحریك شده بهش گفت:پسر چه بدن قشنگی داری ، از دخترا كم نمیاریا
شراره دست آرمان رو گرفت و برد بیرون اتاق ، صدای هورا و دیونه بازیهای بقیه بلند شد ، هنگ كردن احمد از همه دیدنی تر بود ، چشم از آرمان بر نمیداشت و كاملا میخكوب اون شده بود ، بعد از اتمام فرصت ما بازی نهایی شروع شد ، برد با نوشین و احمد بود و برده هم با انتخاب نوشین انجام شد ، نوید بعنوان برده داخل اتاق رفت ، كمتر از یك دقیقه بعد نوشین بیرون اومد و بیخ گوش نگار مطلبی رو گفت كه با خنده اون و تكان سر روبرو شد ، با رفتن نوشین همه منتظر نوع تنبیه بودیم كه با باز شدن در و بیرون اومدن نوید مشخص گردید ، مشابه آرمان با این تفاوت كه دستاش از پشت بسته شده بود و كیر نوید هم راست بود ، نوشین دور لبش رو پاك میكرد و این علت راست بودن اون كیر رو توجیه میكرد ، نوشین حسابی برای نوید ساك زده بود و وقتی كاملا شقش میكنه میفرستنش بیرون ، صحنه جالبی كه حتی نگار رو به وجد آورده بود ، دوباره قرار شد بازی تكرار بشه و با اصرار ناهید جای نگار بعنوان داور عوض شد ، شراره دوباره شیطنت رو شروع و شرط رو پیچیده تر كرد ، گروه برنده میتونست هر نفر از گروه بازنده رو بمدت 5 دقیقه یا هر دو رو بمدت 10 دقیقه تو اون اتاق نگه داره ، دلم نمیومد نگار دور بمونه ، برای همین من در صورت خواستن داور حضور اون تو اتاق رو به این شرط اضافه كردم ، بازی اول بین گروه اول و سوم انجام گرفت ، یعنی (آرمان و شیرین ) و (نوید و ناهید ) ، باخت زود هنگام شیرین و آرمان با برده شدن ابتدایی شیرین مواجه شد ، كمتر از 1 دقیقه از رفتن شیرین نگذشته بود كه آرمان هم توسط ناهید به اتاق احضار شد ، ولی مطلب كه همه رو بفكر كشوند صدای آه بلند نوید بود قبل از بسته شدن در ، به نگار چشمكی زدم و اونم رفت طرف در و بلند گفت : نوید من میخوام ناظر تنبیه شما باشم و قبل از اینكه منتظر جواب بشه رفت داخل ، صدای جیغ آروم نگار بیشتر ما رو مشكوك كرد ، بلافاصله نگار كه كاملا قرمز شده بود بیرون اومد و با خنده و دستپاچگی گفت : مثل اینكه ناظر نیاز ندارن
مدت زمان اونا زودتر تمام شد و همشون كه قرمز بودن بیرون اومدن ، بازی دوم شروع شد و برد با ما بود ، نوشین رو شراره به طرف اتاق كشید و منم پشت سرش در رو بستم ، شراره مثل اربابهای خشن رو به نوشین گفت : لخت شو
نوشین كه انگار منتظر این بود همه لباساشو درآورد ، شراره موهای نوشین رو گرفت و جلوی پای من نشوندش و همزمان شلوار منو پایین كشید و سر نوشین رو به كیرم فشار داد و گفت : بخورش
نوشین كیر نیمه راست منو میخورد و شراره هم با سینه هاش بازی میكرد ، صدای در و بدنبالش وارد شدن نگار ما رو غافلگیر كرد ، ولی شراره نذاشت خارج بشه و به سمت من هولش داد و گفت : كجا نگار جون ؟ باید شاهد نوع تنبیه ما باشی
نگار كه مثل بقیه خانمهای مست و شهوتی شده بود بدون مقاومت نزدیك ما شد ، شراره پشت سر نوشین بود و همه شاهد ساك زدن اون ، نگار با لحنی كه شهوت زیادش رو نشون میداد گفت : شما هم از روی گروه قبلی تقلب كردینا
پس معلوم شد قبل هم چه اتفاقی افتاده ، بازی بازنده ها با پیروزی نوشین و تنبیه نوید و ناهید هم تمام شد و بالاخره برد بازی آخری هم نصیب ما شد (من و شراره) ، طبق قراراولی شراره و من میتونستیم به همه دستور بدیم ، شراره بلند گفت : من و اشكان میریم تو اتاق و به ترتیب كه میگم وارد اتاق میشین ، قبوله ؟
و همه با تایید آماده تنبیه مورد نظرشون شدن ؛
قرا شد به ترتیب فوق بیان ( 1- آرمان ، 2 – شیرین ، 3 –نوید ، 4 – ناهید ، 5 – نوشین ، 6 – احمد ) نگارهم همزمان با ما داخل اتاق شد ، نگار رو به شراره گفت : میخوای چیكارش كنی ؟
شراره در حالی كه به نگار نزدیك میشد گفت : میخوام لخت لختشون كنم
نگار : ای ، دیونه همه رو كه نمیشه جلوی هم لخت كنی
شراره در حالی كه به نگار چسبیده بود دو طرف تی شرت نگار رو گرفت و بالا كشید ، مقاومت خاصی از طرف نگار دیده نشد و حالا اون دوتا لیمو شیرین و خوردنی نگار تو سوتین زیباش تو دید قرار گرفت ، من راست كرده بودم ، شراره همونطور چسبیده به نگار سرش رو بین سینه های اون گذاشت و گفت : اعتراضی داری ؟
نگار كه فكر نمیكردم اینقدر راحت پا بده خیلی سریع لباس شراره رو درآورد و گفت : اعتراض ؟ اصلا .
شراره : همه رو لخت میكنما
نگار كه از چشماش شهوت میبارید گفت : همه
آرمان اولین نفری بود كه وارد و بدون صحبتی لخت شد ، شیرین به محض ورود و دیدن اون صحنه ها شوكه شد ، ولی نگار و شراره بهش فرصت ندادن و لختش كردن ، سینه های بلوری شیرین داشت منو دیونه میكرد ، نوید وارد شد و شراره بدون توضیح رفت طرفش و شروع به لخت كردنش كرد ، نگار فقط تماشاچی بود ، ناهید هم همینطور لخت شد و نوشین و احمد هم نفرات آخری بودن ، حالا فقط من مونده بودم و شراره ، شراره دوباره گفت : حالا هم گروهیها باید به هم بچسبن ، دیگه هیچ محدودیتی وجود نداشت چون قبل از اون هم مشغول شده بودن ، آرمان از پشت به شیرین چسبیده بود و كیرش رو لای پای اون تكون میداد ، ناهید هم مثل وحشیها برای داداشش ساك میزد ، نوشین هم توسط احمد دستمالی میشد و این همزمان شد با لخت كردن من توسط نگار و شراره ، كیرم تو دست و دهن اون دو تا در حال تبادل بود كه اولین جیغ توجه همه رو به خودش جلب كرد ، آرمان كه معلوم بود خیلی هیجانی شده كیرش رو از پشت تو كون شیرین كرده و داشت فشارش میداد ، هنوز توجه من به اون بود كه با صدای آه بلند نوشین به خودم اومدم ، احمد به پشت خوابیده بود و نوشین با تنظیم كوسش با كیر بزرگ احمد روش نشسته بود ، من منتظر گاییده شدن ناهید بودم كه نگار به طرفشون رفت و ناهید رو به سمت ما كشوند ، نوید به كمك آرمان رفته بود و با هم سر گاییدن شیرین مسابقه داشتن ، اولین كسی كه كیر منو داشت هدایت میكرد شراره بود و نه تو كوس و كون خودش ، اون داشت كوس نگار رو برام آماده میكرد ، با ورود كیر من به كوس نگار نوید بلند گفت : اشكان خان مامی منو میكنی پس ببین
و بعد با كمك آرمان شیرین رو به پشت خوابوند و پاهاشو باز كرد و بینشون نشست ، حالا كیر نوید جلوی كوس شیرین قرار داشت و با نگاش به من با تمام قدرتش فرو كرد ، كوس شیرین اولین كیر رو مزه میكرد كه همراه با درد و فریاد بود ، ولی این زیاد بطول نكشید چون صدای آه و اوه و جون جون شیرین نشانه از لذت بردنش داشت ، دومین كسی كه زیرم خوابید شراره بود كه اونم مثل نگار مست ، همونطور مشغول گاییدن شراره بودم كه نوید به سمت نوشین كه روی كیر احمد بالا ، پایین میكرد رفت و شروع به بازی با سوراخ كونش كرد ، صدای بلند آرمان نشون میداد ارضا شده و من همونطور كه شاهد گاییده شدن نوشین بودم تو كوس شراره هم میكوبیدم ، نوید كیرشو برد دم سوراخ كون نوشین و در حالی كه كیر احمد هم تو كوسش بود با فشار كمی اونو دو كیره كردن ، ناله های دردناك نوشین اثری بر شدت گاییدنش نداشت و دوتایی با تمام قدرت در حال كوبیدن تو كوس و كونش بودن ، نزدیك به اومدن آب من بود كه شراره بلند شد و تو دستاش گرفت ، همه محو دیدن گاییده شدن نوشین با دو تا كیر بودن كه تقریبا همزمان صدای نعره ی سه نفر بلند شد ، خالی شدن آب من تو دهن شراره توام شده بود با خالی شدن آب نوید تو كون و آب احمد تو كوس نوشین .

پایان فصل اول

منتظر شروع فصل دوم باشید







Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / اغواگران بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites