تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

گل یاسمن من

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 29 Nov 2014 21:14
[قــســـمت نهم

شــــــــــــــــــــــــانـــــــزده ســــــــــــال پـــــــــیش


این زاویه از داستان تعلق داره به سامان تمام حرفا و افکار سامانه..

پس این دختره مارنگروش کجاست . دو ساعته الافمون کرده.. اقای محترم دو تا چایی بریز بیفرست بیاد دمت جیز..دیگه کم کم داره حوصلمک سر میره شیطونه میگه برو گیسوانش را بکش و او را به دار اویز ..
- من و به دار اویزن سامان خان
سامان به پشت سرش یک نگاه انداخت اره لاله بود .. بلاخره این موجود زنده پیداش شد.. سامان بلند شد و صندلی رو واسه لاله عقب کشید .
- لاله تو کجایی من دوساعته منتظر تو هستما اصلا واست مهم نیستم کاملا معلومه ..
_ از دست تو سامان یخورده عجله دارم بزار بریم سر اصل مطلب چیکار کردی ..
-تو عجله داری این موضوع به من هیچ ربطی نداره فهمیدی دختر خوب من اریو نیستم هر چی بگی بگم چشم .. الانم وظیفه شخصیته که منتظر من باشی چون کارت پیشم گیره فهمیده چی گفتم یا دوباره بگم تا بفهمی هر چند نمیفهمی..
_ سامان خیلی مغروری از ادمای مغرور متنفرم میفهمی..
- متنفری به من چه اصلا واسمم مهم نیست تو من و چی میبینی .. خب اول یک چیزای میگم بعد چیزی رو که میخوای بهت میدم تو رو خیر و ما رو به سلامت .. اول اینکه میفهمی داری با احساس یک نفر بازی میکنی اون تمام احساسشو به پاهات ریخته ولی تو نگاه میخوای باهاش چیکار کنی دنیای نامردی شده به نظر من تو اصلا لیاقت اون و نداری.. اون یک ادم با احساس و پاک تا وقتی با تو نگاه به هیچک نمیکنه .. در عوض تو باهاش چی کردی ها .. احساسشو به بازی گرفتی.. تو که میخوای باهاش نباشی ازش دوری کن از خودت سردی نشون بده دلیل نداره که قول و وعده های الکی بهش بدی.. فقط الان بهت بگم .. این اطلاعات و میدم بهت فقط به یک شرط .. بهش میگی دوسش نداری و گور خودتو گم میکنی .. دوست ندارم این مدارک و نشونش بدی طوری قلمداد کنی که اون مقصره .. وگرنه خودم دود مانتو به هوا میدم .. تو هم میتونی با اون عشقت خوش باشی این حرف اخرم بود .. بگیر اینم عکساطول کشید یک روز تا ظاهرشون کنم .. حالم کم کم داره بهم میخورده که کنار تو نشستم بو اشغال میدی خدانگهدار...
و بدون هیچ حرف دیگه کافی شاپ و ترک کرد خیلی ناراحت بود از ته قلبش ناراحت بود .. میفهمید به محض اینکه دوستش بفهمه چه عذابی میکشه .. باید ارومش کنه .. ولی میدوست نمیشه تیر عشق کار خودشو کرده بود .. قلب اون و سوراخ کرده بود .. به راحتی نمیشد اون و پانسمان کرد.. فقط خدا میییتونه کمکش کنه .. و به اراده خودش بستگی داره .. از خدا میخوام کمکش کنه .. هر چند تقصیر من بود .. من در حق بهترین دوستم ظلم کردم .. چطور تونستم باهاش اینکارو کنم . ولی برای مراقبت از دوستم حاظرم هر کاری بکنم ..
در طول جاده راه میرفت و با خودش حرف میزد . خودش را سر زنش میکرد .. نمیدانست چگونه باید خود راه از سر در گمی در بیاورد .. بیشتر از همه به فکر دوستش اریو . بود .. اون حس عذاب وجدان گرفته بود.. و همش به خود بازگو میکرد که اریو باید او را ببخشد . باید از او طلب بخشش کند ..
قدم قدم به خانه میرفت او هیچ وقت اینگونه به فکر کسی نبود .. او پسری مغرور بود که جز خود به کسه دیگر اهمیت نمیداد . ولی در مورد دوستش اریو این حرف صدق نمیکرد.. او میدانست که باید بر خود مسلط باشه و هیچ حرفی نزند که وضع بد تر و بدتر میشه ... در حال راه رفتن بود که ماشین جلوش ترمز سرشو چرخوند نازینا بود . سوار شد ..
- چی شد سامان کار تمومه؟
_ اره کار تمومه ولی اعصابم خورده نمیدونم چطور تونستم این کارو با اریو کنم خدا کنه روزی که بفهمه من و ببخشه..
- اون حتما تو رو میبخشه خودتو رنج نده سامان .. اریو باهوشه معلومه که درک میکنه این کار تو رو .. اگه تو این کارو نمیکردی .. بدتر میشد شاید ازدواج میکردن بعد صدمشو تو زندگی خانوادگیش میدید .. خوب کاری کردی..
دیگه حرفی زده نشد .. هر دو تو لاک خودشون بودن .. هر دوشون اریو رو دوست داشتن .. نازینا علاقه ای که به اریو داره رو میدونست خواهر و برادری نیست .. و بیشتر سعی میکرد که این احساسشو مخفی کنه تا حتی سامان هم نفهمه .. اون نباید کاری میکرد که اریو فکر بدی میکرد.
- سامان ویلای نسترن اینا رو تحویل دادم .. زود تر باید بریم از اینجا تا همه چی لو نرفته ..
_ باشه خوب کاری کردی مطمعن باش که اریو هیچ وقت نمیخشه خودمونو
     
#12 | Posted: 30 Nov 2014 13:46
peymman:
عالیه ادامه دوست عزیز

[تا شـــــب قــســـمــت جدیــــد رومیـــزارم دوســــــت عزیــــز
     
#13 | Posted: 1 Dec 2014 02:15
استاد فانوس روشن ! سلام و درود .. جز این که بگم به خاطر زحمتی که به خاطر نوشتن این داستان زیبا کشیدی ....دست گلت درد نکنه .. خسته نباشی چی می تونم بگم.؟! اون قدیما که فقط مطالعه می کردم عاشق این مدل داستانها بودم.. گرم و عاطفی و پرماجرا و تعقیب کردنی که تا نمی فهمیدم جریان چی میشه ول کنش نبودم . ولی یه اشکال کار من در این بود که دوست داشتم آخر قصه ها خوب تموم شه .. داستان و شرح اون واقعا حرف نداره .. طوری که خواننده خودشو در اون فضا حس می کنه و بیشتر به سرنوشت و دونستن عاقبت شخصیتهاش علاقه مند میشه .. جمله بندی و رعایت نکات دستوری هم که خوبه .جزئیات هم که به خوبی شرح داده شده .. .فقط یک قسمت از داستانو که اواخرش بود کمی با عجله و هول هولکی خوندم که باید سر فرصت بهتر بخونم تا متوجه یکی دو مسئله بشم .. که شاید هم با خوندن قسمتهای بعدی واسم روشن شه .. در هر حال شما خودت استادی و بیش از این جسارت نمی کنم . با آرزوی بهترین ها برای شما ونهایت احترام ... دوست و برادر شما : ایرانی
     
#14 | Posted: 2 Dec 2014 07:59
[قسمت دهم
[شـــــــــــــــــانـــــــزده ســـــــــال قبل
دو روز از دیدارم با نازینا میگذشت. خوشحال بودم که تونستم دوستامو دوباره ببینم. اونا بهترین دوستای منن. روابط صمیمی بسیار قوی بین ما وجود داره .. میتونم حدس بزنم که بعضیا به ما به این رابطمون حسودیشون میشه .. اما دو روز ازشون هیچ خبری ندارم . نه زنگی نه چیزی.. چندین دفعه شده که رفتم ویلایی که نازینا را دیدم . ولی گفتن هیچ کس اینجا زندگی نمیکن تهویل بونگاست.. گیچ شده بودم . ترس از اینکه نکنه دوباره من و تنها گذاشته باشن .. داشتن یک دوست خوب چیزیه که برای زمان ما خیلی مشکله.. دوست نداشتم بهترین دوستمو دوباره از دست بدم.. نازینا رو دو بار دیده بودم .. ولی سامان اصلا خودشو نشون نمیداد..نمیدونم چی تو کلش بوده .. دلیل دور کردن خودشو از من نمیدونستم..
- آریو ببین من و تو حال خودتی کجا داری سیر میکنی.. ما رو هم ببر
_ جای خاصی نیستم.. تو فکرم یکی از رفیقای خوبم ..که بعد چندین وقت پیدا کردم دوباره غیبش زده نمیدونم کجاست میترسم دوباره غیبش بزن بره ..
- پس من اینجا پفکم من مگه دوست تو نیستم دمت گرم حرف خودتو خوب زدی.
_ لووس نشو دیگه اینم داره واسم ناز میکنه . منظور که خیلی وقته ندیدمش بعد از پنج سال اومده حالام که غیبش زده انگار ازم فراریه..
- بس که وحشتناکی واسه خاطر همین فکر کنم ..
میخواستم بزنم تو سرش که سر کله معلم پیدا شد یک بر پایی گفتیم و دوباره نشستیم.. و باز معلم مثل روزای قبل شروع کرد به درس دادن و بی حوصلگی های مکرر من خسته شده بودم .. روزای هایی که دوست داشتم زمان زود بگزره خیلی دیر زمان سپری میشد و این منو بیشتر از درس و کتاب متنفر میکرد.. خسته کننده بود .. فکرم جای دیگه بود.. دوستام عشقم .. اونا بیشتر فکر من و به خودشون اختصاص داده بودن .. باید پیداشون کنم من نمیتونم اینبار دوری اونا رو تحمل کنم .. بعد از تحمل بسیار طاقت فرسایی زنگ خونه زده شده .. و یک لبخند روی لبان خشکم اومد.. با دوستام به طرف مدرسه رفتم .. پانزده دقیقه بود که فقط داشتم راه میرفتم .. همش احساس میکردم یک نفر پشت سرم داره تعقیبم میکنه .. وقتی برمیگشتم هیچ کس نبود.. حس بدی داشتم .. کم کم داشتم به خونه نزدیک میشدم که فهمیدم حدسم درست بوده یکی داره تعقیبم میکنه .. برگشتم به عقب و رفتم طرف ماشینی که یواش یواش پشت سرم می اومد .. وقتی دید من به طرفش میرم گاز داد و از اونجا دور شد .. شیشه های ماشین دودی بودن و این موضوع باعث میشد که نبینم کسی که پشت فرمون بود..
رسیدم خونه لباسم و عوض کردم .. پریدم تو اتاقم .. یک چیزی یادم اومد . وای خدای من امکان نداره .. اگه خودش بوده باشه چی.. اصلا چرا من و تعقیب کنه .. چرا دوست نداره خودشو به من نشون بده .. کم کم داشتم گیچ میشدم . اون به احتمال صد درصد سامان بوده .. اونو از ماشینش فهمیدم .. همون ماشینی بود که اون روز اون دو تا دختر من و سوار کردن .. اونا ماشین سامان دستشون بود.. اره شک ندارم که سامان خودش بوده .. ذهنم بیشتر از هر وقت دیگه اشفته بود .. دوست داشتم دلیل این قایم موشک بازی رو بدونم . میخواستم بدونم دلیل دوری سامان از من چیه .. تو ایم فکرا بودم که مامان در اتاق و زد و اومد تو اتاق..
- خسته نباشی پسر گلم بیا ناهارتو بخور بعدشم لاله زنگ زد گفت بیا خونمون کارت دارم منم گفتم وقتی اومدی بهت بگم ..
_ ممنون مامان که گفتی حالا بعد ناهار یک سر میرم پیشش . جای تعجب داره که به من گفته برم خونشون ..
پا به پای مادرم رفتم تو اشپز خونه . اونجا ناهارمو بخورم میخواستم ماده بشم برم خونه لاله اینا .. ولی سنگینی ناهار باعث شد .. که احساس سنگینی کنم و رو تختم بیهوش بشم .. ساعت چهار بعد ازظهر بود از خواب بیدار شدم .. یک حموم رفتم لباسم و پوشیدم و به طرف خونه لاله رفتم ..
آریو یک پسر منظم بود .. پسری خوش رو و خوش تیپ . ذهنش مشغول بود.. به این فکر میکرد که لاله با او چه کاری میتوتند داشته باشد . دعوت کردن او به منزلشان برای اریو چیز تعجب برانگیزی بود .. تا به حال ثابقه نداشته که لاله اریو رو به خونشون دعوت کنه .. اریو با تمام فکر و افکار پریشون و بد مقابله میکرد . و با خود میگفت .. ادم نباید بد گمان باشد ..
به خونه لاله رسید زنگ در را فشرد
- شما؟
_ منم اریو ..
- اریو جان تو ای بیا داخل ..
اریو به داخل خونه رفت .. عمه به استقبال او اومد .. و از اون استقبال گرمی کرد..
- چظوری عمه جان خوبی شما ..
_ مرسی عمه جان خوبم . تو چطوری؟ در حیرتم که سر از اینجا در اوردی عمع جان
- خوبم مرسی. اره راه گم کردم عمه اومدم لاله رو ببینم بینم چیکارم داره
_ حالا اینجا باش باهات کلی حرف دارم اریو جان بعد ازادی که بری پیش لاله ..
- عمه خودت که میشناسیش تا یک دقیقه دیگه نرم میاد واسه غر زدن منم که خودتون میشناسید .. حوصله غر زدن دخترا نداره ...
عمه یک خنده ریزی کرد و به داخل اتاق اتاقشان رفت..
به اتاق لاله رفتم در زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم . دوباره در زدم دوباره جوابی نشنیدم .. برای بار سوم تکرار کردم ولی بازم حرفی نشنیدم .. دل شوره اومد سراغم .. در و یواش باز کردم رفتم داخل رو صندلی پشت به در اتاقش نشسته بود ..
- سلام عزیزم چرا جواب نمیدی دیونه دل شوره گرفتم ..
_ در ببند بیا داخل
- وا چه خشک جواب سلامم کجاست . نکنه دوباره قهر کردی ها .
_ از قهر کردن خبری نیست
- خوبه والا پس چرا داری خشک برخورد میکنی . خیلی خانم بدی شدیا دلمو نشکون دیگه ..
_ بس کن مث این پسرای تازه به دوران رسیده ناز نکن واسم که حوصلتو ندارم .. راستی از دوست دخترات چه خبر خوبن..
- کدوم دوست دختر از چی داری صحبت میکنی..
با حالت جیغ گفت گمشو عوضی اه
...
     
#15 | Posted: 2 Dec 2014 08:06
shahrzadc:
ستاد فانوس روشن ! سلام و درود

علیک سلام . ممنون از لطف شما استاد ایرانی .. که انتقادات خودتون و مطرح کردین . بله داستان ها با همچین چارچوب هایی جذابیت بیشتری دارن .. تو این داستان سعی شده که یک مفهومی رسونده بشه . که مخاطب بتونه با کیفیت بودن داستان رو متوجه بشه.. عواطف .گذشته. دل شکسته . اینده.روابط زندگی. روابط اجتماعی .روابط خانوادگی جزوی از این داستان.بــــــــا تــــــــــتتشکر استاد ایرانی
ب
     
#16 | Posted: 2 Dec 2014 15:54
درود
دوست عزیز تهویل بونگاست ازنظر املایی غلط است و تحویل بنگاه است صحیح می باشد. همچنین کلمه ثابقه غلط می باشدو صحیح آن سابقه می باشد لطفا بیشتر مطالعه کنید و بعد از مطالعه به نوشتن بپردازید

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد/
تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد/
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها/
خطوط نقش زندگی، چو نقشه ای بر آب شد/
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما/
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد/
نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی/
قرار عاشقانه ه
     
#17 | Posted: 2 Dec 2014 17:55
hamiice:
درود
دوست عزیز تهویل بونگاست ازنظر املایی غلط است و تحویل بنگاه است صحیح می باشد. همچنین کلمه ثابقه غلط می باشدو صحیح آن سابقه می باشد لطفا بیشتر مطالعه کنید و بعد از مطالعه به نوشتن بپردازید

شما درست میگید دوست عزیز... سرعت تایپ بالا و محدوده زمانی کم باعث میشه داستان با سرعت بالا و دقت بسیار زیاد نوشته بشه. واسه خاطر همین اشتباه املایی تو بعضی از جمله ها پیدا میشه.. سعی میکنم مشکلات تکرار نشه..
     
#18 | Posted: 2 Dec 2014 19:03
قــــســـمت یازدهـــم
شـــــــــــانزده سال قـــبل

سرم داشت کم کم درد میکرد . کدوم دوست دختر اخه .. چرا همه دارن من و از خودشون دور میکنن ..من تاوان کدوم گناه و دارم میدم خدا.
لاله خیلی میترسید از این که اریو یک جواب یا یک کاری کنه . که باعث بشه همه چیز روی سرش خراب بشه . ولی هیچ حرفی از اریو نشنید و این باعث شد که بار دیگر شجاعت خودش را بدست بیاورد .
-نمیفهمیدم اینقدر ادم اشغال و بی ناموسی باشی.. اونجا که به من اون درخواست و دادی باید میفهمیدم که ریگی تو کفشته .. تو که ادعات میشد عاشق سر سختی چی شد هنوز عقد نکرده کم اوردی وای به حال زمانی که زنت بشم .. اصلا به خودم اجازه نمیدم با اشغال صفتی مث تو باشم..
- رو چه حسابی میگی که من دوست دختر دارم .. مدرکی هم داری. من و باش که بخاطر تو نگاه به هیچکس نمیکردم.. میگفتم تا تو هستی چه نیازی به دیگران .. از خدا میخوام الان خواب باشم از خواب بلند بشم. ولی این حرفا رو از کسی که گوشت تنش به گوشت تنم جوش دادن نشنوم..نمیدونم رو چه حسابی این حرفا میزنی .. تو از اولشم همش از من فرار میکردی. نمیخواستی باشی . نمیخواستی بمونی.. فقط میخواستی طوری جلوه بدی که همه ببینن اره هستی. ادم خنگی نیستم. ولی از رو رفتار و کردارت میشد فهمید که نمیخوای که بریدی. میخوام بپرسم تو که نمیخواستی بیای جلو چرا از راه .احساسات وارد شدی .. چرا احساسات شخصیمو لگد مال کردی.. فکر میکنی من بازیچه دستای تو ام.. منم عشقم حقیقی بود این و همه قوم و خویش همه دوستامم میدونن .. ولی از اول اگه حرفتو میزدی و احساسات من و نسبت به خودت ملایم تر نمیکردی شاید راحت تر میشد فراموش کرد..
_ بروببینم هیچی از فلسفه ای که گفتی نفهمیدم . مدرک میخوای بیا این مدرک..
از زیر تخت خوابش یک پاکت بیرون اورد و جلو اریو انداخت.. اریو دلش شور میزد پاکت را از جلوی پای خود برداشت .. نمیدانست درون پاکت چیست .. بخود جرءت داد و پاکت را باز کرد... مغزش سوت کشید نمیتوانست چیزی را که دیده است باور کند .. ان موقع به هیچ چیز فکر نمیکرد جز خودش .. با خود فکر میکرد که چه تنهاست .. چه ساده است .. چه راحت از او سوء استفاده میکنند.. دلش به حال خودش سوخت .. دلش به حال سادگی خودش سوخت .. دلش به حال اعتماد کردن هایش سوخت .. از هر چی عشق بود متنفر شد .. از هر چی دوست و رفاقت بود متنفر شد.. از دور و بری ها متنفر شد .. از خود متنفر شد که چه ضعیف شده است.. گریه اش می امد ولی رمقی برای گریه کردن نداشت .. فقط چندین عکس جلویش بود عکس هایی که زمانی در ازادی سوار ماشین دخترها شده بود گرفته شده بود.. با خود میگفت این ها همه نقشه بود چون موقع عکس برداری از زاویه ای عکسبرداری شده بود که راننده شیشه را به پایین کشیده بود و چهره اش در عکس معلوم بود .. اگر شیشه ها بالا بود به علت دودی بودن شیشه ها هیچ کس متوجه نمیشد که چه کسی در ماشین نشسته است..دیگر چیزی مهم نبود .. به هیچ چیز نمی اندیشید ..
لاله هم دلشوره زیاد داشت ولی با داد و بیداد بیشتر اریو را از ساختار داخلی بهم میریخت .. او با سر و صدا هایش فقط میخواست جلو توجه کند .. که بعد چندین دقیقه مادرش با چهره ای نگران به اتاق امد .
- چی شده چرا اینقد داد و بیداد میکنید چی شده..
_ هیچی مامان از این برادر زادت بپرس عوضی بیشعور چندین دوست دختر داره .. بعدشم به من درخواست خاک بر سری داده .از همون روز بهش شک کردم که اون من و نمیخواد و فقط میخواد از طریق من نیازای خاک بر سری خودش و رفع کنه چقد من بدبختم مامان ..اگه فکر میکنی دروغ میگم برو عکسا رو نگاه کن عکسا تو دستش..
نازنین خانم یواش یواش به طرف اریو رفت و عکس ها را از دستش گرفت .. احساس کرد ضعیف شده است .. احساس کرد که بعد از این شوهرش برادرش و برادر زاده اش را زشت و رسوا میکند .. اشک در چشمانش نقش بسته بود .. لاله از دست خود ناراحت بود که چطور توانست باعث بشود که اشک مادرش بیرون بیاید..
ان روز اریو با دلی سوخته قدم قدم و یواش یواش در امتداد جاده به حرکت امد و مقصد نامعلوم
...
پاهایی خسته..تنی کوفته.. فکری اشفته..مقصدی نامعلوم.دلی شکسته.چشم هایی خونین.حسرتی از رفیقای نارفیق..تنهایی و قطره های بارون.. صدای بوق های ماشین ها . شبی تاریک.. منبع روشنایی که همه در چند قدمی هم قرار گرفته بود.. پسری تنها به زیر بارون ..قله روشنی که دیگه دیده نمیشد..فانوس قلبی که دیگه روشن نبود..غریب بودن بین غریبه های آشنا نما..دست های یخ کرده زیر بارون ..
خو را به پارک رساند و روی یکی از نیم کت های پارک نشست.. وسط زمستان و هوا بسیار سرد . و اریو زیر بارون روی یک نیمکت چوبی..احساس میکرد کنترل دستانش را دیگه ندارد.. میدانست که یخ داره میزند. ولی هیچ مقاومتی نمیکرد.. بدن یخ کرده بود و بی حس.. جلوی چشمهایش داشت سیاه میشد.. خوشحال بود که قراره یخ بزند .. شاید راهی باشه که از این مصیبت خلاص شود.. شاید راهی باشد که از طریق اون ابرو خانواده اش را بخرد .. جلوی چشم ها بسیار تاریک شد . نور ها محو شدن
...
     
#19 | Posted: 3 Dec 2014 13:24
قــــــــــــسمت دوازدهــــم
شـــــــــــــــانـــــــــزده ســــــــــــال قــــبل

این زاویه از داستان تعلق داره به سامان تمام حرفا و افکار سامانه..
نازینا به نظرت چرا این بشر از سرجاش تکون نمیخوره دلم کم کم داره شور میزنه الان نیم ساعت تکون نمیخوره .. نازینا که تازه چشاش و باز کرده بود گفت:
- چی میگی نیم ساعت بیرون تو بارون نشسته ولی تکون نمیخوره ... یا پیغمبر سامان بدبخت شدیم رفت ..برو که اریو الان یخ زده .. با این گفته نازینا سامان چهره اش مث گچ سفید شد .. خدایا چرا از اول به فکر خودم نرسید خدایا من چقد خنگم.. خودشو از ماشین انداخت بیرون و با سرعت به طرف نیم کت پارک دوید..
_ اریو اریو داداش گلم چشات و باز کن یا پیغمبر .. غلط کردم داداش چشات و باز کن ببخش ببخش همش تقصیر منه .. اگه بلایی سرت بیاد هیچ وقت خودمو نمیبخشم .. تو رو خدا چشات و باز کن داداشی .. تو رو به پیر تو رو به پیغمبر بلند شو .. تو رو به مقدساتت قسم چشات و باز کن ..
سامان بالای سر اریو قرار گرفته بود و همش گریه و ناله میکرد .. نازینا از ماشین پیداه شد و به طرف اونا رفت ..
- چیکار داری میکنی پسره دیونه بدتر یخ زد خب بلندش کن بیارش تو ماشین باید بدنشو گرم کنیم ..
سامان اریو را به دوش خود کشید و به سمت ماشین برد .. در و باز کن نازینا .. نازینا در ماشین و باز کرد و سامان اریو را روی صندلی عقب خواباند ..به داخل ماشین رفت درجه بخاری ماشین را بیشتر کرد .. سعی کرد لباس خیس اریو را بیرون بکشد .. و بعد از آن بارانی خود را به روی اریو انداخت .. و دستان اریو را در دستان خود گرفت .. و بخار گرم بدن خود را به بیرون داد تا دستان دوستش را گرم کند .. نگاه نازینا به اریو بود . گریه اش گرفته . بود میخواست خود را کنترل کند جلوی سامان ولی نمیتوانست .. سامان متوجه او شد ولی حرفی نزد و به کارش ادامه داد ..
- سامان تو رو خدا کاری کن از دست داره میره ها ..
_ ماشین و روشن کن میبریمش خونشون .. باید بزاریم کنار بخاری دست و پاشم با آب گرم بشوریم .. تا خونش جریان پیدا کنه ..
نازینا نشست پشت فرمون و به سرعت به سمت خونه اریو رفت .. بوق های پشت سر هم و ویراژی که میداد به دل شوره اش اضافه میکرد .. ولی به خود جرءت و قدرت داد .. و هی سرعت خود را بیشتر میکرد ..
- چیکار داری میکنی نازینا یواش تر برو اگه اینطور بخوای برونی هر سه تامون به مقصد نمیرسیم ..
این حرف سامان باعث شد که نازینا از سرعت خودش کم کند و دوباره به راهش ادامه بدهد به دلیل هوای بارانی یخورده جاده ها خلوت تر از شب های قبل بود .. به خانه اریو رسیدن .. نازینا از ماشین پیاده شد و خود را به خانه رساند و زنگ آیفون را زد .. بعد از چند ثانیه مادر و پدر اریو با سرعت به پایین امدن .. پدر اریو به سمت ماشین امد و به سامان کمک کرد که اریو را از ماشین او بیرون بیاورند...
- چه اتفاقی واسش افتاده چرا بدنش اینقدر یخه ..
_ بعدا واستون تعریف میکنم حالا بیا زودتر ببریمش داخل..
اریو را به داخل منتقل کردن ..رو تخت خواب خوابوندش. دو تا کاپشن تنش کردن یک پتو هم دادن رو بدنش.. مادرش هم اب گرمی که اماده کرده بود را اورد.. دست و پاشو گذاشتیم تو اب گرم .. چقد مظلوم شده بود .. برام سخته ببینم بهترین دوستم بخاطر کار من این بلا سرش اومده ..
- خب تعریف کن ببینم چی شده..
سامان به خودش اومد همون طور که دستای اریو رو تو اب گرم ماساژ میداد
_ چند روز هست که دنبالشم .ولی خودمو بهش نشون ندادم از خجالت . از خجالت روزای که تنهاش گذاشتم و رفتم و بی خبر حتی یک خبرم بهش ندادم .. امشب دنبالش بودم .. رفت خونه عمش از اونجا اومد بیرون رفت تو پارک منم ماشین و کنار پارک..پارک کردم.. همون جا نگاش میکردم .. رو یک نیمکت نشست زیر بارون.. بعد نیم ساعت دیدم تکون نمیخوره دیگه دل شوره اومد سراغم خودمو به سرعت بهش رسوندم وقتی رسیدم دست و پاش یخ زده بود انگار تو حالت کما بود .. گذاشتمش تو ماشین به سرعتش اوردیمش اینجا ..
_ گفتی از خونه عمش.. حتما اتفاقی افتاده پس.
پدر اریو خودش به گوشی تلفن رسوند و شماره خانه خواهرش را گرفت .. بعد چند دقیقه مکالمه رنگش زرد شده بود .. مادر اریو با دیدن چهره شوهرش دل شوره گرفت ..
- چی شده اقا چرا رنگ زرد شده ..
_ هیچی نیست عزیز تو برو تو اتاق.
- من تا نگی چی شده از سر جام بلند بشو نیستم . بگو ببینم چی شده.
_ با لاله همه چیزو بهم زدن میگفت اریو دوست پسر داشته به لاله هم پیشنهاد غیر قابل باور داده .. مدرکم میگه داره ..
- امکان نداره پسر من میفهمه ناموس چیه اینقدر بیشعور نیست پسر من .. پسر من عاقله .. اونم حرف الکی زده .. من پسر خودمو میشناسم و مطمنم که همش تقصیر همون خواهر زادت از اولشم از بچم دوری میکرد .. حالام با این بهونه ها میخواد اسمشو بد کنه و این رابطه رو تمومش کنه ..
نازینا با شنیدن گفته گو آنها دوست داشت سرش را روی سینه های اریو بگزارد و گریه کند .. دوست داشت اریو مال او باشد .. آن وقت هیچ چیز را برای او کم نمیگذارد ..ولی حسرت که مال او نبود .. باید خود را کنترل میکرد تا کسی از وضع و حال او چیزی نداند..لبخند ملایمی زد و به داخل حیاط رفت .. سامان از پنجره اتاق به داخل حیاط نگاه کرد .. و با دیدن نازینا که هق هق گریه میکند سری تکان داد..
- ما دیگه بریم نازینام حالش خوب نیست .. فقط بیدار شد سلام من و بهش برسونید بگید دوسش دارم ..
_ چشم حتما ممنون که حواستون به اریو بود وگرنه تا حالا تک پسرمو هم از داده بودم ..
- من فقط کاری رو کردم که هر کسی برای برادرش انجام میده..
_ این لطف تو رو میرسونه ..
- ممنون فعلا خدا نگهدار..
سامان از خانه خارج شد .. و به حیاط رفت دستان نازینا را در دستانش گرفت و با شدت بسیار کشید..
- چیکار داری میکنی دستمو کندی..
_ راه بیا ببینم .. به داخل ماشین رفتن و سامان ماشین را روشن کرد..
- دلیل کارتو نمیدونم نازینا ولی اگه داری به اریو فکر میکنی باید بگم از سرت بندازش بیرون فهمیدی..
_ چی داری میگی سامان اون داداشمه واسش دارم گریه میکنم چون واقعا ناراحتشم..
- خدا کنه اینطور که میگی باشه . ولی بهت میگم اگر غیر از اینه بهش فکرم نکن فهمیدی..
نازینا او راه قبلا به چشم داداش میدید ولی اکنون او را برای چیزی دیگری میخواست . شریک زندگی خود..نازینا دختری بود که ارزوی خیلی از پسرها بود .. و خیلی ها دوست داشتن که بهش نزدیک بشن ولی او اجازه هیچ نزدیکی را به کسی نمیداد..اون دریچه قلبش را به سوی یک نفر فقط باز کرده بود و او کسی نبود جز اریو .. مخصوصا ان روزی که او را در ویلا بغل کرده بود .. تشنه عطر تن او شده بود ..
- نازینا هیچ وقت بهش فکر نکن چون از الان از خودمون کینه داره تا نابود نکنه دست نمیکشه .. کینش خیلی بارش سنگینه که تصمیم گرفه خود کشی کنه .. پس هیچ وقت بهش نزدیک نشو .. چون خواهر همیشگی نیستی نابودت میکنه...از نظر من این داستان اولشه .. یک داستانیه که که از چهار دوست دوران بچگی شروع میشه(اریو-سامان-نازینا-لاله)و الان بین هممون فقط فاصلست و کینه .. این تقدیر بوده که بین بهترین دوست ها کینه به وجود بیاد ..
...
     
#20 | Posted: 3 Dec 2014 20:02
قســــــــــــمت سیـــــــــــزدهم

شــــــــــانزده ســـــــال قـــبل

اریو به خواب شیرین رفته بود .. بعد یک روز استراحت یواش چشمانش را باز کرد.سقف اتاق در جلوی چشمانش ظاهر شد.. صورت خود را به سمت راست برگرداند. یک بخاری نفتی کنارش قرار داشت.. عزم بلند شدن کرد ولی ناتوان بود نتوانست بلند شود.به یاد زمانی افتاد که در زیر باران قدم میزد . و در آخر روی نیمکت چوبی نشسته بود .. بعد از آن چیزی به خاطر نداشت.. با به یاد آوردن چند ساعت قبل ترش که با لاله همه چیز را تمام کرده بود و تهمت هایی که به او زده بودن .. بار دیگر رنج و اندوه به سراغ او امد .. دوست داشت بخوابد و هیچ وقت چشمانش را باز نکند .. دوست داشت همه این اتفاقات این چند روز همش یک مشت خواب مزخرف باشد . ولی خود میدانست که با این گفته فقط خود را فریب میدهد.. آهی از سر حسرت به بیرون داد.. گونه های لطیفش همدم اشک های چشمانش شد و باز بوی نم گرفت .. آریو احساس میکرد که بغض راه گلویش را گرفته است .. این همه آدم روی زمین چرا این اتفاق باید برای او می افتاد .. این طرز فکر او را بیش از بیش عذاب میداد.. شده بود پسری از جنس یخ هیچ چیز دیگر مهم نبود .. او تصمیم خود را گرفته بود فقط خود کشی و تمام . هیچ چیز دیگری نمیتوانست او را آرام کند.. او تصمیم خود را گرفته بود بله باید خود کشی میکرد تا بتواند آبروی خانوادگی اش را از آن طریق بخرد.. در دنیا دیگر صیر میکرد با طرز فکر های غلط.. که مادرش به اتاق آمد..
- پسرم کی بیدار شدی .. خدایا هزار مرتبه شکرت ..... مادر به نزدیک پسرش آمد و دست پر مهرش را به پیشانی پسر گذاشت ....و گفت:
- مادر به فدات بشه آخه چرا این کارو با خودت کردی . فکر نکردی که مادر از بیماری تو دق مرگ میشه ..
_ خدا نکنه مامان این حرفا چیه میزنی ایشالا سایه ت همیشه رو سر من و ریحانه باشه ..
- پس دفعه دیگه این کارا رو نکن تا سایم همیشه بالای سرتون باشه ..
_ چشم مامان گریه نکن دیگه بسه ..
آریو دستانش را به سوی صورت مادر برد و با انگشت اشاره اش اشکی از دیدگان مادرش پاک کرد. و به او خیره شد و لبخندی زد .. واقعا مادر چه مهربان است .. بهترین دوست در دنیا مادر است و پدر هیچ کس جز آن ها دلش برایت نمیسوزد..بغض راه گلوی آریو را گرفته بود که چرا اینقدر مادر خودش را میرنجاند .. چرا اینقدر او را عذاب میدهد. چرا ؟واقعا چرا؟.. در صورتی که تمام بدبختی ها و مصبیت ها باعثش اریو بوده است .. ولی با این حال باز مادر برایش اشک میریخت چه زیباست زمانی که ادم چهره مهربان مادر خود را از دید قلب خود ببیند..
- پسرم یک دختری هم زنگ زد گفت که بهت بگم ابجی ترانست .بعد بهش زنگ بزن ..
_ باشه مامان بعدا بهش زنگ میزنم ..مادر آریو از جای خودش بلند شد و به طرف در خروجی رفت یک نگاهی به پسرش انداخت دوباره و از اتاق خارج شد ..
مامان من و ببخش ولی من باید برم . من باید برم تا جسمم آروم بگیره ضخمش خیلی عمیقه نمیشه پانسمانی واسش پیدا کرد .. تنها راهش پر گرفتن .. مامان ببخش من و میدونم خیلی اذیتت کردم ولی باید برم مامان. فقط پر گرفتم گریه نکن و راحت زندگی کن مواظب گل منم باش که تازه داره شکوفه میگیره .. به امید دیدار..
این متن را نوشت و روی میز اتاقش گذاشت و یواشکی از خونه خارج شد هیچکس او را ندیده بود..
توی خیابون قدم میزد ..یک ماشینی گرفت و به سمت کوهستان رفت. بعد از سه ساعت به جایی رسید که گه گداری با قوم و خویش به آنجا میرفتم و چند روزی آنجا خیمه میزدن و تفریح میکردند .. یاد خاطرات که می افتاد قلبش به آتیش کشیده میشد .. لبه پردگاه ایستاده بود.. و دشت زیبا را تماشا میکرد او قصد داشت خود را از پرتگاه بیندازد ..دو روز آنجا خیمه زده بود .. تا شاید بتواند در سکوت و ارامش طبیعت خود را آرام کند..روز سوم بود گوشی موبایل او زنگ خورد ..یک گوشی بسیار ساده که مد شده بود و در اوایل همه از این نوع گوشی ها در دستشان بود .. گوشی را برداشت..
- بله بفرمایید ؟
_ پسرم کجایی چرا گوشیتو خاموش کرده بودی.. مادر کجایی اگه نگی کجایی یا نیای خونه شیرم و حلالت نمیکنم ..
- این حرفو نزن مامان دیونم نکن..
_ اگه نیای خودمو میکشم بقران نمیتونم این حرفای دیگران و به دوش بکشم .. بیشتر از این عذابم نده .. بگو کجایی....... صدای هق هق مادر از پشت گوشی به واضح شنیده میشد..
- الان همون جایی هستم که بعضی وقتا با عمو اینا می اومدیم خیمه میزدیم .. یک پرتگاه بزرگ هم اونجاست ..
_ یا امام رضا .. کاری نکنی مادر وگرنه قسم خوردم منم خودم و از اون پرتگاه میندازم ..اینم از برادرای بابات .. چقد بابات و تحقیر کردن چقدر خانوادمون تحقیر کردن.. من میدونم پسرم هیچ وقت اون کارو نمیکنه .. من به پسره خودم اطمینان دارم ..همونجا باش الان با پدرت میاییم .. باید به همه ثابت کنم که پسر من طلاست...
با مادر خداحافظی کردم..اعصابم خورد شده بود .. نه من نباید خودمو بکشم با این کار پدر مادرم و بیشتر تحقیر میکنن.. من باید بهمه ثابت کنم که خانواده ما اینطور خانواده ای نیست و من خوب تربیت شدم..
دو ساعت از اون مکالمه گذشته بود .. و آریو تصمیم خود را گرفته بود.. او باید همه چیز را ثابت میکرد..منتظر پدر و مادر خود بود که باز گوشی موبایلش به صدا در آمد..
- بله بفرمایید ..
_ ببخشید شما با صاحب این شماره تلفن چه نسبتی دارید..
- من پسرشون هستم ...
- بله اخرین مکالمشون انگار با شما بوده ما هم اول به شما زنگ زدیم . خودتون و زود تر برسونید به بیمارستان ...
_ یا امام هشتم .. چی شده مگه؟
- فکر کنم مادر شما با پدرتون بودن .. با سرعت در حرکت بودن .. که یکی از لاستیک های ماشین منحدم میشه .. و ماشین دگرگون میشه ..
ادرس بیمارستان را گرفت .. آریو احساس کرد بغض تمام گلویش را فرا گرفته وقلبش ایستاده است نمیتواند نفس بکشد..
...
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / گل یاسمن من بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites