تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز استاد و دانشجو . عروس و مادرشوهر

صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#81 | Posted: 25 Aug 2015 18:11
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۲

سحر خیلی خوشحال بود . اون حس می کرد داره در یک مسیر رویایی قدم بر می داره . کاش از مدتها پیش خودشو به این جا رسونده بود . اون حالا به دوستاش ساناز و سپیده فکر می کرد . ماریا قرار بود با سپیده باشه و ساناز هم به یگانه سپرده شده بود . ولی حالا اون می خواست که با تمام وجود از کارینا لذت ببره . از کسی که اگه یه روزی خونشو می خورد سیر نمی شد حالا تبدیل شده بود به بزرگترین عشق زندگیش . کیمیا وقتی به صورت سحر نگاه می کرد اینو با تمام وجودش حس می کرد . . به عروس خودش افتخار می کرد . لبخند رضایتی رو لباش نقش بسته بود . نمی دونم چرا هر کی اونو می بینه یک دل نه صد دل عاشقش میشه ... کیمیا حالا می تونست تا حدودی هم احساس حسادت کنه .
سحر : نه .. عزیزم . این قدر خودت رو خسته نکن .
ولی می دونست که از این حرکات کارینا خیلی خوشش میاد . لبای غنچه ای اونو رو کس تنگ و کوچیکش به خوبی حس می کرد .
سحر: اووووووففففففف دوستت دارم کارینای من ... منو ببخش .. باشه عزیزم ... قول میدم جبران کنم .
آروم آروم لباشو باز و بسته می کرد . چشاشو بسته بود .
سحر: من حالا با تو جون می گیرم ... نههههههه ....
و کارینا تازه داشت از این سفر خوشش میومد . حکمت سفر در این بود که هر کس به اون مرادی که دوست داشت می رسید .. ماریا رفته بود یه سمت سپیده ...
سپیده : الان سحر از ما جلو افتاده و راحت شده . ماری جونم تو هم می تونی یه کاری کنی که منم یه حس خوبی داشته باشم و مثل سحر راحت با این مسئله کنار بیام ؟
ماریا : اون دیگه بسته به خودت داره . آره عزیزم . تو نباید بترسی . تو الان فرض کن از دواج کردی و می خوای با شوهرت باشی . اونم یه چیز تیز و کلفت رو باید بزنه به دیواره کست.. تا حالا هم کیر نخوردی و از این مسیر هم چیز سفت و سختی رد نشده . این جاست که باید تمرکز بگیری یک احساس یوگایی داشته باشی . بری توی خلسه .. حتی اگه شمشیر هم وارد کست شه تو تکون نخوری و منتظر حرکت بعدی باشی . البته من این شمشیر رو شوخی کردم یه وقتی اونو جدی نگیری . ولی بالاخره باید مجهز بود ... سپیده همین جور نگاش می کرد .
ماریا : تو با این سینه درشت و اندام ورزیده و توی چشی که داری چه جوری تا حالا هیچ پسری بهت پیله نکرده .
سپیده : شاید واسه اینه که به کسی رو ندادم .
ماریا : مسئله رو دادن یا ندادن نیست . موضوع اینه که خودت چه طور گرایش شهوانی به پسرا نداشتی ...
سپیده : شاید به خاطر این که هر چی می خواستم دوستای دخترم بهم می دادن . دیگه وقتی که لز می کردم به چیزی نیاز نداشتم . همین حالا هم دارم راهمو باز می کنم تا با دخترا حال کنم . آدم از این پسر جماعت چه خیری می بینه ! شاهدش بودم که دوستام با تمام وجودشون خودشونو نثار دوست پسراشون می کنن اما واسه اون پسرا هیچ ارزشی نداره فکر می کنن وظیفه اون دختراست .
ماریا : اینو که راست میگی . ولی خب من از شوهرم راضیم . با این حال دنیای ما زنان چیز دیگه ایه و هر مدل حال کردن حس و حال خودشو داره .
کس سپیده کمی درشت تر از کس سحر به نظر می رسید . ولی در هر حال اونم یه تنگی خاصی داشت . ماریا با دست زدن به اندام اون تونسته بود دور و بر کس سپیده رو خیسش کنه .
یگانه و ساناز هم خودشونو به اون دونفر رسونده بودند . انگاری که بودن در کنارشون و ایجاد یک حلقه اتحاد آرامش بیشتری به اونا می داد ...
یگانه : ساناز چه حسی داری !
ساناز: همون حسی رو که تو در شب زفاف داشتی . هیچ فرقی نمی کنه . به ناگهان وارد یه مرحله خاصی از زندگی میشی که تا آخر عمرت همه تو رو به عنوان یک زن می شناسن ..
یگانه : ولی مامان بهت گفته هر وقت که احساس ضرورت کردی می تونه مثل روز اول ردیفت کنه .
ساناز: دستش درد نکنه . با پیشرفت علم و مخصوصا علم پزشکی خیلی از مسائل قابل حله ولی حقیقتو که نمیشه عوض کرد .
یگانه : آه که تو چقدر خوبی ...
ساناز : سپیده جون در چه حالی ..
سپیده : هیچی به اون سحر نگاه کن . چه جوری سایه اونو با تیر می زد و حالا انگار نه انگار که یه روزی دو تا رفیق مث ما رو داشته .
ساناز : چیکار کنه بیچاره . اون فقط چند دقیقه از ما جلوست . فعلا داره از دوران زفافش لذت می بره . با این حرف چهار تایی شون خندیدن ...
سپیده : ساناز جونم به نظرت با چی پاره شیم بهتره ..
ساناز : میگم چه طوره یه ساطور توی کسمون فرو کنیم .
سپیده : حالا ساطور از کجا گیر بیاریم ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#82 | Posted: 31 Aug 2015 20:16
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۳

مهوش و کیمیا و یاسمن که بزرگان مجلس بودن سه تایی شون در حال حال کردن با هم بودند . کیمیا حالا استرس کمتری داشت . چون کارینا عروس اون نه تنها از امتحانش سر بلند بیرون اومده بود بلکه تونسته بود که رابطه شو با سحر ردیف کنه . طوری که حالا سحر شده بود فدایی اون . هر چند که هنوز سر کارینا لای پای سحر قرار داشت و می دونست که اون دختر در شرایطی قرار داره که باید با محبت زیاد دلشو به دست آورد و از طرفی در لحظاتی که زن بکارتشو از دست میده باید طوری با هاش رفتار شه که حس نکنه بین زمان ما قبل و ما بعدش از نظر شخصیتی تفاوتی براش قائل میشن .
مهوش : من نمی دونم اون چهار نفر منتظر چی هستن . واقعا باید به کارینا آفرین گفت که خیلی راحت کارشو با سحر تموم کرد .
کیمیا لذت می برد از این که از عروسش تعریف می کردند .
یاسمن : میگم بیا ما بی خیال کار خودمونو بکنیم و اونا رو بذاریم به حال خودشون . کلی دیلدو هم کنارشون ریخته . من نمی دونم حالا چه اصراری دارن که میگن باید با دست خودمون این کارو انجام بدیم که یه خاطره ای برای ما شه . انگاری که اونا زن و شوهر باشن که بعدا می خوان از خاطره پارگی بکارت واسه هم حرف بزنن جند لحظه ای سکوت حاکم بین اونا شد .
.یاسمن : بچه ها این فکر کردن نداره . بگیرین با همین دیلدو ها .. حالا یه کیر مصنوعی نازک تر قال قضیه رو بکنین . می تونین یه خورده هم روغن بهش بمالونین که حرکت به نرمی صورت بگیره . در ضمن می تونین از کیر های نرم تر هم استفاده کنین .
یگانه : مامان اون فشار رو به پرده میاره ؟
یاسمن : آره دخترم . مگه پرده گفتی چیه مگه . یه تیغه فلزی که نیست حتما باید با خنجر اونو بشکافی ...از طرفی از انگشتاتون که راحت تر پاره می کنه .
سپیده و ساناز دو تایی شون یه جوری شدن . اونا دیگه مثل کار ینا و سحر یه فاز احساسی با طرفاشون نداشتن که حتما باید با انگشت دستشون زن بشن ... یه چند تا کیر مصنوعی رو ورانداز و لمس کرده و بالاخره نفری یکی از اونا رو انتخاب کردند ... یگانه و ماریا که فاعل بودند کیر رو آغشته به رو غن زیتون کرده و طوری با کف دستشون اونو می مالوندن که گویی دارن با یه کیر طبیعی این کارو انجام میدن . همین ساناز و سحر رو بی اندازه حشری کرده بود .
یگانه : ماریا شروع کنیم ؟
ماریا : بدو که رفتیم .
دو تایی شون همزمان با هم دست به کار شدن . ولی اون طرف کارینا و سحر بدون توجه به دنیای بقیه غرق دنیای عشق و هوس خودشون بودن . هر دو شون از این حس عاطفی و تفاهمی که بین اونا به وجود اومده بود بی نهایت لذت می بردن .. دلشون می خواست که به اوج هوس رسیده و بعد دو تایی در آغوش هم قرار بگیرن .. و بعد با هم قدم بزنن و دور از بقیه با هم حرف بزنن . انگار دنیایی از حرفای نگفته داشتن . سحر هم از دشمنی کردن با کارینا خسته شده بود . اون وقتی انگشتای کارینا رو توی کسش احساس کرد و بعدش پارگی پرده بکارتشو حس کرد که نهایت از دواج و سکس با یک مرد هم همینه و اگرم با کامبیز از دواج می کرد از این بهتر نمی شد , دیگه متوجه شده بود که این دختر باید خیلی گذشت داشته باشه که این جور هواشو داره . تازه اون مرد از کارینا خواستگاری کرده بود وبه زور که نمیشه زن کسی شد .. سحر با کف دستش موهای کارینا رو نوازش کرده و از اون جا اومد به طرف پشت گردنش ... حس می کرد که کسش مثل یک موج دچار لرزش هوس شده .. امواج پی در پی که انگاری به ساحل می رسن و بر می گردن .. و ساحل جایی نبود جز همون قسمت بیرونی کس . سحر می دونست که یکی از این امواج با خودش آبی رو داره که از کسش می زنه بیرون .. فقط باید سرعتش زیاد می شد . کارینا هم همین حسو داشت که سحر در اوج لذت قرار داره و فقط یه تلنگری می خواد که بازم ار گاسم شه ... سحر مرتب سرشو به دو سمت حرکت می داد و با فر یاد های پی در پی خودش سبب می شد که کیمیا فقط حواسش به اونا باشه ... کارینا با این که خسته شده گردن و فک و چونه اش درد گرفته بود ولی ول کن سحر نبود . سحر حس می کرد که فقط سه چهار تا موج مونده که ساحلو خیسش کنه ... یهو از جاش پرید و کسشو به طرف بالا گرفت ... واسه این که موج لذتش متوقف نشه چند بار پی در پی با کف دستش به کسش کوبید .. آبش با فشار از کسش ریخت بیرون ..
سحر: آیییییییی چقدر لذت داره . خوشم اومد ... چه کیفی داد . خنک شدم ... ولی هنوز داغم . هنوز می خاره .. بازم می خوام . منو ببخش کارینا خسته ات کردم . حالا بیا من مال تو رو بخورم . بیا من تو رو سر حالت کنم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#83 | Posted: 8 Sep 2015 20:30
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۴

یگانه و ماریا در حالتی مشابه رو ساناز و سپیده قرار گرفته بودند . هر کدومشون یک کیر مصنوعی نرم توی دستشون گرفته بودند و در حالی که اونو با روغن آغشته اش کرده بودند روی کس طرفشون می مالوندن .. سپیده حس کرد که سر کیر مصنوعی وسط کسشو خیلی داغ کرده و دوست داره که زود تروارد کسش شه ... ساناز هم چشاشو بسته بود تا یگانه هم بتونه کارشو ادامه بده . حالا دیگه سه تا زن میانسال هم بی صبرانه منتظر بودن تا ببینن اون چهار تا کارشون به کجا می رسه .
یاسمن : دیگه زیادی واسه یه چیز داریم وقت تلف می کنیم . ولی اون طرف سحر و کارینا بدون توجه به بقیه سر گرم کار خودشون بودن .
سحر : عزیزم حالا تو پا هاتو باز کن . زود باش ...
کارینا متوجه شد که در این استیلی که سحر گرفته می خواد کسشو روی کس اون حرکت بده . رو همین حساب بهش گفت عزیزم تو حالا داخل بدنت می سوزه . نمی خواد حالا کستو بندازی روی کس من ..
سحر : چیه خوشت نمیاد از این که بهت حال بدم ؟ هنوز از دستم دلخوری ؟
کارینا : فدات شم . کی این حرفو زده .. بیا .. بیا روم و هر کاری دوست داری با هام انجام بده ..
سحر : تو چی ؟ تو دوست نداری ؟
کارینا : چرا سحر . تو الان هر کاری که بکنی من لذت می برم . خوشم میاد . راستش واسه من یه خواب و خیال شده بود دیدن یه همچین روزی . اصلا بهش فکر هم نمی کردم که خواب و خیال بشه .
سحر : دیگه من نمی ذارم اذیت شی ..
حالا کارینا حس می کرد داغی کس سحر رو که چه جوری لا پاشو داغ کرده . از این که اون داره شکاف کسشو به کس اون می ماله کمی سختش بود واسه این که حس می کرد شاید بدن سحردچار سوزش شده باشه .. ولی سحر دوست داشت رقیب دیروز و رفیق امروزشو از خودش راضی نگه داشته باشه ...
کارینا دستاشو دور گردن سحر حلقه زده بود ... در همین لحظه صدای جیغ و کف زدنهای ممتدی رو از چند متری شنیدند ..
کارینا : پاک یادمون رفته بود که غیر ما چند نفر دیگه هم این جا هستند ..
سحر : منم همین طور . اصلا دلشو ندارم از جامون پاشیم بریم و به اونا تبریک بگیم .. اوههههه با دیلدو زدن پاره شون کردن .. ولی من خوشحالم که تو با دستت این کارو کردی ...
سحر اون کف دست کارینا رو که وارد کسش شده بود و دختریشو گرفته بود به دهنش گذاشت و دونه دونه انگشتاشو میک زد ...
کارینا : بریم پیش بچه ها بهشون تبریک بگیم . حالا دیگه بین ما دختر نیست . ما 9 تا زن هستیم که حسابی با هم حال می کنیم ..
سحر : اوه ساناز و سپیده رو . دخترا شما چند دقیقه هم نتونستین تحمل کنین که من از شما جلو زدم ؟ میگم یگانه جون .. ماریا خانوم این انگشتای شما جون نداشتن که به جای این پلاستیک اونو بکنین توی کس این خانومای خوشگل ؟
یگانه : حالا نمیشه این قدر گیر ندی ؟ عوضش حالا با انگشت می کنیم توی کسشون . چیکار کنیم انگشتای ما مث انگشتای شوهرت نبوده که دراز باشه ..
سحر : به انگشتان طلایی کارینای من جسارت نکنین که به من بر می خوره .... ببینم دخترا شیرینی که دارین میدین . چای کجاست .... کلی هم کار داریم . ..
کیمیا خوشحال بود از دوستی سحر و کارینا ولی تا حدودی هم حسادت می کرد .
سحر : بیا از این طرف بریم کسی ما رو پیدا نکنه .
کارینا دلش بود پیش مادر شوهرش .. از این که حس کرده بود که اگه یه خورده نسبت به اون بی توجه شه ممکنه ازش دلخور شه . هر چند هیچوقت دلخوری خودشو نشون نمی داد . با این حال نتونست به کارینا نه بگه و همراهش راه افتاد ..
سحر : اون طرف پشت استخر یه فضای سبز و دنجی هست که مشخص نیست .. باید کاملا به اون نقطه نزدیک شی تا این جای دنج رو پیدا کنی هر کی هم که از روبرو رد میشه از اون جایی که این جا واسش نمای خاصی نداره به این سمت نمیاد ...
دو تایی شون رفتن به همون جایی که سحر می گفت ..
سحر : حالا دیگه کسی این جا مزاحممون نمیشه . همه چی ردیفه .. نگاه کن چه باد خنکی میاد .. آفتاب هم اذیتمون نمی کنه . همه چی جون میده برای یک بر نامه دبش .. حالا سحر باید بدهی خودشو به عشقش کارینا بده ... فقط حیف که زیاد نمی تونم وایسم اگه یه وقتی موقع رد شدن ما رو ببینن دیگه خیلی تابلو میشیم .. کارینا به کیمیا فکر می کرد . می دونست که مادر شوهرش خیلی حساسه و ممکنه بگه که چی شد که عروسش به همین زودی اونو فراموش کرده . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#84 | Posted: 15 Sep 2015 19:33
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادرشـــــوهر ۶۵

سحر خودشو روی کارینا می غلتوند ... اون دیگه یه تصویر جدیدی از زندگی رو پیش روش می دید . فقط به این فکر می کرد که چگونه می تونه لحظات خوشی رو با دوستاش داشته باشه . لحظاتی که هم به اونا لذت بده و هم حال کنه .
کارینا : چقدر از این نسیم ملایمی که تنمو خنک می کنه خوشم میاد . وقتی که زیر گرمای تن تو قرار داره .... من اون حرارت رو دوست دارم . سحر خودت رو بچسبون بهم .. جوووون . دو طرف شکاف کست رو بمالون به شکاف کس من ... کارینا از تماس وسط د و بدن خیلی خوشش میومد ..
سحر : حالا که خوب می بینمت می بینم که چه ناز و خوشگل میشی وقتی که با تمام حست داری لذت می بری .
کارینا دیگه سعی کرد به هیچی فکر نکنه . فقط به آسمون قشنگ بالای سرش نگاه کنه . به زیبایی طبیعت .. به گلها و گیاهانی که دور و برش بودند و به قسمتی از استخری که می تونست ببینه . حالا سحر سرعتشو زیاد کرده بود . سینه ها و کس و شکم سحر و کارینا رو هم قرار گرفته سحر خودشو به آرومی روی بدن کارینا حرکت می داد .
کارینا : اووووووفففففففف سحر کسسسسسسم کسسسسسسم خیلی خوشم میاد ..
می خواست بگه که باید سرعتشو زیاد تر کنه تا ار گاسم شه . ولی می دونست که در اون جای تنگ و محدود که اونا مجبور شدن به خاطر دور موندن از چشم بقیه انتخاب کنن خیلی سخته ار ضا شدن .... سحر هم متوجه شد که برای ار گاسم اون باید تلاش زیادی کنه. خودشو از رو بدن کارینا جدا کرد .... و دهنشو گذاشت رو کس . این آخرین راه بود ....
و کارینا نگاهشو یک بار دیگه به آسمون آبی دوخته بود . به اون جایی که می خواست با غرق شدن در اون به چیزی فکر نکنه جز لذتی رو که از بودن با سحر می بره ..
-وااااایییییییی سحر .. عشقم .. عزیزم . این جوری گردنت درد می گیره . فدات شم .... ولی سحر تا می تونست دهنشو روی کس کارینا باز نگه داشت .. هر یک از لبه ها و کناره های کس کارینا رو بین لباش قرار داده و با فشار میکشون می زد . هر طرفو به تنهایی میکش زده و گاه کامل اون قالبو می ذاشت توی دهنش . کس کارینا هم نقلی و تازه و مثل پسته لب خندان بود .. سحر حالا حس می کرد که با عشق و محبت خاصی داره این کارو می کنه .... با فشار زیاد این کارو واسه کارینا انجام می داد ....
-سحر جون دستتو بذار رو دهنم تا جیغ نکشم ..
-عشق من ..من دلشو ندارم .
کارینا : خواهش می کنم . نمی خوام سر و کله شون پیدا شه ..
سحر چاره ای جز گوش کردن به حرفای کارینا و انجام خواسته اش رو نداشت . . با این حال کارینا طوری از خود بی خود شده بود که می خواست پا ها شو به این سمت و اون سمت پرت کنه ولی سحر با یه دست دیگه اش به اون فشار می آورد .. یواش یواش کارینا حس کرد که سستی قبل از ار گاسم برش غالب شده . حالا سحر فشارو زیاد ترش کرده بود .. کارینا حرکت لذتو با فشاردر همه جای بدنش احساس می کرد .. و سحر حس می کرد که یه آب گرمی داره رو صورتش می ریزه و غلظت کس کارینا رو رقیقش کرده .. کارینا حس می کرد که داره پرواز می کنه . به همون آسمون آبی و قشنگ بالا سرش . تمام بدنش می لرزید .. وقتی که داشت ار گاسم می شد بی اراده دست و پا می زد ... حالا یک بار دیگه سحر روی کارینا قرار گرفت . این بار دیگه همدیگه رو سخت در آغوش گرفته به آرومی لباشونو رو لبای هم قرار داده بودند .. کارینا یه لذت خاصی رو در وجودش حس می کرد . اون فقط می تونست و می خواست که خودشو در اختیار یک مرد قرار بده . مردی به نام کامبیز که شوهرش بود و دو تایی شون با تمام وجود همدیگه رو دوست داشتند . اما در رابطه با اونایی که با هاشون لز کرده بود هر کدومشون یه حس خاصی رو درش زنده کرده بودند . لز با مادر شوهرش .. لز با دوستان مادر شوهرش.. و حالا لز با همکلاسی و دوستی که تا مدتها حکم رقیبو واسه اون داشت . دیگه می تونست با عشق و نوعی محبت دوستشون داشته باشه ...
کارینا : سحر جون اگه موافق باشی بریم پیش بقیه . ممکنه ازمون دلخور شن
سحر: هرچی تو بگی . ولی جای دلخوری نداره . آخه اونا هم اگه دوست داشته باشن می تونن برن واسه خودشون بگردن . ما که این جا زندونی نیستیم .
کیمیا هم می دونست که کارینا و سحر واسه چی غیبشون زده .. واسه همین با کمی دلخوری و حسادت زیاد منتظر بر گشت اون دو نفر شد . با این حال سعی می کرد خودشو خیلی خونسرد نشون بده ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#85 | Posted: 23 Sep 2015 00:18
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادرشـــــوهر ۶۶

وقتی کیمیا کارینا رو دید سعی کرد به روی خودش نیاره ولی کارینا متوجه تغییر حالت مادر شوهرش شده بود و می دونست که اون تا حدود زیادی حسادت کرده از این که عروسش با یکی دیگه حال کرده . به همین دلیل خواست کاری انجام بده که از دلش در بیاره ..
کارینا : مامان جای شما خالی من و سحر رفتیم یبه دوری همین اطراف زدیم و چقدر قشنگ بود همه جا .. کاش شما هم میومدین .
-طوری میگی که انگار رفته بودی به پیک نیک . فکر نکنم تا این حد هم که میگی هم فال بوده باشه و هم تماشا ..
-حالا مامان چرا این قدر گرفته ای .
کیمیا : واسه این دل نگران شدم که این دختره با تو خوب نبود گفتم نکنه یه وقتی بلایی سرت آورده باشه .
کارینا حس کرد که نباید دیگه موضوع رو کشش بده . با این که اون اولش کیمیا خیلی خوشحال بود از این که اون و سحر آشتی کردند ولی حالا مادرشوهرشو خیلی حسود حس می کرد برای همین دوست داشت که یه جورایی بهش نشون بده که بدن مادر شوهرش آخر هوسشه ...
-مامان دلم تنگ شده برات ...
کیمیا نتوست لبخند خودشو پنهون کنه . حس کرد که کمی بیش از اونی که باید حسادت کرده و این رفتارش درست نیست . مگه این کارینا اولین بارش بوده که با کسی غیر اون لز می کرده ؟ ! با ماریا و مهوش هم لز داشته ...
یاسمن : خب خانوما تا این جای کار چطور بود تونستین حال کنین یا این که بازم ادامه بدیم ؟
یگانه : مامان شوخی می کنی ؟ ما که هنوز کاری نکردیم . هر کاری تا حالا کردیم فقط در راستای اضافه کردن زنان جامعه بود که امروز سحر و سپیده و ساناز مفتخر شدند از درجه دختری به درجه زنانگی نائل بشن ... حالا به نظرت باید چیکار کرد ... هیچی همین جا در این هوای مطلوب و سالم کنار استخر دراز می کشیم و یک حموم آفتاب می گیریم . نه اصلا آفتاب ما رو می سوزونه . هر کی هر کاری که دلش خواست می تونه انجام بده .
کارینا : من می خوام با مامان جونم حال کنم .
فوری رفت سمت کیمیا و لباشو بوسید . کیمیا احساس غرور می کرد ..
سحر و سپیده و ساناز یک بار دیگه به هم رسیده بودند .
سحر : کار من طبیعی تموم شد . شما به طرز مصنوعی زن شدید .
سپیده : یعنی میگی ما الان زنان مصنوعی هستیم ؟
سحر: نمی دونم باید یه آزمایش بشین تا ببینم .
ساناز : خوب تو و کارینا رفتین پشت اون درختا حال کردین . من می دونستم کجایین . ولی مادر شوهره عین یه گربه ای بود که بچه شو گم کرده باشه ..
سحر : من دیگه کاری به کارشون ندارم . یعنی کاری به کار کارینا . اون دیگه شوهر من شده و به اندازه کافی به من حال داده . دیگه دوستش دارم .
سپیده : یعنی بیشتر از من و ساناز اونو دوست داری ؟
سحر : فدای شما دوستای خوبم . شما که جای خود دارین . حالا یه خورده به نوبت بخوابین روم که کمرم خیلی سنگین شده . دوست دارم تا غروب همین جور حال کنم . آدم دلش می خواد با هر کی که این جاست مفصلا حال کنه .
سحر رو زمین طاقباز شد تا سپیده بیاد روش .. سپیده با یه حالت نود درجه روی بدن سحر قرار گرفت و این زاویه رو تنگ تر و تنگ ترش کرد تا کسش به کس سحر بچسبه ..
ساناز که سرشو خم کرده بود و چسبندگی بین دو تا کس کوچولو و نقلی رو می دید گفت ما این حرکتو قبل از زن شدنمو ن داشتیم . می خوام ببینم حالا چه فرقی کرده .. سحر : الحق که همون کس خل همیشگی هستی . بیا جلو ببینم ..
سحر انگشتاشو فرستاد توی کس ساناز ..
ساناز : آخخخخخخ نهههههههه کسسسسسم .. آتیش گرفتم .. نههههه .. ولم نکن ... دستتو در نیار دیگه . اصلا واسه چی این کارو کردی که بعد ولم کنی ..
سحر : این جواب همون سوالی بود که از من کرده بودی
ساناز : خیلی بد جنسی ..
ماریا : ساناز جون بیا سمت من خودم دارمت . بگو برات چیکار کنم .
-اانگشتاتو بکن توی کسم .. تند تند بذار تو درش بیار ...
سحر : چیه ساناز خانومی این تو نبودی که می گفتی چه فرقی کرده ؟ حالا اینم فرقش ساناز : خیلی حرف می زنی سحر ..
سحر : مثل تو حرفای الکی نمی زنم ..
یاسمن : خانوما اگه فر مایشی نیست من برم ببینم مهوش جون و بقیه دارن چیکار می کنن .
یاسمن به سمت بقیه رفت ..
-خب خانوما بد که نمی گذره ..
مهوش : عروس منو تحویل اونا دادی خیالت راحت شد ؟
یاسمن : اوه . فدات شم .. خودم عروست میشم . عروس نازت میشم . محرم رازت میشم ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
#86 | Posted: 29 Sep 2015 15:30
خیلی زیبا و رمانتیک بود،خواهش می کنم ادامه بده،کاش کارینا دیلدو به خودش ببنده و به سحر یه حال اساسی بده،بازم ممنونم از نوبسنده،لطفا ادمه بده
     
#87 | Posted: 29 Sep 2015 22:18
alestar:
خیلی زیبا و رمانتیک بود،خواهش می کنم ادامه بده،کاش کارینا دیلدو به خودش ببنده و به سحر یه حال اساسی بده،بازم ممنونم از نوبسنده،لطفا ادمه بده

با درود قسمت بعدشو الان منتشر می کنم . و البته می تونم پیشنهاد شما را برای دو سه قسمت آینده در نظر بگیرم . اطاعت میشه . دست گل شما درد نکنه . دوست و برادرت : ایرانی
     
#88 | Posted: 29 Sep 2015 22:21
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۷

ماریا خودشو روی ساناز سوار کرده بود و با شگردی خاص طوری خودشو رو بدن ساناز استوار کرده که کسش به نرمی روی کس ساناز چسبیده بود وحرکت می کرد . یگانه و کارینا هم که نزدیک اونا قرار داشتند به خوبی چسبندگی و اتصال دو کس رو می دیدند ..
به هم چسبیدن و باز شدن کس ها یه حالتی رو به وجود می آورد که هر کی اون صحنه رو می دید به هوس می افتاد .
-اووووووووفففففف ماریااااااا ماذیاااااااا
-جون ماریا .. بگو چیه ساناز جون چی می خوای .
ساناز : تو رو .. فقط تو رو ...
سحر و سپیده هم که دائم روی چمن در حال غلتیدن بودند .
کارینا رفت سمت مادر شوهرش
-مامان اجازه میدی من و یگانه بریم یه دوری بزنیم ؟
کارینا : دخترم تو اجازه داری هر کاری که دوست داری انجام بدی . مگه الان تو و سحر رفته بودین و با هم بر نامه داشتین من بهت چیزی گفتم ؟
-مامان اون ناگهانی بود . ناراحت شدبن ؟ باور کنید اون یهویی بود و سحر هم تازه بکارتش پاره شده بود و همین جور گرم صحبت بودیم که دیگه رفتیم به قسمتی از فضای سبز اون جا ..
کیمیا خنده اش گرفته بود ..
کیمیا : فدات کارینا جون . این جا کلاس درس نیست . تا همین قدرش هم کافیه .
کارینا رفت سمت یگانه ...
-عزیزم پیش بزرگترا می مونیم ...
یگانه : هر چی تو بگی . اگه خجالت نمی کشی موردی نداره .
کارینا : مگه این جا کسی از لز بینی خجالت می کشه که من و تو دچار همچین حسی بشیم ؟!
کارینا و یگانه هم خودشونو رسوندن به اون چند نفر .
کیمیا : چی شد دخترا شما نرفتین ؟
کارینا : همین جا فضاش خوبه .
پنج تایی خودشونو رسوندن به کناره های استخر که فضای سبز بیشتری داشت و نسیم ملایمی هم بدنها شونو نوازش می داد .
یاسمن : حالا شما خانوما به روی شکم بخوابین من یه روغن حسابی به این تن و بدنتون بزنم . خوب حال کنین . اگه بدونین چه صفایی داره !
مهوش و کیمیا و کارینا و یگانه به دمر روی چمنها دراز کشیدند ...
یگانه سرشو بر گردوند و گفت مامان می بینی چه کونهایی ! یکی از یکی بر جسته تر و تپل تر و براق تر ...
یاسمن : این روغنش حرف نداره ..
یگانه : حالا مامانی گل من دراز بکشه من واسش بمالونم .
یا سن بر جسته یاسمن کاملا گرد نبود . یه حالت کوهانی داشت .. البته خوش فرم بود و هر وقت که شلوار پاش می کرد طول باسن به خوبی مشخص بود از این که نسبت به باسنهای دیگه دراز تر یا بلند تره ... هر وقت هم پیاده از جایی می رفت تمام چشمها متوجه اون باسن می شد . یاسمن خوشش میومد که به کونش زل بزنن .. برای همین سعی می کرد بیشتر از شلوار هایی استفاده کنه که مردا تحریک شن . ولی اون اهل خیانت و دور زدن شوهرش نبوده و بهش احترام می ذاشت . یگانه در حال روغن مالی کردن باسن مادر شوهرش که استادش هم می شد هر قسمت از برشهای اونو میون دو تا کف دستش قرار داده و تا اون جایی که زورش می رسید فشارش می گرفت ... البته اون به نرمی این کارو انجام می داد ولی یاسمن ازش می خواست که با حداکثر نیرو این کارو انجام بده . کارینا سرشو آورد بالا و یه نگاهی به باسن یگانه انداخت ... کیمیا هم دستشو گذاشته بود روی کس کارینا .. کارینا پا هاشو به دو سمت جمع کرده و همراه با فشار دست کیمیا به کس اون , پاهاشو هم از دو سمت در تماس با دست مادر شوهرش قرار داده بود ... حس کرد که روشو باید به سمت مادر شوهرش بر گردونه . همین کارو هم کرد . دو تایی شون همو بغل زدند .
-اوووووهههههه مامان مامان دوستت دارم ..
مهوش هم خودشو به پشت بدن کیمیا می مالوند ... لحظاتی بعد یگانه و یاسمن هم اومدند و خودشونو به مهوش چسبوندن ... دستا در حال ماساژ دادن و مالوندن بغل دستی بود ...
یگانه : مامان جلوی بدنو هم بمالونیم ؟
یاسمن : یادم رفت . به همون اندازه ای که براق شه و بتونیم با هم حال کنیم ..
سینه های براق زنا زیر نور آفتاب می درخشید ... کیمیا لباشو گذاشته بود رو نوک سینه کارینا و با کف دستش هم به کسش چنگ انداخته بود .
کارینا : اوووووههههههه مااااااماااااان دوستت دارم . دوستت دارم .. این بادی که میاد چقدر هوسمو زیاد می کنه . اگه تو دوست داری بیا جامونو عوض کنیم .
کیمیا : نه عزیزم من راحتم . تو رو توی بغلم دارم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#89 | Posted: 3 Oct 2015 20:45
لـــــزاستـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۸

مهوش تک و تنها مونده بود و دستشو گذاشته بود لای پاش و با خودش ور می رفت .
-آههههههههه کسسسسسم کسسسسسسم می خاره ... اووووووفففففف یکی نیست بیاد کمک من ؟
کیمیا : چرا عزیزم من هستم . بیا این سمت من تا بتونم خوب تو رو بمالونم . این قدر نگران نباش عشق من . تو رو دوستت دارم . تو فقط مال خودمی عزیزم . همه چیز منی .
حالا کیمیا یه دستش رو کس کارینا قرار داشت و دست دیگه اش هم روی کس مهوش .. این جوری می دونست که خیلی سخته ار گاسم هر دو نفرشون ولی حداقل این دلخوشی رو داشت که می تونه به هر دوی اونا در یه حدی هم که شده لذت بده .
-آخخخخخخخخخ .. خوبه .. خوبه کیمیا جونم .. خوبه ...
کارینا و مهوش در همون حالت طاقباز ودراز کش سرشونو به طرف هم بر گردونده و بوسه های لب به لبو شروع کردند . یگانه هم که همچنان در حال حال کردن با مادر شوهرش بود ..
یگانه : مامان چه کونی داری ! آدم کیف می کنه . دلش می خواد گازش بزنه و بخوره و بخوره و بخوردش ..
یاسمن : تو هم می تونی اونو بخوری ... از این مدل کون چه درد سر ها که نکشیدم ! از پسرای بی ادب و بی تر بیت گرفته تا همین فک و فامیلای خودمون ... انگاری که واسشون بت مقدسی شده بود که می خواستن دستشونو بهش برسونن . خلاصه من بودم و کلی مراقبت های ویژه . به این پسرای جماعت رو ندادم . فقط لز بینی رو عشق است . تا وقتی که ما زنا دور هم باشیم و با هم خوب باتشیم دیگه منت پسرا و مردا رو کشیدن چه فایده ای داره ! روشون اون قدر زیادشده بود که بعضی جا یه بحث های کار شناسانه ای هم در مورد سکس به راه مینداختند و می گفتند که مثلا ما زنا هوسمون چند برابر بیشتر از هوس و اشتیاق مرداست . نمیگم که این طور نیست ولی طوری بیان می کردند که انگاری ما کشته و مرده اوناییم و به دست و پاشون میفتیم که تر تیب ما رو بدن . من جز با شوهرم با هیچ مرد دیگه ای نبودم .
یگانه لذت می برد از این که مادر شوهری با فر هنگ داره و دنیا دیده . می دونه چی به چیه . یاسمن از اونایی بود که در همان بر خورد اول می تونست تا حدود زیادی متوجه شخصیت طرف شه و بفهمه که خمیر مایه اش چیه . یگانه دستشو به صورت یه حالت کاردی از کناره ها گذاشت روی شکاف کون مادر شوهرش و اونو در همون مسیر حرکت می داد . طوری که کل چاک کس و سوراخ کون در تماس با کناره های کف دستش قرار می گرفت . -وای عزیزم تو بی نظیری ..
یگانه : اوخ مامان کونتو بخورم ...
چند متر اون طرف تر ماریا و سپیده و سحر و ساناز مشغول بودند .... سحر و ساناز به نوبت کسشونو به کس هم می مالوندند . سحر هوس کارینا رو کرده بود ... با این حال از اون جایی که می دونست کیمیا هم تا حدود زیادی نسبت به عروسش حساسه و دلش می خواد که برای دقایقی هم که شده با اون سر کنه دیگه گفت بهتره که برای دقایقی رو کاری به کارش نداشته باشم . ولی خیلی دلش می خواست که انگشتای کارینا رو توی کسش حس کنه ... مهوش و کارینا و کیمیا سه تایی شون در هم شده بودند و رو هم می غلتیدند . سحر از اون دور نگاهش به اون جمعیت بود . با این که این گروه چهار تایی به نوبت با هم حال کرده و چرخشی یار عوض کرده و گاه چهار تایی رو هم می غلتیدند ولی دلش بود پیش کارینا و.. می دید که یگانه چه جوری به کمرش دیلدو بسته و داره یاسمن کون تپلی رو می کنه . حس کرد کسش به خارش افتاده و یه هیجانات خاصی داره روی کس دور می زنه . اونم هوس کیر مصنوعی رو کرده بود که کارینا ببنده به کمرش و اونو بکنه . می تونست حتی خیلی بیشتر از یه کیر مصنوعی بهش لذت بده .
سحر : بچه ها بریم سمت اونا .. ادغام شیم . خوب نیست . نباید بین ما فاصله بیفته . برای من خیلی بد میشه .بی احترامی میشه ..
ماریا به خوبی می دونست که چرا سحر این حرفو می زنه . اون به خوبی متوجه شده بود که سحر عاشق کارینا شده . و دوست داره که همش با اون باشه .
ماریا : دخترا .. یعنی خانوما پاشین بریم اون طرف حق با سحر جونه ...
سحر تومیون کیر ها گشت یکی رو که کلفتی و نرمی خاصی داشت که هم لذت بده و هم درد نیاره انتخاب کرد و رفت سمت اون پنج نفر ...
کارینا : اوخ سحر جون این چیه دستت گرفتی .. سحر : استاد کیمیا .. امکان داره اگه کارینا ی خوشگل موافق باشه یه چند دقیقه ای اونو بذاریش بیاد پیش من .... ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#90 | Posted: 12 Oct 2015 21:57
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو .. عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶۹

کیمیا نتونست حرفی بزنه . فقط همینو می دونست که اونا یکی دوروز رو این جا مهمونن و بعدش راهی خونه میشن .
کیمیا : کارینای من اجازه اش دست خودشه . عزیزم اگه دوست داری برو .. برو با خانومت حال کن . هر چی باشه کارینا الان شوهر توست ...
سحر : عاشقشم . ممنونم استاد .
کیمیا : فقط هوای شوهرت رو داشته باش. یک زن باید تابع شوهرش باشه ..
سحر : البته . همینه که فر مودی . من کارینا رو دوست دارم . و به خاطر تمام آزار هایی که از من دیده ازش عذر خواستم .
کارینا : عزیزم من اصلا اذیت نشدم . اگرم چیزی بوده اون جوری نبوده که مثلا بخواد رو من خیلی اثر داشته باشه . فعلا رسیدیم به لحظه ای به نام لحظه حال . لحظه ای که باید درش حال کنیم . پس بهتره از گذشته هایی که حرف زدن در موردش فایده ای نداره حرفی نزنیم ...
سحر که چشاش پر اشک شده بود گفت استاد باور کنین عروس بهتر از این نمی تونستین پیدا کنین و کارینا جون هم مادر شوهر بهتر از این نمی تونست به گیرش بیفته . کارینا : و استاد بهتر از این ..
سحر : اون که جای خود داره ...
کارینا و سحر به سمتی رفتند ..
کارینا : خیلی خجالت زده ام می کنی ؟
سحر : ایرادی داره که بگم چقدر دوستت دارم ؟
کارینا : فقط به این خاطر که امروز تونستم نقش شوهرت رو بازی کنم و با بدنت مدارا کردم ؟
سحر : نه عزیزم تو با روانم مدارا کردی ...
کارینا : حالا بیا قبل از این که این دیلدو رو به کمرم ببندم بغلت کنم . دلم می خواد سینه هات رو سینه هام بغلته .. شونه هام به شونه هات .. لبام رو لبات قرار بگیره ... بگم که خیلی دوستت دارم ..
سحر : باشه .. باشه عزیزم . هر جوری که تو خوشت میاد همون جور عمل می کنیم . باشه .. باشه کارین خوشگله من ..
سحر پا هاشو باز کرد و کارینا روش دراز کشید ..
سحر : چه خوبه که بدنها مون در یه حد و فرم باشه ..
کارینا : تو یه خورده تپل تری و من قدم بلنده . با همه اینا انگار رو هم منطبقیم .
سحر : شاید علتش این باشه که تو خودت رو بالا کشیدی .
کارینا : طوری شده که فکر می کنم کسم به کست چسبیده ...
سحر : دوست داری که منم با دیلدو بکنم توی کست ؟
کارینا : اگه ایرادی نداره منو از این کار معاف کن .
سحر : واسه چی مگه حال نمی کنی ؟
کارینا : چرا .. ولی منو اگه بکشن با مردی به غیر از شوهرم رابطه جنسی بر قرار نمی کنم . نمی دونم چرا برای حال کردن خودم کیر مصنوعی رو مورد مناسبی نمی دونم . حس می کنم اگه این کارو انجام بدم یه خیانتیه در حق شوهرم .
سحر : خوشم میاد از این اعتقادی که داری . لذت می برم ..
کارینا از جاش پا شد . اون می دونست لذت آمیزش با یک مرد رو . با شوهرش کامبیز که هواشو داشت . ولی شوهرش نمی دونست که اون لز می کنه . تا حدودی هم احساس عذاب وجدان داشت که چرا کامبیز نباید اینو بدونه . کمر بند کیر مصنوعی رو به دور کمرش بست . سحر قمبل کرد ..
کارینا : ببین روشو روغن مالی کردم . اگه نرمه یا سفته بهم بگو ..
سحر دستشو رو اون کیر لول کرد و گفت عالیه .. خیلی کلفته و نرم ... من حس می کنم که این کیر جزئی از بدن توست . با این حس می تونم ازش لذت ببرم ..
کارینا : فدای تو با این احساست .
کارینا کیرو آروم آرم فرو کرد توی کس سحر .. سحر یه استیل سگی و قمبلی گرفته بود و سرشو هم به سمت عقب بر گردونده لباشو رو لبای کارینا قرار داده بود . کارینا نمی تونست کیرو ببینه که تا کجا رفته توی کس ...
سحر لذت عجیبی رو حس می کرد که تا حالا به این شکل واسش سابقه نداشته بود . و اون حالا می تونست یه طعم شوهر داری رو هم بچشه و این تفاوتو با زندگی معمولی خودش فقط در همین یک نکته خلاصه ببینه . وگرنه اون جوری که خیلی از دوستاش تعریف می کردند شوهر داری جز دردسر نمی تونست چیزی رو به دنبال داشته باشه . کارینا لباشو از رو لبای سحر بر داشت تا بتونه کونشو به خوبی دید بزنه و کیرشو تا اون جایی که جا داره بفرسته توی کس ..
-آخخخخخخخ کارین عزیزم . خیلی خوشم میاد . نترس این نرمه .. بیشتر .. بذار بیشتر بره . بیشتر می خوامش . خواهش می کنم . تند تر بکن .. تند تر ...
سحر هنوز کیر یک مرد رو در قسمت کسش احساس نکرده بود . فقط وقتی که بچه بود یه بار پسر همسایه اونو در کوچه ای خلوت گیر آورد و اونو کشوند به یه گوشه ای و کیرشو به کونش چسبونده بود ... هر بار به اون صحنه فکر می کرد تنش مثل بید می لرزید .. حالا حس می کرد که تماس این دیلدو همون حس کودکی رو درش زنده کرده .. با این تفاوت که حالا خیلی لذت می بره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز استاد و دانشجو . عروس و مادرشوهر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites