تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

مریض جنسی

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 6 Sep 2015 10:49
جالب بود . وقتی میگی واقعیت بود باور کن یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم. چجوری نکته نکته اتفاقات ۸ سال پیش یادته؟ داستانت قشنگ بود
     
#12 | Posted: 6 Sep 2015 14:18
داستان نویس نیستی اما خوبه میشه راست کرد باهاش ادامه اشو بنویس عزیز.
     
#13 | Posted: 7 Sep 2015 15:53
ببینید من اتفاقای اصلی و قشنگ یادمه حالا شاید یادم نباشه شام چی خوردم ولی واسه این که جذاب تر شه اضافه کردم فلان چیزو یا چیزای دیگه ولی قشنگ اتفاقای اصلی زندگیم واسم رخ داده و هنوزم درگیرشم
     
#14 | Posted: 7 Sep 2015 15:54
قسمت سوم
بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم قشنگ سر حال اومدم رفتم پای میز آرایشم یه آرایش کمی کردم یه رژ قرمزم زدم ^_^
من 3 تا عمه دارم خونه این عمم که اسمش پریه 3تا بچه داره یه دونه پسر داره هم سن من به اسم علی دوتا دختر داره یکیشون تقریبا همسن حامد اون یکیم همسن من به اسمای فاطمه و زینب
این عمم خانوادشون واقعا مذهبی بودن از اونا که دختر عمم جلو حامد ما بدون روسری نمیادو شوهر عمم نمازش قضا نمیشه و تا تهشو بخونید...
مامانمینام رسیده بودن خونه مامانم تا منو دید گفت چه خبره این همه آرایش گفتم این که خیلی کمه گیر نده
بعد رفتم سراغ لباس پوشیدن یه شلوار لی آبی تنگ داشتم اونو پوشیدم زیرشم یه شرت توری مشکی بود که مامانم واسم خریده بود با ست سوتینش که پوشیدم یه بلوزم تنم کردم که یکم سنگین باشه جلو اونا با یه شالو مانتومم مشکی بود خلاصه آماده شدیمو راه افتادیم حامدم موهاشو بالایی زده بود این توله سگ با این که سنش کمتر از من بودا ولی خیلی قیافش خوشگل بود و واقعا من حامد و خیلی دوس داشتم از ته دلم دوسش داشتم داداش بزرگم که نتونست بیاد 4تایی رفتیم
رسیدیم خونشون و اومدن استقبال ما بعد از ماچ و بوسه رفتیم نشستیم انقد مذهبین حتی حامد ما روش نمیشد دست بده با دختر عمه ش تعارف کردن رفتیم رو مبل نشستیمو مامانم و عمه م مشغول کس شر گفتن بودن بابامو شوهر عمه مم که از هر دری صحبت میکردن و میخندیدن
فاطمه از همون اول زوم بود رو حامد ما از قیافه فاطمه بگم یه دختر محجبه ابروهاشو اصن دست نزده بود چشای درشتی داشت سینه هاشم نمیشد حدس بزنی ولی برامدگیش نشون میداد کوچیک نیس تو اون سن حامد ما ام هواسم بود بهش گه گداری بهش یه نگاه مینداخت بعد خیلی تابلو جفتشون میخندیدن تو اون دوران تازه واسه حامد گوشی خریده بودیم با گوشیش سرگرم بود نمیدونم چرا همش هواسم به حامد بود روش غیرت داشتم
علی تو جمع نبود که یه دفه از اتاقش اومد بیرون این علی کاملا با فاز خانوادش فرق داشت یعنی تو قیدو بند خانوادش نبود ولی مجبور بود جلو اونا خوب باشه ولی بیرون دیده بودمش تیپش امروزی و خلاصه اوکی بود اومد پیش ما نشستو زینبم مشغول حرف زدن با من شد
-از درس و اینا چه خبر؟
منم بی حوصله جوابشو میدادم
-هیچی فعلا میخونم دیگه تا ببینم چی میشه
-من که اصلا حال درس خوندن و ندارم مامانمم که انقد گیر میده بخون بخون آدمو خسته میکنه
-خب یه موقعه هایی به تفریحت برس اینجوری نمیشه که همش بخونی
-تو مامان منو نمیشناسی نمیذاره بیرون برم که میگه هروقت شوهر کردی با شوهرت برو تفریح کن
-آره عمه رو میشناسم اخلاقش اینطوریه دیگه ولی اینطوریم خوب نیس
تو این بحثا بودیم که علی اومد تو جمع ما و با لبخند گفت باز این زینب ما مخ تو گرفته به کار ول کن این دختر عمه رو
گفتم نه بابا این چه حرفیه
علی-دختر عمه خونه ما کم میای قضیه چیه

مامانینا باید بیان دیگه من چیکار کنم
خلاصه چیزای چرت و بذارم کنارم اون شب همین طوری حوصله سر بر گذشت اینایی که گفتم و فقط خواستم یه خورده با خانوادمون آشناتون کنم
شامو خوردیم علی گفت من میرم اتاقم دیگه با اجازه
اومدم برم دستشویی اتاق علی رو به روی در دستشوییه یعنی در باز باشه میشه اتاقشو دید رفتم دستشویی کارم که تموم شد در و که باز کردم یه لحظه چشمام 4 تا شد دیدم نصفه در بازه علی پشت کامپیوترش نشسته و پشتش به منه من قشنگ میتونستم ببینم دیدم کیرشو درآورده داره با دست راستش میماله داشت جق میزد تند تندم میمالید یه لحظه دو دل شدم که برم یا نگاه کنم چی میشه واسم تازه بود نگاهش به صفحه ی کامپیوتر بود معلوم بود داره لذت میبره دیدم بعد چنتا عقب جلو کردن دستش با دست چپش دست مال کاغذی و گرفت جلو کیرش که آبش نریزه اینور اونور یه کیره تقریبا سیاه داشت که کلفت بود من خیلی آروم که نفهمه من دارم دید میزنم رفتم تو هال این دومین کیری بود که دیده بودم
مونده بودم چرا حشری شده یعنی به خاطر من که آرایش کردم خلاصه برگشتیم خونه
لباسمو عوض کردمو یه لباس راحت پوشیدم
دنبال کتابم میگشتم رفتم سمت اتاق حامد که ببینم اون بر نداشته در اتاقشو باز کردم حامد تقریبا زیر پتو بود تا منو دید رنگش پرید فک کنم زیر پتو داشت میزد اخه دست چپش زیر پتو بود دست راستشم گوشیش بود منم 3 نکردم گفتم حامد کتابمو ندیدی با صدای آروم گفت نه دست من نیس
نمیدونم چرا خواستم اذیتش کنم رفتم تو اتاقش به بهونه پیدا کردن کتابم گفتم شاید اینجاها باشه
گفتم زیر پتوتو بگرد شاید اونجاس یه لحظه عصبی شد گفت اینجا نیس به خدا برو جای دیگه رو بگرد
انگار ضد حال خورده بود ) دیگه اذیت نکردم اومدم تو اتاقم شلوارمو درآوردم دوس داشتم شبا با شرت و بدون سوتین بخوابم درو میبستم
با یه شرت و سوتین افتادم رو تختم خیلی حال میداد کم کم چشام گرم شد...
الهام.
     
#15 | Posted: 7 Sep 2015 15:58
خدمت دوستای گلم بگم نمیدونم چرا نمیتونم پیام های شمارو جواب بدم یه ارورری میده درست شد جوابتون میدم بوسسس بوووس واسه نظراتون از elena عزیز و kamran ممنونم که نظرشونو گفتن.
     
#16 | Posted: 9 Sep 2015 09:29
سلام الام جون . نه بابا داری راه میافتی ها ایول
     
#17 | Posted: 9 Sep 2015 11:16
elhamsexy
     
#18 | Posted: 15 Sep 2015 15:39
قسمت چهارم


یه روز دمه صبح بود ساعتای 4 5 بود که از خواب پریدم من خوابم خیلی سبکه هر کی کنارم تکون بخوره میفهمم چشامو نیمه باز کردم دیدم یه تاریکی تو اتاقمه دقت که کردم دیدم حامد تعجب کردم شرت و شلوارشو کشیده بود پایین داشت منو میدید جلق میزد یه لحظه عصبی شدم میخواستم بگم آشغال من خواهرتم بیغیرت داد و بیداد کنم ولی میدونستم اینکارو کنم حامد شهید میشه و مامانمینا بد بختش میکنن با اعصاب خوردی چشامو بستم که 10 دیقه بعد رفتش .
صبحش اومد بهم سلام بده جوابشو ندادم گفت آبجی چرا جواب نمیدی گفتم حوصله ندارم خیلی از دستش عصبی بودم این مدت خیلی اتفاقا افتاده بود اینم اضافه شده بود
رفتم حموم تو حموممون یه آیینه قدی داریم وقتی لخت شدم بدنمو وارسی کردم چیزی کم نداشتم انصافا سینه های خوب شل و ول نبودن کونم که گرد بود یه دستی بهشون کشیدم یه لحظه غرور اومد سراغم که بهترین و دارم پاهای ناز دستای قلمی همش به این فک میکردم اون پسره و پسر عمم تو کف من بودن لذت میبردم از این حالت احساس میکردم داغ شدم
یکمی پشمای کسم درومده بود خیلی بدم میومد از پشم چیزه بیخودیه اصن یه ژیلت ورداشتمو کلی صفا دادم بهش برق انداختم به کسم ^_^ مدل کس من چوچولاش یکمی بزرگه و بیرون از کسمه رنگشم قرمزه مایل به صورتیه خیلی خوش رنگه نشستم کف حموم پاهامو باز کردم آب داغ میریخت رو کسم با انگشتم شروع کردم به مالیدن کسم که چه حالی میداد اون صحنه ها میومد جلو چشمم دلم یه عشق بازی میخواست یه چیزی که آرومم کنه انقد مالیدم تا آبم اومد من خیلی بد ارضا میشم یعنی حدود 1 دیقه پیچ و تاب میخورم کمرم خمو راست میشه لذت وصف نا شدنی بهم میده
تو یکی از این روزایی که مدرسه بودم اون روز خیلی داغ بودم اصن حالت صورتم تابلو بود پریسا م کرم بازیش گل کرده بود دستای نازشو آروم گذاشت روی رونم یکم نازش کرد بعد دیدم یه برگه درآورد از دفترش شروع کرد به نوشتن یه چیزی
دیدم نوشته الهام اگه یکی باشه که از تو خیلی خوشش اومده باشه چیکار میکنی؟
منم نوشتم تا کی باشه ؟
قلبم شروع کرد به تند تند زدن نوشت یکی که خیلی دوست داره و بخواد باهات باشه ولی کسیم ندونه
نوشتم اگه ازش خوشم بیاد چرا که نه
نوشت: اگه بخواد بوست کنه نازت کنه و توام نازش کنی و ...
گفتم نمیدونم تا ببینم کیه و...
ته دلم میدونستم منظورش خودش بود ولی نه اون نه من مستقیم عمل نمیکردیم
زنگ آخر بهش گفتم بیا بریم خونه ما
زنگ که خورد رفت زنگ زد خونشون که میاد خونه ما
مامانش منو چند بار دیده بود و با هزارتا غر زدن قبول کرد
رفتیم خونمون حامد آماده شده بود بره مدرسه ش که پریسا برا اولین بار حامد مارو دید گفت شیطون نگفتی داداش به این خوشگلی داریا حامد لبخندی زدو گفت این آبجی ما اینطوریه نمیذاره من رفیقاشو ببینم خلاصه اون رفت و من موندم و پریسا رفتم یه ناهار درست کردمو خوردیم کلی تعریف کرد از دستپختم بعدش یه دفه گفت یه سی دی دارم بذارم ببینیم منم که از صبحش تو کف حال بودم گفتم باشه اون روز یه تاپ تنم بود با سوتین مشکی سفید با یه شلوارک جذب به پریسام شلوارک و تاپ داده بودم سی دی و گذاشتیمو این دفه خارجی بود داستان تارزان بود انگار ولی سوپر بود توش تارزان نمیفهمید و یه زنه بود که میرفت تو جنگل بهش میداد داستانی بود
پیش هم نشسته بودیم پریسا هی تی وی و نگاه میکرد هی منو رو متکامون دراز کشیده بودیم کنترل ارم دستم گرفته بودم که اگه کسی یه دفه اومد بتونم خاموش کنم همینطور که دراز کشیدیم پریسا زانوشو چسبوند به زانوم شروع کرد به مالیدن اینجای صحنه کیر تارزان که اندازه کیر خر بود واقعا بزرگ بود داشت میکرد تو کس زنه پریسا گفت عجب کیری داره لامصب منم گفتم آره واقعا کیرش گندس ولی زنه درد میکشه بیچاره پریسام گفت نه بابا دیوونه کیر هرچی گنده باشه و کلفت به زن بیشتر حال میده
دستشو گذاشت رو شکمم آروم آورد بالا گذاشت رو سینم واقعا نمیتونستم کاری کنم شل شل بودم واقعا دلم میخواست اینو
چشامو بسته بودم ریز نفس میکشیدم با انگشتاش کشید دور سینم آروم نازشون میکرد برگشتم نگاهش کردم یه لحظه ترسید چهره هامون روبه رو هم بود با اون چشای درشتش نگام کرد بعد اروم لبامو بوس کرد چشامونو بستیم همدیگرو بغل زدیم یه لحظه آتیش گرفتم بیشتر اون انجام میداد لب نمیگرفتیما بلد نبودیم فقط بوسم کرد و ادای لب گرفتن و در آوردیم که من یه لحظه حالم بد شد دستشو گذاشت رو سینم شروع کرد به مالیدن منم کاراشو تکرار میکردم انقد بهم حال میداد اون لحظه میخواستم تموم نشه رفت سراغ گردنم شروع به لیسیدنش کرد مو به بدنم سیخ شد من تو یه دنیای دیگه بودم منم همون کارو واسش کردم رو ابرا بودیم جفتمون وسط هال بودیم رو فرشا تو هم دیگه میلو لیدیم
لباسمو زد بالا دستشو گرفتم یه لحظه خجالت کشیدم ولی دستمو زد کنار واسه این که نبینمش و خجالت نکشم چشمامو بستم سوتینمو یه ذره داد پایین سینم افتاد بیرون با زبونش میکشید دور سینم اه م رفته بود رو هوا میلرزیدم خیلی بهم حال میداد یه دستشم گذاشت رو کسم نتونستم دیگه تحمل کنم دستشو گرفتم محکم کشیدم بالا یعنی نه بعدش چشامو باز کردم اونم حالش مثه من بود ولی واقعا خجالت میکشیدم بهش گفتم بسه پریسا اونم چیزی نگفت لباسمو اوکی کردم رفتم دستشویی آب زدم به صورتم اومدم بیرون سیدی و درآورده بود خلاصه بعدش باهم کلی حرفای مسخره زدیم و انگار نه انگار چند مین پیش دستش رو کسم بود بعدش لباساشو پوشید و رفت منم که آتیشم خاموش نشده بود بدتر شده بودم...
الهام
     
#19 | Posted: 21 Sep 2015 13:03
elhamsexy
الهام جون عالیه. ادامه بده. خاطره که از واقعی باشه یه جورایی من حسش میکنم و همین حس رو در مورد خاطرات تو که فعلا فقط قسمت اولش رو خوندم رو، دارم. ما پسرا عاشق خاطرات سکسی دخترا در صورتی که واقعی باشه هستیم. مال تو هم من حس میکنم که واقعیه. توی تایپیک سکس در محل کار گفتی که در محل کار سکس در حد مالوندن داشتی که الان پشیمونی. لطفا خاطره اون مالوندن در محل کارت رو هم برام تعریف کن بصورت کامل. ممنون
بوس بوس. ستاره بچینی

آرزوی خوشبختی همه مردم جهان
     
     
#20 | Posted: 21 Sep 2015 19:11
elhamsexy:
الهام

تنها داستانی است که همه قسمت هاشو خوندم. عالیه. ادامه بده. من از داستان تخیلی بدم میاد اما تو نوشته های تو این احساس را ندارم.

مدیرکل اداره لذت های سمعی بصری
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مریض جنسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites