تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 2 از 34:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  30  31  32  33  34  پسین »  
#11 | Posted: 17 Sep 2015 00:51
امار میده....قسمت اخر
و شروع کرد به تعریف کردن که وقتی محسن داشت سوار اتوبوس میشد دیدم یه پسر کنار خانواده اش بود داره به من نگاه میکنه تا من دیدمش بهم چشمک زد ..منم خندم گرفت بعد دیگه اومد دنبالم..تو رفتی کافی شاپ حواست نبود اومد صندلی پشتی به من گفت که باهاش دوست بشم ازت خوشم اومده از ابن حرفها ..منم نمیدونم چرا به جای نه گفتم فعلا برو داداشم الان میاد اونم هی گیر داد منم نمیدونم چم شده بود چون اولین بارم بود گفتم باشه بعد تو رفتی دستشویی اومد شمارشو بده..همین دیدی که من شمارشو انداختم همونجا...گفتم فقط همین گفتم من همشو دیدم راستشو گفتی ولی همشو نگفتی من تعقیبت کردم جریان شمشادادرو هم براش گفتم ..مهشیدم سرشو انداخته بود پایین بعد گفت همشو گفتم اره دستتو گرفت به خودش چسبوند مهشید سرخ شده بود و سرش پایین بود
نمیدونم چرا اینجوری بهش گفتم منم میخواستم ماجرا یه جور دیگه پیش بره انگار یکی داشت جای من حرف میزد...کیرم دوباره شق شده بود دوست داشتم مهشید بگیرم بغلم و بشونم روپاهام و کیرمو از رو شلوار بهش بمالم ولی دوست نداشتم بکنمش....
بهش گفتم تو همه چیز به من گفتی...اروم گفت تو که همشو دیدی به خدا همین بود..گفتم منظورم اون نبود کلا داستانت تو این چند روز مخصوصا وقتی محسن اینجا بود گفتم راستشو بگو تا منم برات چیزیو تعریف کنم
مهشید بد جوری رفت تو خودش گفت روم نمیشه گفتم من میخوام بگی بین خودمون میمونه و گفت راستش با محسن دوست شدم وای این دختره خیلی پرو بود تا یه کم باهاش اروم حرف زدم رک داشت حرف میزد ..و ادامه داد محسن بهم پیشنهاد داد منم به خاطر لجبازی با فرشته باهاش دوست شدم
گفتم راستشو بگو دیگه با کسی نیستی گفت به خدا نه ..گفتم چرا اینجوری شدی تو...پرو برگشت بهم گفت اخه دوستام همه دوست پسر دارن
من بهش گفتم من میدونم تو خونه خیلی بهت سخت میگیرن و تو راحت نیستی
گفت :منم به خدا فقط باتو راحتم..منم اخلاق بپیه جوری بود که بیشتر فامیل بامن اخت بودن حتی داداش بهزاد بامن خیلی راحت بود
خواستم ادمه حرفم بزنم که بدنم خیلی گر گرفته بود
با این جمله که من مشکلی ندارم که تو باکسی دوست بشی ...و گفتم جریان محسنم دیدم وقتی دیدم دستت تو دست یه پسر هست اولش ناراحت شدم ولی دیدم تو هم حق داری و بهش از حسی که میومد سراغم بهش گفتم ولی نگفتم که با محسن هماهنگ کرده بودم داشتم حرف میزدم که مهشید دستمو گرفت و صورتمو ماچ کرد گفت داداشی اون حست به خاطر اینه که ابجیتو درک میکنی
وای تا دستمو گرفت احساس کردم سر کیرم خیس شده نه اینکه ابم اومده باشه فقط ی کم سر سوراخ کیرم خیس شده بود تو همین حال بودم که بهش گفتم همینطور که بهت گفتم من مشکلی ندارم تو دوست پسر داشته باشی فقط اگه خواستی به من بگو تا هواتو داشته باشم
مهشید بغلم کرد گفت داداشی عاشقتم تو خیلی خوبی
بعد باوقاحت تمام گفت چشم مهرداد جون تو دیگه مونس منی همه چیزو برات میگم اصلا خودم برات دوست دختر پیدا میکنم گفتم :خوب دیگه پاشو بریم بخوابیم..که دوباره دستمو گرفت گفت داداشی من حالم خیلی بد بود الان بهترین حس و حال دنیا رو دارم ..داداشی نخوابیم دیگه به خاطر من دوست دارم تا صبح حرف بزنیم خیلی حس خوبی دارم نخواب دیگه...
و اونشب مهمترین حوادث این داستان رقم خورد...نظر فراموش نشه

بستنی
     
#12 | Posted: 17 Sep 2015 02:28
سلام داستانت تا اینجا خوب بودش
فقط ادامه داستانت رو سریعتر بزار

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#13 | Posted: 17 Sep 2015 09:41
تربیت داف ... قسمت اول
گفتم دختر مگه تو شنبه امتحان نداری...گفت داداشی امتحان بینش دارم..من اصلا نیازی ندارم بخونم بینش خیلی راحته...راست میگفت مهشید درسش خوب بود..دیدم دوباره خودشو به من نزدیک کرد وسرشو گذاشت رو پاهام
بعد گفت داداشی تو از چه جور دختری خوشت میاد گفتم چیه راستی راستی میخوای برای ما زید پیدا کنی ...خندید گفت خوب اره چیه داداش به این خوشگلی دارم خیلی هم دلشون بخواد...دستم گذاشتم رو سرش و با موهاش بازی کردم مهشید چشمتشو بسته بود بهش گفتم ناقلا تو اون پالتو و چکمه ساپورت کی خریدی که بابا اینا نفهمیدن گفتم ولی خیلی عوضت کرده بود
گفت :اونا کی برای من نیستن اونا رو ازدوستم مهسا امانت گرفتم شنبه هم باید پسش بدم ...گفتم ای ناقلا پس اونا رو گرفته بودی که محسن اومد مخ محسنه بزنی...پس مخ محسن تو زدی...دیدم میخنده منم دوباره دستم کردم لای موهاش اونم دستشو گذاشت رو دستم و با دستم که داشتم با موهاش بازی میکردم همراهی میکرد ...گفت محسن خودش به من پیشنهاد داد..گفتم با اون لباس هایی که تو پوشیدی تو این چند روز نمیتونست نده مهشید خندید گفت داداشی تو هم سلیقت خوبه ها اون لباسا که خریدی خیلی قشنگن گفتم بابا اون از مغازه دوستم برداشتم گفت اینا مد...گفت بالاخره تو برداشتی دیگه...گفتم راستش اون پیراهن سرمه ای زیپ داره من انتخاب کردم..
گفت داداشی من سلیقه ام زیاد خوب نیست الان یکی دوتا که مانتو خوب دارم با مهسا رفتم خریدم اخه اون سلیقش خیلی خوبه...نمیدونم شاید چون بابا اینا زیاد به لباسام گیر دادان نمیتونم خوب تشخیص بدم چی بخرم که هم اونا گیر ندن هم خوشگل باشه...دوباره دستمو کشیدم تو موهاش گفتم امروز اب دهن همه رو راه انداخته بودی اون پسره خوشتیپ مجبور کرد بیاد مختو بزنه
دیدم داره میخنده..گفتم مهشید ولی پسره هم خوشگل بود هم خیلی خوشتیپ
فقط سنش خیلی زیاد بود...به تو نمیخورد...سریع دختره پرو پرید تو حرفم
گفت :سنش زیاد نبود که اتفاقا دوستام همه با این سنی ها دوست میش...دستمو کردم گفتم اوه اوه پس این پسره حسابی تو دل ابجیم جا باز کرده
گفت نه:مثال زدم...دستش که رو شکمش بود گرفتم و تمام انگشتامو کردم لای انگشتاش گفتم مهشید قرار شد همه چیز به من بگی...اصلا از همین پسره شروع میکنیم ..راستی اسمش چی بوداروم گفت اردلان ...و خودشو جابه جا کرد سرش اورد بالاتر ...منم دستمو انداختم زیر بغلش کشوندمش بالاتر وسرشو قشنگ گذاشتم رو کیرم که تازه داشت دوباره راست میشد بهش تو همون حین گفتم پاهام خواب رفته بود.. گفت اخ ببخشید اومد پاشه بره اونور.با دستم اومدم نگه هش دارم که دقیقا رفت روی سینه سمت راستش وای جوووون چه سینه های خوبی داشت مهشید داغ کرده بودم گفتم اتفاقا الان بهترین حس دنیا رو دارم که ابجی خوشگلم سرش رو پاهامه...مهشید زبون بازم گفت من خیلی خیلی حس خوبی دارم مهرداد...دستمو اینبار رسوندم به گوشش و با لاله گوشش بازی کردم .این تو کل زنگیم اولین بارم بود که اینقدر به خواهرم دست میزدم مهشیدم چشماش خیلی خمار شده بود
گفتم مهشید وقتی اردلان دستتو گرفت چسبوند به خودش چه حسی داشتی
دیدم چیزی نمیگه گفتم قرارمون یادت رفت گفت روم نمیشه ..کفتم بگو دیگه
گفت خیلی داغ کرده بودم هم ترسیده بودم چونداونجوری که اون داشت منو به خودش میچسبوند اگه کسی مارو میدید خیلی بد میشد بعد دستممو که هنوز داشت با گوشش بازی میکرد گرفت و اورد گذاشت بالای شکمش و با دستش با دستام بازی میکرد وای کیرم خیلی سفت سفت بود نمیدونم مهشید حسش میکرد یا نه ؟بعد گفتم حالا کی قرار گذاشتی گفت :فردا ساعت 3پارک......گفتم مهشید به این سوالم راستشو جواب بده :تو هم از اون خوشت اومده
مهشید که دیگه خیلی راحت شده بود و دختر پرو و سواستفاده گری بود گفت بدم نیومده گفتم یعنی خوشت اومده نمیدونم چرا اونقدر رک شده بودم دستمو یه کم اوردم بالاتر تقریبا پایین سینه هاش و مهشیدم با دستش دستمو همراهی میکرد و هنوز داشت با انگشتام بازی میکرد که هر چند صدم ثانیه انگشتام میخورد به سینش..گفتم اگه تو بخوای میتونی بری سر قرار و باهاش دوست بشی منم هواتو دارم فقط با من هماهنگ باش ...یه دفعه دیدم مهشید پا شد قشنگ اومد تو بغلم وای قشنگ با کونش نشست رو کیرم بعد دستشو انداخت دور گردنم ...وصورتشو بهم نزدیک کرد گفت واقعا داداشی ....منم دستمو از پشتش رد کردم چسبوندم به خودم گفتم بله ..هرچی که تو بخوایی....سرشو اورد جلو اومد منو بوس کنه منم برای خنده زودتر لپم بردم جلوتر که مهشید با دستاش صورتم صاف کرد وسفت نگه داشت بعد با لبش یه بوس طولانی از لبم گرفت و گفت عاشقتم داداشی.....

بستنی
     
#14 | Posted: 17 Sep 2015 15:07
عالی بود منتظرقسمت بعدشم خسته نباشی

     
#15 | Posted: 17 Sep 2015 16:42
قسمت دوم
وای تمام تنم مور مور شد منم سفت بغلش کردم گفت برم یه چایی بزارم بیام
معلوم بود مهسا سفتی کیرمو حس کرده بود چون موقع پا شدن یه نگاه به کیرم انداخت ...رفت کتری گذاشت برگشت من اومدم کنار که پیشم بشینه خودشو دوباره اندخت تو بغلم گفت ... اخیش چه جای نرم راحتی ..یکم اونور تر پام بود منم بغلش کردم قشنگ نشوندمش رو کیرم و دستمو کشیدم به موهاش گفتم مهشید از چیه این پسره خوشت اومده..بازم رک جواب داد گفت هم خوشگله هم خوشتیپ بود کیرم سفت سفت بود مهشیدم بعضی موقع ها کونش رو کیرم جابه جا میکرد حالم خیلی خراب بود ولی نمیدونم بازم میلی به کردنش نداشتم هنوز اون حس خواهر برداری یه کمشو داشتم...بعد مهشید گفت راس راستی فردا برم سر قرار..گفتم اگه ازش خوشت میاد برو..بعد گفتم اصلا یه کاری میکنیم به جای شنبه فردا صبح با هم میریم مغازه رفیقم لباساتو پس میدیم یا عوض میکنیم بعد بیرون نهار میخوریم تا ساعت 3بشه تو هم بری سر قرار در همین حین خودمو یه کم بالا کشیدم دیگه بهطور خیلی تابلو کیر راست شدم وسط قاچ کون ابجیم بود سفتی کیرم انقدر زیاد بود که شلوار مهشید قشنگ کرده بود تو کونش چون وقتی پا شد دست کرد تو کونش تا شلوارشو بکشه بیرون...دوبار بغلم کرد اینبار از لپ بوس کرد گفت بازم مرسی ...گفتم ولی فقط باهاش حرف بزن جایی با هاش نریها..سریع گفت حواسم هست داداش ...اصلا تو از دور مواظبم باش ..گفتم اون که بله..گفت وای مهسا اگه اردلان ببینه چقدر میسوزه...گفتم مگه قرار نشد که به کسی چیزی نگی اگه اون بره به کسی بگه بعد پر میشه یه موقع مامان و بابا میفهمن
گفت نه داداش مهسا راز دارمه فقط به اون میگیم... دیدم حالم خیلی خرابه داشتم از شق درد میمردم مهسا رو از رو پام کشیدم کنار بهش گفتم حالا
برو یه چایی بریز بخوریم بریم بخوابیم فردا خیلی کار داریم..
بعد چای شب بخیر گفتم رفتم سمت دستشویی با تصور کرده شدن مهسا توسط یه پسره ده سال از خودش بزرگتر شروع کردم به جق زدن به چند ثانیه نشد که اب کیرم با شدت هرچه تمام پاشید رو در دیوار دستشویی..بازم احساس پشیمونی شدید همراه باترس اومد به سراغم . رفتم سمت اتاقم و رو تختمم دراز کشیدم وبه چه اتفاقهایی که فردا قرار بود بیافته فکر میکردم
اه لعنتی باز کیرم راست شده بود ...وای چه حالی داشتم نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای مهشید از خواب بیدار شدم...دیدم میگه داداش پاشو دیر شد
گفتم مگه ساعت چنده گفت ده ...اومدم پاشم دیدم کیرم راسته راسته سر صبحی دیگه چرا .. انگار کیرم از خودم زودتر بیدار شده بود ...گفتم تو برو من الان میام...بعد رفتم حموم دوش گرفتم اومدم با مهشید صبحونه خوردم رفتم لباس عوض کردم اومدم منتظر مهشید شدم دیدم باز با اون تیپ خفن امانتی دوستش اومده بیرون گفتم مهشید یه چادر سرت کن الان روز تو
محل تابلو میشی از محل رفتیم بیرون درش بیار..گفت راست میگی ها الان
میام.

بستنی
     
#16 | Posted: 17 Sep 2015 17:57
قسمت دوم
وای تمام تنم مور مور شد منم سفت بغلش کردم گفت برم یه چایی بزارم بیام
معلوم بود مهسا سفتی کیرمو حس کرده بود چون موقع پا شدن یه نگاه به کیرم انداخت ...رفت کتری گذاشت برگشت من اومدم کنار که پیشم بشینه خودشو دوباره اندخت تو بغلم گفت ... اخیش چه جای نرم راحتی ..یکم اونور تر پام بود منم بغلش کردم قشنگ نشوندمش رو کیرم و دستمو کشیدم به موهاش گفتم مهشید از چیه این پسره خوشت اومده..بازم رک جواب داد گفت هم خوشگله هم خوشتیپ بود کیرم سفت سفت بود مهشیدم بعضی موقع ها کونش رو کیرم جابه جا میکرد حالم خیلی خراب بود ولی نمیدونم بازم میلی به کردنش نداشتم هنوز اون حس خواهر برداری یه کمشو داشتم...بعد مهشید گفت راس راستی فردا برم سر قرار..گفتم اگه ازش خوشت میاد برو..بعد گفتم اصلا یه کاری میکنیم به جای شنبه فردا صبح با هم میریم مغازه رفیقم لباساتو پس میدیم یا عوض میکنیم بعد بیرون نهار میخوریم تا ساعت 3بشه تو هم بری سر قرار در همین حین خودمو یه کم بالا کشیدم دیگه بهطور خیلی تابلو کیر راست شدم وسط قاچ کون ابجیم بود سفتی کیرم انقدر زیاد بود که شلوار مهشید قشنگ کرده بود تو کونش چون وقتی پا شد دست کرد تو کونش تا شلوارشو بکشه بیرون...دوبار بغلم کرد اینبار از لپ بوس کرد گفت بازم مرسی ...گفتم ولی فقط باهاش حرف بزن جایی با هاش نریها..سریع گفت حواسم هست داداش ...اصلا تو از دور مواظبم باش ..گفتم اون که بله..گفت وای مهسا اگه اردلان ببینه چقدر میسوزه...گفتم مگه قرار نشد که به کسی چیزی نگی اگه اون بره به کسی بگه بعد پر میشه یه موقع مامان و بابا میفهمن
گفت نه داداش مهسا راز دارمه فقط به اون میگیم... دیدم حالم خیلی خرابه داشتم از شق درد میمردم مهسا رو از رو پام کشیدم کنار بهش گفتم حالا
برو یه چایی بریز بخوریم بریم بخوابیم فردا خیلی کار داریم..
بعد چای شب بخیر گفتم رفتم سمت دستشویی با تصور کرده شدن مهسا توسط یه پسره ده سال از خودش بزرگتر شروع کردم به جق زدن به چند ثانیه نشد که اب کیرم با شدت هرچه تمام پاشید رو در دیوار دستشویی..بازم احساس پشیمونی شدید همراه باترس اومد به سراغم . رفتم سمت اتاقم و رو تختمم دراز کشیدم وبه چه اتفاقهایی که فردا قرار بود بیافته فکر میکردم
اه لعنتی باز کیرم راست شده بود ...وای چه حالی داشتم نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای مهشید از خواب بیدار شدم...دیدم میگه داداش پاشو دیر شد
گفتم مگه ساعت چنده گفت ده ...اومدم پاشم دیدم کیرم راسته راسته سر صبحی دیگه چرا .. انگار کیرم از خودم زودتر بیدار شده بود ...گفتم تو برو من الان میام...بعد رفتم حموم دوش گرفتم اومدم با مهشید صبحونه خوردم رفتم لباس عوض کردم اومدم منتظر مهشید شدم دیدم باز با اون تیپ خفن امانتی دوستش اومده بیرون گفتم مهشید یه چادر سرت کن الان روز تو
محل تابلو میشی از محل رفتیم بیرون درش بیار..گفت راست میگی ها الان
میام.

بستنی
     
#17 | Posted: 17 Sep 2015 18:54
خوب بود سرعت اپ کردن قسمتاخوبه

     
#18 | Posted: 17 Sep 2015 18:55
خوب بود سرعت اپ کردن قسمتاخوبه

     
#19 | Posted: 17 Sep 2015 19:46
قشمت سوم
اومدیم تو کوچه خلوت بود رفتیم سر خیابون ماشین سوار شدیم رسیدیم مغازه رفیقم ...رفتیم تو دیدم رفیقم اسمش مهدی بود سلام کردیم با اینکه مهشید چادر سرش بود مهدی داشت با چشماش مهشید میخورد به مهشید گفتم لباسو رو بده تا مهدی عوضش کنه یه دفعه چشم خورد به مانکن تو مغازه که پالتو صورتی و شلوار مشکی ست کرده بود فکری اومد تو سرم من پنج میلیون پس انداز داشتم که سه میلیون به داداش بهزادم قرض داده بودم و دومیلیون تو حسابم مونده بود که کسی ازش خبر نداشت برای خدمتم نگه داشته بودم این بوتیکم من زمانی که محصل بودم نزدیک عیدا با تابستون توش کار میکردم..به مهدی گفتم داداش شما که پالتو مالتو نمی اوردی ..اخه اونجا بوتیک بود و معمولا تیشرت پیراهن ساپورت شلوار اینجور چیزا می اوردن گفت کسی از ترکیه اورده کفته بزار اینجا بفروشم من بهش گفتم اون صورتی همون یکی داری گفت اره گفتم میشه در بیاری یه امتحان بکنیم مهشید اومد کنار گوشم گفت مهرداد داری چیکار میکنی گفتم برو کنار تو کاریت نباشه..مهدی پالتو رو اورد دادم به مهشید گفتم برو بپوش اومد گفت داداش صورتی بهم اصلا نمی یاد..گفتم امتحانش ضرر نداره که برو پرو کن دادم بهش رفت اتاق پرو مهدی هم داشت چند مدل از این لباس جدیدا رو بهم نشون میداد که مهشید صدا کرد داداشی که دیدم مهدی یه جوری شد انگار فکر نمیکرد خواهر و برادر باشیم ..اومد سمت مهشید دیدم پالتو کیپ تنشه و تا زیر باسنشه
و رو ساپورت براق خودش پوشیده بود گفت قشنگه گفتم وایستا الان میام به مهدی گفتم یه شلوار سفید بهم بده که به پالتو بخوره مهدی یه شلوار لی کشی چسبون سفید داد به من منم دادمش به مهشید گفتم اینم بپوش اومد پیش مهدی گفت چند جفت چکمه خوب دارم میخوای ببینی گفتم هیچی دیگه فروشگاه زدی دیگه بیار ببینم خندید رفت اورد همون موقع مهشید صدا کرد رفتم دیدم اووووف خواهرم عجب کسی شده گفتم عالی شدی گفت نمیدونستم داداشیم واقعا انقدر خوش سلیقه است وگرنه همیشه با داداشی میومد خرید برگشتم سمت مهدی و یه چکمه مشکی بلند و بهش گفتم یه بلوز تنگ مشکیم بده اورد به مهشید گفتم اینارو هم بپوش اگه اندازه بود بریم...مهشید پوشید گفت اندازه هست گفتم دوست داری با این تیپ بری سر قرار
سرشو به سمت پایین تکون داد از مهدی چند تا تاپ و ساپورت سکسی بر داشتم و چون از قبل با هم حساب داشتیم نزدیک صدو پنجاه هزار بهش دادم اومدیم بیرون رفتیم نهار خوردیم مهشید گفت بریم خونه من اینارو اتو کنم اومدیم سمت خونه بعد اتو کردن لباسها مهشید اونا رو دوباره پوشید وای چه کردنی شده بود خواهرم گفتم بچرخ ببینم وقتی چرخید دیدم لپ کونش از زیر پالتوش زده بیرون کیرم دوباره شق شده بود...
راه افتادیم به سمت پارک محل قرار مهشید چادر سرش بود وقتی تو ماشین نشستیم چادرو برداشت و اینبار راننده داشت اونو میخورد...

بستنی
     
#20 | Posted: 17 Sep 2015 20:08
حد اقا اسم ها رو درست بنویس. مهشید شد مهسا. قبلا هم محسن رو گفتی میلاد
     
صفحه  صفحه 2 از 34:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  30  31  32  33  34  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites