تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 25 از 28:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  28  پسین »  
#241 | Posted: 27 Nov 2015 23:24
سلام دوست من
داستان شمارو تقریبا تا نیمه خوندم انصافا قلم شیوایی داری و هدف داستان سکسی که تحریک جنسیه مخاطبه در هر قسمت داستانت فراموش نمیشه اما تنها چیزی که در کل داستان تو ذوق میزنه جهت گیری شما بر اساس نظرات یکی دو تا مخاطبه. ای کاش خط قصه بر اساس پیشینه ذهنی خودت شکل میگرفت نه اینکه سفارشی نویس باشید مشخصا در چند قسمت داستانت متوجه شدم مسیر قصه رو به خاطر یکی دو تا کامنت عوض کردی. حداقل برای من خوشایند نیست منم شاید سبکی از قصه گویی رو دوست داشته باشم اما سلیقه شخصیمو به قلم خوبت و سلیقه سایر خواننده های این داستان تحمیل نمی کنم. در هر حال اینکه به نظر مخاطبت بها میدی کار خوبیه. ممنون که بدون وقفه ادامه میدی.
     
#242 | Posted: 28 Nov 2015 08:57
سلام بازم مثه همیشه خوب نوشتی من که با خوندن داستانت همیشه کیرم راست میشه و حال میکنم. ادامه بده همینطور مرسی
     
#243 | Posted: 28 Nov 2015 18:40
قسمت شصتم
با مهشید رفتیم رو نیمکت نشستیم تا موقع حرکت اتوبوس ...مهشید بهم گفت یه زنگ به محسن بزنم ..خواهرم بدجور کف کیر بود ..زنگ زدم محسن از ماجرای پیش اومده به قدر خوشحال شده بود که با تپق گفت عمو اینا کی برمیگردن منم بهش گفتم بعد سیزده دوباره با یه حالت خاص گفت جوووون مهرداد خیلی نوکرتم دمت گرم عجب خبری ..و با پرویی گفت عجب عیدی خوبی به ما دادی دمت گرم بعد گفت مهشید پیشته ...گوشی دادم به مهشید تا محسن بتونه کمی هم با خواهرم بلاسه...حرفهایی که مهشید میزد معلوم بود اونر محسن داره قربون صدقه اش میره ..
من با یه کیر راست شده خیر ه به چند تا شمشاد جلومون و به یه سکس دیگه و تصاویر مهشید محسن جلوی چشمم...این سکس بزرگترین مزیتش برای من این بود که میتونستم تو بطن ماجرا باشم و با پوست گوشتم سکس خواهرمو حس کنم و از دید زدن یواشکی بهتر بود و حتی جلوی خواهرم و بزارش ارضاء میشدم ..
دیگه همه چی برام عادی شده بود و مهمترین چیز برام لذت بردن از خواهرم تا این چند وقت به خدمتم مونده..و تنوع مهمترین اولویتم بود ...خیلی خیلی غرق سکس مهشید بودم ..و با هر سکسش بجای پشیمونی با اتفاق بعدی تشنه دیدن سکس دوبارش میشدم...
مهشید گوشی قطع کرد گفت پس فردا نزدیک ظهر پیش ماست..گفتم جووون دوست داری مگه نه..گفت اره ولی شما مثل اینکه بیشتر بعد خندیدم ..یه چند دقیقه بعد خواهرم که انگار حرف های محسن حشریش کرده بود دستشو مشت کرد رو انگشت شصتم و هی با دستش بالا پایین میکرد و لابد اون پیش خودش تصور کیر میکرد و من داشتم حال میکردم و تصور اینکه خواهرم داره برام جق میزنه..مهشید دیگه حرفه ای شده بود این اواخر که تو خونه بود و با مهدی و سعید دوست بود مدام اوقات بیکاری فیلم سوپر میدید..واین نشون از شهوت بالای خواهرم بود که با تجربه های سکسیش رو به افزایش بود...
بعد از ده دقیقه مسافرهای اتوبوس صدا زدن حرکت کردیم سمت اتوبوس ..مهشید موقع بالا رفتن از پله های اتوبوس با شلوار تنگ سفیدش که قشنگ خط شرتش از زیرش معلوم بود و با یه نظم خاصی باسنش تکون میخورد چشم اون چند مسافر مرد پشت سرشو به خودش خیره کرده بود بخصوص یه اقای جوون که با خانمش سوار اتوبوس شدن و درست انتهای اتوبوس یه ردیف به اخر کنار ما نشستد دقیقا ردیف کناری ما و مهشید و خانم اون اقا کنار پنجره نشسته بودندند و من اون اقا نزدیک هم ..
قبل حرکت متوجه نگاه ریز و حرفه ای اون اقا از ردیف خودشون به پای خواهرم شدم و موبایل نزدیک صورتش گرفته بود و مثلا داره با گوشیش بازی میکنه اما معلوم بود چشماش توی رونهای خواهرم که موقع نشستن پاهاش و روناشو چاق تر هم نشون میداد بود...
یه جوون نزدیک سی ساله با یه کت و شلوار شیک و جمع و جور و موهای صاف که از بغل باز شده بود و یه عینک شیشه گرد ریز که خیلی به صورتش میومد و کفش های واکس خورده ..دقیقا به قول خودمون تیپ مهندسی داشت و خانمش که یه زن چادری قد بلندنر از خودش که به نظرم باردار میمود چون موقع نشستن شوهرش خیلی با احتیاط بهش کمک کرد ..چادر رو خودش پوشونده بود و به شیشه تکیه داده بود و تو باغ نبود و شوهرش هم از این فرصت برای دید زدن ابجی ما استفاده میکرد...شایدم مقصر نبود این خواهر ما بود که با این تیپ خفنش و اون استایل سکسیش کاری کرده بود که یه مرد زن دار هم نتونه از دید زدن اون با حضور همسرش بگذره..و هی چشماشو با تبحر خاصی به سمت ما میچرخوند و خواهرمو دید میزد ..
منم بجای اینکه ناراحت یا بدم بیاد بیشتر خوشحال بودم چون هم کیرم باز مثل قبل مور مور میشد و اصلا نسبت به این غریبه خیلی حس خوبی داشتم بعضی موقع ها هم به عمد خودمو میزدم به چرت زدن تا اون راحت تر دید بزنه...
حال خیلی خوبی بود یه تنوع و یه جور هیجان پر استرس دوست داشتنی داشتم بعد این چند روز تعطیلات مذخرف سپری میکردم..امپرم خیلی زود زد بالا و باز طبق معمول کیرم برام تصمیم گرفت که مهشید هم تو جریان بزارم ..وقتی شاگرد راننده با بسته بندی بیسکوین به سراغ مسافر ها اومد و داشت اونا رو تقسیم میکرد جریان به مهشید گفتم اون خواهری که ما داشتیم دیگه خودش ختم روزگاره گفت از اول حواسم بهش هست و باز انگار میخواست یه جوری منو محک بزنه گفت داداشی یه کم اذیتش کنیم گفتم چه جوری..گفت یه کم بهش امار بدم بعد اروم بدون اینکه کسه متوجه دستش بشه کیرم تو صدم ثانیه گرفت ول کرد گفت دوست داری مهرداد جون..
من فقط با همون یه لحظه داغ کردم گفتم اره مهشید جوون ..گفت خوب تو چند دقیقه بعد به بهانه راحت خوابیدن برو صندلی پشتی ابجیت کارشو بلده...
واقعا کیرم انقدر تابلو شق شده بود که اصلا نمیتونستم پا شم برم کمی صبر کردم تا بخوابه که دیدم شانس بعد من ردیف جلویی ما بچه دوقلوش که هفت ساله میخورد بهشون درست اورد صندلی پشت ما و اونها تا بچه ها ش راحت دراز بکشن و بخوابن ...عجب ضد حالی شد اصلا با این ضد حال کیرم درچا خوابید ...یه چند دقیقه تو فس بودم که دیدم مهشیدم هی پاهاش الکی باز و بسته میکنه و این اقای پهندس مارو حشری تر جوری دیگه دید میزد که چشماش خود به خود میخ لای پای خواهرم میشد حدود بیست دقیقه بعد که هوا تاریک شده بود برگشت یه کم به خانمش کمک کرد تا راحت تر تکیه بده و بخوابه و صندلی خانمشو کمی خوابوند انگار که خیالش راحت شده باشه با جرات بیشتری مهشید دید پیزد از این پروییش معلوم بود که خواهرم یه کرمی ریخته که این اونطوری و با جرات بیشتری خواهرمو دید میزد ..منم دوباره احساس رعشه پشت کمرم درست تو گودیش بالای خط کونم و احساس رخوتی تو کل تنم احساس کردم و کیرم دوباره سفت تر از قبل شق شد و خودمو الکی به خواب میزدم تا اقای مهندس با ارامش بیشتری خواهرمو دید بزنه ...اما مهشید بیکار نبود انگار شهوت این دختر چند برابر دخترای همسن سال خودش بودند و اون که میدید من از دیده شدن بدنش و رابطه اش با دیگران لذت میبرم منو عملا دیگه تو اینجدر موقیعت ها گیر پینداخت و حسابی از این عمل ازادانه اش که برادرش بهش داده بود لذت میبرد ...انگار توی این تعطیلات اونم خیلی تو کف بود ..اون تو این چند روز موبایلشم خاموش کرده بود که یه موقع یکی از زیداش زنگ نزنه سوتی بشه ..اون فقط سوار من شده بود و از بی تعصبی من کمال حال و سواستفاده رو میکرد...
حدود دوساعت از حرکت اتوبوس گذشته بود که مهشید پتشد و الکی منو تکون داد گفت داداشی بیا اگه خوابت میاد کنار پنجره بخواب راحت ..عجب فکری کرده بود این مهشید چرا به فکر خودم نرسید ..
منم که هنوز کیرم شق شده بود نشسته جامو با ابجیم عوض کردم موقع عوض کردن جامون متوجه شدم ابجیم داره دگمه پایین مانتوش که کلا سه تا دگمه داشت وا میکرد قیافه مهندس نمیتونستم ببینم ولی حتما از این جابه جایی خر کیف شده بود و خواهرم با باز کردن اون دکمه نشون پیداد که حشریه...و منم که تنها چیزی که با خودمون داخل اتوبوس اورده بودیم کوله مهشید بود حایل کردم بین خودمو مهشید و سرمو گذاشتم روش و صندلیمو کمی به عقب خوابوندم تا خوب به اونا مسلط بشم در ضمم اون کوله باعث شده بود که این جناب مهندس به چشمای من دید نداشته باشه و فقط امیدوار باشه که من خواب باشم حدود ده دقیقه بعد مهشید الکی سمت من برگشت که مثلا ببینه من خوابم یا نه بعد موبایلشو گذاشت رو پاش و شروع کرد الکی اس مس خوندن مهدنس محو حرکات مهشید شده بود مهشید که فهمید بود مهندس بدجوری تو کفشه اینبار کفش هاشو از پاش دراورد و زانو هاشو اورد بالاتر و تکیه داد به صندلی جلویی که الان خالی بود جای او دوتا بچه دوقلوها...
پیشد حدس زد مهندس الان داره چیو اینجوری با دقت نگاه میکنه قسمت کناری ران پای خواهرمو تا امتداد باسنش که به صندلی ختم میشد درست جلوی چشماش بود ....خیلی دوست داشت یه جوری سر حرفو با خواهرم باز کنه اما معلوم بود اون خیلی بیشتر از ما استرس داره یکی هم علتش حضور همسرش تو اتوبوس بود پس مهشید خودش دست به کار شده بود وبا امار دادن جورواجور داشت خیال مهندس از طرف خودش راحت میکرد...مهندس یکی دوباری که فکر میکرد مهشید حواسش نیست دستشو به کیرش رسونده بود و اونو هی جابه جا میکرد...
معلوم بود امپر مهندس بدجور زده بود بالا شاید فکرشو هم نمی کرد همچین داف کم سن و سالی به اون امار بده و حالا که این موقعیت پیش اومده بود کاملا مشهود بود که دست و پاشو گم کرده انگار اونم زیاد اهلش نبود یا بوده موقعیتش نبوده...به هرحال تنها چیزی که خیلی مطمین بودم این بود که این اقای مهندس به هیچ وجه دوست نداشت مهشید از دست بده چون هر چند دقیقه یک بار هم امار من و هم خانومش میگرفت تا مطمین بشه و بتونه یه جورایی خودشو بیشتر به مهشید نزدیک کنه ...تو تاریکی هم میشد تشخیص داد که سر و صورت این مهندس چقدر قرمز شده بود حتما داشت لحظات پر از استرسی سپری میکرد و خوش نمی دونست از کجا باید شروع کنه ..
و من هم هر لحظه با حرکات بی پروایانه خواهرم در مقابل یه مرد زن دار لذت غیر قابل توصیفی سیر میکردم...عرق سردی هم رو پیشونیم نشسته بود که بهترین چیز هم بوی عطر بود که از سمت خواهرم به مشامم می رسید حتما مهندسم داشت با بوی این عطر حال میکرد ...با این همه امار دادن تابلو مهشید میشد فهمید که مهندس هنوز میترسه و استرسش خیلی شدیده و نمیتونه بهش غلبه کنه...تا اینکه اتوبوس موقع شام نگه داشت و همه مسافر ها پیاده شدند و بیشترمون به سمت رستوران رفتیم...و اقای مهندس و خانمش هم پشت سر ما معلوم بود داره یواشکی کون مهشید زاغ میزنه و مهشیدم کم کرم نمیریخت و داشت لذت میبرد که یه مرد متاهل اسیر خودش کرده...

بستنی
     
#244 | Posted: 28 Nov 2015 18:46
kamali 6869
دوست عزیز واقعا از نظرت خیلی خیلی ممنونم امیدوارم بازم ادامه بدی و نظرتو بگی البته در بعضی موارد حق با شماست بله من یه جاهایی به همون علتی که شما گفتید از مسیر داستان خارج شدم ..البته فکر کنم این اواخر دارم مثل قبل میشم اما بازم شما و دوستان دیگه میتونن با نظراتشون به من کمک کنن ..در کل داستان من یه مسیر خاصی تا پایان داره بعضی موقع ها به اشتباه یه شاخ و برگی بهش دادم...اما ازهمه دوستان مچکرم که میان و داستانمو میخونن

بستنی
     
#245 | Posted: 28 Nov 2015 23:51
قسمت شصت و یکم
من و مهشید یه غذا بیشتر سفارش ندادیم و باهم خوردیم ..مهندس و خانمش هم که دوتا میز اونورتر نشسته بودن فقط نوشیدنی سفارش دادن و همسرش یه کم کتلت که از خونه اورده بود گذاشت جلوشون و مشغول خوردن شدند ما عمدا جوری نشسته بودیم که مهشید درست روبروی مهندس باشه و من و خانم مهندس پشت به هم ..مهشید که زیاد به غذای تو راه اعتقاد نداشت یه چند قاشق غذا خورد و دست کشید .. و با یواش صحبت کردن بهم میگفت مهندس بدججوری تو کفشه و دنبال فرصت که با مهشید تنها بشه منم زیاد از غذا خوشم نیومد و فرصت غنیمت شمردم برم دستشویی چون موقع وارد شدن خیلی شلوغ بود رفتم سمت دست شویی دیدم بازم شلوغ ..از اونجایی که دستشویی کوچیک داشتم تریجیح دادم بیام بیابون اطراف رستوران و از همون گوشه رستوران تو اون شلوغی اومدم بیرون و از مغازه بغل رستوران یه بطری اب خریدم اومدم برم پشت ساختمان رستوران دیدم مهشید از رستوران اومد بیرون و داشت میومد سمت من نزدیک پشت ساختمان ولی هی پشت سرشو نگاه میکرد بله مهندس هم از در رستوران اومد بیرون..این ابجی ما دیده بود اون خیلی بی عرضه هست خودش دست به کار شده بود و اون مرد دنبال خودش کشوند بیرون..پس منم سرعت بیشتر کردم و رفتم پشت دیوار تا اونا منو نبینن ..بیشتر مهندس منظورمه وگرنه ابجیم دیگه من براش مهم نبودم..
صدای پاهای مهشید و مهندس تو اون تاریکی پشت ساختمان هی نزدیکتر میشد سرمو از گوشه دیوار برگردونم دیدم مهندس خودشو به مهشید رسوند و با لکنت گفت س س س سلام خانم..مهشید با خند گفت علیک سلام ..
مهندس که هنوز بتورش نشده بود داره مخ همچین دافی میزنه معلوم بود نمیدونه از کجا شروع کنه گفت:خوبی شما..
مهشید گفت : مرسی ممنون و از اونجا که داشت حال میکرد مهندس تو کفشه شروع کرد به سربه سر گذاشتن مهندس و گفت:تو خجالت نمیکشی زن داری دوباره چشمت دنبال دختر مردمه و با خنده ادامه داد شما مردا سیر مونی ندارید ...
مهندس که هنگ کرده بود با لرزش و ته پته تو صداش :گفت ببخشید اصلا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم من ادم هیزی نیستم ..ولی شما خیلی خوشگلید ..تر خدا از دست من ناراحت نشید...
مهشید که دید داره مهندس میپرونه با پرویی تمام گفت من ناراحت نشدم..حالا کارم داشتی دنبال افتادی زود بگو الان داداشم میاد..
مهندس که راحت بودن مهشید یه کم ریلکس ترش کرده بود گفت اگه جسارت نباشه ازتون میتونم یه خواهشی بکنم..مهشید گفت بفرما..مهندس ادامه داد میتونم شمارتونو داشته باشم...مهشید من خوب میشناختم از تو چشماش تو رستوران فهمیدم که از این مهندس خوشش اومده ..گفت اخه شما زن دارید..
مهندس گفت باشه قرار نیست اون بفهمه که تازه مشکلی نیست که من فقط میخوام با هم دوست بشیم عین این همه دوست..دوتا دوست معمولی..اخه من محو زیبایی شما شدم خواهش میکنم ...
انگار مهندس زبونش وا شده بود...
مهشید گفت اخه...
مهندس گفت اخه چی ..از من خوشت نیومده...
مهشید گفت نه اتفاقا شما خیلی ادم با شخصیت جنتلمنی هستید اما..
مهندس که از این حرف مهشید خر کیف شده بود نزاشت ادامه بده گفت اما نداره فقط میخوام با هم دوتا دوست معمولی باشیم..خواهش میکنم...
مهشید که اثار شهوت تو حرف هاش حس میکردم..گفت فقط به شرطی کع کسی نفهمه ها..دوست ندارم به زندگیتون لطمه بخوره در ضمن هر وقت خواستی زنگ بزنی اولش یه اس بده...
مهندس که دیگه سراز پا نمیشناخت گفت ممنون ...
مهشید از مهندس خواست شمارش بده وقتی مهندس اینکارو کرد مهشید یه تماس گرفت تا شماره اش بیفته تو گوشی مهندس.....
خواهرم که میدونست حسابی داره مهندس خر کیف میکنه دستشو به طرفش دراز کرد گفت :مهشید هستم...مهندس که بازم هنگ کرده بود بعد یه مکث کوتا با عحله دست مهشید گرفت گفت:پرویز حاتمی هستم دندان پزشک کار چیزی داشتی تو درمانگاه ....کار میکنم درخدمتم....
پس این اقا پرویز ما مهندس نبوده...یه دندان پزشک تازه وارد که بعدا فهمیدیم که تازه دوساله که دندون پزشک شده و هنوز مطب نداره و برای تجربه بیشتر توی درمانگاه کار میکنه...
مهشید هم گفت خیلی خوشبختم حالا اگه میشه تندتر بریم فکر کنم داداشم دنبالم میگرده...
پرویز سریع گفت چشم مهشید خانم ...فقط یه چیزی تو این ایام عید میتونیم جایی باهم قرار بزاریم...مهشید گفت حالا بعدا راجبش حرف میزنیم..ولی فکر کنم که بتونیم....
پرویز که با جمله اخر خواهرم میشد فهمید چه حالی داره گفت خیلی ممنون مهشید خانم شما واقعا خوشگل زیبا هستید و به طرف رستوران برگشت و بعد چند دقیقه مهشید هم رفت و منم کارمو انجام دادم و کنار اتوبوس خودمو به مهشید رسوندم یه چند تا مسافری اونجا جمع بودیم که شاگرد راننده اومد در باز کرد ماهم رفتیم نشستیم مهندس و خانمش یه تعدادی هنوز نیومده بودن..که مهشید بهم گفت داداش دیدی رفتیم پشت ساختمون شمارمو بهش دادم ..ناقالامنو دیده بود...
گفتم ولی مهشید قرار بود فقط یه کم اذیتش کنی قرار نبود شماره بهش بدی که ..
با صدای لوسی گفت داداش مگه تو قول ندادی از هرکی خوشم اومد میتونم باهاش دوست بشم...من
که دیگه شهوت و دیدن صحنه مهندس و مهشید و تصاویر که خودم تو ذهنم از سکس این دونفر ساخته بودم حشریم کرده بود گفتم مهشید اون زن داره پس باید قول بدی مراقب باشی ببین اگه گاف بدی خیلی تابلو میشه ها....
گفت مهرداد خودم حواسم هست خیالت راحت تازه طفلی انقدر مودب مظلوم که میدونم از ترس خودشم که شده خیلی احتیاط میکنه...
بعدش من که نمیخوام زیاد باهاش دوست بشم..یه کم فقط باهاش تفریح میکنیم باشه مهرداد...گفتم باشه ابجی خوشگلم که داری همه مردا از راه بدر میکنی ..خندید گفت مهرداد بازم خودت بخواب بزن میخوام یه کم دیگه سربه سرش بزارم...گفتم اره خیلی خوبه اینطوری نمیفهمیم کی میرسیم ...
مهشید گفت اره تا الانم اصلا نفهمیدم کی اینهمه از شیراز دور شدیم...انگار اینطوری زمان کوتاه تر میشه....
پرویز خانمش اومدن که پشت سر زنش حرکت میکرد منم با دیدن اونا همون حالت قبلی گرفتم و خودمو به خواب زدم ...
بعد نیم ساعت که اتوبدس حرکت کرد خانم پرویز هم که انگار دارو مصرف میکرد خوابش برد و پرویز اینبار با فراقی بال و خیالی راحت تر یه کم خودشو به سمت مهشید نزدیک کرد و به خواهرم اس داد ..مهشید وقتی دید اس از طرف پرویزگوشی طوری گرفت تا منم بتونم بخونم..
پرویز نوشته بود برادرتون خوابن...
مهشید نوشت چطور...مگه
پرویز نوشت: اخه یه موقع بیدار نشه ببینه من انقدر نزدیک شما نشستم ناراحت بشه..
مهشید نوشت تو حواست به خانم خودت باشه ..داداش من انقدر پسر روشن فکر و امروزی هست که این مسایل براش حل شده هست...
وای دمای بدنم رفت بالا مهشید داشت چیکار میکرد یعنی داشت یه جوری به پرویز حالی میکرد که من بیغیرتم...مهشید فهمیده بود من تو اون موقعیت که خودمو زده بودم به خواب دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم و اونم از روی عمد داشت به من اس هارو نشون میداد و دوست داشت بهم بفهمونه که اون اینجوری دوست داره و منو تو یه عمل انجام شده قرار بده...نمیدونستم باید چیکار کنم...و خودمو سپردم به زمان و مهشید ...
پرویز نوشت ناراحت نشید مهشید خانم..منظوری نداشتم... فقط یه سوال اگه داداشتون بفهمه شما با من دوستید ناراحت نمیشه...
مهشید نوشت فکر نکنم اخه منو داداشم این جور چیزارو بین خودمون حل کردیم..تازه من تا حالا با کسی دوست نبودم که ببینم اون ناراحت میشه یا نه..ولی اون جلوی من راحت با دوست دختراش حرف میزنه..ولی نمیدونم اگه بفهمه که دوست پسرم زن داره عکس العملش چیه..پس تو اتوبوس حواستو جمع کن یه موقع نفهمه..ولی در کل با دوست پسر داشتن من موافق هست..

بستنی
     
#246 | Posted: 29 Nov 2015 16:24
مرسی از داستانه قشنگت . نمیدونی چه حالی میده و قتی میخونمش مجبورم صندلی رو ببرم زیر میز تا همکارام متوجه باد کردن شلوارم نشن. جوننننن ادامه بده
     
#247 | Posted: 29 Nov 2015 17:40
     
#248 | Posted: 29 Nov 2015 22:10
قسمت شصت و دوم
تا نیم ساعت دیگه پرویز با خواهرم اس بازی کردن بعدش من خوابم برد نزدیک ساعت چهار صبح بیدار شدم ..اما با یه کیر شق انگار حرکات قبل خواب مهشید و پرویز روی این شق بودن کیرم تاثیر داشت..خواهرم هم خواب بود و سرشو به همون ساکی تکیه داده بود که من دادم ..
یه نگاه یواشکی انداختم دیدم پرویز انگار بیداره و فقط سرشو تکیه داده بود به صندلی انگار امشب مهشید اونو روانی کرده بود ....
نیم ساعت بعد اتوبوس یه بار دیگه کنار یه رستوران که یه مسجد تو راهی کنارش بود و ایستاد..بعضی از مسافر ها پیاده شدند و بیشترشون خواب بودند منم با تکون دادن مهشید اونو از خواب بیدار کردم و باهم رفتیم پایین ..
داشتیم چای میخوردیم که متوجه شدم پرویز تنها اومده پایین و نزدیک ما یه جا واستاده و داره چایی میخوره که امار خواهرمو داشته باشه...
مهشید تا متوجه پرویز شد با وقاحت و پرویی..گفت مهرداد جون تو برگرد تو اتوبوس میخوام یه کم با پرویز حرف بزنم و هم تو امار زنشو بگیر یه موقع بیدار شد و خواست بیاد پایین بهم زنگ بزن..
من هنوز وقت نکرده بودم بابت اون اس های که به پرویز داده بود ازش گله کنم که خواهرم با یه درخواست دیگه از من کرد...یه کم صبر کردم و با صدای بلند جوری که پرویز بشنوه گفتم من خیلی خوابم میاد بر میگردم تو اتوبوس..
واومدم سمت اتوبوس زن پرویز خواب بود رفتم درست صندلی پشت اون که قبلا اون بچه ها خواب بودن چون از اونجا راحت میتونستم سمت بیرون نگاه کنم ..وقتی نگاه کردم دیدم پرویز نیست و خواهرم داره به سمت حوض کوچکی که بین مسجد و رستوران بود میرفت و اصلا من به اونجا دید نداشتم ..
خودمو دوباره به بیرون اتوبوس رسوندم دیدم جفتشون رفتن تو کنج دیوار جایی که از دید اتوبوس خارج بود و حرف میزدن میخندیدن ..سریع برگشتم داخل اتوبوس تا موقع حرکت ..وقتی مهشید اومد بعد چند دقیقه پرویز اومد و رفت پشت صندلی زنش و گرفت خوابید انگار بیرون یه اتفاقهایی افتاده بود که پرویز از مخ زدن مهشید خیالش راحت شده بود...
صبح رسیدیم تهران و زودتر از پرویز اینا پیاده شدیم و با یه دربست رفتیم خونه ..
تا دربستم مهشید گفت اخیش خونه...بعد اروم دستشو به کیرم زد گفت داداش بریم تو که اصلا دارم دیونه میشم ...منم انی کیرم سیخ شد تو همون راهرو با همه خستگی تو راه شروع کردم لخت کردن خواهرم و قتی خواستم شلوارشو دربیارم دیدم یه رده خط شلوار درست جای پایین فاقش یه لک خشک شده بود انگار خواهرم دیشب حسابی حشری بوده ..بعد شروع به لب گرفتن ازش کردم و اول لب بالا بعد پایین انقدر خوردم که خواهرم هی داد میزد من کیر میخوام ..داداش ...کیر پرویز جوون ...و من که دوباره یه فرصت خوب برای کردن مهشید پیدا کرده بودم میخواستم حسابی بهش حال بدم بردمش تو اتاقش و رو تختش خوابوندم و شروع به خوردن انگشت پاش کردم و با لیس زدن زنجیر پابند هدیه فروشنده شیرازی خواهرمو به وجه اوردم و بعد با لیس های ممتد روی ماهیچه ساق پاش کاری کردم که ابجیم صبرش لبریز بشه و موهای منو بکشه و سرمو بیاره بالاتر تا اون کسش که هنوز شرت پوشنده بودتش بخورم یه چند دقیقه ای از رو شرت کسش خوردم ..که با صدای مهشید درش بیار مهرداد زود باش دارم میمیرم کشیدم پایین و زبونمو کشیدم لای کس لزج خواهرم ..اصلا انگار هیچ مزه ای نداشت احساس میکردم مزه دهنم گس شده ...
با افرین افرین گفتن مهشید به کارم سرعت بیشتری دادم ..احساس میکردم کیرم داره تو شلوارم اتیش میگیره یه سوزش شدیدی رو نوکش حس میکردم ...منم وضیعتم جالب نبود از دیشب انقدر شق کرده بودم که شق درد گرفته بودم.
مهشید عین یه مار به خودش میپیچید و یگه نمیتونست تحمل کنه چند باری با دستش سرمو از کسش خواست دور کنه که من عقب نشینی نکردم و همین با عث شد مهشید هم ارضاء بشه هم نتونه خودشو کنترل کنه و با یه شاش که همراه با ابش بود صورت داداشو گرم کرد و بای رخوتی رو تخت ولو شده بود.
اصلا فکر نمیکردم بجای یه ذره اب اینهمه سر صورتم خیس بشه...
سریع تو همون اتاق مهشید لخت شدم و اونو بغل کردم با خودم بردم حموم و اب ولرم کردم با هم رفتیم زیر دوش مهشید که اصلا انگار کوه کنده بود نا نداشت رو پاهاش وایسته که با کمک دستای من سرپا بود من پشتش بودم و کیرم چسبیده به باسنش با همون سوزش باید یه کاری میکردم یا بایه جق خودمو تخلیه میکردم مهشید اون گوشه حموم نشوندم اومدم جق بزنم که خواهرم صدام کرد تا رفتم نزدیکش تمام کیرمو کرد تو دهنش و گفت چووون کیر ...و با ارامش و تومانینه خاصی شروع به ساک زدن کرد و با زبونش که از زیر تخمام تا به کلاهک کیرم ختم میشد شروع به هنرنمایی کرد ...
وای هنوز سوزش داشتم اما حالم از سری قبل خیلی بهتر بود ..خواهرم دیگه حرفه ای شده بود و کارش خوب بلد بود احساس کردم ابم داره میاد که گفتم مهشید داره میاد خواهرم دهنشو از کیرم جدا کرد و با دستش کیرمو به طرف سینه هاش خم کرد و شروع کرد به جق زدن اهسته برای داداشش انگار اب کیرم برگشت تو کمرم ...ابجیم داشت یه برنامه جدید اجرا میکرد ...دستاشو با یه حالت خاصی عین ماساژ دادن رو کیرم حرکت میداد که گفت مهرداد دوست داشتی الان پرویز اینجا بود و جلوی تو منو میکرد ....من که اصلا دیگه تمرکز نداشتم و با یه حالت تمام شهوت و یه چیزی یه حسی انگار با حرفهای مهشید سرعت جریان خونمو ده برابر کرده بود گفتم اره دوست داشتم که مهشید سرعت دستشو رو کیرم بیشتر کرد که گفت زود به ارزوت میرسی داداش خوبم و با جمله اخر خواهرم تمام وجودم خالی شد توی تن و سینه های زیبای خواهرم...
هیچ وقت فکرشو نمی کردم انقدر اب کیر داشته باشم اصلا تموم شدندی نبود وای چه حالی بود انگار سوزش کیرم یکباره محو شده بود و اصلا از اول منتظر تخلیه بود....
داشتم به جمله اخر مهشید فکر میکردم که با بلعیدن دوباره کیرم نزاشت فکر کنم و دوباره اونو راست کرد انگار تازه خودش جون گرفته بود ..
و دستشو انداحته بود پشت کونم وبا چنگ زدن به باسنم داشت برام ساک میزد
بعد دست از کارش کشید و منو خم کرد رو خودش و ازم خواست با کیرم تو دهنش تلمبه بزنم منم همین کار کردم که بعد چند تا تلمبه یه اق زد دست منو گرفت با خودش برد زیر دوش یه کم خودشو شست و بعد با دستاش رو شیر اب گرفت و باسنشو کرد طرف من گفت بیا داداشی اینم جایزه ات ....بله خواهرم دیگه داشت از کون دادن لذت میبرد...من مطمین بودم که از بعد سکسش با سعید اینطوری از کون دادن لذت میبره...پس به خاطر همین بود که به هیچ وجه حاضر نبود از سعید دل بکنه ...انگار با اون بهترین سکسهای دنیا رو تجربه میکرد..و شاید به همین علت انقدر راحت به پرویز راه داده بود...چون مهشید فکر میکرد سکس با یه ادم با تجربه بیشتر بهش حال میده و اینو میخواست با پرویزم تجربه کنه...

بستنی
     
#249 | Posted: 30 Nov 2015 01:05
مرسی
عالیه
     
#250 | Posted: 30 Nov 2015 11:16
عالی بود مثله همیشه
     
صفحه  صفحه 25 از 28:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites