تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین »  
#21 | Posted: 19 Sep 2015 04:28
قسمت هشتم
مهشید رفت امتحان بده .منم رفتم نشستم تو پذیرایی که مهدی زنگ زد بهم گفت داداش مهرداد یه دو سه روز میتونی بهم کنی من سرم شلوغه گفتم اینهفته شرمنده نمیتونم بیام بابا اینا نیستن و من باید خونه باشم گفت مشکلی نیست هفته بعد میتونی بیای گفتم مشکلی نیست..داشتم به این فکر میکردم که تو این موقع سال که همش خودش تنها وای می ستاد در مغازه اش ؟اخه همش چند روز بود که زمستون شروع بود و معمو لا بوتیک ها خلوت بود..دوباره فکرم رفت سمت اردلان و بازم استرس که ممکنه چه اتفاقاتی بیافته و با خودم میگفتم مهرداد تو مطمءنی که میخوای اینکارو بکنی و خودمو با این فکر که مهشید خوش میخواره اروم میکردم ..مهشید از امتحان برگشت با همون مانتو مدرسه اومد پرید تو بغلم گفت داداشی امتحانم انقدر خوب دادم که فکر نکنم حتی یه غلط داشته باشم..منم سریع گفتم اینم معجزه دوست پسر گرفتنه دیگه..و با لحن کش دار گفت داداش..ولی من به این فکر میکردم مهشید اینروزا زیاد میاد تو بغلم مهشید رفت اتاقش بعد دیدم حوله به دست داره میره سمت حمام .خیلی دوست داشتم هیکل خواهرم ببینم ولی حموم خونمون اصلا دید نداشت فقط نورگیری داشت که کلا از بیرون به داخل حموم دید نداشت مهشید از تو حموم صدا کرد گفت داداش یه شامپو نرم کننده گرفتم تو کیفمه برام میاریش گفتم الان رفتم سمت اتاقش اوه چه خبر بود همه لباس رو ریخته بود وسط یه لحظه یه شرت و سوتین مشکی دیدم که فکر اینکه سینه های خواهرم تو این هست کیرمو راست کرده بود کیفشو باز کردم یه نایلون که توش شامپو بود برداشتم اومدم درش بیارم که دیدم از زیپ کنار کیف یه چیزی سر خورد رفت ته کیف ..دیدم یه سی دی رفتم شامپو بدم انقدر عجله داشتم که ببینم اون سی دی چیه که فراموش کردم که میتونم موقع شامپو دادن یه دیدی بزنم شامپو رو گذاشتم پشت در حموم برگشتم تو اتاق مهشید سی دی بر داشتم دوباره اون جیب بغل کوچیک کیفش که سی دی افتاد بیرون نگاه کردم دیدم دوتا دیگه سی دی هست سریع رفتم تو اتاقم سی دی گذاشتم تو کامپیوتر وای حدسم درست بود هر سه تا سی دی سوپر بودن ..
اوه کیرم دوباره راست شده بود حرکت کردم سمت اتاق مهشید سی دی یارو
بزارم سرجاش پیش خودمم فکر میکردم حتما ابجیم به سکسم فکر میکنه ..بعد یه ساعت تازه مهشید خانم از حموم اومده بود بیرون که دوبار اردلان به گوشیش زنگ زده بود و اون حموم بود ..وقتی گوشیشو چک کرد به من گفت داداش صدای زنگ گوشیمو شندیدی چرا بهم نگفتی..گفتم دیدم اردلانه یه کم نگران شه نهشید گفت طفلی گناه داره گفتم سن خره داره اون طفلیه!
مهشید زنگ زد به اردلان گفت سلام عزیزم ببخشید حموم بودم ارلان چیزی گفت که مهشید بلند خندید بعد خداحافظی مهشید اوند بهم گفت ایندفعه اردلان دم در پارک قرار گذاشت عجب! اردلان چه فکری داره؟
مهشید گفت داداش باید وسط راه جدا بشیم تنها تنها بریم
گفتم اره من زودتر میرم بعد تو بیا ...موقع رفتن مهشید از اتاقش اومد بیرون اوه چی میدیم همون پالتو صورتی و همون چکمه اما با یه ساپورت سفید مشکی زمستونی که فوق العاده بود گفتم به این چه بهت میاد از کجا اوردیش
گفت بابا اینارو اون دوست بوتیک داره که اخر سر گذاشت تو نایلون گفت اینا چند مدل جدید اگه خوشت نیومد پس بیار...دوباره یاد مهدی افتادم یعنی چیکارم داره ؟شاید میخواد بره جایی مغازرو چند روز بده دست من..شایدم ..
خواهرم تو حیاط قمبل کرد که چکمه هاشو بپوشه دیدم وای خط کونش قشنگ معلوم بود سفید بی مو...جووون وای این دیگه چه ساپورتی بود مهدی داده بود کون خواهرم کم بزرگ نبود که با اون ساپورت دیگه دوبرابرم شده بود
مهشید چادرش سر کرد حرکت کردیم از ماشین اول که پیاده شدیم من زودتر سوار ماشین شدم اومدم سمت پارک که وقتی رسیدم دیدم اردلان سر پارک وایستاده دوباره از جای قبلی خودمو به وسط پارو رسوندم و خومو به گوشه ای از پارک رسوندم که چراغ نداشت کنار یه چرخ باقالی فروشی که با زنجیر به درخت قفل شده بود و یه پارچه برزنتی روش انداخته بودند دقیقا از وردی اول اصلی پارک که میومدی داخل سمت راستش میشد یعنی همون اول پارک میشد
من صبح که اومدم این چرخ نبود ولی اینجارو در نظر گرفته بودم که اردلان هر طرف خواست بره از اونجا راحتر میتونستم برم دنبالش..مخصوصا اگه اردلان خواست مهشید ببره ته پارک که فوق العاده تاریکم بود من راحتر میتونستم خودمو به اونجا برسونم چون جایی که بودم از بغل دید نداشت هوا هم تقریبا تاریک شده بود چراغ های پارک تازه روشن شده بود که دیدم مهشید دست تو دست اردلان وارد پارک شدن اردلان همونطور که حدس زده بودم مهشید داشت میبرد ته پارک خوب دید نداشتم فقط امیدوار بودم جایی که من نظر داشتم ببره چون من ده متری اونجا میتونستم پنهان بشم وحسابی لاس زدناشونو ببینم منتظر شدم که اردلان مهشید بپیچن بعد منم خودمو به اونا برسونم که یه دفعه دیدم اردلان برگشت و به سمت پایین پارک پیش خودم گفتم مهشید که میدونه نباید با اردلان جایی بره پس این پسره داره کجا میره ؟شایدم میخواد مثل دفعه قبل میخواد یه کم قدم بزنه بعد بره ؟داشتن میرسیدن به وردی اصلی یعنی دارن کجا میرن...وای نه ...اونا داشتن میومدن سمت من ..من داشتم فکر میکردم که چیکار کنم هنوز چند لحظه وقت داشتم که خودمو از اونجا به ته پارک برسونم حتما اردلان میخواد از این مسیر بره ته پارک خوب اگه من زودتر
برم دیگه نمیتونستم اونارو خوب دید بزنم تصمیم گرفتم برم زیر چادر پوسیده چرخ باقالی که دسته هاش به سمت دیوار بود خودمو کردم اون زیر منتظر شدم تا اونا برن تو پارک سکوت محض بود و من صدای چکمه های خواهرمو میشنیدم که داشت به من نزدیک میشد میشنیدم که صدای اردلان شنیدم که به مهشید میگفت تا ساعت چند وقت داری که مهشید گفت تا شیش اردلان گفت فقط تا شیش که مهشید گفت همیینش به زور اومدم که اردلان خندید گفت به زور که نه به خاطر عشقت اومدی مهشیدم گفت اون که بله من دیدم صداشون که خیلی نزدیکه و اصلا دیگه صدای چکمه خواهرم دیگه نمیاد از یکی از سوراخ های چادر برزنتی بیرون نگاه کردم ..وای دوباره نه ..
خواهرمو دیدم نشسته دقیقا روبروم اردلانم کنارش از این بدتر دیگه نمیشه!
هر لحظه ممکن بود متوجه حضور من بشن اولین کاری که کردم گوشیمو که از قبل سایلنت بود خاموش کردم.نفس کشیدنم برام سخت بود ...وای اگه اردلان منو میدید من باید چیکار میکردم؟؟
اردلان خیلی باهوش بود ه اینجارو انتخاب کرده بود از بغل که دید نداشت فقط از انتهای پارک دید داشت که اونم هرکسی که میخواست بره ته پارک اون از اینجا میدید پس به خاطر اینکه مطمءن بشه ته پارک کسی نیست تا اونجا رفته بودن!من اصلا جرات تکون خوردن نداشتم که اینبار یه سوراخی پیدا کردم که بهتر بهشون مسلط باشم اونا فقط چند متر با من فاصله داشتن ...اردلان دست های خواهرمو گرفت گفت هوس یه خوردنی خیلی خوب خوشمزه که فقط یه بار مزه کردم مهشید گفت چی؟اردلان گفت رژ لب با طمع مهشید ..خواهرم داشت میخندید که اردلان اونو کشید سمت خودش ویه لب گرفت مهشید گفت نکن الان کسی ما رو میبینه که اردلان گفت کسی نیست که تازه بیاد ما میبینمش..و دوباره مهشید چسبوند به خودش ولب بعدی گرفت ..من دیگه جایی که بودمو فراموش کردم و فکر میکردم بهترین جای دنیا هستم
زیر یه چرخ باقالی با یه کیر راست شده

بستنی
     
#22 | Posted: 19 Sep 2015 10:24
عالیه ادامه بده
     
#23 | Posted: 19 Sep 2015 11:57
عالی
     
#24 | Posted: 19 Sep 2015 13:30
عالیه

     
#25 | Posted: 19 Sep 2015 18:59
قسمت نهم...
اردلان داشت با ولع تمام لبهای خواهرمو میخورد ولی مهشید هنوز همراهیش نمیکرد فقط بعضی موقع ها میخندید..منم جرات تکون خوردن نداشتم ولی کیرم داشت تو شلوارم خفه میشد منم زیر چرخ باقالی..!
مهشید اردلان از خودش جدا کرد و یه نگاهی به اطراف کرد انگار میخواست بدونه من کجام...که اردلان گفت بیا ببینم خانمی کسی نیست که اینبار دستشو انداخت دور کمر مهشید و رو صورتش خم شد و به مهشید گفت عشقم زبونتو
در بیارم ببینم اون چه مزه ای مهشید گفتم اخه اردلان که اردلان مهلت نداد بقیه حرفشو بزنه و زبون خودش کرد تو دهن مهشید و با دستش داشت کمر مهشید میمالید بعد لبش اورد بیرون گفت جووون چه خوشمزه است ..عشق خودمه..همه لباش مال خودمه بعد اینبار گردن مهشید گرفت کشید سمت خودش و لبشو به لب مهشید نزدیک کرد و وقتی لب مهشید اومد جلو اردلان لبشو کشید عقب ...اوه چی میدیدم خواهرم خیلی خوشش اومده بود چون اینبار اون لبشو برد سمت اردلان ...این پسره عجب کس بازی بود ..منم انگار داشتم اموزش میدیدم ...مهشید لبشو به اردلان چسبوند که اردلان بهش گفت زبونتو اروم تو دهنم بچرخون بهم ارامش میده و مهشیدم اینکار کرد و اردلان اینبار با سرعت بیشتری لب مهشیدو میخورد ...وای داشتم از شق درد میمردم خواهرم انگار صد سال اینکاره بوده چون هر بار که اردلان دست از کارش میکشید مهشید پیش قدم میشد..که یه دفعه اردلان مهشید از خودش جدا کرد وبهش گفت عشقم دیگه چه خبر ...که مهشید خندید که اردلان بهش گفت یواش بخند؟یکی اونطرف وایستاده !نمیدونم مهشید چش بود انگار حشری بود یا فکر میکرد حتما اون یه نفر منم ..گفت خوب وایستاده مگه چیکار کردیم من پیش عشقم دیگه...که اردلان گفت اوهو..چی شده تا الان که میترسیدی کسی ما رو ببینه تو هم لبهای عشقتو خوردی شجاع شدی...بعد گفت قربون تو دختر خوشگل برم من که هوای عشقشو داره!بعد گفت حالا یه بوس کوچولو به من بده مهشید خندید و دوباره لبشو به اردلان نزدیک کرد که اردلان لپشو بوس کرد گفت دلم الان اونجا رو خواست که اینبار دوباره صورت مهشید گرفت و شروع کردن به لب گرفتن که مهشیدم همراهیش میکرد منم از شق درد داشتم میمردم که مهشید به یکباره گفت وای اردلان ساعت شیشو ده دقیقه است.من خیلی دیرم شده و سریع پاشد اردلانم سریع پا شد و از اونجا دور شدن ..
وای این زمان چقدر زود میگذره ؟اصلا زمان نفهمیدم کی گذشت.انگار جای اردلان من ضد حال خوردم ..زودتر برم که خیلی دیره باید خودمونو به خونه عمه برسونیم..وحرکت کردم به سمت بیرون پارک که مهشید زنگ زد و گفت داداش بیا کنار همون پاساژ دیروز ..خودمو به مهشید رسوندم گفتم امروز مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته چون یه ناقلا همه رژ لباتو خورده البته نوش جونش ..مهشیدم خندید و دستشو انداخت تو دستم !منم سریع یه ماشین دربست گرفتم خودمونو به خونمون رسوندیم بعد مهشید رفتم همون تیپ معمولیشو زد ویه ارایشی کمی کرد اومدیم حرکت کنیم که بریم که مهشید گفت داداش چرا اینقدر خاکی پشت شلوارت نگاه کردم دیدم اصلا گلی شده شلوارم و بهش گفتم به خاطر تو ..من برم عوض کنم زود میام که مهشید گفت به خاطر من چرا ..گفتم داستان داره حالا برات میگم..

بستنی
     
#26 | Posted: 19 Sep 2015 20:31
دیگه گی نداره؟خیلی دوس داشتم محسن دوباره بیاد اینبار مثه خواهرت پررو شده باشه...حشریت کنه مجبور بشی بهش بدی
ادامه بده
     
#27 | Posted: 19 Sep 2015 20:37
قسمت دهم
مهشید با اینکه تیپش معمولی بود ولی بازم چادرش سر کرد .گفتم چادر نمیخواد دیگه گفت نه باید عادت کنم رفتیم به سمت خونه عمم ...اون به جز فرشته دو تا دختر دیگه هم داشت که دوقلو بودند و خیلی بامزه بودند و کلاس اول ابتدایی بودن..رسیدم خونه عمه که تقریبا تا خونه ما با ماشین یه ربع فاصله داشت ..تارسیدیم خونه عمه فرشته و شوهر عمم اومدن استقبالمون که فرشته به مهشید گفت میبینم که چادری شدی..که شوهر عمم گفت خیلی هم خوبه تو یاد بگیر..که باعث شد هممون بخندیدم و فرشته هم داشت خودشو میخورد که باباش اینطوری ضایعش کرده.رفتم سمت عمم که تو اشپزخونه بود بعد از سلام علیک عمم پیشونی من بوسید و گفت عمه جون بیشتر بیا به من سر بزن اخه چند وقت دیگه میخوای بری سربازی اونوقت حسابی دلت برای عمت تنگ میشه ها!!حالا خوبه وقتی مادرم خونه بود عمم هر روز اونجا بود..سر میز شام مهشید هر چند بار یه بار به من نگاه میکرد و میخندید...بعد شام رفتم سراغش گفتم چرا انقدر میخندی گفت اخه فرشته هی از این به من میگه که فکر میکنه محسن ازش خوشش اومده ولی محسنم همزمان داره به من اس میده..گفتم ای جون به خواهرم که اینهمه زرنگه ؟بعد رفتم پیش شوهر عمم که داشت اخبار نگاه میکرد که عمم با سینی چای اومد و بچه ها رو هم صدا کرد که بیان چایی بخورن که وقتی مهشید اومد گفتم ابجی زودتر چایتو بخور که بریم که عمم گفت به خدا اگه بزارم برید الانم دیروقته گفتم خونمون که نزدیکه..گفت خوب منم همینو میگم راهی که نیست صبح برین مجبور شدیم که قبول کنیم...موقع خواب جای منو تو پذیرایی انداختن وای دوباره تصاویر بعدالظهر اومد تو ذهنم ..کیرم بازم شق شده از زیر پتو دستمو کردم تو شرتم و به یاد کرده شدن خواهرم داشتم حال میکردم من باید کاری میکردم تا کرده شدن مهشیدو ببینم و به این فکر میکردم تا خوابم برد..
صبح بعد صبحانه خونه عمم ترک کردیم که بیام که مهشید گفت داداش پیاد بریم..و شروع کرد که دیشب اردلان اس داده بود و میخواست قرار بزاره ولی من گفتم امتحانم سخته نمیتونم بیام .راستی داداش گفت واسه پنجشنبه چی گفتم نمیدونم گفتم چرا گفت اخه بابا اینا سه شنبه میان دیگه نمیشه رفت بیرون که گفتم نگران نباش خودم یه کاری واست میکنم و دوباره مثل این چند روز بعد یه جواب خوب از من دستامو گرفت بعد گفت راستی مهرداد دیروز کجای پارک بودی گفتم حالا ..گفت داداش مگه قرار نبود به هم دروغ نگیم فکری اومد تو سرم گفتم باید یه جوری بیشتر با مهشید راحت باشم تا کرده شدنش ببینم .و تمام جریان دیروز براش مو به مو گفتم و دستشو تو دستم فشار میدادم دیدم مهشید هیچی نمیگه و سرش پایینه...یه دفعه گفتم مهشید همنطور که بهت قبلا گفتم از دیده شدن تو با یه پسر یه حالی شدم ولی دیروز از خوردن لبات توسط اردلان یه حال خیلی عجیبی داشتم وداشتم لذت میبردم..ومهشید همچنان سکوت کرده بود انگار داشت فکر میکرد نمی دونم به چی از چهره اش هیچی نمی تونستم تشخیص بدم نمیدونستم ناراحته؟یا خجالت میکشه!نزدیکهای محل بودیم که دستاشو ول کردم که هنوز چند قدم نرفته بودیم که دیدم مهشید بازوهامو با دستش گرفت گفتم مهشید اینجا محله ول کن یکی میبینه زشته"! گفت چرا زشته ما که خواهر برداریم اصلا برن گمشن فضولا گفتم ابجی مگه قرار نشد به حرف من گوش کنی ..تو که میدونی من از خودمو دستات تو دستام باشه ولی اینجا ضایع است...مهشید با یه چشم کوچیک بازومو ول کرد ...رسیدیم خونه ساعت نزدیک یازده بود که رفتیم اتاقامون ...لباسامو عوض کردم و داشتم به این فکر میکردم چه سوالی از مهشید بپرسم و چه جوری بپرسم که اون اهل سکس هست یا نه...گرچه با اون سی دی سوپرایی که ازش دیدم مطمءن بودم ولی باید سد حرف زدن در مورد سکس میشکوندم تا ببینم مزه دهن ابجی ما چیه...
هیچ چیز به ذهنم نرسید چون همش مشغول فکر کردن به جریان لب گرفتن اردلان و مهشید بودم تا اینکه موقع نهار مهشید صدام کرد ...اوووف بازم اون پیراهن سرمه ای زیپ داره با یه ساپورت مشکی که پاچه اش تا بالای مچ پاش بود و پاهاشو سکسی کرده بود پوشیده بود ..وای من چقدر از این لباس خوشم میومد اخه به کل استیل بالا تنه مهشید جلوه میداد..نشستیم نهار خوردیم اومدم برم تو اتاقم که مهشید گفت داداشی بیا بشینیم رو مبل یه کم بحرفیم..گفتم مگه تو فردا امتحان فیزیک نداری برو درستو بخون..گفت حالا ادای پدر مادرا رو در نیار من خودم حواسم هست وقت دارم که بخونم الانم دوست دارم با داداشم صحبت کنم ..گفتم مثل اینکه به اون مبل و نشستن کنار من عادت کردیا!؟انگار خیلی بهت خوش میگذره...سریع گفت تو نمیدونی چه حس حال خوبی دارم وقتی اونجا پیش تو میشینم و اخرش گفت اصلا خیلی خیلی حال میده...مهشید کلا تا بهش رو میدادی خیلی بی پروا میشد..ولی تو این چند وقته هیچ موقع به این رکی و با این لحن صحبت نکرده بود..منم با این حرف زدن مهشید کیرم شق شد و سریع خودمو رو مبل ولو کردم مهشید که داشت میومد سمت من گفت نه اینکه تو بدت میاد..بعد دوتایمون خندیدیم..اینبار نشست کنارم و بعد حرف زدن معمول یه دفعه گفت....

بستنی
     
#28 | Posted: 20 Sep 2015 01:01
قسمت یازدهم
مهشید گفت داداش از اون موقعی که گفتی یه لحظه مکث کرد و حرفشو خورد گفتم چی بگو دیگه گفتی وقتی گفتی انقدر به ما نزدیک بودی ولب دادن منو قشنگ دیدی یه حالی شدم وای مثل اینکه مهشید خودش داشت من راحت میکرد که بحث به سکس بکشونم دستش گرفتم گفتم چه جوری عزیزم بعد دستمو انداختم رو کمرش خودشو شل کرد با کمک خودش بلندش کردم اوردم رو پاهام نشوندمش قشنگ معلوم بود که حشریه قشنگ با کونش نشست رو کیرم ...در صدم ثانیه کیرم راست شد مهشیدم با کو نش که فشاری اورد روش گفتم خوب یا بد خندید با پرویی گفت معلومه خوب بعد لبشو به لبم نزدیک کرد منم بی اختیار لبمو بردم سمتش بعد اون شروع کرد با ولع تمام لبامو خوردن گفتم جووون چه لبایی داری اردلان راست میگفت شیرنه اونم فقط میخندید خیلی دوست داشتم سینه هایی که هنوز مثل یه لیمو سفت بود بگیرم دیگه پیش خودم گفتم هر چه بادا باد...دستمو رسوندم رو سینه هاش و محکم گرفتمش بعد شروع کردم به مالوندن مهشید با حال حشری گفت کاش الان اردلان اینجا بود جلوی تو تمام لبامو میخورد..گفتم جوووون اره راست میگی ..منم داشتم سینه هاشو میمالوندم مهشید چشماش نیمه باز بود داشت از شهوت از حال میرفت گفت داداش لبمامو بخور بهت گفتم که سهم تو محفوظه..من فقط میگفتم جووون انقدر حالش خراب بود که راحت میتونستم لختش کنم ولی این تصمیم نداشتم که مهشید شروع کرد گردنمو خوردن و با کونش با کیرم بازی میکرد نمی تونستم جلوی اتفاقی که داشت می افتاد بگیرم دوست داشتم سینه هاشو ببینم دستمو انداختم رو زیپ پیراهنش که مهشید خودشو شل کرد منم زیپو کشیدم پایین ابجیم خودش دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش وای چه حالی داشتم من سعی کردم پیراهن مهشید که انقدر تنگ بود به سختی در اوردم که مهشید دستشو رو گردنم قفل کرده بود وهمینطور داشت گردنمو میخورد و با کلمه اخ من فدات بشم من به خودش سوق میداد دیگه نتونستم تحمل کنم دستمو انداختم رو سگک سوتینش و باز کردمش وای چی میدیدم دو تا سینه خوشگل که نوک تیز و خوش فرمتر از همه اون چیزی که فکرش میکردم درسته هنوز خیلی جای رشد داشت ولی فوق العاده سکسی بود اصلا عین این سینه های دختر ای فیلم سوپر بود مهشید خوابوندم رو مبل مهشید دستشو از رو گردنم بر نمی داشت شروع کردم به خوردن سینه های خواهرم و مهشید سرم رو سینه هاش فشار میداد بعد من شروع کردم به لیس زدن خط سینه هاش و به سمت پایین در حرکت بودم وای چه حالی بودم من که نمیخواستم ماجرا اینطوری پیش بره من فقط میخواستم کرده شدن مهشید ببینم نه خودم بکنمش !شهوت امون هردو مون بریده بود و نمی دونستیم داریم چیکار میکنیم .دیگه رسیده بودم به نافش و زبونمو کردم تو سوراخ نافش و میچرخوندم مهشید میلرزید و میگفت جوووون بخور مهرداد که سرمو گرفت اورد بالاتر و گذاشت رو سینه هاش گفت اینارو هم بخور ...بعد یه دفعه گفت..

بستنی
     
#29 | Posted: 20 Sep 2015 01:15
دوستان از همه نظرات شما ممنون
ببخشید نمیتونم جوابتون بدم چون دوست دارم منتظر نمونید و داستان ادمه بدم
قبول دارم بعضی از کلمات اشتباه تایپ می کنم ولی علتش فقط اینه من تند تند تایپ می کنم و سعی میکنم زود زود به دست شما برسه تا انجایی که وقت داشته باشم تایپ میکنم..و اینو قبول دارم این داستان از نظر موضوع شبیه داستان های دیگه هست ولی قبول کنید ماجراش شبیه بقیه داستان ها نیست..در ضمن نظرات خیلی کمه خوشحال میشم نظرات شما هم بدونم ..
واقعا نوشتن داستان خیلی سخته منم اگر داستانم سریعتر از بقیه میاد بیرون از قبل نوشته شده بود..پس شما هم به بقیه نویسنده ها بی احترامی نکنید و صبور باشید تا اونا هم با انگیزه کافی ادامه ماجراشونو بنویسن..

بستنی
     
#30 | Posted: 20 Sep 2015 09:19
داداش کارت حرف نداره امیدوارم تا آخر ادامه بدی

امیدوار
     
صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites