تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 3 از 34:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  30  31  32  33  34  پسین »  
#21 | Posted: 17 Sep 2015 21:38
قسمت چهارم
رسیدم به پارک مهشید جلوتر پیاده شد و از ورودی اول رفت تو پارک خواهرم خیلی داف شده بود ...من جلوتر پیاده شدم حرکت کردم به داخل پارک دیدم اردلان کنار مجسمه منتظره..من همون نزدیکی ها کنار یه ابخوری واستادم مهشید داشت میومد دو تا پسر که بهشون میخورد از این الافای پارک باشن دنبالش بودند مهشید داشت به اردلان نزدیک میشد و اردلان داشت براندازش میکرد مهشید رسید بهش با تعجب نگاه کرد انگار نشناخته بود سریع دستشو به طرف مهشید دراز کرد مهشید وقتی باهاش دست داد .اون دونفر راهشونو کج کردن رفتن ..اردلان دست مهشید گرفت کرد تو دستش و به قسمت پایین پارک حرکت کردند پارک خلوتی بود ولی با اینحال همون چند نفری که از کنار اینا رد میشدند بر میگشتن و نگاهشون میکردنند اخه فاصله سنیشون زیاد بود و همه میفهمیدن که خواهرم زیدشه ...بعد ده دقیقه صحبت کردن اردلان مهشید برد گوشه پارک که یه جای خلوت بود وبه پارک احاطه داشت و رفتن نزدیک یه درخت نشستند اردلان دستشو رو زمین ستون کرد که اینطوری مهشید مجبورش سمت راستش بشینه که با درخت نقط کور درست بشه بعد چند دقیقه حرف زدن اردلان دستشو برد رو کمر مهشید خواهرم تنش لرزید از اون فاصله هم معلوم بود تا اومد دست اردلان بگیر از خودش دور کنه اردلان اونو محکم به سمت خودش کشید و در گوشش چیزی گفت بعد مهشید خندید و دوباره مهشید ول کرد ولی دست مهشید تو دستش بود من زیاد خوب نمیدیم یه کم جلوتر جای بهتری پیدا کردم ولی تا اونجا میرفتم شاید اردلان متوجه من میشد اردلان سرشو بر گردون سمت مهشید دو باره اومد درگوشش چیزی بگه من به سرعت جامو عوض کردم بازم دیدم مهشید داره میخنده اینبار دستشو برد رو گردن مهشید وچیزی بهش گفت بعد مهشید کشید سمت خودش ولب خواهرم گرفت مهشید تااومد بفهمه چی شده لب داده بود..خواهرم سریع برگشت دور برش نگاه کنه ببینه کسی اونارو ندیده انقدر با دقت نگاه میکرد معلوم بود دنبال من میگرده وای دوباره تنم داغ شده بود این اردلان عجب کس بازی بود همون جلسه اول لب خواهرما رو گرفت ودوباره شروع کرد به حرف زدن با مهشید انگار داشت خیالشو راحت میکرد که کسی نمیبینه.. مهشید دوباره داشت میخندید انگار اردلان کار خودشو خوب بلد بود ..
اما وضیعت من به شدت احساس حقارت میکردم وپشیمونی و تصویر اینکه روزی خانواده ام بفهمن میومد جلوی صورتم ...ترس عجیبی تو تنم افتاده بود ولی قدرت خراب کردن این جریانی که داشت پیش میرفت نداشتم چون خودم خواهرمو داشتم کمک میکردم اومدم با اس دادن به مهشید بگم دیگه بسته بریم دوباره دیدم اردلان خواهرمو کشید سمت خودش مهشید زورش نرسید که جلوی اردلانو بگیره و اینبار اردلان یه لب طولانی از مهشید گرفت لرزش تن مهشید زیاد شده بود که اردلان ارومش کرد بعد بلند شد دست مهشید گرفت بلندش کرد و به سمت بیرون پارک رفتن منم رفتم دنبالشون که دیدم اردلان داره تاکسی میگیره ترس برم داشت به این مهشید دیونه گفته بودم با هاش جایی نره قدرت راه رفتن نداشتم اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم ...وای چقدر از این حماقتم پشیمون بودم..

بستنی
     
#22 | Posted: 18 Sep 2015 00:45
قسمت پنجم
قلبم دیگه نمیزد یه تاکسی کنارشون ترمز زد اردلان در عقب باز کرد مهشید نشست تو تاکسی اردلان در بست تاکسی حرکت کرد خودشم رفت اونور خیابون ماشین سوار شد رفت ...یه نفس راحت کشیدم اومدم به مهشید زنگ بزنم که خودش زنگ زد گفت داداش من کنار پاساژ ... منتظرتم گفتم الان میام سریع ماشین گرفتم خودمو به مهشید رسوندم کنار پاساژ وایستاده بود خودمو رسوندم بهش گفتم سلام خانمی خوش گذشت..گفت داداش به خدا اردلان گیر داده بود برسونمت من خواستم راحت بشم گفتم برام تاکسی بگیر..گفتم عیب نداره جواب من ندادی خوش گذشت ..گفت حالا...گفتم اینجوریه دیگه باشه..گفت خیلی خوب بود حال عجیبی داشتم و یه کم ترس..گفتم چه طور پسریه.گفت خیلی خون گرم مهربون بود گفتم اره دیدم حالا بوس اقا اردلان بهت چسبید..دیدم سرخ شده سرشو انداخته پایین گفت د نشد دیگه خوب دوست پسرته خواسته عشقشو بوس کنه مگه چیه اونم یه همچین دختر خوشگلی رو..گفت داداش...گفتم کوفت خو ادم حقشه که لب دوست دخترشو بخوره...دیدم میخنده ..گفت پس بهت خوش گذشته..دوباره گفت داداش...گفتم مهشید ولی خیلی تیپت محشره همه میخ تو می شن لباساتو دوست داری گفت اره داداش خیلی بهم میان خیلی خوش سلیقه ای اصلا فکر نمی کردم صورتی بهم بیاد به خدا پول همشو بهت پس میدم...گفتم لازم نکرده ..من فقط خواستم تو این چند سال که تو خونه راحت نبودی برات یه کاری کرده باشم و هرکاری که تو رو خوشحال میکنه برات انجام میدیم ولی به شرطی که هیچ چیزی بینمون نباشه حالا کجاشو دیدی ..تو هم قول بده هرچی خواستی بهم بگی..منم بهت قول میدم کمکت کنم..دیدم خودشو بهم چسبوند وبازومو گرفت و داشتیم قدم میزدیم که مهشید گفت دادشی بریم تو پاساژ قدم بزنیم گفتم چشم..گفت داداش یادته گفتی من با پسر دیدی یه حسی داشتی منم امروز داشتم با اردلان قدم میزدم یه حسی داشتم که خیلی خوب بود بعد گفتم چه جور ی گفت من با دوست پسرم بود م و میدونستم داداشم داره مارو نگاه میکنه..گفتم حال میکردی نه..گفت اره تجربه اول بود ولی خیلی خوب بود
یه دفعه فکری اومد به سرم گفتم میخوای الان بازم تجربه کنی گفت چه جوری گفتم تو جلوتر برو با این تیپی که زدی خیلی دوست دارن مختو بزنن از هرکی خوشت اومد یه امار بهش بده..بعد سر کارش بزار بریم حالا اگرم خوشت اومد میتونی شمارشو هم بگیر وبه این فکر کن که جلوی داداشت داری با دوس پسرت لاس میزنی تازه منم حال میکنم خواهرم داره جلوی من با پسرا لاس میزنه...گفت نمیدونم چی بگم..گفتم حالا از خداتته حالا خودته لوس نکن ...خندید گفت باشه داداش هر چی تو بگی...
واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم انگار داشتم تخته گاز خواهرم جنده میکردم

بستنی
     
#23 | Posted: 18 Sep 2015 01:47
قسمت ششم
مهشید افتاد جلوم از پاساژ اومدیم بیرون رفتیم تو خیابون یه چند نفری به بجی متلک گفتن اما همشون درپیتی بودن که یه دفعه دیدم مهشید داره با تلفنش حرف میزنه بعد قطع کرد اومد سمت من کنار وایستاد گفت اردلان بود خواست برای فردا قرار بزاره گفتم امتحان دارم گفت بعد امتحان بیام دنبالت گفتم نه تو مدرسه تابلو میشم تازه باید برگردم خونه گفت ساعت پنج چه طور گفتم نمیدونم بزار ببینم چی کار میتونم بکنم بهت خبر میدم گفت :داداشی چی کار کنم گفتم خودت اگه دوست داری برو..گفت راستش بد نیست تازه بیشتر باهاش اشنا میشم گفتم فقط بهش یه جوری بگو میام فقط تو این چند روز که پدر مادرم شهرستانن میتونم بیام داداشم سرکاره فقط زود باید برگردم مهشید زنگ زد به اردلان و اونم دوباره تو همون پارک قرار گذاشت با مهشید حرکت کردیم سمت خونه که محسن براش اس داده بود چطوری عشقم..مهشید گوشیشو به من داد گفت بخون چه جوابی بدم گفتم میتونم من جواب بدم گفت باشه زدم خوبم نفس و حرکت میکردیم سمت خونه که مهشید چادرشو از کیفش دراورد سر کرد من با محسن هنوز داشتم جای مهشید اس بازی میکردم و مهشید میخوند میخندید بهش گفتم باید اونم حفظ کنی اخه دوست پسر کمه مهشید گفت خیلی دلش بخواد صد تا پسر خاطرخواه دارم ...خندیدم گفتم حرف حساب جواب نداره..رسیدم خونه مهشید از تو همون دم در چادرشو دراورد بعد گفت داداش چکمه هامو در میاری نو هست هنوز تو پام جا وا نکرده گفتم چشم بعد که چکمه هاشو دراوردم اروم برگشتم پشت سرش گفتم بفرما تو ..خندید وای کونش چقدر تو چشم میزد داشت دیوونه ام میکرد دوست داشتم از پشت بهش بچسبونم بعد گفتم اگه اجازه بدی کمک کنم پالتو دربیارم وارد راهرو شدیم قشنگ از پشت چسبیدم بهش وای کونش قفل شده بود رو کیرم دستمو از جلو پالتوش دکمه هاشو باز کردم مهشید با چففکونش به کیرم فشار داد تا مثلا راحتر پالتو در بیارم وای امپر رفت بالا دوباره داشتم شق درد میگرفتم که وقتی پالتو رو دراوردم اوه چی میدیدم اون بلوز مشکی انقدر تنگ بود که کل شکل سوتینش معلوم بود مهشید رفت سمت اتاقش و کیفشو گذاشت برگشت اومد رفت سمت اشپزخونه زیر کتری روشن کرد گفت داداش بیا رو مبل مثل دیشب حرف بزنیم خواهرم چشماش خمار شده بود مثل اینکه حشری شده بود..گفتم برم لباسامو عوض کنم الان میام رفتم سریع لباسمو عوض کردم وشلوارکم پوشیدم اومدم سمت مهشید که رو مبل نشسته بود اومدم کنارش نشستم گفتم مثل دیشب نمی یای تو بغلم اه چقدر حشری بودم مهشید اومد رو پاهام نشست اینبار من سرشو گرفتم از لبش یه بوس گرفتم گفتم اخش یه بوس ما بکنیم از اینجا اردلا ن که همشو خورد چیزی بر ای ما نذاشت مهشید دوباره خندید و گفت سهم داداشی محفوظه و هی الکی با کونش رو پاهام جابه جا میشد که اردلان دوباره یه تک زنگ زد وقطع کرد به مهشید گفتم بهش اس بده ببینه کار داره اردلان اس داد دلم برات تنگ شده بود میتونم زنگ بزنم گفتم اس بده اره بعد اردلان زنگ زد به مهشید اشاره کردم بزاره تو ایفون اردلان هی از هیکل مهشید تعریف میکرد منم تو اون لحظه دستمو انداختم تو کمر مهشید و هی میمالوندم مهشیدم با حرفهای اردلان داغ کرده بود دیگه با کونش هی رو کیرم تکون میخورد یه جوری داشت با کونش برام جق میزد ...

بستنی
     
#24 | Posted: 18 Sep 2015 13:03
اووف محشره

     
#25 | Posted: 18 Sep 2015 15:21
عالی بود فقط زود از همه چی رد میشی
     
#26 | Posted: 18 Sep 2015 19:17
این قلم یادآور میوه ممنوعه ای به نام ... هست
     
#27 | Posted: 19 Sep 2015 01:48
قسمت هفتم
وای چه حالی داشتم تجربه ای فوق العاده بود..اردلان یه دفعه گفت مهشیدم لبتو بزار رو گوشی تا یه کم جوون بگیرم مهشید منو نگاه کرد با حرکت سر بهش اجازه دادم مهشید لبش چسبوند بعد صدای ماچ کردن ارسلان داشتم از شق درد میمردم ..یه دفعه تلفن خونمون زنگ خورد مهشید هول شد به اردلان گفت من باید برم بعد از رو پام پاشد بره سمت تلفن که بهش گفتم بزار من جواب میدم وقتی پا شدم کیر باد کرده من از تو شلوارکم انقدر تابلو بود که اومدم جابه جاش کنم دیدم مهشید داره نگاه میکنه گفتم چیه ادم ندیدی بعد خودمو به تلفن خونه رسوندم که جواب دادم عمم بود یعنی مادر فرشته که مارو برای فردا شب شام دعوت کرد که مهشید بهم اشاره کرد که بگم مهشید امتحان داره منم گفتم که از اون طرف گوشی فرشته بود گفت فردا امتحان داره تا دوشنبه که دیگه امتحان نداره ؟بعد امتحانش بیان اینجا! این عمم یه جوری رفتار میکرد که ادم بهش نمیتونه نه بگه..منم گفت چشم میایم .بعد خداحافظی کردم که دیدم مهشید داره منو نگاه میکنه گفت حالا اردلانو چی کار کنم گفتم راستشو بگو خیلی دوست داری بری نه..گفت اخه فردا امتحان راحتی دارم بعدش میتونم برم بعدش دو سه تا امتحان سخت دارم نمیتونم برم باید بخونم...
گفتم الان درستش میکنم ..زنگ زدم به عمم مهشید داشت منو نگاه میکرد که چی میخوام به عمم بگم بعد از سلام گفتم راستی عمه من فردا یه کم کار دارم بعداظهر یه کم دیر میایم عمم گفت عیب نداره تا ساعت هشت خودتون برسونین گفتم چشم و خداحافظی برق خوشحالی تو چشمای مهشید میدیدم..که گفت مرسی که هوامو داری..بعد گفت من برم کتابم یه مروری کنم تا برای فردا اماده باشم منم رفتم تو اتاقم ...رو تختم دراز کشیدم و داشتم فکر میکردم دارم چیکار میکنم که باز این اتفاقهای این چند روز اومد تو ذهنم و لب گرفتن اردلان از خواهرم کیرم شق شده بود وداشتم با دست با هاش بازی میکردم که یاد کون نرم مهشید افتادم و اون حرکتتش موقع حرف زدن با اردلان پیش خوم فکر میکردم یعنی اون دوست داره با من سکس کنه باز به اردلان فکر میکردم که چه پسر زبون بازی بود معلوم بود خیلی کس بازه و حالا یه فنچ هلو خورده به طورش حتما کارشو خیلی خوب بلد بود که تونسته بود همون جلسه اول از یه دختره حداقل ده سال از خودش کوچکتر لب بگیره بعدشم اونو شیفته خودش کنه..وای اصلا نمیتونسم به فکر کردن مهشید جق بزنم فقط فقط داشتم با تصور کردن خواهرم توسط اردلان کیرمو مالش میدادم که همه این فکرا به سی ثانیه هم نکشید که تمام شرتم خیس شد ..وای من چرا اینطوری شدم منی که ماهی یه بار شاید جق میزدم از وقتی فهمیدم مهشید میخواره با تصور سکسش با دیگران بارها جق زده بودم اصلا با تمام جق های دیگم فرق داشت انگار یه نیرویی و یه حس فوق العاده داشتم فقط بعدش یه حس پشیمونی بدی میومد سراغم..ولی خیلی زود گذر بود..
بلند شدم رفتم سمت حمام اونجا هم داشتم به این فکر میکردم که اصلا مهشید اهل سکس هست یا فقط دوست پسر بازی دوست داره ...نه نه خواهرم تنشم
میخواره وگرنه اونجوری با کونش رو کیرم بازی نمیکرد بعد فیلم سوپرای منو کش نمیرفت ...اصلا ولش کن اگه هم نباشه این اردلان دیوثی که من دیدم خواهرمو میکنه...اه چرا من اینحوری شدم صبح تا شب از وقتی که محسن بهم گفته خواهرت بهم امار میده فقط فکرم این شده بود که بستری فراهم کنم که خواهرم بره زیر کیر یکی منم ببینم ..باید تجربه اش کنم خیلی مسمم بودم .یعنی زیاد به عواقبش فکر نمیکردم فقط به هدفم فکر میکردم برام فرقی نمیکرد که محسن بکنتش یا اردلان یا یکی دیگه..نه چرا فرق میکرد اشنا نباشه چون ممکن بود کارمون به ابروریزی بشه قضیه محسنم فرق میکرد من اونو کرده بودم اونم نه یه بار خیلی ...یعنی ازش آتو داشتم ...
خودمو خشک کردم همونجا لباسامو عوض کردم اومدم بیرون که دیدم مهشید املت درست کرده گفت داداشی ببخش دیگه وقت نداشتم چیز دیگه درست کنم
دیدم اوه بازم خواهرم شیطون شده یه ساپورت مشکی با یکی از این پیراهن چسبون ابی کم رنگ که به اون سینه هاشو رخ داده بود و کونی که داشت به اون ساپورت جلوه میداد وای چه کسی شده بود اینارو اخر سر مهدی تو مغازه ش به من داد که سلیقه خودش بود گفت اگه خوشتون نیومد پسش بیار..شام خوردم و به مهشید گفتم ابجی خیلی بهت میاد ولی میبینم هر شب یه تیپی میزنی ؟گفت راستش دیگه عقده ای شده بودم انقدر نمیتونستم لباسهایی که دوست بپوشم گفتم تا مامانیا بیان حسابی رفع عقده بکنم.گفت داداشی راستش وقتی بهم گفتی چادر سرت کن یه فکری اومد به سرم از این به بعد میخوام چادری بشم و بعد بیرون محل در بیارم..گفتم ای ناقلا فکر خوبیه ولی باید خیلی مواظب باشی..گفت اره حواسم هست تازه داداشم هوامو داره ...بعد از یه کم حرف زدن به مهشید شب بخیر گفتم رفتم سمت اتاقم رفتم رو تختم دراز کشیدیم داشتم به قرار فردای مهشید فکر میکردم که یه دفعه یادم افتاد وای ساعت پنج هوا تقریبا تاریک بود این اردلانم چه ساعتی قرار گذاشت.شایدم میدونست مهشید تو اون ساعت هایی که اول بهش میگفت نمیتونه بیاد چون امتحان داره و بعد ساعت پنج گفته !تیری بوده به تاریکی و گرفته بود ..باید بعدا از مهشید میپرسیدم که در مورد ساعت امتحانش به اردلان چیزی گفته...به هر حال همه چیز به نفع اردلان داشت پیش میرفت باید خودم صبح میرفتم تا پارک خوب برسی کنم و نقاط دنجش در نظر بگیرم و جاهای مسلط به اونجاهایی که فکر میکردم اردلان مهشید ببره برای خودم جایی پیدا میکردم
صبح بلند شدم رفتم نون گرفتم با مهشید صبحونه خوردم بعد بهش گفتم من کار دارم میریم بیرون زود بر میگردم حرکت کردم به سمت پارک .وقتی رسیدم به پارک دیدم چند نفر دارن ورزش میکنن خلاصه یه چند جایی رو که حدس میزدم اردلان مهشید اونجا ببره در نظر گرفتم حتی جای قبلی..یه جا خیلی دنج بود جون میداد برای عشق بازی دختر و پسر ویه جای مسلط به اونجا که برای خودم در نظر گرفتم و امیدواربودم که اردلانم مهشید ببره همونجا ..برگشتم اومدم خونه دیدم مهشید داره اماده میشه بره امتحان بده

بستنی
     
#28 | Posted: 19 Sep 2015 04:28
قسمت هشتم
مهشید رفت امتحان بده .منم رفتم نشستم تو پذیرایی که مهدی زنگ زد بهم گفت داداش مهرداد یه دو سه روز میتونی بهم کنی من سرم شلوغه گفتم اینهفته شرمنده نمیتونم بیام بابا اینا نیستن و من باید خونه باشم گفت مشکلی نیست هفته بعد میتونی بیای گفتم مشکلی نیست..داشتم به این فکر میکردم که تو این موقع سال که همش خودش تنها وای می ستاد در مغازه اش ؟اخه همش چند روز بود که زمستون شروع بود و معمو لا بوتیک ها خلوت بود..دوباره فکرم رفت سمت اردلان و بازم استرس که ممکنه چه اتفاقاتی بیافته و با خودم میگفتم مهرداد تو مطمءنی که میخوای اینکارو بکنی و خودمو با این فکر که مهشید خوش میخواره اروم میکردم ..مهشید از امتحان برگشت با همون مانتو مدرسه اومد پرید تو بغلم گفت داداشی امتحانم انقدر خوب دادم که فکر نکنم حتی یه غلط داشته باشم..منم سریع گفتم اینم معجزه دوست پسر گرفتنه دیگه..و با لحن کش دار گفت داداش..ولی من به این فکر میکردم مهشید اینروزا زیاد میاد تو بغلم مهشید رفت اتاقش بعد دیدم حوله به دست داره میره سمت حمام .خیلی دوست داشتم هیکل خواهرم ببینم ولی حموم خونمون اصلا دید نداشت فقط نورگیری داشت که کلا از بیرون به داخل حموم دید نداشت مهشید از تو حموم صدا کرد گفت داداش یه شامپو نرم کننده گرفتم تو کیفمه برام میاریش گفتم الان رفتم سمت اتاقش اوه چه خبر بود همه لباس رو ریخته بود وسط یه لحظه یه شرت و سوتین مشکی دیدم که فکر اینکه سینه های خواهرم تو این هست کیرمو راست کرده بود کیفشو باز کردم یه نایلون که توش شامپو بود برداشتم اومدم درش بیارم که دیدم از زیپ کنار کیف یه چیزی سر خورد رفت ته کیف ..دیدم یه سی دی رفتم شامپو بدم انقدر عجله داشتم که ببینم اون سی دی چیه که فراموش کردم که میتونم موقع شامپو دادن یه دیدی بزنم شامپو رو گذاشتم پشت در حموم برگشتم تو اتاق مهشید سی دی بر داشتم دوباره اون جیب بغل کوچیک کیفش که سی دی افتاد بیرون نگاه کردم دیدم دوتا دیگه سی دی هست سریع رفتم تو اتاقم سی دی گذاشتم تو کامپیوتر وای حدسم درست بود هر سه تا سی دی سوپر بودن ..
اوه کیرم دوباره راست شده بود حرکت کردم سمت اتاق مهشید سی دی یارو
بزارم سرجاش پیش خودمم فکر میکردم حتما ابجیم به سکسم فکر میکنه ..بعد یه ساعت تازه مهشید خانم از حموم اومده بود بیرون که دوبار اردلان به گوشیش زنگ زده بود و اون حموم بود ..وقتی گوشیشو چک کرد به من گفت داداش صدای زنگ گوشیمو شندیدی چرا بهم نگفتی..گفتم دیدم اردلانه یه کم نگران شه نهشید گفت طفلی گناه داره گفتم سن خره داره اون طفلیه!
مهشید زنگ زد به اردلان گفت سلام عزیزم ببخشید حموم بودم ارلان چیزی گفت که مهشید بلند خندید بعد خداحافظی مهشید اوند بهم گفت ایندفعه اردلان دم در پارک قرار گذاشت عجب! اردلان چه فکری داره؟
مهشید گفت داداش باید وسط راه جدا بشیم تنها تنها بریم
گفتم اره من زودتر میرم بعد تو بیا ...موقع رفتن مهشید از اتاقش اومد بیرون اوه چی میدیم همون پالتو صورتی و همون چکمه اما با یه ساپورت سفید مشکی زمستونی که فوق العاده بود گفتم به این چه بهت میاد از کجا اوردیش
گفت بابا اینارو اون دوست بوتیک داره که اخر سر گذاشت تو نایلون گفت اینا چند مدل جدید اگه خوشت نیومد پس بیار...دوباره یاد مهدی افتادم یعنی چیکارم داره ؟شاید میخواد بره جایی مغازرو چند روز بده دست من..شایدم ..
خواهرم تو حیاط قمبل کرد که چکمه هاشو بپوشه دیدم وای خط کونش قشنگ معلوم بود سفید بی مو...جووون وای این دیگه چه ساپورتی بود مهدی داده بود کون خواهرم کم بزرگ نبود که با اون ساپورت دیگه دوبرابرم شده بود
مهشید چادرش سر کرد حرکت کردیم از ماشین اول که پیاده شدیم من زودتر سوار ماشین شدم اومدم سمت پارک که وقتی رسیدم دیدم اردلان سر پارک وایستاده دوباره از جای قبلی خودمو به وسط پارو رسوندم و خومو به گوشه ای از پارک رسوندم که چراغ نداشت کنار یه چرخ باقالی فروشی که با زنجیر به درخت قفل شده بود و یه پارچه برزنتی روش انداخته بودند دقیقا از وردی اول اصلی پارک که میومدی داخل سمت راستش میشد یعنی همون اول پارک میشد
من صبح که اومدم این چرخ نبود ولی اینجارو در نظر گرفته بودم که اردلان هر طرف خواست بره از اونجا راحتر میتونستم برم دنبالش..مخصوصا اگه اردلان خواست مهشید ببره ته پارک که فوق العاده تاریکم بود من راحتر میتونستم خودمو به اونجا برسونم چون جایی که بودم از بغل دید نداشت هوا هم تقریبا تاریک شده بود چراغ های پارک تازه روشن شده بود که دیدم مهشید دست تو دست اردلان وارد پارک شدن اردلان همونطور که حدس زده بودم مهشید داشت میبرد ته پارک خوب دید نداشتم فقط امیدوار بودم جایی که من نظر داشتم ببره چون من ده متری اونجا میتونستم پنهان بشم وحسابی لاس زدناشونو ببینم منتظر شدم که اردلان مهشید بپیچن بعد منم خودمو به اونا برسونم که یه دفعه دیدم اردلان برگشت و به سمت پایین پارک پیش خودم گفتم مهشید که میدونه نباید با اردلان جایی بره پس این پسره داره کجا میره ؟شایدم میخواد مثل دفعه قبل میخواد یه کم قدم بزنه بعد بره ؟داشتن میرسیدن به وردی اصلی یعنی دارن کجا میرن...وای نه ...اونا داشتن میومدن سمت من ..من داشتم فکر میکردم که چیکار کنم هنوز چند لحظه وقت داشتم که خودمو از اونجا به ته پارک برسونم حتما اردلان میخواد از این مسیر بره ته پارک خوب اگه من زودتر
برم دیگه نمیتونستم اونارو خوب دید بزنم تصمیم گرفتم برم زیر چادر پوسیده چرخ باقالی که دسته هاش به سمت دیوار بود خودمو کردم اون زیر منتظر شدم تا اونا برن تو پارک سکوت محض بود و من صدای چکمه های خواهرمو میشنیدم که داشت به من نزدیک میشد میشنیدم که صدای اردلان شنیدم که به مهشید میگفت تا ساعت چند وقت داری که مهشید گفت تا شیش اردلان گفت فقط تا شیش که مهشید گفت همیینش به زور اومدم که اردلان خندید گفت به زور که نه به خاطر عشقت اومدی مهشیدم گفت اون که بله من دیدم صداشون که خیلی نزدیکه و اصلا دیگه صدای چکمه خواهرم دیگه نمیاد از یکی از سوراخ های چادر برزنتی بیرون نگاه کردم ..وای دوباره نه ..
خواهرمو دیدم نشسته دقیقا روبروم اردلانم کنارش از این بدتر دیگه نمیشه!
هر لحظه ممکن بود متوجه حضور من بشن اولین کاری که کردم گوشیمو که از قبل سایلنت بود خاموش کردم.نفس کشیدنم برام سخت بود ...وای اگه اردلان منو میدید من باید چیکار میکردم؟؟
اردلان خیلی باهوش بود ه اینجارو انتخاب کرده بود از بغل که دید نداشت فقط از انتهای پارک دید داشت که اونم هرکسی که میخواست بره ته پارک اون از اینجا میدید پس به خاطر اینکه مطمءن بشه ته پارک کسی نیست تا اونجا رفته بودن!من اصلا جرات تکون خوردن نداشتم که اینبار یه سوراخی پیدا کردم که بهتر بهشون مسلط باشم اونا فقط چند متر با من فاصله داشتن ...اردلان دست های خواهرمو گرفت گفت هوس یه خوردنی خیلی خوب خوشمزه که فقط یه بار مزه کردم مهشید گفت چی؟اردلان گفت رژ لب با طمع مهشید ..خواهرم داشت میخندید که اردلان اونو کشید سمت خودش ویه لب گرفت مهشید گفت نکن الان کسی ما رو میبینه که اردلان گفت کسی نیست که تازه بیاد ما میبینمش..و دوباره مهشید چسبوند به خودش ولب بعدی گرفت ..من دیگه جایی که بودمو فراموش کردم و فکر میکردم بهترین جای دنیا هستم
زیر یه چرخ باقالی با یه کیر راست شده

بستنی
     
#29 | Posted: 19 Sep 2015 10:24
عالیه ادامه بده
     
#30 | Posted: 19 Sep 2015 11:57
عالی
     
صفحه  صفحه 3 از 34:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  30  31  32  33  34  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites