تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 5 از 28:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  28  پسین »  
#41 | Posted: 21 Sep 2015 13:31
دمت گرم داستانت خیلی خوبه همینطور ادامه بده درباره محسن هم بنویس

امیدوار
     
#42 | Posted: 21 Sep 2015 13:53
عالیولی زودتر محسن رو وارد جریان کن میخوام ببینم چقد حدس هام درست پیش می ره
     
#43 | Posted: 21 Sep 2015 15:53
اتفاقا باید تو داستانت درباره پسرهای غریبه مثل اردلان که ۱۰ سال از مهشید بزرگتره روبیشتر و با جزئیات کامل تعریف کنی اینجور خیلی بهتره.در واقعی بودن داستانت شکی نیست ولی در مورد غریبه هایی که وارد داستانت میشن رو با جزئیات بیشتر تعریف کن مشتاقانه منتظر ادامه داستانت هستم
     
#44 | Posted: 21 Sep 2015 18:09
قسمت چهاردم
رسید بهم گفت خیلی اسون بود بعد گفتم پس دوستت کو گفت اون وای میسته تا دوست پسرش بیاد دنبالش..گفتم اون زید داره بعد میخوای برای من ردیفش کنی ..خندید گفت تازه چند تا هم داره من باهات شوخی کردم میخواستم نظرت رو راجب مهسا بدونم ..تو راه برگشت بودیم خواهرم گوشیشو روشن کرده بود که تند تند اس های اردلان میرسید ..و مهشید میخوند اردلان خواست قرار بزاره که مهشید براش نوشت امروز نمیتونم بیام که اردلان برای فردا قرار گذاشت که مهشید نوشت فردا بابا اینا میان نمیتونم که اردلان بد جور گیر داده بود گفت بعد امتحان میام دنبالت دم مدرسه تون که با این پیشنهاد مهشید بدش نیومده بود چون اینطوری میتونست اونو به مهسا دوستش نشون بده گفتم قرار نذاری ها یه موقع مدرسه تو یاد میگیره بعد هر روز پاتوقش اونجا میشه ..ما باید احتیاط کنیم ..مهشید که دیگه چادرش رو شونه هاش بود با بی حالی برای اردلان نوشت نمیتونم چون داداشم میاد دنبالم.اردلانم نوشت خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود حالا عیب نداره عزیزم میزاریم یه وقت دیگه رسیدیم خونه مهشید رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد اوووووف چی میدیدم خواهرم با یه تاپ فوق العاده سکسی که بیشتر شبیه سوتین بود و یه شلوارک لی اومد سراغم که تلفن خونه بود که زنگ خورد جواب دادم پدرم بود بعد احوال پرسی گفت کجایی تو از صبح ده دفعه زنگ زدم به خونه که بر نمی داری موبایلتم که خاموشه اوه یادم رفته از اون شب موبایلمو روشن کنم فقط فکرم مهشید بوده گفتم باتری موبایلم تموم شده بود بعد مهشید بردم مدرسه شون تا امتحان بده گفت باریکلا به این پسر خوب ما..بعد گفت مهرداد جان ما بیلیط تامون 2روز عقب انداختیم گذاشتیم برای پنجشنبه برگردیم...مخم سوت کشید تنم لرزید ودرجا ذهنم رفت سراغ مهشید که هنوز چند روز فرصت داریم بعد با مادرم صحبت کردم بعد گوشیو دادم دست مهشید ..وقتی قطع کرد اومد سمتم بغلم کرد لبمو بوس کرد گفت به اردلان زنگ بزنم..گفتم به شرطی که کنار همون چرخ باقالی قرار بزاری دیدم خندید زنگ زد به اردلان و گفت برای فردا بعد امتحان میتونم بیام که بازم اردلان گفت همون ساعت پنج خوبه که مهشیدم از خدا خواسته قبول کرد منم تو این فاصله این دونفر داشتم سینه های خواهرمو میمالوندم که تا تلفنش قطع شد گفتم اردلان کجایی الان باید دست تو این رو باشه مهشید یه اخ کشید بعد با دستش دست منو همراهی کرد بردمش اینبار تو اتاق خودش و شروع کردم به لیس زدن بدنش که خواهرم انگار از من بیشتر فیلم سوپر نگاه میکرد گفت میشه داداش از انگشت های پام بخوری بیای بالا بعد به اونجای خوشمزه برسی..گفتم بهش چشم.مهشید خانم ..جوووووون کشیدم براش و انگشت کوچیکه پاهاش خوردم و به ترتیب همه انگشتاشو خوردم اومدم از ساق پای سمت راستش بلیسم برم بالاتر و جوون جوون میکشیدم به سفیدی پاهاش! که پنجه پاهاشو گرفت سمت صورتم که یعنی براش بخورم و چسبوند ..وبه لبم گفت وا کن داداشی بخور خوشمزه است دهنم تا وا کردم پاشو چپوند اون تو منم شروع کردن به خوردن ..انگار من داشتم براش ساک میزدم دیدم چشماشو بسته بود مزه پاهاش بد نبود اتفاقا خیلی خوشم اومده بود وبه اسرار و رضایت خودم اون یکی پاشم خوردم..ولی مهشید وقتی حشری میشد وقیحانه
رفتار میکرد و طوری دستور میداد که واقعا فکر میکرد من خدنگ یا نوکر یا غلامش یا یه چیزی شبیه اینا..اما جالب قضیه اینجا بود منم بدون چون و چرا گوش میکردم و مهشیدم پرو تر و خودخواه تر میشد و منم به این فکر میکردم چه زود خواهرمو داف کردم..وباید یه داف قدر و گوشت تربیت کنم"!؟

بستنی
     
#45 | Posted: 21 Sep 2015 19:24
قسمت پانزدهم
بالاخره خانم رضایت دادن و من اینبار بقیه پاهوشو ول کردم خودمو رسوندم به سینه هاش بهترین چیزی بود که تو اون دوروز خورده بودم سینه های مهشید فوق العاده جالب بودندند نوکش خودش اندازه یه لیمو ترش بود تیز و شق وای چه حالی میداد این سینه خوردن مهشید اینبار با وقات تمام گفت مهرداد برو پایین کسم منتظرته منم عین یه بره خزیدم رو کسش و شروع کردم به لیسیدن انقدر مهشید اه اه میکشید که منم با انگیزه بیشتری اینکارو میکردم یه دفعه انگار مهشید ارضاءشد چون خیسی بیشتر شد سرمو کشیدم عقب چون از مزه اش بدم میومد یه بار طعمشو کشیده بودم تا سرمو کشیدم عقب یه لرزش خیلی کوچیک رو مهشید حس کردم دیدم که بعدش با شدت تمام اب از کسش زد بیرون این دیگه چیه مگه دخترا اب دارن...نه ابجی ما شاشیده بود..منم داشتم از شق درد میمردم مهشید دوباره ولو شده بود تو اتاق گفت مهرداد من ببر حموم اینبار تو حموم خودم لخت شدم باهاش رفتم زیر دوش کیرم قشنگ لای خط کونش بود مهشیدم براش فرقی نمیکرد که کیرم الان کجاش بود یه چند باری لای پاهاشو باز کردم کیرمو اونجا جا وردم .ولی دیدم حال نمیده بهم من نمیتونم مهشید بکنم بهش گفتم با دستاش برام جق بزنه اینبار بیشتر تحمل کرد کیرم یعنی خیلی بیشتر و با دفعه سیزدهم یا چهاردهم ابم اومد مهشیدم همینطور با کیرم بازی میکرد انگار دوست داشت تا قطره اخر بریزه بیرون خودمونو شستیم اومدیم بیرون مهشید رفت سراغ درسش منم رفتم تو اتاقم گوشیمو نگاه کردم چقدر تماس بی پاسخ داشتم .ازهمه بیشتر محسن زنگ زده بود بعد مهدی و بابام دو دفعه ویه چند نفر دیگه زنگ زدم به محسن بعد احوال پرسی گفت کجایی پسر جریان خاموش بودن گوشیمو براش گفتم و اونم از داداش دیگه حله مخ مهشید زدم با اولین باری که ببینمش کردمش ..وای اون از مهشید اینم از محسن چاقال چه پرو شده ولی کیرم از حرف زدن محسن راست شده بود و گفت یه نقشه توپم دارم واسه کردنش حالا بعد امتحانا بهت میگم گفتم خوب الان بگو گفت دارم یه جایی رو ردیف میکنم اینجا مکان خوبیه تو هم باید کمک کنی یه جوری با مهشید بیاید شهرستان به هوای اب وهوا عوض کردن مهشید بقیه اش با من گفتم اخه چه جوری بگم تابلو نشه گفت نمیدونم تو قرار بود کمکم کنی..بعد گفت راستی مهشید یه چند تا اس برام فرستاده سکسی هستن گفتی برات بفرستم برات فرستادم..داشتم به حرفهای محسن فکر میکردم که دیدم مهدی دوباره زنگ زد جوابشو دادم گفت کجایی پسر مهرداد من رو قولت حساب کردم برای هفته بعد گفتم چه خبره گفت چند روز نیستم تو وایستا جام دیگه مگه بهت نگفته بودم تو هم قبول کرده بودی گفتم نه کی گفتی فقط گفتی کارت دارم گفت حالا که گفتم !!گفتم ببینم چی میشه؟وخداحافظی کردم .این مهدی دو سال نیم از من بزرگتر بود فقط سه ماه خدمت کرده بود واندازه هشت سال جنگ خاطره تعریف میکرد قیافه خیلی معمولی داشت یه صورت کشیده با چشمایی که نمیشد تشخیص داد قهوه ای هستن یا مشکی و لی ظاهر تمیز منظمی داشت و از اون زبون بازها..که من پیش خودم فکر میکردم فقط سه روز میرم بهش کمک میکنم میام دیگه ولی اصل این داستان ....ولش کنید حالا به اون قسمت میرسیم . من تو فکر این بودم که محسن چه نقشه ای کشیده حتی چند بار با اس ازش پرسیدم ؟
نگفت که نگفت مهشید انقدر درگیر درس بود که مجبور شدم زنگ بزنم برامون شام بیارن ..دیگه تا خود صبح همه چی عادی بود بعد صبحانه مهشید یه کم کتاب خوند بعد بردمش برای امتحانش...دختر درسخونی بود چون معلوم بود امتحانشو خوب داده بود..رفتیم بیرون با هم نهار خوردیم و در مورد قرار مهشید با هم هماهنگ کردیم

بستنی
     
#46 | Posted: 21 Sep 2015 19:33
عالیاین پر رو شدن مهشید و محسن و حرفای مهشید عالی بودن.مخصوصا اونجایی که دستور می ده.منتظر ادامه ش هستیم
     
#47 | Posted: 21 Sep 2015 22:44
دوستان همه شخصیت ها به داستان اضافه میشن و چند شخصیت دیگه ..این داستان از قبل اماده شده ..شاید اونی نشه که شما دوست دارید هنوز م صبر کنید و شایدم همین جور باشه که شما دوست دارید ...و درمورد توضیح دادن در مورد شخصیت ها من چون باید سریع از بعضی هاشون بگذرم..وارد جزییات نمیشم این داستان شخصیت های دیگه هم داره که منو مجبور میکنه که ریز اون شخصیت براتون بنویسم...مرسی از همه نظرات شما ...
و من قبول دارم اون چیزهایی که بعضی از دوستان بهش اشاره کردند باعث جذابیت داستان میشه...مثل شخصیت پردازی..که من روش کم مانور میدم..چون دلیل دارم که بعدا با خوندن داستان متوجه میشید ..
نظر یادتون نره بهم کمک میکنه تا تند تند براتون داستان بزارم

بستنی
     
#48 | Posted: 22 Sep 2015 00:16
ایول ولی دیر داستانتو میزاری
     
#49 | Posted: 22 Sep 2015 02:15
قسمت شانزدهم
بعد نهار با مهشید داشتیم دست تو دست هم قدم میزدیم کنار یه لباس فروشی زنونه وایستادیم مهشیدم داشت نگاه میکرد گفتم از چیزی خوشت اومد بگو بخرم گفتم نه بابا اینروز ها انقدر برام لباس خریدی که نمیدونم چه جوری قایم شون کنم از دست مامانیا خندیدم چشمم خورد به یه ساپورت طرح چرمی براق قهوه ای گفتم مهشید اون چطوره با پالتو قهو های که از مهسا گرفتی بپوشی ..نگاه کرد گفت اینو نمیشه بیرون پوشید خیلی تابلو هست گفتم تو که چادر سرت میکنی بعدشم اردلان با این ببینه تورو درسته میخورتت گفت نمیدونم رفتیم تو مغازه خریدیمش اومدیم خونه تا قرار هنوز یه ساعت مونده بود قرار شد من زودتر برم به مهشیدم اسرار کردم اگه من چرخ باقالی دیدم که هیچی میریم زیرش قایم میشم و اگه امروز اونجا نبود بهت اس میدم اردلانو ببیر بالای پارک اگه بود که گیر بده بهش جای قبلی بشینیم..وای مهشید تیپ زده بود اومده بود بیرون وای این ساپورت عین جنده هاش کرده بود ارایشم خیلی غلیظ بود نتوستم تحمل کنم رفتم از پشت بغلش کردم پالتو دادم بالا و از پشت بهش چسبوندم گفتم وای چی شدی ...خودم تو رو یه داف میکنم پسری تو خیابون نباشه که از تو بگذره با خنده بلنذگفت الانم یکشون منتظره زود بریم که دلم برای لباش تنگ شده دوست دارم پیش تو لبامو بخوره
گفتم جووون حرکت کردیم سمت پارک و طبق قرار من رفتم چرخ باقالی فروش اونجا بود..اردلانم دیدم چه تیپ اسپرتی زده بود ویه دختر خوشگل داشت از کنارش رد میشد شمارشو داد ..پسر این اردلان چه کس بازی بود اصلا فکر کنم براش مهم نبود که خواهرم اون لحظه اونو ببینه ..مهشید و اردلان وارد پارک شدن مهشید با چادر بود فکر کنم با اون تیپ تابلوش خجالت میکیشد تو خیابون و پارک راه بره منم کنار چرخ باقالی بودم حدود نیم ساعت این دونفر قدم زدن وای چرا اینا ایندفه انقدر دیر کردن چرا نمیان نکنه اردلان جای دیگه میخواد ببرتش! دیگه هوا خیلی تاریک شده بود و اینبار فکر کنم به جز ما سه نفر کس دیگه ای تو پارک نبود؟
اونا حرکت کردن به سمت من که دیدم مهشید چادر از سرش برداشت و اردلان یه براندازش کرد نفهمیدم چی گفت منم تا رسیدن اینا رفتم زیر چادر وقتی رسیدن اردلان به مهشید گفت چقدر وقت داری گفت تا ساعت هفت یعنی یه ساعت و نیم ..وای ما این قرار نزاشته بودیم مهشید داشت چیکار میکرد..قبل از اینکه بشینه اردلان بغلش کرد نشون رو پاهاش مهشید ..گفت حیف نیست با این ساپورت خوشگلت رو زمین بشینی مهشید گفت اردلان یه موقع یکی بیاد ضایع میشیم گفت کسی نمیاد خیالت راحت تازه ما به کل پارک تسلط داریم واینجا خیلی تاریکه کسی نمیبینه بعد گفت حالا لبو بده بیاد که خیلی دلم براش تنگ شده وای منم داشتم طبق عادت دیدن خواهرم با یه پسر غریبه حال میکردم و اونروز یه شلوار پارچه پوشیده بودم که راحت بتونم با کیرم بازی کنم نمیدونید چه حالی داشتم اردلان در حال لب خوردن مهشید بود که گفت مهشید مال کیه مهشیدم که داغ کرده بود و از حضور من مطلع بود میگفت فقط اردلان نفس منه اردلان ...اردلان داشت پاهاش جابه جا میکرد که به مهشید گفت یه خورده بلند شو پالتو اذیتم میکنه بزار درستش کنم مهشید یکم بلند شد اردلان کیرشو با دستش جابه جا کرد و پایین پالتو مهشید داد بالا و کون خواهرمو گذاشت رو پاش مهشید دستش انداخت رو گردن اردلان و میگفت عشقم من ببوس اردلان کارشو خیلی خوب بلد بود شروع کرد به خوردن گردن مهشید بعد اروم روسری مهشید دراورد و شروع کرد به خوردن گوش مهشید منم داشتم کیرمو محکمتر فشار میدادم مهشید با خوردن گوشش انگار حشری تر شده بود و هی خودشو رو پای اردلان تکون میداد .
اردلان فهمیده بود نقط ضعف مهشید چیه و بیشتر اینکار ادامه میداد مهشید داغ کرده بود گفت اردلان من فقط به خاطر عشق بازی با تو همه رو میچوندم که کنارت باشم ..اردلان دستشو انداخت رو پالتو مهشید دقیقا بالای سینه هاش ..مهشید یه جور رو پاهای اردلان نشسته بود که پشتش به اردلان بود.وبرای لب گرفتن سرشو میچرخوند و درست روبروی من و ..یه لحظه به این فکر کردم اگه یه مامور بیاد حتی اگه اینا خودشونو جمع کنن نمیگه شما تو این تاریکی چیکار میکنید تازه سنشون بهم نمیخورد..ولی انگار اردلان خیالش راحت بود ..یه لحظه دیدم اردلان دستشو رسوند به دگمه بالایی پالتو مهشید وبازش کرد خواهرم که انگار با خوردن گوش هاش سست شده بود ونمیتونست جلوی اینکار بگیره اردلان دستشو از تو پالتو مهشید رسوند به سینه هاش یه کم مالوند گفت خانومی عجب سینه های خوش فرمی داری وتند تند داشت میمالوند سینه چپ مهشیدو خواهرم دستشو گذاشت رو دست اردلان و بهش گفتم همش مال خودته عشقم اردلان با این حرف مهشید به خودش جرات بیشتر داد و دگمه پایینشم باز کرد و دودستش هم کرد تو پالتو مهشید و سینه هاشو میمالوند و دوباره شروع کرد به خوردن گوش مهشید ..
منم با این اوضاع که داشت پیش میرفت گفتم میتونم برای اولین بار کون دادن خواهرمو ببینم ..که ...

بستنی
     
#50 | Posted: 22 Sep 2015 13:56
اووف اووف عجب داستانی شده کارت حرف نداره

     
صفحه  صفحه 5 از 28:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites